<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بادبادک</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Confused_Kite</link>
        <description>کنج کویرِ بزرگ، زیر سایه‌ی جنگل هیرکانی. 
جانم فدای ایران</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 15:55:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1427792/avatar/55XoQY.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>بادبادک</title>
            <link>https://virgool.io/@Confused_Kite</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یک به دو، یکه به دو</title>
                <link>https://virgool.io/@Confused_Kite/%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%88-%DB%8C%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%88-egedrvvxg07a</link>
                <description>تصور کن که قرار است از تهران به تبریز بروی،از کدام مسیر؟چرا؟چرا؟چرا؟چرایی؛ منِ ادبیاتی که زنگ‌زده و از کار افتاده‌ است را به مرز جنون می‌کشاند. من چرایی ندارم اما برای نوشتن تهران تا تبریز، برای فهمیدن تهران تا تبریز، برای واقعا وجود داشتن باید چرایی داشت.من از میان بطلان و کرختی، عصر به عصر تا پارک سر خیابان می‌روم تا تلاش کنم که سیگار بکشم.من از ژرفای علافی نخ زندگی را به زور تا باقلوا فروشی می‌کشم و باز به سرنخ بی‌جان امید تا خانه می‌آیم.شاید علافی واقعا هنر است، می‌خواهم در زندگی از در ستایش بطالت راسل مایه بگذارم. می‌خوام همه‌ی دنیا را طوری تکه تکه کنم و کنار هم بدوزم که من و از تهران تا تبریزم بدون چرایی، بدون هدف، فقط طی شویم.طی شود و ستایش شود.زور من به دستکاری روابط علت و معلولی می‌رسد؟به راستی که در ستایش بطالت.من از تهران تا تبریزم را سریال می‌بینم. تا می‌توانم سریال می‌بینم. مهم نیست که تا تبریز این کتاب کسالت آور بسته نشود. مهم نیست که مثل خیلی‌ها داستانم در رشت به بلوغ نمی‌رسد. مهم نیست که پول ندارم. مهم نیست که بلد نیستم سیگار بکشم. مهم نیست که باقلوا را اگر همانجا در مغازه بخوری دولا پهنا حساب می‌کند.من می‌خواهم بی‌ وقفه سریال ببینم و کتاب تکراری بخوانم. چه چیزی به دنیا اضافه می‌شود؟چرا اصلا باید چیزی به دنیا اضافه کنم؟چراهای من از بی جوابی در همان تهران در جا می‌زنند و من و ذهن کندِ بی عارم به بلوغ در رشت فکر می‌کنیم.در ستایش بطالت را وقتی باید وسط بکشی که انتخابش کرده باشی.من به عنوان یک انسان آزاد، انسانی ‌که می‌تواند انتخاب کند، انتخاب کردم که به ظاهر علافی چنگ بزنم تا کثافتِ بی دلیلی خودم را توجیح کنم.من به عنوان یک انسان با اراده‌ی آزاد رسما ریدم.که بود که می‌گفت باید چایی‌ای بخوری که ارزش شاشیدن داشته باشه؟آدم‌ها حتی به چای و شاش بعد از چای هم فکر می‌کنند و من هنوز اندر خم کوچه‌ی دور و دراز دلیل ام.من می‌گویم تهران و تو بخوان هیچ جا، تو بخوان وهم، تو بخوان خط تیره. حتی شروع این دفتر هم انتزاعی از یک پایتخت در مرز فروپاشی است.من حتی تهران و تبریزم را نمی‌شناسم و حمله می‌کنم به جهان تا جایی میان این شلوغی‌ پیدا کنم، تا شاید جایی برای این بیهودگی بسازم.اصلا اگر تو دنبال جایی در جهان باشی حق داری از ارزش علافی حرف بزنی؟ سهم این انسان آزاد با اراده‌ی آزاد چقدر است؟چقدر می‌شود از منطق داستان و شخصیت‌پردازی خارج شد تا تکه‌ای از این انسان آزاد را ابراز کرد؟من از تهران تا تبریزم را هر کاری کردم و هر وری رفتم و هر طوری خواندم و نوشتم نه از تهران شروع شده بود نه در تبریز تمام.من از تهران تا تبریزم را به قدری کوچک و خرد کردم که تبدیل شده به از طبقه‌ی یک تا دو.🤷🏻‍♀️</description>
                <category>بادبادک</category>
                <author>بادبادک</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 17:20:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بشماااررر یکککک</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D8%A8%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%A7%D8%A7%D8%B1%D8%B1%D8%B1-%DB%8C%DA%A9%DA%A9%DA%A9%DA%A9-dnes1uio7cbz</link>
                <description>بشمار!چند روز شد؟بشمار!چند نفر شد؟چند نفر؟ تمامی ندارد، تا انتها. تا ثانیه‌ای که تک تک شما از نفس بایستید.هرشب آرزو می‌کنم کاش مرده بودم. کاش دیگر در خیابان های این شهر نحس قدم نزنم. کاش به آگهی ترحیم پشت ماشین ها خیره نشوم. غیر عادی زیاد شده این آگهی ها.یکدوسهبه تابلوی هر سه این مسجدها نگاه می‌کنم.آیا جسدی هست که عزایی باشد؟چند تایشان را میشناسم؟ لعنت به این شهر.لعنت به تمام سلام‌هایی که در زندگیم کرده‌ام، تک تکشان در این فاضلابی که بالا زده رنج خواهند شد.هرشب آرزو میکنم کاش مرده بودم. کاش اینترنت هرگز وصل نشود.اینترنت اگر وصل نمیشد نیکتا و نیکا و ری‌را _آخ ری‌را_ را نمی‌شناختم، یلدا را نمی‌شناختم، کیان‌ها را نمی‌شناختم. کاش تا ابد میان همین سیاهی بمانم. از فردا، از هر روزی که آنها را شناختی باید برایشان زار بزنی. رنج این جان‌ها مسئولیت ماست.زار بزن به زندگی نکرده‌شان، به امیدهایشان، به لبخندشان. باید زار بزنی به مزار نداشته‌شان، به سنگ قبر شکسته‌شان.زار بزن.تو صبح که از خواب بیدار شدی زار بزن تا شب.بجنب که گریه‌ی قرض داریم! برای این همه رویای مرده تا ابد و یک روز بر سر مزار خود خدا هم زار بزنی کم است.زار بزن برای سنگریزه‌های کف خیابان که شرطی شده‌اند؛زمستان به زمستان خون نخورند رم می‌کنند. زار بزن برای این وطنداری مریض. زار بزن برای صدای تیر. زار بزن برای همهمه‌ی مرگ، قبل از شلیک. زار بزن برای تک تک اعدادی که برایت معنی دارند.اعداد برای معنا نیستند اعداد برای حسابند و وای از آن روزی که ادبیات، تاریخ و تجربه به اعداد معنا بدهند. چهارصد و چهارچهارصد و یکنود و هشتنود و ششهشتاد و هشتهفتاد و هشتهزار و پانصدهفتصد و پنجاه و دوزار بزن برای تک تک ثانیه‌هایی که این کلمه های بد قیاقه را خواندی.زار بزن برای اینکه تو هرگز نخواهی فهمید حقیقت این سیاهی ها چه بود. زار بزن برای من. زار بزن بر قبر امیدی که زهر به ریشه اش نمی‌نشیند. امیدی که باید زهر را به خوردش بدهی.کاش اینترنت هرگز وصل نشود.دیماه هزار و چهارصد و چهار</description>
                <category>بادبادک</category>
                <author>بادبادک</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jan 2026 16:27:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام3&gt;</title>
                <link>https://virgool.io/@Confused_Kite/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%853-ofl77tb1hylp</link>
