<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های داشته‌هایم</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Dashtehayam</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:11:11</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1025824/avatar/iCvRTi.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>داشته‌هایم</title>
            <link>https://virgool.io/@Dashtehayam</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آسمون همه جا یه رنگه!</title>
                <link>https://virgool.io/@Dashtehayam/%D8%A2%D8%B3%D9%85%D9%88%D9%86-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%AC%D8%A7-%DB%8C%D9%87-%D8%B1%D9%86%DA%AF%D9%87-vtgtf6jxhi2o</link>
                <description>چمدانش را بسته بود؛ لباس‌هایش را با نظم و به ترتیب گوشه‌ای چیده بود، قاب عکس‌هایش را، دفترچه خاطراتش را، و خاطراتش را هم در گوشه‌ای از چمدان جای داده بود. یاد حرف مامان افتاد که می‌گفت آسمان همه جا یک رنگ است. این اواخر دعای مامان بیشتر شبیه نفرین شده بود! از دعا برای خراب شدن موتور هواپیما آن‌هم قبل از پرواز گرفته تا نفرین به آن کسی این فکرها را در سرش انداخته بود. پدر می‌گفت کاش آن مشاورِ فلان فلان شده‌ی مهاجرت بد از آب درآید و سرت کلاه بگذارد! همه اما می‌دانستیم که این‌ها فقط واژه‌هایی بودند پوشیده در خشم؛ که اگر مویی از سرش کم می‌شد دلشان آشوب می‌شد. مدام به این فکر می‌کرد که سنگین‌‌ترین باری که تا به حال با خودش حمل کرده، چیزی به جز خاطراتش نبوده است. ناگهان صدایی سکوت را شکست. قاب عکسی از بالای طاقچه به روی چمدان سقوط کرد؛ رها آهی کشید و باز به فکر فرو رفت: «کاش میشد همه‌ی خاطرات رو قاب کرد و تموم قاب عکسا رو حمل!» تمام زندگی‌اش را جمع کرده بود در چمدانی قرمز و می‌خواست دیارش را، وطنش را و تمام تن و زندگی‌اش را ترک کند و برود جایی که شاید آسمانش آبی‌تر باشد، اما پرنده‌هایش دیگر شجریان نخوانند و آدم‌هایش در ازدحام خیابان‌ها، به جای نثار ناسزا به کل جدّ و آبادِ آدمی، با لبخند بهم سلام کنند. بخش سخت ماجرا اما رفتنش نبود؛ چمدان قرمزی که تمام زندگیش در آن جمع شده بود هم نبود، بخش سنگین ماجرا این بود که این آرمان‌شهر، تنها در سر او وجود داشت و بس! که شاید آسمان فلان جای خارج، آبی‌تر از آسمان تهران باشد و با اینکه چمدان او را به رفتن سوق می‌داد اما تمام نشانه‌ها &quot;ماندن&quot; را فریاد می‌زدند. شاید چیزی در عمق وجودش او را از رفتن بازمی‌داشت. آن روز اما، تنها آواز پخش شده در خانه، صدای زیپ چمدان بود؛ زیپ چمدان هنگام بسته شدن او را به تقلا می‌انداخت؛ خش خشی که شبیه تنهایی پاییز بود. وقتی چمدان را باز و بسته می‌کرد، انگار هر بار که زیپ را می‌کشید، خودش را قانع می‌کرد که می‌تواند برود...