<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های معلّم جنوبی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Daftarcheman</link>
        <description>دست نویس های نو معلمی ازدیارجنوب 
 خاطرات و دست نویس هایی از زندگی برای زمانی که نیستم!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 05:50:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/684241/avatar/tmPZr1.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>معلّم جنوبی</title>
            <link>https://virgool.io/@Daftarcheman</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یه تیکه فرش حرم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Daftarcheman/%DB%8C%D9%87-%D8%AA%DB%8C%DA%A9%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%B4-%D8%AD%D8%B1%D9%85-frsuin4wtx6w-frsuin4wtx6w</link>
                <description>انگار همین هفته گذشته بود که چهارشنبه بچه های کلاس جویای نامه های نوشته شده دوستانشون در مشهد شدند نامه های که با هزار امید و آرزو و پرسش نوشتند و بعداز کلی پیگیری فرستادیم، به معلم کلاسشون قول پخش نامه با صدای خودشون داده بودم و گفتم باید کمی صبر کنید ولی یادگاری های که از مشهد رسیده بود رو بردم به کلاس؛آخ از تکه فرش حرم ، آخ از همون تکه کوچکی که آدم رو هوایی می‌کرد ،شنبه همین هفته ساعت۱۰:۱۰ صبح سرکلاس بودیم مشغول خواندن قرآن سوره ی شرح رسیدیم: اونجایی که می‌گفت: إنَ که العسر یسرأ : صفحه بعد کتاب هم همین آیه پیام قرآنی شده بود و می‌گفت که بعداز هر سختی آسانی هست! به رسم همیشه گفتم می بینید این زندگی رو سراسر سختیه؛ چرا بهتون دروغ بدم؟! از اول خلقت و وقتی که پا به این دنیا می گذارید سخته تا آخرش... توی سختی، آدم دلش پر میشه ، مثلاً ممکنه از یه جایی به بعد دیگه سختی ها برات عادی بشه؛ ولی اینکه میگه بعد از هر سختی آسونی هست منظورش این نیست که دیگه قرار نیست سختی باشه و همه چیز خوب باشه، بنظر من سختی ها باعث می‌شوند اون آسونی بعدش بیشتر به آدم بچسبه تو اون نمره عالی که با زحمت به دست آوردی و برای ذره ذره اش درس خوندی و تلاش کردی بیشتر بهت میچسبه یا اونی که همینطوری بی هیچ تلاشی داری ؟! قطعاً مورد اول بیشتر بهت می چسبه و مزه داره تا دومی!!! پس سختی ها نه تنها آدم رو می سازند بلکه مزد بعدش هم شیرینه؛میخواستم بگم مراقب باشید تو دام سختی نما ها نیفتید که صدایی از بیرون اومد، صدا به قدری بلند بود که در و پنجره های کلاس رو لرزوند، سر یه مسئله ای جریان قضا بلا رو گفته بودم و هرچی میشدم با خنده می گفتند قضابلاست به رسم همیشه فاطمه دختر منظم و خوب کلاس با خنده و چشمای درشت شده اش گفت خانم قضا بلا بود!!! که باز تکرار شد و شیشه ها ترک خورد و در کلاس این بار لرزید!شاید اگر معلم نبودم یا اگر بچه ها نبودند یا اگر اون موقعیت نبود هر عکس العملی دیگه ای جز این برخورد داشتم، بالآخره از حق نگذریم صدایی که در رو بلرزونه و دل پنجره های رنگارنگ رو بشکنه که عادی نیست!ولی بدون ذره ای تغییر چهره و رفتار حرف فاطمه رو تأیید کردم و گفتم این هم ممکنه از همون سختی ها باشه ولی تا رسیدن به آسونی راه درازی در پیشه!!!! شما محکم بمونید و کم نیارید؛ شاید روزی من نباشم ولی یادتون باشه که خدا با شماست اصلأ هروقت سختی داشتید همین آیه رو تکرار کنید اونوقته که هم حرف های امروز هم معنیش بهتر براتون جا می افته ؛صدا کمی آروم تر تکرار شد و این بار ؛....تکه فرش حرم روکه برده بودم،و از دیدنش از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدند، آیناز از ته کلاس گفت،یا امام رضا امروز همین تیکه فرش امام رضا مارو نجات بده!شیشه های کلاس ترک خورد ولی خب همون یه حرف از ته دل دخترک کلاس رو نجات داد...برگرفته از اتفاق رخ داده به تاریخ :شنبه ۱۴۰۴/۱۲/۰۹ساعت۱۰:۱۰مدرسه بهار، دختران دوم جنامه هاو رهاورد هایی که از دانش آموزان مشهد به ما رسید،nazi.Khoshghalb: یه گوشه تو پنجره کلاس هست...</description>
                <category>معلّم جنوبی</category>
                <author>معلّم جنوبی</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 14:10:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر روزی رفتن من...</title>
                <link>https://virgool.io/@Daftarcheman/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D9%85%D9%86-ux05nlaf2hcf</link>
