<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Khatere</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Dailyjourney</link>
        <description>یادداشت‌ها</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 21:59:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3408/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Khatere</title>
            <link>https://virgool.io/@Dailyjourney</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ابژه</title>
                <link>https://virgool.io/@Dailyjourney/%D8%A7%D8%A8%DA%98%D9%87-sg20oej2zxvi</link>
                <description>روزی که سراغ تراپی رفتم مهم‌ترین کاری که دنبالش بودم این بود که داستان‌های قبلی را پاک کنم و داستانی دیگر داشته باشم، اما نه داستانی که من آن را شکل دهم. داستانی می‌خواستم که در سر من شکل نگیرد بلکه در جریان زندگی باشد و من آن را زندگی کنم. داستانی که من پا در رکابش بگذارم . نمی‌خواستم بازهم داستانی بسازم و بعد ببینم که آنی که می خواهم نشده چون من روایتی جز فراق و دوری و غم و بی‌اعتمادی یاد نگرفته‌ام و نمی‌خواستم دوباره چنین داستانی را زندگی کنم. می‌خواستم اعتماد کردن یاد بگیرم. می‌خواستم در زمان بودن یاد بگیرم. می‌خواستم آن‌طور که یک انسان بالغِ مسئول آسیب پذیر است، آسیب پذیر باشم نه آن طور که بشکنم بلکه آن طور که در دنیایی واقعی زندگی کنم که آسیب هست و التیام هم. جایی که درد و مرهم یک جاست. می‌خواستم مثل همیشه من نباشم که مسئولیت همه را می‌کشم. همین را از زندگی خواسته بودم.حالا این داستان را من ننوشته‌ام، زندگی در آغوشم انداخته. نمی‌خواهم بازی‌گردان این بازی هم من باشم. می‌خواهم تنها بازیکن آن باشم. مگر در بازیکن بودن چه عیبی هست که همیشه از آن گریختم؟! به نظرم این همان نقشی است که هرگز نیاموختم. یاد نگرفته‌ام اعتماد کنم و دوست بدارم و در دوست داشتن رشد کنم. من دوست داشتن را با از دست دادن، فراق و رنج تجربه کردم. با بی اعتمادی و قضاوت شدن و کافی نبودن. با دست کم گرفتن خودم.حالا مصمم هستم که برنامه‌ام را برای این بازی به کل عوض کنم.می‌خواهم اعتماد کنم. به پیش برانم و نترسم.می‌خواهم همان قدر عشق که برای دیگران ایثار می‌کنم را حق خودم بدانم و همان قدر حامی در کنار خودم باشم. باور کنم که من لایق دریافت این عشقم و باور کنم که چه تو همبازی‌ام باشی چه هر آدم دیگری من می‌توانم از پس دوست داشتن خودم و دوست داشته شدن توسط دیگران برآیم. اما این‌ها را فقط در حد این جمله‌ها می‌دانستم تا تو آمدی و همه را در عمل تجربه کردم. حالا شاید تو هرگز این‌ها را نخوانی و شاید هرگز ندانی. اگر چه دوست دارم تا همیشه کنارم باشی و تنگ در آغوشم گیری، اگرچه نمی‌خواهم نبودنت را تجربه کنم و اگرچه خودم را شاد نمی‌بینم در شریک شدن تو، اما تا همین جایش باید اعتراف کنم که تو بهترین هدیه‌ای بودی که این زندگی به من داد. تو مرا و زندگی‌ام را در آستانه‌ی سقوطی به قعر تاریکی چنان روشن کردی که من خودم را دیدم چنان که هرگز ندیده بودم، من با تو خودم را شناختم چنان که هرگز نشناخته بودم و دانستم که لایق چه رفتاری هستم، دانستم که مرهمی برای زخم‌هایی که داشت از پا درم می‌آورد وجود دارد و دانستم که می‌توان زندگی کرد.اگرچه بین این دانستن و توانستن راه بسیار است. هنوز آن قدر که در میان این کلمات می‌نماید دلیر و توانمند نیستم اما باید بگویم که پیش از این حتی نمی‌دانستم که چنین امکانی وجود دارد. نوشته بودم «زندگی بالاتر از امکان ماست اما در تو توانی بالاتر از هر امکانی دیدم». شاید اگر این را برای خودت بگویم بخندی. حتی یک بار گفتم که «از پس همه چیز بر می آیی» و خندیدی، اما جانم چیزی که من می‌دانم این است که تو مرا در آستانه‌ی پایان متوقف کردی. اگر تو نیامده بودی امروز این‌ها را نمی‌نوشتم. به من گفته بودی «آینده‌ات درخشان است شکی در آن ندارم» در دلم گفته بودم که این طفلک نمی‌داند من به کل آینده‌ای را نخواهم زیست. چرا که نمیدانی اگر نبودی من مرده بودم.نه به خاطر تو، به خاطر خودم و تمام غم‌هایی که در زندگی از سر گذراندم که بیش از توانم بود و نمی‌توانم برای دیگران بازگو کنم. اما حالا روزنه‌ای به زندگی می‌بینم. این روزنه اگرچه بسیار محدود به توست و شاید نباید چنین باشد، یا شاید آن طور که تراپیستم گفته باید بتوانم این ها را به دانستن و رسمیت بخشی و چیز‌هایی ورای تو بسط دهم، حالا نمی‌توانم این را از تو جدا کنم. شاید گاهی خسته‌ات کنم مثل وقتی که مسیج‌های بسیاری برایت می فرستم یا شاید حتی تو را با جوانی‌ام کلافه ‌کنم. شاید تو برای من دوستی شایسته‌تری تا من برای تو، اما بگذار این یک‌بار هم من آن‌قدر تمام و کمال و کافی نباشم. بگذار من به تو تکیه کنم، من در کنارت یاد بگیرم، بگذار یک‌بار هم که شده من در این امنیت نو بنیانی که ناخواسته برایم ساختی غوطه‌ور شوم و خودم باشم. بی‌ترس از قضاوت شدن، ترد شدن، دوست داشته نشدن. بگذار روی پای این تجربه‌های کودک سانِ نورس، همان قدر شکننده که توان دارد بایستم و سعی نکنم بیش از این باشد، چنان که خودم در تمام زندگی مجبور شدم بیش از آن‌چه باشم که بودم…آن طرف‌تر از این کافه با دو نفر قرار داری که من نمی‌شناسم. منتظر تو نشسته‌ام و این سطور را می‌نویسم با علم به این‌که احتمالا به این زودی‌ها نمی خوانی. می‌گویم به این زودی‌ها چون امیدوارم که روزی در کنارت نشسته باشم و بخوانی و بدانی که تا چه حد برایم حیات‌بخش بودی و رویت را ببوسم و تنگ در آغوشت گیرم که چنین خورشیدی تابان بر صحرای یخ زده‌ی زندگی‌ام شدی.حالا از این‌ها که بگذریم این یکی از زیباترین انتظارهاییست که تجربه کرده‌ام. کمی آن سو تری، و به زودی می‌رسی، رسیدن نزدیک است و من در این کنج دم کرده از انتظار با یک استکان چای نیم خورده‌ی یخ زده صبر می‌کنم.زنگ زدی و سلام گفتی .شادمرسیدیخدانگهدار به یادداشتی برای تو و سلام بر خود توقربانت نگارندهعصر سردترین روز تهران در پاییز ۱۴۰۰</description>
                <category>Khatere</category>
                <author>Khatere</author>
                <pubDate>Tue, 21 Dec 2021 12:45:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوار بر ساعت پیاژه در گذری از بامداد</title>
                <link>https://virgool.io/@Dailyjourney/%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D8%B0%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%A7%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%AF-brhor0zw2obm</link>
                <description>                                                                             ۰۰:۰۰نیمه شب است. این یاداشت را در ساعت ۰۰:۰۰ صبح که غرق در ظلمات شب است می‌نویسم. بعد از چند ساعتی ترجمه در عصر، باز نگاهم به چراغ‌های روی کوه‌ها افتاد. من نسبت به آن سوسو‌های بی‌رمق دور حسابی کم‌توانم، به خصوص وقتی بعد از باران، پاک‌تر می‌درخشند. خلاصه این‌که تاب نیاوردم. رفتم تا بالای کوه تا کمی به تماشایشان بنشینم اما تماشایم ساعت‌ها به طول انجامید چرا که «چشم توشه بر‌نمیداشت و آدم از دیدن سیر نمی‌شد». این بیداری که این‌طور بی‌تابم کرد، حاصل همان خلوت مسحور کننده است. حالا باید بنشینم و کلماتی که در سرم می‌چرخند را ببافم به هم، تا بلکه رهایم کنند.                                                                                 ۰۳:۰۰از نیمه‌شب گذشته. تا نزدیکی سه صبح که روشناییِ کم‌سویی بدرخشد، همه چیز ناشناخته است.درگیر نوعی دلتنگی هستم که یا واقعا به تو مربوط است، یا دلم می‌خواهد طوری به تو ربطش بدهم. هرچند، این روز‌ها نسبت به تو حس دلزدگی دارم. نمی‌خواهم با تو حرفی بزنم. نمی‌خواهم از تو چیزی بخوانم یا ببینم.حتی مایلم تو را از یاد ببرم، چرا که از این حالت دائمی به یاد داشتن کسی، با وجود خوشایندی‌اش فراریم. از آن مشغولیت‌های فکری‌ست که حس ابتذال دارد و مرا یک آن از خودم و دمی دیگر از تو بیزار می‌کند. نمی‌خواهم در بند کسی باشم، حتی در بند دلپذیری چون تو.در این ساعات صبح دچار نوعی دلتنگی هستم که یا واقعا به تو مربوط است، یا دلم‌می‌خواهد طوری به تو ربطش بدهم. تو که این‌جا نیستی، پس یکی از یاداشت‌هایت را می‌خوانم. یاداشتی قدیمی که در مورد دوست پدرت نوشتی. کسی که می‌دانم چقدر برایت مهم بوده. البته به اشتباه نیندازمت، چیزی از او برایم نگفتی، اما من بسیار از تو خوانده‌ام و از بین کلمات آدم‌ها، می‌شود کمی شناختشان؛ کلمات شاه‌راهی مستقیم به نا‌خودآگاه آدمی‌اند. بگذار حقیقت را در زرورق ادبی پنهان نکنم. ذهنم دارد در به در دنبال چیزی آشنا می‌گردد تا ازین کلاف پیچ در پیچ ناشناخته که تو باشی به شناختی برسد، بلکه آن شناخت پایان سردرگمی باشد.                                                                                  ۰۶:۰۰ساعت شش آغاز رسمی حکمرانی روشنایی‌ست. کم‌کم روشنایی به حدی می‌رسد که بتوان همه‌ چیز را به شکلی موهوم بازشناخت.یکی از یاداشت‌هایت را خواندم. این مرض جدیدم است که وقتی دلم تنگ هم‌صحبتی با تو می‌شود، بروم سراغ نوشته‌هایت. تصورم این است که بیشتر از هرجا، آن‌جا می‌توانم پیدایت کنم. چراکه تو را از چشم خودم می‌بینم و من چنین رفتاری دارم. همیشه این‌طور بودم که راحت‌تر می‌نوشتم تا حرف بزنم. حرف زدن در خانه‌ی ما - خانه‌ای که ساکنانش پوشیده در لایه‌های تو در توی آداب دست و پا گیر و تملقِ فرهنگ خان مآبانه‌ی آن یکی و رسوم حقوقی آن دیگری‌اند- همیشه برایم مساوی با شکلی از عدم صداقت بود و هست. خلاصه که نوشتن، تا آن پایه زبان مادری من است که همواره به دوستانم نامه می‌نوشتم.پیش‌تر نوشتم که تو را از چشم خودم می‌بینم. صحیح‌اش این است که تا امروز هرچه در تو دیدم، حس آشناپنداری عجیبی داشته و فکر کردم لابد تو هم، چون من، در نوشته‌هایت صادق‌تری. البته نوشته‌هایت هر بار مرا به فکر فرو می‌برد. هر بار از سویی جدید رویت را به سمتم می‌گیری. در یاداشتت از زندگی کردن جانانه در مقابل مرگ‌هایی که دیده‌ای و خندیدن به زندگی نوشته بودی. خنده‌ای به مثابه‌ی راهکاری روشن‌فکرانه‌ که گویا از کودکی آن را زیسته‌ای، اما برای من گاهی تلالؤی فرار این راهکارت، بیشتر از زندگی‌اش به چشم ‌آمد. زندگی که میان‌بری ندارد. باید هم‌قدمش شد، به وقت ریشه دواند و هنگام گذر که رسید، شجاعت رفتن داشت. به وقت گریست و پا در رکاب سوگ گذاشت تا آن رها شدگی اجتناب‌ناپذیر پس از دست دادن هم دفتری در زندگی شود که به پایان رسیده و بعد به خنده اجازه داد که به سان جویباری که در نهایت به بستر رودش برمی‌گردد، دوباره راهش را به زندگی باز کند .خلاصه این تکه‌‌ی یاداشتت به پازل تو جور در نمی‌آید… یا شاید هم کاملا جور است. مگر من از تو چه می‌دانم جز آن‌چه آشنا پنداشته‌ام؟!صد هزار مرتبه شکر که این مهملات مرا‌ را نمی‌خوانی…                                                                              ۰۹:۰۰تا ساعت نه دیگر نور بر هرچه هست و نیست تابیده و هیچ چیز را در ابهام باقی نگذاشته. این ساعت فرصت خوبیست برای دل کندن از شباهت‌ها و دیدن تفاوت‌هایی که هر چیز و هر کسی را به آن‌چه هست بدل می‌کنند، بی ابهام و روشن. پس بگذار واقعیت را بنویسم. من از تو چیزی نمی‌دانم. تنها چیزی که می‌دانم این است که مغزم آن قدر تکه‌های آشنا در تو دیده که مرا دچار این تصور کرده که می‌شناسمت. می‌بینی چه در فریب دادن خودمان ماهریم؟ تکه‌های آشنا را می‌بافیم به هم تا تار و پودش بشود ترسیمی از دیگری و بعد خود‌بافته بودن تار و پود را از یاد می‌بریم. خودت هم همین را گفته بودی. خاطرت هست؟ گفتی ما هرگز یک کلیت را به واسطه‌ی اجزای برسازنده‌اش نمی‌شناسیم، بلکه خود کلیت ذهنمان را آماده‌ی دریافت آن‌چه مشابه است می‌سازد. گفتی به واسطه‌ی کلی‌سازی‌هایمان آماده‌ایم تا ناشناخته‌ها را، به سان شناخته‌های قبلی در بیاوریم تا به واقع بشناسیم‌شان.کلماتت را می‌بینی؟ متوجهی در چه توالی متوازنی پشت هم صف کشیده‌اند؟ حالا روشن نیست که چرا از تو لذت می‌برم؟گفتم تصور می‌کنم می‌شناسمت. شناختم تود‌ه‌ای موهوم است از آن‌چه در تو آشنا دیدم، و آن‌چه متفاوت یافتم. تو هم چون من کسانی را که برایت به معنای خانواده بودند از دست داده‌ای، تنهایی را در این پایه‌ی بی‌تحریف از زندگی لمس کرده‌ای. (احتمالاً) ترسیدی یا ناامید شدی، اما همچو من - و لابد بسیاری دیگر از بازماندگان تجارب این چنینی- دیدی که « گویی با هر فراق شماره‌ی هر دم مهم‌تر می‌شود» اما بعید می‌دانم تا به آن پایه که من در مقابل این حوادث تنها ماندم، تنها مانده باشی. بعید که چه بگویم، از نوشته‌هایت می‌بینم که چه کسانِ حقیقی‌ای را در کنارت داشتی. من برعکس تو، تنها به دل آن طوفان زدم. در طوفان اگر پناهی نباشد، نه می‌توان دمی ایستاد نه می‌توان به چیزی تکیه کرد. در میانه‌ی طوفان ایستاده بودم با فراق کسانی که از دست رفته بودند، اما زندگی همچنان پشت سازش نشسته بود و برایم می‌نواخت. می‌خواستم آن رقصنده‌ی ماهری باشم که تا وقتی اجرا به پایان نرسیده، رقصش را به بهانه‌ی درد نیمه رها نمی‌کند. پیش رفتم حتی اگر پیشروی،‌ به سادگی کوششی برای بقا بود و این طور شد که زندگی کردن با خودم را آموختم.دیدار با تو در این میان بیشتر از آن‌که شبیه ملاقات با آدمی دیگر باشد، شبیه به نگاه کردن در آینه از آب درآمده بود. در تو دردی مشابه و تاب آوری را دیدم. گذر، بلوغ و شکوفایی پس از آن را دیدم. من در تو عشق را دیدم. البته منظورم عشق افلاطونی یا هر شکلی از آن که در ارتباط با دیگران معنی شود نیست . خود عشق را، آن مهر که در صدایت جاری‌ست.این طور شد که با دیدنت جهانم تکان خورد. من پس از آشنایی با تو، همچو جانداری بازمانده در یکی از یخچال‌های قطبی که قرن‌ها منجمد مانده و حالا به خاطر گرمایش زمین، به ناگاه در قرن بیست و یک چشم گشوده، دیده به جهانی آشنا، اما دیگرگون گشودم و دوباره شروع به رشد کردم. شناختنت برایم راهی بود که تنها به زنده ماندن قناعت نکنم، بلکه به واقع زندگی کنم. این شد که تو مرا، زندگیم را و بند بند وجودم را زیر و زبر کردی. باری بخش حذف نشدنی‌ رشد، درد است. دارم استخوان می‌ترکانم…دوست دارم به سمتت بیایم و بیشتر بشناسمت اما درست به همان اندازه از تو گریزانم. من بزرگترین وحشت‌های زندگی‌ام را در از هم گسیختن‌ها دیدم و چیزی افراطی در تو موجب شده فکر کنم که با تمام ارادتت به وجه حقیقی زندگی، می‌توانی بسیاری از حقیقی‌ترین بخش‌هایش را به نام روشن فکری محترم نشماری. با این وجود تویی در ذهنم نفس می‌کشد که جایش منحصر از هر دیگری‌ست و نمی‌دانم اگر با تویی متفاوت از آن‌ رو به رو شوم، شجاعتش را دارم که ببینم این سازه‌ که « به جانش كشتم و به جان دادمش آب به برم می شكند » یا خیر.در این ساعات پر تشویش تا رسیدن روشنایی مطلق ظهر، صداقتی بی‌محابا می‌جوشد که مرا به اعتراف وا می‌دارد. باید اعتراف کنم که دوست دارم تو همان‌قدر در من آشناپنداری و امنیت ببینی که من در تو دیدم.حتی دلم می‌خواهد مرا همچو دیگران تا آن پایه دشوار در کنارت داشته باشی، نه این‌که دولتی باشم که بی‌خون دل به کنار آمده‌ام. زیرا نمی‌خواهم همان‌طور که به زندگی می‌خندی به من هم بخندی. البته این یکی در کردار تو نیست، اما خلاصه انگار دلم می‌خواهد در چشم تو، حتی بهتر از آن چیزی باشم که به واقع هستم. و این برایم گواهی از تاثیرگذاری توست، این تاثیرگذاری‌ست که مرا می‌ترساند.انگار سایه‌ای از استبداد در کنهش نهفته…می‌بینی دغدغه‌های فکریم به چه ابتذالی افتاده؟                                                                                ۱۲:۰۰ساعت دوازده ظهر زمان آسایش است. ساعتی که آدمی آن‌چه در سیاهی شب موهوم می‌پنداشت، در روشنایی صبح واضح دیده و بازشناخته. حالا در این ساعت، زمان دم گرفتن فرا می‌رسد.هر چند این یادداشت را در شمار آنان که به بهانه‌ی توست می‌گذارم، هیچ جای این سطور از تو ننوشته‌ام. این یادداشتی سراسر از جهان من در یک چرخش دوازده ساعته‌ی شب تا ظهر است که فکر تو رهایم نکرد. اگرچه نهادش یاد تو بود، لیک گویی من در شناختن تو، در یک چرخش دوازده ساعته زمان، باری دیگر به خودم رسیده‌ام. به دوست داشتن‌هایم و هراس‌هایم. گفته بودی که پیاژه این طور شناختنِ امری ناشناخته را شرح می‌دهد، در گذری از یک چرخش دوازده ساعته زمان. راست می‌گفتی، مثل همیشه. می‌بینی چه بی‌رحمانه شریک مستتر در هر فکر و هر دقیقه‌ای؟                                                                              —:—در جشن زندگی، کسانی بر طبل می‌کوبند و منی دیگر از درون این نگاه‌کردن‌ها و دردِ رشد کشیدن‌ها متولد می‌شود. شاید زیباست، لیکن من از تو نخواسته بودم آن قسمتی از مرا که در گذر از طوفان‌های زندگی‌ام زیر شن جا مانده بود، برایم آشکار کنی…تا اطلاع ثانوی از تو می‌گریزم. زیرا دیگر تابش را ندارم بیش از این در چشمان خودم خیره بمانم. تاب یافتن خودی که در آن پنهان است را ندارم.قربانتنگارنده</description>
                <category>Khatere</category>
                <author>Khatere</author>
