<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Emma</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Confusedemma</link>
        <description>سرگردان و حیران، در جست و جوی بی نهایت های ناشناخته :)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 17:28:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>Emma</title>
            <link>https://virgool.io/@Confusedemma</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آقای اوقن از اتریش ؛ خانم ساشا از اوکراین!</title>
                <link>https://virgool.io/@Confusedemma/%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%82%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D8%B4-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%B3%D8%A7%D8%B4%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%DA%A9%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%86-tmtkpjuctx3s</link>
                <description>یک سلام عجیب پس از مدت های زیاد ننوشتن اینجا!راستش اولش که اومدم ویرگول حس کردم قراره اینجا زیاد بنویسم، چون اصولا نوشتن رو خیلی دوست دارم و البته به قدرت کلمات هم خیلی باور دارم، ولی خب حس میکنم یه مدت کلا یادم رفته بود که اینجا هست!در هر حال اینجا حس خودم بودن رو دارم چون؛ یه جورایی ناشناسم و بدون قضاوت و هزار مشکل دیگه میتونم هرچی دوست دارم رو بنویسم برعکس اینستا و توییتر؛ دقیقا بخاطر همین هم اسم واقعی خودم رو انتخاب نکردم:)بریم سر اصل مطلب که سرتون رو درد نیارم بیشتر از این!من کلا آدم کنجکاوی هستم، اونم نه کم بلکه؛ خیلی زیاد و خب گاهی اوقات هم به دنبالش میرم، البته نه همیشه و همه جا! یکی از کنجکاوی هام هم صحبت کردن با آدم های مختلف هست، البته قبلا بیشتر بود و الان کمتر شده شاید بخاطر کهولت سن ذهنی که در شروع دهه بیست سالگی حس میکنم سراغم اومده؛ کلا صحبت و برقراری ارتباط با آدم ها و شنیدن محتوای ذهنی و تجربیاتشون همیشه برام موضوع جالبی بوده ، به خصوص اگر فرد موردنظر از کشور دیگری باشه ،که در صورت موجودیت موقعیت؛ به هیچ وجه همچین تجربه ای رو از دست نمیدم!زمان: حدود دو روز پیشمکان: یکی از کوچه های تاریخی شیرازموقعیت: ایستاده نزدیک ماشینی که خراب شده بود و مارو منتظر گذاشته بود....از دور خیره شده بودم و ماشین های مختلف با پلاک های متفاوت رو تماشا میکردم که به شهر ما اومده بودند.  هرساله این موقع ها، آغاز شروع شدن شلوغی های شیرازه که دلیل عمده اش؛ اومدن مسافرا از نقاط مختلف کشور هست. یک لحظه توجهم جلب شد به دوتا آدم که از دور میومدن. نزدیک تر که شدن فهمیدم توریستن! میپرسید از کجا؟ از رنگ مو و چشماشون :)با لبخند نزدیکشون رفتم و سلام کردم و سر صحبت رو باهاشون باز کردم. یک زن و شوهر بودن که از اتریش اومده بودن ایران که یکیشون اهل اتریش بود و دیگری اهل اوکراین . ظاهرا خیلی اهل سفر بودن و از گفته های خودشون کشور های زیادی رو دیده بودن مثل : مصر و ژاپن و سوئد و هلند و ...  . تجربه زندگی در کشور های مختلف اروپا رو هم داشتن؛ به قول خودشون ما تا الان طولانی مدت در هیچ کشوری زندگی نکردیم و سعی کردیم زندگی در کشور های مختلف اروپارو تجربه کنیم!( این رو زمانی گفتن که ازشون پرسیدم طرفدار کدوم تیم فوتبال هستن و گفتن چون همیشه یه جا ساکن نیستن ، وقت فوتبال نگاه کردن یا طرفدار یه تیم مشخص بودن رو ندارن:) وقتی شروع کردن به گفتن از زندگیشون؛ رسیدن به آشنایی بیست سال پیششون در هلند و اینکه به جای اینکه  بچه داشته باشن انتخاب کردن که با دوتا گربه زندگی کنن! راجب اخبار و رسانه ها که صحبت کردیم، گفتن رسانه های ما چیز های خیلی بدی درباره ایران میگفتن  ولی ما کاملا برعکسش رو دیدیم به خصوص اینکه؛ میگفتن ایران جای امنی نیست اما ما خیلی احساس امنیت میکنیم.( و گفتن ما خیلی کلا به رسانه ها و حرف هاشون اعتماد نداریم چون رسانه ها فقط بر اساس منافع مالیشون خبر میگن و نه واقعیت)و خب یه جا به شوخی بهشون گفتم گاهی اوقات حس میکنم دارم پیر میشم ؛ که آقای اوقن با خنده به من گفت:&lt;&lt; من رو ببین که پنجاه و چهارسالمه و احساس جوانی میکنم و تو هنوز خیلی جوونی !&gt;&gt;من هم در جواب بهش گفتم :&lt;&lt; ماجرای سن بیشتر بحث احساس هست! من احساس پیر شدن دارم و شما هنوز احساس جوانی داری و این یه موضوع شخصیه!