<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بولوت</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@DailyDream</link>
        <description>ایتا: 
https://eitaa.com/dailydream 
ویراستی: 
https://virasty.com/DreamNaz</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 15:31:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3940763/avatar/e6Nj1M.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>بولوت</title>
            <link>https://virgool.io/@DailyDream</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زندگی فنری و توهّم درجازدن</title>
                <link>https://virgool.io/@DailyDream/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%81%D9%86%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%91%D9%85-%D8%AF%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%86-ks0iegfviyu5</link>
                <description>هر فنر فشرده در نگاه اول از حلقه‌های به‌هم‌پیوسته تشکیل شده است. از یک نقطه که شروع کنی و روی یکی از حلقه‌ها پیش بروی، بعد از یک دور کامل به مکانی می‌رسی که خیلی نزدیک به نقطه شروع است؛ آن‌قدر نزدیک که اگر فنر در فشرده‌ترین حالت ممکن باشد خیال می‌کنی درجا زده‌ای و به مکان اول برگشته‌ای. اما یک ناظر بیرونی به وضوح می‌بیند که تو در حلقه دیگری قرار داری و -حتی اگر شده به اندازه یک اپسیلون- جلوتر رفته‌ای.با خودت می‌گویی: اشکالی ندارد؛ اگر سفرم بیهوده بود و چیزی به دست نیاوردم، دست‌کم چیزی را هم از دست ندادم و حالا دوباره در نقطه شروع هستم. بعد می‌توانی مجدداً به مسیر ادامه دهی و وقتی یک دور کامل زدی ببینی باز هم در جای اول قرار داری. و دلت را خوش کنی که اگر سود این تلاش صفر بوده، زیانش هم صفر بوده. این دور باطل می‌تواند بارها و بارها تکرار شود و خیال می‌کنی هر بار به اندازه قبل، فرصت برای شروع دوباره‌ات هست؛ در حالی که آن ناظر بیرونی می‌بیند تو حلقه‌به‌حلقه به انتهای فنر نزدیک‌تر می‌شوی، بدون آن‌که نسبت به نقطه متناظر نخستین‌ات پیشرفتی کرده باشی!زندگی ما در برهه‌هایی که خیال می‌کنیم در حال درجا زدنیم، مثل پیمودن مسیر بر روی حلقه‌های یک فنر است. بدون فکر و برنامه‌ریزی، بدون در نظر گرفتن علایق و استعدادها، بدون هدف‌گذاری و آینده‌نگری، مسیری را در عرصه شغلی، تحصیلی و... شروع می‌کنیم و اگر پس از مدتی به هدف دلخواهمان نرسیدیم، زیر همه‌چیز می‌زنیم تا «از اول» شروع کنیم. دلمان هم خوش است که هنوز ضرری نکرده‌ایم.واقعیت این است که در زندگی دنیا، اتفاقی به نام درجا زدن امکان ندارد و در هر صورت «زمان» ما را به پیش می‌برد. از صفر شروع کردن یک مسیر دوباره، کمترین زیانش ازدست‌دادن بزرگ‌ترین سرمایه‌مان یعنی عمر ماست و البته کسی نمی‌داند که تکرار دوباره و چندبارۀ یک تصمیم در حلقه‌های آیندۀ فنر زندگی، می‌تواند کیفیت، بهره‌وری، سودرسانی و اثرگذاری حلقه‌های نخستین را داشته باشد یا نه!‌</description>
                <category>بولوت</category>
                <author>بولوت</author>
                <pubDate>Thu, 19 Feb 2026 22:05:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم‌قراضه‌ها بازیافت نمی‌شوند.</title>
                <link>https://virgool.io/@DailyDream/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B6%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AF-gti9oshgpykk</link>
                <description>آهن‌قراضه‌ها را می‌خرند؛ هر صبح جمعه، شهر به شهر و کوچه به کوچه. کیلویی هزار تومان، شاید هم کمتر. فولاد و چدن و حلبی و گالوانیزه‌شان را برمی‌دارند، نخاله‌هایشان را دپو می‌کنند و بعد قطعه‌های قابل بازیافت را به کوره‌ها می‌سپارند. هر شمش و میلگردی که از آن‌ها تولید شود، دهه‌ها یا سده‌ها در نقش ستون فقرات یک ساختمان مقاوم عمر می‌کند و مفید واقع می‌شود. آدم‌ها اما بازیافت‌پذیر نیستند. از یک جایی به بعد، زهوارشان در می‌رود و رو به فرسودگی می‌گذارند. موهایشان می‌ریزد و دندان‌هایشان دانه‌دانه می‌پوسد. نمره چشم‌شان ضعیف می‌شود و با همان چشم‌های ضعیف هم چین و چروک‌های تازه صورتشان را می‌یابند. پوکی استخوان می‌گیرند و زانوهایشان با هر بار بالا رفتن از پله‌ها قفل می‌کند. کمردردهای بادلیل و بی‌دلیل می‌گیرند و ناز معده‌شان را دیگر هیچ غذای سالمی خریدار نیست. اگر به زعم قدیمی‌ها خیلی خوشبخت باشند، کارشان به جایی می‌رسد که باید بچه‌ای، نوه‌ای، نتیجه‌ای، کسی در دهانشان آب و غذا بگذارد، دست و صورتشان را به نیابت از آن‌ها بشوید، لباس‌هایشان را دانه به دانه تن‌شان کند و بعد هم بر دوشی، تختی، صندلی چرخ‌داری، چیزی به این‌سو و آن‌سو ببردشان. در کلام معصوم (سلام الله علیهم اجمعین) آمده، سه نعمت است که تا وقتی از دست نروند قدرشان دانسته نمی‌شود؛ امنیت، سلامت و جوانی. می‌گویم، از دست دادن امنیت را شاید برخی تا آخر عمرشان هم تجربه نکنند. دائم در آسایشی فراگیر باشند