<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های داستان نویسی خلاق</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Dastani</link>
        <description>داستان های کوتاه و خلاق و ادبیات داستانی به قلم شهروز براری</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 23:01:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1375587/avatar/z5vOsJ.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>داستان نویسی خلاق</title>
            <link>https://virgool.io/@Dastani</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دلنویس خیس</title>
                <link>https://virgool.io/@Dastani/%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D8%AE%DB%8C%D8%B3-prv3uch921uv</link>
                <description>دلنوشته   بر روی چشمانش تپه ای بود  مملو از کاج بلند ، پشت عمق نگاهش  جوجه کلاغی غم انگیز و محزون  لانه داشت ، در سراشیبی نافذ چشمانش  کلبه ای بود ساده و خالی  مطرود و دور افتاده در سکون و انجماد .    اما در لابه لای مژه های بلندش  لانه ی پرستوهای عاشقی بود  کوچ کرده و در خودتبعید . لانه ای   گرم و دنج که  در ضلع سوم ان تکیه میداد حس آرامشی ممتد و بلند ‌  در امتدادش گاه اضطراب ترانه ساز میشد ولی در پستوی ان و در خفا پنهانش میکردن پرستوهای عاشق پیشه و خسته ی فاصله ها از مبدا تا مقصد و خطرات راه .    او    برق چشمانش را از تیر چراغ ، به رایگان برده بود از لابه لای  شاخسار  اقاقی و پیچک یاس .   تنها چشمان بهار بلد بود که بی تکیه به لبان ، بخندد و تبسم کند و اسوده خاطر و رها . چشمانش در همان حوالی ها  سگی داشت بیرحم و پاچه گیر . اگر مسیرت می افتاد به رد نگاهش ناگزیر ، یا سگش میگرفت پایت را یا که برق نگاهش میلرزاند دلت را .  سر بسته بگویم خب  هر چه بود چشمان وحشی و خطرناکی داشت ان دختر چهل گیس بهار .   از آسمانش بگویم من که ابر بود تا بی انتها . گاه غرش رعب آور رعد و درخشش آذرخشی در یک نگاه .  میزد بر عمق وجودت صاعقه از جنس عشق . و لعنت بر این تومور بد خیم  سه حرف عین، شین، و قاف .هر هشت ساعت یک درخت در خاطراتم محکوم تبر میشود و لانه ی گنجشکی با چند جوجه جیغ جیغو به عمق دره ای از جنس ناباوری هایم  سقوط میکند .  به هر دری میزنم تا از خیال چشمانش  معاف شوم اما ....    گویی نقطه ی ثقل دنیاست مرور پیوسته ی فکر و خیالش .  .  شایدم که طلسمی  جادویی یا که ورد و سحر و اعجازی در دلش سکنا گزیده و همچون روح بر پیکرم  ناگه دمیده  یا که چیزی شکل جرعه ی نور در  پستوی دلش ماوا گزیده و از همان نگاهه اول  ناگزیر از دریچه ی چشمانش ،سوار بر موج نگاهش بر نگاهم در هم تنیده  که اینچنین بر تار و پود پیکرم پیرهنی از جنس عشق بر تن کشیده .   گر نه !؟..  پس تو بگو که چرا چنین مرا مسخ و مجنون و آواره ، رسوای زمانه کرده .  راستش خودم نیز هیچ نمیدانم .     هیچ نمیدانم که اکنون کجاست ، شایدم پشت تپه های خاطرات  و  یا بلکه در قعر اقیانوسی در انجماد ،  شایدم بالای بلندی های دور ، یا که در ارتفاع آسمان و انسوی  پرتو نور .   هیچ نمیدانم .  هیچ شبیه به خودم دیگر نمی مانم ، جز فکر و خیالش هیچ نمیدارم در اندیشه های سر در گم و  پریشانم   در خواب و رویا یا که هشیار و بیدار  غیر او هیچ اسمی را نمیخوانم .  من بعد او اینجا نمیمانم ،  هرگز خاطرش را از خاطرم نمیرانم‌ ، شاید چون او را جدا از خویشتن خویش نمیدانم . من که جز مهر نگاهش در نگاهم هیچ نگاهی را نمیخواهم .    غروب محزون سرد زمستانی دگری باز  شد شروع ،  هفته به آخر کشید  روزهایش به شب در چرخش های پرتکرار خورشید و ماه و زمین .  و من در مرور خاطراتش به فصل دیگری رسیدم و ماه مرداد و تیر  .   بانوی سبزه ی ریز ،  زاده ی مرداد  یاکه اخره تیر .  ظاهر گربه  و باطن شیر .   ساعت خواب رفته و سالن تاریک سینما و تکرار فیلم ، بی خبر از چرخش عقربه و ثانیه ها ، محو دقایق در صحنه ی فیلم ، غافل از موعد آزمون صحنه در خرداد سال اخر و مدرک دیپلم در گرو تاخیر هر دویمان و اتمام زمان جلسه و قدم های شتابان و سالن خالی از ممتحنین و ناظر و معاون و مراقب های گیر .    نیمکت های خالی و جاروب کشیدن های فراش لنگان پیر . سیلی یک حقیقت و طعم تلخ ان . گویا رسیدیم هر دو به ازمون سال اخر  با تاخیر بسیار و وقفه ی دیر .     لعنت بر این ساعت مچی و خستگی های عقربه های کوتاه و بلندش در چرخش ممتد و تیک های گیر .   لنگ بلند ثانیه ها در لنگان کوتاهه دقایق گمانم کرده  بوده گیر که به خواب رفته ساعت مچی های هر دو در ان هنگامه ی  دیر .که چنین جا ماندیم و کرده بودیم تاخیر و شده بودش چه بسیار دیر .       اخر کدام شاگرد ممتاز پیش از آغاز ازمون سال اخر درماه خرداد  با یار خود دست در دست میرود سمت سینما محض تماشای فیلم ؟...     خب گمانم هر دو غیبت خورده ایم   چه افسوس ها که بی ثمر شد و  نوش دارو بعد مرگ سهراب چه دیر .     اکنون چشم به عبور لنگ لنگان روزها و تقویم دیواری و چرخش سیاره در روز و شب  تا بلاتکلیف از دیپلم مانده بودیم خیره به گذر ایام در ماه تیر و مرداد   به امید تکرار آزمون در ماه شهریور  و قبولی در آن .   خاطرات بی اختیار سرریز میشوند در لحظات و من غرق در افکار و بی نوسان به حال استمرار .     آری _. گویی جا مانده ام در گذشته های دور .  در همان عشق اول و آخر   ،  گویی روح درونم شد بی اختیار اسیرش ، از همان نگاهه اول که بودم به قرعه تقدیر من  هممسیرش .  در مسیر مدرسه و دیدار  هر روزه  دو نوبت صبح و ظهر بعد و قبل زنگ درس در عبور از کوچه ای باریک و تنگ با دیوارهای بلند ،     دیدار به امتداد چند صدم ثانیه عبور از کنارش و چند نظر خیرگی و  گره خوردن های نگاهم به نگاهش  و یک آه عمیق از سر  حسرت و  بعدش افسوس بلند . ، بگذریم، لعنت بر خاطرات ناخوانده ، لعنت بر رژه ی بی اختیار یادها و مرور صدباره .... به  تصویر مطلب مینگرم ، در سراشیبی های انحنای نگاهش به نگاهم  ،  به صف قد کشیده درختان کاج همچون مژه های بلندش  .  کشف کرده بودم که چشمانش قادرند لبخند بزنند ، حتی بدون مشارکت لب .  آری او نگاهش شوق و شور زندگانی داشت ، او میخندید با نگاهش . و من تنها قادر بودم به لبخندی خیس بسنده کنم . ....نمیدانم در چه حالی اکنون ، ولی هرچه هست همچون خودم مجرد و سی و چند ساله ای ،  نزدیک است به چهل برسیم ، کاری کن .  در غیبت این سالهای پرشمار ، من تمام پیشنهاد ها را پیچانده ام و تلاشی طاقت فرسا و رنجی مشابه مصائب مسیح را به جان خریده ام  تا تنها بمانم و چشم انتظار .     باورش سخت است بلکه محال ، ولی تنها ماندن من یک انتخاب بوده است ، همانند خودت .   آری  تنهایی از نوع تحمیلی  را نمیشناسیم هر دو .    اصلا از این حرفها بگذریم دختر چهل گیس بهار ،     داشتم از زمان میگفتم یا شاید هم از عین و شین و قاف .  این تومور بدخیم روحی  کم بود  ، دیگر مدلش هم مهیا شد از جبر روزگار .    راستی  شاید که تو بدانی من چرا چنین خوشحالم !...   در حالیکه دلایل محاصره ام کرده اند تا غمگینم کنند .  ولی من بی وقفه شادمانم در این وانفسا .    این عجیب است کمی .    بگذریم....    اصلا راستش را بخواهی  باید  بگویم که  خیلی هم دیر شده ، کار از کار گذشته ،  بگذر _ بگذار تا بگذرد این تقدیر ،  شاید در  قسمتی دیگر    باز بیابیم یکدیگر را .  و انجا  دیگر  خیانت با مرامت غریب باشد و جفای عهد نیز بی معنا  .     شاید که انجا  انقدر متعالی شده باشی که از حقیقت زندگانی با اطلاع .      انگاه که بدانی. که. همه ی ما ، یکی هستیم . و بارهای بار جای هریک  به دنیا امده و زندگانی میکنیم ،  از همینرو میگویند که ؛  هرکسی هرچه کند ، به خود کند .      تو بدی کردی ، و بد بر سرت آوار شد .  من نیز بی شک بد بودم که چنان بد به سرم آوار کردی .      ولی من سالهاست خوشبخت بودن  را بی انکه کنارم باشی  آموخته ام ، این میان فقط نگران دل تنهای توآم .     افسوس ... آه.....     دامنگیر گردید این میان‌ .....      من بی تقصیرم ، ولی بی تاثیر نه ....   #شهروزبراری      شین براری .  اواسط بهار ۴۰۵</description>
                <category>داستان نویسی خلاق</category>
                <author>داستان نویسی خلاق</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 01:10:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاو و خانم گلی</title>
                <link>https://virgool.io/@Dastani/%DA%AF%D8%A7%D9%88-%D9%88-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%DA%AF%D9%84%DB%8C-ayyrpndnmdmo</link>
                <description>داستان کوتاه واقعی      زن کتخدا بهمراه دختر کوچکش از حصار خانه ی خانم گلی چندین قدم فاصله گرفتند و دخترک کوچیک کتخدا  با اضطراب به سمت طویله ی منقلی خیره مانده و با صدای لرزان گفت :  خانم گُلی.....   آهاااای خانمممم گُلی جان....   تشریف تون خونه هست؟...  ما اومدیم  والا بقران مجید اینا ....مادرش با لحن ملامت گونه ای گفت :  گوشم رفت، چرا دم گوشم فریاد میکشی اخه بچه جون ....   سمت طویله چرا فریاد میزنی اخه ؟؟..‌.  خونه شون اینوره .‌...  دخترک بی انکه نگاهش را از خیرگی به درب طویله بردارد پاسخ داد ؛ خب اخه ممکنه یهو   منقلی بیاد بیرون و ما رو شاخ بزنه، من توی خواب دیده بودم قبلا اینا رو . خیلی میترسم  ، اره والا بقرآن مجید اینا...مادرش با تعجب میپرسد :  منقلی دیگه کیه ؟...دخترک با ترس و اضطراب میگوید : همون گاو جنگی شون که خیلی   گنده ست و شاخ هاش بلندن و توی مسابقه گاوبازی همه گاو های قوی رو شکست داده .    خب اخه به همه کس و همه چیز حمله میکنه ، الی بلا خانم گلی ‌. .   آخه از گوسالگی بزرگش کرده و میشناسه خانم گلی رو . اره والا بقرآن مجید اینا ...      او سپس طبق عادت همیشگی زیر لب شروع کرد به  حرف زدن با خودش و طبق معمول افکاری بی سر و ته که بی اختیار بر کلامش جاری میشد ، او زمزمه کنان میگوید  ؛    اگر زمانی خانم گلی با پیرهن زرد گل گلیش بهمراهه گاو جنگیش منقلی برن مشهد و برگردن  اون وقت اهالی روستا ناچار میشن که اونا رو ؛  مشتی منقلی و مشت گلی   صدا کنند .   خانم گلی که شوهرش سر خواهراش رو کلاه گذاشته و کلی پول و زمین و ملک و املاک دارن  پس چرا یه پیرهن جدید و نو  نمیخره واسه خانم گلی .  من و منقلی هر دو تایی گوساله بودیم    نه....  ببخشید  یعنی منقلی گوساله بود و من هم کوچیک و دو ساله بودم که خانم گلی این پیرهن زرد گل گلی رو تن داشت ، الان ماشالله گاوی شده واسه  خودش منقلی و منم که دم بزرگ شدم  هنوز همون پیراهن زرد گل گلی چیندار و محلی رو تن داره خانم گلی .     اره والا بقرآن مجید اینا ....   همین هنگام خانم گلی از درون طویله خارج شد و مشتی علوفه در دستانش است که با دست دیگر بروی پیشانی اش   سعی میکند سایه بیندازد روی چشمانش تا بتواند از تابش مستقیم آفتاب ظهردم تابستان در امان بماند  سپس دخترک کتخدا میگوید ؛مامان ... مامان ...‌. دیدی اشتباه گفتی ، فکر کنم منقلی توی خونه زندگی کنه و خانم گلی توی طویله ،  بد موقع اومدیم ، داشتن نهار میخوردن انگار .... اره والا بقران مجید اینا .... مادرش که پشتش به تویله و خلاف جهت دخترش  ایستاده و سمت خانه ی روستایی فریاد کنان میگوید؛ سلام خانم گلی جان....  الهی دورت بگردم . خوبی عزیزدلم .  کجایی ؟ صدات میاد ولی خودت نه.....  یعنی نمیبینمتدخترک میگوید ؛ مگه رعد برقه که اول صدا بیاد بعد تصویر .... خودش اومده ....  بازم همون پیراهن زرد گل گلی رو تن داره ....   اره والا بقران مجید اینا .... لحظاتی بعد درون خانه ی خانم گلی ...دخترک و حرف های  بی سر و ته ....    او میگوید :   خانم گلی رو دیدم توی خواب ، رخ در رخ  منقلی داشت مبارزه میکرد و اخرشم منقلی پیروز شدش توی خواب .   اره والا بقرآن مجید اینا ....   البته منقلی پیراهن زرد گل گلی تن داشت ....   چرا؟.... سوت سماور بلند میشود ، دخترک میگوید ؛  این وقت ظهر تابستون  شربت میخورن ، چای دم نمیزارن که....  اره والا بقران مجید اینا ....    در همین حین ولی ، خانم گلی نگاهی غمگین و متفکر از پنجره بسمت تویله ی منقلی  بفکر فرو رفته ، خانم گلی خسته از سکون  و در تلاشی پیوسته دنبال راهی محض خروج از تارک دنیایی ست  ، گویی ان گوساله ی قدیمی تمام معصومیت و ظرافتش را از دست داده و با عضلاتی ورزیده و کوهان دوش بزرگی جایگزین کرده ،   اسمش  را منقلی گذارده بود زمانی که سر زایمانش مادیان پیر از دنیا رفت . گوساله ای نحیف و یتیم که خانم گلی با عشق بزرگ کرده است .خانم گلی میگوید ؛ خب، چه عجب کردید ، راه گم کردید .  روشن کردید کلبه ی درویشی مارو ....  خوش اومدید .    والا ما که از شهرنشینی رونده و از روستانشینی درمونده شدیم ،  نه اونجا جایی داریم و نه اینجا با مردم روستا اوخت هستیم ، انگاری هرکاری هم میکنیم باز  ما رو داخل جمع شون نمیبینن ، دخترک بی مقدمه میگوید ؛اره ، همیشه ، همه جا دارن پشت سرتون بدگویی میکنند ، راستی این آباژور رو اینجا گذاشتید  ولی پس برق چرا ندارید ؟...  نکنه داخلش نفت میریزید !... خهخخ   اره والا بقران مجید اینا....خانم گلی میگوید ؛     والا خودمم خسته ام از اینجا .    جاری ام توی شهر خونه داره ،  اونم بگو کجاش ؟.‌.  دقیق وسط میدون اصلی شهرداری دختر کتخدا رک و صریح پرسید :  واااا....   خانم گلی چه حرفا میزنی؟..‌  من خودم شهر رفتم کلی .   وسط میدان اصلی شهرداری که حوضچه آب هستش که..   والا بقران مجید اینا .....خانم گلی نگاهش را با غضب میچرخاند و  روی برگردانده سمت درب طویله و کوهان گاو جنگی اش به فکر فرو میرود و سپس میگوید ؛    حالا اون وسطش که نه!..‌.  همون گوشه کنارای میدون.  حالا اصن چه توفیقی داره ؟...  من حرفم چیز دیگه ای هست چرا حرف توی حرف میاری ؟.‌‌ ..زن کتخدا تایید میکند و میگوید :  اوه... اوه‌.‌...  الان فهمیدم کی رو میگی .   خانم سادات رو میگی . همونی که اسمش سیده ربابه ست .  اره خب شما هم کم از اونها ندارید که ،  خب  اونا خیلی زمانه که شهرنشینن .  از اولش هم همونجا بودن .  خب اینکه غصه نداره ،   بفروشید چند تیکه زمین و  مزرعه تون رو و    برید رشت و یه جای خوب و بهتر خونه بخرید .  اینکه غصه خوردن نداره خانم گلی جان ....دختر کتخدا که نمی تواند زبان به دهان  بگیرد مجدد نسنجیده میگوید :   راست میگه خب‌. .  ناسلامتی سهم الارث تموم خواهراش رو بالا کشیده شوهرت .  خوب زمین و مزرعه و باغ درختکاری و گاو و گوسفند داره ، چند تا مغازه هم که توی صومعه سرا دارید ، پس چرا غصه ی جاری خودتو میخوری !.‌‌.  اونا از اولش شهری بودن ‌ .  شما ولی نمیتونی مثل اونا بشی . گیریم بری و بخوای جای وسط تر خونه بخری ، مگه از میدون شهرداری هم وسط تر داریم تا بری روی دستش بلند شی و مرکز نقطه ی پرگار استان و  نقطه ی ثقل کائنات و مرکز خونه دار بشی ‌. .  خخخ مگر اینکه تصمیم بگیری حوضچه ی وسط میدون رو بخری و اونجا زندگی کنی.. اره والا بقرآن مجید اینا ....سکوتی کوتاه بر فضا حاکم  میشود که مجدد دخترک لب به سخن گشوده و میخندد ؛     .خخخخ. فکر کن.....  چشمو همچشمی خانم گلی رو به جایی برسونه که  ناچار بشه لباس شهری تن کنه و ......زن کتخدا نیشگون ریزی میگیرد دخترش را و با غضب میگوید؛  لال میشی ، یا لالت کنم  دخترک بی حیای چشم سفید .  زبون به دهن بگیر یکم .  هر حرفی واسه گفتن نیست که ...‌   خجالت بکش یکم ....سپس با لبخندی عصبی و لحن اغراق گونه ای به خانم گلی میگوید ؛   گلی جان ، میدونم که از حرفهاش ناراحت نمیشی ، خودت که میدونی این بچه هفت ماهه دنیا اومد و توی سه سالگی هم از بس شیطنت کرد که افتاد از روی حصار و سرش ضربه خورد و  خلاصه نمی دونم چرا اینجوری خول چل در اومده ، ولی از قدیم گفتند که حرف راست رو از دو نفر بشنو ، یا از بچه بشنو ، یا از دیوانه .  خب هر دو تاش رو با هم داره این دخترم  .  همچین بدک هم نگفتش والا ...     تو هم بفروش و برو شهر . ناسلامتی شوهرت روشنفکره ، بزرگ خاندان هستید ، پدر شوهرت خان بوده قدیما ، و نصف این روستا واسه پدر شوهرت بوده و الانم الحمدالله که شوهرت  خوب کسب و کار داره ، زبان خارجکی بلده حرف بزنهدختر کتخدا پابرهنه وسط صحبت میشود و میگوید :   خارجکی نه،  فرانسوی بلده .   بعدشم کدوم کسب و کار؟.‌‌ ...   اون سهم خواهراش رو بالا کشیده  . حتی سر داداشش رو هم کلاه گذاشته .   ولی چون داداشش توی بازار کلی مغازه و هجره داره و حتی ادویه فروشی داره توی شهر ،  وضع مالی شون خوبه ،   با  شما هم که قهره خانم گلی .  میدونی الان چند ساله که پا نزاشته توی روستا .  لابد چون قهره با شما ....  بد میگم  بگو بد گفته ....  اره والا بقرآن مجید اینا .... گلی بی اعتنا به حرف هایی که شنیده به زن کتخدا میگوید ؛     یه خیاط شهری دوز سراغ داشتی ، هنوزم  کار میکنه ؟... زن کتخدا  کمی فکر میکند و میگوید ؛    خب معلومه .   چطور مگه ؟... خانم گلی لبخندی نامحسوس بر لبانش مینشیند و با عجله سمت گنجه ی رخت خواب ها خیز بر میدارد و از لابه لای انان پارچه ای سرخ با طرح گل های ریز و سفید در میاورد ، و میگوید :   اینو اقام از سفر فرنگ اورده بود برام ، فکر کنم وقتشه که یه لباس شیک باهاش بدوزم و بعد جاری خودمو دعوت کنم تا بیایند اینجا پیش ما مهمانی .   اون وقت اینو بپوشم جلوشون .   تا چشاش چهارتا بشه ....