<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های در نوسان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@DarNavasaan</link>
        <description>از هر چه دچارش باشم می‌نویسم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 14:10:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/72697/avatar/xP3GcA.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>در نوسان</title>
            <link>https://virgool.io/@DarNavasaan</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ملال</title>
                <link>https://virgool.io/@DarNavasaan/%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%84-qjsccr9hvmzd</link>
                <description>از ظهر با تپش قلبی ناگهانی این ملال و کلافگی شروع شد و هر چه می‌گذرد بدتر و بدتر می‌شود. راه‌حلی معقول بیرون رفتن از خانه است و در خانه نماندن و کار نکردن، اما کاش به همین راحتی بود تصمیم گرفتن و بیرون زدن. کجا از این ملال رها خواهم شد؟</description>
                <category>در نوسان</category>
                <author>در نوسان</author>
                <pubDate>Sat, 08 Jan 2022 18:19:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کیک سیب</title>
                <link>https://virgool.io/@DarNavasaan/%DA%A9%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%DB%8C%D8%A8-xxhrdxexhcj0</link>
                <description>یکی از جنبه‌هایی که در شخصیتم دوست دارم این است که ناگهان فکری به سرم می‌زند که کاری (عموماً هنری یا دستی) انجام بدهم و دیگر رهایش نمی‌کنم تا به سرانجام برسد. من همیشه از پختن کیک می‌ترسیدم، تا اینکه چند سال پیش دستوری برای پخت کیک اسفنجی معمولی یاد گرفتم که به‌غایت ساده بود و همه چیزش با قاشق اندازه می‌شد، بدون همزن و ادا و اصول: دقیقاً روش مناسب ذهن من. دوست دارم چیزی کلی بلد باشم و با ابتکار عمل مدام تغییرش بدهم. از وقتی آن دستور را یاد گرفته‌ام به هزار شکل آن را درست کرده‌ام: شکلاتی، با ماسالا، با ارده، با شیره، با ارده و شیره، بدون تخم‌مرغ، بدون بکینگ پودر و... .چند روز پیش به سرم زد تبدیلش کنم به کیک سیب و نتیجه واقعاً راضی‌کننده بود. دستورش از این قرار است: 4 ق غ آرد 4 ق غ شکر5 ق غ روغن مایع (من روغن کنجد ریختم)5 قاشق غ آب یا شیریک قاشق مرباخوری بکینگ‌پودریک تخم‌مرغیک ریزه وانیلتا اینجایش می‌شود همان کیک اسفنجی راحت و همه چیزش را ترکیب می‌کنی و می‌گذاری توی فر یا قابلمۀ روی شعله‌پخش‌کن یا توی پلوپز و تمام.برای کیک سیبم، من همۀ اینها را سه برابر کردم، دو تا سیب پوست گرفتم و رنده کردم، مقداری دارچین و زعفران و گلاب اضافه کردم، سه چهار تا هم گردو خرد کردم و زدم لایش و پختم. به جای شکر هم شیرۀ انگور زدم، نمی‌توانم بگویم چقدر چون مایه را چشیدم و وقتی به نظرم شیرینی‌اش خوب بود شد دیگر شیره اضافه نکردم، شاید پنج، شش قاشق کفایت کند. بستگی دارد چقدر شیرین دوست دارید. کیک من خیلی کم‌شیرین شد.</description>
                <category>در نوسان</category>
                <author>در نوسان</author>
                <pubDate>Fri, 31 Dec 2021 13:55:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از حال‌ها 1</title>
                <link>https://virgool.io/@DarNavasaan/%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7-1-v7hkhdr6owrh</link>