                <description>شاید باید توی غصه جون بدم؟ غصه؟ کی میگه اسمش غصه است احمق؟نمیدونم بزرگسالی چیه. ورق به ورق اون کتابای کوفتی مدرسه رو حفظم. از هدیه ها تا دینی. از علوم تا شیمی. توی یکی از همون هدیه ها ها ادمیزاد وقتی نماز نمیخوند خدا اوفش میکرد. حالا مبحث خدا هم خودش پیچیده شده اصلا. اگنوستیک اتییست. مخلوط هم اجیل بود. نه ببخشید اجیل مخلوط بود میتونستی اجزاش رو از هم جدا کنی. دیگه تخمه ژاپنی و تخمه کدو این حرفا رو نداره بفرمایید اجیل. میخوام بنویسیسم فقط نه چون برق نیست نه چون اب قطعه و میخوام برم حموم نه چون گوشیم شارز نداره چون سروش صحت توی ریلز اینستا گفت هر روز بنویس تا یه جایی به یه چیزی برسی. میخوام از داستان های کتاب دینی ابتدایی و شیمی آلی دبیرستان و مدار منطقی بنویسم تا استادی که بچه ها رو بعد از اغتراض انداخت و من رو بدون اعتراض بهم 7 داد.این روزا کسی ادم خوبی نیست. انقدر این دریای خون بزرگ شده و انقدر کثافت به پر این و اون گرفته که یه روز میبینی میگن دورچی تموم شد. میپرسی چرا؟ میگن رفت باضیا. حافظه تاریخی هم ابهتی داشت پیش از این باضیا بازیا. یهو به خودت میای میبینی موزیک چاوشی شده قوت قالب صدا سیما. به قول ماعده حقشه. بریم انفالو کنیم اقا محسن رو. چی از دستم برمیاد دیگه؟ سوال اصلی اینه که اگر بربیاد هم انجامش میدم؟ نمیدونم. برام مهم نیست صحت توی اولین کتاب باز چی گفت برام مهمه که کتاب باز چقدر برام هیجان انگیز بود. یو کنت استیل دت شت فرام مای مموری عزیز جان.خیلی وقتا نمیدونم چی میخوام و چیکار میکنم اما میدونم که ارامش خالص رو وقتی بدست میارم که هیچ موجود زنده ای به من امیدوار نباشه. لحظه ای که عالم و ادم ازم ناامید بشن تازه من خودم میشم. یا شاید تازه از خودم دور میشم. نمیدونم اما یکسال اخیر رو به این کار اختصاص دادم. نه با خوشحالی نه ارادی بلکه ناخوداگاه ولی به اسونی. چیز کوچیک و بی اسیبی نیست که میگم ساده بود. متاسفانه برای من ساده بود. انقدر کله م پره و انقدر دنیا مه الوده که دیگه چیزی به چشم نمیاد. این روزا جادی میبینم و این ادم رو و بینشش رو ستایش میکنم. یه بار سر 401 گفت من اگر زندان نباشم کجا باشم؟ کاش به بینش و ارامشش میرسیدم. نه والا یاد نگرفتم کد بنویسم این چت جی پی تی احمق بهم کد میده و من احمق تر استفاده میکنم. متاسفانه دلم نمیخواد انقدر ساده و معمولی باشم. دلم میخواست ویژه باشم. دلم میخواست با قهوه ای و طوسی و کرم تیپ خوشگل بزنم لایه لایه لباس بپوشم. ولی یه لایه لباس میپوشم خیلی ادم معمولی ای هستم. احتیاجی رو در دنیا بر طرف نمیکنم و اونقدر که بچگیام فکر میکردم ادم خوشگل و باهوشی نیستم. به قول جوانان امروزی محض پیک می بازی نمیگم این حرف رو ها.عشق ابدی میبینم و لاو ایلند هم دیدم. نمیدونم به واسطه ی اون حروم کردن زندگیه یا چی ولی فکر کنم واقعا به این ژانر علاقه دارم. بابا لنگ دراز و دشمن عزیز رو اخیرا دوبار خوندم. کاش هنوز ادما نامه مینوشتن. دارم تاریخ ویل دورانت میخونم. تاریخدان نیستم و حتی تاریخ راهنمایی هم نخوندم اما بنطرم دسته بندی بامزه ای داره. حالا میدونم تمدن چیه. ماها تو بی تمدنی محض زندگی میکنیم. فکر کنم اوج نشانه ی تمدن حال حاضر همون افتابه باشه. قصد کردم مقاله انگلیسی بخونم ولی ریدینگم در حد بی وانه. ولی امان از لیسنینگم واقعا سی تو با افتخار.الان حتی قصد ندارم این خط ها رو بخونم چون به عدم علاقه ای که به خودم پیدا کردم کمک نمیکه همجنینی شاید باعث بشه پستش نکنم. نیم فاصله هم نمیزنم چون نمیدونم توی سیستم کدوم دکمه ها رو باید بزنم. قوت غالب هم نوشتم قالب چون مغزم دیر کار میکنه. تموم این حرفام زدم که شاید قبحش بریزه و بتونم به زندگی عادی تری برگردم. خیلی وقته از یکسری چیزا خجالت نمیکشم اما باید جرات بیانشون رو پیدا کنم.مرسی که خوندی شرمنده که پراکنده و نامظم بود.</description>
                <category>بادبادک</category>
                <author>بادبادک</author>
                <pubDate>Tue, 05 Aug 2025 17:09:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قهرمانم حتی اگر باخته باشم</title>
                <link>https://virgool.io/@Confused_Kite/%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%AD%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-rcjbvnmicvxx</link>
                <description>نفسم را حبس می‌کنم و در حالی که به بالاترین شاخه‌ی درخت زل زده‌ام، آرام آرام قدم بر می‌دارم. به کوچه‌ی خلوت می‌رسم، تکیه می‌زنم به سنگِ نمای دومین خانه و روی آسفالت می‌نشینم.از گچ‌بری گوشه‌ی سقف چهار عکس با زاویه‌های متفاوت می‌گیرم برای خلاصه‌ی ماه. می‌نویسم: دی ۱۴۰۰.می‌گویم این نقطه از سقف جلوی اشک را هم می‌گیرد، هنگام گریه همیشه زل می‌ز‌نم به بالا و چپ.فروردین اردیبهشت تیر مرداد شهریور مهر آبان دی بهمن اسفند ۱۴۰۰اضطراب روی شانه‌هایم سوار شده و نیش‌هایش را فرو کرده در سلول به سلول تنم.گریه دارمگریه دارمزل می‌زنم به بالا و چپ، به بالا ترین شاخه‌ی درخت بر خیابان.کوچه‌ی خلوت انگار معنی فرار است، مجسمه‌ی فرار و ضعف. بلند می‌شوم. من در این داستان فراری نیستم، جسورم، من میان این داستان بر خلاف بقیه‌ی قصه‌ها قهرمانم. قهرمان به دل تاریکی فرار نمی‌کند. حتی اگر سوخته باشد، خسته باشد، درمانده باشد. قهرمان به خلا و ظلمات فرار نمی‌کند حتی اگر بازنده باشد.چهار عکس دیگر از کنج سقف می‌گیرم برای خلاصه‌ی ماه، می‌نویسم: بهمن ۱۴۰۰. اغراق نیست، ‌گچ‌بری بنفش سقف تمام آن‌چیزی است که دیده‌ام. کمرم را به کف اتاق دوخته‌اند. چشمانم را صفحه‌ی گوشی چسب زده‌اند. اغراق نیست، این زندگی من است. من افسار دنیایم را به دست کنج سقف می‌دهم اما خودم آن را نمی‌پذیرم.من قهرمان این داستان کوتاهم. از داستان‌های کوتاه بیزارم.از میان تصویر فرار به بیرون می‌دوم. زیر روشنای چراغ‌های بزرگ کنار خیابان بلند بلند گریه می‌کنم. اضطراب سوار شانه‌هایم شده.بلند بلند گریه می‌کنم.این چراغ‌ها سدیم دارند؟بلند بلند گریه می‌کنم.از شکلات و آدامسی که خریده‌ام عکس می‌گیرم، از تاریکیِ فرار عکس می‌گیرم. از روشنای تیر برق عکس می‌گیرم. از بالا ترین شاخه‌ی یکی از درخت‌ها عکس می‌گیرم.من اینجا قهرمانم، به درست یا غلط فرقی نمی‌کند. مهم نیست که پنجه‌ی اضطراب قلبم را زخم می‌کند. مهم نیست که به بالا و چپ زل می‌زنم. مهم نیست که موهایم تند و تند می‌ریزند.مهم نیست که چاقم.مهم نیست که وقتم را هدر(؟) داده‌ام.مهم نیست.من اینجا و این بار قهرمانم.بالای چهار عکس از چراغ و درخت و فرار و شکلات می‌نویسم: اردیبهشت ۱۴۰۳. من قهرمانم.</description>
                <category>بادبادک</category>
                <author>بادبادک</author>
                <pubDate>Sun, 04 Aug 2024 14:49:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من اینجا کلافه‌ام</title>
                <link>https://virgool.io/@Confused_Kite/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-m8ckysux8kqm</link>