( البته به شوخی گفتم و بعدش و کلی خندیدیم)بعد هم  راجب ماجرای کنکور ایران و سخت بودن ورود به دانشگاه های خوب براشون گفتم و اینکه کشور های دیگه ای هم جز ایران؛ مثل چین و ژاپن همچین سیستم مشابهی برای دانشگاه هاشون دارن و اینکه پس از کلی تلاش و تقلا خانواده من رو از کنکور دادن مجدد منع کردن، و فرستادن دانشگاه آزاد چون فکر میکردن دارم عمرم رو تلف میکنم، به همین خاطر الان که اومدم دانشگاه احساس میکنم ، دوسال اخیر عمرم واقعا تلف شده و کاری نکردم و راجب شرایط کاری در ایران که هر جا که میری ازت مدرک میخوان؛ هر شرکتی یا محلی که برای کار میری این از ملزومات هست.اونا هم شروع کردن به توضیح دادن اینکه؛ قبلا در دهه نود هم در اروپا همینطور بوده اما الان دیگه اینطور نیست؛ یعنی کار پیدا کردن در اروپا فقط دیگه بر اساس مدرک نیست و براساس توانایی هست و همیشه الزاماً شغل های با درامد بالا در انحصار افراد با تحصیلات بالا  یا کلا تحصیل کرده نیست! بعد هم خودشون رو مثال زدن که اصلا دانشگاه نرفتن و به مدرک دبیرستان اکتفا کردن و گفتن: یکیشون مدیر یک مجموعه کتابفروشی هنری که کارش با هنرمندها در ارتباطه و دیگری هم خودش هنرمنده بیشتر سمت نقاشی هست کارش. ( بعد هم اضافه کردن که؛ تلاش کردن برای بیزنس خودت خیلی لذت بخشه و ما سعی کردیم اینکارو به جای درس خوندن انجام بدیم و الان بیزنس خودمون رو داریم و درآمدمون خیلی عالیه و کاملا راضی هستیم!)آها! یه چیزی که براشون خیلی جالب بود و برای من هم همینطور بود؛ گفتن:&lt;&lt; ایجا وقتی خرید میکنیم و پول اضافه تر از قیمت اون کالا رو میدیم، بقیه پول را به ما برمیگردونن اما؛ خیلی از جاها در اروپا اینطور نیست و از توریست بودن و بی اطاعیت ممکنه، سوء استفاده کنن!&gt;&gt;و اینکه تبدیل یورو به تومان براشون سخت بوده و همچنین ؛ فهمیدن فرق بین تومان و ریال هم واسشون خیلی چالشی بوده !موضوع دیگه ای هم که براشون خیلی تعجب آور بوده ، این بود که؛ هیچ توریست دیگه ای به غیر از خودشون در هتل توی ایران ندیده بودن اما میگفتن که در کشور های دیگه اصلا اینطور نیست و در هتل های بین المللی و توریستی، همه اونهایی که اونجا اقامت دارن توریست و خارجی هستن و اصلا افراد محلی اونجا نمیرن ولی در ایران، اصلا اینطور نبوده و به جز خودشون همه مسافران اونجا ایرانی بودن!وقتی راجب راهنما و لیدر ازشون پرسیدم، گفتن؛ ترجیح دادن که برای گشت و گذار تور لیدر نداشته باشن ، به دو دلیل:اول اینکه؛ بخاطر مسافرت های زیادی که رفتن دیگه حرفه ای شدن و برای پیدا کردن مکان های تاریخی و تفریحی نیاز به کمک یا راهنمایی کسی ندارن ؛ به قول معروف خودشون دیگه راه بلد مسیر شدن ،دوم ؛ چون لیدر ها معمولا اون هارو رستورانها و هتل های گرون قیمت میبرن ولی اونا ترجیح میدن که مسافرت ارزونی داشته باشن ؛ اینطور که از قبل همه بلیط های هواپیما و رزرو هتلهاشون رو انجام میدن و بعد هم  در شهر ها با تقشه ای که از قبل دانلود کردن یا نقشه کاغذی تردد میکنن!بعد هم راجب سیاست و اقتصاد و فرهنگ های مختلف و کلی مسائل جورواجور حرف زدیم که گفتنش ایجا دیگه خیلی طولانی میشه:)سخن پایانی: من معمولا زیاد با توریست هایی که میان شیراز صحبت میکنم (مخصوصا در مکان های تاریخی) ولی اخیرا بخاطر یک سری مسائل تعدادشون خیلی کم شده، اینقدر که قبلا در شیراز دیدن توریست ها بخصوص توریست های اروپایی خیلی عادی بود و در یک سری مکان ها همیشه، حضور داشتن ، ولی مدتی هست که تعدادشون به قدری کم شده که دیدنشون برامون شده یه موضوع تعجب آور!به هر حال سعی من اشتراک یه تجربه جالب، بوده و امیدوارم که این متن برای شما هم جذاب بوده باشه!خیلی ممنون و متشکرم که وقت ارزشمندتون رو در اختیار من گذاشتید!امیدوارم که همیشه زندگی براتون بهترین خیر هارو همراه با نگاه بینهایت صلاح و مهربان پروردگار بی همتا بخواد:)خوشحال میشم اگر هر نظری دارید، با من در کامنت ها به اشتراک بگذارید!اگر خواستید که ناشناس نظرتون رو بیان کنید:https://t.me/TeleCommentsBot?start=sc-340412-sQEjQfOبه پایان آمد این دفتر... *حکایت همچنان باقیست... *</description>
                <category>Emma</category>
                <author>Emma</author>
                <pubDate>Sat, 10 Feb 2024 21:38:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به وقت روز های سردرگمی ...</title>
