<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یک نویسنده بی ذوق 🐛</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Cherry</link>
        <description>https://ble.ir/Cherry_fairy

خوشحال می‌شم به کانال ناقابل ما سری بزنید 🩰</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 15:22:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4861394/avatar/AybHEn.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>یک نویسنده بی ذوق 🐛</title>
            <link>https://virgool.io/@Cherry</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خورشید در آغوش ماه 🌞</title>
                <link>https://virgool.io/@Cherry/%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-%D9%85%D8%A7%D9%87-rw56cbu3thzx</link>
                <description>ستارگان محو تماشای عشق ورزی خورشید به ماه بودند و ریز ریز چشمک های حسودانه می‌زدند آن شب ، شبی پر درخشش برای آدمیان زمین بود خورشید گونه ی ماه را بوسید و نور سرخی از خجالت وجود ماه را پر کرد آدمی‌زاد آن لحظه عاشقانه را ماه خونین نامیدستاره ها از شدّت حسادت در حال انفجار بودند ابر ها اشکی سراسر شادی داشتند پس باریدندرعد نعره می‌زد و با آذرخش های بنفش خودنمایی می‌کرد تا شاید بتواندعشق از دست رفته ماه را بازگرداند باد هو هوی مبارک بادا سر می‌داد و زمین از غُصه دور شدن بهترین دوست خود شکافته شد .آن شب برای ماه و خورشید رویایی برای آدمیان هولناک برای رعد و زمین و ستارگان غم‌ناک وبرای ابر ها و باد شادتاب بود .آری حتی لحظه های رمانتیک هم برای همه شگفت آور و زیبا نیست . خور و ماه‌تاب برای همه شگفت آور و زیبا نیست . </description>
                <category>یک نویسنده بی ذوق 🐛</category>
                <author>یک نویسنده بی ذوق 🐛</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2026 21:34:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منظومه چشم ها 🌌</title>
                <link>https://virgool.io/@Cherry/%D9%85%D9%86%D8%B8%D9%88%D9%85%D9%87-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%87%D8%A7-%F0%9F%8C%8C-dsfsq1rtbt41</link>
                <description>کاش سفینه ای داشتم از جنس لیلیومتا به منظومه چشمانت پناه ببرم .کسی چه می‌داند شاید بیگانگان دیگریهم آن‌جا مخفی شده اند .چه می‌شود من هم جزو ساکنین چشمان تو باشم ؟در کُره ی سبزآبی چشمانت قدم می‌گذارمپرچم عشق را به اهتزاز در می‌آورمو می‌گویم قدمی کوچک برای انسانو قدمی بزرگ برای بشریت ...فقط هیس 🤫هیچ‌کس نباید بفهمد اینجا پر ازاکسیژن لاست چری استوگرنه با بی‌رحمی غارت را استارت می‌زنند .</description>
                <category>یک نویسنده بی ذوق 🐛</category>
                <author>یک نویسنده بی ذوق 🐛</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 13:40:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رقص نور 🌞</title>
                <link>https://virgool.io/@Cherry/%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D9%86%D9%88%D8%B1-%F0%9F%8C%9E-kfh09wrdn62v</link>
                <description>سرزمین آفتاب را ترک می‌کنمآن روزهای پر از درخشش را به آغوش فراموشی می‌سپارم اکنون فقط من هستم ؛ من و رقص نور در روزنه های قلب تاریکم .از شعله های خشم گذر می‌کنم و می‌گویمسرخی تو از من !به جاده گُدازه نفرت برمی‌خورم ؛چطور بدون سوختگی از این تنفر گذر کنم ؟آیا بالی برای پرواز خواهد بود یا رقصی از سرخوشی باعث بی‌حسی می‌شود ؟</description>
                <category>یک نویسنده بی ذوق 🐛</category>
                <author>یک نویسنده بی ذوق 🐛</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 13:13:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه با روزنامه 🗞</title>
                <link>https://virgool.io/@Cherry/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%F0%9F%97%9E-fyp1eksraryb</link>
