<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Souji</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Dast_neveshte</link>
        <description>در این حوالی حتی منم از دور قشنگم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-08 01:00:57</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1763051/avatar/LMqkRo.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Souji</title>
            <link>https://virgool.io/@Dast_neveshte</link>
        </image>

                    <item>
                <title>حوالی زندان هیات امنایی</title>
                <link>https://virgool.io/@Dast_neveshte/%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%87%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-mxflf3hplxcu</link>
                <description>سلام.حالم خوبه، یعنی داره سپری میشه و داره خاطره میشه راستش میخواستم بنویسم اما واژه هام تاب و توان حرفای تو ذهنمو نداشتن و‌ندارن شاید بهتره کلا بیخیال نوشتن بشم ، حس میکنم با روح و روانم به مشکل جدیی خوردم ،یا نه هنوز واژه ها باهام صمیمی نشدن ،بنظرشون ادم نچسبی ام .تا دیروز از مرد درشکه سبزه مینوشتم الان باید از راننده تاکسیا بنویسم اخه مدرسه ام عوض شده. ،از روزی که قدم گذاشتم تو این مدرسه حس میکنم وارد زندون شدم ، من زندونی هستم که ۸ ماه به اینجا تبعید شدم ،زندون کوچیکیه زندون بان هاشم عیی اصلا تعریفی ندارن از ورود من به اینجا دو روز نمیگذشت که به طرز وحشیانه ای به موهای قشنگ بهم ریخته ام فش و مش نسار کردن ،روزای سخت زندان به سختی داره سپری میشه ، هم اتاقی های نچسبی ام دارم  بج یکی که بشدت بم چسبیده حتی میرم توالت ام ولم نمیکنه دو بار قالش گذاشتم که دیگه ول کنم شه اما نه نشد ، دیگه باهاش کنار اومدم همه جا بام میاد ،دختر ارومیه نمیتونم بفهمم این چسب دو قلویی که بهم چسبونده از چ نوعه دنبال چیه .. و روزای زندان همچنان داشت سپری میشد  که تو ده انسانی با ی دختری برخورد کردم اونم تازه وارد بود  ، میشه گفت عاشق شدم ،چشای خیلی قشنگی داشت از روزی که اونو تو زندون دیدم ، تحمل زندون جدید واسم اسون  تر شده یعنی حواسم به اونه ،سر صف ،زنگ تفریح ،تو توالت میدونین قیافش شبیه کیه ؟ شبیه یاسمن تو سریال لحظه ی گرگ و میش  از یکی از دوستاش شنیدم دختر ارومیه خیلی اروم ،طوری که در طول دو سال دوستی با این دختره بیشتر از  بیس کلمه حرف نزده ولی میگفت این ی دوستی داشته بعد با اون صمیمی صمیمییی میگفت انگار این چفت هم بودن دیروز رفتم توالت ،راستیتش اسهال بودم بعد ی عملیاتوالفجر ۲و ۳ تو راهروی توالت دیدمش اینبار هودی سفید پوشبده بود برگشت بهم سلام داد عجیب بود ،زندان از اون روز به بعد داشت روزای جالبی به خودش میدید .#حوالی دلنوشته ی امروز ،خاطرات فردا</description>
                <category>Souji</category>
                <author>Souji</author>
                <pubDate>Tue, 03 Oct 2023 00:00:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاکستری همچو اتاق اقای ایرانفر</title>
                <link>https://virgool.io/@Dast_neveshte/%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D9%85%DA%86%D9%88-%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-%D8%A7%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%81%D8%B1-wczlndntlvoc</link>