                <link>https://virgool.io/@Confusedemma/%D8%A8%D9%87-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D8%B1%DA%AF%D9%85%DB%8C-p9pjgdaixusm</link>
                <description>اول سلام و عصر بخیر ! (البته من دارم این متن رو عصر مینوسم ، ولی در کل هر وقت که شما میخونید، بخیر!)اولین آرزویی که در ابتدای متن میتونم براتون داشته باشم ، اینه که هیچوقت سردرگم نشید؛ یا حداقل به وضعیت یک بام و دو هوای من گرفتار نشید. خیلی حس بدی داره؛ خیلی خیلی خیلی بد. آینده نامعلوم؛ و زندگی نامشخص توام با بی هدفی ، و به شدت از این شاخه به اون شاخه پریدن و رسیدن به همون نقطه ای که ازش اومدی؛ یعنی همون نقطه اول ؛ موقعیتی که برای اون نه نتیجه ای هست ، نه توجیهی، نه شوق و انگیزه ای و نه هیچ  چیز دیگه ای که کمی آدم رو به وجد میاره. دلهره و دیر خوابیدن در شب و در تکمیلش، دیر بیدار شده صبح البته، و تقریبا از بین رفتن تمام چیزهایی که مدتی جزو لذت و شادی در زندگی محسوب میشد ، ساده ترین محصول این شرایط هست.البته این موقعیت رو هر فردی حداقل یکبار توی زندگی تجربه میکنه ،  حالا بسته به خودش؛ در سن یا شرایط متفاوت و کسی نمیتونه کتمان کنه این موضوع رو ؛ فلذا بدی من اینه که در بدترین شرایط تجربه اش میکنم و بی میلی خیلی عجیبی تقریبا نسبت به همه چی میاد سراغم و هیچ راهکاری هم براش ندارم!حتی منی که هنوز وارد دهه بیست سالگی هم نشدم ، ولی احساس میکنم تمام احساساتی که بقیه اون موقع تجربه میکنن ، رو من حداقل یکبار تجربه کردم ، و در ادامه باز هم خواهم کرد. این سطح از نا امیدی به نظرم در این سن خیلی عجیبه و خب متاسفانه من هیچ راهکاری هم ندارم براش ؛ و این خیلی اذیت کننده است!شاید هم افسردگی ناشی از کنکور هست ، و طبیعی ولی اون بازم کمی امیدواری به بهبودی داره ولی متاسفانه من همونم ندارم :)در هر حال تنها چیزی که میتونم بهش کمی امیدوار باشم آیه ؛ &lt;&lt;فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا&gt;&gt; ؛؛ &lt;&lt;پس (بدان که به لطف خدا) با هر سختی البته آسانی هست.&gt;&gt; و اینکه همیشه باید { عسر} رو گذروند تا به {یسرا}رسید صد البته!فقط امیدوارم که ؛ خدا { عسر } و سختی بی انتهای الان رو از ما بپذیره و مارو به {یسرا} برسونه !اگر هم احیانا مشکلی براتون نداشت، ممنون میشم که برای من هم دعا کنید :)روز و روزگار به کامتون شیرین :)))و درپایان اگر هر نوع نظر، انتقاد یا پیشنهادی داشتید، خوشحال میشم که در کامنت یا آیدی ناشناس تلگرام زیر به سمع نظر من برسونید :https://t.me/TeleCommentsBot?start=sc-340412-sQEjQfOبه پایان آمد این دفتر ...*حکایت همچنان باقیست ...*</description>
                <category>Emma</category>
                <author>Emma</author>
                <pubDate>Tue, 31 May 2022 17:45:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لطفا حتما بخونیدش، خیلی مهمه!</title>
                <link>https://virgool.io/@Confusedemma/%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7-%D8%AD%D8%AA%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C%D8%AF%D8%B4-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D9%85%D9%87%D9%85%D9%87-rubmq2scydxh</link>
                <description>اول سلام، و صبح، شب یا هر وقت دیگه ای که داری این متن رو میخونی خوش! :) اصل مطلب؛ اینکه بخاطر پیام هایی که طی چند مدت اخیر گرفتم لازم دونستم که این مطلب رو بیان کنم؛ لطفا متن هارو با دقت بخونید!  من توی اون دوتا متنی که به دانشگاه شریف اشاره کردم هیچوقت این جمله رو ننوشتم که «من دانشجوی دانشگاه صنعتی شریف» هستم، حتی اولش نوشتم که این متن ها بر اثر تفکرات و دیدگاه من هست نه تجربه من! :) من البته یه کنکوری هستم که عاشق «شریف» بودم، هستم و خواهم بود و دارم برای رسیدن بهش ممارست بسیار میکنم؛ البته از نظر خودم و امیدوارم که همینطور هم باشه و آخرش جواب دلخواهم رو بگیرم و بهش برسم ??بخاطر همین هم رشته هایی رو مثال زدم که راجبشون (شرایط تحصیل و اتفاقات داخل دانشگاه) کمی اطلاع دارم (البته از نظر خودم :) )چون بهشون علاقه دارم. پس از این به بعد امیدوارم پیام هایی امثال؛ ورودی چه سالی هستی، یا راجب انتخاب رشته، رتبت چند بوده و.... دیگه دریافت نکنم. در هر حال خوشحال میشم اگر نظری، انتقادی، پیشنهادی راجب هر کدوم از متن های من داشتید، توی کامنت یا لینک ناشناس زیر به سمع نظر من برسونید :https://t.me/TeleCommentsBot?start=sc-340412-sQEjQfOبه پایان آمد این دفتر... *حکایت همچنان باقیست... *</description>