                <pubDate>Thu, 11 Nov 2021 20:51:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی از سرزمین شِلاب</title>
                <link>https://virgool.io/@Dailyjourney/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D9%90%D9%84%D8%A7%D8%A8-dabjxhombfbd</link>
                <description>آنچه در این یادداشت می‌نویسم، اعتراف به حسی غریب است که مرز دوست داشتن، نیاز، امنیت و خودخواهی، در آن حسابی درهم است. البته از خوانندگان احتمالی بابت این عذر نمی‌خواهم، چون اولاً این نوشتن بساط سرگرمی و تمدد اعصاب بنده است. دوماً، خِر کسی را نگرفته‌ام که بیا و این‌ها را بخوان و سوماً، چه انتظاری دارید مرز چیزی را که برای خودم درهم است ، برای شما روشن کنم ؟! الاایحال نوشتن این سطور بیشتر به این موجب است که امروز چهارشنبه است و باید خودم را جوری آرام کنم، چراکه اکثرچهارشنبه‌ها، دچار همین حال مشوش می‌شوم و خلاصه نوشتن ارزان‌تر از تراپیی‌ست و ضرری هم به کسی نمی‌رساند.البته می‌دانم که چهارشنبه به دلیل شیب‌تندش  به سمت آخر هفت، معمولاً یک حس خاص سرخوشی دارد که دل همگان برایش غنج می‌رود، منتهی برای اینجانب روز‌یی‌ست که همیشه مزخرف سپری شده. حالا چون در ابتدای این متن بابت ابهام‌های بالقوه‌اش از شما عذر نخواستم، می‌خواهم این‌جا کمی تمرین احترام به مخاطب کرده باشم و در ادامه عدله‌ی خود را من باب مشکلات دیرینه‌‌ام با این روز برای‌تان شرح ‌دهم. شروع ماجرا ریشه در آب و هوای شمال دارد. چنانچه شما هم، در یکی از پرباران‌ترین شهر‌های ایران به مدرسه رفته بودید به ضرس قاطع درک می‌کردید، که تنها امر جان‌کاه‌تر از بیدار شدن هر روزه در نم و سرمای شمال و طاقت‌فرسا‌تر از باز نگاه داشتن چشم پر‌خواب در بعد‌ از ظهر بارانی سر کلاس درس ، تن دادن به ملالِ آخر هفته‌ای ابری و نمور در باران مداوم است و از آن‌جا که چهارشنبه کلاً برای دانش‌آموز جماعت آغاز رسمی آخر هفته محسوب می‌شود، بهتر است مرا از توضیح باقی واضحات منتج عفو کنید. منتهی چهارشنبه کلاً ول کن دامن این بخت برگشته نبود و حتی پس از مدرسه، با وجود مهاجرت به شهر خشک هم راهی برای ریختن زهر خود پیدا کرد. به این شکل که بنده در دوران دانشگاه کلاسی داشتم که پیش‌تر، انزجارم از آن را هرجایی که می‌شد اعلام کرده‌ام. واحد هم واحد سمجی بود. از این واحد‌ها که اسمش از ترم نخست تا آخرین ترم، مدام در لیست درس‌‌ها بود. حتماً حدس زده‌اید، آموزش دانشکده واحد مذکور را هیچ رقم در روز دیگری ارائه نمی‌داد مگر چهارشنبه‌ها. حالا اگر فکر کرده‌اید که خلاصه با پایان دوران علم‌آموزی، این روز منحوس یقه‌ی نگارنده را ول کرده، باید بگویم که پاک در اشتباهید. زیرا که گویا نطفه‌ی بنده را با محیط آموزشی بسته‌اند. حالا دو سالی‌ست که چهارشنبه‌ها باید از صبح تا شب ، بنشینم توی یک اتاق و درس بدهم، که البته به مدد موضوع هنری رشته‌ی اینجانب، اوقات آموزشی تدریس مذکور، عمدتاً فانتزی و بانمک است و خیلی وقت‌هایش به خنده می‌گذرد، اما از آن‌جا که من بیمار یادگیری‌ام و آموزش بخش یاد ‌دادنش پررنگ‌تر از یادگیری است، یک نفر از رئیس رؤسای درون مغزی‌ام مدام توی سرم می‌کوبد که وقتت چه هدری می‌رود و عجب بطالتی گریبان‌گیرت شده. همکار هم که در محیط جمعی اصلاً خود ماجرای جداییست. به خصوص جماعت ‌هنری که یک سر سنگین دارند و هزار سودای سبک. در نتیجه میزان کمبود علاقه‌ام به هم‌قطارانم در محیط کاری، همواره بحث برانگیز بوده، این روزها بیشتر. در این جا لازم است به یمن باز شدن بحث اطرافیان، چند دقیقه‌ای موضوع چهارشنبه‌ها را در تعلیق نگاه دارم و بروم سراغ ارتباطات و علاقه‌مندی به نوع بشر. پس باید روی صحبتم را از خوانندگان عزیز برداشته، به مخاطب خاصم برگردانده و بگویم بحث برانگیز شدن روز افزون میزان علاقه‌ام به اطرافیان، تقصیر شماست عزیز. چون این‌قدر آدم حسابی هستی و مغز مرغوب و کلام شیرینی داری، که همه را از چشم من انداختی. اگرچه، من هیچگاه آدم راحتی در معاشرت و جلب شدن به آدم‌ها نبوده‌ام. قبول! ولی حالا به کل استاندارد‌هایم زیر و زبر شده. خب این تقصیر شماست و لاغیر. چون تا پیش از این، هر وقت می‌گفتم انسان باید چنین و چنان باشد که آدم اسم ماجرا را بگذارد ارتباط، دوستی، رفاقت و امثالهم، دیگران برایم چشم و ابرو می‌آمدند که چنین فردی وجود خارجی ندارد و تو آن‌قدر کتاب خواندی که ایده‌آل گرا شدی، اما حالا شما در هیبت مثال نقض جان‌دار، حضور به عمل رسانده‌ای و نگارنده مطمئن شده، چنین فردی فی‌الواقع وجود خارجی دارد. این اثبات وجود داشتن چون شمایی، اگرچه که به دلیل به تصویر کشیدن مصداقی برای معیار‌های بنده نعمتی‌ست، اما بدبختی‌های خودش را هم دارد.از همین بحث تشدید سخت پسندی من که پیش‌تر گفتم بگیر، برو تا آن‌جا، که از یک طرف من مدام دوست دارم مصدع اوقات جناب عالی شوم و از طرف دیگر، دوست ندارم شما از این میل بنده بویی ببرید. فلذا بلاجبار، باید هی مطالب ثقیل بخوانم، که سوال برایم پیش بیاید و بعد خودم را توجیه کنم، که مزاحمتم مطلقاً دلیل دیگری ندارد، جز سوال علمی و امیدوار باشم شما هم دو دقیقه از هوش و ذکاوت و تجربه‌ی سالیان خود بهره نبری و متمرکز بر موضوع سوال، تصور کنی که بنده جوانی جویای نام هستم که پرسشی دارم و درمانده از یافتن پاسخش، سراغ شما آمده‌ام و هیچ قصد و مرض محتمل دیگری مطرح نیست.شلاب:باران تند و بی‌امان کاش داستان به همین جا ختم می‌شد، اما متأسفانه ماجرای پرسش و مطالعه برای من انشعاب دیگری دارد که می‌شود آن را غرور جوانی یا میل طبیعی نوع بشر به حفظ برتری‌هایش نامید.خواهشم این است که آن‌چه در ادامه در مورد مطالعه می‌گویم را صرفاً به این خاطر که من‌باب دانسته‌های اندکم است، به حساب خودپسندی و امثالهم نگذارید.اتفاقاً بگذارید تا بر سر منبرم بگویم که آدمی همان بهتر که ذهنش درگیر مطالعه و این دست کار‌های فرهنگ‌محور نشود. زیرا این دست فعالیت‌ها، تضمین درد دوران کشی و بدرود گفتن با فراغ بال در زندگی‌اند، اما نگارنده‌ی کم اقبال از گردش زمانه، همین یک علاقه‌مندی گیرش آمده که کتاب بخواند. خلاصه در ادامه خواهید خواند که:این امر سوال پرسیدن برای منی، که همیشه در هر جمعی به موجب  مطالعاتم مورد توجه بودم، از جمله موارد معذب کننده است. بدین سبب که اینجانب، اصلاً هم‌صحبتِ هم‌سن نداشته‌ام که هیچ، با دوستان، تا رده‌ی سنی ده سال بالاتر از سن خود هم صرفاً جهت بازنماندن از فرآیند بقا، خدمت صادقانه به ژن‌هایم و ادای احترام به چارلز داروین و دیگر فعالان حوزه‌ی تکامل وارد معاشرت می‌شدم و صحنه‌ی اصلی هنرنمایی‌ام، گفتگو‌هایی بوده که اساتید فن را بعضاً به حال فرار می‌انداخته. البته به جز در حضور محترم شما، که اغلب دخلم می‌آید و به واقع در حد یک کودک نادانم. از سویی چون هیچ خوش ندارم نادان جلوه کنم- و نادان باشم- نمی‌توانم بیست و چهار ساعت، سوال بارانتان کنم. فلذا مجبورم ابتدا موتور جستجوی گوگل را تا در آمدن داد بک‌اند دولوپر‌هایش بچلانم، سپس موارد باقی مانده‌ی حقیقی را با شما مطرح کرده و در دیگر مواقع، ضمن حفظ شرافت اخلاقی و کاری، دست به تولید پرسش کذایی نزنم و زبان به‌کام بگیرم. این‌جا درست جاییست که بحث چهارشنبه‌ها، مجدداً مطرح می‌شود و مخاطب بنده، دوباره خوانندگان  فرضی این یادداشت‌اند.خواهش می‌کنم تصور کنید با این دلتنگی و اشتیاق برای هم صحبتی با ایشان، در روز منحوسم، می‌روم در محیطی که تا پیش از این هم حوصله‌ام را سر می‌برده و حالا به سبب تغییر و تحولات رخ داده در سامانه‌ی پسند کردن دیگران، حسی نزدیک به ملال را برایم تداعی می‌کند. مثل بیابانگردی که اگرچه مدت‌هاست آخرین قطره‌ی آب درون مشک‌اش ته کشیده، هنوز در بیابان راه پیش‌ رو دارد، هر جور شده، با گذر از سراب و هن‌هن‌کنان تا نزدیک‌های غروب طاقت ‌می‌آورم ،اما شب که می‌رسد، دیگر امانم بریده‌ عزیزان. آسمان این شهر لعنتی ما هم مدام می‌بارد، بارشش هم ازین باران‌های نازک نارنجی تهران نیست که هوا را وارد حال نوستالژیک کند، حتی «وارش» متداول شمال هم نیست، شِلاب است: مجنون، عاصی، بی‌امان و مکدر‌کننده‌ی خاطر هر انسانی، خاصه انسان دلتنگ و ملول. در نتیجه، چهارشنبه شب که به خانه می‌رسم، دیگر رسماً از دلتنگی ناسورم. منتهی، چون هنوز ذهن بی‌صاحابم مثل اسب می‌تازد، تازه می‌آیم سراغ فکر کردن به چیستی این حس در بطن خود. این که آیا دلتنگی برای اوست یا نیاز من به دوستیِ د‌رخور؟ مهر یا  خودخواهی‌ام بابت بها دادن به نیازم است؟ای آقاشاید روزی شما این‌ها را خواندی و به این دیوانه خندیدیشاید همین حالا هم بنده در پنهان کاری موفق نبوده باشم و از قبل خندیده باشی.ولی اگر روزی خواندی، مرا ببخش برای همه‌ی سوال‌هایی که از هر لامکانی درآوردم تا به بهانه‌اش چند دقیقه‌ای از زندگی، برای هم‌صحبتی با شما زمان بخرم. از خودم که پنهان نیست، از شما چه پنهان؟ فاصله‌ام تا مرگ، حتی اگر مرگ جسمانی نباشد، به اندازه‌ی دریچه‌‌ایست که شما به رویم باز کردی. گاهی شادی، نور بیشتری می‌تابانی، روشن‌تر می‌شوم و گاه که تاریکی، ظلماتم… خسته‌ام، خسته‌ام، خسته‌ام و تنها گرمای توست که می‌گذارد از یاد ببرم روزی را، که زندگی بر دستانم جان داد...هر که تا این‌جایش را بخواند، قطعاً گلایه خواهد کرد که جمله‌ی آخر را نفهمیده، لیک بگذار گلایه کند آقا جان. غم را هرچه هم نزنی بهتر است، همین که من فهمیدم ارزش حضورتان تا به کجاست، کافیست.حرف دیگری ندارم.قربان شمانگارندهشامگاه چهارشنبه‌ی بارانی آبان ماه هزار و چهارصد.سرزمین شِلاب.</description>