                <description>قصد کردم برایش نامه ای بنویسمنامه ای کوتاه ، یونیک و ناشناس .رفتم‌ و روزنامه‌ هایی که پخش بر روی کاشی اتاق کار مادرم بودند جمع کردم‌ .ورق می‌زدم و چشمانم چرخان در بین واژه هایگوناگون بودند .یک بخش در مورد وضعیت آب و هوا بودقیچی را برداشتم کلمه طوفانی را بریدمو با چسب به نامه اضافه کردم ؛از بخش جنایی کلمات قاتل و شکاف ،از بخش ورزشی هم واژگان بازنده و مسابقهرا بریدم و به نامه چسباندم .وای رسیدم‌ به بخش هیجان انگیزشعر و ادب !یک بیت شعر زیبا را برش زدمو همین‌طور واژه ی بهت انگیزِ عشقو عبارتِ قلبم را !بخش آشپزی را خواندم تصاویر خوردنی هایهوس انگیز به وسوسه ام‌ انداختفوری به سمت آشپزخانه رفتم و میلک شیکتوت فرنگی داخل یخچال را ربودم ، آن رافرز و سریع بلعیدم تا گیر خواهر اعجوبه و دیکتاتور خود نیفتم .به سراغ روزنامه ها رفتم واژه شیرین راکه به من چشمک می‌زد بریدم‌ و قاپیدم .حالا زمان یافتن حروف اضافی بود .چندین ساعت طول کشید ولیهیپ هیپ‌ هورا بالاخره آماده شد .نامه ی من هم با تیکه های روزنامه چنین شد :قلبم را بشکاف قاتل شیرین مندر مسابقه طوفانی عشق بازنده منم !تو را به حاتم طایی مثل زنند و خطاستگل شکفته که گوید به ارغوان ماند !</description>
                <category>یک نویسنده بی ذوق 🐛</category>
                <author>یک نویسنده بی ذوق 🐛</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 21:30:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مغروق🐋</title>
                <link>https://virgool.io/@Cherry/%D9%85%D8%BA%D8%B1%D9%88%D9%82%F0%9F%90%8B-jfb5jqjkyvou</link>
                <description>افکارم غرق در آبشار اضطراب و آغشته به رنگ آزادی شدند ! چرا هر چه در این افکار شنا می‌کنمبه انتهایی نمی‌رسم ؟خیس افکار پریشانم و آنفلوآنزای روان پریشی در کمین است !پتوی آغوش را دور من بپیچ تا گرمای عشق ذوب کند انجماد کینه های بی پایان را .</description>
                <category>یک نویسنده بی ذوق 🐛</category>
                <author>یک نویسنده بی ذوق 🐛</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 01:00:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فنجان صورتی⁴🏰</title>
                <link>https://virgool.io/@Cherry/%D9%81%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%AA%DB%8C%E2%81%B4%F0%9F%8F%B0-fdapb6xqrvlx</link>
                <description>ناگهان صدایی همانند تیک تاک ساعت در جمجمه ام پخش شد با بهت و سرگیجه به اطراف نگاه کردم باز هم همه چیز در حال تار شدن بودن چهره اش دگر محو شده بود و من ...با دردِ سر ، چشم هایم را باز کردم مبهوت نگاه کردم دور من همه چیز سفید بودآهان ! اینجا .اتاق دیوانه خانه !پس خواب های آشفته دیدنم تحت تاثیر داروها بودبازگشت به گذشته ای شیرین در کار نبود آه من چقدر ابله بودم.امّا همه چیز آنجا به شدت واقعی بود یا شاید به قدری کابوس دیده ام که تصور رویا دیدن برایم محال تر از سفر در زمان است .یعنی باید این ماجرا را برای نعنا بانو ( نام مستعار روانکاو ) تعریف میکردم ؟ نه نه ، من رو به بهبود هستم و هفته دیگر مرخص می‌شوم اگر چنین چیز مضحکی به زبان بیاورم معلوم نیست باز چه انگ دیوانگی به منبزنند انسان های عاقل نما . شِش روز گذشت ...و من هنوز آن رویای زمان را به فراموشی نسپاردم فردا از این زندان تهمت رها می‌شوم و به زندگی عادی خود برمی‌گردم البته این‌ بار باید نقابی روشن بر تاریکی افکارم بگذارم تا به جرم متفاوت بودنبا سایر این موجودات دوباره انگ روان پریشی نخورم و در قفس درمانحبس نشوم .چشمانم ذوق انتظار فردا را می‌کشد ...</description>
                <category>یک نویسنده بی ذوق 🐛</category>
                <author>یک نویسنده بی ذوق 🐛</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 00:30:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچان</title>
                <link>https://virgool.io/@Cherry/%D9%87%DB%8C%DA%86%D8%A7%D9%86-vrpwcflqazcp</link>
                <description>هیچ نیستممن آفریده خاکستر تاریکی غمسرگردان در جهنمی رضوان نما 🕯به راستی غم ما کی به پایان می‌رسد؟آیا هرگز پایانی وجود دارد ؟یا ما همه تکرار رنج های بی پایانیم؟پرواز کن کبوتر آزادی 🕊سخن ما را برسان به آیندگاناز آغوش های آخر از آخرین زمزمه های عاشقانهاز رقص غم پروانه بگواز آتش های شعله ور در قلب تاریکماناز اشک های بی‌صدااز هر چه خودت شاهد آن بودیماتم چشم‌ها</description>