و هر بار که بازش می‌کرد، تمام وجودش فریاد می‌زد: بمان! مدام صدای مادر در گوشش زنگ می‌زد که آسمان همه‌جا آبی است. رها چمدانش را باز کرد تا چیزی به آن اضافه کند، اما لحظه‌ای که چشمانش را باز کرد دید که درون چمدان خالی است! تمام وسایلی که بسته بود، گویی هیچ‌وقت در آن وجود نداشته‌اند. به سرعت داخل چمدان دست برد، اما چیزی جز تاریکی نیافت. انگار چمدانش، همه‌چیز را بلعیده، تمام خاطرات و وسایلش را! نفس عمیقی کشید. تردید داشت در گذاشتن آخرین وسیله‌ش در آنجا! آخرین چیز عکس مادربزرگ بود و از قضا چمدان هم هدیه‌ی او بود؛ خدا بیامرز اگر اینجا بود یحتمل با خودش تکرار می‌کرد که کاش هرگز این هدیه را به او نمی‌داد. جدا از تمام این‌ها هرکدام از خط‌های قرمزش، داستانی پنهان دارد. مثلا اولین خطی که در چمدان افتاد، برای پنج سال پیش بود، زمانی که مادربزرگ زنده بود و به شیراز رفتیم. دیگری برای سه سال پیش بود؛ وقتی که نتایج قبولی کنکور آمد، فهمیدیم که اصفهان قبول شده و مامان بابا به نشانه‌ی اعتراض و با قلبی که ناراضی بود، راضی شدند که تک دخترشان را تنها به دانشگاه بفرستند. هنگام خروج از خانه، رها چمدانش را کنار در گذاشت و برای آخرین بار نگاهی به اتاقش انداخت. تند تند با گوشه‌ی آستینش اشک‌هایش پاک کرد و به سمت در برگشت. نگاهش چرخید، انگار که اشتباه دیده باشد، چمدان نبود! فقط جای خالی‌اش روی زمین، مثل زخمی کهنه‌ به جا مانده بود. وطنش هم سخت به تنش چسبیده بود و او را رها نمی‌کرد .وارد فرودگاه که شدیم، هنگام تحویل چمدان، رها برای آخرین بار نگاهی به ما انداخت و بعد چشم دوخت به قرمزی چمدان که در تضاد بود با رنگ قلبش. مأمور فرودگاه چمدانش را بلند کرد و تعجب کرد. گویی که چمدانش هیچ وزنی نداشته باشد، با خنده پرسید: «چمدون خالی حمل می‌کنید خانم؟» رها اما انگار که تمام دنیایش را چپانده بود آنجا، با عصبانیت ابروهایش را بالا انداخت. در همین حین مأمور دیگری سر رسید و دوباره وزن چمدان را سنجید و اخم کرد: «اضافه‌بار داری خانم!» رها باید چیزی را کنار بگذارد...اما چه؟ ناچار دفترچه‌ خاطراتش را بیرون کشید. انگار که تمام وزن چمدان در آنجا جمع شده باشد اما دفترچه که وزنی نداشت! نگاه رها بین چمدانِ تهی از خاطره و دفترچه‌ی سنگینش در رفت و آمد بود. مأمور بار باز با بی‌حوصلگی تکرار کرد: «خانم! یا باید چمدون‌تون سبک‌تر بشه، یا...» اما جمله‌اش نیمه‌تمام ماند؛ رها چمدان را برداشت، چرخید و از صف خارج شد و بلند تکرار کرد: «آسمون همه جا یه رنگه!»</description>
                <category>داشته‌هایم</category>
                <author>داشته‌هایم</author>
                <pubDate>Tue, 22 Jul 2025 20:57:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وطن ما، تن و جان ماست!</title>
                <link>https://virgool.io/@Dashtehayam/%D9%88%D8%B7%D9%86-%D9%85%D8%A7-%D8%AA%D9%86-%D9%88-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D8%B3%D8%AA-sibzq9stydf4</link>