                <description>من هنوز نمی‌دانم علایم دوقطبی نوع دوم دقیقا چیست، روان‌درمانگرم هم گفته که در گوگل دنبالش نگرد و هیچ مرجعی نخوان، چون ممکن است گمراه شوی یا علایم اشتباه ببینی. ولی گاه دلم می‌خواهد جایی از حال درونی‌ام بنویسم، جایی که ثبت شود یا شاید برای اینکه درون ذهنم خلوت شود و بتوانم به فکری و کاری دیگر بپردازم. بعضی روزها، به‌خصوص بعد از بیداری، انگار یک آدم دیگرم، گاه انگار  با حال خوب و پرحرفی و هیجان و اجتماعی بودنم کیلومترها فاصله دارم، خاطراتشان هست، می‌دانم مثلا دیروز یا حتی چند ساعت قبل این کارها را کرده‌ام اما الان آن‌قدر با آن حال بیگانه‌ام که انگار کسی دیگر بوده، کسی که اصلا نمی‌فهمم دنیا را چه شکلی دیده که این‌طور بوده. گاهی هم برعکس ـ البته این موارد کمترند ـ آن‌قدر سرخوش و خوبم که نمی‌فهمم چطوری آن‌همه بی‌حوصله و کرخت و غمگین بوده‌ام و بغض داشته‌ام. ناگهان انگیزه پیدا می‌کنم کاری را که ماه‌ها پشت گوش انداخته‌ام انجام دهم، دیگر به نظرم سخت و سنگین نیست، حتی کیف می‌کنم بروم کار اداری بکنم و با کارمندها سروکله بزنم، حوصلۀ آدم‌ها را دارم.گاه فاصلۀ این دو حال کمتر از یک ساعت است و گاه چند هفته. از اواسط فروردین امسال حالم بیشتر بد است، چند اتفاق تلخ هم بدترش کرده. کاری ندارم... چند بار هم داروها تغییراتی کرده‌اند و اثر خیلی پایداری نداشته‌اند.  دیگران می‌گویند زیاد کار کن که فراموش کنی حالت خوش نیست، کسانی می‌گویند ما هم به اندازۀ تو مشغله داریم ولی چرا تو کمتر کار می‌کنی؟ پریروز کسی گفت آن موقع که تو مادربزرگت را از دست دادی و مدت‌ها نتوانستی درست کار کنی من پدرم را از دست دادم و میزان کارم تغییری نکرد. این حرف‌ها مرا سرشار از حس ناتوانی می‌کند،‌ چون من وقتی حالم بد است آن‌قدر بد است که حتی مقاومت و سعی کردن برای فراموش کردن هم سخت می‌شود. از اساس بیدار شدن یا بیدار ماندن برایم سخت می‌شود.دیروز دوستانم می‌گفتند تو با وضعیت روانی‌ای که تازگی می‌دانیم دلیلش چه بوده بسیار قابل ستایشی که این‌قدر پیشرفت کرده‌ای و کلی تعریف کردند از توانایی‌ام. حرفشان را می‌پذیرم ولی بخشی هست که کسی نمی‌بیند. زیر این پوستۀ توانا بودن و موفق شدن آدمی است خسته. چند سال است که روزی هزار بار در ذهنم تکرار می‌شود «خسته شدم، خسته‌ام». واقعا خسته‌ام، برای هر چیزی، با وجود ترکیب ADHD و ADD و دوقطبی و نبرد با خانواده و جامعه بر سر اینکه تنبلم یا کُندم یا پشت‌گوش می‌اندازم یا بدقولم یا بی‌دقتم و... ، هزار برابر بیش از دیگران جان کنده‌ام و گاهی فکر می‌کنم سینه‌ام سنگین می‌شود، نفسم درنمی‌آید و دیگر توانی ندارم باز هم مبارزه کنم و جلو بروم. پیشرفت کردن و زندگی‌ای را دوست دارم که درونش شاخص باشم و هم‌ردۀ دوستانم، شاید این هم اشتباه است.  دست‌کم می‌دانم توان ذهنی‌اش را دارم به خیلی بهتر از اینها برسم، همۀ متخصصانی که با من کار کرده‌اند می‌‌گویند توان ذهنی‌ام خیلی زیاد است و تا اینجا را هم با تکیه بر آن توانسته‌ام، وگرنه امکان نداشت. ولی فرسوده و خسته‌ام، از دور باطلی خسته‌ام که حالا چند روزی است گفته‌اند دوقطبی است و پیش‌تر فکر می‌کردم افسردگی‌ام است و بالا و پایین طبیعی زندگی. نمی‌دانم از چه زمانی دوقطبی فعال شده، اولین چیزهایی که از این وضع یادم می‌آید مال دورۀ راهنمایی است، خشم‌هایی که در خودم فرومی‌بردم، آدم‌های خیالی‌ای که گاه حرفمان می‌شد و گاه با هم شاد بودیم، گریه‌هایی که گاه وسط کلاس می‌زدم بیرون و گوشۀ حیاط مدرسه می‌کردم و همین‌طور آمده تا حالا. گاهی با فواصل بیشتر گاه کمتر، گاه شدیدتر گاه ضعیف‌تر، گاه دست زدن به خودکشی، گاه لذت بردن از سبزی یک برگ، گاه حوصله داشتن و اجتماعی بودن، گاه خزیدن به اعماق خود، طوری که حتی خودم هم دستم به خودم نرسد.