و ندانند وحشت مدام از ناامنی و ترس لحظه‌به‌لحظه از حوادث ناگهانی و مرگ‌آور یعنی چه. گوارایشان. سلامتی را هم گاهی می‌توان تا آخرین روزهای عمر نگه داشت. حتی اگر با حادثه‌ای جوان‌مرگ نشوند، کافی‌ست سالم زیسته باشند تا نهایتاً در چند روز پایانی عمرشان از کار افتادن اندام‌های حیاتی بدن را تجربه کنند و در اثر کهولت سن بمیرند؛ بی‌آن که خاطره‌ای از بیماری و درد و رنج آن در ذهنشان ثبت شده باشد. خوشا به سعادتشان. اما جوانی... پدیده‌ای عجیب است. غیرممکن است کسی به جوانی رسیده باشد و از دست دادنش را تجربه نکند. جوانی را از همان لحظه که به دست می‌آوری، از دست می‌دهی! درست از آن ثانیه‌ای که می‌گویی «من اکنون به سن جوانی رسیده‌ام»، از دست دادن آن آغاز می‌شود: یک ثانیه، دو ثانیه، یک روز، دو روز، یک ماه، یک سال، یک دهه... جوان‌ها از آغاز مسیر جوانی، ذخیره‌ای شگرف از توانمندی‌ها را به عاریت می‌گیرند و از این رو مفیدترین نیروهای جامعه‌اند؛ چه برای زندگی فردی خودشان و چه برای زندگی خانوادگی یا اجتماعی سرزمین‌شان. اما با هر ثانیه گذر زمان و با هر لحظه از دست دادن جوانی، بخشی از آن توانمندی‌ها را نیز بازپس می‌دهند. توانایی‌هایی که جایگزین ندارند و اگر به‌موقع خرج نشده باشند، تمام می‌شوند. داشتم فکر می‌کردم ما دقیقاً از چه زمانی متوجه از دست دادن جوانی‌مان می‌شویم؟ اگر چین و چروک‌های صورتمان با تزریق و پوسیدگی دندان‌هامان با روکش و سپیدی موهامان با رنگ و ضعف چشمانمان با جراحی پوشانده شود و آن شناسنامه دهان‌لق را هم در هفت صندوق پنهان کنیم که اعداد و ارقامش حقیقتی را فریاد نزند، آیا ممکن است توانسته باشیم خود را فریب دهیم که ما هنوز چیزی از جوانی‌مان را از دست نداده‌ایم؟ مدتی است که ذخیره‌ی خرج‌شده -یا شاید هم ازدست‌رفته- از جوانی‌ام را با آن‌چه در ازایش به دست آورده‌ام مقایسه می‌کنم. نتیجه فاجعه‌بار است. گمان نمی‌کنم آفریدگارم انسانی را با چنین طول عمری به زمین فرستاده باشد تا درس بخواند و کار کند و خوش بگذراند و چند باری هم دست خانواده‌اش یا غریبه‌ها را در گرفتاری‌ها گرفته باشد و بعد با توهم اشرف مخلوقات بودن به خانه‌اش -ملکوت- بازگردد. ما داریم لحظه به لحظه ذخیره جوانی‌مان را از دست می‌دهیم. اندوخته‌ای که هر ثانیه‌اش می‌توانست و می‌تواند ثمره‌ای دلپسند و ارزشمند داشته باشد و اگر از دست برود، دیگر تکرار نمی‌شود. جوانی بر خلاف امنیت و سلامت، قابل ترمیم و بازگشت‌پذیر نیست و از دست دادنش رفته‌رفته ما را به آدم‌قراضه‌هایی تبدیل می‌کند که حتی خاصیت بازیافت هم ندارند. آهن‌قراضه‌ها را می‌خرند؛ با نیسان آبی، گاهی هم وانت مزدا. هر چند ارزان، اما در ازایشان پول می‌دهند. آن‌ها را به کارگاه‌های بازیافت می‌فروشند و شاید روزی دوباره پول بدهند تا حاصل کار را برای یک استفاده مفید دیگر خریداری کنند. آدم‌قراضه‌ها را اما می‌برند؛ با آمبولانس، گاهی هم نعش‌کش. نه‌تنها در ازایشان پول نمی‌دهند، بلکه هزینه‌ای هم برای جابه‌جایی‌شان دریافت می‌کنند. آن‌ها را به بیمارستان‌هایی می‌سپارند که نهایت توانشان بازگرداندن و ترمیم اجزای فیزیکی بدنشان است؛ نه بازگرداندن جوانی‌شان. شمارش معکوس زندگی را جدی بگیریم. ‌</description>
                <category>بولوت</category>
                <author>بولوت</author>
                <pubDate>Fri, 19 Dec 2025 19:10:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سی‌مرغ خلیج فارس؛ افسانه‌ای به واقعیت پیوسته</title>
                <link>https://virgool.io/@DailyDream/%D8%B3%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%BA-%D8%AE%D9%84%DB%8C%D8%AC-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D9%BE%DB%8C%D9%88%D8%B3%D8%AA%D9%87-efcudmpwunes</link>
                <description>خیابان خواجه نظام‌الملک پایتخت، بوی خلیج فارس می‌داد. از خیلی سال پیش. شاید از زمان همسایه شدن آن خانواده سمنانی با آن خانواده تهرانی. خانه‌هایشان روبه‌روی هم بود. پسرانشان هم اختلاف سنی چندانی نداشتند. البته آن دو پسر خاص. همان‌هایی که یکی‌شان از کودکی آرزو داشت خلبان هواپیمای مسافربری شود و آن دیگری رؤیای ناخدایی ناوهای جنگی را در سر می‌پروراند.من نمی‌دانم چه می‌شود که آدم‌ها از کودکی، از سن خیلی کم، از آن زمانی که خیلی‌هامان حتی دست راست و چپمان را از هم تشخیص نمی‌دهیم، یک‌باره تصمیم قاطعی برای زندگی‌شان می‌گیرند که مسیر روزها و ماه‌ها و سال‌های آینده‌شان را حتی تا دم مرگ مشخص می‌کند! نه دچار سرگشتگی می‌شوند و نه ابهامی نسبت به سرنوشتشان پیدا می‌کنند. انگار مسافر زمانند و انگار آینده‌شان را پیشاپیش در کف دستشان می‌خوانند!محمدابراهیم آن‌قدر شیفته ریاضیات و نجوم بود که حتی گفت‌وگوهای روزمره‌اش با خواهران و برادران کوچک‌ترش را هم معماهای هوش و ریاضی شکل می‌داد. راز گردش زمین به دور خورشید و جادوی هفت‌رنگ شدن آسمان در زیر باران را برایشان بازگو می‌کرد و بچه‌ها را که با هیجان یادگیری دانسته‌های جدید تنها می‌گذاشت، تازه نوبت خودش بود که لابلای صفحات مجله یکان به دنبال معماهای پیچیده ریاضی بگردد و ساعت‌ها با آن‌ها سرگرم شود.