                <category>Khatere</category>
                <author>Khatere</author>
                <pubDate>Wed, 27 Oct 2021 22:07:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قاب شیشه‌ای</title>
                <link>https://virgool.io/@Dailyjourney/%D9%82%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A7%DB%8C-rdamodytrejt</link>
                <description>مدتی‌ست یک دلخوشی در زندگی دارم که بودنش را مدیون کویید و گرفتی عضلاتم.همان اوایل کرونا بود که گرفتگی عضله نزدیک به یک ماه روی تخت خواباندم. درد آن‌قدر شدید بود که از هیچ عضوی جز چشم هایم نمی‌توانستم استفاده کنم. عذاب این بطالت، بیش از درد بی‌تابم کرده بود و طنین صدای مامان که در تمام زندگی ام هربار از خانه برای اجرا و تمرین بیرون می رفت می‌گفت&quot; خاطره از وقتت مفید استفاده کن&quot; ثانیه‌شمار این ساعت ملال بود. وقتی کتاب‌های صوتی‌ و پادکست‌ها کساد شد نوبت به تورق استوری‌ها رسید که آن آگهی همکاری را دیدم. کار محبوبم نبود که در آن خبره باشم و حتی آن قسمتی از عالم تجربیات بود که از آن هراس داشتم و دورش یک خط قرمز کشیده بودم، اما ملال نهایتا به چیزهایی چیره می‌شود که زندگی هرگز نمی‌تواند. گفتم بادا باد. بگذار از وقت مفید استفاده کنم. رزومه‌ام را فرستادم و قبول شدم.دلخوشی کوچک را مدتی بعد در اولین جلسه آنلاین کاری دیدم.از ثانیه اول خندان. محترم. عزیزهرچه ترس داشتم یکجا ریخت.اولین کار را که فرستادم برایم یک وویس مفصل فرستاد و هرچیزی که در تمام زندگی نیاز داشتم بشنوم را یکجا گفت. نه اینکه نشنیده باشم، اما دلخوشی انگار از دنیای دیگری بود. خیلی بی‌تلاش اینطور بود. یک جور هایی شکل دریا که تلاش نمی‌کند دریا باشد و آرامش بخش و آبی. صرفا دریاست. همان قدر ناخودآگاه همان چیزی بود که باید که هرگز پیش از آن ندیده بودم.حالا بعد از یکسال بارها مچ خودم را گرفته‌ام که وقتی مضطرب یا دمغم وویس هایش را می‌شنوم. نه این‌که چیز خاصی بگوید که دوای اضطراب باشد. خودش سراپا برای من آسِنترای ارگانیک است. برای همین گذاشتمش توی قلبم. روی چشمم. در کتاب‌خانه‌ام. در واتس‌اپ. در صندوق ایمیل‌ها و خلاصه هرجایی که بخشی از دنیای من بود.تا آن روز که در کتابخانه قفل‌دار آموزشگاه اسمش را دیدم.چند هفته‌ی پیش آموزشگاه یک کتابخانه گذاشت کنار کلاسم.همان روز اول اسمش را روی جلد یکی از کتاب ها دیدم. خندیدم که این هم از آن شانس‌های عجیب است که آسِنترایت اینجوری از هر گوشه‌ی زندگی سرش را بیرون بیاورد. یک اسم کوچک برای من شده بود کمدی به نارنیا. پروازم می‌داد از صدا‌های ناکوک تلاش و تکاپوی مسیر به ثبات و اطمینانی از جنس مقصد و خانه، اما برای من که آن قدر غرق دنیای خودم بزرگ شده‌ام که همیشه با کتاب و ساز برای خودم برج و بارو ساخته‌ بودم، پذیرش این‌که یک نفر ناخواسته و اینقدر سهل و ممتنع شاه‌راه دنیایم را تصاحب کرده، دیگر همان‌قدر که خواستنی بود، ترسناک بود.هر بار وسط هیاهوی روز کاری و همهمه‌ی آموزشگاه از کنار کتابخانه می‌گذرم، نامش را می‌بینم و یک نفس راحت میکشم از به یاد آوردن داشتنش در زندگی، مثل مهاجری که در غربت آشنایی دیده هزار پروانه در قلبم پرواز می‌کند که او را می‌شناسم و مرا می‌شناسد و سِر مگوی من است در این واویلااما بعد قفل در شیشه‌ای کتابخانه بیتابم می‌کند. انگار استعاره‌ایست از آنچه درباره‌ی او می‌ترساندم.حس کودکی را دارم که پروانه‌ی محبوبش را گل و میخ کرده‌اند توی قاب شیشه‌ای و گذاشته اند روی دیوار. یکی در بند و دیگری محروم از دلبستگی‌اشنه پروانه دیگر درخشش و زندگی اش را دارد نه کودک پروانه را؛حال آنکه پروانه، نه متعلق به من است نه قاب شیشه‌اینه دلبسته‌ی من است نه در بند این چارچوب.دنیای خودش را دارددنیایی از جنس دریا که هرچه بیشتر چشم بگردانی که انتهایش را ببینی، آبی زلالش بیشتر در آسمان حل می‌شود.دنیایی که در آن، کودکی نوپایم به دنبال پروانه‌ای که بی پروا از دستان بی احتیاط کودکی‌ام رها می‌شود.</description>
                <category>Khatere</category>
                <author>Khatere</author>
                <pubDate>Thu, 16 Sep 2021 20:30:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه‌ی قیطریه</title>
                <link>https://virgool.io/@Dailyjourney/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8C%DB%8C-%D9%82%DB%8C%D8%B7%D8%B1%DB%8C%D9%87-gpacs3ofhelu</link>
                <description>ساعتم را نگاه میکنم. از 6 گذشته و هنوز نرسیدیدو دلم، یک نفس عمیق می کشم. بوی اسپری شیشه شور بینی‌ام را پر می‌کند. گوشی در دستم منتظر مانده، من هم مستأصل روی صندلی کنار یخچال می‌نشینم. چشمم به میز می‌افتد و شمعدان جدیدی که پویان دلش می‌خواست ببیند، شمع هم می‌سوزد.می‌نویسم: &quot;فکر نکنم امشب به شام برسیم. هنوز برنگشته. شاید یه شب دیگه&quot;شمع را خاموش می‌کنم. میز را جمع می‌کنم.بشقاب‌ها و لیوان‌ها یکی‌یکی به کابینت برمی‌گردند، به جز دوتا برای خودمان و جا شمعی هم می‌ماند که یادمان بیاورد یک مهمانی اینجا منتظر ما مانده. حالا که شمع نیست، چراغ‌ها هم نباشند؛ یک آباژور کنار کتابخانه برای یک آدم منتظر کافی است.چند باریکه نور بی‌رمقی که احتمالا دلشان به حال تاریکی اینجا سوخته تصمیم می‌گیرند از پنجره‌ی همسایه‌ها بیایند روی ‌دیوار خانه‌ی ما برقصند، اما تاریکی همیشه در آخر بر چند باریکه نور بی‌رمق، حتی وقتی رقصان باشند، غلبه می‌کند. رقص نور‌ها مرا یاد رقص سایه‌ی برگ‌های صنوبر حیاط دانشکده می‌اندازد. یادم می‌آید که آخر یک روز خسته،  یک ساعت و نیم  توی حیاط دانشکده منتظر ماندم که جلسه‌ات تمام شود و بیایی. کتاب امانتی سمر دستم بود&quot;فلسفه‌ی یاس&quot; و هر چقدر به آخر کتاب نزدیک‌تر می‌شدم سایه‌ی برگ‌های صنوبر بیشتر می‌رقصید تا بر تاریکی عصر که بی اعتنا غالب می‌شد پیروز شوند، اما هوا رو به شب می‌رفت و باد سردتر می‌شد. آخرش سردی و تاریکی طاقت من و برگ‌های صنوبر را طاق کرد. فلسفه‌ی یاس و تقلای مشترک من و برگ‌های صنوبر، من را بیشتر از همیشه از تو  مأیوس‌ کرد. همیشه درگیر کار، همیشه‌ کمی با تأخیر .سردی هوا آخرش طاقتم را طاق کرد و آمدم دنبالت. نیاز نبود تا طبقه‌ی هفتم بیایم.  دیدم  توی لابی با هانیه مشغول کاری. مرا که دیدی خشکت زد. من یخ زده و مایوس بودم، تو از خنده ریسه رفتی که&quot;من یک ساعت و نیم اینجا نشسته‌ام منتظرت، فکر کردم سر کلاسی. حالا مگه چی شده؟&quot; فکر کنم اولین بار همان جا بود... یک ماشین وارد کوچه می‌شود. امیدوارانه به سمت تراس می‌آیم که شاید رسیده‌ای، اما در پارکینگ همسایه باز می‌شود و صدای ولوله‌ی کودکانه‌ای از داخل خانه، ماشین را با سرعت به داخل می‌کشد. پرده را می‌اندازم و رو به آباژور فکر می‌کنم حداقل در امیدواری هنوز بیست و چند ساله‌ام.باران بوی خاک گلدان‌های شمعدانی را بلند کرده. یادم آمد که بارها به تو خندیده بودم برای لباس های گرمت در روز‌هایی که سرد نمی‌شد و لباس‌های عادی‌ات وقتی موش آب کشیده می‌رسیدی به کافه خیمه شب بازی و معلوم بود از آسمان نخواندی باران در راه است. می‌گفتم:&quot; غصه نخور در سرزمین بارانی بزرگ نشدی. تمام پاییز و زمستان کیف و کفش و لباس خیست را کنار کتاب‌های خیست نچیدی اطراف بخاری خشک شود، مجبور نشدی شیفت در گردشی که می‌افتاد به بعد از ظهر را ابری و بارانی با یک معلم عبوس و مانتو و مقنعه‌ی مشکی سر کنی که بدانی چطور آسمان را بخوانی.میگفتی:&quot; حالا مگه چی میشه؟ خیس شدم دیگه&quot; پنجره‌ی آشپزخانه را می‌بندم که باران روی کتاب‌هایم نبارد و شعله‌ی اجاق را خاموش میکنم. نهایتاً نمیرسی و سرد می‌شود. &quot;حالا مگه چی میشه؟ غذای سرد بهتر هم هست.