یکی از دلایلی که در فضاهای گوناگون زیاد فعالیت نمی‌کنم همین است. نمی‌دانستم اسمش چیست اما همیشه معذبم از اینکه آدم‌ها مدام انتظار دارند یک نفر را ببینند. من دو سه نفرم، الان پرشورم و همکاری می‌کنم و می‌گویم و می‌نویسم، احتمال زیادی دارد بار بعد که می‌بینی‌ام حال میانه‌ای داشته باشم یا اصلا دیگر آن آدم نباشم. امروز اهل معاشرتم و پیشنهاد می‌دهم چند روز بعد معاشرت کنیم، روزش که فرا می‌رسداز معاشرت حالم به‌هم می‌خورد. یک روز برون‌گرا، یک روز درون‌گرا؛ یک روز اهل جمع، یک روز عاشق تنهایی؛ یک روز فعال و باپشتکار و انگیزه، یک روز متنفر از زمین و زمان... . همیشه زیاد نقش بازی کرده‌ام که به یک شکل دیده شوم، آدمی که نه زیاد شوخ و شنگ است نه چندان عبوس، آدمی ساکت و حتی جامعه‌گریز. ولی دلیلش همین بوده که نمی‌خواسته‌ام دیگران انتظار آدم دفعۀ قبل را داشته باشند. همیشه پشت یک نقاب پنهان بشوی خیلی راحت‌تر است.  همین هم هست که بارها و بارها وبلاگ ساخته‌ام یا در شبکه‌های اجتماعی شروع کرده‌ام به فعالیت و بعد از چند روز دیده‌ام انگار من دیگر آن آدمی نیستم که آن صفحه را اداره می‌کرده و انگار آنجا مال من نیست.تغییر شرایط اجباری، بیرون زدن از خانه، قرار گرفتن در جمع، قرار گرفتن در شرایطی که وادار به کار شوم ممکن است اندکی بهترم بکند یا نکند اما لطفا در نظر بگیرید که دست‌کم، تا آنجا که خودم می‌دانم، وقتی حالم خیلی بد است، تکیه کردن بر توانایی خودم و دست به زانو زدن و بلند شدن سخت‌ترین کار دنیاست، چون درونم خودی وجود ندارد که تکیه‌گاه شود. ملغمه‌ای است از خاطرات و افکار بد و کسالت و خشم و غم که مثل توده‌ای چرکین گوشه‌ای افتاده و هر جه بروم دستش بزنم عفونتش بیشتر می‌ریزد بیرون و بیشتر سر تا پایم را می‌گیرد.چند وقتی یک ساعتی ورزش کردن حالم را بهتر می‌کرد، اما حالا انگار اثر آن هم کم شده. چند روز است فکر می‌کنم اینجای شعر سایه بیان حال من است: «دیگر شراب هم، جز تا کنار بستر خوابم، نمی‌برد».</description>
                <category>در نوسان</category>
                <author>در نوسان</author>
                <pubDate>Sat, 25 Dec 2021 14:21:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>‌</title>
                <link>https://virgool.io/@DarNavasaan/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-buo6riaxegt5</link>
                <description>دندانپزشکی هستم و قبل از من یک نفر با استیصال آمده که دندانم درد دارد، یکی دیگر را کشیده‌ام، چند بسته مسکن خورده‌ام، اما درد دارم. مستأصل است. دکتر نشاندش روی صندلی و دید دندانش را. من فکر می‌کنم بخشی از درمانش همین است که به او گفت، دخترم، بنشین. بخشی از درمان این است که به سؤال‌هایش با خوش‌اخلاقی جواب داد.فکر می‌کنم که من هم سؤال دارم و چقدر برایم جواب سؤالم مهم است، گذشته از اینکه قرار است دندانم پر شود.پرسش من از این است که فکم را زیاد منقبض می‌کنم و دندان‌هایم را به‌هم فشار می‌دهم و همین باعث اسپاسم و سردرد شده و بیچاره‌ام کرده. می‌ترسم دندان‌هایم هم آسیب جدی دیده باشد و همین ترس مضطرب‌ترم می‌کند و در دور باطل می‌افتم.کاش پزشک‌ها بدانند که نیاز ما به آنها بیش از داروست. ما در مستأصل‌ترین حال‌ها پیششان می‌رویم، حالی که درد بیچاره‌مان کرده، ترسیده‌ایم، پر از سؤالیم دربارهٔ جزئیات بدنمان که نمی‌شناسیمشان و می‌ترسیم، خیلی می‌ترسیم. نیاز داریم بهمان بگویند مشکل چیست، مهربان باشند و دلداری‌مان بدهند. بخشی از درمان این است. وگرنه می‌دانیم تخصص دارند و قرار است دارو بدهند و معالجه‌مان کنند اما به ایمان و اعتماد بیشتر نیاز داریم، به همدردی محتاج‌تریم.</description>
                <category>در نوسان</category>
                <author>در نوسان</author>
                <pubDate>Tue, 15 Jun 2021 14:29:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تسلیم نمی‌شوم...</title>
