<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ⇝saghaɹ</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Dark.Thing713</link>
        <description>Afraid of sun,in love with moon</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:56:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/521133/avatar/lOuYAD.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>⇝saghaɹ</title>
            <link>https://virgool.io/@Dark.Thing713</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سلام دوباره خیلی وقت گذشته نه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Dark.Thing713/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D9%88%D9%82%D8%AA-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%86%D9%87-tdltcwsmd4rl</link>
                <description>خب خب سلام ساغر هستم نمیدونم چند نفرتون از چهارسال پیش اینجایید نمیدونم کسی نویسنده دمده رو یادش میاد یا نه ولی من دوباره اینجام تصمیم داشتم اکانتمو حذف کنم ولی با دیدن نوشته ها کامنتا و احساساتی که لا به لای این پیکسلا قایم شدن نتونستم پس من باز مینویسم و مینویسم تا روزی که جهان نابود یا حداقل گوشیم نابود بشه </description>
                <category>⇝saghaɹ</category>
                <author>⇝saghaɹ</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jun 2023 23:47:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روح قدیمی دمُده</title>
                <link>https://virgool.io/Takehiko/%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%85%D9%8F%D8%AF%D9%87-nfatsigoktty</link>
                <description>هرروز از زندگی نصفه نیمه ام شنیده ام که بهم میگویند: این چیزا چیه که دوست داری؟ مگه هفتاد سالته؟ این رنگها اصلا بهم نمیان؟ چرا انقدر انزوا طلبی؟ از آدما بدت میاد؟پاسخ من همواره نه بود نه و نه و نه چرا اینها را به من میگفتند؟ساده است سه چهارم عمرم یا کنار قفسه کتابهایم بودم یا در مغازه و سایت ها دنبال کتاب گشته ام  یا کتاب به دست در آشپزخانه می‌گشتمبوی کاغذ، جوهر، قلم پر ، نور کم سوی شمع ، لباس های با طیف رنگ قهوه ای مرا مجذوب میکردند دستگاه تایپ ، قلمو ، قوطی و تیوپ رنگ ، مکانی برای نقاشی ، قالب های متفاوت ، خمیر مجسمه سازی مرا سخت شاد و برافروخته میکرد طبیعت ، جنگلی پر از درختان بلند و صداهایی عجیب ، قارچ های ریز و درشت ، قورباغه ها ، شبدر چهارپر ، پروانه ها و سنجاقک ها باعث میشدند دفترچه و خودکاری بردارم و پی ماجراجویی بروم طالع بینی ، جادو و افسون ، شمع ، پنتاگرام ، شنل های بلند ، شیشه های ریز و درشت مرا به نویسنده کتاب طلسم تبدیل میکرد پیراهن سفید بلندم و جوراب های روی زانویم مرا روح تناسخ یافته ونسان ون گوگ می‌ساخت هر آوایی از دهه های گذشته مرا به رقص وا می‌داشت و گاهی سخت غمگینم می‌ساخت فرهنگ را در سرزمین آفتاب و کتاب ها را در شهری می یافتم که هرگز چشم بر هم نمیگذاشتشوق در نوشتن تجربه کردن و آفرینش مرا شکل یک ایزد میکرد هربار که مشغول بودم گاه و بی گاه سایه ای را حس میکردم که بر سرم می افتد و سپس دستی را بر بدنم حس میکردم خیلی میترسیدم و هرچه داشتم را رها میکردم ولی روزی گوشه ای نشسته بودم و با نگاهی سرشار از عشق و احساس به کتابم نگاه میکردم و خط به خط را با صدای بلند در ذهنم می‌خواندم سایه را حس کردم سمت چپم بود دستش را روی کمرم و سپس روی شانه ام مستقر کرد طوری بود که انگار همراهم کتاب می‌خواند گردنم را کج کردم و چانه اش ، روی شانه ام گذاشته شد آن لحظه حسش کردم ان روح قدیمی را، عشقش را حس میکردم نه عشقی رمانتیک بلکه عشقی از تفاهم و نزدیکی هاله هایمان قبلا هم حسش کرده بودم..حضورش را میگویم اما عشقش و حسش را تازه دریافتم او مثل من بود همان علایق همان رفتار ها برای همین کنارم بود هر لحظه و هر دقیقه گاهی هیجان زده میشد و حضورش را نمایان میکرد تابحال شده ارواح حیواناتی را به چشم ببینم اما این روح را،تا به حال ملاقات نکرده اممیگویند در حمام به پاک ترین شکل از جسم و روحت میرسی حال که فکر میکنم میان بخار و قطرات داغ آب میان اینه لحظه ای دیدمش پسری بود با موهای آشفته و پرپشت مشکی چهره اش را ندیدم ولی میدانم که خودش بود آن انعکاس من نبودم قطعا خودش بود نمیدانم او باعث شکل گرفتن علاقه‌ام به حال زندگی او و گذشته عصر من شده یا خیر نمیدانم اسمش چیست اهل کجاست چه می‌پوشد چه دوست دارد آیا معشوقی دارد یا نه فقط میدانم او روح قدیمی دمُده مرا دوست دارد و همیشه ، همراهم است </description>
                <category>⇝saghaɹ</category>
                <author>⇝saghaɹ</author>
                <pubDate>Fri, 22 Apr 2022 13:33:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طلسم شدگان</title>
                <link>https://virgool.io/Takehiko/%D8%B7%D9%84%D8%B3%D9%85-%D8%B4%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-mb9w3ggytrlz</link>
                <description>روزی روزگاری در جنگلی گسترده و پر از گل و گیاه و جانور، منطقه ای بود که به طرز جادویی همیشه طوفان و باد می‌وزید هیچ روینده ای در آنجا به ثمر نمی‌رسید و هیچ جنبنده ای در آن توان زندگی کردن نداشت به همان شکلی که جادو آنجا طوفان هوایی می آفرید که جنگل را بدون آسیب و ویرانی باقی میگذاشت، جوانه ای از خاک بیرون آمد پرنده هایی که از گوشه و کنار نظاره گر این شگفتی بودند برای جوانه بدشانس و ملعون تاسف می‌خوردند و دور میشدند اما جوانه رویید و رویید و طوفان دمید و دمید پرنده فرومایه ای که به ناگه در آن طوفان گرفتار شد متوجه رز سفید و باشکوهی شد که در میان آن آشفتگی با وقار ایستادگی میکرد پرنده با بال شکسته از میان طوفان فرار کرد و به باقی پرنده ها پیوست او آنچه دید را شکوهمند شرح داد رز سفید دهان به دهان چرخید و نام های معجزه ،نفرین ، شگفتی و ازین قبیل اسم ها را به خود نسبت داد اما فقط در