دختر کتخدا با نگاهه خیره به پارچه  در حین خوردن ته تلخ خیار میگوید ؛         خخخ. اونا خودشون اونقدر با کمالات و دارنده هستن که چشمشون دنبال رخت لباس دیگران نیست ، اگه میخوای جلب توجه کنی جلوی اونها ، شاید با آپولو هوا کردن بتونی موفق بشی .‌..      ایشش. تلخ بودش  مث ته خیار حرفام بقران مجید اینا .....   روز موعود فرا میرسد  و البته تلاش های خیاط و کج سلیقگی های خانم گلی سبب میشود  دقیق مانند همان پیراهن زرد گلی که سالها بر تن داشت را مجدد خیاط بدوزد برایش  ولی این بار با پارچه ی سرخ گل گلی . .مهمانان از شهر رسیدند ، و   خانه ی خانم گلی شیک و نونوار شده به نظر میرسید ،  دختر کتخدا بروی پله های چوبی خانه نشسته بود و بی انکه کسی چیزی بپرسد از او ، با صدای بلند گفت ؛       سلام . شما رو میشناسم . یکبار با پدرم که اومده بودیم واسه خرید به بازار بزرگ شهر  اومدیم هجره ی شما خرید کتیم ، هر چی میخواستیم رو بهمون دادید ولی پولش رو نگرفته بودید .     خانم گلی با پیراهن زرد گل گلی بهمراهه  ورزای منقلی  دو تایی رفتن اینوری .   اخه مادرم گفت بهتره قبل از رسیدن شما  ورزا منقلی رو ببره توی جایی دورتر ببنده   تا مبادا آبرو شرفمون بره پیش شما .  اخه منقلی خیلی بد اخلاق و خشن هست .   بعدشم قرار شده من شما رو سر و ته کنم ...  نه.... سرگرم کنم تا خانم گلی برگرده و بره لباس جدیدش با رنگ سرخ گل گلی رو تن کنه و بیاد استقرار شما .    فکر کنم استقبال ، یا استقلال بودش ، یه چیزی شبیه استفراق ...  همش کلمه ها رو قاطی میکنم والا ....   اوناهاش ...  خانم گلی  برگشتش ....ساعاتی بعد مهمانی بهترین حالت ممکن  پیش رفت ،  و  عصر هنگام بازگشت مهمانان به سمت شهر  ، مسافتی کوتاه را قدم زنان  سرگرم صحبت بودند که خانم گلی نیز از اینکه برخلاف روال معمول  منقلی تا ان هنگام در فضای آزاد بسته شده بوده  کمی هراسان بود ،  و همان حین که مشغول بدرقه ی مهمانان خودش بود برای لحظه ای  عذر خواسته و از جمع جلو زده و با قدم های چابک و سریع به سمت  منقلی رفت تا طنابش را  باز کند از دور کمر درخت بید کهن ، و هم منقلی را سمت تویله ببرد و هم به نحوی نمایش داده باشد که ان گاو جنگی ورزیده برای انهاست و  برخلاف دیگران   با خانم گلی اوخت گرفته و عجین شده است و  گویی تجسم خودش با ان اندام کشیده و ظرافت های زنانه در کنار گاو بزرگ و جنگی   برایش رضایتبخش بود ،   او بی مهابا سمت منقلی رفت  و  در چشم برهم زدنی   آرامش از انجا رخت بر بسته و بدرقه ی  خوشایندشان مبدل به صحنه ی آشوب شد ، منقلی که یک عمر ازگار خانم گلی را با پیراهن زرد گلی دیده و شناخته بود   اینک به او چنان حمله ای کرده بود که با هر شاخ  خانم گلی را چند متر به انطرف تر پرت مینمود   ،خانم گلی با درماندگی میگفت ؛نزن منقلی ، من همونم  خانم گلی  ، فقط رنگ پیرهنم سرخ گلی .... نزن منقلی ....دختر کتخدا نیز خیره به صحنه  مانده بود و از فرط خستگی روزانه  و دم غروب آفتاب  خمیازه ای کشیده  و با آرامشی عجیب زیر لب گفت ؛  من که گفته بودم خوابش رو دیده بودم ،  بیچاره  خانم منقلی دیگه نداره خانم گلی .  خب بهتره فردا با مامان دوباره برگردبم خونه ی خانم گلی واسه عیادت .     خودمونیم خانم گلی شاید نتونست آپولو هوا کنه ، ولی با صحنه ی دلیرانه ی اخرش  واقعا چشمای جاری خورشو  چهارتا کرد ، اما نه از سر حسادت ، بلکه از سر حیرت ..  ..   مراسم بدرقه  بود یا اختتامیه خانم گلی ...  نمیدونم بقران مجید اینا.....</description>
                <category>داستان نویسی خلاق</category>
                <author>داستان نویسی خلاق</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 00:40:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وارونگی جنسی</title>
                <link>https://virgool.io/@Dastani/%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C-jbkwmjvnrimj</link>
                <description>روی صورتش خط سرخی کشید ، ابروهای کمانی اش را کمی بالا برده و به خودش درون قاب کوچک و چوبی آیینه  خیره  ماند ،  سر در گم بود ، دوست داشت  مانند باقی افراد باشد ، بلاتکلیف نباشد ،  نجوای درونش  بیصدا و خاموش میگفت که  روحی سرکش و لجباز دارد که با جنسیت کالبد زمینی اش در تضاد است .  گویی سو تفاهمی رخ داده باشد ،  ﺳﺎﮎ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﮐﻪ ﮐﻮﻝ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﺑﻪ ﻗﺪﺭ ﺗﺎﺭﯾﺦ ﺭﻭﯼ ﺩﻭﺷﺶ ﺳﮕﯿﻨﯽ ﻣﯿﮑﺮﺩ، ،ﭘﺎﻫﺎﯼ ﻟﺮﺯﺍﻥ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺍﻣﺎ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﻋﺼﺎﯾﺶ ﮐﺸﯿﺪﻩ ﻣﯽ ﺷﺪ . ﺑﻪ ﺳﺨﺘﯽ ﻧﻔﺲ ﻣﯽ ﮐﺸﯿﺪ . ﺩﺍﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﺩﺭﺷﺖ ﻋﺮﻕ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺟﺎﯼ ﺑﺪﻧﺶ میچکید قدم‌های کوتاه و بلندش با ریتم تندتری میگرفت، گویی از مهلکه‌ی دوزخ متواری میشد ، پشت سرش خانه‌ای در آتش میسوخت و صدای شکسته شدنِ ستون‌های چوبی گاه سکوت را جر میداد و با هر صدا بر سرعت قدم های ضربدری‌اش افزوده میگشت. شعله های آتش به سرعت قد میکشیدند و از چهار کُنج خانه بالا میرفتند ، پیرمرد به‍ ابتدای کوچه ی خاکی و قدیمی اش رسید ، کنار تیرچراغ برق چوبی و کَج ایستاد ، دستش را ستون بر تیرچراغ گذاشت، خم شد و چند سُلفه‌ی عمیق سرداد ، شعله های آتش دیگر به پشت بام خانه‌ی قدیمی رسیده و لوجَنَک سقف را فتح کرده بود و آنچنان شعله ها زبانه میکشید که گویی بر آسمانِ نیمه شب اسفندماه چنگ میزند .دیگر آتش آنچنان پُررنگ شده بود که از هرکجای محله‌‌ی قدیمی ضرب میتوانستند آنرا ببینند .عده ای با نگرانی و دستپاچگی به سمت صحنه ی حادثه شتابان شدند و از کنار پیرمرد گذشتند و ﺳﺎﯾﻪ ﯼ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﻭ ﺧﭙلش را ﺯﯾﺮ ﭘﺎی ﻟﮕﺪ ﻣﺎل کردند پیرمرد دستی به ریش بلندش کشید و لبخندی محو در نگاهش موج زد ، لبخندی پلید و زشت بر لبانش نشست . لبخندی که همچون شعله های بیرحم آتش هرلحظه عمیق‌تر و قوی‌تر میشد . پیرمرد روی به آتش ایستاده بود و شعله‌های سَرکِش آتش در نگاهش موج میزد. پیرمرد یک دو جین کتاب قدیمی زده بود زیر بغلش. همان کتابهایی که یک عُمر بروی تاخچه‌ی همان خانه‌ی چوبی خاک خورده بود . همان‌هایی که هرگز نخوانده بودشان. پیرمرد عصایش را تکیه بر تیرچراغ زد آنگاه یک به یک بر کتابهایش بوسه‌ای زد و آنها را درون ساک بزرگش گذاشت. دستانش را روی به آسمان بلند کرد و زیرلب چیزهایی زمزمه کرد. گویی درحال سپاسگذاری از خدایش بود .. همان خداوندی که با معیارهای کورکورانه و متعصبش میشناخت . همان خداوندی که یک عمر بنامش هرچه خواسته بود کرده بود. سپس دستی بر محاسن و ریش های بلندش کشید و عصابه دست ساکش را به کول گرفت تا لنگ لنگان از برابر جنایتی شنیع عبور کند. او ﺍﺯ ﺁﻥ ﺧﺎﻧﻪ ﻓﻘﻂ ﻫﻤﯿﻦ ﯾﮏ ﺳﺎﮎ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ . ﺧﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﺷﻌﻠﻪ ﻫﺎﯼ ﺁﺗﺶ ﺭﻭﯼ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﻫﺎﯾﺶ ﻣﯽ ﺩﻭﯾﺪﻭ ﮐﻤﺪ ﻭ ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯼ ﺯﻧﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺭﺍﮐﻪ ﺑﺎ ﺳﻠﯿﻘﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﭼﯿﺪﻩ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﯾﮑﯽ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻣﯽ ﺑﻠﻌﯿﺪ .درون خانه‌ ﺁﺗﺶ ﺑﻪ ﺗﺨﺘﺨﻮﺍﺏ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﺣﻠﻘﻪ ﯼ ﻣﺤﺎﺻﺮﻩ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺗﻨﮓ ﺗﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ . ﺣﺎﻻ ﺩﯾﮕﺮ سوگند ﺑﻪ ﻫﻮﺵ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﺎﺑﺎﻭﺭﺍﻧﻪ ﺑﻪ ﺭﻗﺺ ﺑﯽ ﺍﻣﺎﻥ ﺷﻌﻠﻪ ﻫﺎ ﺍﺯ ﻭﺭﺍﯼ ﻻﯾﻪ ﺍﺷﮑﯽ ﮐﻪ ﺩﯾﺪﺵ ﺭﺍ ﺗﺎﺭ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﻣﯿﻨﮕﺮﯾﺴﺖ ﻭ ﻭﺣﺸﺖ ﺯﺩﻩ نام ﭘﺪﺭش ﺭﺍ ﺻﺪﺍ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﺍﻣﺎ ﭘﺎﺳﺨﯽ ﻧﺒﻮﺩ ﻧﺎﺗﻮﺍﻧﯽ ﻭ ﻋﺠﺰ ﺍﻣﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺑﺮ ﺍﻭ ﭼﯿﺮﻩ ﺷﺪ ﮐﻪ ﻧﻔﺮﺕ ﭘﺪﺭ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﺎﻟﺐ ریسمان طنابﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﺨﺖ ﭘﯿﻮﻧﺪ ﻣﯿﺪﺍﺩﻧﺪ ﺩﯾﺪ .... ﭘﻨﺪﺍﺭﯼ ﺯﺑﺎﻧﺶ لال شد .... ﮐﻮﺩﮐﯿﻬﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﻏﻮﺵ ﭘﺪﺭ ﺑﯿﺎﺩ ﺍﻭﺭﺩ ﻭ ﻧﻪ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺗﺴﻠﯿﻢ ﻣﯿﺸﺪ ﭼﺸﻤﻬﺎ ﻭ ﮔﻠﻮﯾﺶ ﺑﺸﺪﺕ ﻣﯿﺴﻮﺧﺖ ﻭ ﺳﺮﻓﻪ ﻫﺎﯼ ﭘﯿﺎﭘﯽ ﻓﺮﺻﺖ ﻫﺮ ﮔﻮﻧﻪ ﺗﻤﺮﮐﺰﯼ را از وی ربوده بود. او ﺑﺎ ﭼﺸ‍مانی بُغض آلود غرق اندوه با ﺩﺳﺘﭙﺎﭼﮕﯽ ﺑﺪﻧﺒﺎﻝ ﺭﺍﻫﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻫﺎ ﺷﺪﻥ ﺍﺯ ﻗﯿﺪ طناب ها ﻣﯿﮕﺸﺖ ﺷﺎﯾﺪ ﺍﺯ ﻭﺣﺸﺖ ﺳﻮﺧﺘﻦ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺷﻌﻠﻪ ﻫﺎ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺷﺎﯾﺪ ﻫﻢ ﺍﺳﺘﻤﺪﺍﺩﻃﻠﺒﯽ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ ﺭﺍﭘﺸﺖ ﻭ ﭘﻨﺎﻩ ﻣﯿﺪﺍﻧﺪ ﻭ ﺑﻘﺪﺭﯼ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺭ ﺍﻣﺎﻥ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﺍﺯ ﺧﺸﻢ ﻭ ﮐﯿﻨﻪ‌ی او ﻭﯼ ﻧﯿﺰ ﺟﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﺍﯾﻤﻦ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﻏﻮﺷﺶ ﻭ ﺩﺳﺘﯽ ﺭﺍ ﯾﺎﺭﯼ ﺭﺳﺎﻧﺘﺮ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﭘﺮ ﻣﻬﺮﺵ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﺪ . ﺍﻣﺎ هرﭼﻪ ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺗﻨﮕﯽ ﺑﺎﺯ ﻧﺎﻡ ﭘﺪﺭ ﺭﺍ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻣﯿﺰﺩ ... ﺑﺎﻭﺭﺵ ﻧﻤﯿﺸﺪ ﭘﺪﺭﯼ ﺑﺎ ﻓﺮﺯﻧﺪﺵ ﭼﻨﯿﻦ ﮐﻨﺪ ﻣﯿﺪﺍﻧﺴﺖ ﺧﻮﺩﺳﺮﯼ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﻧﺎﻓﺮﻣﺎﻧﯽ ، ﺩﻝ ﭘﺪﺭﺵ ﺭﺍ ﺷﮑﺎﻧﺪﻩ ﻭ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﻣﯿﮕﻔﺖ ﺍﻭ ﻫﻢ ﻣﺮﺍﺗﻨﺒﯿﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﻣﺜﻞ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﮐﻮﺩﮐﯿﻢ ،ﺩﻣﺎﯼ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﺸﺪﺕ ﺑﺎﻻ ﺭﻓﺘﻪ ﻭ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ سوگند ﺭﺍ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻫﺎ ﻭ ﺍﺭﺯﻭﻫﺎﯾﺶ ﺗﺒﺨﯿﺭ ﮐﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﺍﻭ ﻫﻨﻮﺯ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﻼﺧﺮﻩ ﺍﻥ ﺗﻨﺒﯿﻪ ﮐﻪ ﻋﺠﯿﺐ ﻫﻢ ﺑﻮﯼ ﻏﺴﺎﻟﺨﺎﻧﻪ ﻣﯿﺪﻫﺪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ‌ب‍ﮔﯿﺮﺩ و ملتمسانه سرش را بسمت درب بسته‌ی اتاق چرخانده و لحظات را به کُندی به انتظار مانده تا بلکه پدر پیرش با عصای چوبی و ریش بلندش لنگ لنگان درب را بگشاید و به کمکش بیاید. ...?چند سال قبل ....ﺁﻥ ﺷﺐ ﺩﺭﺳﺖ ﺩﺭ دومین ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﮐﺎﺭﺕ ﻣﻌﺎﻓﯿﺶ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ، ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺍﺯ ﺑﺎﻻﯼ ﻋﯿﻨﮏ ﻣﺴﺘﻄﯿﻠﯽ ﺍﺵ ﻧﮕﺎﻩ ﮔﺬﺭایی ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ، ﺁﻣﺮﺍﻧﻪ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ : ‏«سیاوش پسرم ، ﺩﯾﮕﻪ ﻭﻗﺘﻪ ﺯﻥ ﮔﺮﻓﺘﻨﻪ ﺑﺎ ﻫﻤﻮﻥ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﯼ ﻭ ﮐﺎﻣﻼ ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺳﯿﻤﺶ !.ﺑﺴﻪ ﺩﯾﮕﻪ . ﺍﯾﻦ ﻟﻮﺱ ﺑﺎﺯﯼ ﻫﺎ ﻭ ﺍﻃﻮﺍﺭ ﻫﺎﺕ ﺭﻭ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺬﺍﺭﯼ ﮐﻨﺎﺭ . ﺗﻤﻮﻣﺶ ﮐﻦ . ﺁﺩﻡ ﺷﻮ . سیاوش ﻣَرﺩ ﺑﺎﺵ .ﺩﺭ مقابل فرزندش ﺑﺎ ﻋﺠﺰ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﮔﺮﯾﻪ ﻫﺎﯾﺶ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ : ﭘﺪﺭ ! ﺍﻟﺘﻤﺎﺱ ﻣﯿﮑﻨﻢ ،ﻣﻨﻮ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﻧﮑﻦ ﺑﺎ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺧﺎﻟﻪ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ، ﻣﻦ ﻫﯿﭻ ﻣﯿﻠﯽ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﯾﺎ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﯼ ﻧﺪﺍﺭﻡ . ﻫﯿﭻ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺭﻭﯼِ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺭﻭ ﻧﻤﯽﺑﯿﻨﻪ. پدر ﻣﻦ ﺍﺩﺍ ﺩﺭ ﻧﻤﯽﯾﺎﺭﻡ . ﻓﻘﻂ ﺧﻮﺩﻣﻢ .ﭘﺪﺭﺵ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﺍﺯ ﺗﻤﺎﻡ ﻋﻀﻼﺕ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﻣﻨﻘﺒﺾ ﻭ ﺳﺮﺥ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﻏﻀﺐ ﮔﻔﺖ : ﺍﯾﻦ ﻣﺰﺧﺮﻓﺎﺕ ﻓﻘﻂ ﺗَوَﻫُم‍ِﻪ، ﻣﯽ ﻓﻬﻤﯽ ﺗَوَﻫُﻢ !! از خَشمِ خداوند بترس ، آتش جهنم رو به جون نخر ، از برادرهای دیگه ات یاد بگیر. تو هم مثل اونا باید سروسامان بگیری ، چه معنایی داره که کُنج خونه وَرِ دل پدر پیرت نشستی. مگه تو مَرد نیستی؟ پس لشتو پاشو برو بیرون از خونه و یه کاری واسه خودت مهیا کن. پسرکه‌ی اَلدَنگ نه نماز میخونی نه روزه میگیری ، نه تکلیف شرعی میفهمی چیه ، نه آبرو شرافت سرت میشه .ﺣﺎﻻ ﮐﻪ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﯼ ﺁﺩﻡ ﺑﺸﯽ ﮔﻤﺸﻮ ﮔﻮﺭﺕ ﺭﻭ ﮔﻢ ﮐﻦ . ﺁﺑﺮﻭ ﻭ ﺣﯿﺜﯿﺖ ﻣﻦ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﭼﯽ ﻭﺍﺳﻢ ﻣﻬﻤﺘﺮﻩ.( ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﺻﺪﺍﯾﺶ ﺍﺯ ﻓﺮﻁ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﻭ ﺑﻐﺾ ﻣﯽ ﻟﺮﺯﯾﺪ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ) ﺍﯼ ﮐﺎﺵ ﻣﻌﻠﻮﻝ ﻣﯿﺸﺪﯼ ﯾﺎ ﺳﺮﻃﺎﻥ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﯼ ،ﺑﺎﻫﺎﺵ ﮐﻨﺎﺭ ﻣﯽ ﺍﻭﻣﺪﻡ،ﻣﯽﮔﻔﺘﻢ ﮐﺎﺭ ﺧﺪﺍﺳﺖ . ﺍﻣﺎ ﺣﺎﻻ ﺩﻟﯿﻠﯽ ﺑﺠﺰ ﻫﺮﺯﮔﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﻨﺤﺮﻓﺖ ﭘﯿﺪﺍ ﻧﻤﯽﮐﻨﻢ . ﺟﻮﺍﺏ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﻭ ﭼﯽ ﺑﺪﻡ؟ خداسر شاهده که اگه باز ببینم دنبال ادا اصول بازیهای  احساسی و عشق بازی و  الواتی رفتی،  خودم توی خواب با این داس گردنتو میزنم،  شنیدی  یا نه؟!..ﺳﯿﺎﻭﺵ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﺍﮔﻪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﯽ ﻣﻨﻮ ﻫﻤﯿﻦ ﺟﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﻫﺴﺘﻢ ،ﺗﺤﻤﻠﻢ ﮐﻨﯽ ﻫﻤﯿﻦ ﻓﺮﺩﺍ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﯽﺭﻡ ، ﻣﯽ ﺭﻡ ﺟﺎﺋﯽ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ ﻣﻨﻮ ﻧﺸﻨﺎﺳﻪ ‏»?ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎ ﮐﻪ ﺯﻣﺎﻥ ﭼﺮﺍﻍ ﻗﺮﻣﺰ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻭ ﻓﺮﺩﺍ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﻣﯽﺭﺳﺪ، ﻓﺮﺩﺍﯼ ﺁﻥ ﺷﺐ ،ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺩﺭ ﻋﺎﺩﯼ ﺗﺮﯾﻦ ﺳﻮﺍﻝ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺭﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ : ‏« ﭼﯽ ﺑﭙﻮﺷﻢ؟ ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺍﻝ ﻋﺎﺩﯼ ،ﻣﺸﮑﻞ ﻻﯾﻨﺤﻞ ﻫﺮ ﺭﻭﺯﺵ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ . ﻟﺒﺎﺳﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﺩﺭﺁﻥ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﻭ ﻧﺸﺎﻁ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ ﻭ ﯾﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﺑﺎﺯﯾﮕﺮﯼ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﭙﻮﺷﺪ ؟ﻧﻘﺎﺏ ﺑﺰﻧﺪ ﻭ ﺩﺭﺻﺤﻨﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﻘﺸﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺗﺤﻤﯿﻞ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﺪ ؟ ﻣﻐﺰ ﺯﻧﺎﻧﻪ ﯼ ﺳﯿﺎﻭﺵ ﺍﻭﻟﯽ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﺮﺩ . ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺁﯾﻨﻪ ﯼ ﺍﺗﺎﻗﺶ ﺑﻪ ﺍﻧﺘﻬﺎﯼ ﻣﺮﺩﻣﮏ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯼ ﺳﯿﺎﻩ ﺧﻮﺩ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﺭﺳﯿﺎﻫﯽ ﺑﯽ ﺍﻧﺘﻬﺎﯼ ﺟﺎﺩﻩ ﮔﻢ ﺷﺪ. سیاوش در بیست سالگی از خانه‌ی امن و پدری اش رانده شد ، گویی که در سکوت فصل جدیدی در طالع‌اش خوانده شد.روزهای نخست خارج از خانه‌ی پدری سخت‌تر از آوارگی در غربت بود اما هرچه بود از تحقیرهای پدر راحت بود ، ماه‌های سخت و دشوار گذشتند و روزهای سخت‌تر آمدند ، در اوج درماندگی سیاوش ساکت ماند تا بلکه خدا نیز حرفی برای گفتن داشته باشد ، و به یکباره روزنه‌ای از پرتو نور در دل سیاهی تابید و به همان سرعت که روزهای سخت و سرد آمده بودند رفتند و جایشان را به خوش‌بختی های کم‌عمق ولی ممتد سپردند و سیاوش طی ده سال قدم به قدم پله های رسیدن به آرزوی همیشگی اش را پیمود تا همانی شود که میپنداشت.....مراحل (تغییر جنسیت) با تایید پزشکی قانونی و مابقیه ماجرا......   پایان اپیزود اول .      اپیزود بعدی :    از داستان بلند   وارونگی جنسی   : (یک‌روز‌معمولی)     در پست بعد بخوانید .....</description>
                <category>داستان نویسی خلاق</category>
                <author>داستان نویسی خلاق</author>
                <pubDate>Thu, 01 Dec 2022 07:04:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمتی از داستان بلند</title>
                <link>https://virgool.io/lets-write/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF-mjc2ryhpchf5</link>