                <description>اگر روزی رفتن من بی‌صدا شد،اگر نامم در هیاهوی جهان گم شد،بدان که من با دلی پر از حرف نرفته‌ام...من با تمام آرزوهای نصفه، دفترهای ناتمام،لبخندهایی که فرصت نشد بزنم،و دوستت دارم‌هایی که توی سینه مانده بود،از این خاک رها شدم.رفتم نه از بی‌میلی به زندگی،که از اجبار زمانه‌ای که آتش شد روی جانمان...اما باور کن،در دل هر نسیم، ردّ صدایم خواهد بود.در گوشه‌ی هر دفتر، نشانی از روحم هست.در قلب کسانی که با آن‌ها خندیدم، گریه کردم، زندگی کردم.اگر دیگر نبودم،حرف‌هایم را بخوان،جای خالی‌ام را بغل کن،و باور داشته باش که هیچ پروازی، پایان نیست...🕊️ من، به شکل نور، به شکل شعر،همیشه همین نزدیکی ام:)۲۴خرداد۱۴۰۴همیشه همین نزدیکی‌ام.</description>
                <category>معلّم جنوبی</category>
                <author>معلّم جنوبی</author>
                <pubDate>Sat, 14 Jun 2025 18:53:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معلّم چپ دست</title>
                <link>https://virgool.io/@Daftarcheman/%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%91%D9%85-%DA%86%D9%BE-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-jscxsjqi5rjb</link>
                <description>حکایت معلم چپ دست و شاگردای راست دست هم داستان جالبیه!میرم پای تخته از سر تخته شروع کنم به نوشتن یهو مثل اولین روز مهر۳۵نفر باهم میگن چطور با دست چپ می‌نویسی؟؟این خیلی جالبه و شروع کنند به تمرین کردن نوشتن با دست چپ بعدم منو‌به چالش بکشند وبگن‌ باید با دست راست بنویسی ببینیم میتونی یانه!!!منم ته دلم بگم دِ آخه آدم های حسابی اون معلم کلاس اولم که معتقد بود من تنبلم وسواد رو با زور و کتک یادم داد نتونست منو راست دست کنه!حالا بعد این همه سال مسیرهای چال و چوله دار رفتن با دست چپ شما میخوایید منو راست دست کنید؟!..ولی بعدش باعث میشه که،زورِ۳۵ نفر بچربه و منم بنویس بنویس گویان ماژیکُ بردارم!ماژیکُ یه بار دست بگیرم بیفته!دوبار دست بگیرم پرت بشه زیر میز!سه باره دست بگیرم باز جای نوشتن‌شکل خط خطی بچه های سه ساله بشه؛!!باز دوباره پچ‌پچ‌کنان زمزمه هاشون بیاد که نه واقعاً نمیتونه با دست راست بنویسه!از زمانی که نقاشی کشیدم وبا رنگ کردن بهش جون دادم یادمه که با همین دست بود، سال کنکورم زدم صندلی چپ دست به خیال آوردن صندلی چپ دست ها و دیدم زهی خیال باطل...صندلیم برعکس شدوباهمون ۴ ساعت مربع های درست‌رو پر کردم.‌‌..الانم که اینجام:)))یکیشون می‌گفت شما معلمِ دنیای برعکس هایی! همه معلم هام راست دست بودند و همیشه از سر تخته شروع می کردند و شما همیشه از وسط  تخته شروع می کنید!معلم چپ دستی که کلاسو از زاویه دید خودش میبینه!فعلآ که تا بخوان به این معلم پایه جدیدشون عادت کنند یه مهر ماه زمان می‌بره!شایدی هم دوهفته یا کمتر ولی راه میان:)))همیشه که قرار نیست همه چی مسیر صاف و هموارش باشه یه نمه تفاوت هم‌لازمه!!!!حالا تعریف از خود نباشه درسته که هروقت قیچی دست میگیرم کج می برم،موقع رانندگی یه خورده چالش دارم، صندلی مخصوص چپ دستا هم که سر امتحان تو‌خواب ببینیم باشه برامون!!!ولی با همه این حرفا...دنبال آرزو ها می ریم دیگه ؟!حالا یه باری هم جای معلم راست دست، یه صفر کیلومتر چپ دست به کلاستون بیاد![واژه صفر کیلومتر و تازه کار و سال اولی رو ابداً جلوی بچه ها بگم][خودمو یه آدم همه فن‌حریف محکم و مسلط و بامهارت نشون دادم می‌دونم که خیلی راه مونده تا به این صفات برسم،ولی اینکه عملاً و مستقیم هم اینطور گفته بشه تأثیر خوبی نداره!]</description>
                <category>معلّم جنوبی</category>
                <author>معلّم جنوبی</author>
                <pubDate>Sat, 22 Mar 2025 15:34:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کم طاقت فاقد صبر ؛</title>
                <link>https://virgool.io/@Daftarcheman/%DA%A9%D9%85-%D8%B7%D8%A7%D9%82%D8%AA-%D9%81%D8%A7%D9%82%D8%AF-%D8%B5%D8%A8%D8%B1-icv8bshil9lc</link>