محمدابراهیم باهوش بود و هوش سرشارش، توقع اطرافیان را برای دیدن او در جایگاه استادی دانشگاه یا تبدیل شدن به یک دانشمند تراز، بالا برده بود؛ مخصوصاً روزی که خبر قبولی‌اش در برترین دانشگاه کشور رسید و حالا همه منتظر بودند تا کت‌وشلوارپوشیده و کیف سامسونت به دست، به سمت کلاس درس بدرقه‌اش کنند. اما او بوی خلیج فارس را از سال‌ها قبل در مشامش حس می‌کرد. از همان شش سالگی که سمنان را به مقصد تهران ترک کردند و همسایه خانواده محسن شدند. محسن هم بوی خلیج فارس را می‌شنید. در همان خیابان خواجه نظام‌الملک، در دل پایتخت. چرایش را احتمالاً هر دوشان می‌دانستند.محمدابراهیم وارد نیروی دریایی ارتش شد. دوره‌های مقدماتی را آن‌قدر با مهارت گذراند که او را به عنوان یکی از نمایندگان ناظر بر تولید ناوچه‌های سفارشی ایران در اروپا، راهی فرانسه کردند. همزمان دوره‌های تخصصی ملوانی و دریانوردی را می‌گذراند و روزبه‌روز در کارخانه کشتی‌سازی شربورگ به تماشای رشد و تکامل ناوچه‌ای می‌ایستاد که قرار بود سرنوشتشان در جنوبی‌ترین نقطه ایران به هم گره بخورد.سوار بر ناوچه پیکان، به ایران برگشت و در حالی که انقلاب اسلامی به پیروزی رسیده بود، مأموریت خودش را برای دفاع از مرزهای آبی کشور در خلیج فارس آغاز کرد. هم‌رزمان و فرماندهانش از مهارت بالای دریانوردی‌اش می‌گویند؛ این‌که چطور پیکان غول‌پیکر را مثل دوچرخه‌ای سبک در زیر دستش می‌راند و این‌که چگونه در جزرومدهای گاه‌به‌گاه دریا مانورهای خطرناک و عجیب‌وغریب می‌داد. او آن‌قدر به پیکان وابسته بود که شبانه‌روزش را در عرشه و پل فرماندهی آن می‌گذارند و هر بار که برای مرخصی به خانه برمی‌گشت، از این که به هووی همسرش شهلا بیش از خود شهلا اهمیت می‌داد شرمنده می‌شد!جنگ که شروع شد، بوی خلیج فارس تند و تیزتر از قبل در شامه‌اش پیچید. با سی و چند نفر از دوستان هم‌مسیرش، همان سی و چند ملوان ناوچه پیکان، دفاع دریایی را در برابر ناوهای پرشمار دشمن آغاز کردند و هر بار با سری بلند از عملیات‌ها بیرون آمدند. اما عملیات مروارید فرق داشت. محور اصلی‌اش پیکان و خدمه‌اش بودند. قرار بود تکاوران ارتش را مخفیانه به دو سکوی نفتی مهم دشمن برسانند؛ همان سکوهای البکر و الأمیه که رژیم بعث از فروش نفتشان تغذیه می‌کرد و در هم شکستنشان می‌توانست گلوگاه حیاتی رژیم را دست‌کم برای مدتی نه‌چندان کوتاه ببندد. خلبان‌های نیروی هوایی برای پشتیبانی آماده شدند. از حسین خلعتبری گرفته تا عباس دوران، پشت سر محمدابراهیم همتی و بچه‌های ناوچه پیکان قرار گرفتند. چند ناوچه دیگر هم به‌عنوان نیروی کمکی به راه افتادند. اما هر چه بود، مأموریت اصلی با پیکان بود.ناخدا همتی، تکاوران ارتش را با چندصد کیلوگرم مواد منفجره که هر لحظه خطر انفجارشان بر روی همان ناوچه می‌رفت، شبانه و مخفیانه به سکوهای نفتی دشمن رساند. نگهبانان و نیروهای نظامی بعثی حاضر در سکوها، در همان نیمه‌شب به اسارت درآمدند و به پیکان منتقل شدند. در روشنی صبح، پیکان به حرکت درآمد تا به ساحل ایران برگردد. بوی خلیج فارس، خیلی شبیه همان بوی آشنای کودکی در خیابان خواجه نظام‌الملک شده بود. محمدابراهیم، با تمام دقت و وسواس به سکان پیکان چسبیده بود و رادارها را می‌پایید. در بیسیم خبر رسید که سکوهای نفتی دشمن منفجر شدند و به‌طور کامل از کار افتادند. اما ابراهیم، انفجار را جلوی دیدگانش دید؛ درست گوشه چشمش، همان‌جایی که یک ترکش عمیق پیشانی‌اش را شکافت...ناو جنگی دشمن به پیکان حمله کرد بود. موشک اول انفجار مهیبی ساخت که خدمه ایرانی و اسرای عراقی را به دریا پرتاب کرد. موشک دوم کمر پیکان را شکست و در حالی که آخرین تصویر ثبت‌شده از ناخدا همتی در چشمان خدمه‌اش، تلاش بی‌دریغ او با صورت و بدن ترکش‌خورده برای حفظ و نجات پیکان بود، آرام آرام در دل دریا غرق شد و از نظرها پنهان گشت...خبرنگاران، عکاسان و فیلمبرداران رسانه‌های مطرح ایران و جهان که از پیش برای تماشا و به تصویر کشیدن انفجار سکوهای نفتی عراق به سواحل نزدیک البکر و الأمیه آمده بودند، در کسری از ثانیه خبر موفقیت شگفت‌انگیز نیروی دریایی ایران را به جهان مخابره کردند. عملیات آن‌قدر غرورآفرین بود که پیام تاریخی امام خمینی (ره) از پس آن صادر شد و روز عملیات مروارید -مصادف با ۷ آذر- به‌عنوان روز نیروی دریایی ارتش در تقویم ایران به ثبت رسید.آن روز اما در آب‌های نیلگون جنوب، حال و هوای دیگری به چشم می‌خورد... در شروع و پایان جنگ ایران و عراق، بوی خلیج فارس بیشتر از هر زمان در خیابان خواجه نظام‌الملک تهران پیچیده بود. آذرماه ۱۳۵۹ خورشیدی، تنها چند هفته از شروع جنگ تحمیلی می‌گذشت که ناخدا محمدابراهیم همتی در جنوبی‌ترین نقطه آب‌های ایران، با انهدام ناوچه پیکان P224 به همراه ملوانانش سوخت و تمام نشانه‌هایش در اعماق خلیج فارس پنهان شد؛ و تیرماه ۱۳۶۷ خورشیدی، تنها چند هفته به آتش‌بس و پایان جنگ تحمیلی باقی مانده بود که خلبان محسن رضائیان (همسایه کودکی‌های ابراهیم) در جنوبی‌ترین نقطه آسمان ایران، با انهدام هواپیمای مسافربری IR655 به همراه مسافرانش سوخت و تمام نشانه‌هایش در اعماق خلیج فارس پنهان شد...