                <category>Emma</category>
                <author>Emma</author>
                <pubDate>Mon, 30 May 2022 22:11:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بماند به یادگار...</title>
                <link>https://virgool.io/@Confusedemma/%D8%A8%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1-tdaeatsud2nq</link>
                <description>بماند به یادگار از شبی که تاریکی اش سیاهی چشمم را بر سفیدی پیروز و بر قلبم نمایان ساخت اما هنوز کورسوی امید را فراموش نمیکنم و به خدای خود ایمان دارم باشد که من را از جهل خودساخته و بی نوایی خود نشناخته رهایی یابد. </description>
                <category>Emma</category>
                <author>Emma</author>
                <pubDate>Thu, 26 May 2022 23:32:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر شریفی هستی ؛ عنوان متن با خودت ! (سری دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@Confusedemma/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%81%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%B3%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%85-qzqgbl7gymna</link>
                <description>اول سلام ؛ و روز ، شب یا هر وقت دیگه ای که داری این متن رو میخونی خوش! :)بدون چک و چونه و فوتی وقت، بریم سراغ ادامه ماجرا!البته ،امیدوارم بخش اول بقدری خوب بوده باشه ، که بخش دومش ارزش خوندن داشته باشه :)))فلذا ؛ در ادامه همه نصیحت های قبلی و داستان ها و ماجرا ها از دیدگاه یه آدم نامعتبر( خودم رو عرض میکنم البته :) )، به جایی از ماجرا رسیدیم که نیاز داشت برگردیم به عقب !البته خیلی عقب ! شاید نه یکم؛ بلکه قطعا قبل تر از داستان جالب، عجیب، و منحصر به فرد دانشگاه که به نظر من مزه اش با همه مزه هایی که قبل از اون توی زندگی چشیده شده ، کاملا متفاوت هست. نمیدونم چطوری باید با کلمات توصیفش کنم ، چون خودم هنوز به شدت درگیر دنیا و آخرتش هستم ( منظورم از این اصطلاح ؛ جمله عمومی معروف : یک پا این طرف دنیا و پای دیگه اون طرف دنیا هست ، البته شما بد نویسی بنده رو به بزرگی خودتون عفو کنید:) ) ولی امیدوارم که شما مثل من نباشید و بتونید تجربیات خودتون رو جایگزین این عبارت کنید ، و مزه اش رو توی ذهنتون بازیابی کنید و لذت ببرید!ولی برگردمون قرار نیست عجله ای و بدون هدف باشه! قراره به این فکر کنیم که چرا و چی مارو به اینجا رسوند و دلیلش چی بود؟ چه چیزی مارو توی این مسیر قرار داد ، و باعث شد اینی باشیم که هستیم . فارغ از اینکه الان راضی هستیم یا ناراضی، شروعش از کجا بود ؟! چه چیزی در زندگی ما شروع شد ، یا بهش برخورد کردیم یا برامون تموم شد که احساس کردیم نیاز داریم مسیرمون رو عوض کنیم ، یا حتی اگر هیچوقت نیازی به تغییر مسیر نداشتیم ؛ همون مسیری که ادامه دادیم و به اینجا رسیدیم از کجا شروع شد ؟حالا اگر در ادامه به طی کردن مسیر هم برسیم ، که چه بهتر ! اینکه چرا و چطور این مسیر رو طی کردیم ، چه چیز هایی رو فدای این مسیر کردیم ، چه چیز هایی رو به دست آوردیم یا قربانی کردیم ، از چه چیز هایی گذشتیم و به چه چیزهایی توجه کردیم ، تفکر و هدف و خواسته اون موقعمون چی بود و چقدر از اون برای ما به شخصه تحقق پیدا کرد و به چه مقدارش رسیدیم ؟ چقدر از اون چیز هایی که فکر میکردیم ، درست از آب درومد و چقدرش اشتباه؟! ( حالا شما برای اینکه هنگ نکنید میتونید برگردین به سال کنکورتون و این نوشته رو با اون تطبیق بدین ، از زمانی که توی مسیر این هدف یعنی دانشگاه یا رشته  موردنظرتون یا هر دو  رسیدید ، چطور شد که این شد هدفتون و چطور شد که بهش رسیدید؟!)شرمنده ! اگر اومدید این بند ، که من تجربه و نظرم رو بهتون بگم ؛ در جواب این ، اول: تنها چیزی که باید بگم اینه که من خودم آدم موفقی برای نیستم؛ فلذا تجربه من به دردتون نمیخوره اصلا!