دهان یک موجود پرنس نام گرفت، پروانه نقره ای که شگفتیش را از همه جنگلیان پنهان کرده بود او مصمم شد و از فارس بیرون آمد و درحالی که همه را مجذوب زیباییش میکرد پرسان پرسان سمت محل طلسم شده رفت از میان درخت ها طوفان را دید و در میان آن ، بهشت را پروانه از خود بی خود شد و به میان طوفان رفت با تمام قدرت بالهای ظریف و زیبایش را برهم میزد رز سفید در ریشه هایش حس عجیبی پیدا کرد و متوجه گرمای شوق دیدار در وجود پروانه شد اما هرچقدر خلوص قلبی در پروانه وجود داشت باعث این نمیشد که طوفان در امان بگذارتش پروانه به عقب پرتاب شد و بالش دو نیم و آویزان شد رز سفید با ناباوری شاهد این اتفاق بود پروانه نمی‌خواست بیخیال شود اما طوفان او را به عقب راند و دور کرد و او ناچار همراه با دردی عظیم به فارس برگشت تا بهبود یابد رز سفید سخت از خود ناامید و ترسیده بود شب را به ماه خیره شد بلند گفت راهم را هموار ساز ای تو که در ماه هستی و در زمین چندین روز بعد زمزمه های در جنگل شنیده میشد حاکی بر اینکه طوفان تمام شده پروانه با بال نیمه بهبود یافته اش پرواز کرد و از بین همه گذشت و گذشت تا به منظره ای رسید که انتظارش را نداشت طوفان تمام شده بود ولی کسی نگفته بود گل هم پرپر و خشک شده بود پروانه با هراس از میان حیوانات گذشت و بر مزار گل نشست چیزی مانند نیرویی عظیم همه را وادار به همدردی و حس غم پروانه کرد مجلس حزن و عزا به پا بود که زمین شروع به لرزش کرد جوانه هایی از دل خاک سر بر می‌آوردند و مانند پیچک تمام درختان را در حلقه های خود اسیر میکردند زمانی که همه به دور و اطراف نگاه میکردند در مقابل پروانه نوری از زمین بیرون زد و رز سفیدش درست مثل قبل قد علم کرد پیچک های دور درختان غنچه های نورانی دادند و محل طلسم شده روشن و اعجاب انگیز شد رز سفید به نرمی به پروانه که اشک میریخت گفت و در اینجا من و تو جاودانه خواهیم شد ناگهان،تمام جانوران در مقابل این افسون و معجزه، سر فرود آورده و تعظیم کردند </description>
                <category>⇝saghaɹ</category>
                <author>⇝saghaɹ</author>
                <pubDate>Mon, 28 Mar 2022 00:21:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>الهام</title>
                <link>https://virgool.io/Takehiko/%D8%A7%D9%84%D9%87%D8%A7%D9%85-ndhn0yuls6cw</link>
                <description>هنرمند ناگهان با پرخاش برگه های روی میزش را زمین ریخت به عقب تلو تلو خورد و ناچار روی زمین نشست انگشتان کشیده و جوهری شده است را بین موهای شلخته اش برد و به آنها چنگی زد با چشم های گود افتاده بطری های خالی دور میزش را نگریست با پوزخند بیمارگونه ای از روی زمین بلند شد کت باندش را پوشید و کلاهش را سر کرد در خانه را باز کرد و دنیایی از صدا و نور وارد سکوت و تاریکی دنیایش شد هنرمند با احتیاط بیرون رفت و همه چیز را سرسری از نگاه گذراند اما چیزی او را میخکوب کرد چنان که گویی تابلویی کمیاب کشیده شده توسط هنرمندی بزرگ و جسور را نظاره میکند هنرمند از سر غریزه نزدیک و نزدیک تر رفت هرچه نزدیک تر میشد جرقه ها در ذهنش بیشتر میشدند وقتی در یک متری ان چهره،ان بدن و ان شخصیت نمایان شده پشت لبخند رسید،جرقه ها شعله بزرگ و مهیبی ساختند هنرمند لرزید و روی زانوهایش فرود آمد و به زمین خیره شد اثر هنری گرانبهای هنرمند یک مرد بود، همان مردی که متوجه او شد و به سرعت کنارش شتافت هنگامی که مرد حال او را میپرسید، هنرمند به این فکر میکرد که در مقابل او چه بدن نحیف و کوچکی دارد و آرام خندید مرد گیج شده برای بار دیگر پرسید حالتون خوبه؟ هنرمند بلندتر خندید و اصلا متوجه جرقه ها در قلبش نشد هنرمند با استعداد ولی احمق بود او تصور میکرد شخص پیش رویش فقط یک منبع الهام ساده و زودگذر است اما هنرمند مرد را به خلوتگاهش دعوت کرده بود مرد هنرمند را قبول داشت و می‌پرستید مرد و هنرمند هر دو تحت تاثیر هم قرار گرفته بودند هنرمند با شگفتی زیبایی های مرد را نگاه میکرد و مرد با حیرت به آثار هنرمند آشفته خیره میشد مرد به خلوص احساسات هنرمند باور داشت اما هنرمند بیش از حد درگیر کارش شد مدت بیش از حدی مرد را از دور ستایش میکرد هنرمند احمق! مرد رفته رفته احساس فراموش شدن کرد مرد نا امید شد مرد دور شد هنرمند به خود آمد..صدای خنده ها،روشنایی حضور،گرمی عشق و تمام حس های زیبا و پرستیدنی از خلوتگاه او بیرون رفته بودند هنرمند کتش را قاپ زد و درحالی که بیرون میدوید بارها و بارها خودش را لعنت فرستاد شهر را زیر و رو میکرد که به ایستگاه قطار کشیده شد مرد را ناامید و خسته یافت به سمتش شتافت و شانه هایش را گرفت امان نداد و زبان باز کرد من خیلی احمق بودم من مشغول پرستش بودم آنقدر که فراموش کردم باید کنارت باشم و ستایشت کنم من حالا عاقل شدم آه محبوب من برگه های میزم را که مرتب کنی پرتره خودت را میبینی نوشته هایم را که بخوانی همه در ستایش تو هستند چشم هایم فقط هاله درخشان تورا میبیند سرنوشتم به دور تو میچرخد مرد دهان هنرمند را گرفت و او را در آغوش کشید هنرمند بغض خود را شکست و حرکت پر سر و صدای قطار صدای هنرمند را محو کرد </description>
                <category>⇝saghaɹ</category>
                <author>⇝saghaɹ</author>
                <pubDate>Sat, 12 Mar 2022 01:04:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیو و پسرک</title>
                <link>https://virgool.io/Takehiko/%D8%AF%DB%8C%D9%88-%D9%88-%D9%BE%D8%B3%D8%B1%DA%A9-o4brgvjjyymy</link>