                <description>برای روزهایی که جان نداری تا جان‌دار باشی، برای ساعت‌هایی که جان می‌کنی هر کسی باشی جز خودت، برای روزهایی که ناتمامند، برای آدم‌هایی که نیمه‌راهند، برای روزهایی که نه تو مفیدی نه جهان.زمین و زمان زار می‌زنند از وجودت و تو از وجود آن‌ها دلخوری‌. خیابان‌ها قدم‌هایت را پس می‌زنند و تو بی‌جا و مکان قدم‌هایت را با ملاحظه روی کفپوش پیاده‌رو می‌گذاری. از طرد شدن می‌ترسی، از طرد نشدن می‌ترسی، از امید و ناامیدی می‌ترسی. از زندگی می‌ترسی، از مرگ می‌ترسی و تا ژرفای رخوت و رکود فرو می‌روی.این‌جا کجاست که من میان انبوه وهم و هراسش فرود آمده‌ام؟این کدام گودال از کدام سال زندگیم است؟این هوا، هوای چه نفرت و ظلمیست که به سینه فرو می‌کشم؟این بلا از چه روزی از تاریخ نفرین شده‌ی زمین نازل شده؟چرا از این کابوس برزخی نامنتها برنمی‌خیزم؟تاریکی‌ها ثانیه به ثانیه بیشتر می‌شوند و در همان ثانیه‌ای که فکر می‌کنی در پس تاریکی‌ها نوری نشسته، ظلمات محکم میان صورتت کوبیده می‌شود. این‌جا بوی نا می‌دهد، رطوبت کهنه‌ی کپک زده. این‌جا بوی نا می‌دهد. این‌جا همان پستوی خونی و زخمی ذهن است‌. این‌جا همان روزهای بی‌پایان و آدم‌های نیمه‌راه جا خشک کرده‌اند که روزی میان بلاتکلیفی‌ها دوباره نمک روی زخمت شوند. این‌جا آسیب‌های ترمیم نشده چرک کرده و محصورند.بمان به یاد روز آشناییبخوان به حرمت دوست داشتن‌هاسال ۹۶ چند ساله بودم؟سیل آمده بود. یک ایران طوفان و ویران بود. اولین سال‌هایی بود که دغدغه‌ی میهن داشتم.دل آسمان گرفته، تپش‌هایش تند استاشک‌هایش نمی‌ریزدرعد‌هایش بی‌سود استآسمان!چشمان منتظر دانه را ببینسر فرومانده‌ی آفتابگردان را هملب ترک خورده‌ی غنچه را ببینهمه منتظر قطره‌های آبنددانه سیرآبی می‌خواهد گل آفتابخجالت نکش، ببارمرد هم گریه می‌کندگاهی اشک گویا تر از لبخند است، پس ببارفقط تابش نشان مهربانی نیست، ببارسپری ساختی برای آزار خورشیداما حالا که غصه‌دارت کرده‌اند ببارلبخند بی کینه زیباستاما نمود کینه‌ها هم از همین دنیاستکویر تشنه را سیراب کنپنجره‌ی خاک‌آلوده را شفافچترها بی‌فایده‌ شده‌اند، بباردریا خواب است، بیدارش کنرود بی‌آب است، پر آبش کنطوفان با باران معنا می‌شودمعنایش کنمگر آسمان همه جا یکرنگ نیست؟یک جا سیل برپا نکنبغض گلویت بغض گلویم شدهتاریکی‌ات تیرگی روحم شدهآسمان ببار!_طی این شش، هفت سال صدها بار این مثلا شعر را خواندم و هر بار از وجودش خجالت کشیدم. این اولین باری‌‌ست که آسمان ببار و مرد هم گریه می‌کند برایم خجالت‌اور نیست._آن سال بهار شکوفه‌ها هنوز شکفته نشده، با طوفان رفتند‌. سومین سالی بود که باغ‌ها بی میوه می‌ماندند. سال‌های پیشش هم درخت‌ها را سرما زده بود. من نمی‌فهمیدم سرما زدن یعنی چه، باور نمی‌کردم تابستان قرار نیسن میوه جمع کنیم.امسال اما انگار فرق داشت‌. ایران یا زیر سیلاب بود یا اسباب‌بازی طوفان. مردم سیل‌زده تا مدت‌ها سیل‌زده ماندند و اگر اشتباه نکنم خیلی زود زلزله‌زده هم شدند.آن‌ روزها خیلی چیزها را برای اولین بار تجربه می‌کردم. برای اولین بار از خدا شاکی شدم و از قهرش نترسیدم. برای اولين بار از اعتراض شنیدم، از حق شنیدم از حقدار و از ظالم شنیدم. آن سال‌ها خیلی از اولین‌ها را تجربه کردم. غم عزیز دیدم.این‌جا تازه ۱۳ ساله‌ام.امروز دیگر در آستانه‌ی نوجوانی نیستم، امروز دیگر جرأت شعر نوشتن ندارم. امروز در آستانه‌ی جوانی‌ام و حالا بعد از مدت‌ها می‌توانم تمام آن احساس و سردرگمی سال ۹۶ را بنویسم.امروز درست به خستگی و بلاتکلیفی همان روزم. امروز هم می‌روم از لب پنجره آویزان می‌شوم و زل می‌زنم به تک درخت روبه‌روی خانه.در مجموع خشمگینم و حوصله‌ی ابراز ندارم.لوبیا پلوی خوشمزه</description>
                <category>بادبادک</category>
                <author>بادبادک</author>
                <pubDate>Wed, 10 Apr 2024 11:15:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من حرف زدن را از یاد برده‌ام</title>
                <link>https://virgool.io/@Confused_Kite/%D9%85%D9%86-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%B2%D8%AF%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-eooxac6mwhnz</link>
                <description>کلمه‌ها توی سرم با صدای ناآشنایی پشت هم تکرار می‌شوند. نمی‌فهمم صدا ناآشناست یا جمله‌ها نامأنوس و بی سر و ته. کلمه‌ها به پررنگی پیش نیستند، به بلندی پیش نیستند. کمرنگ و آرام شده‌اند. عادت ندارم سرم خلوت باشد. باید مدام کسی توی سرم جنگ و دعوا بکند. جیغ بکشد و انشا بخواند.عادت ندارم با مغزم در صلح باشم، کسی گوشه‌ای از خیالم باید بحث بکند، گریه کند، گریه داشته باشد، از خشم بخندد یا از درد قهقهه بزند.همیشه باید داستانی جدی برای گفتن و رنجی پررنگ برای نوشتن داشته باشم. همیشه باید واژه‌ها به صف باشند که اشک و شیون را به تصویر بکشند.همیشه باید قلم روی کاغذ تند تند بدود و خودش برای خودش بنویسد و بخواند و هی بنویسد. همیشه باید مفاهیم به‌راحتی بیان شوند. همیشه باید برای هر چه که می‌بینم و می‌شنوم، برای هرچه که به آن فکر می‌کنم، واژه داشته باشم. جمله داشته باشم. اما ندارم.این روزها حتی به هنگام جنگ هم کلمه‌های زیبا پشت هم صف نمی‌شوند. این روزها حتی قبل از گریه‌های بی‌صدا هم قلم روی کاغذ خشک می‌شود. این روزها وقت فکر کردن و فکری شدن ندارم، کلمه‌ها لجن بسته‌اند در سرم. دیگر قوام آمده نیستند. اصراری هم به نوشتن ندارم اما مثل گذشته فکر کردن را می‌خواهم. می‌خواهم همینطور جدی و کتابی با خودم صحبت کنم. می‌خواهم جدی و کتابی بودن به سرم برگردد. می‌خواهم جمله‌های بی‌ادبیِ ادبی و طولانی داشته باشم. می‌خواهم باز شیفته‌ی فارسی شوم. می‌خواهم یک جمله را آنقدر طولانی کنم و قید و صفت میان نهاد و فعل بچپانم که خودم هم آغازش را فراموش کنم.می‌خواهم باز فعل را به وسط جمله بیاورم چون برای اولین بار توی سر شلوغ من آهنگین‌تر جلوه کرده. می‌خواهم باز فعل را برگردانم سر جایی که باید چون برای بار دوم می‌فهمم که مغز شلوغم خیلی صلاحیت تصمیم‌گیری برای خوش‌آوایی حرف‌ها را ندارد.می‌خواهم آنقدر یک نوشته را از اول بخوانم که از بند اولش متنفر شوم، دقیقا همان بندی که به ذوقم آورد و به قلمم خط داد. می‌خواهم آنقدر از اول بخوانم که با ویرایش‌های قدیم و جدید چند تا نوشته داشته باشم.دلم برای نوشته‌ی جدید داشتن تنگ شده. دلم برای لغزیدن خودکار روی اولین کاغذ بلا استفاده تنگ شده. دلم برای خالی شدن جوهر خودکار برای نوشتن صداهای سرم تنگ شده.دلم برای مدام با خودم حرف زدن تنگ شده.بالاخره یه چیزی که منتشرش کنم نوشته شد. الان دیگه دلتنگ نوشته‌ی جدید داشتن نیستم. دلتنگ نوشته‌ی قشنگ و جدید داشتنم.</description>