                <link>https://virgool.io/@DarNavasaan/%D8%AA%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D9%85-kfcfzdoi1uv7</link>
                <description>اگر بگویند یک ویژگی از خودت بگو که تو را تعریف می‌کند شاید بگویم تسلیم نشدن. همیشه دنیا برای من این‌طوری است که ناراضی‌ام، می‌دوم و می‌دوم تا راضی شوم و بعد بروم سراغ موضوع بعدی. چندین شغل عوض کرده‌ام، چندین درمانگر، چندین روش زندگی و هر روز امیدم این است که فردا فلان چیز بهتر خواهد شد/ بهترش خواهم کرد. هیچ‌وقت فکر نکرده‌ام خب، من این کتاب را نمی‌فهمم پس بگذارمش کنار، من نمی‌توانم منظم درس بخوانم پس نخوانم، نمی‌توانم خوب کار کنم پس به درد این کار نمی‌خورم.همیشه باوری در اعماق وجودم هست که هر کاری دیگران توانسته‌اند و من هم دوستش دارم می‌توانم بکنم. البته مواردی هم بوده که خیلی بی‌سروصدا به روی خودم نیاورده‌ام و نتوانسته‌ام یا اصلا آن‌قدر به نظرم بزرگ بوده‌اند که هنوز سراغشان نرفته‌ام ولی الگوی همیشگی این بوده که آن‌قدر به در و دیوار زده‌ام و زخم برداشته‌ام تا توانسته‌ام و از پسش برآمده‌ام، آن‌قدر که به زندگی تحت فشار و شکنجه انگار عادت دارم وحالا که در تلاشم آرام‌تر باشم و خودم را بهتر بشناسم غافل که می‌شوم می‌بینم برگشته‌ام به روش دردناک قبلی.</description>
                <category>در نوسان</category>
                <author>در نوسان</author>
                <pubDate>Tue, 09 Feb 2021 13:14:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینترنت با مغز ما چه می‌کند ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@DarNavasaan/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%BA%D8%B2-%D9%85%D8%A7-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-%DB%B1-z3kyhmzk92f3</link>
                <description>مدتی عامدانه از فضای مجازی دور شده‌ام، اینستاگرام را پاک کرده‌ام، تلگرام را سر نمی‌زنم و حوصله ام که سر برود توی طاقچه و فیدیبو می‌گردم یا می‌روم عکس می‌بینم.غیر از اینکه زمان برایم کش آمده و کارهایم بهتر پیش می‌رود و روابطم با آدمیزادها بیشتر شده، از جریان اخبار هم دور شده‌ام. خبرهای مهم را می‌شنوم و روزانه خودم انتخاب می‌کنم که بخوانم. از جایی قرار را بر این گذاشته‌ام که دنیا تیره و تار است و هر روز هم بدتر می‌شود. بارها آزموده‌ام و می‌دانم دیگر که از من مبارز درنمی‌آید، از من تحلیل‌گر سیاسی هم درنمی‌آید. دیگر می‌دانم جریان رسانه و بازی‌هایش مدام می‌تواند به فکر و عملم شکل دهد و برای فهم ساختارش و مبارزه با فریب‌هایش باید تمام زندگی‌ام را وقف کنم.نه از خانواده‌ای هستم که روابط خاص داشته باشد و اطلاعات خاصی به دست بیاورم نه در گروه‌هایی عضوم نه هیچ.کاری که از من برمی‌آید این است که خودم آدم خوبی باشم، بکوشم انسانی زندگی کنم، روابط خوبی شکل دهم و در دوروزهٔ دنیایم به‌قدری که می‌توانم و تخصص دارم خوب کار کنم و دلی هم نیازارم.امروز بعد از مدت‌ها سری به اینستاگرام زدم و دیشب به گروه‌های تلگرامی شلوغ و دیدم چقدر فضا پرالتهاب و اضطراب است، چقدر بمباران خبری هست و قضاوت و عزا و شادی، درهم و برهم.راستش خوشحال شدم که ذهنم فضا را پس زد و آمدم بیرون و از پنجره بیرون را نگاه کردم و از آفتاب زمستانی لذت بردم و از آرامشی که با کمک خودم و درمانگر و دارو دارم رشدش می‌دهم.</description>
                <category>در نوسان</category>
                <author>در نوسان</author>
                <pubDate>Thu, 04 Feb 2021 10:34:42 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>