دوم: من خودم هنوز تازه کارم و تموم نکردم چیزی رو ، و وقتی تجربه تکاملی ندارم پس؛ در جایگاهی نیستم که بخوام نتیجه گیری کنم از چیزی !فقط هدفم از این به عقب برگشتن ها ، اینه که میدونم الان همه بخاطر دلایل مختلف در حال غر زدن هستیم و همیشه چیزی هست که نداریم و میخوایم بهش برسیم! البته ، به نظر من این ذات انسان هست و چون توی ذاتمون هست ، نمیتونیم کاریش کنیم و فقط برای تسلی خاطر میتونیم به تلاش کردن و برنامه ریزی و هدف گذاری و این جور چیزا پناه ببریم ؛ که اگر توش خوب باشیم و پشت کار داشته باشیم ، شاید تا حدودی حالمون رو بهتر کنه و از شرایط سختمون اندازه سر سوزنی یا بیشتر بکاهه ولی بازم ؛ با همه این شرایط وقت های زیادی هست ، که میرسیم به جمله &lt; آنتوان دوسنت اگزوپری &gt; که میگه :&quot; هیچکس از جایی که هست ، راضی نیست!&quot;فقط میخوام بگم؛ میدونم که زندگی سخته و توی شرایط سختی زندگی میکنیم، نه فقط من میدونم بلکه خود خدا هم میدونه و حتی این مطلب رو توی قرآن گفته که &quot;لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ فِي كَبَدٍ &quot; ؛ یعنی : &quot; که ما انسان را به حقیقت در رنج و مشقّت آفریدیم&quot; ولی همون خدا هم گفته &quot;مَا وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَمَا قَلَىٰ&quot; ؛ یعنی :&quot; که خداوند هرگز تو را وانگذاشته و مورد خشم قرار نداده است&quot;الان قصدم از گریز به این آیه ها ، این نیست که بگم باید توی لحضه های سخت سکوت کرد و هیچی نگفت ، اصلا! (چون خودم حقیقتا یک سال و اندی هست که طالب چیزی هستم و بهش نمیرسم ، و هی غر و لند و فکر و استرس و دلیل که چرا؟)میخوام یه کنایه بزنم، البته به خودم و بگم که شاید گاهی اوقات ، تفکر اندک در گذشته ، بتونه ما رو به این برسونه که بعضی وقتا در کمال نا امیدی ، درهایی به رومون باز شد که فکرشو هم نمیکردیم ! :)نمیخوام الکی حرف شعاری بزنم و نصیحت کنم ؛ چون خودم رو در حدی درستکار نمیبینم که بخوام کسی رو نصیحت کنم؛و  همه اون چیز هایی هم که بالا نوشتم ، راستش ؛ مخاطب اصلی اش خودم بودم ، فقط میخوام بگم ، الان چیز هایی داریم یا جایی هستیم که یه روزی میخواستیم ، یا اصلا فکرشو هم نمیکردیم ، شاید در آینده هم به اون چیزی که میخوایم برسیم ، یا حتی بهترشو ؛ کی میدونه؟مدت چند هفته گذشته ، از فرط استرس و ناراحتی و تکرار جمله ؛ &quot; لعنت به زندگی که منو به اون چیزی که میخوام نمیرسونه ، این همه آدم رسیدن ، چرا من نه ؟&quot; درگیر یه بیماری کوچک در ناحیه گردن شدم که منو به شدت ترسوند، ولی الحمدالله ؛ خدا مثل همیشه پای بنده ای که آفرید ، وایساد و بهش رحم کرد و دکتر گفت که چیزی نیست ، و فقط دلیلش فشار و استرس زیاد هست . اما این ماجرا ، خیلی  و به شدت تلنگر خوبی بود برای من ! دلیلش هم این بود که مدتی خودم رو یک قدمی مرگ میدیدم ، و همین موضوع ، خیلی چیز ها رو برام تداعی کرد و باعث شد به خیلی چیزا فکر کنم ! اولش اینکه ؛ زندگی خیلی کوتاهه ، و اگر واقعا چیزی رو میخوایم ، باید براش دست بجونبونیم ! چون شاید یه روزی واقعا دیر بشه و اون روز ؛ روزی باشه که اصلا حتی فکرشو هم نمیکردیم . روزی برسه که جدی واقعا زمانی نداشته باشیم ، تا به چیزی برسیم ، پس ؛ هرچه زودتر دست بجونبونیم و خودمون رو از لذت داشتن چیزی که واقعا میخوایم ، ولی به دلیل بهانه های متوالی ، هی امروز و فردا میکنیم و عقب میندازیم ، محروم نکنیم!و هرچه زودتر برسیم بهش ؛ تا قلبمون یکم آرامش پیدا کنه ، شب ها یکم راحت تر بخوابیم ، و یکم بیشتر وقت داشته باشیم تا از رنگ های زیبایی که دنیا توی هر فصلش ، نمایان میکنه و  مصداق بارزش طبیعته لذت ببریم و یادبگیریم . از لذت های زیادی که همین حالا در دسترس داریم ولی توجهی بهشون نمیکنیم که مهم ترینش خانواده هست که به نظرم ؛ نعمتی ست بینظر و بی بدیل که گاهی اوقات ، بخاطر شلوغی ذهنمون ازش غافل میشیم و تاریکی اتاق رو به روشنایی اون ، ترجیح میدیم بیشتر استفاده کنیم. :)سرتون رو درد نیارم ؛ حقیقتا مخاطب همه این نوشته ها خودم بودم ولی پیشنهاد میکنم بهتون ، که فکر کردن بهش ؛ البته از دیدگاه و نظر خودتون ، برای خودتون هم خالی از لطف نیست !خیلی ممنونم ازتون که وقت ارزشمندتون رو در اختیار یه آدم ... قرار دادید:) (جای خالی رو دوست داشتید خودتون پر کنید:))در آخر هم خیلی خوشحال میشم که هر نوع نظر ، انتقاد یا سخن دیگه ای از دیدگاه شما از طریق همین کامنت ها یا آیدی ناشناس تلگرامی که پایین میذارم  بفهمم و به معلومات اندکم ، اضافه کنم :https://t.me/TeleCommentsBot?start=sc-340412-sQEjQfOبه پایان آمد این دفتر ...*حکایت همچنان باقیست ...*</description>