                <category>بادبادک</category>
                <author>بادبادک</author>
                <pubDate>Mon, 05 Feb 2024 00:32:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیال من خونی شده</title>
                <link>https://virgool.io/Shabnameh/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D9%85%D9%86-%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%D9%87-tqym0ewdbca4</link>
                <description>از کدام خیابان و با کدام پا بدوم تا تو؟ تو؟ تویی وجود دارد آیا؟ تو مگر از ذهن من بافته نشدی؟ تو مگر همانی نبودی که خودم با همین قلم، ابدیتت را به دیوار خانه حک کردم؟تو مگر همان نامه‌ای نبودی که محرم بود و محرمانه؟تو مگر همانی نیستی که آسیب‌پذیرم کردی تا زنده بمانم؟غمم را به تویی گفتم که پیک مهر بودی و محرم سر. غم مهر و موم می‌شد و می‌رفت تا دوردست خیالم، همانجا که تو را بافتم.پشت پاکتش می‌نوشتی &quot;حل شد&quot; و من حالا مانده‌ام با دوردست خیالِ مخدوش.پاره‌های کاغذ حل شده و نشده دست و پایم را بسته‌اند، پَرم را کشیده‌اند.از در و دیوار پستوی خیالم خون‌می‌چکد. تو را مگر خودم نبافته بودم؟تو مگر کوه نبودی تا رود شوم؟ من مگر کوه نشدم تا رود شوی؟این خیالِ خونی چیست؟ تو مگر رود نبودی؟تنم را به آغوش بگیر.تطهیرم کن که می‌خواهم عشقت را به سجده بنشینم.این خیال خونی چیست؟ مگر نمی‌دانی من آبی را دوست تر دارم؟ مگر نمی‌دانی آسمان خانه‌ی نگاهم است؟چشمانم را ببوس.سرم را از هیاهو تهی کن تا آرامشت باشم.این خیال خونی را مرهم‌ نمی‌کنی؟من از همه فراریم جز تو.هیچ رود و هیچ پرنده و هیچ عشقی از کشتار میان سرم خبر ندارد. راز مگوی من و توست، حتی من هم دیگر راز مگو شدم.این خیال خونی چیست؟خیال خونی را بشور. نه از اجبار عشق و نه به سحرِ آتش پر سیمرغ. تن غریبه‌ی درمانده‌ای را از خون‌ پاک کن.ما مگر از آن هم نیستیم؟ مگر پاره‌ی تن هم‌ نیستیم؟ مگر درد من جان تو را رنجور‌ نمی‌کند؟ تن بیمار خودت را تیمار کن. بگذار زنده شوم، آبی شوم و تا ابد از اینجا پر بکشم.</description>
                <category>بادبادک</category>
                <author>بادبادک</author>
                <pubDate>Sat, 23 Sep 2023 19:53:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با من قدم بزن</title>
                <link>https://virgool.io/Dustuntory/%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%B2%D9%86-fs7cws88skww</link>
                <description>سعی می‌کنم قدم هایم را با تو هماهنگ کنم. راست، چپ. راست، چپ.به پا هایت زل می‌زنم که کج می‌گذاریشان روی زمین. زمزمه‌وار می‌گویم: پاهایت را مستقیم بگذار، زانو درد می‌گیری.می‌شنوی و هیچ نمی‌گویی. همان طور نامنظم کف کفشت را روی سنگ‌فرش قرمز می‌کوبانی. تا می‌آیم مثل خودت قدم بگیرم پای شروعت را عوض می‌کنی. چپ پا هستی یا راست پا؟ من هنوز نفهمیدم.می‌خوام از روزت بپرسم اما می‌ترسم. از چه نمی‌دانم، اما می‌ترسم. پنجه‌ات را می‌کاری پشت خط موزائیک. یک و دو را می‌گویی و قبل سه قصد به نظم می‌کنی. مدام تکرار می‌کنی: قرمز، قرمز، قرمز، حالا زرد. قرمز، قرمز، نه نه نه بازم قرمز، آهاا حالا زرد.تا می‌آیم هم‌گام شوم، هم‌کلام شوم، خطی کف پیاده رو می‌بینی. جدولی لب جوی می‌بینی. و بله؛ جدولی لب جوی دیدی و می‌دوی که بگویی: سبز، سبز، سفید، سفید.دستت به درخت‌هاست و آرام آرام راه می‌روی. جدول روی پل قطع می‌شود. می‌آیی سمت من، سمت دیوار. فرقی هم ندارم منِ بینوا با دیوار.از درس و کار می‌پرسم. می‌شنوی و نگاهم می‌کنی. شاید قصد هم‌کلامی داری. زبان باز می‌کنی و در همان لحظه آرزو کردم کاش هیچ نمی‌گفتی. کاش همان رنگ جدول ها را می‌شنیدم. کاش صدای کشیده شدن کف کفش‌ هایت را به آسفالت گوش می‌دادم.دستت می‌رود روی دیوار. روی سطح صاف آجر ها انگشت می‌کشی و کمی جلوتر، آنجا که سیمان دو همسایه را همسایه کرده دستت را بر می‌داری و درست از شروع آجر بعد باز دست می‌کشی روی سطح صافِ...عاصی شده‌ای از من، از نفس کشیدنم، از حضورم، از فکر هایی که بی فاصله توی سر تو هم جولان می‌دهند. نمی‌دانم چه کنم. سال هاست دارم جان می‌کَنَم که بگویم من خودت هستم. من از تو هستم. راندن من برایت &quot;من&quot; نمی‌شود. &quot;تو&quot; نمی‌شود. نان و آب ندارد برای احوالت.تو از من فراد کن به سرخی و زردی کف خیابان. من همچنان همین جا در همین سطر، و همان جا در همان قدم له می‌شوم و ادامه می‌دهم.تو اگر قصد جنگ کرده‌ای، من نکردم. من از صلح با آدمی زنده‌ام. من از دوستی با تو جان گرفته‌ام و تو از دوستی با من سرِ پایی.تو برای راندن من بجنگ و من برای  ماندن با تو.</description>
                <category>بادبادک</category>
                <author>بادبادک</author>
                <pubDate>Sat, 15 Apr 2023 21:55:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هم‌شاگردی</title>
                <link>https://virgool.io/@Confused_Kite/%D9%87%D9%85-%D8%B4%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C-ztoxw4pgdbdn</link>
                <description>_با مبینا روی صندلی شاگرد ۲۰۶ داییش نشسته‌ایم، دکمه قرمز روی کاپوت را می‌زنم، ماشین راهنما می‌زند، ذوق می‌کنم.بسته ترشی با باز می‌کنیم و با دست های تا ۲ ظهر نشُسته، ترشی غیر بهداشتیِ آلبالو می‌خوریم. ۸ ساله‌ایم_از یکی از بچه ها حال مبینا را می‌پرسم، می‌گویند ازدواج کرده! ۱۵ سالگی و ازدواج؟ مبینا شاگرد مامان هم هست، از او می‌پرسم که بدانم ابروهای مبینا را مدرسه آزاد کرده برای کمی نازک شدن یا نه.بله، ابروهای مبینا کاملا قانونی، نازک شد.۱۵ ساله‌ایم_بابا مثل همیشه‌ی یکشنبه ها دیر کرده، من هم بیخیال، اینجا، کمی جلو تر از در مدرسه توی ۲۰۶ نوک مدادی با مبینا نشسته‌ام و می‌خندیم.ترشی تمام می‌شود، می‌روم پایین و خواهر زاده مدیر هم که مثل من یکشنبه‌ ها دیر می‌آیند دنبالش، جیغ می‌زند که: تو اینجایی؟؟!به خودم که می‌آیم کل مدرسه دورم جمع‌اند که ببینند کجا بودم که بابا پیدایم نکرده. فکر کرده بودند گم شدم.۸ ساله‌ایم_یکی از بچه‌های ابتدایی پیام می‌دهد که برویم دیدنِ مبینا. مادر مبینا فوت شده، مبینایی که توی ۲۰۶ باهم ترشی خورده بودیم.به مامان می‌گویم، گریه می‌کنم.۱۷ ساله‌ایم</description>
                <category>بادبادک</category>
                <author>بادبادک</author>
                <pubDate>Sat, 25 Mar 2023 14:23:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی حسی، دیدنی‌ست.</title>
                <link>https://virgool.io/@Confused_Kite/%D8%A8%DB%8C-%D8%AD%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86%DB%8C-%D8%B3%D8%AA-qsvg5tg3blue</link>