***بعد از انهدام و غرق شدن ناوچه پیکان، تعداد اندکی از خدمه و اسیران عراقی حاضر در آن توسط نیروهای امدادی ایران از آب‌‎های خلیج فارس نجات پیدا کردند. اما محمدابراهیم به همراه حدود سی تن از ملوانانش و ناوچه پیکان، برای همیشه از روی صفحه رادارها محو شدند و دیگر هرگز خبری از آن‌ها به دست نیامد.من هنوز هم نمی‌‎دانم چه می‌شود که آدم‌ها از کودکی، از سن خیلی کم، از آن زمانی که خیلی‌هامان حتی دست راست و چپمان را از هم تشخیص نمی‌دهیم، یک‌باره تصمیم قاطعی برای زندگی‌شان می‌گیرند که مسیر روزها و ماه‌ها و سال‌های آینده‌شان را حتی تا دم مرگ مشخص می‌کند! انگار مسافر زمانند و انگار آینده‌شان را پیشاپیش در کف دستشان می‌خوانند! وقتی محمدابراهیم در کودکی‌اش شاهد رفت‌وآمد اعضای ستاد نیروی دریایی ارتش و سربازان پادگان حشمتیه نیروی زمینی ارتش در محله‌شان بود، با دیدن لباس‌های سفید و یکدستشان به دنبال چه می‌گشت؟ آیا به دنبال قهرمان بی‌نام و نشانی بود تا مریدی‌اش را برگزیند، یا واقعاً می‌دانست که روزی به همراه سی پرنده دیگر خواهد سوخت تا مرادش را سرانجام در درون خود بیابد؟من شک ندارم که سی‌مرغ ناوچه پیکان، آن‌چه را هنوز از چشم ما زمینیان پنهان است، پیدا کرده‌اند: «تو خود را چو سیمرغ می‌بینی، ولی من جوهر سیمرغ هستم. اگر خودت را در من فانی کنی، در من باقی خواهی ماند؛ چنانچه سایه در نور خورشید ناپدید می‌گردد و جاودان می‌شود...»‌</description>
                <category>بولوت</category>
                <author>بولوت</author>
                <pubDate>Fri, 28 Nov 2025 21:07:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دروغی به ظرافت خلخال زن یهودی</title>
                <link>https://virgool.io/@DailyDream/%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B8%D8%B1%D8%A7%D9%81%D8%AA-%D8%AE%D9%84%D8%AE%D8%A7%D9%84-%D8%B2%D9%86-%DB%8C%D9%87%D9%88%D8%AF%DB%8C-qpnpqqgm5jqh</link>
                <description>ادعای دین‌داری و تشیع داریم؛ اما حتی قرآن و نهج‌البلاغه را که به نوعی دو کتاب راهنمای اصلی و مهم مذهب ما هستند، یک دور با دقت و توجه نخوانده‌ایم. آن‌قدر که هر سال و با هر اتفاق تکراری خاله‌زنکی از سنخ گیس و گیس‌کشی دختران نوجوان، خلخال پرسروصدایی را از لابلای سخنان حضرت امیرالمؤمنین علی (سلام الله علیه) بیرون می‌کشیم تا با علم کردن آن فریاد وامصیبتا سر دهیم و مهر سکوت بر دهان دلسوزان اوضاع اسفناک فرهنگی جامعه بزنیم.نمی‌دانم شمایی که این نوشته را می‌خوانید، تابه‌حال خودتان یک‌بار حدیث اصلی و کامل مربوط به آن ماجرای معروف را خوانده و به پیام و معنای آن توجه کرده‌اید یا نه؛ اما شک ندارم شکل دست‌کاری‌شده و تحریف‌یافته آن دست‌کم یک بار به چشم و گوشتان خورده است. شاید سخن حضرت را این‌گونه شنیده باشید که: «اگر از پای یک زن یهودی خلخال به ظلم و جنایت دربیاورند، انسان خوب است تا از این غصه بمیرد.» و یا شاید هم آن را به این صورت خوانده باشید که: «شنیده‌ام دشمنان از پای دختر یهودی، خلخال کنده‌اند. اگر مرد مسلمانی به‌خاطر این غصه دق کند و بمیرد رواست.» هر چه است، هر دو نادرست است و تحریف!پیش از مرور سخن اصلی حضرت امیرالمؤمنین (ع) باید نکته‌ای را در نظر داشته باشیم. اولاً مهربانی و دلسوزی ایشان نسبت به عموم امت، بر کسی پوشیده نیست و هیچ‌کس در یتیم‌نوازی و پیگیری احوال بیوه‌زنان و سالخوردگان به پای ایشان نمی‌رسد. در ثانی، عدالت علی (ع) در طول تاریخ زبانزد بوده است؛ تا جایی که خود ایشان در آغاز خلافتش می‌فرماید: «به خدا سوگند، بیت‌المال تاراج‌شده را هر کجا که بیابم به صاحبان اصلی آن بازمی‌گردانم؛ حتی اگر با آن ازدواج کرده یا کنیزانی خریده باشند [۱].»با وجود قلب رئوف امیرالمؤمنین (ع) و حوادث تلخی همچون شهادت رسول اکرم (ص) و شهادت حضرت زهرا (س) که در طول زندگی ایشان رخ داد، در هیچ‌جای تاریخ از زبانشان آرزوی مرگی شنیده نشد؛ مگر در حدود دو سال پایانی عمرشان که به ایام پس از آخرین جنگ (جنگ نهروان) مربوط می‌شود. در واقع امیرالمؤمنین (ع) در هیچ دوره‌ای از حیات شریف خود، جز این دوره، آرزوی مرگ نکرده است [۲].ماجرا از آغاز حملات فرماندهان لشکر معاویه به شهرهای تحت حاکمیت امیرالمؤمنین (ع) شروع می‌شود؛ حملاتی که در هدف ظاهری خود، برای کشتار مسلمانان و غارت اموالشان صورت می‌گرفت، اما در اصل به دنبال تحقیر توان حکومتی حضرت و ضربه زدن به جایگاه امامت و خلافت ایشان بود.