<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Min00t</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Cherknvis</link>
        <description>همون مینوت هستم. اینجا توییتامو بلندتر می‌نویسم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:37:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/10625/avatar/mAhDJr.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Min00t</title>
            <link>https://virgool.io/@Cherknvis</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پدیده‌ای به نام «قسمت نبود»!</title>
                <link>https://virgool.io/@Cherknvis/%D9%BE%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-rypj9ij0fhcv</link>
                <description>از اونجایی که در پی هر آشوبی، نوشتن تنها پناهگامه، دوباره اومدم تو لونه تنهاییم بنویسم تا آروم شم.این روزها تصمیم گرفتم دوباره زندگی شغلیم رو عوض کنم.یه روز نگاه کردم و دیدم از راهی که می‌خواستم برم دور شدم. تا به خودم بجنبم و بهونه بتراشم که نه حالا اوکی و اینا، حس نارضایتی از خودم دیوونه‌م کرد.به قول اون خواننده که اسمش یادم نیست‌ «می‌خواستم شرایطم بهتر از این باشه»در نتیجه نشستم واسه خودم برنامه‌ریزی جدی کردم، نقشه راه ریختم و شبانه روز تلاش کردم که به راهی که می‌خواستم برم، برگردم.لازمه این کار، استعفا از محل کار فعلیمه. (اگه همکارم هستید و این پست رو می‌خونید باید بگم سلام، همه چی خوبه. تصمیم شخصیه :D)الان که این پست رو می‌نویسم کلی پلن آ-بی-سی-دی دارم، اما ته دلم از هیچی مطمئن نیستم.تلاش زیادی کردم برنامه‌ها تا پلن سی پیش بره اما در این لحظه گویا مجبورم به دی بیشتر فکر کنم. شاید بپرسید چرا؟اینجا همونجاییه که پای قسمت میاد وسط.به عنوان آدمی که قراره سرنوشتش رو خودش انتخاب کنه، خیلی تلاش کردم به پلن آ یا بی یا حتی سی برسم. از نظر تئوری هم شرایط کاملا فراهم بود اما نشونه‌ها می‌گه نشد.این شانس مایه که همیشه همون یک درصد خطا به ما می‌افته و تلاش‌ها دود می‌شه می‌ره هوا. شاید هم قسمت نبوده.شاید از اول توی سرنوشتم چیزی واسه آ-بی-سی پیش‌بینی نشده یا شاید به قول مامان‌ها صلاح نبوده.در هر صورت بسیار ناراحت و غمگینم که از چیزایی که می‌خواستم دور شدم به خاطر شانس!به ناچار می‌رم سراغ پلن دی و تلاش می‌کنم به مرور به اون پلن‌های از دست رفته برسم‌(ایشالا که قسمت باشه)استعفا ریسک بزرگیه اونم توی این شرایط اقتصادی اما من تصمیمم رو گرفتم. (احتمالا تنها جایی که انسان اختیار انتخاب داره یه جاهایی مثل همینه که ممکنه انتخاب اشتباهی باشه و به گاج بری، وگرنه چرا توی اون چیز خوب‌ها انتخاب نداریم و همش جبره؟ ها؟)خلاصه از دیشب که فهمیدم برنامه‌ریزی‌هام بهم ریخته، دارم با خودم فکر می‌کنم همه چیز که اوکی بود و نشد. پس شاید این نشون دهنده اینه که قسمت و جبر واقعیه. ها؟امروز یکی واسم نوشت «انسان موجودیست که یک پایش بسته و پای دیگرش باز است.»پای بسته همون قسمته که نمی‌ذاره از مسیر پیش‌بینی شده دور شی. پای باز هم آزادی کاذب بین چند انتخاب محدوده که فکر کنی، اوووه چه خبره. من چقدر مختارم.</description>
                <category>Min00t</category>
                <author>Min00t</author>
                <pubDate>Tue, 03 Nov 2020 13:47:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیس، فرزندان فریاد نمی‌زنند!</title>
                <link>https://virgool.io/@Cherknvis/%D9%87%DB%8C%D8%B3-%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B2%D9%86%D9%86%D8%AF-uoft98saoufz</link>
                <description>شما رو نمی‌دونم اما رابطه من با پدر و مادرم رابطه آتش‌بسه.تقریبا با هم خوبیم، پا روی خط قرمز‌های هم نمی‌ذاریم که دعوامون نشه.هر سه، یعنی من، مامان و بابام به این درک متقابل رسیدیم که چه چیزهایی بگیم یا نگیم که دعوامون نشه و حالت صلح به خطر نیفته.یه وقتایی می‌خوام فریاد بزنم و بگم چی لجم رو درمیاره اما ترجیح می‌دم سکوت کنم. قبلا یه چند باری فریاد زدم گاهی گوش کردن، گاهی گوش نکردن و تهش چیزی تغییر نکرد. جز اینکه رفتیم توی حالت سکوت پایدار منتهی به آتش‌بس.در نتیجه الان می‌دونم بهترین راه سکوته.من معمولا هیچ مشکلی، تاکید می‌کنم هیچ چیزی رو با خانواده‌م مطرح نمی‌کنم.تقریبا از همون ۱۸ سالگی که مستقل شدم، دردهام رو گذاشتم واسه خودم.چون در اکثر مواقع نه تنها کاری از دستشون برنمیاد، بلکه میان ابروش رو بردارن چشمش رو کور می‌کنن.مثلا همین ۶ ماه پیش شرکت گفت به خاطر کرونا دورکار شید.آقا منم از روی سادگی گفتم دورکار شدیم و جلسات آنلاینه.این پدر و مادر استرسی و حرص و جوشی من مگه ول کردن؟هی غصه، غصه که این بیکار شده دروغ می‌گه جلسه آنلاین چیه؟ مگه اینجا امریکاس جلسه آنلاین بذارن؟دیگه یه روز خواهرم زنگ زد گفت اینا هر روز دوتایی گریه که این بیکار شده.خب حالا بیکار شم، گشنه و بدبخت که نموندم آخه. (البته واقعا بیکار نشده بودم به والله دورکار شدم)واقعا گاهی نمی‌دونم که چیکارشون کنم.به نتیجه رسیدم حتی از مسائل ساده زندگیم هم بحران می‌سازن واسه غصه خوردن، دیگه رسما جز سلام خوبی؟ خبری نیست حرفی نمی‌زنم که سوژه در نیاد ازش.دو هفته پیش مامانم زنگ زد که لواشک بفرستم واست؟ گفتم نه دارم.گیر داد که می‌فرستم با پست.گفتم مادر من، من یه روزایی می‌رم شرکت، ممکنه نباشم، پست هم که معلوم نیست دقیقا چه روزی بیاد، نفرست.دیگه انقد اصرار کرد که گفتم بفرست. فلان روز بفرست که حداقل بدونم چه روزایی قطعا خونه هستم.آقا این بسته رو فرستاد، پست گور به گور شده هنوز که هنوزه بسته رو نیاورده بعد از ۴ روز.از اونور بابام هر روز سه وعده زنگ می‌زنه با صدای بغض‌آلود که بسته چی شد؟ نکنه خونه نبودی پستچی برگشته؟ برو دم در اداره پست بگو بسته من کو؟یعنی واقعا می‌خوام سرمو بکوبم به دیوار انقد که سر هر چیز کوچیکی بحران می‌سازن و غصه می‌خورن و دق می‌دن به دل من.شمایی که این پست رو می‌خونی، اگه پدر و مادری خواهشا انقد دق به دل بچه‌ت نده. یه کیلو لواشک بود دیگه، حالا آورد که خب ای ول. نیاورد هم فدای سرمون. آخه این چیه که بچه‌ و خودت رو دق می‌دی؟حالا این یه مثال بود اما در کل صبور باشید. یه کاری نکنید که بچه‌تون هیچی بهتون نگه.من واقعا جرات ندارم با صدای خواب‌آلود جواب تلفن رو بدم، وگرنه سریع نگران می‌شن که نکنه مردی خبر نداری؟صبور باشید.صبور باشید که اعصاب ندارما.مرسی، اه.</description>