                <category>یک نویسنده بی ذوق 🐛</category>
                <author>یک نویسنده بی ذوق 🐛</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 00:21:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرواز خیالِ پیکره¹⚡</title>
                <link>https://virgool.io/@Cherry/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84%D9%90-%D9%BE%DB%8C%DA%A9%D8%B1%D9%87%C2%B9%E2%9A%A1-sbbjmnqcjymr</link>
                <description>به آدم ها می‌نگرمهر روزهر لحظه و به این می‌اندیشمچقدر حقیرند ، چقدر تک بعدی و سادهچقدر پریشان ، چقدر بی ذوق به نعمت زندگیچقدر ناشکر از شوق نفس کشیدن ،قدم زدن ، لذّت چشیدن طعم های متنوعو لمس گل‌برگ های رُز صورتی .با صورتکان بی احساس از کنار همگذر می‌کنند بدون این‌که با هم سخنی بگویندکلامی خوش رنگ بگویندحتی دریغ از یک لبخند ملیح .همگی اخمالو ، عصبانی ،خود‌‌پسند و ناجالب .نمی‌دانم شاید اگر من هم جزوی از آن ها بودمدقیقاً مثل خودشان رفتار می‌کردمامّا من قدرت حرکت ندارمقدرت سخن گویی یا حتی عشق ورزیدن ندارمآه ، من چقدر محرومم .آدمک لبخند بزن !لذّت ببر از نعمت جانی که در وجود توستکه زمان محدود و این جان ابدی نیست .</description>
                <category>یک نویسنده بی ذوق 🐛</category>
                <author>یک نویسنده بی ذوق 🐛</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 23:15:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرواز خیالِ پیکره²🌬</title>
                <link>https://virgool.io/@Cherry/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84%D9%90-%D9%BE%DB%8C%DA%A9%D8%B1%D9%87%C2%B2%F0%9F%8C%AC-nljzdwsja77h</link>
                <description>وقتی در دستان او ساخته می‌شدم با خود می‌گفتم آیا او خالق است ؟آیا روحی بر من می‌دمد ؟ که بتوانم مثل او آن مایع خوش رایحه را که به آن می‌گوید چایی آلبالو بنوشم و غرق در آرامش شوم .اما او توان جان بخشی به مرا نداشت سال ها گوش تیز کردم به صحبت این موجودات جاندار خوش شانس که بدانم خالق این ها که بود ؟ زیاد از او نمی‌گفتندگویا درگیر پرستش چیزهای مهم تری بودند به نام های پول ، قدرت و ...برای رسیدن به آن ها مکر های فراوانی به خرج می‌دادند و زمانی که به در بسته می‌خوردند به خالقاصلی خود التماس می‌کردند که آن ها را به خدا هایشان برساند .امّا روزی کودکی آمد در کنار من نشست یک بستنی شکلاتی در دست داشت با شوق فراوان از آن می‌خورد آه کودک ، امان از هوس !کاش من هم جانی داشتم از آن می‌چشیدم . در حسرت بودم که ناگهان تعادل کودک به مشکل خورد و همراه آن خوراکی هوس انگیز به زمین افتاد بلند شد ، خاک شلوارش را پاک کرد بغض در گلو داشت ولی گریه نکرد گفت خدایا شکرت !شگفت انگیز بود با بستنی تباه شده وزانوی زخمی چرا شکرگزاری ؟ او رفت و من هیچ‌گاه دلیل کارش را نفهمیدم امّا مخلوق خالق شناس را شناختم .پایان .</description>
                <category>یک نویسنده بی ذوق 🐛</category>
                <author>یک نویسنده بی ذوق 🐛</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 23:13:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فنجان صورتی³💌</title>
                <link>https://virgool.io/@Cherry/%D9%81%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%AA%DB%8C%C2%B3%F0%9F%92%8C-op6bawen0wty</link>
                <description>میخواستم از آن‌جا فرار کنم و به خیابان بروم اما با این تَن ! به کجا چنین شتابان ؟تبدیل به ‌کودکی شده ام که عملاً هیچ‌کار نمی‌تواند انجام دهد و فقط مجبورم ؛مجبور به تحمل و چرخش سوال های مکرر در ذهنم که چطور چنين اتفاقی افتاد و آیا می‌شودبه آینده برگشت یا اگر کاری اینجا انجام دهم چقدر می‌تواند در آینده موثر باشد یعنی توان به دست آوردن معشوق ستودنی را دارم ؟اگر قبل از وارد شدن آن دخترک بدسرشت به سرنوشت شکلات فلفلی ( لقب معشوق در این داستان ) به او بگویم دوستش دارم ، همه چیز تغییر خواهد کرد؟یا نه ! من یک فرصت دوباره دارم اما اگر هرگز او هیچ احساس دلبرانه‌ ای به من نداشته باشدچه ؟وای بَدا به روزگارم اگر چنین باشد . اما من حال چه کنم ؟ یک روح عاشق ناکام در تَن کودکی ۱۱ ساله با تجربه ای ۱۰۰‌ساله!بله میدانم اغراق است من هنوز به چهل نرسیده بودم ولی باور بفرمایید درد تجارب روح را پیر می‌کندهولناک تر از آنچه که فکر کنید .چه مسخره حالی که بخواهم از عشق سخن گویم اکنون ؟ در این اوضاع ؟قربانت بروم‌ زمانه تو که مرا برگرداندی به گذشتهولی این حجم از پلی بَک صحیح نبود ...تا مدتی نمیتونم بنویسم و باید برم بیاید بگید تا اینجای کار چطور بود تعریف ، نقد ، پیشنهاد ، شنوا هستم 🌝🐛</description>