                <description>شبی آمد که می‌باید فدا کردبه راه مملکت فرزند و زن رابه پیش دشمنان استاد و جنگیدرهاند از بند اهریمن، وطن رااین‌ها همه یادآورِ نام پاک ایرانِ من است🌱.دست و دلم به هیچ چیز نمی‌رود. حتی نوشتن، که زمانی مأمنی برای احساساتِ حبس‌شده‌ام بود...حالا اما آن‌قدر ننوشته‌ام که دیگر نمی‌توانم به یاد آورم که کلمات، چگونه باید ادا شوند که در حقِ مطلب، اجحافی نشود؟! آمدم از خیلی چیزها بگویم اما مگر می‌شود از دل گفت و از وطن نه؟ خوب می‌دانم که در این میان، وطن حق تقدمی عظیم دارد در میان مطالبی که برای بیان شدن به زبان می‌آیند. این حق تقدم هم رسماً از ریشه‌ی ما آب می‌خورد و خاکی که در آن پرورش یافتیم و جان گرفتیم. پس این روزها، فارغ از تمام تنش‌ها، ایران خانم، با شال سبز و چشم‌های آبی‌اش که هنوز هم تاج سر ماست، فراتر از هر دغدغه‌ای نشسته. ایران کشوری‌ست به پهنای عمیق‌ترین و رنگین‌ترین رویاهامان! و فرزندان این خاک، اگرچه جان دهند، خاک را به اجنبی نمی‌دهند! که تک‌ تکِ حوادثِ این خاکِ عزیز، نام شهری را به زادگاه‌ و شناسنامه‌ی ما اضافه کرده. دیروزها که سوختیم، فرو ریختیم، در دریا غرق شدیم و از آسمان سقوط کردیم، گاه آبادان بودیم و گاه خرمشهر و تهران. این روزها اما، با اینکه تهران زندگی نمی‌کنیم، با اینکه شیراز، اصفهان و خرمشهر نیستیم، بیش از پیش ایرانیم و ایران یعنی قلب ما هنوز تپنده است! ایران یعنی حواست باشد که کودکانِ زاده شده در این خاک، اصیل‌ند و شریف! وَ اصالت و شرافت را نه از بیگانگان، که از خونِ پدران‌ و پاکیِ مادران‌شان به ارث برده‌اند. و شریف‌اند و تن به ذلت نمی‌دهند. که خود، محافظت شده‌اند و حفاظت می‌کنند از این سرزمینِ مقدسِ دیرینه. وطن، مادر است و برای مادر باید تا پای جان پیش رفت!می‌دانم که این روزها تنها من نیستم که کلمات را گم کرده‌؛ که این روزها انگار زبان‌ همه‌مان بریده اما هنوز تپنده‌ایم و قلب‌مان برای این خاک به تپش می‌افتد؛ تا دل بتپد، امید جاری‌ست و امید همان ایرانِ زنده است. و ما همگی فرزندان همین خاکیم؛ نه به سکوت راضی می‌شویم و نه با فراموشی خو می‌گیریم. ایران یعنی قلب‌هایی که باهم می‌تپند. و ما، این جان‌های تپنده، تا ابد کنار ایران خانم می‌مانیم و نفس می‌کشیم. که ما، از تبارِ مقدسِ وطنیم...همین.-دهمین روز از ایستادگیِ نور،در برابرِ تاریکیِ منفور!🇮🇱✍🏻به قلمِ من۱۴۰۴/۴/۱.به پاس هر وجب خاکی از این مُلکچه بسیار است، آن سرها که رفتهز مستی بر سر هر قطعه زین خاکخدا داند چه افسرها که رفته-مهدی حمیدی شیرازی</description>
                <category>داشته‌هایم</category>
                <author>داشته‌هایم</author>
                <pubDate>Sat, 05 Jul 2025 00:50:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به نام انسان</title>
                <link>https://virgool.io/@Dashtehayam/%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-zsrbyzgjtywh</link>
                <description>در جهانی که می‌توان همه چیز شد, آدم به دنیا آمدیم و &quot;انسان&quot; شدیم. حالا جداً انسان شده‌ایم؟ یا فقط شبیه موجودات چهار دست و پای به گمان عاقل هستیم؟ انسان شدن درد دارد؛ در دنیایی که می‌توان هرچیز شد، انسان شدیم...مثلا آینه بودن چه مشکلی داشت؟ یا حتی بالشتکِ عروسکی دختر بچه‌ها چطور؟ یا حتی می‌توانستیم یک شاخه گل باشیم. به گمانم یک شاخه‌ گل به مراتب بیشتر از وجود آدمی، تکثیر شادی را بلد است. انسان بودن اما تبعات زیادی دارد! به دنیا می‌آییم و تمام بچگی‌مان را در آرزوی بزرگ شدن به سر می‌بریم اما همین که بزرگ می‌شویم تنها یک آرزو برای‌مان باقی می‌مانَد: &quot;کاش دوباره برای لحظه‌ای، کودکی کوچک شوم.