                <category>Min00t</category>
                <author>Min00t</author>
                <pubDate>Wed, 19 Aug 2020 13:37:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کی بهتر از تو که بهترینی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Cherknvis/%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C-npkvhmsepprn</link>
                <description>دیروز رفتم ست سس‌خوری رو از بالای کابینت آوردم تا برای اولین بار استفاده‌ش کنم.یه ست  سس خوری سفید با پایه چوبی، شامل جای آبلیمو، روغن زیتون و نمک و فلفل. خیلی سال پیش پشت ویترین یه مغازه چشمم بهش خورد، بعد از طرحش خوشم اومد و خریدمش.تمام سال‌های زندگی مجردی هی می‌گفتم «این واسه وقتی که ازدواج کردم و مهمون اومد خونه‌م.»بعد که ازدواج کردم می‌گفتم «اینو واسه وقتی که یه مهمون خاص اومد خونه‌م.»آخرش دیروز به سرم زد گفتم ۶ ساله خودت رو معطل یه مهمون خاص کردی؟ پاشو بیار خودت استفاده کن، هیشکی از خودت و همسرت خاص‌تر نیست.البته موقع شستن و پر کردنش یکم دو دل بودما اما گفتم ول کن بابا فدای سرمون.انقد حسرت چیزای ریز ریز به دلمون موند که دیگه یه سس خوری این حرفا رو نداره.مثلا من می‌گم مگه ما چند سال زنده‌ایم که همش چیزهای قشنگ رو بذاریم یه گوشه تا شاید یه روزی و یه سالی یه مهمون ویژه بیاد؟چند تا لباس قشنگ گوشه کمد چشم به راه مهمونا خاک خورد و از مد رفت یا دیگه سایزمون نیست؟چند تا ظرف خوشگل اون گوشه کنارا قایم شده که یه روز مهمون عزیز افتتاحشون کنه؟ به شرطی که بچه مهمون عزیز یهو ظرفو نندازه و لب‌پر نشه.چند تا پسته رو نخوریم که وقتی مهمون میاد آجیلمون فقط شامل تخمه ژاپنی و بادوم زمینی نباشه؟یادمه یه بار بچه بودم رفته بودیم خونه داییم چند روز بمونیم. یه روزی قرار شد واسشون مهمون بیاد، زنداییم ما رو (من و خواهرام و بچه‌های خودش) کشید کنار و آروم گفت آجیلا رو آوردم، پسته‌هاشو نخورید. تموم می‌شه.تمام اون مهمونی چشمم به پسته‌های خوشمزه بود که بچه مهمونا نمکش رو می‌مکید و بعد با لذت می‌خورد.نمی‌گم واسه مهمون کم بذاریم، اما هیشکی عزیزتر از خودمون نیست.واقعا به قول شاعر «کی بهتر از تو که بهترینی؟»توی دنیایی که معلوم نیست فردا زنده باشی یا نه، وقتی داری خرج می‌کنی حداقل خودت لذتش رو ببر. چشم مردم هیچ‌وقت پر نمی‌شه. آخرشم فکر نکنم مهمون داییم‌ یادش مونده باشه که توی آجیل پسته بود یا نه.خلاصه سس‌خوری‌های قشنگتون رو استفاده کنید.</description>
                <category>Min00t</category>
                <author>Min00t</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2020 12:38:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سی سال و یک روز</title>
                <link>https://virgool.io/@Cherknvis/%D8%B3%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%88-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-kv2hpe5fjm9f</link>
                <description>امروز سی سال رو رد کردم و وارد سی و یک سالگی شدم.به همین دلیل و به‌رسم ۶ سال گذشته با شما از سالی که گذشت می‌گم.واسه من سی ‌سالگی سن خوبی بود.اول از همه اینکه رابطه‌م رو با مامانم بهبود دادم.اگه از خوانندگان پروپاقرص این اکانت محبوب باشید، می‌دونید چقدر با هم جنگ و دعوامون می‌شد اما به سبک فیلمای هندی آخرش با ماچ و بوس باهم آشتی کردیم.با همسرم کلی فیلم دیدم و کلی کتاب خوندیم و کلی خوراکی خوشمزه تست کردیم. هرچند وقت نشد یه سفر درست حسابی بریم. (سلام کرونای لعنتی)البته دو هفته مونده به اعلام رسمی کرونا یه سر رفتیم مامانم اینا رو دیدیم و چقدر خدا رو شکر می‌کنم که وقتی می‌رفتیم هنوز خبری نبود و راحت رفتیم و برگشتیم.بعد دیدم سی‌سالگی همچین هم دیر نیست، پس شروع کردم به تقویت مهارت‌های اسکرام مستری و بعد هم یاد گرفتن یه زبان برنامه‌نویسی و هنوز اول راهم، اما خب قطار راه افتاده و همین خیلی خوبه. مگه نه؟بعدش اینکه امسال به خودم بیشتر احترام گذاشتم، کودک درونم رو کمتر تحقیر کردم و به بهانه‌های مختلف به خودم کادو دادم.بهتر از همه اینکه با اون همه خوراکی که توی قرنطینه خوردیم چاق نشدم و خیلی خوشحالم.در مجموع از نظر روحی ثبات بیشتری رو تجربه کردم.البته خب اینا خوباش بود. مشکلاتی هم داشتم.مثلا اینکه با کله داریم می‌ریم سمت سرازیری سن و کم کم باید منتظر گرد پیری باشم. (why god? Why?)دوم اینکه همیشه فکر می‌کردم سی‌ساله که بشم ثبات شغلی دارم و احتمالا بچه‌م هم توی راهه اما حالا چی؟به خاطر مشکلات اقتصادی قربونش برم و کرونا و اینکه می‌ترسم برم بزایم، ۶ ماه از بازار کار دور شم و تا برگردم از قطار تکنولوژی جا مونده باشم، هنوز جرات نکردم برم سراغ بچه‌دار شدن.یادمه بچه که بودم سریال شهر قشنگ رو می‌دیدم، یه جاییش فلامک جنیدی مثلا سی‌ساله شده بود. بعد گریه می‌کرد که زندگی طبق برنامه‌هام پیش نرفته. من باید الان به فلان چیزها می‌رسیدم.این حرفش بعد از این همه سال هنوز توی ذهنم مونده.شاید قرار نیست به یه چیزایی الان برسیم یا شایدم کلا قراره به یه چیز دیگه برسیم. در هر حال من خیلی از همه‌چیز راضی بودم.برنامه‌م واسه سی‌ ویک سالگی تلاش برای سلامتی خودم و همسرم و خانواده‌هامون و عزیزانمه.بعد تقویت خودم توی حوزه کاریم و همزمان ادامه دادن یادگیری زبان برنامه‌نویسی.بعدم پیدا کردن راه‌هایی برای کسب درآمد بیشتر.شاید پول خوشحالی نیاره اما ‌بی‌پولی قطعا غم میاره. پس ترجیح می‌دم پول رو داشته باشم. :دیدر آخر اگه جناب کرونا اجازه بده ما یه سفر داخلی و یه سفر خارجی بریم امسال.حالا یه روزی هم بچه‌دار می‌شیم دیگه.فعلا سلامت و و خوشحال و رو به جلو بمونیم تا بعد.</description>
                <category>Min00t</category>