در اولین شبیخون و غارت، ضحاک بن قیس به دستور معاویه به سمت کوفه لشکرکشی کرد و از بادیه‌نشینان تا حاجیان را مورد هجوم قرار داد، عده‌ای را کشت و اموال دیگران را دزدید. حضرت علی (ع) با اطلاع از این لشکرکشی، مردم را به ایجاد آرایش جنگی برای حمله به دشمن و دفاع از کیان اسلامی دعوت کرد. اما کوفیان در کمال شرمساری، طفره رفتند و با بهانه‌جویی‌هایشان از اقدام نظامی سر باز زدند. حضرت در سخنانی حزن‌انگیز به این اهمال‌کاری مردان امت اسلام واکنش نشان می‌دهند و در اثنای آن می‌گویند: «به خدا قسم، دیدار با پروردگارم را با همین نیت و بصیرتی که دارم دوست دارم؛ که در آن راحتیِ بزرگ است و رهایی است از سخن گفتن با شما و تحمل سختی‌هایی که از شما می‌کشم و مدارایی که با شما می‌کنم [۳].»چند ماه بعد، معاویه دوباره به فکر افتاد لشکری را برای غارت در حاشیه رود فرات و ترساندن مردم عراق به نواحی تحت حکومت امیرالمؤمنین (ع) بفرستد و برای این کار نعمان بن بشیر را انتخاب کرد. با رسیدن خبر لشکرکشی نعمان، حضرت مردان جنگی را جمع کردند و با هشدارهای جدی به آن‌ها فرمان دادند برای دفاع آماده شوند، پیش از آن که لشکر دشمن سر برسد و با هتک نوامیس و کشتار مردم و غارت اموالشان روزگار را بر آنان تیره کند. اما مردم باز هم سستی کردند و کار به جایی رسید که امیرالمؤمنین (ع) قرآنی بر سر مبارکشان گرفتند و گفتند: «خدایا! من آن‌ها را نمی‌خواهم، آن‌ها هم مرا نمی‌خواهند. خدایا! مرا از دست آن‌ها راحت کن و آن‌ها را از من [۴].»سپس در یکی از شرم‌آورترین غارات تاریخ اسلام، سفیان بن عوف به دستور معاویه راهی شهرهای انبار و مدائن در بلاد اسلامی شد و در حالی که در مسیر رسیدن خود به انبار از مناطق هیت و صندوداء می‌گذشت، نه‌تنها لشکری از مسلمانان را به دفاع از کیان اسلام در آن شهرها ندید بلکه سرتاسر حاشیه رود فرات را خالی از سکنه یافت! مسلمانان با شنیدن خبر لشکرکشی سفیان، اسباب جمع کرده و به آن سوی فرات گریخته بودند...اما داستان اصلی در شهر الانبار رقم خورد، جایی که تنها یک لشکر سی و چند نفره از مردان مخلص برای جنگیدن با دشمن باقی ماندند و آن‌ها هم همگی کشته شدند. لشکر معاویه به شهر هجوم بردند و بی‌دردسر، هر چه به چنگشان آمد غارت کردند؛ تا آن‌جا که سفیان غامدی در شرح واقعه به معاویه می‌گوید: «به خدا قسم تا کنون جنگی نکرده بودم که بی‌خسارت‌تر، چشم‌روشنی‌بخش‌تر و شادمان‌کننده‌تر از این جنگ باشد! [۵]»آن‌چه امیرالمؤمنین (ع) پس از این واقعه برای مردم بازگو کردند، خطبه‌ای نسبتاً طولانی و سراسر درد و رنج بوده است. روایت شده حضرت در آن زمان بیمار بود و توان ایستادن بین مردم را نداشت؛ اما همچنان که غم و حزن شدیدی در چهره‌اش مشاهده می‌شد خطابه‌اش را مکتوب کرد و به غلامش سعد داد تا برای مردم بخواند. ایشان پس از حمد و ثنای الهی فرموده‌اند: «من آن‌قدر شما را برای رشد و هدایتتان سرزنش کردم که ملول و خسته شدم، و شما آن‌قدر با سخنان مسخره‌آمیز جواب مرا دادید که آزرده گشتم [۶].» سپس مفصل به ضرورت جهاد پرداختند و در ادامه گفتند: «من شب و روز، نهان و آشکار، شما را به جنگ دشمنان خودتان دعوت کردم، و به شما گفتم که با اینان بجنگید پیش از این‌که با شما بجنگند. به خدا قسم هیچ ملتی در میان خانه‌اش مورد حمله قرار نگرفت مگر این‌که ذلیل شد. اما شما [...] سرپیچی کردید و کلام مرا پشت سر انداختید، تا جایی که در سرزمین خودتان از هر سو مورد حمله واقع شدید، و سرزمین خودتان از تصرفتان خارج شد [۷].» و سرانجام آن جملات معروف را بیان کردند، با دقت بخوانید: «به من خبر رسیده که دشمنان شما به خانه زن مسلمان و زنی که در پناه اسلام بوده وارد می‌شدند و خلخال آن‌ها را از پایشان و گوشواره را از گوششان درمی‌آوردند و هیچ‌کس مانع آن‌ها نمی‌شده است. آن‌ها با دست پر برگشته‌اند، در حالی که هیچ‌یک از آن‌ها حتی زخم هم برنداشته است. اگر مرد مسلمانی به‌خاطر این حادثه از شدت تأسف و غصه بمیرد به نظر من سرزنشی ندارد... [۸]»جمله را خواندید؟ آیا تأکید امیرالمؤمنین (ع) بر زشتی فرار مردان مسلمان از دفاع از نوامیس‌شان را می‌بینید؟ این خطبه در نهج البلاغه هم با اندکی تفاوت و حتی با تأکید بیشتر بر گریز بی‌دردسر لشکریان دشمن، به این صورت آمده است: «به من خبر رسیده که مردی از لشکر شام به خانه زنی مسلمان و زنی غیرمسلمان که در پناه حکومت اسلام بوده وارد شده، و خلخال و دستبند و گردن‌بند و گوشواره‌های آن‌ها را به غارت برده، در حالی که هیچ وسیله‌ای برای دفاع، جز گریه و التماس کردن نداشته‌اند. لشکریان شام با غنیمت فراوان رفتند بدون این‌که حتی یک نفر از آنان زخمی بردارد، و یا قطره خونی از او ریخته شود. اگر برای این حادثه تلخ، مسلمانی از روی تأسف بمیرد، ملامت نخواهد شد... [۹]»واضح است آن‌چه حضرت علی (ع) را بر آن داشت تا مرگ را برای هر مرد مسلمانی از جمله خود روا بداند، غارت تکه‌زیوری از یک زن –آن هم بدون آن‌که آسیبی به او برسد– نبود. عرصه، عرصه‌ی جنگ بوده و نه‌تنها غارت، بلکه حتی قتل و کشتار هم در آن انتظار می‌رفته است. اما فکر می‌کنید اگر مردان مسلمان در برابر هجوم دشمن ایستادگی می‌کردند و با وجود تمام تلاشی که به خرج می‌دادند باز هم چند نفرشان شهید می‌شد و بخشی از اموالشان از جمله همین خلخال مشهور به تاراج می‌رفت، همچنان حضرت می‌فرمودند اگر کسی از غم سرقت آن زیور بمیرد رواست؟! یا لشکریان را می‌ستودند که با جان و مال و آبرویشان در برابر دشمن ایستاده‌اند و مقاومت کرده‌اند؟!