<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های چاهار</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Chahar</link>
        <description>هذیانهای یک ذهن شلوغ</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 11:25:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3463779/avatar/7bUn1J.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>چاهار</title>
            <link>https://virgool.io/@Chahar</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من عصبانیِ</title>
                <link>https://virgool.io/@Chahar/%D9%85%D9%86-%D8%B9%D8%B5%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%90-p02p1br3vzun</link>
                <description>سلامامروز من عصبانی می‌نویسه فکر کنم یه ترکیب خفن از هر چهار تا من که معمولا خودشو مخفی می‌کنه خیلی کم ظاهر میشه ولی وقتی میاد حسابی گرد و خاک می‌کنه من عصبانی هرچاهارتا با حتی چهارده تا من ها رو به خط می‌کنه و هی سرشون داد میزنه که چرا سر دیگران داد نمیزننخصوصا سر من خانوم دکتر که همیشه سعی می‌کنه موجه و منطقی رفتار کنه چند وقته که من ها دارن اذیت میشن و دلشون به داد و بیداد حسابی میخواد . دارم من عصبانی مو میبرم زیارت تا آرومش کنم. </description>
                <category>چاهار</category>
                <author>چاهار</author>
                <pubDate>Tue, 26 Aug 2025 10:42:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منِ خانوم دکتر</title>
                <link>https://virgool.io/@Chahar/%D9%85%D9%86%D9%90-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%85-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-moncqegzvomk</link>
                <description>یکی از اون چاهارتا، همونکه هم دختر بود، هم معلم بود، هم بعدنا عروسِ علی شد، وسط یعالمه دردسر و شلوغ پلوغی دکتری رو هم شرکت کرد.بازم  چند سه ماه خرخونی کرد، یهویی آزمون داد، بازم یه ضرب قبول شد، راستش از  این من آخری خیلی خوشم میاد. الان که دوسال از شروع دکتریش گذشته و تئوریاش تموم شده، چسبیده به خرخونی برای رساله و پروپوزال و ...تا دیروقت توی اتوبوس شلوغ، با معده درد، کنار بعضی مسافرای عجیب و غریب...چرا؟چون برای ما، فرصتهای دنیا خیلی محدود تره ، ماچهارتا می‌دونیم که برای تک تک داشته هامون جنگیدیم، همونجا که خیلیا نخواسته و ندویده داشتنشون یا اینکه دارن و قدرشو نمی‌دونم من دکتر،  تک تک بقیه من هامو بغل میگیرم و یه جوری فشارشون میدم که بفهمن، میفهممشون ماچارتا، خیلی ساله کنار هم جنگیدیم. خیلی سال دیگه هم قراره بجنگیم.پس قوی باشید من های عزیزم .</description>
                <category>چاهار</category>
                <author>چاهار</author>
                <pubDate>Wed, 19 Feb 2025 18:43:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر پرداخت مستقیم یک فرد بود.</title>
                <link>https://virgool.io/@Chahar/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AE%D8%AA-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%82%DB%8C%D9%85-%DB%8C%DA%A9-%D9%81%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D9%88%D8%AF-xw9zgdwhabjy</link>
                <description>موضوع نوشته برایم جالب بود برای ذهن سنتی من اینترنت و ابزارهای وابسته به آن ناشناخته عجیب و گاهی دردسرساز هستند پیرمردی را می‌شناختم که فقط با پول نقد معامله می‌کرد و حتی چک پول را قبول نداشت فکر می‌کنم اگر من هم هم سن او بودم همینطور می‌شدم وقتی پول را لمس نمی‌کنیم و در معاملات از پول دیجیتال استفاده می‌کنیم شک و تردید بیشتر می‌تواند مزاحممان باشد با همین ذهن مردد در تصوراتم جستجو کردم و دیدم برای من پرداخت مستقیم شبیه داروغه ناتینگهام است. شخصی که اختیار دارد تا از اموال من به صورت مرتب مقداری رابرداشت کند. ناگهان تصویر آن حیوان بزرگ جثه که از گچ پای سگی سکه‌ای را خارج کرد و به عنوان مالیات با خود برد به یادم آمد  به نظر ترسناک می‌آمد. می‌دانم که بخشی از ترس ما ناشی از نشناختن است پس درباره‌اش در گوگل جستجو کردم.ناگهان تصویر آن حیوان بزرگ جثه که از گچ پای سگی سکه‌ای را خارج کرد و به عنوان مالیات با خود برد به یادم آمد  به نظر ترسناک می‌رسد که کسی بدون اطلاع من هر ماه مقداری از پولم را برداشت کند. می‌دانم که بخشی از ترس ما از نشناختن است پس درباره‌اش در گوگل جستجو کردم.اینکه تکنولوژی به کمک انسان مضطرب و آشفته امروزی آمده است ا در روزمرگی‌هایش بعضی از مسائل مهم را گم نکند پرداخت‌های کوچک و جزئی که اگر فراموش شوند عواقب آزاردهنده‌ای دارند. باز هم که تصوراتم غرق شدم پرداخت مستقیم را مادر آن چند میمونی دیدم که بسیار شلوغ و پر دردسر بودند. مادر حواس جمع و پرتلاشی که تمام هم و غم و انرژی خود را برای جبران دردسرهای بچه میمون‌ها خرج می‌کرد. راستش را بخواهید خنده‌ام گرفت همیشه دلم برای آن مادر می‌سوخت و دوست داشتم یک جایی در یک قسمت از آن سریال انیمیشن از او تقدیر شود. حالا من به جای تمام قسمت‌های آن سریال و تمام تلاش‌هایی که آن مادر برای بهتر شدن زندگی بچه میمون‌ها انجام می‌داد میخندم و از تو تشکر می‌کنم خانم پرداخت مستقیم. #پرداخت_مستقیم_پیمان</description>