                <author>Min00t</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2020 20:22:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه اینفلوئنسر نشدم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Cherknvis/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%81%D9%84%D9%88%D8%A6%D9%86%D8%B3%D8%B1-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%85-irzeyti5iswv</link>
                <description>شما همین منو ببین! درباره همه‌چیز نظر دارم که بگم.درباره کرونا، چرا قیمت نفت منفی شد؟ چگونه کیک بپزیم؟ درمان بیماری‌های گیاهان آپارتمانی.تحلیل مسائل ژئوپولیتیک منطقه و راهکارهای نجات اقتصاد از آلودگی هوا.خلاصه همه‌چیز بلدم، اما نرفتم سلبریتی یا اینفلوئنسر بشم، چرا؟به‌ هزار و یک دلیل.اول اینکه خیلی چیزا بلدم اما مثلا خجالت می‌کشم که برم درباره‌ش بگم. چون ممکنه اشتباه باشه و ضایع شم.دوم اینکه عامو کی حوصله داره؟سوم اینکه حالا بگم هم، که چی؟ شاید اصلا واسه بقیه مفید نباشه.چهارم همون کی حوصله داره؟پنجم اینکه بازاریابی محتوا رو می‌خواد که من ندارم.چند روز پیش یه استوری از کاشت گل گذاشتم اینستاگرام، کلی آدم پیام دادن سوال پرسیدن و جواب دادم. کلی دعای خیر کردن که یادشون دادم چیکار کنن. بعد فکر کردم اگه هم اعتماد به نفس بالاتری داشتم و هم حوصله‌ش بود، الان پیج خودمو راه انداخته بودم. اینجوری هم کلی از تبلیغات گیرم می‌اومد، هم کلی شناخته می‌شدم.اما در عوض چون جزو اون دسته آدمیان «سر در لاک خود» هستم، چیزایی که بلدم رو واسه خودم نگه داشتم.یا مثلا درباره شغلم. خیلی چیزای جدیدی بلدم که دونستنش به بقیه کمک می‌کنه اما برم چی بگم؟ بگم خانم، آقا بیایید دونسته‌هامو فرو کنم تو چشمتون؟خلاصه اینکه نرفتیم و اینفلوئنسر نشدیم اما اگه همون ۳ سال پیش که اکانت اینستاگرام واسه گل و گیاه راه انداختم، همت کرده بودم و ادامه می‌دادم و بعدم زیر پست این و اون می‌رفتم کامنت می‌ذاشتم «از پیج خوب ما دیدن فرمایید» یا «داستان‌های +۱۸ تنها در این پیج» الان معروف شده بودم و به جای اینکه اینجا اینا رو بنویسم، داشتم با مشتری چک و چونه می‌زدم که رقم تبلیغات رو ببرم بالا.بله عزیزان رمز اینلفوئنسر نشدن اول حال نداشتنه، دوم اعتماد به نفس نداشتن، سوم خجالتی بودن.</description>
                <category>Min00t</category>
                <author>Min00t</author>
                <pubDate>Tue, 21 Apr 2020 15:40:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو که بلد نیستی مشق بگی!</title>
                <link>https://virgool.io/@Cherknvis/%D8%AA%D9%88-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%84%D8%AF-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D8%B4%D9%82-%D8%A8%DA%AF%DB%8C-kn6buppglxld</link>
                <description>وقتی هفت سالم بود، مامان بزرگم با ما زندگی می‌کرد.بهش می‌گفتیم «ننه». ننه که در واقع مامان مامانم بود، سواد نداشت اما سعی می‌کرد اطلاعاتش رو به‌روز نگه داره.بگذریم، اون روزها من اول دبستان بودم، مامان و بابام شاغل بودن و خواهرهام دبیرستانی.یادم میاد یه روز تایم ظهر بودم، صبح بیدار شدم یادم اومد املا ننوشتم.همه اهل خونه سرکار یا مدرسه بودن و من مونده بودم و ننه.سعی کردم خودم بشینم املا بنویسم، اما واسم خیلی سخت بود. نمی‌تونستم بدون تقلب به خودم املا بگم.نزدیکای ۱۱ شده بود و من حسابی پنیک زده بودم.ساعت ۱۲:۳۰ باید نهار می‌خوردم و می‌رفتم مدرسه اما هنوز هیچی ننوشته بودم.نشستم به گریه کردن با صدای بلند. ننه بدو بدو از آشپزخونه اومد ببینه چی شده.بهش گفتم: «بلد نیستم خودم بنویسم، داره دیر می‌شه، تو هم که بلد نیستی مشق بگی. چیکار کنم؟»و باز گریه کردم. (وی از بچگی گریه‌کنش ملس بود.)یادمه ننه همون موقع لباس پوشید، منم آماده کرد، نهارم هم گذاشت توی کیفم، بردم دو کوچه اونطرف‌تر خونه دوستم که مامانش بهم املا بگه.ننه سواد نداشت و بلد نبود مشق بگه، اما یه راهی واسم ساخت که بتونم مشقم رو بنویسم.حالا خیلی سال از اون روز و اون سال گذشته و من به اندازه موهای سرم املا نوشتم.واسه این یهو یاد داستان مشق هفت سالگی افتادم که دیروز دوباره هفت ساله شدم.داشتم یه چیزی رو درباره گیت و جاوا اسکریپت یاد می‌گرفتم، اما خیلی سخت بود واسم.هرچی جلوتر می‌رفتم بیشتر نمی‌فهمیدم چه خبره.به یه جا رسیدم که نشستم زار زدم از حس نفهمیدن.هیشکی نبود ازش بپرسم. نه که کلا هیشکی نباشه‌ها، آره گوگل هست، دوستام هم اونطرف دیوار اینترنت هستن اما آدم یه وقتایی مثل خر در گل گیر می‌کنه و وقتی تازه شروع کرده حتی نمی‌دونه مشکلش چیه که به زبون بیاره.دیروز وسط گریه فهمیدم چیزی که باعث می‌شه پنیک بزنم و قاطی کنم، فقط بلد نبودن نیست. من از شکست می‌ترسم.یعنی همیشه ترسیدم. هر وقت نشستم خودمو مرور کردم، دیدم ترس از شکست تو جونم ریشه دوونده.از اینکه برم جلو و ببینم اشتباه کردم و زمان از دست رفته یا اشتباه کنم و نفهمم کجا اشتباه کردم و از اینکه تازه‌کار باشم می‌ترسم.واسه همین به‌جای اینکه پامو بلند کنم و از جوی بپرم، می‌ایستم لب جوی گذر عمر می‌بینم و با خودم فکر می‌کنم اگه درست پریده بودم اونور چه بهشتی بود.شایدم واسه اینه که از خودم توقع ندارم شکست بخورم. می‌خوام توی همون اولین پرش، درست و اصولی بپرم و درست اونطرف در بهشت برین فرود بیام.</description>
                <category>Min00t</category>
                <author>Min00t</author>
                <pubDate>Wed, 25 Mar 2020 12:08:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیابان‌گردی در روزهای کرونا</title>
                <link>https://virgool.io/@Cherknvis/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-ofm0c4kmixxi</link>