                <description>بی حسی ها به زیباییِ غم یا شادی موصوف نمی‌پذیرند. زیر بار استعاره و تکرار دلنشین واژه ها نمی‌روند.بی حسی به دور از ذات انسان است و ذات ما نیازمند زیور بستن به حقایق است تا باور و هضم آن ها را ساده تر بکند.غم‌ را طول و تفصیل می‌دهیم‌ تا در بین کلمه ها و جمله ها، شاید و شاید دلیلی برای منحوس بودن زمین و زمینیان پیدا کنیم.شادی را زیر خروار خروار قهقهه و فریاد شوق دفن می‌کنیم تا از پایان سرخوشیِ نادر در زندگی‌ هایمان فرار کنیم.بی حسی نوشتنی نیست، گفتنی نیست.دیدنی است.توی صورت خاموش کسی پنهان است که زیر چشم هایش حلقه سیاه افتاده.</description>
                <category>بادبادک</category>
                <author>بادبادک</author>
                <pubDate>Wed, 22 Mar 2023 20:01:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خونه‌ی مادربزرگه_دو_</title>
                <link>https://virgool.io/@Confused_Kite/%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D9%87%D8%AF%D9%88-ordseq5sh7yo</link>
                <description>می‌دوم سمت ایوانِ بی‌حصار خانه‌ی مادربزرگ، روی موزائیک‌های آفتاب خورده می‌نشینم که گرم باشد، زانو‌هایم را بغل می‌کنم و صورتم خیس از اشک می‌شود.مامان داد زده بود که: اینطوری هیچی نمی‌شی.مادربزرگ ناگهانی شد مامانِ مامانم؛ از سیل خشم و سرزنش نجاتم داد.نور از پس شیشیه های رنگی روی فرشِ لاکی افتاده، انگار رنگ‌های رنگین‌کمان از هم قهر کرده‌اند، روی فرش نشسته‌اند و جدا جدا  غصه می‌خورند.مثل من که از مامان، رنگِ رنگین‌کمانم قهر کرده‌ام و نشسته‌ام این گوشه غصه می‌خورم.مادربزرگ ظرف و چاقو و کلم بنفش آورد و نشست کنارم. مامان که تازه داشت دوباره می‌شد رنگ رنگین‌کمان، بلند گفت که: نمی‌خواد لوسش کنی.مادربزرگ آرام دستش را روی موهای‌ِ شانه نشده‌ام کشید و گفت: میخوام بشینم کنار دخترم سالاد درست کنم.صورتم را روی بازوی مادربزرگ فشار دادم و مادربزرگ شد رنگ رنگین‌کمانم.</description>
                <category>بادبادک</category>
                <author>بادبادک</author>
                <pubDate>Wed, 22 Mar 2023 19:49:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خونه‌ی مادربزرگه</title>
                <link>https://virgool.io/@Confused_Kite/%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D9%87-xfcdy3bjnc8v</link>
                <description>تابستان شده، شب پیش مامانبزرگ مانده‌ام، با خواهش و التماس که: ماماننن قول می‌دم مثل اون دفعه دو هفته نمونم.تشک بنفش را برایم پهن می‌کند، بالش صورتی دور چین دار را می‌گذارد بالای تشک، خارج آن، می‌گوید که اگر بالش خیلی بالا بیاید گردن درد می‌گیرم.پتوی کوچک را می‌اندازد رویم، غر می‌زنم که: گرمم می‌شه.مامان بزرگ می‌گوید: صبح یخ می‌کنی ها.چیزی نمی‌گویم، می‌چرخم سمت پنجره و می‌گویم که مادری برایم قصه بگوید.مامان بزرگ آرام می‌خواند: یکی بود، یکی نبود...داستان یک ضرب المثل را تعریف می‌کند، و داستان منشوری‌است.بی ربط اما زیبا، کلیک بیت? مامان اگر بود؛ مادری را دعوا می‌کرد که: اینا چیه برای بچه می‌گی؟به مامانبزرگ هم می‌گویم و باهم به مامانِ از همه جا بی خبر می‌خندیم.مامانبزرگ گفته فردا می‌خواهد ببرتم حیاط همسایه که توتِ شیرین بخوریم. باید زود بخوابم که خواب نمانم، توت ها تمام نشوند!شب شما بخیر.</description>
                <category>بادبادک</category>
                <author>بادبادک</author>
                <pubDate>Wed, 22 Mar 2023 19:47:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطراتت تمام نشده، اما تو تمام شده‌ای</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%AA-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%AA%D9%88-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-gokdklv7roxh</link>
                <description>آن شب سرد را به یاد داری که در میان تنت آرام گرفتم؟ یا آن روز ابری دلم که چشمانم به شانه‌هایت بارید؟ به خاطر داری &quot;من همیشه با تو هستم&quot; ها را؟دیشب هم سرد بود، جنین شده بودم میان رخت خواب. در خودم می‌پیچیدم که دلتنگیم را بریزم توی زمین که ذوب شود. نیست شود میان غم و غصه دنیا. اما نشد، دلتنگیت شده بخشی از من.یادت هست از عشق گفتم و از عشق حقیقی؟ از داستان نمادین ابن سینا؟ یادت هست گفتم عاشق؛ عاشق یک تصویر نیست و هر لحظه عشق می‌بیند؟ گفتم من همیشه عاشق حقیقی تو بودم.اما امروز عشقت را می‌شناسم و عاشقت نیستم. من جان می‌دهم و دلتنگم برای یک تصویر طولانی از تو. یک عکس که دوسال از تو را نقش زده. من عاشق این قابم، نه تو!خودم را خام نمی‌کنم، این روزها حتی در اوج تنهایی ها هم انتظار هم‌کلامی تو را نمی‌کشم. تو برایم شده‌ای یک خاطره‌ی پررنگ. دیگر در سرم زنده نیستی، زندگی نمی‌کنی. گوشه‌ای از قلبم را خریدی و قاب عکست را به دیوارش کوباندی. کوباندی و رفتی که رفتی.تمام این روزها که &quot;عاشق حقیقی&quot; نبودم، می‌خواستم خاطراتت را کم رنگ کنم، قابِ عکست را بشکنم، دلی که خریده بودی را دور بیاندازم. اما &quot;من همیشه با تو هستم&quot; ها نگذاشتند. تو تا همیشه با من هستی. تو نه؛ عشقی که برای دوسال زنده بود تا همیشه با من هست. می‌پذیرم و به آغوشش می‌کشم.هنوز هم وقتی موهایم را شانه می‌زنم یادت می‌افتم. اما نه غم عالم به دلم می‌نشیند، نه به قول خودِ قدیمی‌مان، پروانه‌ای می‌شوم. تنها یک یاد شدی و بس. شاید بعد ها بازهم به یادت نوشتم.شاید دوباره با غصه‌ات غصه خوردم. شاید با همان خاطره‌ات گریه کردم، نه روی شانه‌ات. اما تمام این روزها خواهم دانست که تو تمام شده‌ای و همه چیز و حتی &quot;ما&quot;، تنها یک قاب عکس خاک گرفته‌است.شاید یکی از شب های زمستان سال بعد، در میان رنج و درد، تنم آغوشی از مهر بطلبد و مغزم میان خاطره ها برای آرامشی بجوید. از میان بایگانیِ خلوت عشق و عاشقی سرم، دفتر آغوشت را بیرون بکشد و باز یادت را کنم که در میان تنت آرام‌ بگیرم. اما حتی آن شب هم خواهم دانست که تو برگی از آلبوم هستی با &quot;The End&quot; پایین صفحه‌.تو را دوست داشتم و دوست داشتنم هم مانند همان &quot;تو&quot;، در گذشته‌ ماند‌.The End</description>
                <category>بادبادک</category>
                <author>بادبادک</author>
                <pubDate>Thu, 16 Mar 2023 15:03:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اما و ولی ندارد</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D9%88-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-pgpuskfs9l33</link>