                <category>چاهار</category>
                <author>چاهار</author>
                <pubDate>Sat, 09 Nov 2024 17:20:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منِ مسافر</title>
                <link>https://virgool.io/@Chahar/%D9%85%D9%86%D9%90-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%81%D8%B1-aoymkenaczb3</link>
                <description>در اتوبوسم. اذان مغرب است . عده ای ایستاده اند و درباره اذان حرف میزنند.به گمانم اذان موذن زاده باشد. حال و هوای روزه دارد.یکی میگوید، خوبست. صدایش قشنگ است. یکی هم از صندلی پشتی من دوباره گفت صدایش را قطع کن.این من اتوبوس سوار است. همون که بیشتر شعرها یا نوشته هایش را در مسیر و اتوبوس آفریده.حتی با بیشتر دوستهای مجازی اش هم در اتوبوس آشنا شده، آنقدر بچه های مجازی گفتند کجایی و گفتم در حال خمیازه کشیدن در اتوبوس که به این نتیجه رسیدند من عاقبت در اتوبوس میمیرم.این من،عاشق فهمیدن و یاد گرفتن و‌درس و مشق است. از صبح تا غروب هم که سر کلاسهای مختلف باشد و غروب سینه خیز خودش را به خانه برساند باز هم فردا سراغ کلاسهای جدید میرود.این من، من مسافر است. از خود دیروزش به خود امروزش مدام در سفر است. یکجا که بماند مضطرب میشود. همه رفتند و جا ماندم. بزرگترین ترس این من، فردای پر حسرت است.اینکه خودش را سرزنش کند که چرا بیشتر تلاش نکرده است.من این من مسافر را دوست دارم.با تمام خستگی ها و کوله و لبه ی چادر خاکی اش. اینکه امروز یکی از اتوبوس های مسیرش نیامده و مجبور شده چند ایستگاه در سرمای سوزناک عجیب پیاده خودش را به کلاس برساند.به زور چایی سرپا بماند تا بررسی و تحلیل فیلم دم سگ را بنیان را بشنود.بعد در حالی که از خستگی در حال بیهوشی است ذوق داشته باشد زودتر به خانه برسد و آنچه امروز یاد گرفته را به اهل خانه هم بگوید.مما همه اماهم </description>
                <category>چاهار</category>
                <author>چاهار</author>
                <pubDate>Sat, 09 Nov 2024 17:00:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چاهار</title>
                <link>https://virgool.io/@Chahar/%DA%86%D8%A7%D9%87%D8%A7%D8%B1-wy1lkgf55npr</link>
                <description>خب. بیا بنویسیم. من و شما سه تا.من مامانم، تو دختری،تو عروسی و اون یکی هم میتونه خانوم معلم باشه.دوماهه مامانم، البته هیجده سال پیشم مامان بودم، نه سال و چند روز.بعدش یهو شدم دختر، دیگه نه مامان بودم، نه عروس. یه دختر بودم که خانم معلمم بود.بعدش چند وقتی فقط دختر بودم. چند وقتم از عروس بودن فرار کردم. اما خانوم معلم بودن می چسبید. انرژی بچه های خنگول نمی گذاشت مامان نبودن و عروس نبودن اذیتم کنه. من بودم و کتابام و شاگردام و یه کوله.بعدش بازم عروس شدم. عروس علی.یه عروس دور از داماد. بعد از چند سال، دوباره مامان شدم‌. مامان یه جوجه ی هیجده ساله که ذهنش از خودمم شلوغتره...اون منو کشوند به ، اینجا ما چاهارتا می نویسیم‌.البته  بیشتریم ها. احتمالا همه ش رو حساب کنم دوتا دست لازمم بشه ولی چاهار عدد منه. عدد حس خوبم. باهاتون شریکش میشم.نوشتن حال ماها رو خوب میکنه  حتی اگه از هذیونامون باشه...اگه اون سه چهارتای دیگه هم همداهیم کردن  بازم مینویسم .الان منِ مامان  مینویسه.یکی بود یکی نبود. مامانی بود که فکر میکرد دنیا سفیده با خالهای صورتی و زرد و یادش رفت قبل از اینکه دخترشو عروس کنه بهش بگه، دنیا قهوه اییه با خالهای سیاه و سرخ... مامانه مرد. دخترش دختر دار شد و چون خودشم نمی دونست دنیا چه رنگیه، فقط میدونست صورتی نیست.به دخترش یاد داد دنیا خاکستریه. اما بعد که دیگه مامانه نبود. دختره دنیا رو سیاه دید.  سیاه سیاه  بدون هیچ خالی...دنیای شما چه رنگیه؟  خالداره یا یه دست؟ نگین بی رنگه که باور نمیکنم 🤔هذیون بسه  برم ناهار آماده کنم.  </description>
                <category>چاهار</category>
                <author>چاهار</author>
                <pubDate>Thu, 22 Aug 2024 14:11:13 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>