                <description>امروز بعد از ۱۰ روز قرنطینه از خونه رفتم بیرون.البته دروغ چرا، دو شب پیش هم تا سوپرمارکت سرکوچه رفتم و برگشتم، اما امروز یکمی دورتر رفتیم. تا سر خیابون.از روزی که کرونا توی تهران جدی شد، ما دورکار شدیم و نشستیم خونه. از ۹ تا ۶.۵ که پای لپ‌تاپ نشستم، بقیه‌اش هم به غذا پختن و کار خونه می‌گذره و حال ندارم برم بیرون.اما امروز گفتیم هم بریم میوه و خرت و پرت بخریم و هم سایه آدمیزاد رو ببینیم.برای اولین بار بعد از ۱۰ روز آفتاب به صورتم خورد. البته فقط به پیشونی و چشمام، چون بقیه صورتم زیر ماسک بود.خیابون خلوت‌تر از همیشه شده، انگار نه انگار شب عیده. عصر پنجشنبه دلچسب اسفند به جای بوی عید، بوی ترس و مرگ می‌داد.داشتیم پیاده می‌رفتیم و نچ نچ‌کنان به فروشگاه‌های بسته زل می‌زدیم که همسرم ایستاد. دست کرد توی جیبش و یه اسکناس ۵ هزار تومنی بیرون آورد. گفتم چی می‌خوای؟ گفت بدیم به این آقاهه که نشسته روی زمین.برگشتم و دیدمش. ۵۰ ساله بود، با ریش و موهای سفید و خاکستری. روی یه کارتون نشسته بود و زانوهاشو جمع کرده بود توی دستاش. گوشه شستش رو آروم گاز می‌گرفت و تو عالم خیالش غرق بود‌.فرهاد ۵ تومنی رو بهش داد، یه تشکر آروم کرد و رفت توی حال خودش.با خودم فکر کردم، حالا یه پولی تو جیب ما بود و به این بنده خدا دادیم، اما ۵ تومن این روزها کی رو سیر می‌کنه؟یه کیک بخره، ۵ تومن تموم شده. اصلا الان سیر بشه، شب چی؟ فردا چی؟ هزاران نفر گرسنه مثل اون چی؟بعد با خودم فکر کردم اگه کرونا بگیره، کی به دادش می‌رسه؟ کی واسش مهمه این آدم فردا زنده‌س یا نه؟اون که ژل شستشوی دست و الکل و دستکش نداره. چیکار می‌کنه که از سایه پرسه‌زنون مرگ دور شه؟همینطور فکر می‌کردم که یهو بغضم ترکید. اشکام سر می‌خورد تا لبه ماسک و بعد لابلای پارچه فشرده گم می‌شد، اما دلم آروم نشد.می‌دونید؟ من خیلی کم گریه می‌کنم. وقتی می‌گم خیلی کم، یعنی شاید سالی ۳،۴ بار و در شرایط فوق‌العاده بد، اما این روزها تقی به توقی می‌خوره نابود می‌شم از گریه.دلم درد می‌گیره از این همه غم.آسمون شب عید رو به غروب می‌رفت، خیابون ساکت و سرد بود و مرد کارتن‌خوابی تا وقتی خیلی ازش دور شدیم هنوز به همون نقطه زل‌ زده بود.</description>
                <category>Min00t</category>
                <author>Min00t</author>
                <pubDate>Thu, 05 Mar 2020 19:00:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینم شانس مایه</title>
                <link>https://virgool.io/@Cherknvis/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%85-%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B3-%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%87-rqop9mqicgki</link>
                <description>امروز گریه کردم.به مقدار زیاد و با صدای بلند.به مقدار زیاد و با صدای بلند.خسته شدم. هر روز یه مصیبت جدید داریم. زندگیمون شده گیم آف ترونز. هر روز یه اتفاقی می‌افته و قربانیش ما آدمای دون  هستیم.الان هم که یه هفته‌س از ترس کرونا بیرون نرفتیم که مبادا بمیریم.چه می‌دونم والا!انقد که توی هول و ولای کرونا بودیم سالگرد عروسیمون یادمون رفت. تازه یه شب بعدش بهم گفتیم اااا دیروز سالگردمون بود!بعد از یه عمر زندگی و هر روز و هر روز سرکار رفتن، برگشتم بهش گفتم دلم می‌خواد برای اولین بار یه سفر دو نفری بریم.واقعا دو نفری!نه خونه مامان من، نه با مامان تو و نه با هیچ دوست و آشنایی.دلم می‌خواست دست این مرد رو بگیرم، مثل هر موجود دو پای دیگه‌ای برم دو روز یه قبرستونی استراحت کنم و لذت ببرم.بدون اینکه فکر کنم فردا ساعت ۸ باید بریم سرکار یا هوا آلوده‌ست یا پول نداریم یا هر کوفت دیگه‌ای.\اما چون این خراب شده اسمش ایرانه هیچوقت نمی‌تونی واسه فردات برنامه‌ریزی کنی.کرونا اومد و به مدد بی‌تدبیری یه مشت احمق انقد زیاد شده که از سایه خودمون هم می‌ترسیم.دیشب رفتن توی بندرعباس درمانگاه رو آتیش زدن که بیمارا بمیرن! فکر کن! کجا داریم زندگی می‌کنیم؟ شما نمی‌ترسید خداییش؟ نمی‌ترسید مریض شید زنده زنده بسوزوننتون؟ من می‌ترسم!دیشب بهش گفتم من فقط دلم می‌خواست یه زندگی آروم رو تجربه کنم نه که همش دلم واسه همه چیز بلرزه و بغض کردم.امروز هم از حجم خبرای بد انقد حالم بد شد که رفتم پروپرانول خوردم.بگذریم.گفتیم بریم سفر یه جایی دلمون باز شه.بریم یه جایی یادمون بره آبان رو.یادمون بره ۱۰ روز اینترنت رو قطع کردن.یادمون بره موشک زدن هواپیما رو ترکوندن.که کرونا تشریفشو آورد.گفتن سفراتون رو کنسل می‌کنیم بدون هزینه، بشینید توی خونه‌هاتون،‌گفتیم ای ول، حالا پول ما رو هم پس بدید.گفتن چه پولی؟ چه کشکی؟ اولا حالا که نمی‌دیم، دوما بدیم هم جریمه رو کم می‌کنیم.گفتیم چه جریمه‌ای؟ کرونا اومده. وزیر گفته پس بدید.گفتن خب برید از وزیر پس بگیرید.هیچ خری هم نیست به شکایتمون رسیدگی کنه.سفر نرفته ۷۰۰ هزارتومن خرج برداشت واسمون.دلم انقد گرفت که همونجا با صدای بلند زدم زیر گریه. واقعا اینم شانس مایه. بعد عمری رفتیم یه حالی به زندگیمون بدیم گند خورد توش. فقط هزینه برداشت واسمون.زیر بار این همه ظلم خسته شدم.زیر بار اینکه هیشکی نیست به دادت برسه. پولت رو پس بگیره.حس می‌کنم تو این دنیا تنها موندیم.۷۰۰ تومن رو نشد پس بگیریم، جونمون رو کی و کجا پس بگیریم؟ جوونی‌مون رو کی؟</description>
                <category>Min00t</category>
                <author>Min00t</author>
                <pubDate>Sat, 29 Feb 2020 16:47:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توییت هوایی ممنوع!</title>
                <link>https://virgool.io/@Cherknvis/%D8%AA%D9%88%DB%8C%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9-xd8i2ignognh</link>
                <description>اگه یک چیز توی دنیای مجازی باشه که ازش بی‌زار باشم، همین توییت یا پست هوایی به دیگریه.من از اولی که رفتم توییتر از این حرکت بی‌زار بودم. البته دروغ چرا، تا بفهمم چیه و چطوره یکی دو باری اون اوایل (سال ۹۰) استفاده کردم، اما خیلی زود ازش متنفر شدم.هر وقت حرفی داشتم یا مستقیم منشن دادم، یا رفتم دایرکت.این یعنی چی که هی هوایی بهم حرف می‌پرونین؟بدتر از همه هم این توییت‌ هواییاس که آدمایی که همدیگه رو توی دنیای واقعی می‌شناسن و رو در رو هستن، می‌نویسن.اولش که همه چی با بوجی موجی شروع می‌شه و همه قربون صدقه هم می‌رن.بعد کم کم شرایط عوض می‌شه و اختلافا پیدا می‌شه و جنگ توییتی شروع می‌شه.خدایی روتون می‌شه همدیگه رو به رگبار می‌بندید، بعد دوباره توی چشم هم نگاه کنید؟حالا چه اصراریه اونجا بنویسید؟برید بهم بگید.اصلا نگید یا هرچی.نمی‌دونم البته که هرکی حق داره توی اکانت شخصی خودش هرچی دوست داشت بنویسه اما به نظرم حالا یه آدابی هم رعایت کنید، بد نیست واقعا.خلاصه که نکنید این کارا رو.آدم از معاشرت باهاتون سیر می‌شه.البته من چون خودم بیماری «به‌خود گرفتن» دارم، وقتی ببینم آمار این هواییا رفته بالا، میوت می‌کنم. اینجوری اگه حرفی هم بزنه نمی‌بینم و اعصابم راحتتره و روی رفتارم تاثیر نمی‌ذاره.</description>