                <description>روزی روزگاری دهکده ای در کوهپایه های رشته کوه های بلند وجود داشتدهکده به قدری کوچک بود که همه یکدیگر را می شناختنددر میان این جمع پسری زندگی میکرد با بدن ظریف پوستی به سفیدی برف و موهای ابریشمی به سیاهی شبشبی دیوی از کوه به دهکده خفته میاید تا شکار کنداو دری را باز میابد و بی درنگ وارد خانه میشودنور ماه داخل را روشن میکند و دیو پسرک را میبینددیو مجذوب شده دستش را دراز میکند تا گونه پسرک را لمس کند اما وقتی پنجه های بزرگ و سیاهش را میبیند دستش را عقب میکشداو خود را شایسته لمس کردن پسر ندانست و بی انکه شکمش را سیر کند از دهکده خارج شددیو کل روز را بالای کوه به تماشای دهکده میگذراند و شب ها به دهکده میرفت تا پسرک خفته را تماشا کندشبی دیو وارد خانه شد و به جای ارام گرفتن از وجود محبوبش روانش بخاطر نبود او بهم ریختناگهان صدای ظریف و رویایی،صدایی که روح دیو را نوازش میکرد از تاریکی گفت:&quot;پس تو همونی هستی که شبا کنارم حسش میکنم&quot;و پسرک نزدیک امد دیو ازینکه پسرک ظاهر هراسناک و کثیف او را میدید به واهمه افتاد دیو با صدای کلفتش نعره زد به من نگاه نکنپسرک ارام دست کوچکش را روی پنجه دیو گذاشت و به چشمانش خیره شدپسرک لبخند ملیحی زد جوری خندید که چشم هایش هم رنگ خنده گرفتند او با صدای الهه‌وارش گفت من چیز زشت یا خطرناکی توی چشمات نمیبینم تو فقط....صدای فریاد مرد کشاورز از بیرون خانه آمد که میگفت هیولا پسرک را گرفتهدیو به وحشت افتاد و پسرک را در مشتش گرفت و بلند کرد از در بیرون پرید تا فرار کنداما مردانی با نیزه و مشعل راهش را گرفته بودندانها فریاد میکشیدند و چیزهایی میگفتند مثل: او را رها کن،ای دیو ددمنش به ان پسر اسیب نرسان،از دهکده گورت را گم کن و جای دیگر شکمت را سیر کندیو ازین حرف ها و قضاوت ها دیوانه شد و پسرک را از دستش به روی برف ها رها کرد و سریع به سمت کوه دویدمردان پسرک را دوره کردند تا از سلامتش با خبر شوند اما او هیچ نمیگفت و هیچ تکانی نمیخورد و فقط به مسیر رفتن دیو خیره شده بودشب های بعد دیو سمت پسرک نیامد قضاوت ها و حرف های ان شب ازارش میداد و فکر میکرد واقعا قصد کشت پسرک را داشته و او را رنج میدادهدر نیمه شب های بوران زده کوه دیو که روی برف ها دراز کشید بود متوجه تقلا جانوری برای نزدیک شدن به او شداو برخیزید و پسرک را دید که شال و کلاه کرده از کوه بالا امده بود تا او را بیابددیو همه چیز را از یاد برد و سمتش دویداورا میان چنگال هایش گرفت و به خود فشرد تا گرمش کندپسرک با شوق زمزمه کرد:بلاخره..تونستم پیدات کنم و از سرمای طوفان چشم هایش بسته شددیو به سمت دهکده دوید و بلافاصله وارد خانه پسرک شد او همچنان پسر را میان بازوان بزرگش نگه داشته بود تا گرمش کندارام ارام‌ پسرک چشم هایش را باز کرد و بدون هیچ مقدمه ای گفتمن هم دوستت دارمدیو اندوهگین گفت نمیتونی داشته باشی چون من یه هیولام و فقط بهت صدمه میزنمپسرک سرش را روی سینه دیو گذاشت و شروع کرد به حرف زدندرسته تو یه دیوی و ظاهر ترسناکی داریمردم بخاطر ظاهرت قضاوتت میکنناگه پنجه هات رنگ قرمزی گرفته باشه نمیگن نقاشی میکشیدی میگن ادم کشتیواسه اونا چیزی مهمه که میبیننشواسه اونا بدیا همیشه جذاب ترهولی من...من داخل تو هیچ چیز ترسناکی نمیبینمهیچ بدی یا شرارتی داخلت وجود ندارهتو‌ زیبا ترین عاشقی هستی که من دیدمچه انسان باشی چه هیولا چه بزرگ باشی چه کوچیکمن دوست خواهم داشتناگهان بدن دیو کوچک و کوچک تر شد تا او تبدیل به یک انسان شد و پسرک درون آغوشش جا گرفتقطره اشکی از گونه دیوی که حالا بخاطر پسرک دلفریب رو به رویش به انسان تبدیل شده بود چکید و موجود ظریف میان بازوانش را در اغوشش فشرد.</description>
                <category>⇝saghaɹ</category>
                <author>⇝saghaɹ</author>
                <pubDate>Tue, 01 Mar 2022 02:00:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ولگرد</title>
                <link>https://virgool.io/Takehiko/%D9%88%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%AF-fecqlybozilk</link>
                <description>دوست داشتم یه روزم که شده بدنمو با کس دیگه ای عوض کنمکاش میتونستم بشم یه پسربچه ولگرد اهل نیویورکهیچ کاری نداشتم هیچ غمی نداشتم هیچ نگرانی نداشتمهیچکسو نرنجونده بودم هیچکسو ناامید نکرده بودمهیچکسم ازم انتظاری نداشت و ازم چیزی نمیخواستمیتونستم بیخودی توی کوچه و پس کوچه ها بپیچم بدون اینکه کسی نگرانم بشه یا جلومو بگیرهدر طول روز هم صحبت مردا و زنای ولگرد بودمبازدید کننده همیشگی کتابخونه های رایگان بودم به لطف اون پیرمردی که بهم خوندن یاد داده بودسگای توی کوچه خیابونم همیشه همراهیم میکردنبه شب که میرسیدمیرفتم توی اون ساختمون متروکه،جایی که همه پسرای ولگرد هم سن و سالم جمع میشدنچه اون پسرایی که همیشه تو خیابون بودن چه اونایی که از خونه فرار کرده بودنرهبر اون مقر یه پسر ۱۸ ساله بود که قبل اومدنمون اتیش روشن میگرد و اگه غذایی گیرش اومده بود باهامون تقسیمش میکردبعضی از پسرا رو هر شب میدیدی کسایی مثل منما همیشه شبمونو در پناه رهبر میگذروندیمو نگرانی نداشتیمحتی اگه بارون میومد و اتیش خاموش میشد یا غذایی نداشتیمزندگیمون خالی از هر حس منفی بود</description>
                <category>⇝saghaɹ</category>
                <author>⇝saghaɹ</author>
                <pubDate>Mon, 21 Feb 2022 22:15:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برف بیرون شهر</title>
                <link>https://virgool.io/Takehiko/satoshi-pbj4pn7f4uvz</link>
                <description>درحالی که ابنبات توی دهنم جا به جا میکنم فرمون رو میچرخونم و از یه سراشیبی خاکی میزنم توی جنگل.تو سرتو کج میکنی و میگی مطمئنی که اولین چیزی که باید نشونم بدی توی ناکجاآباده؟درحالی که همه تمرکزم روی جادس سر تکون میدم و میگم:مطمئن باش ارزششو دارهتو مثل قبل اروم سرجات میشینی و از پنجره بیرون رو نگاه میکنی میگی: چقدر هوا زود تاریک شد و برمیگردی سمتممن چشمامو ریز کردم که توی جاده خاکی تاریک به دار و درخت نزنممیگی:چرا چراغای ماشینو روشن نمیکنی؟سریع ماشینو نگه میدارم و میچرخم سمتتتو از ترس چند سانتی متر جا به جا میشیسریع میگم :ازم نپرس چجوری چراغارو شکستم و چرا درستش نکردمدوباره حرکت میکنم&quot;فقط بدون الان نوری نداریم&quot;تو چند بار پلک میزنی و با خنده میگی:پروانه ای که باعث شد بخوری به درخت چه رنگی بودمن با هیجان میگم:وای باورت نمیشه بالاش سفید معمولی بودا ولی یجوری شفاف بود خیلی خوش-دهنمو میگیرمتو بلند تر میخندی: خوب خودتو لو دادی-همینکه وارد کلبه قدیمی با معماری 1890 ژاپن شدیم همه درها و پنجره‌ها رو بستمبرمیگردم سمتت و بهونه میارم:چیزه...