                <description>من آدم صبر کردن و صبور بودن نیستم دنبال اینم که همه چی زود و تند و سریع جور بشه حتی اگه به قیمت آسیب به روح و‌روان و سختی فراوون و تنهایی انجام دادن اون کار باشه من طاقت ندارم صبر کنم آب برنج به جوش بیاد بعد برنج رو خالی کنم توش نمیتونم صبر کنم که تنور داغ بشه بعد خمیر شکل نون رو بچسبونم بهش!نمیتونم منتظر بمونم که پارچ پر از آب بشه و من فقط نگاهش کنم!زمان می‌گذره و تموم میشه باید بینش صدتا کار دیگه رو تموم کنم تا اون پارچ،بطری، شیشه،تنور،غذا یا هرچیزی آماده بشه!صبر کردن خیلی سخته؛برای من هنوز سخت تره!من حتی صبور نیستم که بذارم حرف آدم ها تموم بشه بعد خودم حرفامو بزنم در جواب!میدونم این یه خصلت خیلی بد و اذیت کننده و بیخود و داغونه ولی دست خودم نیست! برای حلش خیلی راه ها رفتم ولی نشد که بشه؛درست نشدم،باز. افتادم سرخونه اولمن یه کم طاقت فاقد صبرم که نه تو شغلم میتونم صبور باشم نه تو زندگی کنار آدم ها؛</description>
                <category>معلّم جنوبی</category>
                <author>معلّم جنوبی</author>
                <pubDate>Tue, 10 Sep 2024 09:58:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتک های معلم گُله هرکی نخوره خُله!</title>
                <link>https://virgool.io/@Daftarcheman/%DA%A9%D8%AA%DA%A9-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-%DA%AF%D9%8F%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%B1%DA%A9%DB%8C-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%B1%D9%87-%D8%AE%D9%8F%D9%84%D9%87-nanwyqabflbz</link>
                <description>کتک های معلم گُله هرکی نخوره خُله!!!!قطعاً معلومه که اینطور نیست!!!!با رقص و قر و آهنگ میاد ودفتراشو میذاره جلوم میگه که تو درسم بده قول میدم  رو دست هرچی نابغه اس بزنم اصلأ؛ سرمُ بالا بگیرم و بگم یه خانم بود اصلاً مثل فامیلش بود اخلاق و هم  چی در حد تیم ملی کلی هم ازت تعریف کنم! تو که آقای ایکس نیستی پس کله ام بزنی!هستی؟!نه بخدا نیستی، بعدم میشینه و از ریز ریز جزئیات چهره آقا معلمشون میگه و تهشم میگه اومدم ازم یه چی اَلدی(خوبی)بسازی!من که می‌دونم راستشُ نمیگه و رو دست معلمشون تو اون مدرسه نمیاد از پس دقیق و سخت کوش و دلسوز بچه هاست ولی باید پای مُنگه هاش نشست و گوش داد تا خالی بشه دلش...میگه یه کاری کن همه کارناممو خیلی خوب بگیرم...ولی اون نمیدونه من چوب جادویی ندارم!من جادوگر نیستم وِرد بخونم!من قرص نابغه شدن هم ندارم!حتّی فیلمم نیست که با یه بشکن براش راه رو هموار کنم...یاکه آخرش همه چی به خوبی و خوشی تموم بشه...من یه آدم عادی هستم!که قراره درسش بدم!اصطلاحاً بهش میگن معلّم!واشکالاتش رو به کمک همدیگه رفع کنیم..‌.و یه ورژن مورد رضایت خودش بهش بدم...مُنگه: غرولنداَلدی:خوبدر گویش بوشهری گفته می شود.</description>
                <category>معلّم جنوبی</category>
                <author>معلّم جنوبی</author>
                <pubDate>Fri, 09 Aug 2024 22:01:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دردِ زخم های مکررِ زندگی!</title>
                <link>https://virgool.io/@Daftarcheman/%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D9%90-%D8%B2%D8%AE%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%DA%A9%D8%B1%D8%B1%D9%90-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-p59h0ypsvspm</link>
                <description>گلی در کویر تنها وغریب بود...درختی درکنارش بود که خودش بر تنه خودش تبر می زد!پرنده ایی نیز در انزوای خویش،در ازدحام اصوات خون گریه می کرد...کرکسی بر جسم بی جان آهویی از دست رفته خواب طعام فردایش را می دید و با ناله های از سر شادی سوروسات فرداها را می چید...و انسانی به وسعت روحِ رنج دیده اش از دیده و چشمان انسان های تشنه سیر شده بود،دیگر ترسی از ضربت تبر بر ریشه های زندگی اش نداشت...خاک گل پرپر شده را لمس می کرد و گل از شدت ذوق سرخ و سفید می شد...صدای لالایی در برهوت بی آب و خشک می پیچید... لالایی مادر! امّا...مادری نبود:)در حقیقت طنین لالایی از گلوی خونینی بود که تنهایی را می خراشید!و در نهایت همه ما در درونمان زخمی نهفته داریم!زخمی که هرگاه حلقه زندگی به ما تنگ تر می شود به آن چنگ زده و خراشش می دهیم!خراش ناخواسته ما بهانه است!بهانه ایی برای برگشتن به خود و شروعی دوباره...و ای فلک ما چقدر با زخم هایمان غریب و بیگانه و تنهاییم!چقدر در برابر درد هایمان احساس غریبی و شرم داریم...</description>
                <category>معلّم جنوبی</category>
                <author>معلّم جنوبی</author>
                <pubDate>Wed, 22 May 2024 22:02:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گل نرگس:)</title>