&quot; کتاب رزا را که میبینم یادم می‌افتد اولین بار که قرار گذاشتیم مهمان من باشی، اوج شلوغی‌های کاریم بود اما نمی‌خواستم ذوقت کور شود. یک شب به شب بیداری هایم اضافه شد تا شام آن شب را آماده کنم. صبح وسط جلسه‌ی کاری‌ام مسیج داده بودی :متاسفم کار سوئیس نیاز به اصلاح دارد. امشب نمی‌رسم.&quot;جفت وسایل باقی مانده از مهمانی نگرفته را برمی‌دارم و می‌گذارم توی کابینت کنار باقی چیزها. حالا مهمانیِ در نطفه خفه شده‌یِ ما به یک شام دو نفره هم ختم نشود. به کجای دنیا بر می‌خورد؟ساعت از یازده گذشتهآباژور کنار کتابخانه را خاموش می‌کنم. صدای باران و ماشین ها بیشتر شده و خانه‌ها روشن‌تر و گرم‌تر. بچه که بودم هر وقت باران می‌بارید و انتظار خانه پشت صف ماشین‌های نیمه متوقف و بی‌تاب طولانی‌تر می‌شد مامان آرام توی گوشم می‌گفت: غصه نخور. طبیعت انتظار همین است اما زندگی که متوقف نمی‌شود. فکر می‌کنم : بله، زندگی که جایی حوالی بیست و چند سالگی سر آخرین فرعیِ کاوه به سمت پارک قیطریه متوقف نشده.زندگی که با کوله چشم به راه سر تقاطع انقلاب و قدس زیر پایش علف سبز نشده.زندگی که تک تک مجله‌های ماهور کتابخانه‌ی هنرهای زیبا را ورق نزده برای پیدا کردن یک مقاله که زمان بگذرد. زندگی که  صبح ساعت 5 مترو به مترو از تهران تا کرج نیامده برای پیگیری شوقی که انقدر فهمیده نشد و دیده نشد تا فروکش کرد.بیخیال بابا... آخر زندگی هیچ چیزش شبیه به یک نوازنده نیست که همه‌ی سال‌های تلاشش را یک کنسرت کرده و آخرش با یک مجوز به خاطر فوت آدمی در  قرون گذشته‌ و دو سانت عقب بودن شال اجرایش لغو شده، زندگی نهایتاً اگر چهره‌ی آدمی را داشت، شبیه برنامه نویسی می‌شد که از شرکت ایده‌آل اول به شرکت ایده آل دوم می‌رود چون اولی توی جردن است و جردن جای پارک خوب ندارد.فکر می‌کنم اولین بار توی ایتالیا بود و آخرین بار همان شب مهمانی عید پارسال، همان‌طور که به نورهای بی‌رمقِ روی دیوار،  چراغ‌های خاموش، ظرف‌های جمع شده، خانه‌ی خالی و غذای سرد نگاه می‌کردم، دیدم چقدر تک تک این تکه‌ها شبیه من و توست.مثل همان روز توی  دانشکده که یأس من برای تو به  خنده‌ ختم شد یا مثل وقتی که خیس رسیدی و من از کودکی‌ام گفتم و تو فکر کردی ماجرا یک خیس شدن ساده است. مثل همین حالا که دیگر آن روز‌ها گذشته و تو هنوز فکر می‌کنی که شوق‌های بقیه اینقدر بی‌اهمیت است که بی یک کلمه خاموششان کنی، شاید خیلی دیر اما بالاخره دیدم و ناگهان، مثل باران، فهمیدم که ابر دیگر جای من نیست. با دستی پر از هیچ به خانه‌ی دریا برگشتم. به سرزمین باران‌های جسور و آسمانی که خبر از لحظه‌هایش می‌دهد. تو هم کمی خلوت کن و در این چهار دیواریِ زیبای خالی و خاموش با شمعدانی نقره‌ای که پویان سراغش را گرفته بنشین و غذای سرد شده را تا ته بخور. یا حتی نخور&quot;حالا مگه چی میشه؟&quot; نهایتا سایه‌های خانه‌ی خاموش قیطریه‌مان با تو ازخانه‌های روشن بگویند.</description>
                <category>Khatere</category>
                <author>Khatere</author>
                <pubDate>Fri, 01 Jan 2021 18:19:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Tedx</title>
                <link>https://virgool.io/@Dailyjourney/tedx-of2rd0zp9aep</link>
                <description>تداکس اگرچه رویداد ارزشمندیه اما مثل اکثر شروع های ایدئولوژیک خوب در دوران سرمایه داری، حالا بیشتر شبیه به یک بستر بهره برداری شده.گسترش ایده های جدید و گفتن از اون ها بسیار ارزشمند هست اما وقتی چنین تریبون معتبری با چنین عنوان پر مسئولیتی به یک تیم داده میشه به نظرم به حد خیلی خوبی از مسئولیت پذیری در انتخاب سخنران و باقی جزئیات نیاز هست.به عنوان کسی که در تیم تداکس فعالیت کردم به چشم شاهد این بود که از این موقعیت چطور برای استفاده ی شخصی استفاده شد و چه میزان تاسف بار از مسئولیت ناپذیری در انتخاب سخنران بوده و باید بگم شاید تریبون به افرادی داده شد که حقیقتا نباید داده می‌شد.تداکس تهران شاید در ابعاد و شکل بهتری از بقیه تداکس های ایران ظاهر شده، به خصوص در ارائه ی تفکر های خود تد مثل استفاده از کاغذ،لیوان یا بگ های تجزیه پذیر برای توجه به محیط زیست و همچنین ظاهر بسیار معتبر و قابل قبولی رو ارائه داده که اعتبار، ارتباطات و مهارت های رضا غیابی در مدیریت و تیمش در اجرادر  اون غیر قابل انکار هست و بسیار قابل تقدیر.اما چیزی که اخیراً من رو از رفتن به تداکس های داخل ایران به خصوص تداکس تهران بازداشت چیزی بود که من بهش میگم عدم مسئولیت پذیری و سهل انگاری در انتخاب سخنران یا ایده.برای مثال وقتی از حفظ محیط زیست حرف می‌زنیم آیا میتونیم از محمد علی اینانلو دعوت کنیم به عنوان فردی که این ایده رو ارائه بده؟ ( در مورد اینانلو مطالعه کنید)آیا میشه از خانوم گلستان به عنوان کسی که ایده ی نویی داشت برای سخنرانی دعوت کرد؟ درمورد ایشون هرچند داستان تأثیر گذاری شنیدیم آیا Ted مروج داستان های تأثیر گذاره؟ خیر Ted مروج ایده های ارزشمند هست.بارها شاهد اجراهای هنری بودیم که نه از نظر هنری مروج ایده ی جدیدی بودن نه از نظر دیدگاه یا تفکر ارائه دهنده و بیشتر به نظر میومد به قول معروف برای بازار گرمی و ویترین سازی اونجا بودن و.... بهرحال با احترام به تلاش شون من از Tedx ای که رسالتش رو درست انجام نمیده، صرفا چون دارم  تو یه رویداد با ژست کارآفرینی شرکت میکنم و فراتر از اون از Tedx ای که بیشتر درگیر و وابسته به ویترین سازی و soldout شدن باشه، برای ایده گرفتن استفاده نمیکنم و امیدوارم رویداد هامون در تریبون دادن به دیگران، به خصوص وقتی نماینده ی یک تفکر هستند مسئولیت پذیرتر باشند و رویداد رو تبدیل به یک کالا برای فروش نکنن</description>
                <category>Khatere</category>
                <author>Khatere</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jul 2019 08:16:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای رعنا: داستان یک خنده</title>
                <link>https://virgool.io/@Dailyjourney/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%B9%D9%86%D8%A7-icb0doafqgvb</link>
                <description>همیشه دنبال قصه ها بودمشیفته ی حلقه های مرتبط زندگی به همم که بی خبر و دور از چشم ما شکل میگیرن و فقط گاهی اونقدر خوش شانسیم که لذت دونستنش رو داشته باشه.گمونم پیش دانشگاهی بودم و یه سالی میشد تیزهوشان و تجربی رو کنار گذاشته بودم برای رفتن دنبال چیز هایی که دوستشون داشتم.هنرستان میرفتم و لذت درس خوندن به عنوان یه گرافیست رو تجربه میکردم تازگی هم اینستاگرام نصب کرده بودم و چون دنبال موسیقی خوندن بودم همه ی آدم های هنرستان موسیقی از استاد و هنرجو رو دنبال میکردم.یادمه یه روز بارونی بود و بعد از تمرین صفحه هارو بالا پایین میکردم که دیدم یکی از این استاد ها یه عکس از لحظه ای گذاشته که دخترش رتبه کنکورش رو میگیره. دخترش می‌خندید، دانشگاه خوبی قبول شده بود. خندش رو یادم موند و فکر کردم که لابد منم وقتی پام به دانشگاه تهران برسه اینجوری بخندم.رسیدم و خندیدم و دانشجوی موسیقی شدم ولی اونقدر درگیر چالش های دانشگاه شدم که چیزی از اون چند ثانیه و خنده ها به خاطرم نموند و حتی با اینستاگرام خداحافظی کردم.شروع کرده بودم به مقابله با ترس&quot;به حد کافی خوب نبودن&quot; و ایده آل گرایی که نمیذاشت چیز های جدید رو شروع کنم. بعد از هزار جور ماجرا که از سر گذروندم و ترمی که وضعیت دستم باعث شد نتونم ساز بزنم و ترمم رو حذف کنم، برگشتم تهران و تصمیم گرفتم برای مصاحبه ی کلاس زبان جدید ثبت نام کنم.روز کلاس رسید و فامیلی معلمم به نظرم آشنا اومد، یه استاد موسیقی به اون اسم می‌شناختم، برای همین پرسیدم&quot;کلاس آقای.... کجاست؟&quot;یکی کلاس رو نشونم داد و گفت:خانم......!وقتی در کلاس باز شد و اون دختر جوون اومد تو و خندش رو دیدم زمان ایستاد و برگشتم به روزی که تو هنرستان خبر قبولی کنکورش رو میدیدم.یک سال گذشت...يک سال که از پرفشار ترین سال های من بود. حجم کاری سرسام آوری که هر هفته تا سه چهار روز متوالی بیدار نگهم می‌داشت و میانگین خوابی که تو هفته به هشت ساعت نمی‌رسید.استرس بی وقفه ی پروژه های هفتگی و پایان نامه  و چالش های روزمره زندگی و فوت دوستم همه به انگزایتی و حالت های افسردگی که ایجاد میکنه ختم شده بود و تازه کلاس های زبان هم به اون فشردگی  بود.اما من یه معلم بی نظیر داشتم،یه همراه و دوست بی نظیرسه روز در هفته خنده هاش و انرژی همیشگیش رو کنارم داشتم و تلاشی که برای یاد دادن می‌کرد.