                <category>Min00t</category>
                <author>Min00t</author>
                <pubDate>Mon, 20 Jan 2020 18:00:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیر سایه جنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@Cherknvis/%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%AC%D9%86%DA%AF-vz61fzaf7ci5</link>
                <description>به عنوان یک جوون خاورمیانه‌ای همیشه ترس و البته انتظار جنگ رو دارم.من بعد از پایان جنگ به دنیا اومدم، اما تمام بچگیم با فیلم و سریال جنگی گذشت.استرس خاک سرخ و روز سوم همه وجودم رو می‌گرفت و با بازگشت پرستوها و شیار ۱۴۳ اشک ریختم و قد کشیدم.هم‌نسل‌های من می‌دونن چه حسیه.جنگ رو به چشم ندیدی، اما انقدر سایه‌ش رو نزدیک حس کردی که انگار با غمش خو گرفتی.تا اومدیم یکم به خودمون بقبولونیم که تموم شده و اینا دیگه فیلمه، جنگ افغانستان و عراق و بعدم سوریه شروع شد.واقعا مثل مرگ از جنگ می‌ترسم اما انقدر هر روز رو با استرس حمله داعش و آمریکا و فلان و بهمان گذروندیم که ناخودآگاهم پذیرفته.انقدر هر روز خبر جنگ رو دیدم و خوندم که با همه وحشتی که دارم، همیشه منتظرم اتفاق بیفته.درست مثل زنی که دوست نداره همسرش بهش خیانت کنه، اما می‌دونه که این کار رو کرده و یه روز با چشمای خودش می‌بینه.درسته که می‌شکنه و فرو می‌ریزه، اما انقدر منتظرش بوده که یادش رفته ازش فراری بوده.حالا نمی‌دونه خیالش راحت باشه که دیگه منتظر نیست یا خودش رو از ویرونی و غمی که داغونش کرده نجات بده.</description>
                <category>Min00t</category>
                <author>Min00t</author>
                <pubDate>Tue, 07 Jan 2020 17:47:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مراحل انتظار</title>
                <link>https://virgool.io/@Cherknvis/%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D9%84-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-roqquagoclru</link>
                <description>تا حالا منتظر موندید؟منتظر کسی یا چیزی که اتفاق بیفته؟آدم منتظر اولش هی با خودش مرور می‌کنه که وقتی اون اتفاق افتاد چیکار کنم، چی بگم، چطور باشم.بعد که انتظارش کش بیاد هی دقایق رو می‌‌شمره، هی نگاهش می‌ره سر کوچه و برمی‌گرده.بعد اشتهاش کور می‌شه (البته واسه بعضیا اضافه می‌شه. هرچی هست دیگه اشتهای آدم طبیعی نیست.)زمان می‌گذره و انتظارت بیات می‌شه و از دهن می‌افته.هی که انتظار سر نیاد، برنامه‌ریزی‌هات به باد می‌ره و کم کم بغض و عصبانیت تو لحظاتت جا باز می‌کنه.اصلا عصبانی می‌شی که چرا انقدر باید منتظر بمونی؟چرا مثل آدم اون آدمه یا اون کاره حل نمی‌شه؟چرا همش واسه همه چیز باید بدوی تا حل بشه؟تف توی انتظار بابا. اه</description>
                <category>Min00t</category>
                <author>Min00t</author>
                <pubDate>Tue, 31 Dec 2019 14:43:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۲۰ دقیقه طلایی</title>
                <link>https://virgool.io/@Cherknvis/%DB%B2%DB%B0-%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D9%87-%D8%B7%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-iuichpwtttst</link>
                <description>دو شب پیش با مامانم آشتی کردم.زنگ زد گفت از من ناراحتی؟اول سکوت کردم. بعد که دوباره پرسید همه حرفامو زدم.۲۰ دقیقه حرف زدیم و بهش گفتم که چقدر رفتارهاش خفتم می‌ده.چقدر عذاب می‌کشم وقتی بعد از یک سال می‌بیندم و نمی‌بوسم.گفتم که چقدر از کارهاش شرمندم و عجیب اینکه شنید و منکر نشد.تهش گفت ببخشید.چی باید می‌گفتم؟همه حرفام رو ریخته بودم بیرون و چیزی توی دلم نبود.گفتم باشه، بیا آشتی کنیم.و آشتی کردیم.آدم‌ها در ۶۵ سالگی تغییر نمی‌کنن ولی همین که زنگ زده و برای اولین بار توی زندگیش پیش قدم شده که یه دعوا رو تموم کنه خیلی خوبه.حالا باید بیشتر بهش زنگ بزنم.رابطه‌ای که ۳۰ سال وجود نداشته، آیا حالا به وجود میاد؟</description>
                <category>Min00t</category>
                <author>Min00t</author>
                <pubDate>Mon, 30 Dec 2019 15:18:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ساعت ۱۴:۴۶ دقیقه</title>
                <link>https://virgool.io/@Cherknvis/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%DB%B1%DB%B4%DB%B4%DB%B6-%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D9%87-t33bxniwob5h</link>
                <description>ساعت ۱۴:۴۶ دقیقه ظهر جمعه رو نشون می‌داد که دلم گرفت.از چی دلم گرفته؟ شاید از اینکه هر روز بیدار می‌شیم و خبر خوبی نیست.از اینکه بی‌لبخند شدیم.از اینکه هوا یک دم تمیز نمی‌شه.از اینکه آنفولانزا گرفتیم و فرهاد حسابی لاغر شده و خودمم بی‌حال.از اینکه نمی‌دونم دوباره مجبورم برم حرفمو بزنم یا اون تصمیمی که صحبتش رو کردیم اجرا شده.از اینکه مامانم دوستم نداره اما دردش هیچوقت عادی نمی‌شه.از اینکه از فردا و فرداها می‌ترسم یا چی؟کلا دلگیرم.</description>
                <category>Min00t</category>
                <author>Min00t</author>
                <pubDate>Fri, 27 Dec 2019 14:53:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پدر، مادر، من متهمم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Cherknvis/%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%86-%D9%85%D8%AA%D9%87%D9%85%D9%85-nlasfkxqzzcp</link>