اینجا بالای سطح شهره هوا خیلی سردهتو میخندی:باشه باشه قراره چیکار کنیم؟من با شوق میگم:هیچی^^تو چند ثانیه پلک میزنی.قبل اینکه بتونی داد بزنی دستمو روی دهنت میزارم و میگم : اعتماد کنروی زمین مینشونمت و بین اتاقا این ور اون ور میرمتو میگی:خب قراره چطوری انتظار بکشیم؟با بالشت و پتو جلوت وایمیستم و میگم:با خوابیدن و بغل کردن توی یه شب سرد^^رخت خوابو روی زمین پهن میکنمتو میگی:ولی اینکه فقط واسه یه نفرهمن چشمک میزنم و میگم:بخش بغلو فراموش کردی؟همونجا میشینم و منتظر میشم که بیایتو بلند میشیو میگی:خب گویا به این قیافه نمیتونم نه بگم-با صدای کشیده شدن در چوبی از خواب میپریغریزی به کنارت نگاه میکنی،جایی که من خوابیده بودم و حالا خالی بودسریع بلند میشی. نور خیلی ضعیفی از بیرون در اتاق رو روشن کرده اروم میای بیرونمتوجه من میشی که چند قدم جلوتر پشت بهت روی برفا وایسادم و دمم پشتم تکون میخورهدستتو دراز میکنی و میخوای صدام کنی که توجهت جلب ستاره درخشنده ای میشه که اروم بالا میاد و نورش زمینو روشن میکنه نور برف ها رو پوشش میده و زمین رو به روت شروع به درخشش میکنهمیچرخم سمتت،دم روباهیم طی برخوردش به زمین ذره های ریز برفو به هوا میفرستهسرمو کج میکنم و بهت لبخند میزنم&quot;دوسش داری؟&quot;تو با قدمای ملایم و اروم میای سمتم به چهره‌م نگاه میکنی و ناگهان میکشیم توی بغلت &quot;این خیلی قشنگه&quot;ازت جدا میشم و میگم:میدونی معنی اینا چیه؟تو میگی:میخوام بدونم چی تو سر توئهمن شروع میکنم:برفا تو تاریکی و سرمای عمیق فرو رفته بودن با بالا اومدن خورشید اونا نور و گرما رو حس میکننتو میگی:گمونم این بار نظریه قشنگت ایراد داره چون گرمای خورشید برفا رو اب میکنهمن میگم:درسته برف باید اب بشه سرما و ضعف وجودش از بین میره روان میشه و یه خاک نفوذ میکنه وقتی دوباره بهار بشه جاش یه گیاه رشد میکنه و اون گیاه یدون ترس از ذوب شدن تا روز مرگش میتونه خورشیدو بپرستهدستاتو با دستای سردم میگیرم&quot;تو منو ذوب کردی و من دوباره متولد شدم که تا روز برگشتنم به خاک با تو باشم&quot;اروم گونه هامو لمس میکنی نرم و کوتاه میبوسیمچشمامو میبندم و بهت لبخند میزنممتوجه میشی که کفش نپوشیدم و میگی:تا الان پابرهنه بودی؟پلک میزنم و میگم :ها اها این؟ خیلی هیجان زده بودم کمرمو میگیری و از زمین بلندم میکنیمیخندم و میگم:بیا بریم یکم نوشیدنی گرم بخوریم تا بتونم برات کتاب بخونملبخند میزنی و میگی:حتمابرمیگردی داخل،میزاریم روی زمین و درو میبندیHBD satoshi&#x27;m</description>
                <category>⇝saghaɹ</category>
                <author>⇝saghaɹ</author>
                <pubDate>Fri, 21 Jan 2022 21:47:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بون وویاج</title>
                <link>https://virgool.io/Takehiko/%D8%A8%D9%88%D9%86-%D9%88%D9%88%DB%8C%D8%A7%D8%AC-zgyvghffuo7o</link>
                <description>فقط دو روز بود که پیشمان بودو حالا جلویم در فرودگاه ایستاده بودو پروازش در شرف وقوعمیدانستیم که خداحافظی برای کسی که در ان زمان در خانه مانده بود سخت ترین کار ممکن بودما سه نفر اختلاف سنی زیادی نداشتیم اما یک خانواده واقعی بودیمشخصی که جلوی من ایستاده بود رفتارش برایم مانند یک پدر و یک راهنما واقعی بوداو کسی بود که غایب بود او کسی بود که من همیشه از دوستی که مادر میخواندمش راجع بهش میشنیدماو رویایی تر از گفته های او بودحالا قرار بود برود و تا مدت طولانی پیدایش نشودحالا من بودم که باید اشک هایم را پس میزدم و از طرف جفتمان از پدر گم گشته ام خداحافظی میکردگفت: من دیگه میرم..... نمیتونم با اون خداحافظی کنم بهش بگو دوستش دارم و ازش خسته نمیشم بگو مهم ترین شخص زندگیمهپلک هایم را روی هم فشار دادم و گفتم:من..مراقبشمجرئت کردم و اسمش را گفتم با اینکه در شلوغی نشنید اضافه کردم نگرانش نباشگونه هایم از حرکتی که میخواستم انجام بدهم سرخ شد و سرش داد کشیدم:دوست دارم و قبل از هر حرفش گفتم حرف اونه از ته دلشهبغضم را فرو بردم:الان میفهمم چرا انقدر دوست دارهلبخند روی چهره اش دستپاچه ام کرد و با لکنت دوباره نامش را بردم و گفتم:برامون ارزو موفقیت کن....زندگی سخت و تلخهشانه هایم را گرفت و یا چشم های نگرانی که بهم خیره شده بود گفت:کاری میکنین که نرم....ولی باید برمدستم را روی دستش گذاشتم:درکت میکنیم تو فقط واسمون مهمی از همه بیشتر واسه اون مهمیشقیقه هایش را مالید و گفت:نمیدونم باید چی بگمبا نرمی گفتم:نیازی نیست چیزی بگی...میان حرفم پرید:مراقب خودت باشبا تکبر گفتم:من پسر روزای سختمگفت:پسر روزای سخت،نزار کسی ناراحتت کنهنخواستم دروغ بگم و به ضعفم اعتراف کردمحتی قبل از رفتنش دست از نصیحت نکشید:نزار کسی ضعفتو ببینه پسرلحظه ای در تباهی غوطه ور شدم و گفتم:همین الانم زندگیمو نابود کردیم ارام اسمش را گفتم و افزودم:هممون ریدیمگفت میتونی دیگه راه درستو بری  گفتم فکر کنم بشهارام زمزمه کرد میشه...صدای اعلام پرواز میان حرفمان دوید دیگر وقت نبوداو دوید و رفتوقتی دور میشد گفتم بون وویاج...به گمانم نشنید</description>
                <category>⇝saghaɹ</category>
                <author>⇝saghaɹ</author>
                <pubDate>Wed, 22 Dec 2021 19:46:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قطاری به ناکجا..</title>
                <link>https://virgool.io/Takehiko/%D9%82%D8%B7%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%DA%A9%D8%AC%D8%A7-nuqasstlvdze</link>