                <description>پیرزن صاحبخآنه  دستش  را به عصای چوبی اش ستون کرد، و با دلواپسی خطاب به مستاجر ساکن اولین چشمه اتاق  نبش ورودی خانه گفت؛   های پری   با تو هستم،  واستا  بزار  این  ورپریده ی چشم سفید هم  چادر  سر کنه و  باهات بیاد  تا  درمونگاه   ،  خوبیت نداره  تنها  باشی .   سپس  خطاب به  خدمتکار و  ندیمه اش  با  حالتی  رنجیده خاطر و ازرده حال  گفت  ؛     بخی   بخی   ،  دخترک  چشم سفیده  بی حیا   ،  خیر  سرت  دیشب توی مراسم  ختم   از  بس  ازت  تعریف تمجید کرده بودم که  چند تا از  خانم های  غریبه  مشتاق بودن  تو  چای بیاری  تا  ریخت  نحست  رو  ببینن  ،   بلکه  بختت  باز  بشه،   ابروی  منو  بردی  ،  دخترک  دستوپاچلفتیه  هپلی ،      تو  توی  اون  مغزت  دو نخود  عقل  اگه  داشتی  که  توی  چهل  سالگی  ور  دل  من  ننشسته  بودی  الان ،   بلکه توی این  سن و سال میبایست  نوه ات  هم  بدنیا  می  اومد سپس  کمی  زیر  لب  قر قر  زمزمه کرد  و  چشم غره ای رفت  ،  سرش را چرخاند سمت درب حیاط  و  از  غیبت  مستاجر جدیدش  شوکه  شد و  مجدد روی به  ندیمه اش گفت؛     د  با تو نیستم  مگه  ؟  پاشو  برو  برس  بهش  ،  نزار تنها باشه،  غریب و عزاداره ،  برو یه سرو گوش اب بده ببین  جوابش  چی  هستش   ندیمه اش با حالتی گنگ وگیج  دمپایی هایش رآ  تابه  تا  پا  کرد،  چا‌درش  را  کج برسر  نهاد   و  لحظه ی از امد و رو در  روی  پیرزن  ایستاد و  اب  بینی اش را بالا  کشید و  پرسید؛     جواب  ارایش  کی؟ پیرزن با  حرص  و  کلافگی  عصایش را ارام به زمین  کوبید  و  دندان هایش را  بی اختیار برهم فشرد   گفت:جای  تو   اگه  تروب کاشته بودن   الان کشاورز  نمونه شده بوده ،  اخه تو چرا اینقدر  گیجی  دختر؟ بهت میگم  بدم  برس  بهش   نزار  تنها  بره  ،  انگور نگاهی به دو طرفش انداخت  و  گفت  ؛   باشه   الان  میرسم  بهش .سپس  سمت انتهای خانه و درختان   توسکا  راه  افتاد  که   پیرزن با  درماندگی  دنباله ی  چادرش  را  گرفت  و  کشید  و  غضبناک  گفت؛    اون  طرفی   کجااا؟      درب  اون وره.....و  اما   درون  آزمایشگاه ..   پری  ارام برگه ی پاسخ ازمایش بارداری  اش  را  باز کرد و‌ چشمانش درشت شد   رنگ از  رخصارش  پرید و  با لوکنت و اضطراب پرسید ؛   این یعنی چی؟  خوبه یا که بده؟متصدی ازمایشگاه با لبخند گفت؛  یعنی مبارکه،پری مات و مبهوت خیره ماند به دختر بچه ای که در اغوش مادرش بود و بر فرفره ای رنگی فوت میدمید و از پیچش رنگها ی فرفره حین چرخش  بر سر ذوق می امد،    پری  سرش گیج شد  ،  احساس گر گرفتگی داشت  چشمانش سیاهی رفت،    گویی  زیر پایش  خالی  شده  باشد  و  او  بی  اختیار  از  حال  رفت  و  نقش بر زمین  شد  و  وقتی به خودش امد  روی تخت قسمت تزریقات دراز کشیده بود و نیمی از سروم نیز تزریق شده بود،  منشی لحظه ای پرده ی سفید قسمت تزریقات را کنار زد و پرسید:   خوبی؟ پری  بی انکه جوابی بدهد سرش را برگرداند و بغضش را در گلو خفه کرد،  کمی بعد منشی سر صحبت را باز کرد و گفت:  میخوای زنگ بزنم همسرت بیاد دنبالت ؟پری بی اختیار و با لب هایی که از تشنگی خشکیده بود زمزمه کرد؛  همسر!  لحظاتی بعد  خدمتکار صاحبخانه  یعنی  انگور با حالت شیرین عقلانه اش و لحن غیر مودبانه ای گفت؛   همسر؟ شوهرش قبرستان خوابیده ،  اخه  از داربست افتاد و مرد،  دیروز چهلمش بود،  خانم اقاا  (پیرزن صاحبخانه) مراسم ختم قران داشت و من لای خرماها  گردو گذاشتم ، حلوا رو هم «خانم اقا»  درست کرد و من اخرش با قاشق روشون را خط خط انداختم ،  اخرشم که باز مث همیشه دعوام کرد و گفت ؛  من ادم نمیشم ، و بی کمالات و  بی هنرم،  چون شور بودمنشی با کمی مکث پرسید؛   شور بود؟  چی شور بود؟انگور با ناراحتی گفت:  حلوا،  اخه جای شکر شبیه جای  نمکه،    و وقتی حلوا میپختیم ، خانم اقا  روزه  بود و به من  میگفت  بچش و ببین چطوره!؟، من گفتم که شیرین نیست اصلا ، پرسید  چقدر  ریختی؟  گفتم  هشت تا  لیوان شکر     گفتش   بسه  دیگه  نریز  مهمان ها  مرض  قند میگیرن  از این بیشتر بریزی  .    البته  من  گفتم  همش  که  اصلا  شیرین  نشده   ولی  گفتش  تو   عقلت  کمه   تشخیص  نمیدی .      اصلا  میدونی چیه  خانم  پرستار!   من  بدشانسم  ، من هرکاری کنم  بازم اخرش  سرم شکسته ست،  بخدا شانس ندارم ،  کلی زحمت کشیدم،  بابت تک تک زحماتی که با سختی کشیده بودم  سر شبی بعد  مراسم ،  با من دعوا گرفت،  حتی بخاطر اینکه چرا وقتی چای اوردم توی  سینی،  هر  استکان یه شکل بود و چرا بعضی ها لیوانی بود و چرا چای  کیسه ای اوردم، چای دم نکردم، چرا چای ریخته بود توی نعلبکی ، چرا وقتی با دیس چای اومدم توی مجلس ختم ،  با پا  درب رو باز‌ کردم،‌و‌ بعدش رفتم داخل ,  با کمر درب رو هول‌ دادم بستم،‌‌  بابت‌ تک‌ تکشون..منو ‌‌ دعوا  کرد   کلی گریه کردم،‌  بخاطر فوت مرحوم‌‌  که نه،  بخاطر اینکه خیال میکردم این دفعه راست راستکی  یکی توی مجلس زنانه  منو پسند‌ میکنه واسه پسرش ، ولی این‌ خانم اقا  میگفت  با کارهایی که کردم  هیچکس  محال ممکنه، ‌دزد دست من بده،  چه برسه به  اینکه پسرش رو‌.منشی لحظه ای سرش را بالا اورد و لبخندی زد و پرسید؛  خانم‌ اقا‌ دیگه کیه؟انگور  با اشتیاق جواب داد؛   واااا  نمیشناسیش مگه؟  خانم اقا  همین  پیرزن  قد کوتاه و لاغری هست که با عصا  دو لا دولا  راه میره هااا،  همینی که خونه اش خیلی بزرگه و پنج تا اتاق ایوان جلوی باغش داره  دیگه،  چطور نمیشناسیش، تمام محله ی ضرب  میشناسنش،  من  پرستارش هستم،  البته خودمم نفهمیدم اخرش  ،  چون یکی میگه  که  من  همدم و مونس ، خانم اقام،  و  یکی میگه  ،‌  من  در  نقش خدمتکارشم  ،   یکی میگه      انگور  یعنی  من،    گماشته ست ، یکی میگه  خانم اقا‌ دستش‌ به خیره،.  قلبش‌‌ از. طلاست،..نفسش حقه ،و. وجودش.‌ توی محل برکته،  خلاصه منم که بعد اتیش سوزی و سوختن تویله و خونه ام  دیگه کسی رو توی روستا نداشتم، انتظار داشتی چیکار کنم، نمیشد دستم رو جلوی هر کس و ناکسی دراز کنم،  من حواسم  بود که حواسم باشه، بعد تصمیم مهمی گرفتم، منشی؛  چه تصمیمی؟انگور ؛  تصمیم گرفتم دیگه واسه زندگیم تصمیم گیری نکنم منشی با خنده؛  اخه چراا؟انگور  با  لحنی یواشکی و صدایی ارام تر ؛  اخه هربار هر تصمیمی گرفتم،  دقیق یک بلای اسمانی‌  دامنگیرم شد، ‌بچه بودم،‌  تصمیم گرفتم‌ که  گهواره ی چوبی  قرمز رنگ رو از پشت بام‌ خونه ی پدری بیارم تا عروسکم‌ رو بزارم داخلش ،  اقاجانم. گفت  .واستا خودم برات  میارم،  از پله. پنجم‌ نردبان که رفت‌ بالا‌ ‌ نردبان شکست  ...و‌ اقاجانم  مرد،...بزرگتر. شدم  اولینروزی که.رفتم مث. بقیه برم  روزمزد و باغ .ارباب سالار میشکآت میوه بچینم ،    سر صبحی توی باغ بوته های  توت فرنگی بود که  رعد برق زد و خورد به مادرم اونم مرد،   بعد این سر اخری  رو چرا نمیگی ،   تصمیم گرفتم    تویله رو  بزرگ کنم، تا  مانقولی که بچه ای رو زایید     جا داشته باشن  منشی؛  منقولی کیه؟  انگور  ؛  گاو مادیان کلاش ملاشی رنگم اسم منقولی بود،  بعد  همون شب  انگار فانوس افتاد و تمام زندگیم رفت روی هوا،   دود شد  ،بعدشم گفتم با خودم که   ای  انگور   بیچاره،  ایراد نداره،  خدا خودش  بزرگه، هوآمو داره  به  مو میرسونه ولی پاره نمیکنه،   ولی خب  خودمم باس مراقب باشم  تا از چاله به چاه نیفتم .  چون  که  هیچ فریادرسی نیست،  تا به دادم برسه  ،  هییی   بی کسان کس  خدایه ،  خب  سرمم به درد اوردم،  از بس سوال پرسیدی ،  خانم اقا میگه انگور ، تو خیلی پرحرفی ، یکم بجای حرف زدن  بیشتر گوش کن،  ولی اخه وقتی‌ هیچکی حرفی نمیزنه  من بچی‌ گوش بدم، ‌ها؟ ‌بد میگم ، بگو بد میگی،  والا بخدا ،  خب خانم پرستار این مستاجر خانم اقا‌ سرومش‌‌رو هنوز  نخوردش؟ چرا اینقدر اروم  اروم  میخوره؟  مگه  تلخه؟      راستی اینو بهت نگفتم «خانم اقا» که سنش.کم.بود  میمیره.  نه! خودش که نمیمیره ،  یعنی شوهرش میمیره،.بعد.تتهایی. بچه هاش رو  بزرگ میکنه   واسه همین  بهش میگن « خانم اقا » چون هم پدر بود واسه بچه هاش ، هم خانم.....     نه!  .....   اشتباه گفتم،  هم پدر بود  هم مادر .   بخاطر همین بهش میگن   خانماقا  .   لحظه ای  سکوت....انگور  زیر  چشمی نگاه میکند به تابلویی که  عکس  یک پرستار  را  به  مفهوم  سکوت ،  بتصویر  کشیده   ،  کمی  نمیگذرد که  انگور نمیتواند خنده اش  را  پنهان کند و  خطاب به  پرستار  میگوید:    ای  شیطون بلا ،  خیلی توپول  شدیاااا  پرستار  از  بالای  عینک نگاهی  میکند  و با لحنی  جدی  میگوید؛   مگه  شما  قبلا منو  دیدی که  بتونی  تشخیص  بدی  چاق  یا  لاغر  شدم!؟انگور با حالتی  متعجب  میپرسد؛    واااا!    مگه  آون  عکس  خودت  نیست که  قاب  کردی  به  دیوار؟......   ادامه دارد .  میتونید با جستجوی نام داستان  بقلم  شین براری  به منبع و کل داستان برسید .  </description>
                <category>داستان نویسی خلاق</category>
                <author>داستان نویسی خلاق</author>
                <pubDate>Sun, 27 Nov 2022 12:13:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رعد عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@Dastani/%D8%B1%D8%B9%D8%AF-%D8%B9%D8%B4%D9%82-mn314knbl039</link>
                <description>
کپی از پیج خانم   میم تنپوش______________________________پیش نویس ؛   یه فاصله ای هست بین زایش  اذرخش و برق از اصابت دو ابر  تا به شنیدن صدای رعد. همیشه اول نورش رو میبینیم و بعد گذر چند ثانیه کوتاه  صداش به گوشمون میرسه ، حالا تصور کنید در کافه ای که پاتوق نویسنده ها و شاعر هاست در وسط یک باغ نشسته اید و مشرف به تصویر اسمون سمت قاب پنجره اید و سکوت مرموز و مبهمی توی کافه حاکمه. غروب یک جمعه ی بهاری هست و حس غریبی بر فضای احساسات درونی همه حاکمه،  یه جوان با قدی بلند و نگاهی گیرا و چهره ای زیبا و موی بلند ، شیک پوش و شیرین سخن و خوش برخورد  وارد کافه میشه ، چهره اش انگار حس ارامش خاطر و امنیت رو به اطرافیان تلقین میکنهاون اومد و رو در روی قاب پنجره نشست. کمی بعد نور برق اسمان رو من و اون دیدیم ، از اون اذرخش هایی که واقعا دل اسمون رو میشکافه و مهیبه. قبل از  شنیدن صدای اذرخش  یا که رعد  اون جوان برگشت و گفت : که   قدیما صدای رعد منو یاد عشقم مینداخت چون خیلی میترسید ، همیشه پناهنده میشد به اغوشم. ولی الان معلوم نیست کجاست ، شاید از ترس کنج کمد دیواری اتاقش قایم شده ، لابد خیلی ترسیده ،  .....  مکث .....این مهمه که خدای شکر دیگه مدت هاست با شنیدن صدای رعد  بی اختیار به یادش نمی افتم . و اصلا بهش فکر نمیکنم و  عاشق نیستم.....مکث  نویس   راوی ؛ بوووووووووومب (صدای رعد )سکوت و نگاه های غمگین و دلواپس اطرافیان  و کمی مکث .....سپس بارش باران و بوی خاک و نم .من از تمام وجودم غمگین شدم ، چون اون خیلی عاشق بود و دلشکسته ، اون هنوزم با شنیدن صدای رعد ناخوداگاه به یاد عشقش افتاده بود ، و حتی بدتر از قبل ....چون اینبار با دیدن نور برق اصابت دو ابر به یادش افتاده بود و بعدش صدای رعداگر قبلا پس از شنیدن صدا  ناخوداگاه بفکرش می افتاد  اما الان دیگه پیش از صدا  به فکرش افتاده بود و جالب بود که داشت چنین ادعای عجیبی رو میکرد که دیگه عاشق نیست و به یادش نمی افته . در حالیکه به یادش افتاده بود که چنین جمله ای رو گفته بود. خودشم فهمیده بود که دچار چه سو تعبیر غلطی از شرایطش شده و فقط خیال کرده که عاشق نیست ، بلکه اون در حقیقت عاشق تر شده بود .  اون قهوه اش رو تلخ دوست داشت  و حین بارش باران و در بین رفت و امد های مشتری ها  غیب شد ، نفهمیدم که کجا و کی رفت ،  ولی وقتی که رفت من کاغذی که زیر دستش بود و طی دقایق قبل از  اغاز باران مشغول نوشتن بود رو از سر میزش برداشتم ، خط خوشی داشت .   و متن بی وزن و بی سبک و ازادی رو نگارش در اورده بود که کاملا بدایه و چرکنویس بود ،  این متن رو که شرح حال اون لحظاتش بود  برام شیرین نشست و براتون عینن تایپ کردم و در وبلاگ  و محیط مجازی  ویرگول  گذاشتم .   در اصل دلنوشته ست و شایدم نوعی چیدمان واژگان .  بی انضباط ، و شلخته ست در فعل های ناتمام.  ولی اینکه از هیچ قانونی پیروی نکرده برای نوشتن احساسش  برام جالبه. یک نوع حس رهایی و فرار از قید و بند های دستور زبان پارسی ، و یک نوع انحصار طلبی و امضا منحصربفرد در نوشته اش هست که انگار تلاش میکنه فقط چکیده ای کوتاه از یک پاراگراف صحبت رو در حل چند واژه  کنار هم بچینه و فقط لپ کلام رو برسونه. مثلا وقتی نوشته ؛  فرار از خیال ، سوار بر کفش منظورش رو من اینطور برداشت میکنم که انگار از فرط هجوم فکر و خیال های ازار دهنده از خانه خارج شده . داستان ساده ای از حس غریب غروب جمعه و صداهای دعوای همسایه ته کوچه و  هجوم افکار ازاردهنده به خیالش رو بازگو میکنه و متن تا به لحظه ی اومدنش به کافه  و وقوع رعد برق پیش میره .           مینا تنپوش«»«»«»«»«»«»«»«»«»  متن :  پارک شهر باغ محتشم رشت ۱۴۰۱        متن کاغذ روی میز ؛ مشتی خاطرات ازار دهنده مانده از عشق پاکم یادگاری.. تا ذره ذره زجرم دهد از غم هجران و درد بی وفایی .  تکرار بی پایان ملودی های اغشته به عطر روزهای اول آشنایی .   ورق خوردن روزهای هفته و اختتامیه با سکانس غریب هجر عاشقی  و هنرنمایی غم های عجیب در غروب های  بی رنگ و بی عطر و بوی روزهای  جمعه.    بصرف بغض های سمج و لجباز و نشکسته ، در معجونی پر از احساس های شور انگیز و کشنده .  با حضور افتخاری حالاتی ، همانند  اشک و افسوس و زجه های بیصدا و غمسوز و نفسی از عمق رنج تحمیلی و خلق یک آه.... اه حسرت ، نه! آه از جنس دامنگیر ، صد مرتبه بدتر از جادوی سیاه و حتی طلسم و بی بختی  ، چیزی  در حدود هزاران نفرین.  خسته   از گریه هق هق  اه ، درد و بیقراری .    روز خلوت و صدای قارقار کلاغ جای نغمه ی خوش قناری .  گوشه ی نهان و ضلع سوم  غ۹م انگیز بهاری ،  عطر پیچک یاس و اقاقی .   سکوت مرموز و عبور نسیم و هجوم باد سرکش و کوهلی و فراری .  .ورود  لشکر ابرها همراه باد در آسمان . افکاری نخکش شده و گیر کرده بین شاخسار بهارنارنج .   شکستن سکوت با فحش و فریاد و داد های زوج همسایه، حواله های ناموسی از کمر پایین تا انگشت و دست و آرنج.  سمت جنوب کوچه و دعواهای سریالی  با تماشاگران مشتاق و ایستاده سرپایی.  با فحش فلاکت و قصه های ناتموم از  فساد فحشا تا فقر فره‍نگی  بی وفایی اعتیاد و بی سوادی . ویژه ی محلات پایین و زوج های اشتباهی. دو به دو ، گروهی  شاید ضربدری ، در چرخش پر تکرار  .  .‌ ، گاه  با ضرب و شتم و عمق اختلاف و بخیه های ناتمام ، چند روز دوا درمان و بستری  یا که کمی سطحی تر  و مداوای سرپایی ،  با خلق کبودی های زیر چشم ، خط و خطوط های موازی و خراش های خط خطی و حتی گاه ترسیم اشکال  هندسی و  طراحی،  یا که دست کم چند چک و سیلی ، زخم و چسب با ابروریزی و رسوایی .   رسم زنگ تفریح و اوقات فراغت اهالی شده این دعواهای جنجالی هر غروب جمعه یک سکانس بدون بازپخش و مجانی. .اخرین جمله ی این قسمت ؛ خفه شو برو خونه ی ننه ات زنیکه ی هرجایی...   پناه بردن سمت تلویزیون با محتوای مهندسی افکار و سیاه نمایی های انتحاری و یا پخش مستند از اعترافات اجباری و اشتباهی  یا که پخش قران و روضه و صدای گریه شیون و عزاداری تن پوش سیاه و پرده های تسلیت رسم و رسوم و عادت مردمان غمزاد در تکه زمین ناشاد.من و سکوت سنگین خانه  عبور عاشقانه های حلق آویز از یاد . مرور ناخواسته و پر تکرار چشمان بهارهجوم افکار از جنس انزجار  .ماندن سر دو راهی و انتخاب . بیصدا باز شکستن و گریه های بیصدا هنگام خواب یا فرار از زمان حال و پناهندگی سوی باغ؟.  درد عمیق و بی انتها  .   از غم بی وفا یی های  یار  . تشدید درد خنجر مانده بر پشت .  پاشیدن نمک بر زخم باز .  کفشها به پا ، عقب نشینی از خیال،  قدم های پیوسته و آهسته.   بی رمق در پی  مقصد و فنجان داغ چای.   گذر از کوچه پس کوچه های به هم گره خورده ی شهر.  رقص خاطرات نشسته در خشت خشت دیوارهای شهر . مسیر های تنگ و تاریک ، گذر های  خاکی و  پاک  رسیدن به    کنج کافه  ی دود گرفته و نمور سوی باغ.  دوستی صمیمی   و فنجان چای داغ ‌ . غیبت قندان و  ولی شیرین از قارقار خندان زاغ  . خیمه ی سنگین ابری سیاه بروی شهر   برخورد دو ابر و پایان سکوت انتظار و صبر .انفجار مهیب و زایش آذرخش کمی مکث  اغاز باران و بوی خاک و نم   اندیشیدن به مفهوم طالع ، قسمت ، تقدیر و بخت   ابراز وجود و ایفای نقش اول توسط  ناودان های شهر با ملودی شرشر باران   در سکانس هشتی های سقفپنهان شدن قطرات باران با بلورهای  اشک  بر روی گونه های تر و غیبت چتر ، با حس خیس رخت_______________________و شکستن سکوت من با گفتن جمله ی :  خدای شکر قدیما که عاشق بودم با صدای رعد برق سریع فکر بهاره می افتادم چون میترسید از رعد برق.   اما الان دیگه یادش نمی افتم  . معلوم نیس کجاس ، مسیرامون از هم سالهاست جداست .  الان به اغوش کی پناه میبره ؟ شاید کنج کمد دیواری اتاق    یا  که.... سکوت و نگاه معنادار دوست  ...... بگذریمبنظر شما چای سرد تلخ تر؟  یا چای تلخ سرد تر؟ بنظرتون چرا شهر در حاشیه سردتره؟ چرا چای روی بوته سبزتر و شادتره؟ چرا واژه ها دست از سرم بر نمیدارن؟ من که شاعر نیستم ، در پی خلق یک شعر یا که  سازش یک ترانه  نیستم .   من بعد تو در پی  خود   سر به درون،  محو خویشتن خویش  و در پی پاسخ  پرسشی نیستم ، بی تو  من در این زندگانی کیستم   ؟..  شاید من حتی دیگه عاشق نیستم  در پس گذر از دقایق نیستم ، مشتاق دیدن چهره ی یار و یا حبس دو تصویر در یک قاب نیستم  من خسته از دیدن رخ یار در خواب ، خسته از جرعه ی نور محبوس در کالبد زمینی ، خسته از خستگی هایم ، از وابستگی هایم ، از دلبستگی هایم ، خسته از خودم ، از همه ، خسته از نجوای درون و وجدان و میز مَحکمه . خسته از این شهر شلوغ ، از ریزش بارون و ادمای سرتاپا دروغ . خسته از رشت و بارونش ، چیک چیک ناودون و  جنگل اسفالت با قانونش . من خسته ام از حروف  عربی ، در پوشش پارسی . خسته از دست تنبلی های قاف ، و حضور تحمیلی غین ، عین ، و گاه حتی از دست تومور بدخیم توی سر و تومور خوش خیم توی قلب ، توموری با اسم عین شین قاف .       امضا شین براری«»«»«»«»«»«»«»«» http://ilami.blog.ir/  Http:/ilami.blog.irوبلاگدخترایلامی  </description>