                <description>بعضی چیزها اما و ولی نمی‌شناسند، مثلا قلم شدن دستِ تو.صدایش را می‌شنوم که با تلفن حرف می‌زند. خیلی آرام و بی واهمه. یا پدر من است یا خودش.می‌گوید:《مرد شخصیتش اینجوریه که باید ببینه زنش چشم به دستش داره.》هر کلمه اش میخ می‌شود و جمجمه‌ام را سوراخ می‌کند. در را محکم بهم می‌زنم که از صدایش چیزی نشنوم. اما انگار زنگ حنجره‌اش را آفریده‌اند که تنها به گوش من برسد.هیچ وقت فکر نمی‌کردم روزی، بلایی آنقدر عظیم بر سرم نازل شود، که گرمای صدایش مرهم آن نشود که هیچ، خودِ همان صدا، رنج شود.امواجِ صدا از در و دیوار بی جان آپارتمان رد می‌شوند:《ببینید؛ من می‌دونم کار خوبی نکردم، اما...》 می‌خواهم بدوم توی صورتش زل بزنم تا &quot;اما&quot; هایش را بشنوم. می‌خواهم تمام شهر &quot;اما&quot; هایش را بشنوند و آن ها هم با من بر این پوسیدگی افکار گریه کنند، که شوریِ اشک های منِ تنها، عفونت را از این خانه نمی‌زداید.《اما؛ مرد نیاز داره حرفش برو داشته باشه...》 می‌خواهم بگویم اتفاقا حرفهایت خیلی هم می‌روند. می‌روند توی... 《من می‌دونم اون &quot;تو گوشی&quot; نباید اتفاق می‌افتاد، اما...》مهرش داشت دوباره جوانه می‌زد ولی این بار &quot;اما&quot; را پسندیدم. زهر شد در رگ و ریشه‌ی برگِ نوی محبت و در لحظه خشکاندش. درد داشت. در شِمای قلبم ترک می‌بینم، اما خوب شد. خوب شد اما را گفتی عزیزم.《اما وقتی می‌گم بس کن و تموم‌ نمی‌کنه چی؟ من چیکار کنم؟》 می‌خواهم توجیه کنم حرفهایم را، به قول او &quot;بس نکردنم&quot;را. می‌خواهم با گریه از آنچه گذشته و آنچه خواهد گذشت بگویم. می‌خواهم از ضعفش، از شخصیت بی بنیانش، از احتیاجش به اطاعت بی چون و چرا بگویم.می‌خواهم از چشم و گوش بسته‌ی دوران عاشقی‌ام بگویم، از خطایی که هر دو کردیم، اما به قول خودش &quot;اما&quot;...دیگر زنگ صدایش مستقیم تا گوش من پرواز نمی‌کند. حتی سعی هم که کنم صدایش را نمی‌شنوم. این زندگی چرک کرده. من اویی نیستم که او را مرد کنم و او کسی نیست که من بتوانم.</description>
                <category>بادبادک</category>
                <author>بادبادک</author>
                <pubDate>Mon, 13 Mar 2023 15:34:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صداي شكستن آرزوها يا زمزمه فاتحه سالگردشان؟</title>
                <link>https://virgool.io/Shabnameh/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%D9%8A-%D8%B4%D9%83%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%87%D8%A7-%D9%8A%D8%A7-%D8%B2%D9%85%D8%B2%D9%85%D9%87-%D9%81%D8%A7%D8%AA%D8%AD%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%B4%D8%A7%D9%86-bigodnfbbbfz</link>
                <description>سلامحدودا دو هفته اي هست كه هر جا رو نگاه مي كنم صداي جرينگ شكستن شيشه مي آد. همه جا پر شده از آدمايي كه آرزوهاشون به تازگي شكسته!اما حقيقتش رو بخوايد براي من اين «تازگي» شكستن يكم عجيبه، حتي يكم هم بهم برخورده. بنظرم آرزوي خيليا دير واكنش نشون مي ده. خيلي دير! بياييد يه خاطره تعريف كنم. كه البته قبلش بايد يه پيش زمينه اي داشته باشيد:من و يكي از دوستام مدتهاست همسايه ايم و هشت سال هم، هم مدرسه بوديم. و شيش، هفت سالي هست كه صميمي شديم. دوران راهنمايي ما بيشتر روزا پياده مي رفتيم و پياده ام از مدرسه برمي گشتيم. و توي مسير آي بخور بخوري بودا. يعني روزي يه شيركاكائو و بستني حداقلش بود. گاها حتي توي يك مسير از دو سه جا خريد مي كرديم. و خب پول زيادي هم خرج نمي كرديم. يادمه هفته اي پنج تومن از بابام پول مي گرفتم(نهايتا يه پنجيِ ديگه، نه بيشتر).تا اينكه اگر يادتون باشه سالهاي نود و شش و نود و هفت چقدر همه چيز يهويي گرون شد_بماند كه الان همه چيز ده برابر همون نود ششِ گرونه_. يكي از همون روزا، ما رفتيم سراغ اولين مغازه هدف. مستقيم رفتم سراغ يخچال سمت راست مغازه، اونجايي كه كالا هاي لبنيش رو مي ذاشت. آقا! چشمتون روز بد نبينه، من يك شير كاكائو دامداران برداشتم، قيمتش رو ديدم و خيلي جدي و بدون مكث گذاشتمش سر جاش.يعني به عنوان يه دختر سيزده، چهارده ساله كامل حس كردم دنيا داره دور سرم مي چرخه. دوستم پرسيد كه چرا برنداشتم و من قيمت روي در شيركاكائو دامداران رو نشونش دادم و باهم، دست از پا دراز تر، از دوتا پله بلند مغازه پايين اومديم.والا نمي دونم. شايد الان 60 باشه.يكشنبه همين هفته ام من با ذهنيت طلاي دوميليون و پانصد تومان ناقابل وارد طلا فروشي شدم. چند تا النگوي شكسته قديمي دارم كه قصد دارم عوضشون كنم كه قابل استفاده باشن( مي دونم پول حروم كنيه، ولي  جدا يه دستبند قشنگ مي خوام). خلاصه رفتم توي طلا فروشي و قيمت يه دستبندي كه يه طرح ورساچه ريز داشت رو گرفتم. آقا فروشنده كه خيلي هم خوش برخورد بود و انگار بنده خدا دلشم پر بود گفت: با قيمت الان يا الان؟من خنديدم و پرسيدم: مگه چند شده؟فروشنده قفل گوشيش رو باز كرد و گرفت سمتم. همزمان عدد سه اولِ خط قيمت طلا و صداي فروشنده كه گفت سه و چهارده، محكم خورد توي صورتم. سرم واقعا گيج رفت، خودم رو كشيدم به راست تا دستم رو بذارم روي در كه پس نيفتم(شايد فكر كنيد چرت و پرت مي گم اما واقعا مغازه دور سرم چرخيد).آقاي فروشنده كه داشت ويترينش رو نشون مي داد گفت: من همه اينارو با طلاي نهصد خريدم. بخدا روم نمي شه سه تومن بفروشم.من كه عصبي بودم توي دلم يه فحشي بهش دادم و گفتم آره جون عمت ولي پشيمون شدم(اموجي خنده). تقصير اين بنده خدا چيه؟نمي دونستم چي بگم. چند تا لعنت بلند فرستادم و قسمت هاي منشوريش رو توي دلم گفتم و خداحافظي كردم.دو روز پيش حال توي طلا فروشي، منو ياد حال توي سوپريِ پنج شش سال پيش انداخت. اونموقع با قيمت شير كاكائو، امروز با طلا. پسفردا رو كي مي دونه؟كل حرفم اينه كه اين سرگيجه ها و صداي شكستن ها براي ما جديد نيست. شايد پنج سال قبل از ماجراي شيركاكائو، يكي از همين مغازه ها دور سر مامانم چرخيده. مدتهاست كه صداي شكستن آرزوهامون اومده. سر و صدايي كه الان مي شنويد صداي خوردن سنگ ريزه است به سنگ قبر آرزوها.فاطمه، نه اسفندماه هزار و چهارصد و يك.</description>
                <category>بادبادک</category>
                <author>بادبادک</author>
                <pubDate>Tue, 28 Feb 2023 09:20:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعضای روحت رو می‌شناسی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Confused_Kite/%D8%A7%D8%B9%D8%B6%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%AD%D8%AA-%D8%B1%D9%88-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-pryvytqbjpwt</link>