                <description>من دوباره اینجا نشستمکنار در ورودی شیشه ایهوا سرده ولی این حس سرما رو دوست دارمنمیخوام بیشتر نگران ایندم باشم اینکه چی میشه ایا موفق میشم ایا تو اونجا خواهی بود که تشویقم کنی یا سرزنشم کنیسیم رابط قرمز،هدفون ابیمو گم کردممجبورم از هندزفری مشکی رفیق قدیمیم استفاده کنمسعی میکنم درس بخونم اما نگران تر ازین حرفامحتی بیشتر از یک صفحه نتونستم داستان لوییس و ایوان رو ادامه بدمحالا اینجا نشستمسرم از درد ناگهانی گز گز میکنهاهنگارو دونه دونه رد میکنم،یا اهنگای کوچه بازاری مامانن یا باعث گریم میشنبلاخره پیداش میکنماهنگی که هیچکس گوش نکردههیچکس بهش عشق نورزیدههیچکس حتی خواننده هاشم نمیشناسنپشتش کلی داستانه پر از خنده و پر از اشکپر از درس برای من  پر از خاطره برای اونافکر کنم فقط من و اون دوتا میدونیم این اهنگ سمبول چیاستفقطم ۵۲ ثانیست بارها و بارها گوش میدمشمیخوام با یکی شریک بشمشمیخوام رابطم با اون شخص مثل رابطه اون دوتا باشهندونسته به کسی نمیدمشاونم باید داستان اونارو بدونهاونم باید همین حسو داشته باشهبخش هایی که براش اشک ریختم و بخش هایی که همراهشون خندیدمیکی باید همه اینارو بفهمهیه روزیهرطور شدهوقتی امادگیشو داشتیبرات میفرستمشهمونطور که اونا میگنAt least You&#x27;re there......</description>
                <category>⇝saghaɹ</category>
                <author>⇝saghaɹ</author>
                <pubDate>Mon, 20 Dec 2021 19:48:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>New york,new york</title>
                <link>https://virgool.io/Takehiko/new-yorknew-york-kgbikvo9964v</link>
                <description>بند های کوله پشتی که روی شانه هایش بودند را محکم گرفت و با هیجان به اطراف نگاه کردیواش قدمی به جلو برداشت گویی که انگار تازه داشت راه رفتن را یاد میگرفتنفس عمیقی کشید و دستش را روی قلب بی قرارش به سینه فشردقدم هایش تند تر شد همه جا را با عشق نگاه میکردشادی وصف ناپذیری وجودش را فرا گرفته بودزیر لب زمزمه کرد:نیو..یورک بلند فریاد کشید:نیویورک!من بلاخره ملاقاتت کردم!هدفون روی گوشش را چنگ زد و صدایش را تا اخر زیاد کرد&quot;نیو یورک،نیو یورکمن میخوام توی شهری بیدار شمکه هرگز نمیخوابه&quot;در ذهنش گفت منم امشب قرار نیست به هتلی برم و بخوابمهمه چیز برایش رویایی بودهمهمه جمعیت،سالمندانی که با داستان های فوق العاده از زندگیشان گوشه ای نشسته بودند و صحبت میکردند،خانه های قدیمی،ساختمان های جدید،دیوارهاییی پر از نقاشی خیابانی،کوچه و پس کوچه های تاریک و تنگ،چایناتاون همیشه شلوغ،روزنامه ها و مجله ها،دختر و پسرهای شادی که با ضبط صوت عبور میکردند،گنگسترهای خیابانی،بالاشهر عیانی و پایین شهر پردردسر و ماجراهمه تخیلات و رویاهایش در این شهر بزرگ و رنگارنگ میتوانست حقیقی شوددرحالی که هات داگ میخورد گربه ولگردی از بالای درخت جلویش پریدخم شد و تکه اخر هات داگ را جلوی گربه گرفت گربه با عشوه گری ان را به دندان گرفت و چرخید که برود،دمش را به پای او زد و در کوچه ای دوید و ناپدید شدرفته رفته هوا تاریک میشد و بیلبورد های تبلیغاتی الکتریکی و چراغ ساختمان های بزرگ روشن میشدلبخند زد و گفت:شهری که هرگز نمیخوابه...کش و قوسی به خودش داد و فکر کرد:فکر نکنم کتابخونه الان بسته باشهبا خوشبینی اضافه کرد:شایدم بتونم کل شب اونجا بمونمو به باقی مسیرش که حالا مقصدی داشت ادامه داد.</description>
                <category>⇝saghaɹ</category>
                <author>⇝saghaɹ</author>
                <pubDate>Sat, 18 Dec 2021 19:55:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راه مخفی نویسنده مرده</title>
                <link>https://virgool.io/Takehiko/%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%85%D8%AE%D9%81%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-mr8spvwg5hqk</link>
                <description>نویسنده یک شخص شلخته و متفاوت بوداغلب به سختی بقیه رو درک میکرداحساساتش رشد نکرده بودن و ضعیف بوداز کل دنیا اون فقط چنتا چیز داشت که بخاطرشون زندگی کنهاقا یا حالا خانم نویسنده-جنسیتش اهمیتی نداره مهم اینه که نویسندس-یه قلم داشت نشانگر تخیلش واسه نوشتنراستش اون هیچوقت به دنیای واقعی علاقه ای نداشت و همیشه تو رویا سیر میکردبهتره کلی محدودش کنیم به افکارش چون نه تنها خودش خاص بود بلکه افکارشم خاص بودهمین باعث میشد به نظر بقیه عجیب برسهخب فک کنم اینطوری متوجه بشید که همه چیز اون اقا یا خانم مثل افکارش بوداما چیزی که بهش تعادل میداد اونی بود که دوستش داشت،نویسنده همیشه همه جا میشنید که هنرمندا به معشوقشون میگن تو منبع الهام منیحالا نویسنده یه منبع الهام،یه نور درخشنده داشتراهنماش بود مراقبش بودو نویسنده خیلی مصمم بود که اونو سربلند کنه.بلاخره زندگی اونام فراز و نشیبای خودشو داشت اماچیزی که حالا نویسنده رو وحشت زده کرده بود دیگران بودننویسنده میخواست منبع الهام و زندگیش مال خودش باشه و میخواست بقیه بدونن که اون مال نویسنده‌سازین خوشحال بود اما یچیزو میدونستاینکه بعضیا حتی با اینکه قبول میکردن اما با حرفا و سوالاشون نویسنده رو اذیت میکردنسر به سرش میذاشتن  حتی اگه شوخی بودنویسنده میدونست گریه‌ش میگیره میدونست روشو بر میگردونهمیدونست اون مسیرو میدید میدونست طاقت نمیاره میدونست با تمام سرعتش به سمتش میدوئهمیدونست همه اونچیزا شکنجش میدادن و نویسنده میمردنویسنده خودشو به اون راه باریک می رسونهمیشینه و زانوهاشو بغل میکنهنفساش بالا نمیاداون از تنهایی و ترس میزنه زیر گریهدلش نمیخواد کسی بیاد دنبالشولی میخواد اون بیاد پیششداخل اون راه،اون راه مخفی که نویسنده مرده توش به زندگی برمیگشتنویسنده فقط باید صبر میکرد</description>
                <category>⇝saghaɹ</category>
                <author>⇝saghaɹ</author>
                <pubDate>Thu, 09 Dec 2021 18:18:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچ جز او</title>
                <link>https://virgool.io/Takehiko/%D9%87%DB%8C%DA%86-%D8%AC%D8%B2-%D8%A7%D9%88-mvnas2syl3zq</link>
