<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های simin mirian</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Cimiiiin</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-08 08:41:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>simin mirian</title>
            <link>https://virgool.io/@Cimiiiin</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سرگیجه</title>
                <link>https://virgool.io/@Cimiiiin/%D8%B3%D8%B1%DA%AF%DB%8C%D8%AC%D9%87-vskvsblzuxel</link>
                <description>الان یک هفته است که سرگیجه دارم. یه جوری که قشنگ دنیا دور سرم میچرخه. بعد سرم سنگین میشه و دلم میخواد فقط دراز بکشم. یه جوریایی بعضی موقع ها حسش رو دوست دارم. همینکه حس می کنی دنیا دور سرت میچرخه و میفهمی هیچی ثابت نیست، حالمو خوب میکنه. واقعا تو دنیا هیچی ثابت نیست. همه چی در حال تغییره. ادم ها عوض میشن. سیاست ها عوض میشن. ممکنه توی یه روز در اوج خوشحالی ، احساس کنی دنیا روی سرت خراب شده. یه اتفاق کوچیک یا بزرگ، روند زندگیتو عوض کنه. دوستت که همیشه از حرف زدن باهاش لذت میبردی، نتونی دیگه حتی باهاش احوال پرسی کنی. وقتی سرم گیج میره همه اینا رو میبینم. اینکه یه اتفاق، یه فکر، یه حرف روند زندگیمو چقدر تغییر داده. اصلا بیشتر دوست های نزدیکم اتفاقی با هم حرف زدیم و به هم نزدیک شدیم. قرار گرفتن توی یه مکان خاص یا موقعیت خاص. چندروزه به این سرگیجه ها معتاد شدم. سرم گیج بره و دنیا بچرخه بچرخه بچرخه تا برسه به اتفاقات خاص زندگیم. اونجایی که نفهمیدم دنیا چجوری توی یه لحظه زندگیمو عوض کرد. کاش اون موقع هم سرگیجه داشتم تا نفهمم چه اتفاقی داره میافته. کاش چشمام سیاهی میرفت و نمیدیدم ادم های اطرافمو. ای کاش میشد یه قسمت هایی از زندگی رو شیفت دیلیت گرفت و از تاریخ حذفش کرد. ولی واقعیت اینه که هم اون اتفاقات و لحظه های تلخ و شیرین باقی می مونن، هم این سرگیجه های ملس من.</description>
                <category>simin mirian</category>
                <author>simin mirian</author>
                <pubDate>Tue, 24 Nov 2020 09:05:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزمرگی یعنی رسیدن به پایان خط</title>
                <link>https://virgool.io/@Cimiiiin/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%DA%AF%DB%8C-%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%B7-cztcvclumlvp</link>
                <description>روزمرگی یعنی رسیدن به پایان خط! روزمرگی یعنی دفن کردن آرامش و خوشبختی!جدیدا خیلی دارم به این جمله فکر می کنم. اینکه آیا زندگی ما هم به روزمرگی رسیده؟ ایا این روزمرگیه که باعث میشه ما بخوایم با بقیه بیشتر وقت بگذرونیم؟ اصلا چجوری میشه به روزمرگی کمتر رسید؟من فکر می کنم روزمرگی حاصل چند تا اتفاق می تونه باشه. اول اینکه توی مشکلات و اتفاقات زندگی غرق بشیم و نفهمیم زندگی چه چیز دیگه ای برام داره. منظورم اینه که کودک درونمون رو به انزوا بکشیم و نزاریم هر از چند گاهی کاری رو انجام بده که عادت نداشتیم. خلاقیت و هیجان کار جدید رو از خودمون بگیریم. دلیل دوم می تونه این باشه که ما فقط روی مشکلات و امور منفی زندگی تمرکز کنیم و این باعث بشه انرژیمون منفی باشه. دلیل بعدی هم می تونه این باشه که به طرف مقابلمون اجازه ندیم نیازهاشو بیان کنه و مجبور بشه پنهان کنه یا بیخیال بشه. اینجوری کم کم سعی می کنه خودشو با روزمره زندگی مشغول کنه.الان نمیدونم توی کدوم وضعیتیم دقیقا. ولی مطمئنم یکی یا همه این دلایل الان مارو تو یه حالت شبیه روزمرگی قرار داده. چطوری میشه این روزمرگی رو از خودمون جدا کنیم؟ چطوری میشه حال همو خوب کنیم؟ چجوری میشه دو تا ادم با سلایق مختلف و روحیات مختلف، بزارن کودک درون طرف مقابل یه موقع هایی رها باشه و در کنارش خودشونم حالشون خوب باشه؟مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم --------هواداران کویش را چو جان خویشتن دارمصفای خلوت خاطر از آن شمع چگل جویم-------------فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارمبه کام و آرزوی دل چو دارم خلوتی حاصل-------------چه فکر از خبث بدگویان میان انجمن دارممرا در خانه سروی هست کاندر سایه قدش-----------فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم</description>
                <category>simin mirian</category>
                <author>simin mirian</author>
                <pubDate>Wed, 11 Nov 2020 11:30:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حال سینوسی</title>
                <link>https://virgool.io/@Cimiiiin/%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%88%D8%B3%DB%8C-tjq5dre0iv3i</link>
                <description>دیدین یه موقع هایی ادم بی دلیل حالش بد میشه. بدون اتفاق هولناکی، احساس خیلی بدی داره. فکر می کنه بدترین اتفاق زندگیش افتاده. حس بدی نسبت به خودش و زندگیش میگیره. حداقل میدونم خانوما بیشتر تجربه اش می کنن. اینجور موقع ها اصلا بحث و حرف منطقی جواب نمیده. اگه به صورت منطقی همه چی بخوای به این ادم بگی همه چی خوبه و تو هم خوبی، اصلا جواب نمیده. اخه منطق نیست که درگیره و حالش بده، احساسه که ریخته به هم. من اینجور موقع ها فقط دلم میخواد یکی باشه که نوازشم کنه، یکی بیاد بگه بیا شیطنت کنیم ، اصلا بیا فیلم ببینیم و پفک بخوریم. بگه بیخیال دنیا و همه خوبی و بدی هاش. این لحظه ها می تونن راحت رد بشن، می تونن هم به شکل عمیقی، تاریک و مصموم باشن. من متوجه شدم شروع این حس منفی هیچ وقت بدون دلیل نیست. یه حس لحظه ای منفی، یه قضاوت شدن، یه کنترل گری، یه بی اعتمادی یا هزار تا چیز کوچیک می تونه توی یه موقعیت بد روانی، حال ادمو خیلی بد کنه. ولی  میشه خیلی راحت فاز رو عوض کرد. کافیه یه نفر کنارت باشه که بفهمه. بدونه این لحظه فقط باید باهات قدم بزنه. </description>
                <category>simin mirian</category>
                <author>simin mirian</author>
                <pubDate>Sat, 07 Nov 2020 18:47:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازی با زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Cimiiiin/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-kwhfgog2aacu</link>
                <description>یه مدل از انواع بردگیم ها ، بازی های Co up یا همون همکاری مشترکه. تو این نوع از بازیها بازیكنان برای انجام دادن هدف یا اهدافی مشترك، در بازی با همدیگه  همكاری میکنند. در واقع حریف آنها خودِ بازیه. به همین خاطر در انتهای بازی یا همگی با هم پیروز میشن و یا همگی با هم می بازن. به نظر من ارتباطات اجتماعی ادم مثل یه بازی میمونه. از نوع Co up. یعنی اگه دو طرف هوای همدیگرو داشته باشن و حالشون با هم خوب باشه، هر دو تا بردن. ولی اگه یکی اذیت کنه، یا توقع بالا داشته باشه، یا خیلی بی حوصله و انرژی باشه، بازی زندگی رو دو طرف باختن. حتی اگه جدی نباشه و وقت برای دوستی نزاره، بازم میبازی. تو دنیایی که انقدر سرد و مایوس کننده است و هر لحظه یه تله جدید برات رو میشه، تنها بودن خیلی سخته. اگه پات توی گل گیر کرد، یکی باید باشه کمکت کنه.از بچگی دنبال دوست خوب بودم. دوست پایه، دوست بامرام، خوش فکر، با انرژی. یادمه یه زمانی آرزوی داشتنش رو داشتم. ولی الان خیلی خوشحالم. دوستای من همبازی های خوبی ان. اگه تمام روز کنارشون باشم، بازم خوشحالم و خسته نمیشم. توی سردی زمستون گذران زندگی، دلم به بودنشون خوشه. مینویسم که یادم بمونه این روزا زندگی بدون اونا چقدر میتونست برام سخت بگذره. پس سعی میکنم منم همبازی خوبی باشم.</description>