                <category>داستان نویسی خلاق</category>
                <author>داستان نویسی خلاق</author>
                <pubDate>Fri, 25 Nov 2022 18:06:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کالبدفروش</title>
                <link>https://virgool.io/@Dastani/%DA%A9%D8%A7%D9%84%D8%A8%D8%AF%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4-xvc7xzfhmein</link>
                <description>قسمتی از داستان بلند  کالبدفروش بقلم شهروز براری 15■  اینجا هستم  که هستم  ، تو رو چه؟  مگه  اینجا  این درب  صورتی  خونه ی شماست؟    _ خانم کوچولو  این که  صورتی نیست ، نارنجی هستش  ▪︎ خودم میدونستم،  بعدشم اصلا میدونی چیه ؟..    موهام رو دو گوشی میبندم نمیتونم خوب برف بزنم  .....    _ چی؟  برف بزنی ؟  مگه قراره برف بازی کنی؟  هنوز تا برف بازی خیلی مونده ‌ . الان وسط پاییز هستیم ‌ ، منظورت   از   &quot;برف زدن&quot;  &quot;حرف زدن&quot; نیست؟ ▪︎ آرررره‌   ،  من اینجوریام . هرجوری دلم بخواد حرف میزنم . مثلا وقتی موهام رو گیس کنم  مدل حرف زدنم گیس گیسی‌ میشه  مثلا بعدش به قابلمه میگم   دابلمه ،  به گنجشک میگم  کونکشک‌   ،  به آکواریوم میگم  آفکاریون‌  ،  خلاصه  اینجوریاس مدل من .   راستی  این پیشی شماست ؟.. میشه بهش بگی انگشت بابای منو پس بده .  با شما هستماا‌  ... آهای آقای بچه دزد ، با شما هستمااا‌. .. حواست کجاست .... 16■_ به من گفتی  بچه دزد ؟   به نظرت من بچه دزدم؟  ▪︎ خب  ، نه . یکم مهربون تر و  دراز تر .   بعدشم  بچه دزدها که  موهاشون بلند نیست.   هست ؟....  _ نمیدونم .    والا چی  بگم ،  تا حالا بچه دزد ندیدم .     خب خانم کوچولو  ممکنه به من بگی  دو ساعته آزگار   جلوی درب خونه ی من ، ته این کوچه بن بست  چیکار میکنی ؟...   هوا تاریک شده ،  بیرون ناامن و خیابون  شلوغ   و شهر آشوبه.   تو با این گربه ی سیاه  از کجا  سر و کله تون سبز شد ؟  واسه کدوم خونه هستید ،  مادرت کجاست ، پدرت کیه ؟...  ▪︎ میدونستم  بچه دزد هستی .   دیدی درست گفته بودم .   باهاشون چیکار داری.   مگه خودت   پدر و مادر نداری  ؟...    برو پی کارت  وگرنه جیغ میکشماااا‌....   برو  برو ، پیشی بیچاره ترسید  و  در رفت..   مزاحم .  چه آدمای بیکاری  پیدا  میشناااا‌...   الان زنگ میزنم  پلیس  ۱۲۰   تا  بیاد   حسابت رو کف پات بزاره هاا....   ایششش....   خخخخ  البته  موبایل که ندارم ، ولی  بابام داشت   . شکست یه تیکه اش اونجا افتاده  ، سرکوچه _ خانم کوچولو   اسمت چیه ؟   نگرانم گم شده باشی .  چون  انگار  هیچ  مقصد و هدفی نداری  و دو ساعته داری ته کوچه  با گربه  حرف  میزنی .    خب  اگر  خودت نمیخوای  بگی  ایراد نداره  ، زنگ میزنم پلیس و میگم  یه دختر کوچولو پیدا کردم که حرفهای عجیب میزنه . ▪︎ که چی بشه ؟   اگه با پیشی حرف میزنم  واسه این هست که شاید انگشت بابام رو پس بده . وگرنه  من که نمی‌شناسم  این پیشی کیه،  بعدشم مثلا  زنگ بزنی به اقا پلیسه که چی بشه؟  _ که بیاد و ببره تو رو پیش پدرت .   ▪︎ لازم نکرده  ،  اورژانس آمبولانسی  از این چراغ داره بالای سقف شون ، اومد و بابام رو جمع کرد و برد . ولی من پشت این شمشاد ها  قائم شدم .  _ نکنه صدای تصادف که سر شبی اومد  رو داری میگی،   صدای اورژانس نیومد ، ولی ماشین بهشت زهرا  اومد ،  نکنه  بابای تو .....  الهی  بمیرم .  خب  هیچ شماره ای از مادرت داری؟ آدرسی ، نشونه ای ،  چیزی که بتونم ببرم خونه تون  تو رو ....!؟...  ▪︎ نوچ . ما از شهرستان اومدیم ، از اون دور دورا‌   ،  بعدشم  تازه  دیشب  مسافر خونه راهمون ندادن  ، چون پول بابایی کم بود  و بعدش  روی  نیمکت پارک خوابیدم .  بابایی آتیش روشن کرد  آقای باغبون  اومد گیر داد و دعوامون کرد .  بعدشم  من از اولش  هم  مامان نداشتم  ،  مگه تو داری؟...  _ برام تعریف کن ، چرا اومده بودید اینجا ،  چون من منتظر یه مشتری هستم که از راه دور داشت می اومد  تا یه چیزی بخره ازم.  ولی دیر کرد و یهو گوشیش  هم از دسترس خارج شد .   نکنه  تو دختر همون باشی ....▪︎ تو که مغازه نداری ، چجوری میخواستی  یه چیزی بفروشی ،  اینجا که مغازه نیست.   همشون خونه هستن . درب همشون هم بستن .  فقط درب صورتی خونه تو بازه .    تو خونه تون چی میفروشی مگه ؟...   شکلات هم میفروشی  ؟... _  آره،  ولی آول تعریف کن که چی شدش اومدید اینجا ▪︎ من که پیاده شدم و بابایی گفت  که بیام درب صورتی نارنجی  رو با سنگ بزنم و به آقای دکتر قلابی بگم  که  پول  جور شد و  کلیه جدید  و تازه واسه  بابام  بگیرم ، آخه میخواست یه دونه جدید رو بخره .  قبلی  خراب بود ،  بعدددد  پیاده که شدم  ، یه ماشین پلیس اومد و تصادف کرد با  بابایی  ،  بابایی  شکستش  فکر  کنم ، چون  یه تیکه اش رو که فکر کنم انگشتش بود  رو پیشی برداشت  برد  واسه  بچه هاش  .    اوناهاش  اونجا  ریخته ، نگاه کن . _ چی اونجا  ریخته ؟...  ▪︎ آب آبلامو‌ .....  _ چی؟  آب آبلیمو؟    اون که  خون هست . لخته شده .   تازه  فهمیدم  ، وای  خدای من ، تو  دختر  آقا رسول هستی  ،  طفلکی  قرار  بود کلیه o+  سالم  بهش  بفروشم .  ... ▪︎   آب آبلیمو  نه،  آب آلبالو.   منظورم  همون بود ‌ .  حالا  چیکار کنیم ؟...  شکلات میدی یا نه ؟... 17■یکسال بعد...... ببین موهام رو دو گوشی میبندی   همش تمرگوزم‌ رو از دست میدم و کلمه ها رو غلط میگم . .  همش بهت میگفتم که  اینجوری  نمیشه که بشه ها....  از من گفتن بود . حالا خود دانی ....  ممکنه  یادم بره  که قراره  چی بگم به مادرت . _ تمرگوز‌؟  نه.   باید بگی تمرکز .   خیلی کلکی  ناقلا . از قصد کلمه ها غلط میگی که فکر کنم بخاطر دو گوشی بستن موهات اشتباه به زبون میاری  کلمه ها رو . ▪︎ ببین  یه دونه  سوال  بپرسم ؟.. _ بپرس▪︎  .  تا حالا روی دیوار راه رفتی ؟  البته الان که نه . منظورم وقتایی هست که مثلا داری صورتت رو اصلاح میکنی و مثلا....  مثلا یهو وسط کار  تیغ بشکنه ‌ ، بعدددد‌  مثلا  تو هم اتفاقی  نصف سبیل هات رو زده باشی ، و نصفش رو نه . اون وقت مثلا اگر بخوای روی دیوار راه بری ، میتونی ، یا نمیتونی . تو اینو اول به من جواب بده  .   میتونی ؟ میتونی ‌ . تو میتونی . درسته نه؟.._ ای بیشرف ، شیطون بلا ، مگه من گربه ام که نصف سبیل هام نباشه  تعادلم به هم بخوره !..  خخخ  از کجا  فهمیدی  .  آخه  توی  مهدکودک  یه گربه هست  رنگش شلوغه،  یعنی رنگش ابله هست  بعدددد‌ _ ابله یعنی چی ،    ابلق .  خب بگو  ▪︎اررره‌  همونی که خودت میگی درسته .  ابلق . بعددد‌   این خانم معلم میگه  اگه گربه ها سبیل نداشتن  روی دیوار نمیتونستن راه برن .  درست میگه ؟..   من گفتم بابای جدیدم سبیل داره  ولی وقتی هم که نداره  اگه بخواد روی دیوار راه بره میتونه بره‌.  اون خیلی زرنگه‌.     بعد خانم معلم خندید . گفت  یعنی چی که  &#x27;بابای جدیدت &quot;   بابای جدید  دیگه کیه ؟  بعد پرسید  که مگه  این آقایی که میاد دنبالت  پدرت  نیست ؟..  گفتم  چرا  جدیدش هست .  قبلی  رو پیشی خورد .   بعد گفت  نباید پدرت   رو با گربه  مباحثه کنی ...    _ مباحثه   یعنی چه ؟  باید بگی مقایسه .    خب الان که موهات بازه . پس چرا باز کلمه ها رو اشتباهی میگی؟ ▪︎راست میگیااا   حواسم  پرتاب شده بود یه لحظه خخخخ _  حواست پرت شده بود  .    نه پرتاب .  ▪︎آره  همونی که تو میگی درسته . خخخ .  _  الانم اون خانمی که  قراره بری باهاش حرف بزنی   مامان  واقعی  منه .  یادت نره  چیا  باید بگی  بهش▪︎ باشد . چرا حالا اینجوری  یه وَر گوزکی‌ نشستی پشت فرمون .  می‌ترسی تو رو ببینه ... _ نه ، چرا باید بترسم.  این کلمه های زشت رو از کجا یاد میگیری تو .  یعنی چی که   &quot; یه ور گوزکی نشستی&quot;   . عیب نیست به بابای خودت این حرف رو میزنی ... ▪︎ ببشخید....◆خاطرات یک کالبدفروش◆ 19■_ خب  انگار  داره  میادش  ،  آره  خودشه ،  یادت که هست باید چی  بگی بهش .    برو من همین جا وا میستم نگاه میکنم . هول نشو . آروم حرف بزن ‌ و با لبخند . محترمانه و قشنگ . اگر کلمات رو فراموش کردی ایراد نداره . من ناراحت نمیشم از دستت .  اگر واکنش خوب نشون نداد  ایراد نداره ‌ . تو  بغلش کن و دستش  رو بوسه بزن  بیا  سمت  خودم . و دو تایی میریم اول خرید  بعد خونه .  خوبه ؟ . یادت نره  بهش بگو که مادربزرگت‌ میشه ،  بهش بگو  بابای تو ، پسر اونه .  فهمیدی چی گفتم ...▪︎آره بابایی  خوبه .  چرا چشمات اشک داره  یهو .  گریه میکنی . ؟...   _ نه  ، دخترم .  چشمام خودش  اشک اومد ‌  .  برو  تا  دیر نشده . ▪︎باشد .   آروم برم . یا له له کنان؟._ فرقی نداره . فقط زود باش . ▪︎باشد .   پس بابای من مادربزرگ اون و من پسر مادرش ، بعد  ددد   قاطی کردم که....  ایراد نداره ، الان میرم بهش میگم که مادر بزرگ منه ....  ..  خانم سلام....   من اینجام . ایناش .   . من  اسمم  آناهیتا  هست .  بچه نیستم  . شش سالمه .  خیلی هم دختر خوبی هستم . هیچ وقت هم دوست ندارم موهام رو دوگوشی ببندم ،  خیلی با ادبم ، اینو  همه میگن .  ...  مرسی خوبم.   مرسی ، شما هم خوشگلی ‌ .    چی؟  چشمام؟  مرسی ، چشمای شما هم خوشگله .  بابام میگه چشمام به  بابارسول رفته، البته بابای جدیدم  اینو میگه .  ‌  .   بابام  اونجا  واستاده ‌ . اوناهاش‌  . اونی که قدش بلنده ‌ . موهاش بلندتر.   پوتین هاش رو تازه خریده .  این حرفا چیه دارم میگم .  آهان یادم اومد .   من باید یه چیزی بگم به شما .    الان میگم . یه لحظه واستید آب  دهنم رو قورت بدم .   من آنا هستم .  بعد اونم  بابامه . .  بعددد‌  مثلا  .... الان یادم میاد . چی باید بگم.  آهان یادم اومد .  بعددد‌   بابام  هم مث من  از اولش مامانش‌ نبود . یعنی بود . ولی پیشش  نبود ‌  .   بعددد‌  بابام  مامانش رو میشناسه . ولی مامانش  نمیدونه  که پسرش کیه . بعد .  مثلا ...  الان میگم باقی اش رو . یه نفس بکشم.   هول شدم آخه.   خخخ .  الان دارم میگم . بعدااا‌  من باید ....   چی باید میگفتم ...   یادم رفت که .   ...  بعدددد‌  مثلا  ،‌....   وای بازم  یادم رفته . ....      آهان  شما  نوه  خوشگل مث من نمی خواین ؟...   مث من خانم و خوشگل .    خانم....  من نوه شما  هستم.  اگر شما نتونستی  مادری کنی واسه  بابام  ،  در عوض  یه فرصت الان به شما  میدم  که  در عوض  مادر بزرگ  بچه اش  باشید .         چرا گریه میکنید  باید خوشحال می‌شدید   نه اینکه گریه .  خانم ....  خانم....  کجا  میرید ....       خب باشد . لااقل خداحافظی می‌کردید.   ....   واااا  چرا فرار کردش  پس... بهتر . الان بجاش  میرم با  بابام  خرید . کلی عروسک میخرم .  آخ جووون‌...     ◆خاطرات یک کالبدفروش◆■21(چرا ؟...) (شاید نباید به آدمها فرصت دوباره بخشید ، شاید نباید اونها رو بخشید ، و من در اشتباهم.   اسیر تصورات غلط .  تصور می‌کردم  در جبران فرصت ناب زندگانی که بخشیده بودی به من ، می تونم تمام عمر نبودنت رو فراموش کنم  ، و طوری رفتار کنم که انگار هیچ گلایه ای ندارم.  خب  من هیچ ، حتی واسه بچه شش ساله هم نخواستی  مادربزرگ باشی . این عجیبه .  بقول خانم انصاری که می‌گفت؛   کسی که نخواسته برای نوزاد یکروزه ی خودش مادری  کنه ، هرگز واسه دختربچه ی شش ساله هم مادربزرگی  نمیکنه .  ولی من گفته بودم که  زمان آدمها رو تغییر میده  و نباید قضاوت غلط کرد . اصلا قضاوت غلطه .  ما چه میدونیم در چه شرایطی بوده در سی و سه سال پیش ‌  .  شاید ناچار بوده . شاید .... هزار تا اما و اگر ‌ . ولی این نیست بخدا رسمش .    غمگینم ، خودروی شما جایی پارک بود که من ناخواسته مسیر خروجش رو بسته بودم ، و شما چشم انتظار رسیدن راننده خودروی  بیشعوری که بد جایی پارک کرده بود اطراف رو با نگاهت شخم میزدی  ،  و من و آنا  سمتت اومدیم ،  خیال کردی سمت شما میایم ؟..  نخیر ،  لطفا یه مقدار کنار برید  درب خودرو بهتون نگیره .    اون راننده بی‌شعور  بنده هستم . نمیدونم چرا توی مسیر این جمله رو گفتم ؛_   یه عروسک خوب و خوشگل و گرون   میتونه از یه مادربزرگ بد ، بهتر باشه . مگه نه ؟..   ▪︎آررره‌  بابایی . بهترتره که بزرگ هم باشه . تا شب ها که شبکاری   بشه پشتش قائم شد یا که بغلش کرد خوابید .  _ به نظرم شبهایی که میرم دنبال سوژه های جدید توی پارک ساعی ، آنا با ترس می خوابه ‌.   دقیق عین خودم و شش سالگی هام .  تاریخ تکرار میشه ؟..  ▪︎ آره بابایی  تاریک تاریخ میشه ‌ _ چی؟ چرا این حرفو زدی؟ ▪︎خب خودت الان داشتی اینو میگفتی ‌ . مگه نگفتی؟ _ چرا ولی توی دلم گفتم . ▪︎خب  آخه من شنفتم . نکنه منم توی دلتم !...   خخخخ  فکررر‌ کن . چه عالی مگه نه....‌ 22■_چی ؟ ▪︎خب معلومه دیگه . یه عروسک گنده  و پشمالو .  از این خرس ها هست  که  ولنتانک‌  به هم هدیه میدن .  از اونا ...._چی؟ ولنتانک؟  ولنتانک‌  دیگه چه کوفتیه ؟ واای ‌ بابایی تو هم که هیچی  بلد نیستی .  آبروی آدم  میره .   ولنتانک‌  یه جور  تانک باید باشه که  ول  هست . و ....  خب  نمیدونم ربطش به عروسک خرسی و شکلات چیه ‌. ولی باید اون روز  به هم  کادو و هدیه های خوشگل و خوشمزه  بدن .    حالا دقیق نمیدونم ولنتانک‌  چه شکلیه‌.  ولی از  خاله آتوسا میپرسم  بهت میگم ‌ . ._ کی؟ خاله آتوسا ؟ کی هست حالا ؟.... ◆خاطرات یک کالبدفروش◆23■▪︎این خانمه که اومده مهدکودک و سطل زباله ها رو خالی میکنه  و جاروب میزنه . خاله آتوسا دیگه .  مگه بهت نگفتم؟..   آخه اون خاله بد اخلاقه رفت  و بجاش یه خاله ریزه اومد .   خاله آتوسا .  این یکی  کفش هام رو بهم کمک میکنه  تا بپوشم .   بعد ولی خانم مدیر بهش گفت  که  چرا  عروسک خرسی گنده اش  رو آورده  مهدکودک .  بعد اون گفت  آخه هدیه ولنتانک‌  بوده  . و خانم مدیر گفت  ولنتاین   . نه  ولنتانک‌  .   ولی  من که برام  مهم نیست .  منم فردا عروسکم رو میبرم مهد  و میگم  هدیه  ولتانک‌  هست  و بابایی  بجای مامان بزرگم  واسه من خریده .     بابایی ماشین بابای  ملیکا  مث ماشین مامان بزرگ  سقف داشت _ خب همه دارن .   ▪︎میدونم  ، ولی  باز  نمیشه .   ثابته .       ملیکا  گفتش که باباش  میگه   آدم باید یا  دزد باشه یا  نزول خور  که سقف ماشینش  کروک باشه .    بعدشم کدوم آدم عاقلی توی شهر بارونی  ماشین کروکی  می‌خره ‌ .....    خب حالا یعنی پس  تو  .....  یعنی  من مثلا بعدااا‌ مثلا  یهویی ، مثلا ....  اصلا یادم رفت چی میخواستم بپرسم  بابایی.... ._ تو باید میگفتی خودرو واسه بابام نیست ، امانت و موقتا زیر پاش هستش . و ما خودرو نداریم . 24■▪︎یعنی دروغ میگفتم ....   ؟..   وا  وا...  وای... ناخن بلند ، موی بلند ، دستای کثیف.... صورت کثیف ....  وای‌ وایو‌ وای‌... واویلا.....     آها یادم اومد  بریم خونه ی خاله لیلا ؟... ._ خاله لیلا کیه؟  آناهیتا تو هم یه چیزیت‌ میشه ها...   آدم به هرکسی نمیگه  خاله ‌  .  آدم خونه ی هرکسی نمیره .  آدم فقط با خانواده خودش رفت و آمد داره و دوستان نزدیک . همین و بس . ▪︎خب آخه....   پس چرا ما نداریم؟...   ._ ما داریم ، ولی‌.‌‌‌...  خب   ....  به نظرت عروسک بزرگ بهتره یا سرامیکی ؟  از اونایی که لباس عروس  تن دارن و  یکی داری اما  افتاد گردنش شکست ، سرش خورد شد ، و با هم چسب زدیم ...  یادت هست که!... .▪︎آره، آره ، خوب یادمه ، دست هاش سالم بودن ولی سر نداشت ‌  . بعدشم  چسب زدی و با انگشت نگه داشتی تا سرش نیفته‌  و چسب خشک بشه ولی دستت  چسبید بهش  و خندیدیم  ،  یادمه.    اصلا چی شدش یهو؟... کجاست؟ .  انبار  یا  بالکن؟...   _ صدای موسیقی رو زیاد میکنم ،   ترانه ی   زیبایی به نظرم اومد .    یادم باشه برم ترانه سرای     این قطعه رو  جستجو کنم و ببینم کی بوده .    شاه بیت‌   با صدای مسیح و آرش ای پی .      آناهیتا میدونی این کیه الان داره میخونه ؟.. .   نوچ ....  _ چندی قبل کنسرت کی رفته بودیم  شب ؟...   همونی که یه ترانه گیلکی بدون آهنگ هم خوندش ‌  ، همونی که ...26■  ▪︎   آره آره  همون شب  که ملیکا اینا هم برده بودیم با خودمون  رو میگی ‌  .  یادمه .   ملیکا لاک قرمز زده بود ، ولی مامانش  براش زده بود ،  تو هم که پاک آبروی  ما رو بردی ‌  .  آخه چرا بلد نیستی  ناخن منو  لاک بزنی .  خجالت کشیدم ،  واسه ملیکا خوشگل شده بود ، واسه من گریه دار و غمناک .    آخرش  هم گریه کردم . ولی چون رفتم توی دستشویی گریه کردم   کسی نفهمید   .    واقعا که ....      بابایی  نهار چی میخوریم ؟..‌    بریم اونجا  که  صندلی هاش  بلنده ، آخه اونجا مهربون تره .    اون خانمه  که  پول میگیره میزاره توی کشو  و دستگاه میگه  دیرینگ  ، آخرین بار    از من اسمم رو پرسیده بود ، اونجایی که دستگاه  بلک جک داره .    و من قدم نمیرسه  به دسته هاش ‌  .  _ باشد ،  آناهیتا کمربند خودت رو ببند ، ترمز میکنم سرت نخوره به داشبورد ‌  .   