بر خلاف تقطیع کلام و دستکاری ظریفی که در سخن حضرت امیرالمؤمنین (ع) صورت گرفته تا هر بار دست‌مایه‌ی مظلوم‌نمایی‌های فتنه‌انگیز شود، آن‌چه امام را در سال‌های پایانی عمر خود و به‌ویژه پس از ماجرای غارت شهر انبار، اندوهگین و آرزومند مرگ می‌کرد، غارت خلخال پای زن یهودی نبود؛ بلکه #جهادگریزی مردان مسلمان در برابر دشمنان اسلام بود!‌پ.ن.: در هر یک از حملات دشمن، تعداد اندکی از مردان جنگی –آن هم پس از درخواست‌های بسیار امیرالمؤمنین (ع) یا از روی غیرت دینی و شجاعت ایمانی خود– اقدام به لشکرکشی می‌کردند؛ اما یا آن‌قدر ترسیده و هراسان بودند که کاری از پیش نمی‌بردند و یا آن‌قدر تعلل می‌کردند و دیر می‌رسیدند که دشمن، کشتار و غارت خود را کرده و رفته بود.‌پاورقی:۱. نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتی، مؤسسه فرهنگی تحقیقاتی امیرالمؤمنین (ع)، سال ۱۳۸۹، خطبه ۱۵ (صفحه ۳۹)۲. ترجمه الغارات، علیرضا پناهیان، انتشارات بیان معنوی، سال ۱۴۰۱، صفحه ۱۴۳. همان، صفحات ۲۰۲ و ۲۰۳۴. همان، صفحه ۲۱۷۵. همان، صفحه ۲۲۲۶. همان، صفحات ۲۲۶ و ۲۲۷۷. همان، صفحه ۲۲۸۸. همان، صفحات ۲۲۸ و ۲۲۹۹. نهج البلاغه، خطبه ۲۷‌</description>
                <category>بولوت</category>
                <author>بولوت</author>
                <pubDate>Thu, 18 Sep 2025 20:46:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افراد باهوش، برای جهان مفیدترند یا خطرناک‌تر؟</title>
                <link>https://virgool.io/@DailyDream/%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D9%87%D9%88%D8%B4-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%81%DB%8C%D8%AF%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-%D8%AE%D8%B7%D8%B1%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D8%AA%D8%B1-hu6g5heowemo</link>
                <description>(تصویری نمادین از شعاع اثرگذاری اعداد مثبت و منفی)‌تنها عدد بدون علامت در ریاضیات صفر است. به او عدد خنثی می‌گویند. نه مثبت است و نه منفی. برای همین است که در رسم محور اعداد هم او را مبدأ مختصات در نظر می‌گیرند. مادامی که در نقطه‌ی صفر ایستاده باشی، نه به اعداد مثبت تعلق داری و نه به اعداد منفی. اما همین که اولین گام را برداری و حتی یک اپسیلون از مبدأ مختصات فاصله بگیری، علامت تو مشخص می‌شود. حرکت، جهت می‌آفریند. نمی‌توانی موجودی متحرک و در حال سیر باشی اما خودت را خنثی و بدون جهت بدانی!اعداد را نماد آدم‌هایی در نظر بگیرید که هر کدام در مسیری به حرکت درآمده و به اندازه‌ی سرمایه‌هایشان از مبدأ مختصات فاصله گرفته‌اند. یکی از مهم‌ترین سرمایه‌های بشر «هوش» است. آن که به اندازه‌ی ۱۰ واحد بهره‌ی هوشی دارد، حداکثر می‌تواند به اندازه‌ی ۱۰ واحد از مبدأ مختصات فاصله بگیرد؛ اما در کدام جهت؟ انتخاب جهت با اوست. اگر در جهت مثبت گام بردارد، انسانی با ۱۰+ واحد اثرگذاری [خیر] در جهان می‌شود؛ و اگر گام‌هایش به خطا بلغزد، تا ۱۰- واحد اثرگذاری [شر] را به دنبال خواهد آورد.اکنون فرض کنید کسی ۱۰۰ واحد بهره‌ی هوشی دارد. این فرد به شعاع صد واحد از مبدأ مختصات فاصله گرفته... و این خطرناک است! شاید بگویید انسانی با صد واحد بهره‌ی هوشی می‌تواند داروی درمان یک بیماری صعب‌العلاج را بسازد، یا ساختار یک ترکیب شیمیایی مفید برای تولید محصولات دوستدار طبیعت را کشف کند، یا پرده از یکی از اسرار کهن و مرموز کیهان‌شناسی بردارد. این درست است؛ اما او، هم‌زمان این توانایی را دارد که یک ویروس خطرناک و بدون درمان را تولید و بین مردم منتشر کند، یا ماده‌ی شیمیایی مسموم‌کننده‌ای را در طبیعت رها سازد، یا حتی با خلق افسانه‌های جذاب و گیرا باعث ترویج خرافه‌پرستی شود.حتماً شنیده‌اید که بسیاری از جنایتکاران بزرگ تاریخ، جزو باهوش‌ترین افراد زمان خود بوده‌اند. از ناپلئون سفّاک و هیتلر شرور گرفته تا تد باندی دیوانه و زودیاک وحشی، بهره هوشی بالایی داشته‌اند که این هوشمندی و نبوغ را می‌توان در نحوه‌ی جنایتگری و چگونگی از بین بردن قربانیانشان دید. آیا اگر این افراد از نظر سطح هوش جزو شهروندان معمولی جامعه به حساب می‌آمدند، باز هم می‌توانستند چنین دقت بالا و ظرافت‌های ترسناکی را در جنایت‌هایشان پیاده کنند؟ درست همان‌گونه که دست‌یابی به ظرافت نقاشی‌های داوینچی، لطافت اشعار گوته، پیچیدگی نظریات اینشتین و نوآوری اختراعات تسلا از عهده‌ی افراد معمولی جامعه خارج است.هوش، سرمایه است؛ سرمایه‌ای که ماهیت خنثی دارد. به خودی خود، نه خوب است و نه بد؛ بلکه جهت استفاده از آن نشان می‌دهد این سرمایه با ساخت داروی درمان حصبه و وبا برای بشر مفید بوده یا با ساخت بمب اتمی به جنگ بشریت رفته است! هر چه مقدار بیشتری از آن در اختیار فرد قرار گیرد، در عین خلق فرصت‌های بزرگ برای تبدیل شدن به یک انسان بسیار خوب، تهدیدهای بزرگی را نیز برای تبدیل شدن به یک انسان بسیار بد بر سر راه او ایجاد می‌کند. انسان‌های باهوش‌تر، در عین این‌که بیش از افراد معمولی جامعه می‌توانند قهرمانان واقعی و فرشتگان نجات بشریت باشند و در نقش یک «هوش سفید» ظاهر شوند، در صورت لغزش به سمت مسیر ناصواب نیز بیش از افراد معمولی جامعه قابلیت تبدیل شدن به هیولاهایی ترسناک و ویرانگر در نقش یک «هوش سیاه» را خواهند داشت.