                <description>من هیچ نمیخواهمیک خانه کوچکیک زمستان سردیک پتو یک جلد کتاب و اغوش بی پایان تو برایم کافی استمن هیچ نمیخواهمیک افتاب پس از بارانهمان راه مخفی که میگفتیچمن های خیستو که کنارم نشستیمنکه دهان باز میکنماز زمین و زمانم برایت میگویمانقدر میگویم که گریه کلماتم را خفه کندتو که مرا در اغوش میکشی،هیچ نمیگوییفقط به من خیره میشوی،در چشمهایت ارامش و عشق میگیرمو تو اشک هایم را کنار میزنیمن هیچ نمیخواهمفقط یک چادر در جنگل ارام گرفته در شباتش کوچکمشتی خوراکیموسیقی ارام از صدای جیرجیرک ها و جنگلدر اغوشت مچاله میشوم وقتی صدای گرگ میشنومو تو با لبخند مرا به خود میفشاری که کمتر بترسمباز میگویممن هیچ نمیخواهمجز تو...</description>
                <category>⇝saghaɹ</category>
                <author>⇝saghaɹ</author>
                <pubDate>Mon, 06 Dec 2021 21:27:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرواز ۴۳۷</title>
                <link>https://virgool.io/Takehiko/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-%DB%B4%DB%B3%DB%B7-tpll7vaoo2zt</link>
                <description>دختر با کلافگی دستش را درون موهایش بردبه او که روی صندلی انتظار فرودگاه با کتابی در دستش خوابش برده بود نگاه کردصندلی های کناری خالی بود دختر کتاب را از دستانش گرفت،عینکش را از چشم هایش برداشت،او را روی صندلی ها دراز کش کرد،پاهایش را روی صندلی گذاشت کاپشنش را که قبلا در اورده بود زیر سرش گذاشته بود؛دختر متوجه لرزش بدن او از سرما شد،زیر لب غر زد و کاپشن خودش را در اورد و روی او گذاشتکنارش روی زمین زانو زد و به چهره بدون لنز های شیشه ایش خیره شد سپس به کتابش خیره شد ارام زمزمه کرد ای احمقپرواز او قرار بود ساعت یک بامداد باشداما زمان رسیدن انها به فرودگاه پرواز بخاطر وضع جوی تا ساعت پنج و نیم صبح به تعویق افتاددختر به او گفت که تا موقع پرواز در هتل کنار فرودگاه استراحت کنند اما او با کله شقی تمام گفت میخواهد تا ان موقع فرودگاه بماند و دختر هم که برای بدرقه‌اش امده بود باید کنارش میماند.دختر به شدت مخالفت کرد اما او افزود که دوست دارد چنین تجربه جالبی را درون کتابهایش بنویسد و یک نویسنده یاید عجیب زندگی کند سپس یکی از ان لبخند های درخشانش را نثار دختر کرد و دلش را به رحم اورددختر همچنان به کتاب خیره مانده بود زیر لب زمزمه کرد میخوای چقدر کتاب بخونی اخه؟او لحظه ای از سرما لرزید و سپس صورتش را زیر کاپشن پنهان کرد.دست دختر به ارامی زیر کاپشن خزید و دست سرد او را فشردناگهان صدای رباتیکی از بلندگوها اعلام کرد که مسافران پرواز ۴۳۷ بارهایشان را تحویل بدهند و سوار هواپیما شونددختر پوزخندی به جمله بارها را تحویل دهید زد ، او همیشه با یک کتاب میامد و باهمان کتاب هم میرفتدختر به نرمی او را صدا زد،او خواب الود بدن خشکش را بلند کرد و نشست و به دختر لبخندی زد.دختر سرش را با تاسف تکان داد و موهای او را مرتب کرد،عینکش را بر روی چشمان قهوه ایش گذاشت، کاپشنش را بر تنش پوشاند و بلندش کرددختر گفت پروازت در شرف وقوعه اعلام کردنش او من من کرد:تو...مطمئنی نمیخوای با من بیای ژاپن اخه یه هفته که تعطیلی دختر لبخند زد و گفت: نه نمیتونم بیام نگرانم نباش او گفت: راستش ممکنه ماه بعد بخوام برم امریکا واسه انتشار کتابم،اگه دعوتت کنم باهام میای؟ دختر گفت :حتما من همیشه میخواستم اونجا رو ببینم او سرش را کج کرد :ولی تو قبلا اونجا رفتی دختر شانه های او را گرفت و گفت:با تو نرفتم که^^ برای پرواز ۴۳۷ اخطاری داده شداو دختر را بغل کرد و گفت دلم برات تنگ میشه مراقب خودت باش دختر پیشانی او را بوسید و گفت نگران من نباش تو داری برمیگردی یوکوهاما همونجایی که همیشه میخواستی باشی من منتظرت میمونم و به بازوی او ضربه ای زد و به شوخی گفت نبینم مث نویسنده اون کتابایی که میخونی دست به خودکشی بزنیا وگرنه خودم میکشمت او خندید و گفت نترس نترسبار دوم اخطاریه در گوشش صدا خورد او کتابش را برداشت و به سمت پله ها دویددختر ایستاد و از همنجا بازرسی شدن او را و سپس از پله برقی بالا رفتنش را تماشا کرد انقدر او را نگاه کرد که از نظرش خارج شدصدای بلند شدن هواپیما را شنید سریع به بیرون دوید،هواپیما را دید که در اسمان اوج میگرفت و دور میشد وقتی کاملا محو شد،دختر دست هایش را درون جیبش فرو کرد و زیر لب گفت:که آمریکا...هوم سپس به سمت خانه اش رفت تا به دوست صمیمیش بگوید او را به سلامت به دست سرزمین خورشید تابناک سپرده است</description>
                <category>⇝saghaɹ</category>
                <author>⇝saghaɹ</author>
                <pubDate>Thu, 02 Dec 2021 21:05:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دعا کننده</title>
                <link>https://virgool.io/Takehiko/%D8%AF%D8%B9%D8%A7-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-ijz74kpcl1zr</link>
                <description>هر روز صبح سر ساعت مشخصی رو به روی خودم میدیدمشهوا اون موقع سرد بود اون همیشه با یه کیمونو رنگ و رو رفته و یه چتر زرد میومدزیاد سنی نداشت و عینک میزد نمیدونم همیشه اون وقت روز کجا میرفت که سر راهش جلوی من وایمیستادوایمیستاد و دعا میکردهربار برای یچیز&quot;دعا میکنم مادرجون زیر رخت خوابمو نگرده&quot;&quot;دعا میکنم به فستیوال دیر نرسم&quot;&quot;دعا میکنم امروز توی دعوا با پسرای پایین تپه برنده شیم&quot;گاهی اوقات درخواستاش زیادی غیرمعقول و بچگونه میشد&quot;دعا میکنم اون پسره میراشی، تبدیل به قورباغه شه و یه ماهی بزرگ بخورتش و دفعش کنه&quot;&quot;دعا میکنم خواهر کوچیکم تبدیل به یه توله سگ ناز بشه&quot;&quot;دعا میکنم امروز یه سیب ابی توی جنگل پیدا کنم&quot;هروز شنیدن چیزایی که ارزو میکرد و واسشون دعا میکرد خیلی برای کسی مثل من که زیادی عمر کرده سرگرم کننده بودکل روز یه جا وایسادن برام حوصله سربر بود به علاوه که کسی برای دیدنم نمیومد جز اون بچهیبار وقتی یکی از همکلاسی هاش ازونجا رد میشد دیدش و صداش زد:رینگو،دست از سر اون بردار و بیا بریم دیرمون میشهاونروط فهمیدم اسمش چیهروزها و هفته ها میگذشت و انتظارشو کشیدن عادتم شده بودتوی فصل بهار،یه روز بارون شدیدی گرفت طوری که همه شکوفه های جوون و بی جون گیلاسو از جا کندبا خودم خیال کردم که رینگو توی این هوا بیرون نمیاداما اون چتر زرد زشت از دور معلوم شد،رینگو داشت میومدوقتی دیدمش حس کردم قلبی که گمون میکردم نزدیک ششصد سال پیش از کار افتاده تیکه تیکه شدهعینکش کج مونده بود موهاش اشفته بود و روی صورتش اثر ضربه خوردن مونده بود و از دماغش خون میومد لباساش خاکی و نامرتب بودن و هر لحظه میخواست بزنه زیر گریهخم شد و روی زمین نشست من جای صورتش فقط یه رنگ زشت میدیدم که جلوی دیدمو گرفته بودبعد چند ثانیه صدای لرزونش برام اومد:پدرم خواهر کوچیکمو بخاطر کندن چندتا میوه از باغ همسایمون تنبیه کرده بود.....