موهات رو هم جمع جور کن . اینجوری  موهات شبیه لانه ی کلاغ شده ، یکمی هم شاید شبیه به  خواهر  تارزان  شدی ‌ ‌  ◆خاطرات یک کالبدفروش◆ 27■▪︎ خب آخه اگه دو گوشی ببندم  شبیه  خواهر میکی موز  میشم  بابایی ‌....     بابایی مثلا بعدا یه چیزی مثلا بپرسم بعداااا‌....  ._باشد بعدا بپرس. ▪︎   خب آخه از کجا باید بفهمم    بعدا    یعنی  چه زمانی ؟....   اگه  یادم بره یهو چی؟...  خب مثلا اگه بعدا ، الان بپرسم  بجای بعدا ، بهتر تر  نیست؟.. ._ آنا   چرا اینقدر از  کلمه های &#x27; بعدا&#x27; ، و &#x27;مثلا &#x27;   استفاده میکنی  توی  حرفات  .     ...‌ ▪︎خب مثلا اگه &#x27;بعدا&#x27; کمتر بگم بهتر تره ؟.‌‌  .   _اوهوم ▪︎بپرسم ؟._ اوهوم ▪︎بابایی  چرا بابای  بچه ها مث بابا ها  هستن  ولی  تو  شبیه  اونا  نیستی ؟.‌‌ ...  _ خب مثلا چطوری باشم که شبیه اونها باشم ‌ .  بگو  ببینم .‌‌‌ ....▪︎خب  آخه  اونا  بد عنق  ، ترسناک  و بد اخلاق  هستن ،  همه لباس کار و رنگی و یا سیمانی یا گچی  تن دارن ،  کفش هاشون خاکی  و چند تا نون بربری دست میگیرن و بین راه بچه شون رو  از  مهد  بر میدارن میبرن.  حتی بابای محدثه یکی از چشماش نیست . یعنی نمیبینه .  محدثه میگفت که  باباش محیط بان هست و خرس بهش حمله کرده .   بعد  من بهش گفتم که   بابام میتونه یه دونه چشم تازه و رنگی و سالم  براش جور  کنه ، ولی بستگی به گروه خونی اش داره،   بعدددد  همه خندیدن  چون  باز  خیال کردن  که  من  دروغ میگم .    بعددد‌  بابای  همه بچه های  مهد  موهاشون کوتاه هست ، و مامان هاشون هم توی فریزر زندگی نمیکنن ، بلکه یخ هاشون آب شده و راه میرن  و حرف  میزنن ‌  و حتی آشپزی میکنن ،  ولی من  از یخچالی که درب اون قفل زدی  و توی زیرزمین خونه ی درب صورتی گذاشتی  میترسم .....     28■   _  میشه لطفا هرگز  حرف اون فریزر  رو  نزنی.   خب  اونها زحمتکش هستن . و این خیلی زیباست .  باید به همه کارگر ها  احترام گذاشت .  اونها بچه شون و خانواده شون رو خیلی دوست  دارن .  و خب لباس کار  تن دارن .    اینکه  بد  نیست .    خیلی قابل تقدیر و احترامه .   اونها خیلی باغیرت  هستن  چون بچه شون رو بهترین جای ممکن  ثبت نام  کردن  و صبح تا شب زحمت میکشن  تا از پس هزینه ها بر بیان .  اونها  دارن نون حلال و شرافتمندانه  سر سفره شون میبرن . غیرت و جنم و شرف  دارن . ▪︎ خب پس واسه تو کجاست ؟ ._ چی؟ ▪︎لباس کار های کثیف ‌_ خب هرکسی یه شغلی داره  دیگه .    تن پوش مختص با شغلش رو تن میکنه ‌  .   ....▪︎ خب  آخه میدونی چیه بابایی...‌ _ چیه ؟ ▪︎خانم معلم توی کلاس  شغل بابای همه رو پرسید.   و من نمیدونستم  شغل بابام  چیه ‌  . بعد ولی مثلا یکمی توضیح  دادم  براشون ....  _ چی؟؟؟؟...  چیکار  کردی ی ی،،،؟  چی گفتی  باز ؟؟؟...   ▪︎  وااا  چرا  یهو  اینجوری  شدی  ،  من که چیز خاصی نگفتم ‌    ...  اونجا هم تا توضیح دادم براشون یهو  خانم مدیر آب پرید توی گلوش  و داشت خفه می‌شد،  و رنگ خانم معلم سرخ شد ،  آبدارچی  و خاله آتوسا  شکلک در میاوردن  برام  که  دیگه  بیشتر  توضیح  ندم ‌  .  و من نفهمیدم چی شده  یهو   همه  چشماشون درشت شده بود ‌  از تعجب ‌  . مثلا بعدا دیگه هیچ کس  با من دوست  نشد توی مهدکودک ‌ . فقط ملیکا باهام دوست موند .   حتی یکی ازم پرسید  که  آیا بابام میتونه  بابابزرگش‌  را  زنده  کنه  یا نه؟...   منم  گفتم  که  خب  معلومه  که نمیتونه .  اگه بلد بود  اول از همه  بابا رسول رو زنده میکرد  یا شاید  دوست دختر خودش رو از توی  فریزر در می‌آورد و زنده  میکرد. تا بشه مامان من ،   بعدددد......  ◆خاطرات یک کالبد فروش◆29■&quot; میکوبم روی  ترمز ،   تازه  یادم  اومد  که  موقع خروج  از کوچه ی مهدکودک   خودروی  کلانتری  آژیر کشان از کنارمون رد شد  و سمت  مهدکودک  رفت ،     از دست برقضا   قبلش  خیلی هم معطل کرده بودن  موقع کفش پوشیدن  آناهیتا ، و همگی  استرس  داشتن ،  لابد  منتظره رسیدن  پلیس  بودن  به گمانم ‌   ، شاید ....  &quot;  ▪︎ چرا ترمز کردی بابایی ،  ما که هنوز نرسیدیم....   ._ آناهیتا  تو راجع به شغل من  چی  گفتی  مگه ؟    مگه بهت نگفته بودم  نباید حرفی بزنی .  چرا توضیح  دادی .  حالا چیا  گفتی  ؟...   زود باش  بگو ببینم .  ▪︎   خب گفتم  بابام   خرید و فروش  میکنه .   بعد خانم معلم پرسید   چی خرید فروش  میکنه ؟...   _ گفتم  که  اینجاش رو نمیشه که بگم .  چون قول دادم به بابایی   . ولی  بازم سوال پرسید و گفت   که مثلا چی میفروشه؟ خونه ؟ ماشین ؟  طلا؟ میوه ؟ چی؟   گفتم  نمیدونم  ولی گروه خونی های oمثبت  قیمت هاش  فرق داره  و ب منفی   ارزون تر .   بعد هم  مثلا‌‌‌.... ...     واااا  چرا اخم کردی  بابایی ،  ابرو‌هات درد میگیرن ،  همین بخدا ، دیگه چیزی نگفتم .  یعنی  یکمی بیشتر  گفتم . همین بخدا .     بعد خانم مدیر گفت به بچه ها  که  بابای  آناهیتا  دکتره .  ولی من گفتم  نه . دکتر نیست.    ولی آدمای مریض رو کمک میکنه  تا یه دونه  جدید تر  داشته باشن .    یکی قلب یکی کلیه ، یکی  قرنیه چشم ، یکی ....    همین بخدا ‌  .  ....    _ خب....  بعد.....   ▪︎ بعد مثلا دیگه ....  خانم مدیر گفت   بابای  آناهیتا  جراح هست بچه ها .   و من گفتم  نه .  بابا  جراح نیست .  با تلفن خرید فروش میکنه .   حتی  آدم  کامل  هم دارن .  مثلا یکی  بچه دار نمیشه    بهشون یه بچه کوچیک میفروشه  تا بچه خانواده داشته باشه  و  خوشحال باشه ‌ .  و اون خریدار  هم  خوشحال باشه . و ما هم پول دار باشیم و خوشحال باشیم  ،   بعد ملیکا پرسید  که  پس  پدر مادر واقعی اون  بچه  چی؟  اونها هم خوشحال میشن ؟ چطوری بچه خودشون رو میفروشن .  مگه بچه  هم فروشی میشه ‌..؟..      بابایی  اونا  خیال کردن  من دروغ  میگم.     باور  نکردن .  میشه  بهشون بگی  من  دروغگو  نیستم ‌  .   ..30■..     بابایی شبها میری سر کار تا  یه کلیه جدید بیاری توی فریزر  بزاری واسه مشتری بعدی ، من میترسم که نکنه  بر نگردی ، میترسم که نکنه منو هم  فروخته باشی ....     میشه  منم باهات بیام؟..  قول میدم دختر خوبی باشم ،  شیطونی  نکنم . یه گوشه بشینم .    قول میدم   ، قول  راست راستکی ...‌  ..  بابایی چیه؟ چرا خشک‌ت‌  زده .  چرا اینجوری نگاه میکنی .   یه چیزی بگو .    خب  ببخشید .  خب  من که  ....  خب مثلا میشه  بریم نهار  بعد عروسک هم نمیخوام .  تو رو خدا  نگو  که  باز باید خونه مون رو عوض کنیم  و فرار کنیم.  بخدا خسته شدم .   هربار  یکی از عروسک هام  گم میشن‌،  شک میکنم تو اونا  رو  فروختی   به عروسک های دیگه .  مثلا چرا فقط  دست عروسک سفیدم  گم شده ، لابد بردی فروختی  به یه عروسک دیگه .   بعدشم  ، تازه فقط این نیست که ،   من خودمم بلدم  مث خودت  باشم  ،   آخرین  بار دست عروسک سرامیکی  گم شد  ، از عروسک دیگه  جدا کردم  چسبوندم بهش ‌ . ولی  نچسبید  و منم  از  بالکن  پرت کردمش  پایین ‌  .    ولی نگاه کردم  دیدم  هنوز  پاهاش  سالمه.  گفتم شاید بعدا  بدرد بخوره  و برداشتم گذاشتم توی فریزر .   پیش دوست دخترت .    کار خوبی کردم  نه؟...‌‌‌‌‌‌...    _  آره ، دخترم .   ایراد نداره . دیگه تکرار نشه اما .    از این به بعد  بگو  بابام  دلال  هست .  اگه گفتن دلال چی ؟!...  بگو  وسایل پزشکی  و  جراحی میفروشه .    همین . دیگه هیچ توضیح نده ‌  .   چون مجبور میشیم باز خونه مون رو عوض کنیم .  .....    31■گوشی رو برمیدارم  و توی مخاطبین  اسم  خانم عقیمی  رو  جستجو میکنم ،   خب حتی شک دارم  بچه ای با این سن و سال رو قبول کنه ، اون نوزاد میخواست ، نه بچه شش ساله .  خدایا حالا با این دختر کله پوک و دردسر ساز  چه کنم .    عجب گرفتاری شدم .  ... خودم کردم که لعنت بر خودم باد .     با خودم تکرار میکنم  و یادآور میشم  ،     احساسات  تنها  مسیری هست که میتونه  منو دچار دردسر کنه ،  باید بی ترحم و بی‌رحم باشم ،  ولی من همیشه آرزوی  داشتن یه دختربچه  رو داشتم . ولی خب  من حتی هرگز ازدواج نکردم  و اون لعنتی  خیانت کرد ،  خدای من ،  چه زود آدم  با  نیمه ی  انسانی خودش  غریب میشه .  ولی خب منم هنوز کارهای خوب میکنم ،  من به بچه های کار  کمک میکنم ،  دل ندارم  گریه ی یه بچه رو ببینم  ، ولی پس چطور  میشه که  دست به  کارهایی میزنم که  حتی  باور کردنش  محال ممکنه .  خدایا  خیلی وقته  بهت باور  ندارم  ، از سر عادت  هربار  بی اختیار  اسمت  رو  به زبون میارم .  وگرنه  هرگز  نبودی و نیستی .  همه اش خرافه ست ،    این بچه نمیتونه جلوی دهنش رو بگیره  ، دیر یا زود  منو  گرفتار  میکنه  ،      دوستت داشتم  آناهیتا کوچولو  ، ولی دلم نمیخواد  گرفتار قانون و پلیس بشم ‌ .   32■   با لبخندی مصنوعی بر لب به آناهیتا میگم : _ کمربند خودت رو باز کن آناهیتا.     ▪︎ ما که هنوز نرسیدیم .    خطرناکه . _ نه ، نترس  ،  هیچ اتفاقی نمی افته .  من رانندگی ام خوبه .   کمربند ایمنی رو باز کن و موهات رو درست  کن ، الان نزدیک  رستوران  هستیم . ▪︎ پس چرا اینقدر تند داریم  میریم .  !...  &#x60;پدال ترمز و ترمز دستی  همزمان ، .....  نه  ، نمیتونم .  دلم نمیاد &#x60;_ ببند کمربند ایمنی رو آنا ، خطرناکه .    هنوز خیلی مونده تا برسیم به رستوران  .   ایراد نداره  از این شهر میریم .   میریم یه جای کوچک .  از نو شروع میکنیم .    من هم این ماشین رو میفروشم  و یه خونه کوچیک کرایه میکنیم ، منم میرم سرکار . بنایی،  یا نجاری ،  نمیدونم هرکاری ،  من که هیچ کدوم  رو بلد نیستم . ...    خدا وجود داره  ،  خودش به من یه فرصت جدید میده . خدا توبه....   ▪︎ بابایی چرا  گریه میکنی ؟..  چی شده ؟...  _  هیچی  دختر گلم ، هیچی پرنسس کوچولوی من ، . چیزی نیست . ▪︎  آخ جون ،  اولین باره که  منو  اینجوری  صدا  کردی  و گفتی  ؛  دختر گلم .   پرنسس کوچولو .   این اسم عالیه ....     حتی اگه موهام رو  دوگوشی ببندی‌  ولی  پرنسس صدام کنی   باز ایراد نداره .  حتی از عروسک هم بهتر تره .  حتی از شکلات ...‌  حتی از تموم عروسکای دنیا ...    برگرفته از اثر ادبیات داستانی بلند   خاطرات یک کالبد فروش  تعداد صفحات ۱۳۹ ص  نویسنده شهروز براری </description>
                <category>داستان نویسی خلاق</category>
                <author>داستان نویسی خلاق</author>
                <pubDate>Wed, 23 Nov 2022 20:50:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بچه زرنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@Dastani/%D8%A8%DA%86%D9%87-%D8%B2%D8%B1%D9%86%DA%AF-sarj2bc79xrn</link>
                <description>آقای داماد سرخانه ،   در بهار سی و هشتمین سال زندگانی اش  بسر می‌برد.   او  از پیدا کردن کار مناسب  ناامید نشده  است   و  همچنان صبح ها جلوی آیینه جیوه پریده آویزان از چارچوب چوبی ایوان ،  مویش  را  شانه می‌زند و می‌گوید:من در خونه ای بزرگ شدم که  همه چیز برام فراهم بود ، حتی تا سی سالگی ام  صبح ها  مادرم  چای شیرین را برایم  هم می‌زد و فوت میدمید  تا مبادا لب هایم  بسوزد .  شاید آلان کار مناسب پیدا نکرده باشم  ولی   ممکنه همین روزها به من یک پست مدیریتی  پیشنهاد بشه  در سطح یک  سازمان و یا  شایدم  کارخانه.. سپس از خانه ی  ته باغ  خارج و کیف سامسونت خود را این دست  به  آن دست می‌کند .آنگاه به منزل  همسر  اولش می‌رفت و تظاهر می‌کند  از سر کار آمده و دست و رویش را  می‌شوید    و مشتی آب روی آیینه ی شیک خانه ی آپارتمانی  می‌ریزد .  و موی خود را شانه می‌کند و می‌گوید:والا من توی خونه ای بزرگ شدم که.....بیست سال قبل .... درون پرورشگاه  جلوی آیینه ایستاده و چشم در چشم قامت هجده ساله اش  مانده  ،  و  جملاتی که از درون فیلم  شنیده  را  تمرین  می‌کند.    و می‌گوید:    والا  من توی خونه ای بزرگ شدم که.....</description>
                <category>داستان نویسی خلاق</category>
                <author>داستان نویسی خلاق</author>
                <pubDate>Sat, 03 Sep 2022 19:53:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیو فولکلور ایرانی</title>
                <link>https://virgool.io/@Dastani/%D8%AF%DB%8C%D9%88-%D9%81%D9%88%D9%84%DA%A9%D9%84%D9%88%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-ezxpz2u4smiy</link>
                <description>جن ایرانی  دیو اساطیری &quot;ﺷﻮﻟﻪ ﺑﺎﻥ “درباورهای مردم کرد در غرب ایران   دو  باور نسبت به  ماهیت  شوله بان  وجود دارد .  اولین مورد آن که  دیرزمانی ست به دست فراموشی سپرده شده   مربوط  به  مستندات موجود  در کتاب های دوره ی پس از اسلام و نوشته شده به زبان هندی است   که از موجودی ناشناخته و مرموز  به نام   شوله بان کوبان  اسم برده و در کتبی مانند  عجائب المخلوقات   جلد مربوط به موجودات  بحری و یمنی   در قسمتی که از موجودات مخوف سمت فلات ایران  سخن به میان آورده  از  موجودی به اسم  شولبانکوب   سمت ارتفاعات غرب ایران و قبل از بین النهرین   نام برده شده که  با  ساز و آوازی موهوم  و زمزمه مانند  در جاده های  متروکه  و بیراهه ها  می‌نشیند و زیر لب  نغمه های  نامفهوم  و گنگ را  زمزمه می‌کند   که  صدای خفیفی سوار بر باد شبهای مه آلود  آنرا با خود تا فرسنگ ها  می‌برد ‌.متن آن پاراگراف چنین است :    صفحه ۸۶  پاراگراف دوم      عجائب المخلوقات         .  هرکس بشنود و سکوت پیشه کند   تا  بلکه پی به منبع آن ساز و آواز  نارسا  ببرد  به  چنگش اسیر آید و بر چهار خنجر انگشتانش   جگر از سینه و جنین از رحم مادر  برون آید  و  این مخلوق  با جسد شکار دو  روش کنار آید ‌ . اگر  شولهبان کوب  از جنس مذکر باشد و شکارش نیز همجنس او ،  به انتقام در آید و با سنگی گرد و صیقلی چنان بر پیکر بی جانش کوبد  که  نتوان سر از پایش شناخت . آنگاه پیکر کوفته و در هم  را بر درختی کهن  کشاند و از آن آویز نماید  تا بلکه این طریق جفت جدیدی برای خود جلب نماید و یا به بوی تعفن آن جسد   دیگر شوله بان کوب های اطراف به گرد آن درخت  آیند ‌  و او از همجنسان مذکر  تا تواند از میان بردارد .    اگر شکارش انسانی غیر مذکر باشد و شکارچی مذکر   که آن هنگام هیچ سنگی نکوباند  بر پیکری و با چهار خنجر انگشتانش  شکم از هم دریده و اغلب دو مصداق شامل حال زنان تنها  نقل شده   یک آنکه  آن  زن  حامل جنینی  در شکم بوده و  حالت دوم که  زنی تنها و فربه بوده ‌ که حتم بر یقین بر خیال آنکه آن زن نیز حامل جنینی در شکم است و به امید خوردن نوزاد نارس  به غلط  شکار گشته و شکم از هم دریده به کناری رها گشته . گفتنی ست که نقل از  کتب عجائب و الناس و الجن  نوشته ی  امام محمد غزنوی چهارم  در سده دوم قمری  آمده که این نوع از مخلوقات  به دلیل کینه ورزی بر همجنسان خود  و کشتن بسیار یکدیگر   موجبات نایاب بودنشان را فراهم نموده اند و بطور پراکنده و انگشت شمار طی دوران  از آنان صحبت به میان آمده و هیچ مستندی بر مکان زندگانی آنان نیست ‌ .ولی  برسیم به  عصر  معاصر . این سالها و لااقل می توان گفت  در صد سال اخیر  با توجه به تحقیقات بنده و  پرس و جوهای من از افراد بومی  ساکن کردستان    روایتی متفاوت و  ساده  می‌شنویم.    روایتی  متفاوت و   خنده دار . این مهم که  تمامی کردنشین های غرب ایران بر یک موضوع توافق و اتفاق نظر دارند . و این که  شوله بان  نام یک  شی  خاص است و در پشت بام منازل بکار می‌رود ‌     یک فرد تحصیل کرده و  آگاه از موضوع  برایم چنین نقل کرد که :. ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻧﻬﺎﯼ ﻗﺪﯾﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺷﺒﻬﺎ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﺎﺭﺝ ﻧﺸﻮﻧﺪ ﯾﺎ ﺭﻭﯼ ﭘﺸﺖ ﺑﺎﻡ ﻫﺎ ﻧﺮﻭﻧﺪ،ﻣﯿﮕﻔﺘﻨﺪ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﻭﺣﺸﺘﻨﺎﮐﯽ ﺑﻪ ﺍﺳﻢ “ﺷﻮﻟﻪ ﺑﺎﻥ ” ﺭﻭ ﭘﺸﺖ ﺑﺎﻡ ﻫﺎ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﻫﺮﮐﯽ ﺑﺮﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺍﺳﯿﺮ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﻣﯿﺸﻪ ﻭ ﻣﻤﮑﻨﻪ ﺗﻮﺳﻂ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺷﻮﺩ .ﺩﯾﮕﻪ ﺷﺒﻬﺎ ﺗﺎ ﮐﻤﯽ ﻫﻮﺍ ﺗﺎﺭﯾﮏ ﻣﯿﺸﺪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺍﯾﻦ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﻣﯿﺘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺑﻤﻮﻧﻦ ﯾﺎ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﻭﻧﺪ .خب   ﺣﺎﻻ ﺍﯾﻦ ﺷﻮﻟﻪ ﺑﺎﻥ ﭼﯽ ﺑﻮﺩﻩ؟؟  دﺭ ﻗﺪﯾﻢ ﭘﺸﺖ ﺑﺎﻡ ﺧﺎﻧﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺎ ﮔِﻞ ﻣﯿﺴﺎﺧﺘﻨﺪ ‏( ﮔِﻞ ﺍَﻧﺪﻭﺩ ﻣﯿﮑﺮﺩﻧﺪ‏) ،ﻭ ﺑﺎ ﯾﻪ ﯾﻚ ﺷﯽ ﺳﻨﮕﯽ ﺍﺳﺘﻮﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﺷﮑﻞ ﭘﺸﺖ ﺑﺎﻡ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺻﺎﻑ ﻣﯿﮑﺮﺩﻥ ﮐﻪ ﺁﺏ ﻧﻔﻮﺫ ﻧﮑﻨﻪ ﺑﻪ ﺩﺍﺧﻞ ﺧﻮﻧﻪ .ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﺟﺴﻢ ﺳﻨﮕﯽ ﻣﯿﮕﻔﺘﻨﺪ ” ﺷﻮﻟﻪ ﺑﺎﻥ&quot;خب  جالب  شد .    اما  جالب تر  هم خواهد شد ‌که مدارکی متناقض با  چنین ادعایی پیدا بشه ‌   و با یک جستجوی ویژه و با بهره از  دوستان فعال در  سیستم قوه ی قضائیه   موفق شدم   اسم    &quot; شوله بان&quot;  را  در هفت پرونده  بیابم ‌  .دو مورد از آنان مناسب این مطلب بود و باقی بخاطر تشابه نام طرفین دعوی  با  عبارت مورد نظر   وارد لیست شده بود که خب طبیعتا حذف گردید ‌ .   