                <description>شما رو نمی‌دونم اما توی خونه ما همیشه بچه متهم بود.بالاخره بچه کوچیکتره. وقتی مامان یا باباش عصبانی می‌شه و کتکش می‌زنه، حتما حقش بوده. عوضش بچه باید بره دستشو بندازه گردن مامان باباش بوسش کنه و بگه ببخشید.شاید بچه ندونه چرا می‌گه ببخشید، اما اون می‌دونه چرا باید ببخشه.ما بچگی خوبی نداشتیم.هر ماه خونه‌مون میدون جنگ بود و همیشه مامانم یه سوژه واسه نبرد داشت.چرا دقیقا رقم حقوق بابام رو نمی‌دونه؟ چرا ماشین لباسشویی نداره؟ چرا رنگ موکت سبزه؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟توی این همه دعوا و داد و بیداد ما سرمون رو با کتاب گرم می‌کردیم که نشنویم و دخالت نکنیم.اصلا چه دخالتی؟ اگه دخالت می‌کردی بلافاصله بعد از آتش‌بس از دو طرف دعوا یه کتک جانانه می‌خوردی تا یاد بگیری توی کاری که به تو مربوط نیست دخالت نکنی.مامانم هیچوقت از هیچ‌چیز ما خوشحال نمی‌شد.نه اون روزی که من عضو گروه تئاتر شهر شدم، نه وقتی دانشگاه قبول شدم و نه هیچ‌وقت دیگه.مامانم همیشه از یه چیزی شاکی بود و هست و این حجم شاکی‌ بودن‌ها باعث شد هیچوقت اعتماد به نفس نداشته باشم.خیلی سال طول کشید تا زخم‌های روحم درمان بشه.من تا همین چند سال پیش مدام از خودم متنفر و ناراضی بودم.همش توی این حال بودم که نه بابا من که عرضه ندارم، من که جذاب نیستم، من که محبوب نیستم.همیشه از هر حرف و کلامی ترسیدم. بس که تو خونه ما باید هر حرفی رو مزه مزه می‌کردیم تا یه کلمه‌ش مامان رو نرنجونهشاید باور نکنید اما تقریبا ۳،۴ ساله کمی خودم رو باور کردم و دیگه از خودم بیزار نیستم.البته هنوز هم وقتی مامانم رو می‌بینم توی همون دیدار یکی دو روزه که معمولا ۶ ماه تا یک سال یه بار اتفاق می‌افته انقدر سرد و بی‌روح و نفرت انگیز باهام برخورد می‌کنه که تا روزها بعد فقط می‌شینم گریه می‌کنم.زخم بی‌مهری از پدر و مادر، حتی اگه ازت دور باشن، آدم رو از پا در میاره.کاش مامان من اینو می‌فهمید.من تمام زندگی از مامانم ترسیدم و تمام زندگی به زور بابام از گردنش آویزون بودم که منو ببخشه که باعث شدم کتکم بزنه.درد اینجاست که دیگه هر دو نزدیک ۶۵ سالشونه و الان هرچقدر هم باهاشون حرف بزنی، تاثیری نداره.کی توی ۶۵ سالگی تغییر می‌کنه؟از نگاه اون‌ها ما همیشه مقصر بودیم و هستیم.راستش انقدر محبت مادری ندیدم که مطمئن نیستم بتونم مادر خوبی بشم.چیزی که خودم یاد نگرفتم رو چطور یاد بدم؟</description>
                <category>Min00t</category>
                <author>Min00t</author>
                <pubDate>Sun, 22 Dec 2019 16:10:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من کلاهبردارم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Cherknvis/%D9%85%D9%86-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%87%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D9%86-oqdzwtbzkwhu</link>
                <description>آیا فکر می‌کنید لیاقت چیزهایی که به دست آوردید رو ندارید؟ آیا حس می‌کنید همه این‌ها نتیجه گول‌ زدن دیگرانه و تلاش خاصی نکردید؟تبریک می‌گم، شما دچار سندرم ایمپاستر هستید.سندرم ایمپاستر ( impostor syndrome)  یک پدیده روانی است که در آن افراد نمی‌توانند موفقیت‌هایشان را بپذیرند.  بر خلاف آنچه شواهد بیرونی نشان می‌دهد که فرد با رقابت و تلاش به موفقیت رسیده، خود فرد تصور می‌کند که لیاقت موفقیت را ندارد و کلاه‌بردار است.  موفقیت با خوش‌شانسی، زمان‌بندی خوب یا فریب دادن دیگران به دست آمده و این  موضوع که فرد باهوش یا تلاش‌گر است توسط خودش مورد پذیرش قرار نمی‌گیرد.یه مطلب خیلی خوب درباره اسکرام‌مسترها خوندم و دیدم سندرم ایمپاستر بین اون‌ها خیلی رایجه. طبیعتا من هم گاهی دچار این سندرم می‌شم (من هم توی شرکتمون اسکرام مستر هستم.)مثلا اینجوریه که یه حرکت خوب انجام می‌دم، بعد می‌گم نه بابا. این رو که من انجام ندادم. جرقه اولیه‌ش رو فلانی زد، من به ثمر رسوندم. یا می‌گم نه بابا من اصلا هرچی بلدم از بقیه یاد گرفتم خودم که دانش درونی ندارم پس لایق هیچی نیستم.این تفکر گاهی انقدر توی مغزم نهادینه می‌شه که فکر می‌کنم اصلا من لایق حقوقی که می‌گیرم نیستم، اصلا مگه چی می‌کنم (حالا جالب اینکه حقوقم متوسطه و زیاد هم نشده)کنار این سندرم یه بخش خودتخریب کن دیگه هم دارم که مثلا هرچقدر بیشتر کار کنم حس می‌کنم که نه بابا کاری نمی‌کنی که عیب نداره انجام بده و سکوت کن.محل کار قبلی هم همین بودم. معاون گروه بودم، همزمان جای دو نفر کار می‌کردم، مسئولیت یه تیم ۶ نفره هم داشتم (رییسم همیشه در حال پیچوندن بود، سر و کله زدنا پای من بود) به بالا و پایین جواب پس می‌دادم تهش هم حس می‌کردم که عیب نداره من که توان انجامشون رو دارم. بهتره درخواست افزایش حقوق نکنم، کار خاصی نکردم که!نمی‌دونم والا!قرصی چیزی نیست آدم بخوره سندرم ایمپاسترش خوب شه؟</description>
                <category>Min00t</category>
                <author>Min00t</author>
                <pubDate>Sun, 01 Dec 2019 13:11:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خسته‌م، خسته</title>
                <link>https://virgool.io/@Cherknvis/%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87%D9%85-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-lr37adohfshu</link>
                <description>من واسه همه چیز توی زندگیم دویدم.همه‌چیز. حتی واسه اینکه بتونم با بقیه توی بازار کار در نقطه صفر رقابت کنم هم دویدم تا بتونم یه حداقل‌هایی رو به دست بیارم.هیچی توی زندگی من آسون به دست نیومده.البته به هر چیزی خواستم رسیدم، اما حرفم اینه که هیچوقت، هیچ چیزی رو آسون به دست نیاوردم.بذارید بهتر توضیح بدم.من سه سال دنبال کار گشتم و نبود. توی شهر من کار به سختی پیدا می‌شد و با پارتی هم به جایی نرسید. تصمیم گرفتم تنهایی مهاجرت کنم به پایتخت و زندگی‌م رو بسازم تا تازه برسم به شرایط صفر یه جوون تهرانی و بتونم توی بازار کار باهاشون رقابت کنم. البته که پروژه موفق بود و به نتیجه رسید اما حرفم اینه که چرا همش باید بدویم؟ چرا انقدر شانس ناعادلانه توزیع می‌شه؟بچه که بودم مدام از بابام می‌پرسیدم «چرا منو اینجا به دنیا آوردید؟»هر بار جوابش سکوت بود. چی می‌گفت؟ مگه دلش می‌خواست تو شرایطی باشه که یه روز بچه‌ش اینو ازش بپرسه؟ اونم قربانی بود. مثل مامان، مثل داداشش، مثل بقیه.فقط بیچاره شانس نداشت و بچه‌ش مثل بچه بقیه آدمای اطرافش قانع نبود و مدام ازش می‌پرسید که چرا.گاهی به این فکر می‌کنم که اون دختری که اون روز همزمان با من توی بیمارستانی در اروپا یا آمریکا یا ژاپن به دنیا اومده حالا چیکار می‌کنه؟به اندازه من دغدغه داره؟ انقدر غصه می‌خوره؟ غصه همه چیز، نون خودش، سلامتی که به خاطر آلودگی هوا و پارازیت هر ثانیه در خطره، غصه پیرمرد کز کرده سر چهارراه، غصه دختربچه‌ای که پشت چهارراه جلوی ماشینا می‌رقصه تا پول بگیره؟بابا به خدا منم دلم نمی‌خواد انقد غصه بخورم. دلم می‌خواد زندگی کنم. دلم می‌خواد بهترینا واسه من باشه، البته بدون اینکه مجبور شم واسه به دست آوردنشون هزاران سال بدوم.اما همیشه داشتم می‌دویدم و انگار که این دویدن‌ها هزار سال دیگه هم ادامه داره.</description>