                <category>simin mirian</category>
                <author>simin mirian</author>
                <pubDate>Fri, 06 Nov 2020 15:42:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صبح بخیر</title>
                <link>https://virgool.io/@Cimiiiin/%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D8%A8%D8%AE%DB%8C%D8%B1-yf6vmdaeoggp</link>
                <description>صبح با سردرد بیدار میشم. چشمام میسوزه. کورمال کورمال لباسامو میپوشم. یه تاکسی میگیرم برم سرکار. توی مسیر صدای رادیوی راننده دیوانه ام میکنه. رادیو از سیاست های کلان دنیا و انتخابات امریکا به صدای نخراشیده هیراد تغییر فاز میده. نه خوابم میبره نه بیدارم. بلاخره میرسم شرکت. هیچکس نیومده. چراغارو روشن میکنم. معدم شروع میکنه به سوختن. یادم میافته دیشب شام نخوردم. یادم میافته دیشب ساعت ها با حمید داشتم بحث می کردم. چقدر پذیرفتن تفاوت های آدم ها سخته. چقدر درک کردن سخته. هزارسال هم همدیگرو بشناسیم، باز هم توی موقعیت های مختلف نمی تونیم متوجه انتخاب درست باشیم. چی میشه که نمی تونیم تشخیص بدیم. یا مهم تر از اون چرا توی حرف زدن موفق نمیشیم. ما تلاش میکنیم بحث رو منطقی پیش ببریم ولی بعد گذشت یه مدت از حرف زدنمون، میبینم هرکدوممون داریم خودمونو توجیه می کنیم. واقعا فکر می کنیم داریم منطقی فکر می کنیم و طرف مقابل متوجه نمی شه. ولی در واقع هیچ منطق قطعی وجود نداره. ما هر کدوم بر اساس تفکرات خودمون داریم استدلال می کنیم. وقتی نوع فکر و عقیده و علایق فرق داشته باشه، استدلال و منطق هم متفاوت میشه. ولی من لحظه هایی از این ساعت ها رو به سختی می گذرونم. نه فقط به خاطر خودم، به خاطر غم عمیقی که اون داره. حس عذاب وجدان شدید دارم. نمیخوام باعث غمش باشم. من اخرین چیزی که میخوام تو دنیا، غمگین دیدنشه. بقیه میرسن. صبح بخیر. برمیگردم به زندگی روزمره و کار . شاید سیاهی این لحظه ها رو از ذهنم بشوره.</description>
                <category>simin mirian</category>
                <author>simin mirian</author>
                <pubDate>Thu, 05 Nov 2020 02:22:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترس از احساس</title>
                <link>https://virgool.io/@Cimiiiin/%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-ucbinap7frkk</link>
                <description>الان دو هفته است دارم به خاطرات گذشته ام فکر میکنم. چی شد که الان اینجام. این همه ترس و نگرانی از کجا اومده. چرا راه حل بیشتر مشکلات من بازی کردنه، انگار وقتی بازی میکنم همه مشکلات محو میشن.راستش سال ها بود دنبال جواب بودم. دو سال کلاس TA رفتم. سال ها مشاورهای مختلف رفتم. ولی هیچوقت حاضر نبودم هیچکدوم از تمرین هاشونو انجام بدم. از عمیق فکر کردن در مورد خودم بیزار بودم. ولی بلاخره ازدو هفته پیش تلاشمو کردم که یه بار اینکارو بتونم انجام بدم. یه تمرین ساده هست که میگه فکر،احساس و رفتارتونو توی هر موقعیت هیجانی بنویسید. من هرچی فکر میکردم میدیدم احساس های متفاوتی توی موقعیت های یکسان دارم با اینکه اصلا نمیتونم درک کنم توی یه موقعیت هیجانی، چه حسی دارم. همش گیج میشدم. دنبال جوابش بودم. یادم اومد وقتی بچه بودم جواب