                <link>https://virgool.io/@Daftarcheman/%DA%AF%D9%84-%D9%86%D8%B1%DA%AF%D8%B3-qvb2bhfnezoa</link>
                <description>پشت چراغ قرمز بودم صورتم ازفرط سرماسرخ شده بودودستام مثال یخ هنوز که هنوزه دست وپامو پشت چراغ قرمز گم می‌کنم فوبیای خاموش شدن ماشین رو وسط ترافیک دارم!!!به شلوغی شهرنگاه میکنم ماشین های دوروبرم هرکس مشغول یه کاریه یکی با بقیه حرف میزنه،یکی موسیقی گوش میده،یکی سیگارمیکشه،یکی دعوا می‌کنه،یکی میخنده،دخترکی توی ماشین کناریم دستشو از پنجره آورده بیرون ومیخنده و...محوتماشای جماعت اطرافم هستم که یهو صدای تق تقی منو به خودم میاره!!!دخترکی با ژاکتی تقریباً کوچیک شده به پنجره ماشین میزنه شیشه رو پایین میکشم که میگه خانم خانم توروخدا ازمن گل بخرید!!!گل ببرید برای مادرتون،پدرتون گل های من تازه و خوشبو هستند ببینید وگل نرگسی رو به دستم میده!!!نمیدونه که من گل رو نرگس رو‌با تمام وجوددوست دارم،نگاهی به چهره اش میکنم دخترکی ۶الی۷ساله لباس هاش براش کوچیک شده کلاهی که دراثر استفاده زیاد باید باز شسته بشه برسرداره وقدشم به ماشین نمیرسه!!!زیرش هم روسری اش رو محکم. بسته طوری که احساس خفگی به آدم دست میده لابد از فرط سرما اینطور کرده سرمای اینجا تا استخوان آدم نفوذ می‌کنه این بچه هم که کوچک تر بدتر:)نمی‌دونم چرا ولی بهش میگم بیا سوار ماشین شو گل هم ازت میخرم!!!مردد میشه اول میترسه یا شاید احساس می‌کنه نباید به یه غریبه پشت چراغ قرمز اعتماد کنه باصدای دومم که میگم دخترک به خودش میاد!!!!فوری میره درعقب رو باز میکنه و میشینه!!! چراغ سبز میشه آروم حرکت میکنم!!میپرسم گرسنه ایی؟!صدایی ازش نمیاد!!!خودم جواب خودمو میدم میگم پس بریم یه جایی اول بعدش هم کل گلات رو خودم خریدارم فوری میپره جلو ومیگه واقعاً خانوم؟! میگم بله:+)نزدیک ترین رستوران نگه میدارم و میریم داخل!!! نگاه متعجب مردم رو میتونم حس کنم ولی برام مهم نیست من هیچوقت حرف مردم و نگاهشون برام مهم نبوده ونیست!!!منورو دستش میدم ومیگم انتخاب کن هرچیزی دوست داری سفارش بده دوتاپرس جوجه میگه منم به گارسون میگم پس از همین هم برای من!!!ده دقیقه بعد ناهار میاد نمیخوره!!!میبینم داره دست دست می‌کنه انگار میخوادبره!!!! میگم نکنه دوست نداری اینو!!!! میخوای عوضش کنم ؟میگه نه خانم خوبه فقط میشه من نخورم!!! شما بخورید گل های منو هم بخرید من برم دستتون درد نکنه!!!میگم خب چرا مگه نمیخوای ؟! میگه خیلی خوبه ولی می‌خوام ببرم برای مادرم و برادرم آخه داداشم کوچیکه اون بیشتر نیاز داره باهم بخوریم!!!ناخودآگاه چیزی در من شکسته میشه!!بی دلیل شاید قلب شاید هم بغض!!! مجدداً گارسونو صدامیزنم ومیگم همه اینارو بعلاوه چهارتای دیگه از همین ها بسته بندی کنید میبریم و هزینه رو حساب میکنم بعد هم رو بهش میگم این ها همه برای خودت و خونوادت فقط اینکه باید خودم برسونمت خونتون و آدرس خونتونم اگه اشکال نداره داشته باشم:٫)هزینه گل هاهم‌ بیشتر از اندازه و‌قیمت اصلیشون بهش میدم و سوار ماشین میشیم!!! آدرس رو میده خونه توی یه کوچه باریک و تنگ هست و بنابراین مسافتی ر‌و باهم طی میکنیم وسط راه می‌پرسه!!خانم شما فرشته ایید؟!ازسىئوالش هم خنده ام میگیره هم تعجب میکنم با لحن شوخی میگم ای کاش ای کاش فرشته بودم اونوقت همه جا میرفتم وظیفه فرشته ها چیه همونو انجام میدادم ولی نیستم:٫)فرشته تویی بچه!!!تویی که کنارمنی!!!میگه آخه مامانم میگه آدم های مهربون فرشته اند آدم نیستند!!!میگم درسته تا حدودی ولی من فرشته نیستم:٫)...در آبی رنگی ته کوچه هست اول با سنگی به در می زنه وبعد که میبینه کسی نیست توی دوحرکت درو باز می‌کنه!!!دستمو میگیره باخودش می‌بره داخل حیاط حیاط خونه پراز برگه کوچیکه اما کمی شلوغ تک اتاقی داره که شبیه خونه هست ویه انباری مانند سمت راست و سرویس بهداشتی وروشویی  هم طرف درخت های نارنج.... صدای زنی نسبتاً جوان۳۰ساله میادکه میگه نرگس چر ا اینقدر زود اومدی دختر!!!نکنه باز دشت نکردی،دختری که حالا اسمش رو فهمیدم ومیدونم نرگس هست باخنده که میگه نه مادر بیاببین مهمون اومده برامون!!!مادرمیادچهره ایی مهربون و آروم داره میرم جلو وسلام میکنم تعارف می‌کنه بیام داخل ومیرم توی خونه خونه ایی ساده ولی به واسطه آدم هاش گرم وصمیمی میگم زحمت نکشید من زیادنیستم!فقط اومدم شمارو ببینم و نرگس خانم رو تحویل بدم دخترتون خیلی شیرینه خیلی هم مودب وخانومه!!!گل هاش هم مثل اسمش حرف نداشت:٫)...