                <category>Min00t</category>
                <author>Min00t</author>
                <pubDate>Sun, 24 Nov 2019 10:15:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک شروع تازه، این قسمت برنامه‌نویسی</title>
                <link>https://virgool.io/@Cherknvis/%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-nwrtfucirdl3</link>
                <description>من اصولا خیلی می‌نالم که اهل ریسک نیستم، اما وقتی پشت سرم رو نگاه می‌کنم می‌بینم همیشه در حال ریسک بودم.چه اون زمان که برای اولین بار و به عنوان اولین نفر در تاریخ خاندان، تصمیم گرفتم بدون هیچ‌پشتوانه مالی یا معنوی بیام تهران و کار پیدا کنم، چه بعد از اون که تک و تنها رفتم خونه گرفتم و کار پیدا کردم و ازدواج کردم.البته همیشه ریسک‌های زندگی آدم انقدر بزرگ نیست.گاهی کوچیکه. مثلا ریسک اینکه روز ابری بدون چتر برم بیرون یا نرمگاهی کمی بزرگتره. مثل اینکه وقت بذارم یه حرفه جدید رو یاد بگیرم و ببینم ازش چی در میاد.الان من توی اون بخش ریسک کمی بزرگترم.از خدا که پنهان نیست، از شما هم پنهان نباشه که یه ماهی هست دارم برنامه‌نویسی یاد می‌گیرم.اولش خیلی خوب بود با سرعت HTML و CSS رو یاد گرفتم اما یکم JavaScriptسخته. حرص می‌خورم که منطق بعضی کارها رو نمی‌فهمم و نمی‌تونم شبیه‌سازی کنم کجا به درد می‌خوره.بعد از اونجایی که اگه یه چیزی رو نفهمم، احساس می‌کنم عقب موندم، هی ناامید می‌شم. مثلا الان یه مقداری از درس‌های اولیه کم‌رنگ شده واسم و واقعا ناراحتم.می‌دونم که این اول راهه و کلی چیز باید یاد بگیرم اما هنوز اینایی که یاد گرفتم رو کامل حفظ نشدم، پس تا ۱۰۰ سال دیگه هم نمی‌تونم برنامه‌نویسی یاد بگیرم.هی می‌رم می‌بینم بقیه چی بلد هستن یا توی جابینجا از یه نیروی فرانت اند چه توقعی دارن و هی غصه می‌خورم که چرا هنوز خوب یاد نگرفتم و چقدر راه مونده که برم.می‌دونم به طور متوسط یه ماه زمان زیادی از شروع یادگیری نیست و هنوز می‌تونم یاد بگیرم اما من واقعا از خودم توقع دارم.نمی‌شد آمپولش رو تزریق کرد؟من واقعا می‌ترسم چون الان یاد نگرفتم تا ۶ ماه بعد هم یاد نگیرم.به خودم تا عید فرصت یادگیری دادم و امیدوارم به سرانجام برسه.اگه به عقب نگاه کنم تا حالا هرچیزی خواستم رو یاد گرفتم و موفق بودم، اما واقعا در زمان یادگیری تک تکشون همینقدر ترسیدم و همینقدر عجول بودم و متاسفانه هنوز هم همون که بودم.من تا حالا به طور کلی سه حرفه رو تقریبا خوب یا متوسط یاد گرفتم و تونستم ازشون پول دربیارم.روزنامه‌نگاری، کنترل پروژه و اسکرام.گفتم اسکرام؛ راستش من الان اسکرام مستر یه شرکت نرم‌افزاری هستم.(حالا اگر دوست داشتید توی پست‌های بعدی درباره چالش اسکرام مستر بودن، واستون می‌نویسم.)خب می‌دونید که واجب نیست اسکرام مستر بخشی از تیم فنی باشه و برنامه نویسی بدونه، پس تا الان مشکلی با این موضوع نداشتیم اما حالا خودم دوست دارم یاد بگیرم.می‌دونید که همیشه دوست داشتن کافی نیست. یه چیزای دیگه‌ای هم باید کنارش باشه، مثلا وقت!من شب که از سرکار برمی‌گردم، تازه کار خونه شروع می‌شه و تا چشم بهم بزنم ساعت ۱۰ شده و از خستگی در حال جون سپردنم.خیلی شبا خوابم می‌بره یا کار داریم یا مهمونیم. این وسط حداقل ۲ تا ۳ شب در هفته رو هرجور شده درس می‌خونم اما اینجوری عقب می‌مونم. (خیلی وقتا همسرم منو هل می‌ده تا یاد بگیرم، خیلی وقتا برعکس. اینم از خوش شانسی منه.)از امشب به خودم قول دادم علاوه بر درس خوندن، واسه خودم تمرین پیدا کنم و انجام بدم چون معمولا وقتی پروژه محور چیزی رو یاد بگیرم بهتر توی ذهنم می‌مونه. البته به لطف قطع یک هفته‌ای اینترنت در ایران احتمالا این قول با سر می‌ره توی دیوار. چون هیچ ایده‌ای ندارم چیکار کنم و چطور چک کنم ببینم تمیز کد نوشتم یا نه.شما چطور یاد گرفتید و چقدر وقت گذاشتید؟اصلا آدم می‌تونه توی ۶ ماه با هفته‌ای دو سه شب درس خوندن به جایی برسه؟</description>
                <category>Min00t</category>
                <author>Min00t</author>
                <pubDate>Wed, 20 Nov 2019 12:31:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلشوره‌های یک زندگی ساده</title>
                <link>https://virgool.io/@Cherknvis/%D8%AF%D9%84%D8%B4%D9%88%D8%B1%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-xfdhgj2k1nhq</link>
                <description>من کلا شخصیت دل‌شور زنی دارم. همیشه دلم واسه یکی داره شور می‌زنه و دست خودم نیست.دلم می‌خواد همیشه همه چیز برای همه آروم و روبه راه باشه تا منم بتونم آروم و روبه راه باشم.تا پارسال که درگیر دلواپسی‌های شغلی خودم بودم.قبل از اونم دلواپسی‌های ریز ریزی داشتم که بخش بزرگیش به دلیل گرفتاری‌های اطرافیانم بود و قبل‌تر و قبل‌تر.اگه یادتون باشه می‌خواستم شغلم رو عوض کنم اما نگران بودم و خیلی طول کشید تا اون دندون لق رو کشیدم و انداختم دور.زندگی شغلی خوبی دارم (گوش شیطون کر) و راضی هستم.یکم طول کشید تا با شرایط و فضای کاری اوکی شم اما دغدغه‌های اون موقع رو ندارم حداقل و از کارم لذت می‌برم. تازه کلی چیز جدید یاد گرفتم و خلاصه خوب بوده تا اینجا.امسال دغدغه‌م بیشتر از همیشه‌س یا شاید من اینجور حس می‌کنم.منی که واسه همه دلواپس می‌شم و اگه نتونم کمک موثری کنم، دق می‌کنم، حالا گیر کردم بین مشکلی که هیچ‌کاری ازم برنمیاد.شرایط کاری همسرم از همیشه سخت‌تره.مشکلات جدید توی محیط کار، چالش و عذاب‌هایی که وقتی از ریزشون خبردار می‌شم منم غصه می‌خورم.