                <description>پرده را کنار زد ، چشمانش پر بود ، پر از خاطره های ترشیده ای که جلوی چشمانش را گرفته بود  ، از چشمانش افتاد اشک هایش ، خم شد و سعی کرد اشک هارا از روی موکت رنگ و رو پریده جمع کند ، دستایش را روی موکت میکشید دنبال اشک هایش میگشت ، تلوزیون کوچک گوشه ی طاقچه در حال کانال یابی رها شده بود پیرمرد هوس دیدن فیلم رنگ خدا ب سرش زده بود ، ساعت دیواری نشان از ساعت ۵عصر داشت خیابان را باران گرفته بود  اتاق در رنگ ابی نفتی غرق بود اینم تقصیر باران و دم دسته هاشون بود دراز کشید در رخت بی ریخت اتش عینک تک استکانی را از چشم برداشت با خود زمزمه کرد ، برای امروز هم زندگی کافیست چشم هارا بست ،ارام خوابید  ، اتاق داشت غرق تر  و تاریک تر میشد و باران شدید تر به پنجره خود را می کوبید ،ساعت همچنان روی ۵عصر مانده بود گویا ساعت هم به خواب رفته ،گویا هنوز کانال ها یافت نشده استدر خواب دید پاییز تمام شده و باران بند امده ، کانال ها یافت شده اند و ساعت در حال گذر است، تلفن کرمی رنگ اتاق ب صدا در میاید :مهمان دارید اقای ایرانفر..</description>
                <category>Souji</category>
                <author>Souji</author>
                <pubDate>Mon, 02 Oct 2023 23:24:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حوالی شهر  کپک‌زده‌ من</title>
                <link>https://virgool.io/@Dast_neveshte/%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%DA%A9%D9%BE%DA%A9-%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%86-a5brcazghy46</link>
                <description> داشتم.  روی دسته صندلی فلزی ایم   حرفی که معلم ادبیاتمون میگفتو حک میکردم. ،حرفاشو میشنیم  اما نمی فهمیدم  داشت در مورد چی صحبت میکرد. مثل شیشه بخار گرفته ای که پشتش معلوم نیست  زل زده بودم به دیوار های ترک خورده ای که رنگ شعله زرد گرفته بودن  .. زنگ خورد خودمو تو سرویس  بهداشتی یافتم جلو اینه   میون. دخترایی که  کرم پودر و رژ میمالیدن به سر صورتشون و برای آینه  لباشونو غنچه میکردن و عشوه میریختن  گوشه. مقنه مو. درست کردم و. کولهٔ رنگ پریدمو انداختم رو دوشم خیابونو نم گرفته بود ،نم بارونی که بیست دقیقه پیش باریده بود     تو پیاده رو مردم با چشاشون باهام حرف میزدن  همشون یه جورایی اشنا بودن برام ،گاهی اوقات. از شدت کوچیک بودن شهرم حس میکنم همه ادمای دور برم تکرارین  ادمایی که هر روز میبینمشون   ،  پیرمرده  همون که  یه درشکه. سبز داره همیشه هست تو هر روزم هست  خیاطی نایس مد  با دیوارای ارغوانی رنگش  که صاحبش همون خیاط کر و لالِ محله که همیشه هست  همیشه ،هر روز،  نگاش میکنم ،نگام میکنه لبخند میزنه و برام دستشو تکون میده.  خیابان ایستگاه ،قشنگ ترین خیابون شهر کوچیک کپک زدم  که درختای اینور خیابون با درختای اونور خیابون  دائماً روبوسی میکنن به جز زمستونا که بینشون جدایی می افته ،باهم سرد میشن و دیگه برگی  میونشون رد و بدل نمیشه و خیابون بدون سقف میمونه  باز همون  پیرمرد درشکه سبزه باز همون خیابون،خیابون ایسگاهباز خیاطی نایس مد  با دیوار های ارغوانی رنگش  باز پیرمردی که بهم لبخند میزنه و برام دست تکون میده و  باز تکرار امروز ، تکرا آدمای امروز  و باز تکرار حرف های منِ تکراریدختری که در اغوش شب‌از خیال خوابش نمیبرد۱۴۰۲/۱/۱۹ </description>
                <category>Souji</category>
                <author>Souji</author>
                <pubDate>Tue, 11 Apr 2023 00:41:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خطاب به مادرم:دوستم داشته باش?</title>
                <link>https://virgool.io/@Dast_neveshte/%D8%AE%D8%B7%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-zgkoajmawplv</link>