مادرنرگس که حالا اسمش رو میدونم و فاطمه خانم هست تامیخوادحرف بزنه صدای گریه بچه ایی میادومیره سمت صدا بچه چهارتاشیش ماهه ایی که حدس میزنم برادر نرگس باشه رو دستش میگیره و میاد کنارم میگه ببخشید خانم این روزهامن باید برم سرکارولی چون بچه ام هنوز کوچیکه وکسی نیست که نگهش داره مجبورم اینطور سرکنم نرگس هم   باپسر همسایه هرروز میره دست فروشی بلکه پولی دربیاریم بچه ام توی این سرماباید حرف هرکس وناکسی روبشنوهه!!!وبعد هم قطره اشکی از گوشه چشم فاطمه خانم روی قنداق کودک شیرخواره میفته!!!حس همدردی و اینکه بخوام عاطفی باشم و توی کلمات نشون بدم سخته برام،امّادستش رو میگیرم ومیگم نگران نباشید میگذره درست میشه،من هم کنارتون هستم هر کمکی بخوایید درخدمتم!! در همین حین نرگس میاد با یه عروسک توی بغلش میشینه کنارم ومیگه خانم من شمارو چی صدابزنم!!!؟میگم اسم من دقیقاً شبیه اسم مامانت هست ولی ازخانواده ام بچگی به یه اسم دیگه صدامیزدن توهم منو به همون اسم میتونی صداکنی!!!بعدهم نقاشی هاشو نشون میده وبرای هرکدوم بادقت وباحوصله توضیح میده!!!ته همه نقاشی هاش یه چیزی هست انگار خواسته هاشو آرزو هاشو همه حرف هاشو توی نقاشی هاش خفه کرده!!!ساعتو نگاه میکنم یه ربع به هشت شب میگم فاطمه خانم بااجازه من باید برم میگه کجا دخترم؟! شام رو بمون!! میگم انشالله وقت دیگه آخه الان بایدبه یه کلاس برسم نمیشه!!دستی روی سر رضای توی گهواره که آروم خوابیده میکشم و روبه نرگس میگم من میرم بابت گل ها و پذیرایی هم کلی ممنونم اما قول میدم برگردم باز وبهت سربزنم شماره امو هم میدم به فاطمه خانم و میگم هرکاری بود وهرکمکی هرجایی میتونید روی من حساب کنید وبا یه خداحافظی مفصل از خونه جدا میشم ومیرم....هواسرده!!خونه نرگس هم سرد بود آخه یه بخاری که کفاف نمیده!!! رطوبت داره بدی خونه های جنوب اینه که رطوبتی هست خصوصاً اگر چندلی وقدیمی باشه!!!حرکت می‌کنم و میرم توی مسیر به خیلی چیزها فکر میکنم!!! به اینکه آیا فاطمه خانوم زنگ میزنه؟؟نکنه فکر کنه من ترحم کردم بهشون!!!من قصدم فقط وفقط این بود که کنارشون باشم آخه حس کردم شبیه خونواده خودم هست مثل مادرم نرگس هم شبیه برادرم حسین!!!رضا هم همینطور!!!من میخواستم فقط کنارشون باشم... نمی‌فهمم کی میرسم که خودمو روبروی درموسسه میبینم!!!تمام اتفاقاتی که افتادرو میزارم پشت در و باچهره ایی خنده رو و پرانرژی وارد میشم که هیچ مسئله ایی باهم قاطی نشه!!!                     پایانداستان قدیمی هست.مربوط به دوسال پیش اما دوست داشتم اینجا موندگار باشه:)</description>
                <category>معلّم جنوبی</category>
                <author>معلّم جنوبی</author>
                <pubDate>Mon, 13 May 2024 15:45:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقت بودن</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-t67ygolmvzkp</link>
                <description>تو زندگی هرکدوم از آدما:‏یه وقتایی هست که اسمش «وقتِ بودنه»!!!یعنی بپرسه چطوری،به یادت باشه،احوالی بپرسه حتی اگه کاری نکنه...‏اگه اون آدمِ زندگیمون وقتی که باید میبود، نبود دیگه نمیشه روش حساب کرد!!!‏اون لحظه باید درِ احساستو روش ببندی،ابر تنهایی هاتو ، غماتو ، درداتو‏بذاری رو دوشِ خودت...:)))چقدر آدم تو زندگی من جویای احوال هستند!یک یادو نفر فقط،یک‌نفره که این روز ها معرفت خودشو نشون میده و به یاد آدم های اطرافش هست علیرغم مشکلات شخصی خودش!وظیفه اش نیست ولی یادشه:))گله نیست توقع هم نیست من درک میکنم ولی اگه نمینوشتم غصه ایی و سنگینی روی دوشم میموند...</description>
                <category>معلّم جنوبی</category>
                <author>معلّم جنوبی</author>
                <pubDate>Sat, 11 May 2024 21:24:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوشبینی یا واقع بینی؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@Daftarcheman/%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9-%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C-z2xa1w31diyc</link>