&quot; و در همان سن و سال و در عین بزرگی متوجه می‌شوی که عضو بسیار کوچکی از این جهان وسیع هستی. انگار زندگی‌مان در همین تناقض‌ها ترجمه شده؛ مترجمش کیست؟ ما؟ انگار افتضاح‌ترین مترجمان تاریخ شده‌ایم که! بزرگی را در کودکی و کودکی را در بزرگی آرزو می‌کنیم؛ مرگ را در زندگی و زندگی را در مرگ خواهانیم. که نفس می‌کشیم اما خفه می‌شویم...مردگانِ به ظاهر زنده‌ای که نمی‌دانند آن زندگان به ظاهر خوابیده در خاک، شاید وجودشان زنده‌تر از زنده بودن موجوداتی شبیه من و شما باشد. زنده‌ایم و به زنده بودن‌مان معترضیم، اما همین که کسی از میان‌مان می‌رود عجیب معترض می‌شویم به نبودنش. عجیب، عجیبیم ما! عجیب و غریبیم ما! عجیب‌ترینِ این دنیای غریبیم ما! ما انسان‌های به ظاهر زنده.&quot;شاد بودن هنر است گر به شادی تو دل‌های دگر باشد شادزندگی صحنه‌ی یکتای هنرمندی ماستهر کسی نغمه‌ی خود خوانَد و از صحنه رودصحنه پیوسته به جاستخرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد&quot;...#داشته_هایم</description>
                <category>داشته‌هایم</category>
                <author>داشته‌هایم</author>
                <pubDate>Thu, 07 Sep 2023 18:46:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه خنده مهمون من</title>
                <link>https://virgool.io/@Dashtehayam/%DB%8C%D9%87-%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%87%D9%85%D9%88%D9%86-%D9%85%D9%86-vbshiam30egg</link>
                <description>لیک هرگز نپسندیم به خویش! که چو یک شکلک بی‌جان شب و روز، بی‌خبر از همه خندان باشیم...دخترک اِهِم اوهومی کرد و ادامه داد: «نمی‌خرید؟» به خودم آمدم، ساعت یک ربع به هفت بود. ربع ساعت از زمانی که دخترک را دیدم می‌گذشت و ربع ساعت دیگر باید به محل کار می‌رسیدم. نگاهم را از چراغ قرمزِ ایستاده در چهار راه دزدیدم و با ملایمت نگاهش کردم: «گفتی چند تومنه؟ آخه کیف پولم رو توو خونه جا گذاشتم. توو ماشینم هیچ پولی ندارم خاله!» با تعجب و لحنی که گویا برایم تاسف می‌خورد گفت: «جا گذاشتید؟» به نشانه‌ی تایید سرم را تکان دادم که یعنی بله جا گذاشتم! که یعنی از فرط دغدغه‌های رنگارنگِ گوناگون و از فکر اینکه نکند امروز هم دیر بروم سرکار، کیفم را جا گذاشتم. دخترک به آرامی دستی روی گل‌های قرمزش کشید. انگار که حس مالکیتی عجیب میان آن دو موج می‌زد، لحظه‌ای مکث کرد و سپس دو شاخه گل رز را از میان انبوه شاخه‌ها انتخاب کرد و بعد با دست‌های کوچکش که نشانگر حجم عظیمی از کارکردن‌های شبانه روزی بودند، گل‌ها را به طرفم گرفت: «بفرمایید.» اولش خنده‌ام گرفت و فهمیدم که یحتمل دخترک متوجه حرفم نشده اما سماجتی عجیب در میان دست‌هایش موج می‌زد. گل‌های قرمز، درست رو به روی تیله‌های آبی چشمانش قرار گرفته بود. با تعجب نگاهش کردم: «ببین عزیزم این گُلا واقعا قشنگنااا، درست مثل خودت ولی من پول ندارم» دو قدم به ماشین نزدیک‌تر شد، صدایش را صاف کرد و قاطعانه پاسخ داد: «اشکالی نداره خاله، این گُلا رو بگیر و بجاش یه بار یه &quot;خنده&quot; مهمون من!» دخترک خندید و از خنده‌اش خنده‌ام گرفت. خندیدم، چراغ سبز شد......#داشته_هایم</description>