دو  مورد  عجیب و  ویژه   از   پرونده هایی که هرگز به سرانجام نرسیدند و در آنان  بطور  ضمنی و یا  یادداشت غیر رسمی  به  نام   شوله بان کوب  اشاره شده بود .  اما  هیچگاه چنین موجودی را به رسمیت نشناخته  و  از او بعنوان  عامل ماجرا   اسم برده نشده ‌   و  جالب انکه  هر دو نیز در غرب ایران بود ‌  و با اختلاف زمانی  چند دهه  از یکدیگر   ولی  اختلاف مکانی  ناچیز و تنها چند کیلومتر فاصله از یکدیگر ‌ .  و شوکه خواهید شد  اگر  بدانید   پرونده های  ناتمام  مربوط به سال‌های  ۱۳۴۰ نیز  در  بایگانی  سامانه اینترنتی قوه ی قضائیه   کشورمان  موجود است ‌  .پرونده  اول.  ماجرا از جایی آغاز شد که در سال ۱۳۴۱  در شهر مهاباد  حادثه ای عجیب رخ داد ‌ .   و اما ماجرا چه بود . فردی اهل سقز بعد از اتمام تحصیلات برای  تدریس در پیکار  بیسوادی  و نهضت سواد آموزی   جذب  سازمان مربوطه می‌شود و برای آغاز کار خود در اولین مسولیت  اعزام شهر مهاباد می‌شود و قبل از آنکه به شهر برسد  به شب می خورند . بنابر رسم آن زمانه و بدلیل تاریکی و مسیر  بیراهه  تا  مقصد   توقف کرده   و قرار می‌شود شب را در آنجا چند ساعتی روز کنند و ساعت شش صبح همگی کنار خودرو باشند و حرکت کنند .     شخص مورد نظر  با نام  هژبر    با دعوت یکی دیگر از سرنشینان  با او به منزل یکی از دوستان کی رفته که نامش  کاک بهرام بوده .        همسفر  به محض رسیدن از فرط خستگی می خوابد .    هژبر در معذوریت و به جبر  اخلاق خاصی که داشت  و محفوظ به حیا بود   کمی  بیدار می ماند و حتی رویش نمی‌شود که پایش را دراز کند ‌    در همین لحظه  صدای  برخورد جسمی سنگین به خانه ی روستایی   و  فاقد  برق    توجهات را جلب می‌کند.     صاحب خانه  هراسان می‌شود.     می‌رود و فانوس ها را روشن کرده و پشت درب را با چوب و تخته  میخ  می‌کند   .   طوری که انگار داخل منزل  زندانی شده باشند ‌ .          هژبر جویای ماجرا می‌شود.   کاک بهرام می‌گوید:  خدا به ما رحم کند .   لابد  شوکه بان کوب   اومده سر وقت  بز و بره ها  تا  جگرشون  رو بخوره .  هژبر  پوزخندی می‌زند و بنا بر تفاوت سطح و جایگاهی که نسبت به  عامه داشت و از اهالی تحصیل کرده محسوب می‌شد      چنین ادعایی را  باور نکرد  . صدای راه رفتن موجودی ناشناس بروی پشت بام  جلب توجه کرد ‌   . هژبر ترسید . و باورش شد که موجودی مرموز در پشت بام خانه  وجود دارد ‌  . صدای  خرناس عجیبی شنیده شد ‌   .  واقعا از درک ماجرا  عاجز  بود ‌   .   او  خودش را مشغول به نوشتن کرد .  هر آنچه که تا آن لحظه رخ داده بود را نوشت ‌ . حتی به جزئیاتی  اشاره داشت که  بی مورد بود و نشانگر   این نکته بود که وی وقت کافی برای نوشتن چنین موارد جزئی را  داشته ‌    .   او  با خط خوش و کمی عجله سه صفحه از دفتر کاهی رنگ را  پر از واژه کرد .  حتی به این نکته که  شخص همسفر وی   در خواب  بلند  خورپوف  می‌کند  و  سه شلوار کُردی روی یکدیگر  تن کرده  و  چای خودش را نیمه کاره خورده بوده و به خواب رفته و دقایقی بعد  در خواب دستش تکان خورده و استکان چای را واژگون کرده   نیز   اشاره داشت .   .  او  همچنین نوشته بوده فرد صاحبخانه به وی  متلکی گفته و او را فردی  بی اعتقاد و  فرنگی  خطاب کرده  .   و از او خواسته جای نوشتن مشق در زیر نور کم چراغ روشنایی   ، کمی با صدای بلند قرآن بخواند   بلکه  ماجرا ختم به خیر شود .       همچنین  کاک بهرام  به هژبر گفته که  دلیل حضور  شوکه بان کوب  در آن مکان و آن شب    در آنجا   بخاطر   مصادف شدن سیزدهم ماه قمری با جمعه است .  و او  ای کاش مانند  اجدادش  در سر شب   یک خروس سفید را قربانی میکرده و به روی پشت بام می انداخته .      او  دائم به سقف و بالای سرش نگاه میکرده و  از حفظ  آیات قرآن را پسو پیش می‌خوانده.   حتی از سر درماندگی   اسم امامان شیعه را  بطور  نامرتب  و  پس و پیش  می‌گفته و دستانش به سمت آسمان بالا بوده .    نوشته های هژبر   در  جایی ناتمام می ماند ‌که  با دستخط  شلخته و متفاوت با هرآنچه که پیش از آن نوشته    بصورت عجولانه ای  نوشته  بوده  :      موجود ناشناس  با جسم سنگینی به سقف و لمه ی اتاق ضربه می‌زند و کاک بهرام مشغول باز کردن تخته چوب های میخ کرده به درب است و همسفرش نیز بیدار شده و ترسیده است  و حین رفتن سمت درب پایش به چراغ روشنایی خورده و سبب خاموشی اش شده    . آخرین واژه ی موجود در متن این چنین بوده : چراغ روشنایی خاموش      تاریکی    کمک کن خدا  یاسپس خون تمام کاغذ و دفتر  را  سرخ کرده و لخته شده .     جسد هژیر بی آنکه شش و ریه هایش و قلبش در سینه باشد  پیدا شد  که  ظاهرا باقی قسمت های بدنش نیز با ضربات جسم سنگینی  خورد و  متلاشی شده بوده  و جسدش تا صدها متر آنسوتر  کشیده شده بوده  و تلاشی برای بالا کشیدنش از درخت  نیز صورت گرفته و ناموفق بوده   ولی از تکه پارچه ی آویخته از شاخه  مشخص بود که ابتدا  به بالای شاخه ی قطور درخت سنجد  کشانده شده و سپس سقوط کرده  .  ضمنن  سنگ ملقب بر شوله  کوب نیز  از محل حادثه تا به زیر درخت کشانده شده  و ردش بر روی زمین   همچون خط سرخی از خون  برجای مانده.آن زمان و ایام  برای بررسی این ماجرا   در اولین شهر یعنی مهاباد  و در ژاندارمری  تشکیل پرونده شد و  ابتدای امر  دلیل مرگ وی    با  گزینه ی    مرگ مشکوک      مقتول ناشناس  .    ثبت شد . سپس متوجه ی رد خون تا نزدیکی اولین کلبه شدند و درون کلبه   کیف و دفتر مورد نظر  پیدا شد .     سپس با تحقیق  از رانندگان خط سقز به مهاباد    توانستند  راننده ای که آن شب  آنها را در آنجا  بیاورد  را بیابند .  وی اظهار داشت که   صبح تا ساعت هفت منتظرشان ماند و چون دو مسافر باز نگشتند   او  به مسیر خود ادامه داد  و دیگر هرگز آنان را  ندید.    وی حتی مالک آن کلبه را می‌شناخت   و از آن پس  هرگز  صاحبخانه  یعنی کاک بهرام  و  یا آن همسفر  ناشناس  و بی نام و نشان  دیده  نشد .  و هویت تک جسد پیدا شده  با  مدارک موجود در نهضت سواد آموزی  مطابقت داشت ‌  و هژبر  زاده ی سقز  به تاریخ تولد :   ۱۳ مهر ۱۳۱۹  فرزند  بیژن  نام داشت .          تنها مدرک و شاهد حوادث آن شب     همان نوشته های موجود در دفتر   بود .    این پرونده تا سال ۱۳۵۷  باز و  بلاتکلیف  ماند .  سپس نیز به دست فراموشی سپرده شد . تا به تاریخ  آبان ۱۳۶۱ ‌   حادثه ای مشابه در همان  مسیر و منطقه رخ داد و رحم  زنی باردار  همراه نوزادی  که در آن بود  بشکل وحشیانه ای  از بدن مقتول خارج  و   سنگ بزرگی به نام شوله کوب نیز در چند صد متری حادثه  پیدا شد . البته سنگ آغشته به خون نبود ‌ و رد هیچ ضربه ای بر پیکر مقتول  با جسمی سنگین   دیده  نمیشد . بلکه  جای  پنجه و ناخن های  چهار انگشتی  موجودی  ناشناس  بر پیکرش  دیده  می‌شد.     این پرونده نیز   تا سالها  تحت پیگیری و بررسی بود .  ولی بدلیل پیدا نشدن  خانواده و اولیای دم  و ناشناس ماندن هویت  مقتول      از  ادامه ی  تحقیقات   دست کشیده و پرونده ناتمام ماند ‌  .حال این حقیقت که چگونه می‌شود  ابتدا  یک  هیولای خیالی برای  ترساندن  کودکان  بصورت  ذهنی  خلق کرد و پس از چند صد سال  به مرور  و در عالم حقیقت  به یکباره  موجودی ناشناس با همان  مشخصات  پیدا شود و دست به جنایت و شکار و قتل  بزند     جای شگفتی ست .     آیا شوله بان کوب  از آغاز   بصورت  خیالی  خلق شده   یا که نه.....   بنابر  روایت های  انگشت شمار مردمان منطقه تز وجود چنین موجودی       پدید آمده و به اشتباه  موجودی خیالی پنداشته شده . و با گذشت زمان   پرده از حقیقت  برداشته شده و بشکل وقایعی  عجیب و مشابه با  شایعات    خود را  نشان داده .    من در این متن  فقط  واقعه و ماجرا  را  نقل کردم . و  هیچ تایید و یا تکذیب نمی کنم و هیچ نظری پیرامون  صحت و یا عدم صحت آن ندارم .   قضاوت با شما . https://monster-quest.com/%d8%b4%d8%b9%d9%84%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%d9%88%d8%b1-%d9%85%d8%b1%d8%af%d9%85-%da%a9%d8%b1%d8%af/#:~:text=%EF%BA%B7%EF%BB%AE%EF%BB%9F%EF%BB%AA%20%EF%BA%91%EF%BA%8E%EF%BB%A5%20%E2%80%9C%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C,%EF%BB%A3%EF%AF%BF%EF%AE%95%EF%BB%94%EF%BA%98%EF%BB%A8%EF%BA%AA%20%E2%80%9D%20%EF%BA%B7%EF%BB%AE%EF%BB%9F%EF%BB%AA%20%EF%BA%91%EF%BA%8E%EF%BB%A5تصویر از کتاب هندی  مربوط به ۷۰۰ سال پیشسپاس  از سایت  درجستجوی هیولا  بخاطر منبع یک پاراگراف از مطلب.نویسنده اصلی مطلب    شهروزبراریمنبع مطلب  همبودگاه </description>
                <category>داستان نویسی خلاق</category>
                <author>داستان نویسی خلاق</author>
                <pubDate>Fri, 28 Jan 2022 01:21:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@Dastani/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-cy5ovieynoog</link>
                <description> داستان کوتاه زیبا سپرده به زمین - بیژن نجدیطاهر آوازش را در حمام تمام کرد و به صدای آب گوش داد. آب را نگاه کرد که از پوست آویزان بازوهای لاغرش با دانه های تند پایین می رفت. بوی صابون از موهایش می ریخت. هوای مه شده ای دور سر پیرمرد می پیچید. آب طاهر را بغل کرده بود. وقتی که حوله را روی شانه هایش انداخت احساس کرد کمی از پیری تنش به آن حوله بلند و سرخ چسبیده است و واریس پاهایش اصلا درد نمی کند. صورتش را هم در حوله فرو برد و آن قدر کنار در حمام ایستاد تا بالاخره سردش شد. خودش را به آینه اتاق رساند و دید که بله، واقعا پیر شده است.در آینه، گوشه ای از سفره صبحانه، کنار نیمرخ ملیحه بود. سماور با سر و صدا در اتاق و بی صدا در آینه می جوشید و با همین ها، طاهر و تصویرش در آینه، هر دو با هم گرم می شدند.ملیح گفت: ببین پنجره باز نباشه، می چایی ها!جمعه، پشت پنجره بود. با همان شباهت باورنکردنی ش به تمام جمعه های زمستان. یکی از سیم های برق زیر سیاهی پرنده ها، شکم کرده بود و بخاری هیزمی با صدای گنجشک می سوخت.طاهر کنار سفره نشست و رادیو را روشن کرد (...با یازده درجه زیر صفر، سردترین نقطه کشور)، استکان چای را برداشت. ملیحه صورتش را به طرف پنجره برگرداند و گفت: &quot; گوش کن، انگار بیرون خبری شده؟&quot;اتاق آن ها، بالکنی رو به تنها خیابان سنگفرش دهکده داشت که صدای قطار هفته ای دو بار از آن بالا می آمد، از پنجره می گذشت و روی تکه شکسته ای از گچ بری های سقف تمام می شد. روزهایی که طاهر دل و دماغ نداشت که روزنامه های قدیمی را بخواند و بوی کاغذ کهنه حالش را به هم می زد و ملیحه دست و دلش نمی رفت که از لای دندان های مصنوعی آواز فراموش شده ای از &quot; قمر &quot; را بخواند، آن ها به بالکن می رفتند تا به صدای قطاری که هرگز دیده نمی شد گوش کنند.ـ با تو هستم طاهر، ببین چه خبره؟طاهر استکان را روی سفره گذاشت و با دهان پر از نان و پنیر خیس به بالکن رفت. عده ای به طرف ته خیابان می دویدند.ملیحه گفت: چی شده؟این طرف و آن طرف شصت سالگی ش بود. لاغر. لب هایش خمیدگی گریه را داشت. دیگر نمی توانست آخرین بند انداختن صورتش را به یاد آورد.طاهر گفت : نمی دانم.ملیحه گفت: نکنه باز هم یه جسد؟.....حتما باز یه جسد پیدا کردن.حتا اگر ملیحه نمی گفت( باز هم یه جسد...) آن ها صبحانه را با به خاطر آوردن یک روز چسبنده تابستان می خوردند و به خاطر انتخاب یک اسم با هم بگو مگو می کردند. روزی که آفتاب از مرز خراسان گذشته، روی گنبد قابوس کمی ایستاده و از آن جا به دهکده آمده بود تا صبحی شیری رنگ را روی طناب رخت ملیحه پهن کند...طاهر در رختخوابی پر از آفتاب یکشنبه با همان موسیقی هر روزه ی صدای پای ملیحه از خواب بیدار شد. کم مانده بود که در چوبی با دست های ملیحه باز شود که شد. پیش از آنکه ملیحه نان را روی سفره پهن کند گفت: پاشو طاهر، پاشو.طاهر گفت: چی شده؟ملیحه گفت: توی نانوایی می گن یه جسد افتاده زیر پُل.طاهر گفت: یه چی؟ملیحه گفت: یه مرده...همه دارن میرن مرده تماشا، پاشو دیگه.آن ها پیاده به طرف پل رفتند. عده ای روی پل ایستاده بودند و پایین را نگاه می کردند. سر و صدای مردم کمتر از تعداد آن ها بود. باد توت پزان به طرف درخت توت می رفت. چند پسر جوان روی لبه پل نشسته بودند و پاهایشان به طرف صدای آب، آویزان بود. ژاندارم ها دور یک جیپ حلقه زده بودند. تا ملیحه و طاهر به پل برسند آن ها جسد را توی جیپ گذاشتند و رفتند.ملیحه از دختر جوانی پرسید: کی بود ننه؟دختر گفت: نفهمیدم.ملیحه: جوون بود؟دختر گفت: نفهمیدم.ملیحه: نتونستی ببینی؟دختر جوان، خودش را از ملیحه دور کرد و مردی که به نرده پل تکیه داده بود گفت: من دیدمش، باد کرده بود، سیاه شده بود، یه بچه بود مادر، کوچولو بود.طاهر، بازوی ملیحه را گرفت. پل و آن مرد و رودخانه دور زدند و از چشم های ملیحه رفتند. از جیپ فقط یک مشت خاک دیده می شد که به طرف دهکده می رفت.ـ اون مرد به من گفت مادر، شنیدی طاهر؟ به من گفت...آفتاب پایین آمده بود، مثلث کوچکی از پشت پیراهن طاهر خیس عرق بود. ملیحه گفت: حالا اون بچه رو کجا می برن؟ کشته بودنش؟ شاید هم رفته بود آب بازی که یهو...باد توت پزان بی آنکه درخت توتی پیدا کرده باشد برگشته بود و چادر را روی سینه ملیحه تکان می داد.ملیحه گفت: نفهمیدم چند سالشه! دستمو بگیر طاهر.طاهر گفت: می خوای یه دقه بنشینیم؟ـ کاش یکی از درخت ها پسر طاهر بود( ملیحه فکر می کرد)گفت: از یکی بپرس کجا بردنش؟طاهر گفت: حتما ژاندارمری، درمانگاه...کاش می شد ببینمش ( ملیحه گفته بود ).طاهر گفت: چی رو ببینی؟ یه بچه س دیگه.ملیحه گفت: من هم همینو میگم.طاهر گفت: می خوای بریم پیش یاوری؟لنگه های در بهداری باز بود. چند بوته ی پا بلند کاج تا پاگرد ساختمان ردیف شده، آنقدر خشک بودند که تابستان اطراف شان دیده نمی شد. دکتر یاوری با طاهر دست داد و از ملیحه پرسید: قرص هاتونو مرتب می خورید؟ملیحه گفت: آره.دکتر از طاهر پرسید: شب ها خوب می خوابن؟ملیحه گفت: دکتر یه بچه پیدا کرده ن، شمام شنیدین؟دکتر گفت: بله.ملیحه گفت: حالا کجاس؟دکتر گفت: گذاشتنش توی انبار.ملیحه گفت: انبار؟ یه بچه رو؟ توی انبار؟دکتر گفت: می دانید ما اینجا سرد خانه نداریم.ملیحه گفت: بعد چی کارش می کنن؟دکتر گفت: تا فردا نگه می دارند، اگر کسی دنبالش نیامد خوب، دفنش می کنند.ملیحه گفت: اگه نیومدن، اگه کسی دنبالش نیومد می شه بدینش به ما؟!دکتر گفت: چکار کنم؟طاهر گفت: بچه رو بدن به ما؟ بدن به ما که چی ملیحه؟ملیحه گفت: دفنش می کنیم، خودمون دفنش می کنیم. بعد شاید بتونیم دوستش داشته باشیم. همین حالا هم انگار، انگار دوستش دارم...ملیحه خودش را برد توی چادرش و گریه ای که از پل تا درمانگاه با ملیحه راه رفته بود، زیر چادر ملیحه وول خورد و چادر روی شانه های لاغر پیرزن لرزید و مشتی از چادر ملیحه پر از آب دماغ شد.طاهر لیوانی را از آب پر کرد. دکتر ملیحه را روی نیمکت چوبی درازکش کرد. سوزن باریکی از زیر پوست دست ملیحه رد شد. کمی پنبه با دو قطره خون در سطل کوچک کنار نیمکت افتاد و تا غروب همان روز، تا بعد از نیامدن صدای قطار، ملیحه چشم هایش را باز نکرد و حتا یک کلمه حرف نزد.جمعه بود. پرده اتاق ایستاده بود و بخاری با صدای گنجشک می سوخت. زمستان سفیدی، آن طرف پنجره، سرمای سفیدش را راه می برد.ملیحه گفت: این همه اسم، آخرش هیچی.طاهر گفت: بالاخره یه اسمی پیدا می کنیم.ملیحه گفت: اگه همون روز نتونستیم، دیگه نمی تونیم، چند شنبه بود، طاهر؟طاهر گفت: روزی که رفته بودیم سر پل؟ملیحه گفت: نه، فرداش که رفتیم درمانگاه...تا فردای آن یکشنبه کسی دنبال جسد نیامد. دوشنبه، جسد را پیچیده در متقال با یک زنبیل از درمانگاه به طرف گورستان بردند. بیرون از حیاط درمانگاه ملیحه و طاهر بی آنکه سیاه پوشیده باشند در هوایی که نه آفتابی می شد و نه می بارید کمی آهسته تر از مردی که زنبیل را می برد و گاهی آن را دست به دست می کرد و گاهی روی زمین می گذاشت، گاهی هم روی کنده یک درخت، راه افتادند. میدانچه دهکده را دور زدند و وارد تنها خیابان دهکده شدند. جلوی قهوه خانه، مرد زنبیل را زیر تیر چراغی گذاشت که بی شباهت به درخت، به اندازه یک درخت روی زمین قد کشیده بود. قهوه چی با پارچ، آب ریخت و مرد دست هایش را شست و همانجا ایستاده با نعلبکی یک لیوان شیر داغ خورد. ملیحه صورتش را برگرداند و در حالی که احساس می کرد چیزی دارد از پوست سینه به پیراهن نشت می کند، از کنار زنبیل رد شد. طاهر قدم هایش را آرام کرد. آن ها حتا در چند قدمی خانه شان آنقدر ایستادند تا مرد از راه برسد و جلو بیفتد تا حرمت آن تشیع جنازه ساکت را به هم نریزند. حتا ایستادند و به بالکن خانه خودشان نگاه کردند که پنجره اش برای صدای قطار هنوز باز بود که در آن یک ملیحه جوان، خم شده بود و به گلدانی آب می داد. سرش را که بلند می کرد یک ملیحه پیر، گلدان های خالی را روی هم می چید. ملیحه با گوشت سفت و موهای ریخته سیاه، پرده را کنار می زد. ملیحه با صورتی کوچک و موهای حنا گذاشته، پشت باران راه می رفت. باران چند خط بارید و مرد با زنبیل وارد گورستان شد. طاهر و زنش چند قدم دورتر از مرده شوی خانه روی چمن بین سنگ ها راه رفتند. مراسم تدفین، خاکستری، خاک آلود، آنقدر طول کشید که بالاخره ناچار شدند روی چمن خیس بنشینند. وقتی که قبر کن ها رفتند باز هم صدای بیل شنیده می شد.طاهر گفت: پاشو بریم، بریم...ملیحه گفت: کمکم کن پاشم.آنها به هم چسبیدند. کسی نمی توانست بفهمد که کدام یک از آن ها دارد به دیگری کمک می کند. همین که توانستند بایستند ملیحه گفت: اون دیگه مال ماس، مگه نه؟ حالا ما یه بچه داریم که مرده...اطراف آن ها پر بود از سنگ و اسم و تاریخ تولد و ...ملیحه گفت: باید بگیم براش سنگ بسازن.طاهر گفت: باشه.ملیحه گفت: باید براش اسم بذاریم.طاهر گفت:....ملیحه گفت:....جمعه بود، بخاری هیزمی با صدای گنجشک می سوخت و از بالکن صدای همهمه مردمی به گوش می رسید که از ته خیابان برمی گشتند. آن ها آنقدر سر و صدا می کردند که طاهر و ملیحه نتوانستند صدای آمدن و یا دور شدن قطار را بشنوند. *برگرفته از کتاب یوزپلنگانی که با من دویده </description>