تلاش و علاقه ی اون به کلاس من رو هم سر شوق می آورد که با وجود همه ی چالش هایی که نفسم رو بریده بود کلاس رو رها نکنم و حتی بتونم نفر اول بشم.همیشه گفتم که آدم ها نه الزاما از معلم های اسم و رسم دار که از اون هایی یاد میگیرن که باور و عشق دارن و به سالی که گذشت نگاه میکنم، به حرف های اطرافیانم گوش می‌کنم که از این میگن که اینکه به همه ی این کارها به بهترین شکل رسیدم باور کردنی نیست ولی فقط من میدونم که اون کلاس های زبانی که گاهی خودم رو کشون کشون بهش رسوندم و گاهی از بی خوابی سرش چشمام رو به زور باز نگه می‌داشتم اون نقطه ی روشنی بود که بهم انرژی میداد و معجزه ی کوچیک من بود، چون باهاش نه تنها وصل دو تا زمان،دو تا حلقه ی مرتبط زندگی به هم رو دونستم، که زندگیش کردم.رعنا همیشه برای من منحصر به فرد میمونه چون مسیری که اومدم بی رعنا طی نمیشد و هیچ معلم دیگه ای پیدا نمیکردم که حتی قبل از اینکه بشناسمش، ببینمش و بدونم کیه، سالها قبل، زندگی نوید اومدنش رو بهم داده باشه. رعنا نه فقط معلم و دوستم که یکی از داستان های زندگی من شد.برای رعنا!پ. ن:چون همیشه حس کردم حفظ حریم خصوصیش براش اهمیت داره حرفی از این ماجرا نزدم تا امروز که کلاس هامون باهم تموم شد و به همون دلیل عکس،اسم فامیلی، اسم زبان و یا هر اطلاعات مرتبط دیگه ای رو ازش نمیگم و نمی‌ذارم.</description>
                <category>Khatere</category>
                <author>Khatere</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jul 2019 01:09:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای امیدواری</title>
                <link>https://virgool.io/@Dailyjourney/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-ne77hab5wfrg</link>
                <description>در شرایط حساس کنونی.... اتفاقا باید امیدوار تر بودباید با انگیزه تر موندباید متمرکز تر کار کردباید کمتر خسته شدباید شادابی رو محکم تر نگه داشتخلاصه که در شرایط حساس کنونی که همه ی این کارا سخت تر میشه و همه از ترس های لنگر انداخته تو آب های ایران میگنباید چشم از ترس ها برداشت و امیدوار موند و بیشتر برای انجام دادن همه کارهایی که سخت تر شدن همت کردچون تنها راه، زندگی کردن و زنده موندنهچون &quot;تا امید هست، زندگی هست&quot; </description>
                <category>Khatere</category>
                <author>Khatere</author>
                <pubDate>Sun, 12 May 2019 11:48:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کارگر روزمزد رویاها</title>
                <link>https://virgool.io/@Dailyjourney/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B2%D8%AF-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A7-p8ilu3ygnshz</link>
                <description>تهران شهر گم شدن هاستاگر بگردی حتما چیزی پیدا میکنی البته! اما نه اون چیزی که گم کردی! تهران برای من از اولین روزی که ساکن موقتش شدم تا حالا که دائما اینجام،از روزی که از گم کردن خودم تو خیابون هایی که بلد نبودم اونقدر میترسیدم که همه ی تهران رو پیاده میرفتم تا امروز که تمام میانبر هاش رو یاد گرفتم، شهر گم کردن بود. حوض خونه ی پدر بزرگم رو حوالی پارک لاله گم کردم، درختای چنار خیابون فرهنگ رو توی  خیابون ولیعصر، شرجی کنار تجن توی خشکی بی حد شهر بی آب گم شد، &quot;خاطره&quot; هم توی خونه ی خودم، جایی که درو بستم به همه دورهمی های خونوادگی و لذت هایی که حالا خاطراتم شدن و فکر کردم برای رسیدن باید تلاش بی وقفه کرد. حالا این روزا با بی صدا ترین شکل دلتنگی مدام زیر لب میگم تو که کارگر روزمزد رویاهات نیستی.. شاید که رها کردن بخشی از رفتن باشهاما اگر واقعا رها شده چطور به یاد میاریم؟قانون سوم نیوتونتوی روزگار بی مرزی چرا علاقه مند تر به مرز ها میشیم؟ چرا به سمت دهکده ی جهانی میریم و بعد دلتنگ کوچه پس کوچه های زادگاه مون میشیم؟شاید زندگی رو توی زندگی کردن از دست دادیم....شاید عشق ما به تجربه ی  روایت شخصی خودمون نگاهمون رو به دوردستی دوخت که براش بجنگیم غافل از اینکه روایت شخصی ای که رویاش رو داشتیم تقلید تجربه هایی بود که تا حالا داشتیمو من میترسممیترسم که بعد از سال ها تلاش و تقلا و دست کشیدن از لحظه ها، برسیم به دوردستی که خواستیمش و ببینیم همونجایی ایستادیم که سالها پیش رها کردیمش و بپرسیم&quot;زندگی ای که در زندگی کردن از دست داده ایم کجاست؟&quot; </description>
                <category>Khatere</category>
                <author>Khatere</author>
                <pubDate>Fri, 10 May 2019 09:59:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچ چیز غیر ممکن نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@Dailyjourney/%D9%87%DB%8C%DA%86-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%BA%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D9%85%DA%A9%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-elravc3hso7a</link>
                <description>حرف زدنش بدون منبع تقریبا غیر ممکن هست. همیشه چند جمله می‌گوید و بعد چشم هایش برق می‌زند، دستش را به معنی یک لحظه صبر کن بالا می آورد و روی پنجه ی پا می‌چرخد به سمت لپ تاپ. بی توجه به همه چیز از بین حجم باور نکردنی خرت و پرت هایی که در دل آن وسیله ی سرد جا داده شاهد حرفش را پیدا می‌کند و می‌ اندازدش روی صفحه ی بزرگ رو به رو، با عجله به سمت چراغ می‌رود و تنها نوری که می ماند نور تصویر است.من اما هنوز خودش را می‌بینم، روشن و واضح. مثل چشم های کم فروغی که جای وسایل را از برند و وقتی برق قطع می‌شود نیازی به نور ندارند،چشم های من هم اورا از برند حتی بدون نورحتی با چشم های بسته میتوانم بگویم که کی می‌خندد، کی خوشحال است، کی فقط خسته است، کی لبخندش از سر بی حوصلگی است و کی خنده‌ی آدم ها چهارده ساله را دارد.میتوانم بگویم کی معذب شده و کی صادق است اما مثل هر باری که پشت میز &quot;هیچ چیز  محال نیست&quot; مینشینیم، حس میکنم فاصله ی بین ما به اندازه ی همین جمله کوتاه، اما به سختی همین چوب از بین نرفتنی است.که همیشه منِ بزرگ شده با انواع آداب دست و پاگیر در مقابل حجم باورنکردنی رفتار های آزادانه ی او بی دست و پا میشوم.بی دست و پا نه از نوع آزاد و رها، از نوع آداب دارش که یعنی لبخند میزنم و سکوت میکنم تا دست پاچگی ام مشخص نباشد. همه رفته اند. پشت ستون ایستاده ام وسایلم را میچینم برای رفتناسمم را می‌گوید و می‌رویم پشت میزمان بنشینیم. ساعت ها میخندیم،حرف می‌زنیم و برمیگردیم به شلوغ ترین خیابان تهران تا بین هزاران آدمی که دست هم را گرفته اند خداحافظی کنیم. حالا که میز نیست انگار میتوانم کمی شبیه او شوم آداب‌دان اما رها و آزاددستم را جلو میبرم، دست می‌دهیم به جای خداحافظی های کلامی و بعد هرکدام به یک سمت می‌رویم.ذهنم لمس دستانش را ثبت کرده... حالا میتوانم چراغ هارا خاموش کنم و مثل چشم های کم فروغ مطمعن باشم که مسیرم را در تاریکی هم پیدا میکنم.</description>
                <category>Khatere</category>
                <author>Khatere</author>
                <pubDate>Wed, 01 May 2019 13:13:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه در این‌جا خانه در آن‌جا</title>
                <link>https://virgool.io/@Dailyjourney/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D9%86%D8%AC%D8%A7-abhufpnlmhi6</link>
                <description>به خانه بر‌می‌گردموارد ساختمان می‌شوم، صدای پیانو می‌آیداز پله‌ها بالا می‌روم و صدای پیانو بلند‌تر می‌شودبه خانه بر‌می‌گردمظرف شیرینی‌های نخودی و مربایی نیمه باز روی میز است برای مهمان‌های احتمالیو پیانو که حالا نواخته نمی‌شودلپ تاپ‌های روی میز و قهوه با شیر، بی شکرگل‌های کنار پنجره و پرده‌‌های کنار رفتهبه خانه برمیگردمساکت است و می‌توانم بین سکوت‌ها صدای نفس کشیدن را بشنوم صدای حرف زدن‌های تک نفره‌ی توی اتاق خواب را وقت گشتن دنبال وسایلو عطر دور رطوبت آشنا بین خشکی غریبه‌ی هوابه خانه برمی‌گردمتوی کوچه یک نفر دنبال پلاک دو می‌گردد.این کوچه پلاک دو ندارد. من پلاک یک به علاوه‌ی یک را بلدم. یک و یک که تنها دو تکه ی جدا هستند، خشک و بی معنی اما باهم معنی می‌شوند، باهم پیدا می‌شوند. به سمتم می‌آید و می‌پرسد شما برای همین خانه هستید؟یک لحظه صبر می‌کنم به شکوفه‌های هلو نگاه می‌کنم. به گل‌های باغچه‌ی کوچک کنار پله‌ها فکر می‌کنم. به شیرینی‌های روی میز و گل‌های کنار پنجره.به بهار، به نو شدن، به روز های جدید و اتفاق های جدید. به خانه نگاه می‌کنم&quot;نه&quot; ی آماده ام را قورت می‌دهم و می‌گویمتقریبا....</description>