                <description>وقتی به اون حد از تجربه می رسی میفهمی که جمله های کلیشه ایی پوچ رو که همه به زبون میارن و مثل نقل ونبات میگن باور نکنی،گاهی وقتا میخوای باور کنی و تلاشتو می‌کنی ولی نمیشه!ته دلت این صدا داد میزنه میگه که خواستن همیشه تونستن نیست! محدودیت وجود داره و کلی جملات زرد دیگه که همه دارن تو دنیای ماشینی امروز میگن و دیگه برای تو اهمیتی نداره...انگار لبه یه پرتگاهی هستی که با یه زره بین عمیق ترین ذره آدم ها رو میبینی...دوروغ های آدم هاهم مثل روز روشن میشه چون دیگه راحت میشه فهمید چرا دوروغ میگن یا چی رو پنهان می کنند هرچقدر هم که ماهر باشند!خیلی وقت برد تا بفهمم باید خیلی جاها واقع بین باشم‌نه خوشبین!چون بزرگترین ظلم همین خوشبینیه!فارغ از واقع بینی!آدم ها هم نمی‌تونند همزمان هم خوشبین باشند هم واقع بین!چونکه وقتی واقع بین باشند خوشبینی معنایی نداره! برای گفتن بعضی حرف ها واقعاً دیره! برای شروع بعضی کار ها هم زمان زیادی گذشته!این جمله که برای شروع هرکاری هیچوقت دیر نیست راجع به همه آدم ها صدق نمیکنه،امید هم بعضی وقتا می میره چون این موانع هستند که افسار زندگی رو می‌گیرند و بی رحمانه تاخت و تاز می کنند...زندگی به راحتی و شیرینی حرف ها وجملات قشنگ نیست!وقتی دید واقع بینی بیاد و از نقطه دور به همه جا نگاه کنی سایه ها بیشتر به چشم میخورند تا نور و روشنایی..‌.زندگی متشکل از سایه های تو در تو و عمیقه و نور رو‌باید از لابلای سایه ها پیدا کرد...</description>
                <category>معلّم جنوبی</category>
                <author>معلّم جنوبی</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jan 2024 11:51:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موضوع نقاشی:ازاتفاقات زندگیت تصویری رسم‌کن!!</title>
                <link>https://virgool.io/@Daftarcheman/%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82%D8%A7%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%AA-%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%B1%D8%B3%D9%85-%DA%A9%D9%86-d5hheq3nvao3</link>
                <description>همیشه دوست دارم که صرفاً موضوعات انشاء و نقاشی کلیشه ایی و ساده نباشه!!!بجاش یه موضوع جالب وبحث برانگیز باشه!!!تکه گچ زرد رنگی برمیدارم و به سمت تخته سیاه حرکت میکنم!!کلاس توی سکوته!گاهاً صدای پچ پچ های لیلاوزینب میادو گاهی هم صدای کشیدن خط های پرسروصدا و باحرص مریم!!!میدونم مشکلش چیه!!!این‌ روز ها با همه سرناسازگاری داره!حتّی بامن،خشمگینه،حواسش هم که کلاً سر کلاس می‌ره مرخصی!!!از افکارتوی ذهنم جدامیشم و بادستی که حالا بقول بچه ها مخالف دست ماست وبراشون جالبه بزرگ مینویسم از اتفاقات زندگیت تصویری رسم کن! عادت دارم همزمان با نوشتن بلند بلند بخونم این یک قلق معلمی هست،اینطوری هم کلاس دستم هست هم حواس بچّه هاجمع میشه بعداز نوشتن برمی گردم و میگم خیلی خوب حالا شروع کنید هرچه دوست دارید بکشید!!هرقسمت از روزتون هراتفاقی که افتاده فقط یادتون نره خوبی رسم کنید:)!!!!خودم هم بر طبق عادت به حرکات و کار هاشون دقت میکنم و دورا دور حواسم هست،مابین کارچشمم به فاطمه میفته دختر تپل و لپ قرمزی چشم سبزی که تازه از کلاس ب وارد کلاس من شده!به بالای سرش میرم... ولی با برگه سفیدوخالی مواجه میشم مدادی که بالای سرش با دندون جویده شده دستاشو مشت کرده و با طره موهایی که از زیر مقنعه اش اومده بیرون بازی می‌کنه!!!ازدرشوخی مثل همیشه میگم رفیق برگهه کاری کرده یا نکنه قلم ودفترت باهم دعواشون شده تعارف نکنی ها بگوخودم به حسابشون میرسم...میخنده وباخنده اش چال عمیقی کنار لپش میفته!!! با صدای بچگونه اش میگه خانم اجازه!!!من نمی‌دونم چیکارکنم هیچی به ذهنم نمیاد!!میگم پس بزاربهت کمک کنم باهم بریم جلو؛)ببینمیه نگاه به من کرد یه نگاه هم به ورق سفید!پرسیدم چرانقاشی نمی کشی؟!گفت:خانم هیچی به ذهنم نمیاد!!!گفتم:مدادتو بردار هراونچه برات اتفاق افتاده رسم کن:) مثلاً روزت چطورشروع شده؟!شروع کرد به تعریف کردن...تارسیدبه اونجاکه یهوگفتش فهمیدم!!!یادتونه هفته پیش راجع به کمک کردن گفتید؟!من دیروز به یه کبوترزخمی کمک کردم!همینو میکشم و قلمش رو برداشت ومشغول جون دادن به ورق سفیدی شدکه روبروش بود!!!برگه ها جون دارند مابه وسیله ذهنمون بهشون جون میدیم!!!فکروافکارماروی کاغذ جاری می‌شه و حرکت می‌کنه!درنهایت این ورق سفیدِبی جونِ که جون می گیره:))...خاطره ایی از۲۶آبان۱۴۰۱:)</description>
                <category>معلّم جنوبی</category>
                <author>معلّم جنوبی</author>
                <pubDate>Wed, 20 Sep 2023 23:25:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیلم وتبلیغ...</title>
                <link>https://virgool.io/@Daftarcheman/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%88%D8%AA%D8%A8%D9%84%DB%8C%D8%BA-gcbrujygnevy</link>