                <description>سلاماینجام تا حرف معمولی و به قولی روزمره بزنم. هرچند سری قبل که اینجا حرفای عادی زدم بنظر کسی جالب نیومد.و اتفاقا تصمیم دارم راجع به همین صحبت کنم. یک بار یکی راجع به تسلطمون روی بدن و فیزیکمون حرف می‌زد و اینکه می‌تونیم درد های فیزیکی رو راحت شرح بدیم، اما ابدا با روحمون آشنا نیستیم و نمی‌دونیم کجای کارمون می‌لنگه!یعنی نمی‌تونیم به پزشک عمومی و تراپیست به یک چشم نگاه کنیم. چون شرح رنج های روحی برامون دشواره. نه که نخوایم، نمی‌تونیم، یاد نداریم.و این حرفا حداقل برای من صدق می‌کنه. من اسم خیلی از حس هام رو نمی‌دونم و نمی‌تونم از هم تفکیکشون کنم. یادمه یک بار تصمیم داشتم بشینم و اسم تمام احساسات آدم ها و منشاشون رو پیدا کنم تا راحت تر با خودم و عواطفم کنار بیام. اما خب خیلی تنبل تر از این حرفام.من برای خیلی از ویژگی هام که شبیه ادمای جالب زندگیم نبودن جنگیدم، یعنی در حقیقت با خودم، با شخصیتم، با پله های نردبان DNAام دعوا راه انداختم، که چرا فلان خصلت من شبیه فلان ویژگی فلانی نیست؟اما چند وقتیه دارم سعی می‌کنم خودم رو بشناسم و قبول کنم. انقدر بشناسم که اگه یه روز نشستم رو به روی تراپیست، نیاز نداشته باشم که دکتر کند و کاو کنه تا برسه به منشا مشکلم. دلم می‌خواد انقدر خوب بدنِ روحم رو بشناسم که بگم:آقای/خانوم دکتر، من فلان شدم، کمکم کن.و حالا تازه می‌رسیم به اول بحث، اینکه چرا نوشته‌ی روزمره من در نظر آدمها جالب نیست، اونم تو دنیایی که خیلی ها از روزمرگیشون درآمد دارن.جوابش اینه که زندگیِ من، خودِ من و روزمرگی‌هام برای آدمها جذاب نیست. به همین سادگی. و این ابدا چیز بدی نیست، برای جلب ترحم و این طور چیزا نمی‌گم. این موضوع رو از مدت ها پیش می‌دونم اما خب گاهی یادم می‌ره. نکته جالبش اینه که اتفاقا، ابدا از توجه لذت نمی‌برم و خیلی هم اذیت می‌شم، توی همین مورد روزمره نویسی دوباره داشتم با خودم می‌جنگیدم که چرا فلان خصلت من شبیه فلان ویژگی فلانی نیست؟ و خب خداروشکر زود فهمیدم که آقاااا! خانوممم! این مدل من نیست. این من نیستم.فاطمه! خودت باش. مسئله اینه که من چون خودم از نوشته‌ی یه کاربر توی ویرگول خوشم اومده، نمی‌تونم انتظار داشته باشم که وقتی دارم اداشو در میارم بقیه‌ام از نوشته من خوششون بیاد. خیلی سادست و به همین راحتی یکی از اعضای روحم رو شناختم و تا جایی که تونستم تشریحش کردم.شمام اگه خواستید یکی از ویژگی های روحیتون رو تشریح کنید.فاطمه، پنجم اسفند ماه هزار و چهارصد و یک.</description>
                <category>بادبادک</category>
                <author>بادبادک</author>
                <pubDate>Fri, 24 Feb 2023 10:39:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مالك زمانه</title>
                <link>https://virgool.io/@Confused_Kite/%D9%85%D8%A7%D9%84%D9%83-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87-peuprirdcomg</link>
                <description>در خودم بي هيج مزاحمي و ترسي مي دوم و پتك به دست، تمامم را بهم مب كوبم كه مبادا بوي اين گنديدگي احوال و اين اوهام بي اساس تنهايي ها، جهان را برندارد.در خودم مي دوم و به رويا هاي رنگي لاي شيار هاي مغزم مي خندم و مامان فكر مي كند گريه كرده ام. در خودم مي دوم و به سادگي ديروز و وهم دانايي امروز مي خندم و باز مامان انگار مي كند كه گريه كرده ام.توي سرم، محكم قدم برمي دارم، آنقدر كه تنم را و حتي آسمان ها را مي لرزاند. آسمان و زمين و زمان همه از آن من شده. همگي گوش به فرمان من اند و با گام هاي من به حركت مي افتند يا حتي مي ايستند. و من، جهان را طوري مي گردانم كه هيچ كس نمي خواهد. خودم هم نمي خواستم. چشم باز كردم و ديدم راهي ندارم جز اينكه سر بگذارم و به گردش نا فرجام زمانه بخندم.و باز مامان بپرسد كه :«چرا گريه مي كني؟»</description>
                <category>بادبادک</category>
                <author>بادبادک</author>
                <pubDate>Tue, 21 Feb 2023 08:55:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دواي درد over think؟ رياضي</title>
                <link>https://virgool.io/@Confused_Kite/%D8%AF%D9%88%D8%A7%D9%8A-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-over-think-%D8%B1%D9%8A%D8%A7%D8%B6%D9%8A-nwoyut5ojh82</link>
                <description>سلاممن تا به حال اينجا اينطوري حرف نزدم اما ديدم كه چند نفري خيلي جالب و بامزه روتينشون رو به اشتراك       مي ذارن و منم گفتم چرا كه نه؟ اجباري نيست كه مدام كلمه ها رو كتابي بنويسم.خلاصه اين شد كه با پند هفتگي مادربزرگ گونه ي، « آي ننه درس بخون كه درس خوبه» در خدمتتون هستم.حقيقت اينه كه هفته پيش يكي از سخت ترين هفته هايي بود كه به عمرم گذروندم و عملا مرده متحرك بودم، زامبي شده بودم. صبح با نفرين و ناسزا و فحش روي زبونم بيدار مي شدم. مسواك رو بالاجبار مي زدم_چون چند روز ديگه نوبت دندون پزشكي دارم و دلم نمي خواست دكتر هم شلنگ بگيره روم_ توي آينه نگاه نمي كردم، به كسي سلام نمي كردم و خودم رو پرت مي كردم روي صندلي تا مثلا درس بخونم.هر كتابي رو باز مي كردم ذهنم سريع فرار مي كرد به سمت هپروت و over think كار هاي كرده و نكرده، حرف هاي زده و نزده. انگار مغزم ظرفيت و توانايي درك چيزي به جز نفرت و درد رو نداشت.تازه!                                                                                                                                                                                      نه صرفا تنفر از باقي و جهان، بلكه نفرت نسبت به خودم و اين خيلي سخت تر بود. راستش ترجيح مي دادم از تمام عالم متنفر باشم تا خودم، اما نمي شد. توي اون چند روز براي تمام تقصيرات عالم و بني آدم، خودم رو مقصر مي دونستم. البته به حول و قوه الهي، مشكلات مملكت حتي توي اون دوره هم برام مقصر مشخص داشت و در اين حيطه ابدا به خودم شك نكردم و نمي كنم.خلاصه كه وضع خيلي كثافتي بود. حتي نفس كشيدن هم برام سخت شده بود و اگر نمي خنديد؛ يكبار قصد كردم به فرايند تنفس، ريز به ريز، فكر كنم تا شايد نفس كشيدن يادم بره كه نشد. عذاب وجدان درس و خانواده و زندگي و سر جمع، عمرم هم داشت مغزم رو مي تراشيد. مثل آقاي همسايه كه از هشت صبحه مته به دست، زحمت تراشيدن اعصاب كل كوچه رو به عهده گرفته.توي همين حال بودم كه با منجي زندگيم، عشق ابدي و تك ستاره ي آسمون شبم مجدد آشنا شدم. با رياضي.من هيچ وقت اون بچه ي عاشق درس و مدرسه نبودم اما خب درسم خوب بود، بد نبود. عاشق هيچ درسي نبودم اما رياضي هميشه اون نوري بود كه از زخم ها وارد مي شد. با هيجان بهش گوش مي كردم و به هر سوالي كه مطرح مي شد با تموم جونم فكر مي كردم و وقتي به جواب مي رسيدم انگار دنيا رو بهم مي دادن. هر كلاس رياضي اي، هرجايي برگزار مي شد مي رفتم و واقعا بهم خوش مي گذشت.(تو پرانتز بگم كه لعنت خدا به فارسي، شيمي و فيزيك. ديني ام كه جاي خود داره.)و بله من با همون حال نزاري كه عرض كردم خدمتتون كتاب رياضي رو باز كردم. دنيا برام عوض نشد. هنوز از خودم متنفر بودم، هنوز زامبي بودم و به زور مسواك مي زدم اما جالب اينجا بود كه متوجه شدم ذهنم به جز نفرت و درد، تحمل رياضي هم داره و ديگه تا چشمش به به چيزي مي افته بدو بدو نمي ره توي هپروت و خودش رو با over think زجر نمي ده.خلاصه كه من توي اين هفته منحوسِ مذكور، دو تا كتاب رياضي رو خوندم تا از مغزم فرار كنم و جواب هم داد. هم كلي توي درس جلو افتادم هم از هفته نفرت ورزي_ياد 1984 افتادم_ فرار كردم.و بله دوستان، رياضي دواي درد over think هست.فاطمه، بيست و پنجم بهمن ماه هزار و چهارصد و يك.</description>