                <category>داشته‌هایم</category>
                <author>داشته‌هایم</author>
                <pubDate>Thu, 07 Sep 2023 18:37:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تغییر کن قضا را!</title>
                <link>https://virgool.io/@Dashtehayam/%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%DA%A9%D9%86-%D9%82%D8%B6%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-z2nfncutjglv</link>
                <description>و ما در زندگی‌مان چیزهایی را تجربه می‌کنیم که شاید تجربه کردنش به این نحو، هیچ‌گاه جایز نباشد! مفاهیمی شبیه به غم یا دردِ از دست دادن عزیزی؛ چیزی که کنار آمدن با آن بس سخت و طاقت فرساست. در این مابین محرکی وجود دارد که برای رهایی از تاریکی به وجود آمده؛ به گمانم هر دردی درمانی دارد و هر دوایی برای دردی ساخته شده. که گویی اُمید دوای تمامی دردهاست؛ امید می‌تواند یک لبخند ساده باشد، می‌تواند صدای شنیدن باران باشد، می‌تواند «منو تو ما می‌شویم» باشد. امید می‌تواند فراوانی داشته‌ها و داشته‌های فراوان زیادی باشد؛ و ما یقین داریم که «اُمید» همیشه جایی در قلب ناامید آدم‌ها رشد می‌کند، و در آخر سبز می‌شود؛ که در آخر سبز می‌شویم...ورای اینکه در این زندگی‌ وقتی بمیریم تازه زنده می‌شویم، ورای اینکه تازه زندگی می‌کنیم و از این قبیل حرف‌ها، درک این تناقض برای مغز کوچک آدمی به راحتی ممکن نیست. سخت است و در نگاه اول غیرقابل درک، دردناک است اما باید حقیقت را پذیرفت؛ حقیقت در فناناپذیر بودن آن دنیاست، حقیقت در تولد دوباره و زندگی ابدی ماست، حقیقت در خوشی نامحدودی است که اگر بنده‌ی خدا در این‌جا بخواهد و تلاش کند، در آنجا به دستش می‌آورد!&quot;گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را&quot;...#داشته‌_هایم</description>
                <category>داشته‌هایم</category>
                <author>داشته‌هایم</author>
                <pubDate>Thu, 07 Sep 2023 18:20:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتفاق</title>
                <link>https://virgool.io/@Dashtehayam/%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82-u4trwodqlbbf</link>
                <description>هیچ اتفاقی، اتفاقی «اتفاق» نمی‌افتد!اتفاقات، قطار حوادثی هستند که اکثر اوقات، هرگز نمی‌خواهیم مسافرش بشویم؛ غافل از اینکه همگیِ ما دیر یا زود، یکی از مسافران همین قطار هستیم.هیچ اتفاقی، اتفاقی «اتفاق» نمی‌افتد! ما انسان‌ها همان دلایل هستیم...مثلا دلیل به وجود آمدن نصف بیشتر یا شاید با تقریب نه چندان چشمگیری بتوان گفت که دلیل به وجود آمدن تمام مشکلات بشر، همین «ما» هستیم. همین ما انسان‌هایی که تخریب‌گریم اما تخریب شدن را دوست نداریم! ویران‌گریم اما ویران شدن را دوست نداریم! آسیب می‌زنیم‌ اما آسیب دیدن را دوست نداریم؛ مضحک است! بیش از حد مضحک است. انسان‌هایی که بجای همراه بودن‌ با یکدیگر، هم‌راه همدیگر هستند و در این راه پل‌های پشت‌سرشان را ویران می‌کنند!