                <category>داستان نویسی خلاق</category>
                <author>داستان نویسی خلاق</author>
                <pubDate>Tue, 21 Dec 2021 08:41:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان عاشقانه زیبا</title>
                <link>https://virgool.io/@Dastani/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-uyjyzv4hov5f</link>
                <description>__مهربانو  ، در امتداد شوم‌ترین و   کینه‌جویانه‌ترین اقدام زندگیش  حرکت کرد و  طبق نقشه ای از پیش تعیین شده ، کپسولهای قرص شب پدرش را باز و خالی نمود، درونش را با پودر خاکستری رنگی با احتیاط پُر نمود و کنار لیوان آب گذاشت. اسپره‌ی تنفس پدرش را کاملا خالی نمود. گوشه‌ی شلنگ گاز بخاری را با ظرافت شکافت، قرص های خواب را کوباند و در فلکس کوچک چای ریخت....®_ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺁﺑﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ پیر ﺩﺧﺘﺮ باغ ’مهری‘ ﺍز ندامتگاه افکارش آزاد گشت و چادر حریرش را از بند ایوان ، برسر کشید ، کفشهای سفید طبی اش را پا کرد ، گربه‌اش را برداشت و بغل گرفت ، به آرامی و مخفیانه از بین ستون های بلند ، درختان توسکا درآمد ، به نیمه‌ی باغ رسید ، ایستاد به پشت سرش نگاهی کرد ، چشمش به خانه‌ی چوبی و پنجره‌ی بالایی ، که اتاق پدرش بود افتاد ، تمام وجودش لبریز از حس کینه و انتقام جویی شد ، به راهش ادامه داد تاکه به نیمکت گرد سنگی ، رسید ، از خودش پرسید  ؛آیا باز گذرم به این نیمکت خواهد افتاد؟  _غیر از یک مشت خاطره‌ی تلخ و شیرین چیز دیگری در آنجا یافت نمیشد، تمامشان را پشت سر ، جا نهاد ، تا شاید سبک بال تر از آنجا برود. به ابتدای باغ رسید ، صدای چرخ خیاطی شهلا بلنده بگوش میرسید ، صداهای ممتدی که به گوشش آشنا می آمدند. آپوچی‌جانه را نگاه کرد ، و به روی ایوان شهلا خانم گذاشت .  سپس چشمش به نیمکت چوبی بروی ایوان افتاد ، طبق معمول برویش دفترچه‌ای مشکی و سالخورده بود که معمولا شهلابلنده ، اندازه و میزان سایز لباس مشتریان خود و حساب کتاب هایش را مینوشت. خودکار آبی و جوهر داده‌ی همیشگی نیز با یک نخ به میز متصل بود ، مهری به آرامی دستش را دراز کرد و دفترچه را برداشت ، اما نخ کوتاه‌تر از آن بود که به بتواند از آن فاصله چیزی نوشت ، تکه صابون مخصوص علامتگذاری خیاطی نیز لای دفترچه بود ، در نهایت او با تکه صابون بروی دیوار قهوه ای و رنگ رفته‌ی ایوان نوشت: «قالیچه‌‌ی بروی ایوانم برای تو، مواظب گربه ام باش.»  _سپس با قدمهای یک اندازه و پیوسته‌ی خود از باغ توسکا ﺩﺭﺁﻣﺪ . مهری ﻣﻨﮓ ﻭ ﻫﺎﺝ ﻭ ﻭﺍﺝ ﺑﻪ ﺟﺎﺩﻩ ﭘﯿﺶ ﺭﻭﯾﺶ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ. به صدای چشمه توجه کرد، گویی صدایش را تاکنون اینچنین رسا و واضح نشنیده بود. چند قدم بالاتر ، درخت بید بزرگ ، به پیشوازش نیامد ، زیرا نَفسِ وجودش به پابرجا ماندن و ثابت قدمی بود.  مهری در دلش گفت ؛ من بچه بودم این بید گنده اینجا بود و بهم متلک میگفت، حالا که دارم پیر میشم ، باز همونجا مثل بُز ، زُل زده بهم،  ®سپس به یکباره و بی‌مقدمه شروع به فریاد زدن و عربده کشیدن نمود ، با تمام وجود پرخاش میکرد و میگفت؛ چیـه؟!.. هــــان؟.. به چی مث بُز زُل زدی ؟ خیال کردی که خرسم ، کدخدا میشه؟   نه نخیر  کور خوندی . این همه آزارم دادی بس نیست؟  خب آخرش چی؟ چی بهت رسید؟ همیشه دلمو شکوندی بس نیس؟ خب چی میگی اصلا چی میخوای از جونم؟  عمرم رو پوچ کردی با تحقیر و تنبیه‌هات ، بهت جایزه دادن؟ یا مدال پدالِ افتخار یا ابتکار در تربیت تک فرزند؟  باشه تو خوب. تو حاجی . تو پدر. تو آقا . تو سرور  . تو سالار. بس نیست اینا؟ کوری؟ نمیبینی دارم پیر میشم؟ نمیبینی موهام سفید شده؟ پس چرا نمیمیری تا من یتیم در یتیم بشم . ها؟ چیه؟ عشقم خودشو کشت. از دست من. از دست تو. از دست ما. میتونی زنده‌اش کنی؟  یکم سعی کن ، زور بزن یه آیه‌ای ، سوره‌ای ، پیغمبری ، معجزه‌ای!.... ها!،،،  هیچی توی دست و بالت نداری تا خون ریخته‌ شده رو جمع کنه؟..  تو که یه عمر سنگ دین و پیغمبر رو به سینه‌ی بیرحمت زدی ، تو که منو جلوی دوستام واسه یه خال شفیده مویِ سرم کتک زدی، تو که گفتی دیفلوم رشته‌ی انسانی واسه کافراست، رشته طبیعی واسه جنده‌هاست، تو که گفتی اگه هدبند و مقنعه و مانتو رو همراه چادرم نذارم  توی راه مدرسه میسپاری بهم گوجه پرت کنن، تویی که فهمیدی یه واگمن زپرتی دوزاری قرض گرفتم از همکلاسیم، وسط مدرسه ، چک زدی در گوشم واگمن رو وسط مدرسه شکستی،  تویی که فهمیدی رادیو جیبیم غیر از موج «آ إم» موج «اِف‌اِم» هم میگیره با تخته پارس اونقدر زدی منو تا دو سال فلج بی حرکت  خونه نشینم کردی ، تویی که بعد دوسال یه عصا واسم نگرفتی ، تویی که رفتی به شهلا بلنده گفتی منو میخای بزاری معلولین ، تویی که از خوشیم ناخوش شدی،  تویی که توی سینه قلب نداشتی ،   واسه چی پس با مامان من عروسی شدی؟ اونم که دق دادی کشتی بردی سینه‌ی قبرستون گذاشتی، خیالت راحت شدش؟..  حتما میپرسی چرا  داد میزنم؟.. واسه درخت دارم چرا فریاد میزنم؟    من دیگه اون رهگذر مودب همیشگی نیستم. اصلا هیچ وقتم نبودم ، همیش پای درخت بید میرسیدم زیر لب  فحش ناموس میکشیدم. میدونی چرا؟   چون دقیقا زیر همین درخت ایکبیری بود که بابام جلوی همه‌ی دوستام لباسام رو جر داد و منو به باد کتک گرفت ،  زیر همین درخت بی غیرت و بی‌میوه بود که کتابهامو ریخت آتیش زد ، آره همین درخت دیوث و بی‌ریشه بود که تمام زندگیمو به خاک و خون کشید ، راست واستاد نگاه کرد   هربار برگاش میلرزید چون که توی دلش داشت بهم میخندید . دم غروبی منم براش یه دبه اسید سوقات اوردم.  تا قطره‌ی اخرش ریختم به پاش. نوش جونش. بره جایی که غم نباشه.   خدایاا بخاطر اینکه به عشقم برسم ، مجبور شدم ، دروغ بگم.... آره. متاسفم ، من دروغ گفتم بهش. اما!.. اما فقط واسه اینکه ، زودتر بیاد خواستگاریم. همیـــن بخدا. ولی... ولی نمیدونم چرا ، اون دیوونه خودشو کُشت. آره خودشو کُشت. به همین آسونی. ببین دارم راست میگما... جدی جدی خودشو کُشت. حالا من میگم ، که باید چیکار کرد؟.. یعنی من الان باید چیکار کنم؟.. میدونی چیـــه؟ آخه من باید ببینمش.حتما باید ببینمش . اصلا اگه نرم پیشش نامردیه. اون بهم احتیاج داره روی کمکم حساب کرده. هــا؟.. چه کمکی؟ .. نمیدونم خب!.. ولی اون... حتما غمگینه ، پس وجودم کنارش ، بهش آرامش خاطر میده و میتونم باز براش فی‌البداعه مث قبلا از خودم ، از باغ ، حرفای خوب خوب بزنم ،  اون بی من میمیره..٬٫چی چی دارم میگم!. اون که خودش یکبار الانش مُرده. دیگه نمیشه که باز یه بار دیگه بمیره.®(مهربانو که از شدت غم و هجوم فکر و خیال ، روانش پاک گشته ، همچون یک دیوانه‌ی خیابانی و با درصد دیوانگی بالا ، بلند بلند با درخت بید ، کنار گذر ، حرف میزند.  چادرش را رها کرده و به دستان باد سپرده، چادرش به آنسوی گذر و سمت درب باغ ، کشیده شده.)مهربانو با صدای بلند و حرکات شدید دست ، خطاب به شخصی خیالی ، و یا موجودی خیالی ، درحال جر و بحث است، گاه پدرش را در شمایل آن موجود نامرئی میبیند و گاه باز به درخت پیر بید  دشنام میدهد؛_مهربانو♪؛ چیه ؟ خاک تو سرت . با اون قد و هیکلت ، صبح تا شب ، کنار خیابون مثل لات و لوتای بی سرو پا ، واستادی ، و تکیه زدی به دیوار . خجالت نمیکشی ، درخته‌ی بی حیا؟.. چون قدت بلنده ، پس باید توی خونه‌ی مردم رو دید بزنی؟ حالا خوب شد خدا تو رو بید خلق کرد. اگه توسکا بودی ، دیگه چی میشد؟.. خجالت اوره با این قد و هیکل ، به هر بادی شروع به لرزیدن میکنی. همین روزاست که با اره موتوری قطعش کنن و تیر چراغ بجایش نصب کنن. حیف به خاطراتمون هم رحم نمیکنند ، آشغالا..®مهربانو رودرروی درخت بید، درآنسوی گذر مینشیند، نسیمی سرد در موج موههایش میپیچد، زلفش در هوا تاب میخورد، او انگار تمام قصه‌های پیشین را وارونه کرده و سنّت شکن رسوم و روال معمول گشته. زیرا اینبار او همچون لیلی زمانه گشته که سر به جنون گذارده ، و از داغ عشق شهریار ، مجنون‌وار در سراشیبی رسوایی و شیدایی نهاده. مهربانو که روسری و چادر از سرش افتاده ، و بیخبر از نگاه متعجب رهگذری آشناست، در غم فرو میریزد، و دچار فروپاشی روانی میشود، او که پیش از اینها نیز، مستعد دیوانگی بود، زیربار شدید روحی و روانی، تعادل و سلامت عقلیش را از دست میدهد، بی مقدمه خنده‌ای قهقه‌کنان میکند، بلندترین خنده‌ایست، که او در تمام عمرش سرداده. خنده‌ای آنقدر بلند که حتی خنده‌های شهلا بلنده مقابلش رنگ میبازد. او زیر لب شروع به خواندن ترانه‌ای میکند و در مسیر دور و دورتر میشوداو لع لع کنان و آوازه خوان  پیش میرود و میخواند؛  ♪:دل‌آرومم دراین کوچه‌گذر کرد،نسیم کاکلش مارا خبر کرد.نسیم کاکلش جونی به من داد،لب خندونش از دینم بدر‌کرد.فلک‌ دیدی که شهریارم باجانم چها کرد،غم‌عالم نصیب جون ماکرد.غم‌عالم همه ریگِ بیابون٫فلک برچیدو در،دامون ماکرد.شهریار دیدی‌که سردار غمم کرد،مرا بی‌خانمون و همدمم کرد.یارم شاعر شدش ،شعری ‌ز غم نوشت و دادش بدستم،که سرگردون بدور عالمم کرد...مهربانو سمت جاده ی مطروکه ای قدم زنان و شعر خوانان پیش میرفت ، و گاه میخندید ، میگریست ، با خودش دست به یقه میشد ، و پیش میرفت ، دود غلیظی درون محله ی ضرب برخواسته بود ، و بچه گربه ای پشت درخت پیر بید معصومانه کِس کرده بود ، و از ترس میلرزید ....تکنیک فراداستان _  نویسنده یک قدم از روایت فاصله میگیرد و خواننده را در فضای مابین خودش و داستان قرار میدهدسالهای سال گذشته و من شهروز براری هستم ، که بتازگی با خانم میانسالی که درون اتاق کوچک و متروکه ی انتهای بن بست به تنهایی زندگی میکند با من همکلام شد ، و هربار که ظرف غذاهایی را که برایش برده ام را با شرمندگی و غمی محزون کننده باز میگرداند کمی رو به دیوار بن بست حرف میزند و در حد چند جمله از روزگار قدیم و سرنوشتش روایت میکند و سپس نگاه بی روح و افسرده اش را از نقطه ای نامعلوم در دوردست میرباید و سرش را پایین می اندازد میرود.خاتون ک همسایه ی قدیمی ماست میگفت؛اسم این زنی ک توی خونه ی متروکه و خراب میخوابد مهربانو ست و سالها پیش از شهر خیس رشت به این دیار آمده و از عده ای شنیده که او پابرهنه شیدا همچون عاشقی هجران تمام مسافت 120 کیلومتری را طی زمانی نامعلوم پیموده ، و بی هیچ هدف یا مقصد و مقصودی در این محله از رمق افتاده و مدتی زیر یک درخت بیهوش و بی روسری افتاده من نیز تا جایی در توانم بود برایش واژه چینی کردم ، تا داستانش را برایش مکتوب کنم ._نیست که نیست . یعنی رفته؟ شاید طعمه شعله های سرکشدشده !.. شایدم سوخته؟ پس از خاموش شدن آتش به ماموران اتش نشانی گفتم ک در این مخروبه شخصی زندگی میکرده .....#شهروزبراری #شین_براری #شهروز_براری #همبودگاه #داستان_خلاق #مسابقه_داستان_نویسی #عاشقانهشین_براری_صیقلانیشهروز براریروشنفکران بی چتر ، عاشقان خیس و چهارفصل بارانیشهروز براریزیر سقف بی ستون اسمان ، بروی کره‍ ی سنگی زمین ؤ این خانه ی مشترک و خاکی ، زیر دریاچه ی بزرگ قبل رشته کوةهای بلند ، سرزمینی ست حاصلخیز و بارانی و بی چتر و سربلند ، یعنی سرزمین گیل. در مرکزش شهری ست سبز و قشنگ ، با مردمانی روشنفکر خوش قلب و یک رنگ خالی ااز تعصبات ...نمایش بیشترشهروز براریرشت ، این شهر بی چتر و بارانی ، سکوت ترانه ی بی کلامی ست که بین دو بارندگی و ملودی شر شر سمفونی ناودان ها شهر را در اغوش میکشد. زمان سوار بر عقربه های ساعت گرد شهرداری لنگ لنگان به پیش میرود ، مجسمه سرباز کوچک شهر ، میرزا با اسب سیاهش در میدان اصلی شهر قر...نمایش بیشتر</description>
                <category>داستان نویسی خلاق</category>
                <author>داستان نویسی خلاق</author>
                <pubDate>Tue, 07 Dec 2021 05:23:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه ادبی  شین براری</title>
                <link>https://virgool.io/@Dastani/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C-%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DB%8C-kyfzy64cgva7</link>
                <description>   ____________________________     ■  داستان اول  عطر نعنا    □    پروین برهان      ■  داستان دوم    رژ سفید       □   سایت همبودگاه      ■    داستان سوم   نوشته های یلخی              □  شهروزبراری صیقلانی داستان کوتاه    ___________________________      داستان اول                           عطر نعنا پروین برهان1792 بازدید صداي ترمز همه را در جا ميخكوب كرد . مردم از اطراف خيابان دويدند به سمت صدا . توي شلوغي كيفم را گم كردم . آمبولانس كه آمد به زور از لابه‏لاي جمعيت مصدوم را بيرون كشيدند . پشت آژير آمبولانس ، روي سطح خيابان فقط خون لخته شده ماند و ديگر هيچ.كه ان هم ماليد به تخت كفش مردم و همراهشان رفت تا ان كله ي شهر . همه از هم پاشيدند . وضعيت عادي شد . انگار كه اصلا اتفاقي نيفتاده باشد.هر كسي به راه خود رفت . تند وتند از كنار خيابان به سمت جلو مي‏رفتم . اما نمي‏دانستم كجا دارم مي‏روم . با اينكه از محل حادثه دور شده بودم اما نمي‏دانم چرا گاهي صداي آژير مي‌‏شنيدم . همه جا را مي‌‏شناختم ، اما باز مکانهابرايم غريب بودند . نمي‏دانم چرا رنگ ها مات و كدر شده بودند . يا سياه سياه يا سفيد سفيد . همه چيز قاطي پاتی شده بود . اي كاش حداقل صورتش را ديده بودم . نكند با اين همه دل شوره ، آشنا بوده باشد . حيف ، كاش دنبالش رفته بودم . براي خودم فلسفه مي‏بافتم . « حالا كه ديگر گذشته . چه فايده . » توي اين فكرها بودم كه كسي صدايم كرد . انگار تكانم داد . گفت : « از اين طرف نرو ، بن‏بسته راه بندونه . بگير و ببنده . مي‌‌‏شنوي .» سرم را تكان دادم كه يعني بله . اما هنوز داشتم به همان سمت مي‏رفتم ، نكند ديوانه شده ‏ام. خيلي سخت است . آخر مي‏گويند آدم خودش هم مي‏فهمد كه ديوانه شده ، اما خب ، كاري از دستش بر نمي ‏آيد . واي عجب دردي ، انگار سرم مي‏خواهد منفجر شود . تا همين چند لحظه قبل كه درد نمي‏كرد . « خوب حالا درد مي‏كند . يعني كه چه ؟ چرا اينقدر سين‏ جين مي‏كني ؟» اين را خطاب به خودم گفتم . سرم انگار بزرگ شده بود ، سنگيني مي‏كرد روي ‎گردنم . حالاکافه الند را رد کرده بودم ورسيده بودم به قنادي سركوچة خودمان . رفته بودم تو و يك زبان شيرين خوشمزه برداشته بودم . پولش را داشتم . مطمئن بودم . دهنم آب افتاده بود . كنجدها روي زبان شيرين برق مي‏زدند . آها . اين هم دوتا دوريالي‏ ام . پس كو . يك ريالش كو . دستم داشت توي كيف اين طرف و آن طرف مي‏رفت . حاجي آقاي صاحب مغازه خم شد و شيريني را از دستم گرفت . با دوتا انگشت طوري آن را محكم گرفته بود كه نكند يكهو از دستش در برود . همان طور چهارچشمي جستجوي من را در ميان كيف مي ‏پاييد . تمام سوراخ سنبه ‏هاي كيفم را گشتم اما از يك ريالي خبري نبود . حتما گمش كرده ‏ام . حيف . حاجي آقا نچ نچي كرد و شيريني را گذاشت توي سيني سرجايش . انگشتش را ليسيد و چهارريالي را انداخت وسط ترازو كه يعني هري . صداي دوريالي‏ ها توي مغازه و سرگذر و چهارسو پيچيد . توي سر من بيشتر از همه جا ، از آن روز به بعد ديگر هيچ وقت گول شكمم را نخوردم . سراغ ان پيرمرد هم نرفتم .البته تا حالا حتماً مرده . سردم بود . پاهايم يخ كرده بود . نمي‏شد تكانشان بدهم . مثل وقت هايي كه توي برف مي‏رفتيم مدرسه . سر ما از شست پايمان بی اجازه وارد مي‌‏شد و آرام آرام می خزید و بالا مي‏ رفت . انگار داشتم مي ‏لرزيدم . عجب سرمايي . اما تا ديروز كه هوا خوب بود.يك هو ديدم رسيده ام به چهار سو ، دور و برم را خوب نگاه كردم ، دنبال غلام سياه مي گشتم. بايد همين اطراف باشد . لابد توي اين گرما باز هم جلوي يك پيت حلبي پر از آتش نشسته است و دارد مردم را نگاه مي‏كند. پيدايش كردم . عجب آتشي گيرانده . عجب گرمايي . الاهه و زهرااز آن طرف خيابان دست تكان مي‏دهند . كه يعني بيا برويم. هر دوتاشان از غلام مي‏ترسند.همين طور الكي. غلام سياه من را كه ميبيند لبخند مي‏زند . مثل هميشه و دوباره دندان هاي سفيدش را مي‏بينم . نمي‏دانم با كدام خمير دندان آ‏نها را مي‏شويد . من هم مي‏خندم . مرا مي‏شناسد . سرم داد نمي‏زند . غلام وقتي مي‏خندد شبيه يكي از هنرپيشه ‏هاي خارجي مي‏شود . البته اگر سياه نباشد . با خودم مي‏گويم :« اگر مادرش پيدا مي‏شد و او را يك حمام و سلماني درست و حسابي مي‏فرستاد ، خيلي هم خوش‏تيپ مي‌‏شد .» آن طرف خيابان را نگاه مي‏كنم . آن ها رفته ‏اند . واي ، دوباره ديرم شد . مي‏دوم به طرف خانه . مي‏ترسم بابا آمده باشد.اول سردم مي‏شود بعد عرق مي‏كنم انگار زيرباران مانده باشم . آرام و پاورچين از دالان رد مي‏شوم .روي ايوان ننه پيدايش مي‏شود . چشم غره مي‏رود و اشاره مي‏كندكه يعني باباامده . زودتر از هر روز. هنوز هم نمي دانم خودش من را ديده بود يا ان دو تا وروجك خبر چيني كرده بودند.ديگر از دست هيچ كس كاري ساخته نبود. به ناچاررفتم توي اتاق . بابا كه منتظر من بود از جا كنده شد .