                <description>دیروزظهرخواستم فیلم ببینم بعدیادم افتادنصف سی دی هادست باباست واتفاقاًیه سی دی هم بودکه سال پیش ازفروشگاه افق هدیه داده بودندواتفاقاًبازهم نشده بودقراربودبعدازکنکورببینم گفتم هم بقیه فیلم هاوهم این روبگیرم.سی دی هنوزبازنشده بودوهروقتم تلوزیون میذاشت من نمیدیدم?چون خودمون سی دیش روداشتیم شادخوشحال رفتم که فیلم بزارم وببینم که دیدم اول تبلیغ فروشگاه کوروش اومدبعدهم قطع شدهرچی زدم دیدم نیست انگارسی دیه بقیه نداره!بعدفهمیدم کلاًسرکاری بوده واین جعبه واسمش وتزییناتش همش برای تبلیغ فروشگاه افق کوروش بوده!:)(فروشگاه افق کوروش نزدیک ترازهرکجا....)حقیقتش قلبم شکست خیلی توذوقم خوردچقدرمن ندیدم ندیدم ندیدم حالاهم که بخوام ببینم این بشه؟!:-)منم فیلم نبینم نبینم نبینم وقتی هم ببینم اینطوربشه!؟آخه آیا رواست؟! تازه قیمتشم زده بودماهم خوشحال که سی دی ده هزارتومنی هدیه داده فروشگاه نگوخودمون سرکاربودیم وتوش فیلمی نبوده....بعدرفتم سراغ بقیه فیلم هاکه جعبه هاشون قدیمی تربودیادمه تاچندسال پیش هم حتّی طرفدارفیلم وسینمابودم تابلیت میدادندازطرف محل کار بابام میرفتیم سینماهمیشه هم دوربین رودوست داشتم دلم میخواست فیلمنامه بنویسم یایه داستان بنویسم روش فیلم بسازندو...فیلمی ندیدم چون سی دی خورلپ تاپ حین روشن شدن انگاریهومیپره بیرون!!!!سینمایی بدون تاریخ بدون امضاء هم نه توتلوزیون دیدم نه سی دیش:)فقط جعبه وعوامل فیلم روروی جعبه خوندم وسی دی رورویت کردم. باتصویرآقای نویدمحمدزاده فکرکنم نصف فیلم های ایشون رومن دیدم متری شیش ونیم؛مغزهای کوچک زنگ زده،ابدویک روز،خشم وهیاهو،من عصبانی نیستم و....حالاهم بدون تاریخ بدون امضاء خواستم ببینم که نشد...همچنان نوشته شده 10هزارتومن انگارکل فیلم داخلش هست!وغافل ازاینکه من یکسال سرکاربودم وصرفاًاین تزئینات برای تبلیغات بوده!راستی اگه فیلم روامسال گرفته بودیم شایدقیمتش بالاتربودشایدخوشحال میشدم که هدیه گرفتم ودرنهایت توذوقم میخوردکه خالیه:)</description>
                <category>معلّم جنوبی</category>
                <author>معلّم جنوبی</author>
                <pubDate>Mon, 20 Sep 2021 14:28:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تفاوت شکلات ومشکلات</title>
                <link>https://virgool.io/@Daftarcheman/%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D8%B4%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D9%88%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%AA-dbb0lxlgboir</link>
                <description> اصلااین دوتاکلمه فرقشون دریک م هست یعنی  به لحاظ آرایه های ادبی وقلمروادبی هم بخوام درنظربگیرم میشه جزوجناس افزایشی امافرق است میان شکلات ومشکلات....شکلات شیرینه مثل عسلمشکلات نه البتهاین البته مهمهمشکلاتم بستگی به کسی داره  که باهاش مواجه میشه اگه بتونه ازپسش بربیادقطعامشکل مثل شکلات  شیرین میشه اماوای برآن روزی که نشه...یاکم میاره یاولش میکنه  یایه گوشه میشینه ویقه زمین وزمان رومیگیره که چرامن؟یه گروه دیگه هم هستندکه میرنددنبال راه حل وتوی انبارپرازکاه هرطورشده سوزن روپیدامی کنند...من جزودسته درجستجوی سوزن در انبارکاه هستمحالاهمه ایناروبرکاغذمجازی نوشتم که بنویسم وبگم کهاین بارهم درگیرمشکلی شدم که شکلات نیست اولش فکرکردم حلش آسونه امانه مشکل بزرگترازمن هست.دارم فکرمیکنم چطورحلش کنم امایاواقعامعمایی غیرقابل حله یامن دیگه ذهنم برای یافتن راه حل بدردنمیخوره بااین اوصاف بازناامیدنمیشم ودنبال راه حل میرماونقدردرهارومیزنم تابالاخره یکیش بازبشه وگشایشی بشه(:ته ته تهش اصلانهایتاشدشدنشدهم میگم معماازریشه مشکل داره کلاغیرقابل حله خرابهمسئله ازبیخ مشکل داره...شماهم همینوبگید!:)</description>
                <category>معلّم جنوبی</category>
                <author>معلّم جنوبی</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jul 2021 10:41:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تایپ با ده انگشت!</title>
                <link>https://virgool.io/@Daftarcheman/%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%BE-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B4%D8%AA-afnkjwx1ctyb</link>