راستش نمی‌دانم چه زمانی درست می‌شویم، نمی‌دانم چند سوای دیگر باید به تب گرفت و نمرد! یک روز و بیشتر؟ یک هفته و بیشتر؟ ابد و یک سال؟ نمی‌دانم چندبار دیگر باید سرمان به سنگ بخورد تا «انسان» شویم...اما یک چیز را خوب می‌دانم؛ آن هم این است که همه‌ی ما انسانیم و واقف به تک تک حرکات انسانی! قبل از اینکه خودمان، خودمان را نجات دهیم یا حداقلش اینکه اقدام به انجام دادن کاری کنیم، هرگز نجات نخواهیم یافت! پس از تجربیات زیادی که داشته‌ام، با درصد زیادی از احتمالاتی که پس از اتفاقات، به دست آورده‌ام، اکنون به این موضوع واقف هستم که آدمی، دربند ذهن معیوب خویش است؛ انسان‌ها اسیر زندانی هستند که زندان‌بان‌شان خودشان هستند! یعنی میله‌های زندان را با دست‌های خودشان می‌سازند. ما در قفس، نفس می‌کشیم؛ قفسی که ساخته‌ی ذهن خودمان است. حالا می‌خواهد قفس ذهن باشد یا قفس قلب، و یا شاید هم قفس انسانیت...#داشته_هایم</description>
                <category>داشته‌هایم</category>
                <author>داشته‌هایم</author>
                <pubDate>Fri, 20 Jan 2023 15:18:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک چهار حرفیِ قابل فهم</title>
                <link>https://virgool.io/@Dashtehayam/%DB%8C%DA%A9-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%AD%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%90-%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%84-%D9%81%D9%87%D9%85-th7o7qy2krta</link>
                <description>تا به حال به قدرمطلق دقت کرده اید؟«قدرمطلق» نام عملی است در ریاضی که دیدگاه مثبتی دارد! حالا کارش چیست؟ اگر طرز فکر دیگر عملیات‌ها مثل او مثبت باشد، قدرمطلق اجازۀ خروج صادر می‌کند و اگر برخلاف او منفی باشد، تا فکرشان را مثبت نکند ول‌کن نخواهد بود...خلاصه اینکه هرکه از کنار او عبور کرده، حالش خوب شده است!مرز شادی و غم، ترسیم جالبی است در صفحۀ ناصاف زندگی...به رقص عروسک آویزان پشت ماشین می‌مانَد! تمام ناصافی‌ها و زیر و بالای خطوط جاده را می چرخد، با همان لبخند روی لبانش! با همان مظلومیت موجود در چشمانش.راستش من یقین دارم که تمامی این‌ها برگرفته از افکارمان است! اگر شادیم، اگر غمگین، یک راست باید برگردیم و برویم به سراغ نگرش‌مان. همه چیز از خود آدمی شروع می‌شود و دیدگاهش! اگر دیدمان را عوض کنیم و بشویم یک قدرمطلق، اگر عادت کنیم به خوب بودن و حال خوب، دیگر غمناک بودن عذابی خواهد شد الیم.می‌دانم دنیا بدجور دوازده رنگ شده است؛ که این روز ها افتاده به جانِ جان‌مان و غارت تمام داشته‌های عزیزتر از نداشته‌هامان. با این وجود، من گمان می‌کنم که بازهم می‌توان شاد بود و شادی آفرید، می‌توان عاشق بود و عشق ورزید...فقط کافی است زاویۀ دیدمان را کمی تغییر بدهیم. هرچه که هست این را خوب می دانم که «هست» را گر قدر ندانیم، می‌شود «بود»!انتخابت چیست حالا؟ ماهی کوچک بگوتنگ و این کابوس‌ها، ماهی و اختاپوس‌ها؟...#داشته‌_هایم</description>