                <category>Khatere</category>
                <author>Khatere</author>
                <pubDate>Thu, 28 Mar 2019 20:14:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای ۹۸</title>
                <link>https://virgool.io/@Dailyjourney/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DB%B9%DB%B8-sjdnkaehmcfj</link>
                <description>باید تلاش کرد برای به دست آوردن، برای رسیدن،برای زندگی کردن و زنده بودنباید خواست و تلاش کرد و تلاش کردن شجاعت میخواد و کاری که شجاعت و تلاش توامان بخواد معمولا کار ساده ای نیست.اما آخرین روز های نود و هفت و اولین روز های نود و هشت من با این قصه سپری شد که شجاعت دیگه ای هست که اون قدر حماسی و پر هیاهو نیست اما شاید حتی چالش بیشتری رو به همراه بیاره و اون شجاعت تلاش نکردن هست.تلاش نکردن توی مسیر هایی که هر چقدر هم بخوای که بری و تلاش کنی تلاشت مصداق &quot;بر در پنجه می سایم &quot; هست.شجاعت سکون وقتی سکون به معنی خمودگی نیست که هوشیاری زنده بودنه.شجاعت سکوت وقتی سکوت به معنی بی حرف بودن نیست که فضای شنیده شدنه.باید اونقدر شجاع بود که پذیرفت شجاعت به معنی نترسیدن نیست...</description>
                <category>Khatere</category>
                <author>Khatere</author>
                <pubDate>Sat, 23 Mar 2019 12:04:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به هانیه</title>
                <link>https://virgool.io/@Dailyjourney/%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87-looyn5521xxn</link>
                <description>هانیهوقتی این هارو مینویسم نشستم رو اولین صندلی از هفتمین  ردیف سمت چپ سالنی که تو توش اجرا میکنی. نگاه میکنم که چقدر پیشرفت کردی و چطور وقتی زمین میخوری بلند میشیفکر میکنم اول و اخرش این چیزیه که از موسیقی یاد میگیریمکه چه خوب و چه بد بالاخره باید تا آخر قطعه تو بزنینمیشه اگر بخش اول خوب بود با خوشحالی و رضایت از خوب بودن اون یه قدم پیش بری و بقیه شو خراب کنیو نمیشه اگر خراب کردی بذاری اون اشتباه تورو تعریف کنههیچ کدوم ما موزیسین های بی اشکالی نیستیم، فرق ما با بقیه اینه که جسارتش رو داریم که بریم دنبال این رویا حتی اگر بهش نرسیمکه هر ترم جلوی بهترین ها، جلوی دوستامون و خیلی های دیگه ساز بزنیم حتی اگر باعث شرمندگیمون بشهفرق ما اینه که لحظه ها و روزهامون رو، همه ی وقت  هایی که میتونیم کار اسون تر و مطمعن تری کنیم وقف اون چیزی میکنیم که رسیدن بهش خیلی دور تر و ناممکن ترهفرق ما اینه با هر قطعه می‌بینیم که چطور چیزی که اول سخت و ناممکن هست با تلاش کردن ممکن میشهولی این به این معنی نیست که ما زمین نمیخوریم، نا امید نمیشیم، گریه نمی‌کنیم و به خودمون شک نمی‌کنیمبا موزیسین ها فقط بیشتر از بقیه تمرین میکنیم نشدنی هارو ممکن کنیم، زمین بخوریم، بلند شیم و قطعه مون رو تموم کنیم.ما فقط زیر اضطراب و چالش های کشنده ی موسیقی یاد میگریم که خودمون رو با همه ی لحظه های بالا و پایینمون بپذیریم. نگاه میکنم که چطور با باخ زمین خوردی، بلند شدی و خودت رو گم نکردی که چطور با prelude شروع کردی و حتی اگر وسط sarabande زدی و شدی، آخرش با gique دوباره درخشیدی.میدونم که بعد از این اجرا خوشحال نخواهی بود، که فکر میکنی برای این کار نیستیولی یه روزی یه آدم عاقل بهم گفت اگر حس میکنی دیگه نمیتونی راه بری همون وقت راه برواگر حال ساز زدن نداری همون وقت ساز بزنتوام بلند شو دوباره و خوشحال باش که این اجرا بهت نشون داد از فردا باید روی چی کار کنیبلند شو و بدون که ترس های تو، غم های تو، اضطراب های تو و نا امیدی های تورو همه ی ما میگذرونیم فقط ما همه یاد گرفتیم اجرا کننده باشیمبرای همین خوب میتونیم پشت لبخند ها پنهانش کنیم.برای باخت و برد های کوچیک غمگین و خوشحال نشوبرای موفقیت های بزرگ گام بردار و بپذیر که تو مسیرش باید گاهی بازنده بود.امشب خوب بخواب و فردا ساعت هشت دوباره تو اتاق تمرین باش اما این بار دیگه هانیه همیشگی نیستی! هانیه ای هستی که شکست بهش یه فرصت برای بهتر شدن داده..</description>
                <category>Khatere</category>
                <author>Khatere</author>
                <pubDate>Tue, 25 Dec 2018 22:38:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای اونچه هرگز نبوده و نخواهد بود</title>
                <link>https://virgool.io/@Dailyjourney/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%86%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%B2-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%87-%D9%88-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D8%A8%D9%88%D8%AF-kmyt5vcruq7h</link>
                <description>نشستم اینجاهمینجا روی سنگ سرد توی سالنی که نور های گرم زرد دیوار هاش رو روشن کرده. موسیقی و این آدم ها یادم میندازن که صبح می‌نوشتم اگر  دو چیز بخوان باهم تلفیق شن علاوه بر همه ی عناصری که میتونن این پروسه رو تشدید کنن، نیاز به یک میل و انگیزه ی مشترک برای این تلفیق دارندوباره به این سنگ ها نگاه میکنم، به صندلی ها، شنونده هایی که از پشت میبینمشون و از شکل نشستنشون میشه گفت هیچ دو نفرشون با یک دلیل یکسان اینجا نیستننشستم این سمت  و اون هم یک سمت دیگه نشستهبینمون شاید چندتا صندلی و چند تا آدم و چند تا نت و ساز بیشتر فاصله نیست اما همونقدر که من تو این زمین سنگی که روش نشستم حل نمیشم، ما هم با تمام مشترکاتی که به هم وصلمون میکنه، همیشه غریبه می مونیم.بذار همین جا، کنار همه ی این مشترکات یه خط پایان بکشم برای قصه ای که دیگه ادامه نخواهد داشت.برای همه ی اون چه هرگز نبوده و هرگز نخواهد بود... </description>
                <category>Khatere</category>
                <author>Khatere</author>
                <pubDate>Sun, 23 Dec 2018 18:56:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پنجره</title>
                <link>https://virgool.io/@Dailyjourney/%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-ynguq93ffn43</link>
                <description>چند دقیقه پیش فرار کردم از یک روز پر از لبخند های زورکی، از خودم، از آدم های غریبه ی اطرافمهر بار بی اختیار پاهام میکشوندم پشت یه پنجره با کلی نور و اونقدر شلوغ و غریبه که فرق غریبه و آشنا رو متوجه نشی. هوا سرده،  اینقدر به چراغا و آدمای پشت پنجره نگاه میکنم که نورا کش میان و محو میشن و پرت میکنتم به روز هایی که اونقدر حالا دور شدن که حسابش از دستم در رفته.به خیابونای بارونی و سرد و شرجی شمال، ساعت نه و نیم _ ده شب.به دختر هراسون و خیسی که راهش رو دور کرده بود که برسه به پنجره، که تو اون شبای بارونی و تاریک نمی‌دونست چطور باید برسه تا خونه اما بازم برای دیدن پنجره و نوراش راهش رو دور می‌کرد. میبرتم به  اون خیابونی که هیچ وقت جرات نکرد ازش رد شهخوب که نگاه میکنم میبینم این نورا همون نوراناین پنجره همون پنجرساین خیابون همون خیابونهاین دختر هم همون دختره که تا امروز کشیده شدهبه پنجره نگاه میکنم، به آدمای پشت پنجره، قصه هاشون رو انگار میشنومانگار قصه هاشون میشمبا خودم فکر میکنم که هیچ وقت قصه ی خودم رو داشتم؟یا همیشه تو یه پنجره تعریف شدم؟</description>
                <category>Khatere</category>
                <author>Khatere</author>
                <pubDate>Wed, 12 Dec 2018 23:43:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>R. I. P</title>
                <link>https://virgool.io/@Dailyjourney/r-i-p-dfqcciae1rsu</link>
                <description>همیشه از خودم میپرسم چطور میشه با نبودن های مهم کنار اومد؟ با از دست دادن؟ چطور میتونیم با چیزهایی که از دست دادیم چون ترسیدیم کنار بیایم؟جوابش رو نمی‌دونمبه یه راهروی سرد و خالی نگاه میکنم که توش نه میشه ترسید و نه میشه غمگین بودفقط نمیدونی انگار.. خداحافظی و کنار اومدن با جاهای خالی ای که دیگه پر نمیشه، دست کم نه اون طور که قبلا پر میشد.به این جای خالی نگاه میکنم که چجوری سالها کش اومده اما هرگز مثل این روزها خالی نشده.. خالی ای که دیگه پر نمیشه..زمان به عقب برمیگرده و میبینم تنها چیزی که عوض نشده منم که ایستادم پشت یه پنجره ی بزرگ، منتظر، اما انتظاری که هیچ وقت تموم نمیشه</description>