                <category>Emma</category>
                <author>Emma</author>
                <pubDate>Wed, 27 Apr 2022 17:52:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر شریفی هستی؛ عنوان متن با خودت! (سری اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@Confusedemma/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%81%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%B3%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%84-oruxp6sk3dm0</link>
                <description>(این متن ؛ فقط و فقط ، نظر  و دیدگاه شخصی و فردی  من نوعی هست ، و قطعا ممکنه با تجربه یا تفکر شما ، تفاوت های محرز و زیادی داشته باشه !)&lt;چرا زندگی میکنیم ؟&gt;بازم سلام و روز ، شب یا هر وقت دیگه ای که این نوشته رو میخونی ، خوش :)امیدوارم در حال خوندن این متن ، اعصابت خورد نباشه یا به دلایل مختلف از چیزی یا کسی ناراحت نباشی و حداقل یکبار به این مقوله فکر کرده باشی ، یا اگر نکردی اونقدر ذهن کنجکاوی داشته باشی که بعد از خوندن این متن بری و بهش فکر کنی ، یا حداقل متن من اینقدر خوب باشه که بخش کنجکاوی مغزت رو به فعالیت و فکر کردن در این مورد ترغیب کنه...:)اگه دانشجویی یا حداقل شریفی  هستی ؛ { منظورم دانشجوی دانشگاه صنعتی شریف هست ، اینو برای اونایی نوشتم که اهلش نیستن و ممکنه با کلمه شریفی کمی هنگ کنن :)  چون در ادامه هم قراره در همین مورد تو این متن بنویسم }؛ احتمالات زیادی هست که الان میتونه باعث بشه ، در کمال ناراحتی یا عصبانیت صفحه ویرگولت رو روی گوشیت یا لپ تابت ببندی و با تمام وجودت و با قاطعیت بگی : عه به این زندگی مزخرف!  خب ؛ این بازم بستگی به این داره که دانشجوی کدوم دانشکده باشی! احتمالاتی که من میدم اینه؛اگر مکانیکی باشی بسته به ترمی که الان هستی ، ممکنه از کوییز های سخت دکتر فلانی یا دکتر فلانی در حال نالیدن باشی و به این فکر کنی ، که آیا اصلا میتونم این ترم رو پاس کنم؟اگر توی موعد انتخاب گرایش باشی ، حتما ؛ برای انتخاب گرایشت در به در دنبال ارشد ها یا سال بالایی های خوش اخلاق یا از خود راضی هستی که ازشون سوالای آسمونی و زمینی بپرسی، از  بازار کار گرفته تا اپلای و چنان و فلان و بهمان و ...یا دقدقه نمره فلان درس و بهمان درس برای انتخاب گرایش مورد نظرت و استرسی که تا آخر ، خیلی با وفا دست از سرت بر نمیداره ؛ یا استرس بالا نگه داشتن معدل برای اینترشیپ (کارآموزی) ، بسته به هدف ؛در خارج که مقوله اپلای و استرس جوابش به شدت زیبا پدر در آوره ، یا اگر داخل باشه ؛ بی نظمی های اداری بیشتر از اپلای ؛به شدت زیبایی ،دهان مبارک رو سرویس نکنه ؛ کمتر نخواهر بود و غیره و غیره ...حالا ؛ اگر گرایشت کنترل باشه تو لیسانس و یا بخوای وارد سبد های زیبای نزدیک به برق و کامپیوتر بشی ، یا به قول آکادمیکال های دانشگاه ، وارد گرایش تکنولوجیکال ( technological ) مکانیک بشی ، به شدت بهت تبریک میگم !  تو یا یه بدبختی که تکلیفت با خودت مشخص نیست و دستی دستی خودت را به فرط زیبای بدبختی و دنیای بی انتهاو به شدت رقابتی کوفت لرنینگ و نرم افزارها و هوش مصنوعی  از هر لحظه نزدیک تر کردی ، و فکر کردی با انتخاب این گرایش قراره به گروه رباتیک فضایی ناسا یا تسلا کامپانی بپیوندی و مرز های علم رباتیک در هاوارد ، استنفورد یا ام آی تی ، جابه جا کنی ؛ که باید بهت بگم این فقط یه خیال محظه! خیلی توش نمون و سعی کن زودتر به واقعیت بپیوندی ، تا حداقل یه برنامه خوب بتونی برای شرایط مختلف و از جمله موانع احتمالی یا قطعی  آینده ، توی این مسیر به شدت دشوار داشته باشی! چون همه چی در واقیت در جریانه ، نه در خیال ! البته که خیال پردازی جوهره و شیرینی زندگی هست؛ مخصوصا توی این شرایط به شدت سخت الان ، ولی اگر همش تو یه عالم دیگه باشی که ریشه ای در واقیت نداره ، با مغز زمین خواهی خورد! در آینده ای که از بر گوش به تو نزدیک تره! پس واقع بین باش و سعی کن در کنار خیال پردازی های شیرین و کراش زدن روی رنک های دانشکده ها و در آوردن آمارشون به هر شکل و اشکال گوناگون و بعد شکست عشقی خوردن یا نخوردن ، یه برنامه خوب برای آینده ات داشته باشی!