                <description>این روزهاسعی میکنم اوقات فراغت خودرابایادگیری تایپ ده انگشتی پرکنم امابایدبگویم که هیچی به اندازه تایپ باهمان یک انگشت برایم لذت بخش ترنیست البته که تایپ ده انگشتی سرعت رابالامی بردوسریعتراست امااین راهم بگویم که حسابی گیج بازی درمیاورم وکلمات راپس وپیش یاجایه جامینویسم حالاچرایادگیری تایپ ده انگشتی؟باخودم خوب فکرکردم ودیدم که شایدبعنوان کاردوم خوب باشدوکمک خرجی باشدبالاخره داشتن سرمایه یاپس اندازبرای روزمباداخوب است البته این راهم بگویم که پس اندازی که برای خریدوسیله ایی معین باشدمعنی نداردچون چه بساکالایی الان10میلیون باشدفرضاوسال بعدکه من10میلیون جمع کرده ام وبادلخوش میخواهم آن رابخرم ناگهان بفهمم که همان کالاده میلیونی سال قبل20میلیون شده!وحالامن باید10میلیون جمع کنم تادوباره آن رابخرم یاشایدبازسال های بعدترکالاگران تروگران ترشود.اماآیازمانی که پول کافی داشته باشم وآن وسیله موردنیازرابخرم آیاشوق همین الان راخواهم داشت یاخیر؟قطعاکه خیر!شایدهم هنوزهمان شوق راداشته باشم امابرای من ممکن است نباشدچون اززمانش گذشته امااین پس اندازی که درذهنم دارم صرفابرای روزهای مباداهست نه خریدوسیله مخصوصی بااینکه درذهنم هزاران نقشه دارم اماسرمایه ایی ندارم واگربخواهم پس اندازهایم راحتی نگهداری کنم برای یکی ازنقشه هایم باهمان داستان افزایش قیمت وبالارفتن سن وعدم علاقه پیش می آید.صادقانه بگویم که تایپ آن هم باده انگشت کارراسریعترمی کندوجالب است امایادگیری آن احتیاج به تمرین زیاداردتاتبدیل به یک کسی شوم که به سرعت برق تایپ می کند! </description>
                <category>معلّم جنوبی</category>
                <author>معلّم جنوبی</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jul 2021 15:06:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من چطوراومدم اینجا؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Daftarcheman/%D9%85%D9%86-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%88%D9%85%D8%AF%D9%85-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-ggh5kpxvrvaa</link>
                <description>زمانی که وارداینجاشدم زیادازش سردرنمیوردم آخه جای من توی بلاگفابودووبلاگ نویسی وقتی روزای اول شروع کردم به نوشتن هرچیزی دم دستم میو.مدکپی میکردم عکسی بودشعری بودخلاصه هرچیزی!!!اونموقع سنی نداشتم تازه کامپیوترخریده بودیم واینترنتم همیشه دردسترس نبودهمیشه نمیتونستم ازکامپیوتراستفاده کنم اماهمیشه علاقه زیادی به خوندن ونوشتن داشتم.مدت هاگذشت وکمی بزرگترشدم ووارددبیرستان شدم دیگه ازاینکه بخوام کپی بزنم ازروی نوشته های اینترنتی خوشم نیومدمگه خودم نمیتونسم بنویسم درسته نوشتن شایدگفتنش آسون باشه اماسخته اماشروع کردم به نوشتن راسته میگن اولین نوشته های آدم میتونه افتضاح ترین باشه وشایدبعدازچندسال که میخونه شک کنه به اینکه اینوخودش نوشته یانه اماباوجودهمه این هااین ریسک روکردم وخودم شروع کردم به نوشتن بماندکه وقتی یاداولین نوشته ام میفتم میفهمم که چه به لحاظ نگارشی وچه ادبیات پرازاشکاله اماچه مشکلی داشت اصلاآدم بایداشتباه کنه تاازاشتباهاتش درس بگیره وقدم هامحکم تربرداره مگه غیرازاینه؟منم حالاکه جسارت اینوپیداکرده بودم که بنویسم شروع کردم به نوشتن وادامه  دادم درکنارش  مطالعه ام روهم بیشترکردم ازهرموضوعی مینوشتم وسعی میکردم هربارتوی نوشتن بهترازقبل  بشم اشکالاتم رومیفهمیدم ودفعه بعدتکرارشون نمی کردم وخودم هم راضی بودم گاهی وقت هاهم روزانه نویسی بودواگه اطرافم اتفاقی میفتادثبتش میکردم کم کم باموضوعی به اسم خاطره نویسی توی دبیرستان آشناشدم وراجع بهش خوندم وتصمیم گرفتم خاطرات دوره کنکورم روبرای اولین بارتوی وبلاگم بنویسم که بمونه یادگاری هدفم این بودکه چندین سال بعداگه گذرم افتادودیدم یاداون روزهابیفتم وتجدیدخاطره ایی بشه یااصلانوشتن اون حسی که اونموقع داشتم وچندسال بعدمیخونم باخوندنش برام اون زمان تداعی بشه وخیلی خوب بود.حالاهم که دی یابهمن بودکه باویرگول آشناشدم وحساب کاربری برای خودم بازکردم اماچون دریایی ازکاردردنیای واقعی برسرم ریخته بودنتونستم چیزی بنویسم تااینکه بازامروزگذرم به اینجاافتادوبعنوان اولین پست این روثبت کردم واین بودداستان ورودمن به ویرگول.دوست دارم بنویسم وبخونم چون بیشتریادمی گیرم ویادگرفتن درس های جدیدوعلوم نافع نهایت استفاده رومیبرم:)</description>
                <category>معلّم جنوبی</category>
                <author>معلّم جنوبی</author>
                <pubDate>Sun, 04 Jul 2021 19:23:02 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>