                <category>Khatere</category>
                <author>Khatere</author>
                <pubDate>Mon, 10 Dec 2018 20:16:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدا</title>
                <link>https://virgool.io/@Dailyjourney/%D8%B5%D8%AF%D8%A7-bolh2at4oseg</link>
                <description>درکم از همه چیز  با صدا تعریف میشه. خونه ی بچگی هام دور تا دور پنجره بود و دورش درخت تبریزیعصر ها با افسانه صدای قطار رو گوش  کردن بودزمستون ها صدای بخاریتابستون ها صدای جیرجیرک ها که ساکت نمیشدنو تمام سال صدای باروناگر صدای جیرجیرک ها نبود، هوا گرم نبود. اگر صدای بارون نبود، هوا سرد نبود. اگر صدای باد تو تبریزی ها نبود، بهار نمی اومد. با بابا میرفتیم پیاده روی تو خیابون پشتی و اون وقت صدای رودخونه بودصبح ها صدای اتوبوس بود و رادیو ساعت هفت صبحمدرسه صدای گچ بود و بلندگوی کابوسی که هر هفته سیمش رو میبریدم. بابا صدای کاغذ، خودکار روی کاغذ و کاربن بود و مامان هیاهوی اجرا و سالن هابچگی خودم کتاب خوندن بزرگتر ها بود. ساعت ها نگاه میکردم که چطور بی صدا و بی تکون دادن دهن کتاب میخونن و برام قابل فهم نبود که چطور میشه بی صدا چیزی خوند مدام فکر میکردم که پس صدا کجا میره؟ با سواد شدن برام فهمیدن این بود که صدا میتونه باشه اما نباشه که میشه صدا رو تو ذهن شنید، میشه تقلیدش کرد توی یاد، اما تولیدش نکرد. بزرگ شدم و باغ های اطراف خونه مون ساختمون شدنصدا ها زیاد شده بودن و ما کلافه شدیمخونه رو عوض کردیمزندگی من هم عوض شد. خونه جدید پنجره های جدید! پنجره های دوجداره!! دیگه هیچ چیز مثل قبل نبود. بارون بارون نبود، تابستون تابستون نبود.. گوش دردم از همون روزا ‌شروع شد، انگار قلبش شکسته باشه.. با پنجره دوجداره قهر کردم اما گوشم راضی نمیشد. پتوی گرم خریدم زمستون پنجره رو نمیبستم اما تبریزی هامون اینجا نبودن، رودخونه دورتر بود، قطار دور تر بود، خونه بزرگ تر بود بابا اتاق کار جدا داشت،اتاق مطالعه ی جدا و حتی مامان تو آموزشگاه سالن تمرین داشت و دیگه صداهای خونه صداهای قبلی نبود....هنوزم هر وقت خسته یا ناراحتم گوش درد میگیرم و همه ی صداها گم میشن، محو میشن، غریبه میشنخودم هم حرفی نمیزنم. ساکت میمونم و به شنیدن صدا های تو سرم قناعت میکنم به شنیدن تقلید های از قبل ضبط شده ی ذهن. </description>
                <category>Khatere</category>
                <author>Khatere</author>
                <pubDate>Mon, 12 Nov 2018 14:49:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>... مثل خودم</title>
                <link>https://virgool.io/@Dailyjourney/%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-etcgmevvcosp</link>
                <description>وقت های  زیادی به زندگیِ تو فکر می کنمپر از رنگ های شفاف و نوپر از عکس و تصویر های فانتزیصفحه ی اینستاگرام و جمع های کوچک و بزرگ پر مخاطببه دست های نرم و موهای مرتبتبه لباس های همیشه زیبا و رنگ به رنگو ناخن های لاک زده ای که لاک هایش لب پر نشدهبه اینکه وقتی حرف موسیقی می‌شود کیهان کلهر پخش می کنی، همیشه نرم و آشنا. به اینکه وقتی حرف کتاب می‌شود بوبن و اناگاولدا باز می کنی، عاشقانه و ظریف. به اینکه با معیار های زنانه ی جامعه چقدر نزدیکی.. اگر دروغ ننویسم برای دقایقی فکر میکنم شبیه تو بودن چطور است، فکر می‌کنم شاید دوباره اینستاگرام را باز کنملباس های مختلف بخرم و لاک های جور وا جور بزنم. که ویگوتسکی و مریام را ببندم و بوبن بخوانم. که آقا حسینقلی و باخ را خاموش کنم کلهر بشنوم. که شافل موزیک پلیر ام به جای نوا مرکب خوانی و هارپسیکورد چرا نمی‌رود روی ماکان بند؟فکر میکنم چرا دوباره عکاسی را شروع نکنم؟چرا برنگردم کنار خانواده ام زندگی نکنم؟ چرا موهایم را بلند نکنم و هر روز نبافم؟اما بعد بلند میشوم برای هفت ساعت دیگر ساز تمرین میکنمبعد سریع ناهار میپزم، ظرف هارا می شورم چند ساعت دیگر درس می‌خوانملباس هارا می شورم و جارو می کشم بعدچند ساعت دیگر کتاب میخوانم و مقاله ام را می نویسمکلاس دارم.. اولین لباسی را که دستم می‌آید می پوشم تا چند دقیقه بیشتر تمرین کنم قبل از رفتن. میخواهم با اسنپ بروم اما پولش را می‌گذارم کنار برای اینکه یک کلاس بروم یا یک کتاب بخرم. بر می گردم.. دوش گرفتنم بیشتر از ده دقیقه زمان برده فکر می‌کنم موهایم را کوتاه تر کنم که از پنج دقیقه بیشتر نشود.شب می شود، اگر نخوابم فردا جانی ندارم قبل از خواب خودم را در آینه نگاه می‌کنم هیچ وقت زن متناسب با معیاری نبوده امبرای دختر مادرم بودن قیافه ی معمولی ای دارمبرای خواهر خواهرم بودن بدلباسمبرای دختر پدرم بودن زیاد رکمبرای دوست دختر بودن خیلی پربرنامه امبرای دوست بودن زیادی با اراده امبرای هنرمند بودن خیلی منطقی امبرای منطقی بودن بیش از حد هنری امتنها چیزی که بیشتر از بقیه نزدیک معیار هایش بودم رویایم بوداز کودکی هر شب قبل خواب رویایم بزرگ شدن بودآدم حسابی شدنتغییر ایجاد کردن و کسی بودنگذشتن از مرز هایی که دیگرانی نزدیکش هم نمی‌روند. انجام دادن غیر ممکن ها.. دراز میکشم روی تختاسمت را سرچ میکنم، اینستاگرامت را نگاه میکنمفالور هایت از روح لطیف و هنرمندی ات می‌گویند با قلب و بوسرنگ ها، لاک ها، لباس های جورواجور، کلهر، بوبن، دوربین عکاسی، ژست دختر آرام و کم حرف و شاعرانه ی تو با موی بافته شدهبرای تو خوب و قشنگ است، برای من اما کافی نیست. من نمی‌توانم به این ها قانع شومنمیتوانم پشت قاب های خوش رنگ و لعاب آدمی از خودم بسازم که نیستم. نمی‌توانم به خوب ها و کافی ها راضی شوم و برای بهترین ها نجنگم و اگر جلویم را گرفتند فریاد نزنم. من نمی‌توانم و نمیخواهم شاعرانه و رویایی باشم ترجیح می‌دهم واقعیت را تلخ یا شیرین بی پوشش استعاره انتخاب کنم.. اینستاگرامت را می‌بندم. حداقل برای یک روز دیگر هم میخواهم مثل خودم زندگی کنم. </description>
                <category>Khatere</category>
                <author>Khatere</author>
                <pubDate>Sun, 23 Sep 2018 17:44:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لعنت بر ایده آل گرایی</title>
                <link>https://virgool.io/@Dailyjourney/%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA-%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A2%D9%84-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-u6omn9lkkzuf</link>
                <description>فکر می کنم ضروری باشه که یک کتاب با اسم &quot;چطور ایده آل گرایی شما را متوقف میکند&quot; بنویسم.نه تنها در نوازندگی، دانشجویی و زندگی که حتی این جا هزار تا چیز نوشتم و بعد با فکر&quot; نه اون طور که باید نیست &quot; یا &quot;چرا کسی باید وقت بذاره این و بخونه؟&quot; پاک کردم، تو گویی من الیزابت گیلبرت باشم که نیویورک تایمز و منتقدین و مردم سراسر دنیا چشم انتظار نوشته ی بعدی من هستند.حتی تو نوازندگی من مدت های طولانی برای هیچ بنی بشری ساز نمیزدم و در جواب میگفتم ساز من شنیدن نداره و تو ذهنم این بود که &quot;یا باید کلهر و شجریان باشی که اجرا کنی یا بهتره اجرا نکنی.&quot;در صورتی که اشتباهات و نقد ها و تجربه ها بزرگترین و بهترین معلم های ما هستن بنابراین واقعا اون چه که ایده آل گرایی از آدمیزاد میگیره فراتر از آرامش خاطر و بی استرس بودن که در واقع فرصت یادگیری و رشد هست و برای همین معتقدم ایده آل گرایی شاید نتایج موقتی به ظاهر مثبتی داشته باشه اما در طولانی مدت بسیار مخرب هست و جدا از اون آیا گرفتن بهترین نتیجه ای که متصور میشیم همیشه ضروری و تنها هدف هست ؟  یا همون طور که دیانا نید تو سخنرانی فوق العاده اش گفته&quot;همون طور که من ثابت کردم شما ممکنه هرگز به مقصد نرسید اما  فکر کنید که راه  چطور میتونه شخصیت شما رو تبدیل به یک شخصیت فوق العاده بکنه&quot; مسیر و نرسیدن هم بخشی از ابزار مورد نیاز ما و نتیجه ای که میگیریم هستن؟!در دنیای ساز شروع کردم به بله گفتن به تمامی دعوت های&quot;میشه یکم ساز بزنی؟&quot; و از هر فرصت اجرایی استفاده کردم و در مورد نوشتن... در این لحظه خودم رو مجاب میکنم که این نوشته رو منتشر کنم در راستای غلبه بر ایده آل گرایی و پاک نکردن هزار و یکمین نوشته...</description>
                <category>Khatere</category>
                <author>Khatere</author>
                <pubDate>Sat, 10 Feb 2018 00:03:22 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>