یا اگر هم گرایش های دیگه ای مثل سیالات یا جامدات هستی یا میخوای بری، و البته یه آدم خیال پرداز هستی، احتمالا به فرش قرمز های مرسدس بنز ، یا بی ام دبلیو، یا شولت ، یا باز هم آقای پر حاشیه و پر خبر ایلان ماسک ؛ فکر میکنی که باز هم  مرز های موتور ها و توربین های  پیشرفته و انواع مواد چگال ها و سیال های مختلف با ویژگی های مختلف ، و مرز های علمی مکانیک رو در سیالات یا جامدات به طور کلی، بازم در استفورد ، ام آی تی ، برکلی یا هاروارد یا هر کوفت رنک بالای دیگه ای ، قراره جا به جا کنی!  البته که این هم خیالی باطل بیش نیست! البته فکر نکن چون شاید رقابت کمتر یا سبکی نسبت به گروه قبلی در انتظارته ؛ خیالت راهته، خیر! در هر حال نگون بختی سراغت میاد ؛ شاید مزه اش یا زمانش فرق کنه ، ولی قطعا دوزش و اندازش فرق نخواهد کرد ، و در دوران زیبای کارشناسی ، تا قبل از گرفتن مدرک تجربش میکنی! پس نگران نباش اصلا!  به قولی گفتنی : دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره!اگر هم برقی باشی ، بازم اوضاع انتخاب گرایش با چاشنی ویدیو ها و وبینار ها یا سمینار های متعدد دانشکده تون ، و سردرگمی را خواهی داشت و خب بسته به گرایشت ، باز هم مغوله زیبای کوفت لرنینگ ها و نرم افزار ها و حتی و شاید حتی ، در رقابت با به قول خودشون ؛ زاکر برگ ها یا دوروف های دانشکده کامپیوتر ، توی مغوله های مختلف کاری ، درسی، کارآموزی ، یا حتی اپلای ، روزگاری خواهی داشت!اگر هم کامپیوتری باشی ؛ که با این همه ایونت های  (event) دانشکده تون و wss و  غیره و غیره ، احتمالا یا قطعا ، بسته به فعالیت ها و روابطت توی دانشکده ، کلی بهت خوش خواهد گذشت ؛ ولی رقابت تنگاتنگ و خیلی سخت معدل ، و بازم یادگیری انواع کوفت لرنینگ ها و نرم افزار های مختلف ، و البته افزایش مهارت ، برای موقعیت های مختلف ؛درسی،  کار آموزی ، اپلای ، کاری و غیره و غیره ، باز هم سرسام زیبایی رو یه مدت به جونت میندازه ! درسته مثل دو گروه قبلی ، انتخاب گرایش نداری توی لیسانس ، ولی خب دیگه ؛ در مراحل مختلف برات جبران میشه ، پس خیلی خودشیفته و خوشحال نباش!البته سکانس دیگه اش هم این میتونه باشه؛ که تو یه آدم خرخونی که ربطی نداره توی کدوم یکی از سه رشته بالا ، تحصیل میکنی؛ ولی شخصیتت اینه  که همیشه عمرت با برنامه زندگی کردی ! از اول متولد شدنت ، در حال درس خوندن بودی و شاگر برتر کلاسی که همیشه معلم ها ، توی مدرسه دوستش داشتن ؛ فلذا در دانشگاه هم ایضا!خلاصه ؛ در ادامه در آزمون های سمپاد پذیرفته شدی ، و در ادامه بازم درس خوندی و خلاصه سرتو درد نیارم ؛در یک مسیر کاملا مستقیم که خیلی هم دور از ذهن نبوده به دانشگاه مورد هدفت ؛ شریف زیبای من ، رسیدی !در دانشگاه هم ، مسیر تعصب صدم به صدم را حفظ کردی و الان هم ، با یک معدل بالا، در حال برنامه ریزی کاملا جدی برای آینده و موفقیت های روز افزونت هستی که میدونی بهشون میرسی ؛ که باید اینجا بهت بگم؛خوش به حالت ، نه کم،  بلکه خیلی زیاد! چون من همیشه دلم میخواست همچین چیزی باشم ، ولی متاسفانه نبودم و زیاد هم نتونستم کاریش کنم ، مع الاسف!وایسا! بیا همین جا یه فلش بک بزنیم و برگردیم ! به عقب ... به خیلی عقب ... به اول متن ؛ همون جایی که با ناراحتی ، عصبانیت ، یا هر احساس دیگه ای میخواستی ویرگول رو ببندی ، و احتمالا بری جکوز پیش بچه ها، دوستات یا هم دانشکده ای هات  یکم حال و احوال کنی و تغییر فاز بدی ، یا اگر رفیقی داری  یا کسی رو میشناسی؛ یه سر به روزنامه بزنی و گپ و گفتی کنی و حالت یکم عوض شه و یه چایی هم  بخوری که البته به شدت میچسبه :) البته اگر اونقدر صمیمی باشی که از این تعارف ها بهت بشه ! یا بری یه جای خلوت دانشگاه یا نزدیک دانشکده خودتون پیدا کنی، و یکم روی چمن ها دراز بکشی ، به دور از هیاهو ، به بدبختی های زندگیت فکر کنی ؛ یحتمل یه موزیک آروم هم گوش کنی ، یا بری کتابخونه و به عکس مریم میرزاخانی با اون نگاه عاقل اندر سفیه اش نگاه کنی؛ در ادامه بپرسی ازش: چرا من شبیه تو نیستم!؟ و اون با یه لبخند ملیح و با نگاهی پر معنا بگه : بچه جون، برو پی کارت! :)))البته ؛ به نظر بنده ، دو مورد اول به شدت بیشتر از سایر موارد فوق پیشنهاد میشه ، چون تنهایی زیاد ، ممکنه البته خیلی ممکنه با فشار درسی ، دست در دست هم ، شما رو به افسردگی هدایت کنه که پایانش ، دست خودت نیست ؛ پس تا حدالامکان سعی کن از تنهایی در مواقعی که حالت خوب نیست ؛ به شدت دوری کنی!...