                <description>  خوشحال میشم متن زیررو با  این اهنگ بخونید.  اهنگ بهتری  در دنیای گم گوگل نیافتم  مادر لطفا دوستم داشته باش من همان دختر کوچک ات هستم .. همانی که میان درختان باغ  با دمپایی های صورتی گم شده بود ،همان خردسال ضعیفی که حتی پرتو های مهتاب هم اذیتش میکردند همانی که سایه را پناهگاه خود میدانست ماهی یادت هست  که در دستشویی کنج باغ زندانی ام کرده بودی فقط چون  وقتی گرسنه ام بود کیک پم پم ات را خورده بودم  الان نباشی قدیم سلیطه ای بودی من همانم. ماهی من همان دختر ضعیفم فقط سعی دارم کمی خودم را مقاوم سازی کنم اما انگار نه تو از منِ حال خوشت می آید نه مادر  مادر امروز گفت هیچ وقت دوستت نداشتم نمیخواهم باور کنم اما او همچین سخنی به زبان اور بی دلیل بدون هیچ اعصبانیتی این حرف را زد، رک و پوست کنده   اما من هنوز انقدر بزرگ نشدم که‌نخواهم توسط کسی دوست داشته شوم  من هنوز همان کودکم ، همانی که در میان درختان باغ  با دمپایی های صورتی گم شده بود،همانی که حتی پرتو های خورشید اذیتش میکردند ،همانی که سایه را پناهگاه خود میدانست مرا عادت کنید مرا از رو بخوانید من همانم همانی که گمراه است در همرلهی خویش ....  دختری که در اغوش شب خوابش نمیبرد۱۰:۳۲ ب.ظ ۱۴۰۲.۱.۱۲</description>
                <category>Souji</category>
                <author>Souji</author>
                <pubDate>Sat, 01 Apr 2023 22:36:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بابت خاطرات خاکستری رنگی که امروز اتفاق افتاد متاسفم</title>
                <link>https://virgool.io/AyshanMoon/%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%AA-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D8%AA%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%85-a5ghujdqifow</link>
                <description>امشب شبی پر درد بود برای من شبی مبهوت در میان خیالات خاکستری رنگ تلخ خاطراتی که هر پارتش  اذیتم میکند  شخص های خاکستری افرادی که این خاطره ی تلخ را برایم به ارمغان آوردند و تو. و تویی که رنگ  یاسی عجیبی در چشمانت بود    در آن میان سعی داشتی آرامم کنی  این کارت  رنگ یاسی تو را خوش رنگ تر و به دل نشین تر میکرد تنها خیال تو برایم زیباست اما  در آن قاب وحشتناک یاسی تو گم شده است  روزی که گذشت روز درهم برهمی بود    روزی که با خیال خوب، بد شد. روزی که مرا به حسرت  اینکه  ای کاش نمی رفتم ای کاش نمی آمدی  ای کاش سیل  می اومد و شهر را غرق میکرد و اولین دیدار من و تو  اینگونه نمی گذشت  دچار کردکوله ام بوی شیر کاکائو میدهد  تقصیر   7تا شیر کاکائوای  است که برایم گرفتی آن ها را در کارتن خالی کفش عید ماهی(خواهرم) جا دادم  جایشان امن و امان است اگر ماهی بزارد خاطرات تو اما در  خطر اند  ، خنده هایت صدایت قد و قواره ات  ، چهره به دل نشینت میخواهم آن اتفاق را پاک کنم از چهارچوب ذهنم و تو  در ان میان گرفتاری، ای کاش ویرایش داشت لحظات ای که گذشت  ان موقع  در ان خیابان  افراد خاکستری را پاک میکردم و   تو میماندی و  رنگ یاسی قشنگی که با خنده های پی در پی ات برایم ساختی  تو میمانی و من وشیر کاکائو هایمان  اینگونه میشود که فراموش میکردیم ماه رمضان است و نباید چیزی در  خیابان بخوریم و اینگونه میشد نمیفهمیم نگاه های خشونت آمیز مردم را اگرچه علاقه ای به ساخت دم و دستگاه جدید و مخترعی ندارم اما برای خودمان هم که شده یه روز ماشینی میسازم که سوارش شویم و برویم به سوی گذشته نم گرفتمان و هر ایستگاهی را که دلمان را میخراشید را پاک میکردیم از چهارچوب ذهنایمان. گر زیادی نوشتم به کمیت خودت ببخش گفتم که  امشب شبی پر درد بود برای من  امیدوارم الان که دستان بی روح من کیبورد خسته گوشی را نوازش می کند تو در خواب باشی  خواب آرام ات میکند خودت گفته ای   از روزگار گله دارم که انگونه چرخید که مرا شرمنده تو کرد مشتاقانه منتظرم  پیامی هستم که در  عالم خودم قرار است بدهی اما هر انچه پیامی که برایم میاید  درد و دل های ایرانسل است و بسدوستدار تو دختر کی  در اغوش شب از خیال خوابش نمی برد 1:23بامداد  1402.1.7 </description>
                <category>Souji</category>
                <author>Souji</author>
                <pubDate>Mon, 27 Mar 2023 14:24:10 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>