اون داشت گریه میکرد و میگفت متاسفه...من من فقط رفتم پیشش که ارومش کنم اما پدرم فکر کرد من مانع تربیت دخترشم و کتکم زد و وقتی مادرم بهش گفت اینکارو نکنه اون گفت....صدای خفه گریه رینگو رو میشنیدم که بزور حرفاشو ادامه میداد:اون گفت خواهرمو میبره پیش عمم توی شهر تا درست تربیت بشهدستشو گرفت و برخلاف میلش باخودش بردش....وقتی مامانم گریه میکرد....من فکر میکردم که بخاطر منم گریه میکنه و به خاطر خواهرم ممکنه بهم افتخار کنهولی اون فقط بخاطر اون گریه میکرد و حتی...حتی بهم گفت تقصیر منه که بردنش اگه دخالت نکرده بودم دیر یا زود تنبیهش تموم میشدرینگو دیگه نتونست چیزی بگه و بلند بلند گریه میکرددلم میخواست کمکش کنم که گریه‌شو تموم کنه و اروم بگیرهپامو جلو تر گذاشتم دستمو دراز کردم و لبه چترشو گرفتم و اوردمش بالا که ببینمشبارون قطع شده بود و نور افتاب بیجونی روی بخشی از چتر و انگشتای دستاش که روی پاش گذاشته بود، افتاده بودرینگو سرشو بالا اوردحاضرم سرش قسم بخورم چشمش بلافاصله بعد دیدنم خشک شدن و اثر گریه از توشون محو شدرینگو بدون حرف بهم خیره شده بود و منم چیزی نمیگفتم و بهش نگاه میکردممشکل اینجا بود که، اون اصلا نباید منو میدید!</description>
                <category>⇝saghaɹ</category>
                <author>⇝saghaɹ</author>
                <pubDate>Tue, 30 Nov 2021 22:25:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به مقصد بهشت</title>
                <link>https://virgool.io/Takehiko/%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%82%D8%B5%D8%AF-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-ymv0j1zav8hr</link>
                <description>خب تو خیلی خیلی قبل از من خلق شدیازون موقع هم خیلیا بهت دلبستن و مثل من عاشقت شدناشتباه برداشت نکن این عشقی که ازش حرف میزنم عشق رمانتیک نیست ما حست به اونو میدونیم فقط تو واسه ما ادم مهمی شدیاما سه ساله که ما اون پایان تلخو دیدیمتو لایق زندگی بهتری بودی همینطوری که ما لایقشیمسه سال گذشته و ما فراموشت نمیکنیمهممون دلمون میخواد در اغوشت بکشیم و اشکامونو پاک کنیسرتو از روی میز برداری و بگی ببخشید ترسوندمتون من حالم خوبه لطفا دیگه گریه نکنیدچمدونتو برداری قبل اینکه پروازتو از دست بدی بری فررودگاهمیخوایم فرست کنی به اون نامه یه جواب بدیمیخوایم بهت بگیم اون اتفاقا هیچکدومشون تقصیر تو نبود تو نمیتونستی کاری کنی تو نخواستی اونجوری بشهتو نه هیولایی نه قاتلی و نه یه ادم بدیتو فقط یه پسر مظلومی که دنیا باهاش خیلی بد بودهحداقل الان ممکنه یکم شاد باشیمیدونی که اونم  دوست داره و از وقتی رفتی زندگی براش سخت شده ولی ادامه میده و ادامه میده تا زمانی که دنیا بزاره بیاد پیشت و دوباره کنار هم بلشید شما دونفر،نه،شما سه نفرفقط میخوام بدونیتو روی من خیلی تاثیر گذاشتیخیلی چیزا یاد گرفتمو خیلی بهتر احساساتمو درک کردمممنون و دلم واست تنگ شده خیلی خیلی زیادمیدونم فرشته ها نه میمیرن و نه فراموش میشنهیچوقت از خاطرمون نمیریو هی یادت نرهبرای تک تک اشکایی که همراهت ریختیم یه زندگی شاد توی زندگی بعدی به خودت و ما بدهکاریدر ارامش باشی-با عشق به A دوست داشتنی من</description>
                <category>⇝saghaɹ</category>
                <author>⇝saghaɹ</author>
                <pubDate>Mon, 29 Nov 2021 00:35:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عالم خواب</title>
                <link>https://virgool.io/Takehiko/%D8%B9%D8%A7%D9%84%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-l9qrsoohxr8v</link>
                <description>در عالم خواب بودمدیدم میخواهی بروی و جز دو شماره تلفن چیزی برایم نگذاشته ای.میدانستم حالا دیگر رفته ای و ای کاش کمی ازین شلخته بازی هایم دست کشیده بودم و ان برگه را گم نمیکردم.حال هیچ ارتباطی باهم نداشتیم،روی پله ها نشسته بودم غرورم را مچاله کرده بودم و بلند میگریستم.لحظه صدایت را از پشت تلفن در دستان مادر شنیدم از پله تا گوشی را پرواز کردم و پشت تلفن انگونه صدایت زدم،ان اسم تو نبود نمیفهمم چگونه جرئت کردم ان نام را بر زبانم بیارم بارها با اشک شوق صدایت زدم و گفتم شماره ات را گم کردمتوتو چرا انقدر سرد گفتی فقط برای همین با من تماس گرفتی؟ سردی گفته هایت،سردی نام بردن ان اسم،سردی داستانی که پشت اینها نهفته است مرا در ان عالم سرگردان کردحال خانه ام تاریک بود،در ان زمستان طاقت فرصا هرشب میان برف باد و باران منتظر میشدمایا پایان ماهم مانند ان دو پسر معصوم نابخشودنی تلخ است؟ایا تو برای همیشه رفتی و جسمم تا زمانی که زنده است و روحم تا ابد جستجوگرت باشد؟ایا اینها سختگیری روزگار است زیرا ما در دو دنیا متفاوت زندگی میکنیم؟چرا انقدر اشفته شده ام،خیلی وقت است که از ان رویا گذشته است...ولی نتوانستم فراموش کنم که پشت تلفن، ایجی صدایت کردم.</description>
                <category>⇝saghaɹ</category>
                <author>⇝saghaɹ</author>
                <pubDate>Fri, 26 Nov 2021 09:18:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انجمن مخفی گورکن سیاه</title>