                <category>داشته‌هایم</category>
                <author>داشته‌هایم</author>
                <pubDate>Sun, 20 Nov 2022 16:51:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچ یا همه چیز؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Dashtehayam/%D9%87%DB%8C%DA%86-%DB%8C%D8%A7-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-ixj8qejsm7cp</link>
                <description>داشتم به «فکر نکردن» فکر می‌کردم.راستش را بخواهید به گمانم فکر نکردن نیز، پروسه‌ای است شبیه به همان مفهوم شادی در فیزیک! اگر شاد بودن، صرفاً به معنای کم بودن غم هاست که فکر نکردن هم دقیقا به معنای فکر کردن به خودِ واژه‌ی «فکر نکردن» یا همان «هیچی» است. بگذارید واضح تر بیان کنم...فکر کردن به فکر نکردن یا فریب دادن ذهن؟تصویری از «زندگی کردن» را در ذهن‌تان ترسیم کنید، آن تصویر را تفسیر کنید...بعدش چشم های‌تان را ببندید و به این تدبیر کنید که جهان‌مان چقدر وسیع است. آدمی که جهان‌گَرد شده، هدفش دیدن جهان با چشم‌های خودش است! حالا دقیقاً یعنی چه؟ یعنی می‌خواهد تمام جهان را بگردد و بزرگی‌اش را، مردمان مختلفش را، هفت قاره را، و تک تک شهر ها و کشور ها و آداب و رسومات‌شان را با چشم‌های خودش ببیند؛ و در نهایت بشود یک «جهان دیده!» راستش اینکه یک جهان‌دیدۀ واقعی، واقعا جهان را با چشمان خودش دیده است یا خیر...حساب و کتابش با خداست! اما تصویر نقش بسته شده در ذهن من این چنین بود که برایتان تعبیر کردم. حالا به این فکر کنید که هدف یک فضانورد چیست؟ خدا می‌داند که چیست اما، در حالت کلی فضانوردها با سفینه های ساخته شده توسط بشریت، برای انجام عملیات مختلف به قلب فضا پرتاب می‌شوند. یحتمل به آنجا که می‌رسند، چشمانشان رقص رنگ‌های سبز و آبی را از کره‌ی خاکی کوچک‌مان می‌دزدد...سپس آن فضانوردان خوشبخت، می‌توانند از همان مکان، تمام کره‌ی سبز_آبی را دایره وار مشاهده کنند یا شاید هم این میان های های بخندند به خوار بودن و کوچک بودنمان؛ بگذریم!..  فکرش را بکنید! ناگهان زمینی که آنقدر بزرگ بود و وسیع، در آنِ واحد کوچک شد و ناچیز. حقیقتاً حتی نمی‌توانیم تصورش را کنیم! این کوچکیِ بزرگ را می‌گویم...همین بزرگیِ کوچک. می‌دانید چیست؟ در همۀ این دقایق، چه در زمین چه در هوا، چه کوچک، چه بزرگ...آدمی، گرفتار افکار و زندانی ضمیرش است! خلاصه وار می‌گویم؛ در تمامی لحظات، ذهن‌مان در حال فکر کردن است. راستش انسان نمی‌تواند مغزش را از اندیشه ها خاموش سازد؛ نهایت هنرش این است که خود را فریب دهد و درست به خود کلمهٔ «هیچ» فکر کند...درواقع این بشر نمی‌تواند به خلأ فکر کند؛ هرچه شود مدام درحال فکر کردن است. حالا می‌خواهد به «فکر نکردن» فکر کند یا به «غم های کم» یا اصلا به هر چیز دیگر......پی‌نوشت: بخوانیدش، کاش خوش بنشیند به دل‌تان. مشتاقانه منتظر شنیدن نظرهای پرمهرتان هستم.#داشته_هایم</description>
                <category>داشته‌هایم</category>
                <author>داشته‌هایم</author>
                <pubDate>Sat, 19 Nov 2022 22:14:32 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>