                <category>یک نویسنده بی ذوق 🐛</category>
                <author>یک نویسنده بی ذوق 🐛</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 23:30:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فنجان صورتی²</title>
                <link>https://virgool.io/@Cherry/%D9%81%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%AA%DB%8C%C2%B2-wjtd2uupq9qw</link>
                <description>_ پارت ۲ _ 🥿بچه ها می‌خندیدند و بازی می‌کردند و من با بهت خیره شده بودم توپ دو لایه سرخ‌‌آبی را به دستم دادندو گفتند نوبت تو ، اسم بگو .آهان به‌خاطر دارم بازی شیر و پلنگ !در کودکی این بازی یکی از بهترین ها برای ما بود اسم حیوان را گفتم توپ را بالا پرتاب کردموَ وای دوباره نه گفتم کرگدن وَ واج -ر- را مشکل دار تلفظ کردم ، مثل همیشه .آن ها خندیدند و من این بار با غیظ خیره شدم چون من اکنون خانوم بالغی هستم در پیکر یک کودک شاد و نادان ، پس خشمگین شدم برعکس گذشته که همراه آن ها قهقهه میزدم چون از شادی آن ها ذوق داشتم حتی اگر باعث تمسخر من باشد .چشم هایشان از تعجب به گردی تیله شده بود گویا انتظار این واکنش را از من نداشتند .آن ها دلیل کینه من را نمی‌دانستند خب حق دارند ؛ آن ها از زخم هایی که در آینده بر روح من به یادگار گذاشتندهیچ خبر ندارند و چه تاریک حسی ...</description>
                <category>یک نویسنده بی ذوق 🐛</category>
                <author>یک نویسنده بی ذوق 🐛</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 00:10:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فنجان صورتی</title>
                <link>https://virgool.io/@Cherry/%D9%81%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%AA%DB%8C-ax1lmwq7vmso</link>
                <description>_ پارت 1_ 🔮چشمانم تار بود و صداهایی ناواضح اما آشنا در اطرافم می‌شنیدم صدای خنده‌ های پاک و آغشته به عطر شادییکی از آن صداها چه دل‌نشین بودچه آوای لطیف ، زیبا و دلنوازی نامم را صدا زد ، یارالعجب مرا می‌شناخت؟دیدگانم واضح شد و آن چهره ،آن چشم ها قلبم لرزید و مردمک چشمانم اکلیل باران شد .باور پذیر نبود اما چطور ممکن است؟چرا من چهره کودکی او را می‌بینم آیا این فقط توهّمی شکری و شیرین است ؟نه ! چرا دستان من انقدر کوچک و ظریف است؟چرا همه چیز شبیه به گذشته است اینجا ! اینجا خانه مادربزرگ یادگار کودکی هایمان و کاملا سالم است !اما ، اما من به یاد دارم که تخریب شده بود یعنی من به طرز معجزه آسایی به گذشته برگشتم ؟اما چطور ؟ این به شدت ابلهانه و فانتزی به نظر می‌رسد نه ارغوان تو باز هم درگیر خواب های آشفته همیشگی هستی و بیداری نزدیک پس از شوک بیرون بیا و با مسیر رویا همراه شو ...</description>
                <category>یک نویسنده بی ذوق 🐛</category>
                <author>یک نویسنده بی ذوق 🐛</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 17:50:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پروانه های شاد</title>
                <link>https://virgool.io/@Cherry/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D8%AF-jxt39mgyxkv6</link>
                <description>مینویسم از روزگاران کودکیاز زمانه شادی های لحظه ایاز آغوش های سبز مادرانهاز رقص پروانه ها بر روی گل های سرخ و سفیدمن مینویسم ومگر جز نوشتن چاره ای دگر هم دارم ؟سرکوب میکنم افکار را شاید زنده بمانمشاید موریانه ها از ذهن آشفته ام بیرون روندمن مینویسم تا سرگذشت آیندگان پاک سرشت شوم 🕯</description>
                <category>یک نویسنده بی ذوق 🐛</category>
                <author>یک نویسنده بی ذوق 🐛</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 15:11:07 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>