                <link>https://virgool.io/Takehiko/%D8%A7%D9%86%D8%AC%D9%85%D9%86-%D9%85%D8%AE%D9%81%DB%8C-%DA%AF%D9%88%D8%B1%DA%A9%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-zr1svgzrgehj</link>
                <description>سلامبه انجمن مخفی گورکن سیاه خوش اومدی!اینجا مهم نیست اسمت چیه نژادت چیه یا چقدر پول داریتو انجمن من یعنی ساغر -حتی اسم واقعیمم نیس- همه میتونن عضو باشنفقط باید چنتا چیزو رعایت کنیهیچ وقت اسمای واقعی کسایی که راجع بهشون حرف میزنو نگیکتاب دوست داشته باشیراز نگهدار باشیفکر نکنم قوانین سختی باشهولی خب اصلا این انجمن چه کوفتیه و به چه دردی میخورهتو اینجا با بقیه گورکنا مثل خودت اشنا میشی،میتونی از کتابا و خیال پردازیات برامون بگی و ما برعکس اون خیارشورای بی ذوق با علاقه بهت گوش میدیم و نظر میدیمحس میکنی زندگیت ناعادلانس و هیچکس به حرفای قلب تپندت گوش نمیده؟خب جونم تو میتونی خودتو واسه ما خالی کنی ما دلداریت میدیم و ارشدامونم بهت مشاوره میدن ازین مشاوره های خطرناک مثل اذیتت کرد؟برو بکشش نه،ما معقول و بالغیمخانوادت باهات مثل یه کودن یا یه عجیب الخلقه رفتار میکن؟تو انجمن گورکنای سیاه تفاوت ستایش میشه و علایق هرکس توسط خود اون شخص ستوده میشه،اینجا میتونید به هرکاری دست بزنید تا جایی که اسیب نبینید بی پروا باشیدانجمن ما مخفی هست اما همیشه در دسترسه فقط کافیه توی یه اتاق خالی،عقربه های ساعت دیواری رو بزارید روی 07:09 دقیقه اونوقته که از توی دیوار زیر ساعت یه در به سمتتون باز میشه و بومبه انجمن مخفی گورکن سیاه خوش اومدی گورکن عزیزمفقط لطفا حواست به اون گلدون گربه ای شکل باشه اون عاشق خوردن جورابای نارنجیه مثل همونی که تو پاته!</description>
                <category>⇝saghaɹ</category>
                <author>⇝saghaɹ</author>
                <pubDate>Thu, 25 Nov 2021 23:13:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درونگرا و برونگرا</title>
                <link>https://virgool.io/Takehiko/%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D9%88%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7-iylrl9ap28lp</link>
                <description>درونگرای ابی ، سرش در کار خودش بود و کمتر به کسی کار داشت.اروم و بی سر و صدا به علایقش میریسید.بعضی روزاش عادی بود و بعضیاشم کسل کننده تا وقتی که با برونگرای قرمز که همکلاسش بود اشنا شد،برونگرای قرمز پر انرژی بود و همیشه دنبال هیجان و چیزای نو بودوقتی ابی و قرمز باهم دوست شدن،یجوری بود که انگار همو کامل کردنفقط قرمز میتونست ابیو به هیجان بیاره و مجبورش میکرد باهاش کارای جالب انجام بدهابی همراهش یاد میگرفت،زمین میخورد،میخندید و کشف میکرداما ابی ما نمیزاشت قرمزی بیش از حد کارای خطرناک کنه و مراقبش بودهروقت دستشو میگرفت و میکشید عقب و میگفت:قرمزی!زیاده روی نکن به خودت اسیب میزنیابی از یک نواختی زندگیش خلاص شد و قرمزم تعادل توی کنجکاوی و خطرو بدست اورداونا زمین تا اسمون باهم فرق دارن و همین باعث میشه تا بی نهایت از هم خسته نشن</description>
                <category>⇝saghaɹ</category>
                <author>⇝saghaɹ</author>
                <pubDate>Wed, 24 Nov 2021 21:20:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پسر نیویورکی</title>
                <link>https://virgool.io/Takehiko/%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D9%88%DB%8C%D9%88%D8%B1%DA%A9%DB%8C-mgjo8c7wuzt8</link>
                <description>همیشه دور و بر ساعت سه عصر پیدایش میشد.همیشه همان پالتو قهوه‌ای روشن تنش بود و کیف دوشی همیشه همراهش،روی شانه‌اش بود.با کسی حرف نمیزد و کسی هم با او کاری نداشت.فقط به کتابخانه میامد،سرش را برای کتابخانه دار تکان میداد و با کتاب های زیادی مینشست و تا ساعت هشت نه می نوشید نه چیزی میخورداو دیدی به ساعت بزرگ کتابخانه نداشت چون پشت سرش بود اما سر ساعت هشت بلند میشد و خمیازه میکشید،کتاب هایش را سر جایشان میگذاشت و بدون کلامی خارج میشد.دکه هات داگ فروشی کنار کتابخانه همیشه مقصد بعدیش بود،هات داگی میخرید و هروقت سگ ولگردی ان اطراف پرسه میزد غذایش را با او شریک میشد.او برای هر سگ جدیدی که میدید اسمی انتخاب میکرد:تیسی،پولیشی،رانگو و از این قبیل اسامی من دراوردی.تنها زمانی که میشد صدایش را شنید وقتی بود که به سگ ها سلام میکرد و جز ان دیگر هیچ نمیگفتاغلب ان سگان او را تا خانه اش یا حداقل تا جایی که شهرنشینی به انها اجازه میداد دنبال میکردندهمه در اینکه او پسر خوبی است تفاهم نظر داشتند ولی هیچکس اسمش را نمیپرسید و نمیدانستاو را پسر نیویورکی میخواندند</description>
                <category>⇝saghaɹ</category>
                <author>⇝saghaɹ</author>
                <pubDate>Mon, 22 Nov 2021 19:26:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرار</title>
                <link>https://virgool.io/Takehiko/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-dm7wb91bgrqd</link>
                <description>واقعیت هیچ وقت برای من کافی نبود.زندگی همیشه یک چیزی کم داشت.نه رنگی بود و نه تیره،بی رنگ بی رنگ بود.بیاید از روابط خانوادگی هم صحبتی نکنیم،من باید چکار میکردم؟خودم را روی پلی دار میزدم یا تپش قلبم را با مسمومیت سرکوب میکردم؟شاید اندکی در این فکر بوده باشم اما زندگی درکنار تمام خوی ددی و وحشیگریش کمی راه نفس هم به جای میگذاردگر درد هست یقینا درمانم هستبهترین راه برای راحتی از شر این دنیا ترک گفتن ان استبه صورت موقتیکتابی میخوانی و جنگجو میشوی،دیگری را میخوانی و عاشق میشوی،ان یکی دیگر را در دست میگیری و در راه عزیزانت میمیرییاد میگیری،فدا میکنی،دریافت میکنیزندگی جدای این ورق های جان بخش،بس تباه است</description>
                <category>⇝saghaɹ</category>
                <author>⇝saghaɹ</author>
                <pubDate>Sat, 20 Nov 2021 11:36:51 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>