اما نکته این‌جاست که هوش، تنهاسرمایه‌ی در اختیار بشر نیست. دانش، زیبایی، سخنوری، ثروت، قدرت، شهرت و... نیز سرمایه‌هایی با ماهیت خنثی هستند که همزمان می‌توانند ابزار نجات یا نابودی بشر باشند. همان‌طور که اختراع فناوری‌های نوین و کاربردی به دست دانشمندان کارکشته صورت گرفته، تولید ویروس‌های مرگبار در آزمایشگاه‌های بیولوژیک نیز کار دانشمندها بوده است. همان‌طور که بزرگ‌ترین نیکوکاران از بین ثروتمندترین افراد تاریخ برخاسته‌اند، فاسدترین افراد هم بیشترین ثروت‌های مادی را در اختیار داشته‌اند. همان‌گونه که گسترده‌ترین عدل و داد را برخی حاکمان تاریخ در زمانی که بر مسند قدرت بوده‌اند در جامعه‌ی خویش پیاده کرده‌اند، بزرگ‌ترین ستم‌ها نیز از سوی برخی حاکمانِ در قدرت به رعایا رسیده است. به همان شکل که افراد سرشناس و معتبر با گرو گذاشتن آبروی خود می‌توانند گره از کار بسیاری از گرفتاران باز کنند، دیگرانشان با شهرت خود می‌توانند دروغ و نیرنگی را در سطحی وسیع‌تر از حد معمول به خورد جامعه دهند.هوش، دانش، شهرت، ثروت و قدرت همگی سرمایه‌هایی هستند که در مقادیر کم یا زیاد در اختیار هر یک از انسان‌ها قرار گرفته‌اند. زیاد بودن سرمایه، الزاماً به معنای محبوب‌تر بودن شخص در نزد خداوند نیست؛ بلکه نشانگر بازخواست سنگین‌تر و دقیق‌تر او در روز حسابرسی خواهد بود! سرمایه، مسئولیت می‌آفریند. و البته خداوند فرموده که بیش از توان هیچ بنده‌ای به او مسئولیتی نسپرده است: ﴿لَا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا﴾ [۱]. مسئولیت ما در هزینه کردن سرمایه‌هامان، پیشروی در جهت درست زندگیاست. به همین دلیل خوب است پیش از آن که از خداوند بخواهیم مقادیر بیشتری از هر یک از این سرمایه‌ها را در اختیارمان بگذارد، دقت کنیم که آیا در مسیر صحیح در حال حرکت هستیم و آیا ظرفیت استفاده از سرمایه‌های کلان‌تر را بدون لغزیدن به مسیر ناصواب داریم یا خیر؟پ.ن.: جامعه‌ی ایرانی جزو جوامع باهوش در سطح جهان به شمار می‌رود. در آخرین رتبه‌بندی جهانی بهره هوشی ملت‌ها در فروردین ۱۴۰۴، کشور ایران در جایگاه چهارم دنیا ایستاد. رهبر انقلاب در این‌باره می‌فرمایند: «بنده مکرر در صحبت‌های سال‌های گذشته بر روی سطح بالای هوشی ایرانیان نسبت به متوسط جهان صحبت می‌کردم. بعضی خیال می‌کردند این از روی احساس ناسیونالیستی و ملت‌خواهی و مانند این‌ها است؛ درحالی‌که این‌جور نبود. بنده اطلاعات آماری داشتم نسبت به این قضیه و خوشبختانه در این دو سه سال اخیر، آدم می‌شنود از شخصیت‌های معروف دنیا –حتی سیاستمدارها– که به مناسبت‌های مختلف، به ضریب هوشی بالای ملت ایران اعتراف می‌کنند؛ اَلفَضلُ ما شَهِدَت بِهِ الاَعداء. سطح هوشی متوسط کشور ما از متوسط دنیا بالاتر است. [۲]» این سرمایه‌ی اجتماعی، در عین شادی و غرور، نگرانی هم به دنبال می‌آورد. جامعه‌ی ایرانی به همان میزان که بیش از جوامع دیگر قهرمان‌خیز است، می‌تواند بیش از سایر جوامع هم شرور پرور باشد! چاره چیست؟ چه ابزاری باید در دسترس افراد و ملت‌ها قرار گیرد تا سرمایه‌های خرد و کلان آن‌ها را در جهت خیر به حرکت درآورد و ایشان را از پا گذاشتن در مسیر شر بازدارد؟ پاسخ، یک کلمه است...پاورقی:۱. بخشی از آیه ۲۸۶ سوره بقره۲. بیانات در دیدار شرکت‌کنندگان در نهمین همایش ملی «نخبگان فردا»، ۲۲ مهر ۱۳۹۴‌</description>
                <category>بولوت</category>
                <author>بولوت</author>
                <pubDate>Sun, 18 May 2025 21:01:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه‌های شیشه‌ای جهنم‌اند</title>
                <link>https://virgool.io/@DailyDream/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%87%D9%86%D9%85-%D8%A7%D9%86%D8%AF-fkdv1ikmccbu</link>
                <description>چند سال پیش، همسایه‌ی سمت چپمان خانه‌اش را دوطبقه کرد و طبقه‌ی بالا را به خوش‌نشینی اجاره داد. پشت‌بام را حیاط کردند و از آن پس چشمشان به نیمی از حیاط خانه‌ی ما روشن شد. ناگزیر، نیمی از فضای حیاط را برای استراحت و گشت‌وگذار از دست دادم. هر بار که می‌خواستم برای ورزش صبحگاهی یا قدم زدن زیر سایه‌ی درخت و کنار بوته‌ها به حیاط بروم، باید دقت می‌کردم که تنها در محدوده‌ی خاصی قدم بردارم تا مبادا چشم نامحرم همسایه در حین چای خوردن و تماشای محله از حیاط مرتفعشان، به من بیفتد.امسال همسایه‌ی جدیدمان هم در سر کوچه شروع به ساخت‌وساز خانه‌ای سه‌طبقه کرده. از بخت بلندم نیم دیگر حیاط هم در دیدرس ایشان قرار گرفته و حالا باید نه با لباس خانگی و یک روسری، بلکه با چادر یا لباس بیرونیِ کاملاً پوشیده به حیاط بروم.می‌خواهم ورزش کنم؟ چشمم کور، یا به یک باشگاه سرپوشیده‌ی خفه‌ی پرهزینه بروم و یا با لباس خیابان‌گردی در حیاطمان بدوم. اگر هم بعد از چند دقیقه سرتاپا خیس عرق شدم و موهایم به هم چسبیدند و سلول‌های پوستم به خفگی افتادند، به خودم دلداری بدهم که بعضی‌ها همین حیاط را هم ندارند؛ یا همین پای دویدن را؛ یا اصلاً نمی‌دانند ورزش را با کدام ز می‌نویسند.می‌خواهم در هوای آزاد و طبیعت سرسبز گردش کنم؟ دنده‌ام نرم، با همان چادر و لباس پوشیده زیر سایه‌ی درخت قدم بزنم و خوشحال باشم که دست‌کم وجه و کفّین را آزاد دارم تا باد خنک تابستانی هر از گاهی نوازششان کند و من هم بفهمم لذت خنکای نسیم یعنی چه.اصلاً زن مسلمان را چه به لذت بردن از مواهب خدادادی طبیعت؟ بتمرگد در چهاردیواری تنگ و تاریکی که گاهی پنجره‌هایش هم برای حفاظت از اهل خانه در برابر نگاه‌های پشت پنجره‌های همسایه، نیاز به پرده‌های ضخیم و همیشگی دارند. بنشیند در همان سازه‌ای که خانه می‌نامندش؛ بهره بردن تمام و کمال از نور طبیعی و هوای آزاد را به خاطراتش بسپارد؛ و اگر هم دلش برای گردش نسیم خنک در لابلای موهایش یا تابیدن اشعه‌ی گرمابخش خورشید بر بازوان و پاهایش تنگ شد، موهایش را جلوی چند گلدان کوچک رنگ‌پریده‌ی کنج اتاق افشان کند و با بادبزنی بادشان بزند و با بوی کباب، نان خشکش را بخورد!می‌پرسم آن مردی که هر روز و در هر ماه از سال می‌تواند در معرض هوای گرم و سرد و خنک و ملیح چهار فصل قرار بگیرد و از هر کدامشان حظ وافر ببرد، چه می‌فهمد لذت چند دقیقه آفتاب گرفتن با لباس‌های نیمه‌پوشیده یا تنفس دادن سر و گردن با گردش باد چه‌قدر است که بتواند برای نیمی از افراد جامعه‌اش حد کریمانه و شایسته‌ای از امکانات را فراهم کند؟ آن یکی‌شان که معمار است، هنگام طراحی خانه‌های مردم از کجا بفهمد همان یک پنجره‌ای که رو به آپارتمان مقابل می‌اندازد می‌تواند آینه‌ی دق یک بانوی شریف باشد که باید روزها و شب‌هایش را در اتاقی تاریک و پرده‌پوش به سر ببرد؟ آن دیگری‌شان که قانون می‌نویسد از کجا باید درک کند که ممنوعیت ساخت خانه‌های مرتفع یا دست‌کم محدودیت طراحی سازه‌های دارای چشم‌انداز به سازه‌های مجاور تا چه حد می‌تواند برای یک خانواده‌ی بااصالتِ مسلمان حیاتی باشد؟وضعیت خانه‌ها و خانواده‌های ایرانی را می‌بینید؟ حیا را کشته‌اید! مگر چند درصد از خانم‌ها حاضر می‌شوند در خانه‌های هزار سوراخی که مانند یک حباب شیشه‌ای از هر زاویه‌ای محل تماشای همسایگان هستند، تن‌شان را با لباس‌های چندلایه یا پنجره‌هایشان را با پرده‌های ضخیم بپوشانند تا حدود الهی و چهارچوب‌های اخلاقی برای حفظ کرامت و آرامش خود را رعایت کنند؟ کجای دستورات اسلام آمده که زندگی‌تان را با دستان خودتان در معرض انواع آسیب‌های اجتماعی و اخلاقی قرار دهید و بعد تلاش کنید طبق موازین دین پیش بروید؟می‌گویند پایبندی به دستور پروردگار با وجود همه‌ی این شرایط ثواب بیشتری دارد؟ بله دارد. نگارنده‌ی این سطور هم اگر مجبور باشد، حتی حاضر است تمام شبانه‌روزش را با حدود حجاب اسلامی پشت سر بگذارد و تسلیم شرایط نابهنجار نشود. آن که قائل به حفظ حدود دینش نباشد، هرگز چنین دردنامه‌ای نمی‌نویسد. اصلاً دردی نمی‌کشد که بخواهد نامه‌اش کند! اما مگر قانون‌گذاری برای گسترش معماری اسلامی چه‌قدر دشوار است که دهه‌هاست افسار آن از دست مسئولان مربوطه در رفته؟ بماند که در سده‌های گذشته که قوانین مدونی به شکل امروز وجود نداشت، خانه‌های ایرانی با سازه‌های غالباً یک‌طبقه و حیاط‌های مرکزی، بسیار اسلامی‌تر از امروز بوده‌اند!چندی پیش دیدم ذیل نوشتار دوستی که از فراموشی معماری اسلامی گله کرده بود، چند هم‌وطن مدعی روشنفکری نظر داده بودند که معماری اسلامی دیگر چه صیغه‌ای است؟ این حرف‌های من‌درآوردی از کجا آمده؟ اسلام را چه به معماری؟ کجای دین درباره‌ی ساختمان‌سازی حرف زده؟ و...بد ندانستم که برخی از احادیث و روایات دینی در این زمینه را بازگو کنم:پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله): از حقوق همسایه بر تو این است که ساختمان خود را بلندتر از خانه‌ی او بنا نکنی که مانع از جریان هوا و وزش نسیم به خانه‌اش شود؛ مگر به اجازه‌ی خود او [1].امام صادق (سلام الله علیه): بلندی سقف خانه‌هایتان را بیش از هفت یا هشت ذراع قرار ندهید که محل سکونت شیاطین می‌شود [2].پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله): خداوند متعال شما را از بیست و چهار صفت نهی کرده [...] از جمله نگاه کردن [از مکان‌های مرتفع] به درون خانه‌های مردم [3].امام صادق (سلام الله علیه): هرگاه خدا نعمتی به بنده‌اش می‌دهد، دوست دارد آثار و بروزش را ببیند؛ [به این صورت که بنده] خانه‌اش را با گچ سفید کند و آلودگی‌هایش را جارو کند و... [4].پاورقی:1. میزان الحکمه، جلد 2، صفحه 9202. فروع کافی، جلد 8، صفحه 6103. وسائل الشیعه، جلد 15، صفحه 3444. ارشاد القلوب، جلد 1، صفحه 195</description>
                <category>بولوت</category>
                <author>بولوت</author>
                <pubDate>Mon, 28 Apr 2025 19:40:40 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>