چون متن یکم طولانی شد ؛ ادامه اش برای سری بعد ...:)و خب بازهم در ادامه ؛ اگر هر نظر ، انتقاد یا هر صحبت دیگه ای داشتی ، لطفا در کمال رعایت ادب و احترام به نظر و حقوق شخصی خودت و من ، خیلی خوشحال میشم که با من توی کامنت یا این آیدی ناشناش تلگرام به اشتراک بگذاری که هم راحتی من حفظ بشه و هم خودت ؛https://t.me/TeleCommentsBot?start=sc-340412-sQEjQfOبه پایان آمد این دفتر ...*حکایت همچنان باقیست ...*</description>
                <category>Emma</category>
                <author>Emma</author>
                <pubDate>Sat, 23 Apr 2022 14:33:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی نویسنده ناشناس و نسبتا بیکار و راه ارتباطی باهاش :)</title>
                <link>https://virgool.io/@Confusedemma/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%86%D8%A7%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3-%D9%88-%D9%86%D8%B3%D8%A8%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D9%87%D8%A7%D8%B4-g7o5fcqpcpur</link>
                <description>خب ، اول سلام و روز یا شب یا هر وقت دیگه ای که این متن رو میخونی خوش :)دوم، ممنون از اینکه وقت گذاشتی و داری این خزعبلات منو میخونی:)سوم، مخلص کلام : نمیدونم کسی که قراره چیزایی که مینویسم رو بخونه غریبه هست یا آشنا یا من میشناسمش یا نه  ؛ یا اصلا کسی قراره اینارو بخونه یا نه ؟:)تنها دلیل من برای نوشتن ، اونم اینجا اینه که ناشناس بنویسم و چیزایی رو بگم که رودررو و توی تعارف های الکی و غیر واقعی و خشک و خالی نمیشه گفت ؛ نمیشه روراست بود و حتما باید پشت یه چیزی قایم شد یا یه ماسک فیک از خودمون بسازیم تا کسی قضاوتمون نکنه و از سر تکرار و اجبار تا سر حد مرگ خودسانسوری کنیم و همه هم همینجوریم و خب  فکر کنم، دلیلش هم جامعه ای هست که به ما یاد نداده تا خود واقعیمون باشیم ، به ما تو زندگی ثابت نکرده که با خود واقعیمون بودن ، قطعا مارو میپذیره و خب به همین دلیل و برای ترس از نپذیرفته شدن ، تنهایی یا هر کوفت دیگه ای مجبوریم یه چیزی از خودمون بسازیم که به نظرمون قابل پذیرش تره .  چیزی که باعث دوری ما از اطرافیان و نزدیکان ، یا حتی بعضی وقتا از دوستامون نشه .شاید الان که اینو بخونی بگی نه من اینطور نیستم و این چرت میگه ولی بهت قول میدم که  هستی ؛ شاید خودت ندونی ولی قطعا توی ناخودآگاهت هست  یا شایدم بدونی ولی بازم از سر لج تکذیب کنی ولی هیچکدوم واقعیت رو عوض نمیکنه همه همینیم ، بعضی ها دوز کمتر و بعضی ها بیشتر :)نمیدونم ... شاید دلیل دیگش هم خودمون باشیم ... یا گاهی اوقات کم جرأتیمون و ترسمون در مواجهه با پیامد های مختلفی که تاحالا تجربه ای دربارش نداریم ...در هر حال اگر نظر دیگه ای داری خوشحال میشم بدونم ...:)و خب بخش خیلی مهم دلیل نوشتن اینجا، حداقل برای خودم؛ اینه که میخوام از غار تنهایی و آرامش خودم بیرون بیام و آدم های شبیه به خودم رو پیدا کنم و ببینم واقعا چه شکلین و جنس تفکراتشون چیه و این برام خیلی جالبه! حالا شاید بگین که جای اشتباهی اومدم و بستر این جور چیزا توییتره ولی من یه نه قاطع بهتون میگم ! به دو دلیل: 1. توی توییتر محدودیت تعداد کلمه دارین و خب این آدمو مجبور میکنه به کوتاه نویسی و گاهی اوقات آدم ممکنه نتونه منظورشو کامل برسونه و این خیلی اعصاب خورد کنه !2. توی توییتر باید با اسم شخصی خودتون باشید و خب فالوور های شما دوستاتون و کسایی هستن که شمارو میشناسن و خب این بازم میرسه به مغوله به شدت مزخرف خودسانسوری !و خب بله همینا دیگه! :)در آخر هم اگر هر انتقاد یا پیشنهاد یا نظری نسبت به نوشته های من داشتید ، لطفا در کمال رعایت ادب به این آیدی ناشناس پیام بدین تا هم راحتی شما حفظ بشه و هم من :) ؛https://t.me/TeleCommentsBot?start=sc-340412-sQEjQfOبه پایان آمد این دفتر ...*حکایت همچنان باقیست ...*</description>
                <category>Emma</category>
                <author>Emma</author>
                <pubDate>Fri, 22 Apr 2022 09:14:31 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>