                <category>بادبادک</category>
                <author>بادبادک</author>
                <pubDate>Tue, 14 Feb 2023 12:37:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نور، پرچم، چنار</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D9%86%D9%88%D8%B1-%D9%BE%D8%B1%DA%86%D9%85-%DA%86%D9%86%D8%A7%D8%B1-rwcj2we1frrr</link>
                <description>نور هاي رنگي زايد از كف پله هاي بتني روي چنارهاي كهنه خيابان مي تابند و دختري ميان روح چنار هاي پير قدم بر مي دارد. كلاغ ها از نور هاي رنگي، قار قار... گله مي كنند. شب ها ميان بالهاشان مي خوابند. آيا مي خوابند؟دختر پا مي گذارد روي منبع قرمز تابيده شده روي چهارمين چنار. دست مي كشد روي تنه زبر درخت. كسي مي گويد:«طاقت بيار؛ از من بيشتر بمان.»كلاغ ها با رقص بي معناي نور به رقص آمده اند. منقار هاي بزرگشان هي بهم كوفتع مي شود و با چشمان ريزشان به مردم شهر زل مي زنند. خيره تر از دخترند. مادرش گفته بود:«به سفيد چشمي تو به عمرم نديدم.» گمان مي كنم دختر بي ميل نيست اين كلاغ هاي حيران را نشان مادر دهد.كلاغ ها خيره به مردم، دنبال اويي اند كه كف خيابان نور چسبانده. نوري كه روشني نيست، هدايت نيست، هزينه است و رنج. شايد هم دنبال كسي اند كه بذر چنار نشانده.                                                                      دختر خيره به كلاغ ها زمزمه مي كند:« بذرهاي چنار انگار خودشان به چنين نظمي و موازاتي ريشه زير ساختمان هاي بلند دوانده اند.»_كسي فرياد مي كشد، كلاغ ها بال بال مي زنند، دختري ما بين سطور و روي تابش نور ها  مي دود و درختان برهنه  در جاي مي لرزند. جايي از اين شهر نصف ريشه هاي چنارهاي قديمي را با خاك برداشته اند كه تدبير سيل كنند.تن كساني در همين اطراف به رعشه مي افتد كه مبادا سوز بهمن، سبزي شهر را از ريشه هاي نيمه بند و عريان شهر بمكد._راستي؛ كلاغ ها به دنبال بذر چنار بودند؟                                                                                                                             كلاغ ها خوابيدند؟ منقارهاشان را بين بالهاشان پنهان كردند؟                                                                                                        نورها هنوز همانطور وقيحانه چشمك مي زدند.اين بار صدايي نا آشنا كلمات را به آرامي نشخوار مي كند:«شايد از بذر چنار كينه دارند... شايد اگر از ابتدا بي خانمان بو...»                                                                                                                                                              صدا زير چرخ هاي زمخت و سنگين ماشين خاك بردار خرد مي شود. درست مثل ريشه ي چنار چهارم.در شهر نوري مي تابد و پرچمي علم مي شود. ريشه هاي چنار چهارم  هم مانند باقي چنار هاي كهنه خرد مي شود و سايه تنومندش تحليل مي رود. جوي هاي تدبير سيل هم انگار نمايشي اند. دختر مي داند فردا اگر نه، فرداي فردا، در و ديوار به صورتش مي كوبند كه:« با تشكر از شهردار محترم...جوي... سيل... تدبير... بركت... ميمنت.»   _او عصبي زمزمه مي كند:«نمايشي است. انگار ندارد.»نور، پرچم و ريشه خشك شده كلاغ ها را به هراس مي اندازد.                                                                        كلاغ ها بال بال مي زنند، صداي شكستن چيزي مي آيد. يا صداست، يا ريشه.                                                كلاغ ها ديگر جيغ مي كشند. كسي به دور شاخه هاي بالايي چنار طنابي مي پيچد كه پرچم بالا بماند. كه پارچه ي شادباش لگد مال ماشين ها نشود.و من مي دانم كه چنار مي افتد و پرچم و شاد باش هم با خود نقش زمين مي كند                                                                         _كلاغ ها از رنج درخت عزا خواهند گرفت و بر نقش خيابان، خواهند رقصيد.فاطمه، پانزدهم بهمن ماه هزار و چهارصد و يك.</description>
                <category>بادبادک</category>
                <author>بادبادک</author>
                <pubDate>Mon, 13 Feb 2023 12:42:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه اي كه خانه بود</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%8A-%D9%83%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-dty1rfy3wwqe</link>
                <description>_سنگ توي مشتم را به در خانه مي كوبم، بدون وقفه و پشت هم. به روزي كه در خانه گشوده و خوانش گسترده بود فكر مي كنم و به در مي كوبم. نان و نمك خورده را مرور مي كنم و به در مي كوبم. به عشق و احترام فكر مي كنم و محكم تر از پيش، به فلز سرد و سخت در مي زنم._در زده بودم، با اكراه و به آرامي. بوي عجايب از پستوي آشپزخانه مي آمد. گرماي اجاق؛ روح را پناهگاه مي نمود. در خانه مي نشينم، مي نشينم و مي نشينم.روزگار بهشتي است، هوا ابر؛ اما سقف ماُواي من امنيت.تگرگ شيشه را زخم مي زند. زخم مي دود در تمام پنجره. من اما همچنان نشسته ام. آغوش خانه آنجايي است كه مي دانم حتي مرده ام را هم پذيراست. همچنان نشسته ام._به در مي كوبم، خانه جوابم كرده. در نمه لا باز مي شود، غرشي مي آيد و بعد؛ تقق... در بهم مي خورد._هوا ابر و پنجره مجروح و اجاق كم سو است. اما انگار تنم را دوخته اند به ديوار هاي پر مهر اين خانه. انگار پرده هايش لباس تنم شده. بدون او آبرو ندارم، آرامش ندارم._غم دل خانه را به جان مي كشم و رنج زنده بودن را سق ميزنم؛ كه هنوز اينجا و تمام روزگاران خوش محترمند. به در مي زنم اما نه به اميد مهري آنچنان چشم گير._هوا ابر، پنجره مجروح، اجاق كم سو، دلي شكسته و رختي دريده شده. من اما همچنان نشسته ام.             طوفان مي شود و تا به ياد دارم،پاي درگاهي چله گرفته ام، سنگ به دست._خانه محترم، نان و نمك مقدس، مهر پا بر جاي، اما امروز ديگر به در نمي كوبم. چله مي شكنم. كافر مي شوم.           امروز، روي سرد از مهر«رها شدن» را ميبوسم و «رها كردن» مي آموزم.فاطمه، بيست و سوم بهمن ماه هزار و چهارصد و يك.</description>
                <category>بادبادک</category>
                <author>بادبادک</author>
                <pubDate>Mon, 13 Feb 2023 10:18:09 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>