همه حس و حال های من این بود که بیا بازی کنیم. مامان من توانایی زیادی در ندیدن مشکل داره. سعی میکنه به‌جای حل مسئله، مسئله رو حذف کنه. من سردردهای میگرنی داشتم، هروقت سرم درد میگرفت میگفت ولش کن بیا بازی کنیم. اگه با دوستم دعوام میشد، میگفت ولش کن بیا بازی کنیم. اگه غمگین بودم، اگه خوشحال بودم ، سردم بود، تب داشتم و هر حس و حال دیگه ای، میگفت بیا بازی کنیم. واقعیت اینه من همه حس هام قاطی شده. توی لحظه نمیتونم درک کنم الان حسم درده، غمه، هیجانه، شادیه، ترسه، خشمه یا چیز دیگه ایه. حس من توی یه موقعیت قاطی میکنه راه حل ذهن من فقط بازیه. بازی انگار جای همه حس های دیگرو برام پر میکنه. حالا بعد از ۳۳ سال دارم میفهمم کجای دنیام. حس میکنم تازه تونستم یه نفس راحت بکشم. بیام بشینم یه چایی بریزم و فکر کنم چه حسی داره برام. گرد و خاک نشسته روی تمام فکر و احساسمو پاک کنم و دوباره از اول شروع کنم.</description>
                <category>simin mirian</category>
                <author>simin mirian</author>
                <pubDate>Sat, 31 Oct 2020 17:02:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع داستان</title>
                <link>https://virgool.io/@Cimiiiin/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-dhhjhjc7rg2a</link>
                <description>دوم دبستان که بودم به خاطر نوشتن بهترین توصیف از 22 بهمن، بهم جایزه دادن. این اولین و آخرین باری بود که کسی بهم می گفت خوب می نویسی. بعد از اون دیگه هیچوقت خوب ننوشتم، انشا ضعیفی هم داشتم. ولی همیشه دوست داشتم بنویسم. معدود بارهایی که برای خودم چیزی نوشتم، حالمو خیلی خوب می کرد. چند روز پیش یکی از دوستام بهم گفت شروع کنم. از یه جای ساده، از یه حرف ساده. اینجوری شد که داستان من شروع شد.روزمرگی همراه با مشکلات ریز و درشتش، همرو توی خودش حل کرده. دیروز توی کلاس زبان مهدی (استادمون) سوال همیشگی &quot;هفتتون رو چطور گذروندین&quot; رو پرسید و بقیه جواب همیشگی&quot;Like other weeks, nothing special going on&quot;رو دادن. همیشه تعجب می کنم. می پرسم خوب اخر هفتتون چی؟ تفریح چی؟ تغییر چی؟ بازم میگن هیچی، خونه بودیم و کاری نکردیم. یا اینکه با خوشحالی میگن خوابیدیم. واقعا الان خواب شده تفریح آخر هفته خیلیهامون. من ولی دلم نمی خواد به این روزمرگی خالی و پوچ دچار بشم. نمیخوام بشم یه ماشین صنعتی که براش برنامه ریختن &quot;کار، خانواده، خواب&quot;. من هیچ آینده ای برای خودم و این دنیا نمی بینم. به نظرم همین لحظه هایی که میگذرن، تنها معنی زندگیه. یعنی زنده بودن و زندگی کردن. من لحظه هایی که میگذرن رو دوست دارم. هرچند سخت، هرچند پردرد. دلم میخواد هر روز فکر کنم که قراره فردا چی بشه، چیکار کنم، چجوری هیجان انگیزش کنم، با کی حرف بزنم، با کی بخندم، کدوم دوستامو ببینم. من آدم های اطرافمو دوست دارم. خوش فکرن، مهربونن، با انگیزن. باعث میشه حس رضایتت از زندگی بالا بره، حتی اگه بشینیم با هم دیگه به همه عالم و ادم فحش بدیم. دغدغه این روزام اصلا همین دوستامن. خیلی هاشون دارن میرن دنیای خودشونو یه جای دیگه بسازن.راستش خیلی فکر کردن اخر داستانم به جایی ختم بشه یا پیامی داشته باشه. ولی متاسفانه نتونستم. ذهن من هر لحظه داره یه چیزی تعریف میکنه و من نتونستم خط فکریمو در یک جهت ادامه بدم.امیدوارم در ادامه نوشته هام قشنگ تر بشه. </description>
                <category>simin mirian</category>
                <author>simin mirian</author>
                <pubDate>Wed, 21 Oct 2020 14:04:37 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>