این وسط می‌بینم داره آب می‌شه، روز به روز لاغرتر می‌شه و واسه اینکه منو ناراحت نکنه می‌ریزه توی خودش.دلم می‌خواد کمکش کنم از اون فضای بد بزنه بیرون و بره سراغ کار بهتری، اما راستش اون چیزی که دنبالش می‌گردیم نیست و من مدام از اینکه نتونستم کمکی کنم غمگین‌تر می‌شم.گاهی دلم می‌خواد بشینم واسه یکی درد دل کنم و اون بتونه کمکم کنه و همه چیز حل شه اما این راه هم فقط واسه توی قصه‌هاست.سعی می‌کنم توی خونه خوش اخلاق باشم، فضای آرومی براش فراهم کنم و کاری کنم خستگی و تنش محیط کار رو فراموش کنه اما حس می‌کنم کمه.اگه کم نبود، روز به روز لاغرتر نمی‌شد.اگه کم نبود، شبا راحت می‌خوابید و انقدر فکرش مشغول نبود.ناراحتم و دستم کوتاهه. نمی‌تونم هیچ کمک موثری کنم و این عذابم می‌ده.انقدر استرس دارم و دلواپس این ناتوانی‌م هستم که حس می‌کنم من مقصر همه مشکلات کاریش هستم.پس کی تو کوچه ما عروسی می‌شه و می‌تونیم واسه هیچی، مطلقا هیچی عذاب و اعصاب خردی نکشیم؟</description>
                <category>Min00t</category>
                <author>Min00t</author>
                <pubDate>Tue, 19 Nov 2019 14:50:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجرای آن زن دیگر</title>
                <link>https://virgool.io/@Cherknvis/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%86-%D8%B2%D9%86-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-tngfn7jqpbzl</link>
                <description>گاهی فکر می‌کنم قبلا به جای زن دیگه‌ای توی این دنیا زندگی کردم.یه شب خوابش رو دیدم و به جای اون حدود ۲۰ سال زندگی کردم.«زنی بودم توی گذشته‌های دور و کشوری دورتر در مشرق زمین.تازه ازدواج کرده بودم و هنوز چند روز از ازدواجم نگذشته بود که همسرم راهی یه سفر دریایی شد.ماه‌ها گذشت و برنگشت و بی‌خبری من رو کشت.می‌دونستم که شاید دریا برای همیشه اون رو از من گرفته و شایدم یه گوشه این دنیای خاکی اسیر و زندانی شده اما نمی‌دونستم کدومش اتفاق افتاده.سال‌های زیادی رو به چشم انتظاری گذروندم اما هدر ندادم.روی پای خودم ایستادم و تونستم تبدیل به یه زن تاجر موفق بشم که آوازه‌م شهر و دیار خودم رو پر کرده بود.توی همه این سال‌ها مشاورم کنارم بود و نمی‌ذاشت زمین بخورم.این همراهی باعث شده بود کم کم عاشقش بشم اما ته دلم هنوز منتظر برگشتن همسرم بودم و دلم می‌سوخت که نکنه یه روز برگرده و ببینه من رفتم.واسه همین همه عمر پا گذاشتم روی قلبم و منتظر همسری که نمی‌اومد، موندم.۲۰ سال بعد یه روز عادی همسرم برگشت.تمام این سال‌ها رو اسیر و زندانی بود و تمام روزهای اسارت رو با یاد من سر کرده بود.برگشت و با محبت سخت من رو به سینه‌ش فشرد. از خوشحالی اینکه برگشته بغض کرده بودم و از غم اینکه حالا برای همیشه باید از مشاورم دور بمونم گریه می‌کردم.توی خوابم شب‌ها کنار همسرم دراز می‌کشیدم و تا صبح اشک می‌ریختم. برای عمری که رفته، برای عشقی که دفن شد و برای اینکه خودم رو فدای دلسوزی کردم.»صبح که بیدار شدم هنوز دلم پیش آن زن دیگری بود. خیلی بهش فکر کردم و برای ۲۰ سالی که دیشب با هم از سر گذروندیم غصه خوردم.انقدر حس اون خواب و سال‌هایی که گذشت واقعی بود که هنوز هم حس می‌کنم قطعا ۲۰۰ سال پیش اون زن من بودم.</description>
                <category>Min00t</category>
                <author>Min00t</author>
                <pubDate>Mon, 18 Nov 2019 13:32:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهاجرتی که نکردیم</title>
                <link>https://virgool.io/@Cherknvis/%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%85-tavwxnilkr5a</link>
                <description>هر روز که می‌گذره بیشتر مطمئن می‌شم که باید رفت.راستش من چند سال پیش هم می‌خواستم برم و توی وبلاگ قدیمی‌ کلی درباره‌ش نوشتم.تا اون تصمیم این شد که نرفتم، چون دقیقا توی همون روزها به شدت به خانواده وابسته شده بودم و هر جور شده ماهی یک بار می‌رفتم خونه.زمان گذشت و بعد از تصمیم موندگاری، عاشق شدم و ازدواج کردم و پای رفتنمون سست شد.حالا حتی اگر بخوایم بریم هم، همسرم به شدت مخالف رفتنه.اولین دلیلش وابستگی به خانواده‌س. بعد هم نگرانی از اینکه اونجا چیکار کنیم و اوضاع واسمون بدتر نشه.راستش به عنوان کسی که یه بار تنها به همین دلیل وابستگی نرفت، کمی بهش حق می‌دم، اما بیشترش قلبم رو می‌سوزونه.ما هر دو کارمندیم و با این وضعیت اقتصادی، زندگی‌مون به‌جای پیشرفت هر روز پسرفت می‌کنه.خسته شدم از این روزگار سیاه که هر روز باید خودمون رو فقیرتر از قبل ببینیم.دلم می‌خواد بدون وابستگی بتونیم بریم دنبال زندگی خودمون.زندگی که انگار تا هیچ‌وقت قرار نیست اتفاق بیفته.من، ما عاشق بچه‌ایم.بچه‌ای که با هم قرار گذاشتیم هیچوقت به دنیاش نیاریم.راستش من اعصابم خرد می‌شه وقتی می‌گن بچه‌‌دار شو و هرچی براشون توضیح می‌دی که وضع اقتصادی خرابه و امنیت هم که اونجور و نمی‌خوام بچه‌م اینجا هدر بره، همه می‌گن عیبی نداره شما هم مثل همه، بچه‌دار شو!و انگار کور و کر می‌شن و فقط می‌خوان نسخه بپیچن واسه آدم.دلم می‌خواد فریاد بزنم و بگم چشماتون رو باز کنید.اینجا، توی این شرایط که حتی خودتون هم راضی نیستید، چطور وجدانتون قبول می‌کنه یه طفل معصوم بیاد و دق کنه؟دلم می‌خواد بریم چون اینجا واسم آینده تاریکهتاریک و بی‌فروغدیروز بنزین از ۱۰۰۰ تومن به ۳۰۰۰ تومن رسید. اما حقوق من هنوز مشمول همون ۲۰ درصد افزایش اول ساله.هیچکس به فکر ما نیست و خودمون هم بیشتر خودمون رو فراموش کردیم.دق می‌کنم وقتی می‌خونم و می‌بینم حرف‌هایی زده می‌شه که انگار چشماشون رو بستن یا نهایتا دارن درباره جای دیگه‌ای نظر می‌دن که من نمی‌شناسم.هر روز می‌بینم دوستام عزم رفتن می‌کنن و می‌رن تا آینده بهتر رو جای دیگه بسازن.هر روز یکی می‌ره و تهش ما می‌مونیم حسرت اینکه خوش به حالشون، حداقل یه قدمی برداشتن برای رفتن.کاش انقدر وابسته نبودیم و یکبار برای همیشه دل می‌کندیم و از این جهنم فرار می‌کردیم.</description>
                <category>Min00t</category>
                <author>Min00t</author>
                <pubDate>Sat, 16 Nov 2019 17:05:33 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>