رسيده نرسيده يك سيلي محكم ‏خواباند توي گوشم . گوشم صوت كشيدوصدا رفت تا ته کله ام.بعد انگار كه چيز داغي از گوشم بيرون ريخت . بابا هوار مي‏كشيد. . دهنم خشك و تلخ شده بود دلم هري ريخت پائين. چشم هايم مي‌‏سوخت. چشم هاي بابا گرد وترسناک شده بود . مثل دو تا حبة آتش . با يك حركت ناگهاني دستم را محكم مي‏گيرد و با خودش از اطاق بيرون مي‏كشد . يعني مي‏خواهد چه كار كند . غر مي‏زند . گلايه مي‏كند . اما من چيزي ازحرف هايش نمي‏فهمم . از پله‏ های سیمانی زبر كشان كشان پائينم مي‏برد ، آرام به دنبالش كشيده مي شوم . كيفم مي‏ افتد روي پله ‏ها . ننه روي ايوان از قول من حرف هايي مي‏زند و قول هايي مي‏دهد كه بار آخرش است و ديگر تكرارنمي كند. طاهره يك ريز گريه مي‏كند . لابد ترسيده . نمي‏دانم بابا كي و چطور داس كهنه ی باباجان را از لابه ‏لاي تيرهاي سقف مرغداني برداشته كه من نفهميده‏ ام ـ تنها ارثية او. اين را خود بابا گفته . بارها با آن توي باغچه چاله كنده ‏ام . ترسيده بودم . با آن كه اصلاً تيغه ‏اش برق نمي‏زد و پر از زنگ بود. اما چند بار دستم را بريده بود . دستم توي دست بابا بود كه كنار باغچه يك گوشه ‏اي ولم كرد روي زمين . شل و ول بودم . افتادم روي خاك . لباس مدرسه ‏ام خاكي شد . بوي نعنا مي ‏آمد . بابا بالاي سرم بود و اندازه ی غول توی کارتون سندباد شده بود،و هنوز داشت داد و فرياد مي‏كرد . « همه‌‏اش تقصير تو است . از بس لوسش كرده‏ اي » . ننه وسط گريه هايش قسمش مي داد اما بي فايده بود. « مگر صدبار نگفتم سرت را زير بينداز و زودي بيا خونه . مگر نگفتم چشم ‏چراني نكن . چش سفيد بي ‏آبرو . حالا ديگر مي‏روي مي‏نشيني كنار آتش پيش غلام سياه . وقتي سرت را گوش تا گوش كنار رخ نعنا بريدم آن وقت مي‏فهمي حق با كيه . لج به لج مي‏ گذاري . مي‏ خواهي حرصم را دربيآوري . حاليت مي‏كنم .» آسمان از هميشه زيباتر بود . آبي آبي،یک بچه ابر تنا داشت می رفت سمت خانه ی الاهه اینها، . باغچه راهيچ وقت اين قدر زيبا نديده بودم . آن طور كه خوابيده نگاهش مي‏كردم مثل بهشت بود ميخواستم بلند شوم و فرار كنم .اما نمي شد .بدنم بيحس شده بود .پاهايم جان نداشت ،بابا ناگهان خم شد و از پشت روسري ، گوشم را گرفت. داس توي دست راستش بود . انگار راستي راستي مي‏خواست يك كارهايي بكند . ترسيدم . جيغ كشيدم. شلوارم را خيس كردم . صداي زنگ در پيچيد توي حياط ... هنوز حالم بد بود . سرم درد مي‏كرد و حسابي تشنه ‏ام بود . انگار كه افتاده بودم توي آتش . عرقي مي‏ريختم كه نگو . اصلاً معلوم نبود امروز چرا اين طوري شده بودم . زبانم مثل يك تكه چوب چسبيده بود بيخ حلقم . تشنه ‏ام بود ... عمه وارد حياط شد و من و بابا و داس را با هم ديد و دو دستي زد توي سرش . شايد اگر عمه نمي آمد ،خون به پا مي‏شد . راستش خيلي خجالت كشيدم . حتي بيشتر از بابا . در باز مانده بود و عمه سربه زنگاه رسيده بود . يعني خدا او را رسانده بود . ننه حالا در سكوت اشك مي‏ريخت . طاهره آرام گرفته بود . عمه آن روز خيلي حرف ها زد . چند بار هم خودش را نشگون گرفت . بابا رفته بود روي پله ‏ها نشسته بود . سرش زير بود . آن قدر كه يقه پيراهنش از پشت سر مثل يك سوراخ سیاه باز مي ‏ماند . ديگر داس دستش نبود . روي پله هم نبود . كيفم هنوز آن جا افتاده بود . عمه داشت نصيحت مي‏كرد . ننه يك ليوان آب قند آورد . عمه گفته بود بياورد . ننه زير بغلم را گرفت و از روي زمين بلندم كرد . دستش را به سرو صورت اشكي و خاكي‏ ام كشيد و گفت : « بگير . بخور . تا ته سر بكش . » عمه دوباره ادامه داد . « آخه نگفتي قلبش يهو وا ميسه . ببين چه رنگ و رويي پيدا كرده . بميرم الاهي . حالا اگه مريض شد و موند روي دستت خوبه . دلت راضي مي‏شه . آخه چرا همش رفتارهاي اون خدا بيامرزو تكرار مي‏كني . مگه خودت اون روزا خيلي بهت خوش مي‏گذشت . اصلا همه اينها به كنار . مگه آدم سر دختر خودشو مي‏زاره لب باغچه . والا با دزد و جاني ‏ام اين طور رفتار نمي ‏كنن .» بابا ديگر طاقت نياورد . لااله‏الاالله ‏گفت و بلند شد از پله‏ ها رفت بالا توي اتاق . عمه با صداي بلند طوري كه بابا هم بشنود ادامه داد : « اصلا مرد حسابي ! همش مگه چندسالشه . والا،بلا،هنوز اين فكرايي كه تو مي‏كني سرش نمي‏شه . همش از رو دلسوزيه ، همين . اونم برا كي ؟ غلام سياه .»... نفسم گرفت . انگار يك چيز گرد و قلمبه راست گير كرده بود توي قلبم . داشتم خفه مي‏شدم . خواستم فرياد بزنم اما نشد . خناق گرفته بودم . توي آن حال و هوا يك هو به ياد گره روسري ‏ام افتادم . شايد زيادي محكم بسته بودمش . دست هايم را بالا بردم تا گره را كمي شل كنم . اما نشد . پناه بر خدا . اختيار دست هايم را هم نداشتم ترس برم داشت .گريه ام گرفت . نفسم رفت پايين . پائين و پايينتر . ديگر حتي صدايش هم نمي‏ آمد ، انگار خيال بالا آمدن هم نداشت . دنيا تيره و تار شد . قلبم پرشد . داشت مي‏ تركيد . شايد به خاطر ترس بود . ناگهان سنگيني چيزي را روي قفسة سينه‏ ام حس كردم . فشاري مي‏داد كه نگو . فشار مي‏داد و مي‏شمرد . يك دو سه .. « آهاي ! چكار مي‏كني . كمكم كن . داري خفه ‏ام مي‏كني . مگر نمي‏بيني دارم خفه مي‏شوم . صبركن . دنده‏ هايم شكست . » اما نه . مثل اين كه كر بود . كار خودش را مي‏كرد . شايد من لال شده بودم . نمي‏دانم . آخرين افكارم مثل موسيقي آرامي از بيقوله ‏هاي مغزم عبور كردند . يادم آمد كه غروب را دوست دارم . وقتي ابرها مي‏سوزند و پرتقالي مي‏شوند . بعد يادم آمد كه توي خيابان افتاده‏ام . آن هم و سط خيابان . روي خط سفيد . كاش حداقل رفته بودم يك كنار . حالا لابد راه‏ بندان مي‌‏شود . نكند چادرم بيفتد . گره روسري ‏ام را كه محكم بسته‏ ام ، تا بازش نكنم باز نمي‏شود . چقدر خوابم مي‏ آيد . چشم هايم دارند به ركوع مي‏روند . ناگهان نفسم برگشت . نمي‏دانم كجا رفته بود اما آمد . اول تير كشيد . درد داشت . بعد آرام شد . آرام گرفت . به شماره افتاد . هنوز صداي همهمه مي‏ آمد . معلوم نبود از كجا . اما نزديك بود . « اصلا اين جا كجاست ؟ چرا هر چه مي‏روم به مقصد نمي‏رسم . نكند راه را اشتباهي آمده باشم . بايد برگردم . بايد از يك نفر راه را بپرسم .» اما نه ، نمي‏شود . انگار به زمين چسبيده ‏ام . اصلا نمي‏شود تكان خورد . داد مي‏زنم . فرياد مي‏كشم . سعي مي‏كنم دست و پا بزنم شايد آزاد شوم . اما بي‏ فايده است . يك جائي از بدنم درد مي‏گيرد ، مي‏سوزد . چيزي داغ و برنده دررگهايم جريان پيدا مي كند . بي‏حال مي‏شوم . ديگر تقلا نمي‏كنم . خوابم مي‏ آيد.چيزي محكم روي دهانم را مي‏گيرد ، اما من ديگر توان فريادزدن را ندارم . فقط مي‏خواهم بخوابم . اما نكند بازهم ديرم شود . يعني هنوز داس همانجا سرجايش است راستي آن خانه را كه فروختيم .كسي سيلي ‏ام مي‏زند . عجب دست سنگيني هم دارد . خواب مي‏بينم ، نه بيدارم . « اصلا يعني چه ؟ به چه حقي مي‏زند ؟ نكند راه را عوضي رفته‏ام ! ا ين جا هم بازداشتگاه است. حالا هم دارند بازجويي‏ ام مي‏كنند. يك نفر گفت كه از اين راه نرو ، بگير و ببنده .» دوباره مي‌‏زند.صورت ‏ام مي‏سوزد . كز كز مي‏كند . مي‏خواهم اعتراض كنم. چشم هايم باز نمي‏شوند . انگار به هم قفل شده ‏اند ، تقلا مي‏كنم به زور بازشان مي‏كنم . خطي از نور مي دود در عمق نگاهم . بوي عجيبي مي‌‏آيد . يعني اين جا كجاست ؟ کسی بالاي سرم ايستاده . مي‏ترسم . اما داس دستش نيست . نگاهم مي‏كند . چشم هايم را به زور باز نگه مي‏دارم . اين كه خودش است . خود خودش . با آن لبخند هميشگي‏ اش . خم مي‏شود و مچ دستم را مي‏گيرد. اصلاً تغييري نكرده . كجا بوده اين همه سال . عجیب جوان مانده . حتما مادرش آمده سراغش . پس بگو چرا ديگر آن اطراف پيدايش نيست . با آن قد بلند و چهارشانه ‏اش در اين روپوش سفيد خوش‏تيپ شده . گفت : « سلام » . خنديد . هنوز هم ميان لبخند ، دندانهايش مي‏ درخشيدند . « بالاخره برگشتي .» با خودم گفتم : « عجب ! مگر كجا رفته بودم كه برگردم . حالا خودت را بگوئي يك چيزي .» اما لام تا كام حرفي نزدم . حتي ديگر لبخند هم نزدم . با آن كه الاهه و زهرا آن جا نبودند . شايد داس باباجان هنوز يك جايي پنهان باشد . كسي چه مي‏داند . به امتحانش نمي‏ ارزد . به خصوص وقتي عمه زير آن همه خاك است و ديگر نمي‏ آيد .داستان های کوتاه_____________________  داستان دوم     ادبیات داستانی فارسی     داستان نویسی خلاق ______________________   ‌        داستان دوم  رز سفیدچشمانش را بست. مانند همیشه که دیگر هیچ راهی برایش باقی نمی ماند. پلک هایش را محکم روی هم فشرد و اجازه داد مردمک هایش پشت ان ها زندانی شوند. باید شروع میکرد، اما از کجا؟ تا کی می توانست دست روی دست بگذارد و اجازه دهد رویاهایش تنها درون ذهنش براورده شوند و او در خیالش به تماشای انها بنشیند؟ انگشتانش درد میکرد، از اینکه نوشته هایش روی کاغذ نمی امد و مدام درون ذهنش پاک میشد. باید شروع می کرد، بالاخره باید از یک جایی شروع می کرد.چشمانش را باز کرد و از روی تخت پرید. با عجله به دنبال قلم و کاغذی دوید و پس از یافتن، روی زمین نشست. چه اشکالی داشت که مانند دیگران پشت میز نشین نبود؟ این کارها که کلاس محسوب نمیشد!سرش را به چپ و راست تکان داد و سعی کرد افکار مزاحم را کنار بزند. با ترس و تردید به قلم نگاه کرد. انگار چاقویی بود که می خواست رگش را بزند! با احتیاط ان را برداشت و دستانش از لمس قلم لرزیدند. با عشق نگاهش کرد و به سال های دور فکر کرد که هروقت خسته بود و یا سرحال، خوشحال یا ناراحت، دست به قلم میشد و تراوشات ذهنش را روی کاغذ می اورد.اولین عبارت را به رسم همیشه نوشت: به نام خدا.لب هایش را جمع کرد. از لرزش دستانش کلمه ها بدخط شده بودند. اهمیتی نداد و سعی کرد خودش را ارام کند.&quot;اشکالی نداره خیلی وقته ننوشتی..طبیعیه که دستت بلرزه و قلبت شدیدا بتپه!&quot; نفس عمیقی کشید و چتری هایش را که الان بلندتر شده بود کنار زد. کلمات بعدی بدون اینکه خودش بخواهد از ذهنش روی کاغذ روان شدند: برای تو..برای که؟ چه کسی برایش مانده بود؟ اویی که رفته بود یا خانواده ای که ترکش کرده بودند؟ چشمانش اماده باریدن بودند اما اجازه ای از طرف صاحبش به ان ها داده نشد! با این حال ادامه داد:برای تو می نویسم که رفته ای..صدای در نگذاشت که ادمه اش را بنویسد. چه کسی بود؟ او که کسی را نداشت! با این حال از جایش بلند شد و به سمت در رفت. از چیزی که پشت در دید خشکش زد. دسته گلی از رزهای سفید با ربان قزمز! متحیر خم شد و از روی زمین ان را برداشت. دور و بر واحدش را نگاه کرد اما کسی را ندید. دمپایی های جلوی در را پوشید و دو طبقه را پایین رفت، اما باز هم کسی نبود. سوز و سرمای هوا باعث شد به خود بلرزد. دستانش را دور خود حلقه کرد و بالا رفت. وارد خانه شد و روی تخت نشست. دسته گل را بویید و از عطر خوش ان لبخندی روی لبش امد. تازه نگاهش به کارت روی ان افتاد: برای لبخندت.همین. ناخوداگاه لبخند زد. هیچ اسم یا نشانه ای روی ان نبود. به ناچار ان را درون گلدان ابی قرار داد و دوباره روی زمین نشست. حس نوشتنش پریده بود! ولی خودش را مجبور کرد که بنویسد. کلمات مانند بار قبل بدون اراده نوشته شدند: برای لبخندت.. برای لبخندت که دنیای من بود. لبخند من هم دنیای کسی بود؟ کس دیگر را ولش کن، دنیای تو بود؟ اصلا بگو ببینم تا به حال من را دوست داشتی؟ وقتی در اغوشم میگرفتی با عشق بود؟ بوسه هایت چه؟ همه اش دروغ و کلک بود؟..اهی کشید: اصلا برای چه بنویسم وقتی تو نمی خوانی، نمی توانی که بخوانی.ذهنش به سمت دسته گل مرموز رفت. از طرف چه کسی بود و برای چه بود؟ نمی دانست، هیچ چیز نمی دانست. کلافه موهایش را میان دستانش گرفت و به کاغذ روبه رویش خیره شد. این متن به دلش ننشسته بود. در یک تصمیم ناگهانی پاره اش کرد و به تماشای تکه های ان نشست.شروع کرد به نوشتن روی دل پاک و سفید کاغذ، اما این بار میخواست هرچیزی که ناراحتش می کند و دلش می خواهد بنویسد، خودمانی و راحت: دلم گرفته و ناراحتم. هیچ کسی و ندارم که باهاش حرف بزنم. تنها تو هستی خداجونم، ولی میخوام بدونم واقعا هستی؟ پس چرا من حست نمی کنم. چرا حواست به من نیست. من جز تو کسی و ندارم خدا..کسی که دوستش داشتم و البته هنوزم دارم من و ترک کرده و منم انگار خودم و ترک کردم! دیگه خودم نیستم، رویاهام و دنبال نمی کنم و با کوچک ترین چیزها شاد نمیشم. از نویسندگی که علاقه ام بود دست کشیدم، مثل اینه که دارم خودم و تنبیه میکنم.صدایی درون ذهنش بلند شد&quot; تا کی میخوای به همچین زندگی ادامه بدی؟ پاشو همین الان شروع کن هیچ وقت دیر نیست که دنبال ارزوهات بری ولی ممکنه بعدها دیگه وقتی نداشته باشی!&quot;دیگه وقتی نداشته باشی..دیگه وقتی نداشته باشی.. این کلمات درون ذهنش روی دور تکرار بود. باید شروع میکرد. باید برای حال خوب تلاش میکرد و زندگی کردن را دوباره از سر میگرفت. با دیدن دسته گل لبخند زد. ان را نشانه ای از حضور خدا در نظر گرفت. از جایش بلند شد و اماده شد. به سمت گل فروشی رفت و چند شاخه رز سفید خرید. هر خانه ای که به نظرش می امد انسانی غمگین و تنها درون ان است، شاخه ای پشت در میگذاشت و پس از فشردن زنگ، منتظر نمی ماند و به سمت خانه بعدی می رفت.کارش که تمام شد، حالش از قبل بهتر بود. با اینکه از پیاده روی بعد از مدت ها، خسته شده بود اما به خستگی اش می ارزید! به سمت خانه کوچکش به راه افتاد. ساختمان سه طبقه مانند همیشه سوت و کور بود. ملیحه خانوم و شوهرش در طبقه اول زندگی می کردند و خانوم ساجدی که زنی تنها بود در طبقه سوم. در واحدش را باز کرد و اولین چیزی که چشمش خورد، رزهای سفید بود. لبخندی هرچند کمرنگ زد و روی تخت دراز کشید.انقدر فکر و خیال کرد تا خوابش برد.در خیابانی سرد و تاریک قدم میزد. هیچ کس نبود، تنهای تنها. نمی دانست به کجا می رود. پاهایش او را با خود می کشید. کاغذ سفیدی توجهش را جلب کرد. خم شد و ان را برداشت. هیچ چیز روی ان نوشته نشده بود. انگشتانش بدون اینکه از مغزش پیامی دریافت کنند، شروع به نوشتن کرد: سمت چپ.همین. به سمت چپ پیچید. همه جا نور بود و روشنایی. چشمانش را جمع کرد و به راه ادامه داد. به جایی رسید که مسیر دوراهی میشد. دو تابلو وجود داشت، روی تابلوی سمت راست نوشته شده بود، گمشده در تو و تابلویی که به مسیر سمت چپ اشاره داشت، شاید فردا.گیج شده بود.این اسامی برای تابلوها چه معنایی داشت؟ مسیر سمت راست را پیش گرفت. هرچه بیشتر جلو میرفت مسیرهای متعددی اضافه میشد و به سردرگمی اش اضافه میکرد. تصمیم گرفت برگردد اما راه اصلی انگار وجود نداشت. گم شده بود!ایستاد و فکر کرد. اینجا چه کار میکرد؟ چطور از این مکان خوفناک و مرموز سر در اورده بود؟ هرچه بیشتر فکر میکرد کمتر به نتیجه می رسید. ناگهان باد شدیدی شروع به وزیدن کرد. محکم سرجایش ایستاد و سرش را پایین گرفت تا گرد و خاک به چشمانش راه نیابند.پس از مدتی وزش باد متوقف شد. سرش را بالا گرفت و نگاهش به جلوب پایش افتاد. گلبرگ سفید چند قدم ان ور تر افتاده بود. به سمتش حرکت کرد و گلبرگ را برداشت. چند قدم جلوتر باز هم گلبرگ دیگری بود، جلوتر گلبرگی دیگر، و باز هم گلبرگ! مسیر را دنبال کرد و گلبرگ ها را جمع کرد. اخرین گلبرگ را که برداشت دیگر چیزی ندید.انگار کسی قدم میزد، اما خودش نبود. همه چیز را می دید اما در عین حال گنگ و پیچیده بود. خواست دستانش را تکان دهد اما به جایش بالاتر رفت و انگار در هوا معلق بود. دختری روبه رویش بود، با چهره ای که می خندید و ارام جلو می امد و متعاقب ان قدم هایی که تندتر برداشته شد. دختر در اغوش کسی کشیده شد و او هم ان میان بود. هنوز درکی از خودش نداشت تا اینکه دختر او را در اغوش کشید. لحظه وصال شیرین بود، عاشق و معشوق به هم رسیده بودند و دیگر فاصله ای نبود. مانند خودش که در او گم شد و دیگر پیدایش نشد، با این حال راضی بود که روحش با او در امیخته شد و فاصله ها از میان رفت.اری، او رز سفیدی شده بود که حال خوب را برای خودش و دیگران رقم زده بود، هرچند که این عشق زمینی برای خودش نبود!    پایان         سایت همبودگاه  __________________________ داستان سوم   متن بدایه از روزنوشت های فن پیج  شهروز براری صیقلانی __________________________         نوشته های یلخی         این قسمت:               SPRING    بهار       به باد داد آرام زندگی    دُز به دُز   نخ به نخ   در جدال با جبر سخت بخت   به باد داد  آرامِ زندگی     زخم  های بیشمار  مانده بر این روح و تن          عمیق ترین زخم  یادگار از هرانکه نزدیک ترین بود به من    بر باد  داد  آرامِ زندگی        چه دشوار است شرح سالهای بیقراری    او رفت و همان قصه ی پر تکرار و بی وفایی      چه دشوار بود چشم انتظاری و روزشماری    آنگاه که یک دم از تو جدا نیست خیالش     چه خواهی کشید در غیابش؟...  ثانیه ها بی رمق در عبور    زمان کش آمده بود و   احساسی عجیب و  بی قراری   میشود  منتها الیه  چشم انتظاری    آنقدر ناامید خواهی شد که بهترین رفیقت مرگ خواهد بود.   آرزوی رسیدنش را داری.    زیرا  مرگ زیباترین حادثه است نسبت به هرآنچه تو تجربه کرده ای و خواهی کرد .   اما مرگ هم سهم تو نخواهد شد.  و هر لحظه ات را درد خواهی کشید   به قانون روزگار شک میکنی   خشمگین و لجباز میشوی     کفر میگویی و خودت دست به ییقه خواهی شد  شب پرسه های هجران خورده ات تمامی ندارد    این تباهی  گویی پایانی ندارد   کاش کسی حرفت را میفهمید . کاش مغرور نبودی     باید کاری کنی .  دلت را به دریا میزنی      با آنکه  میدانی  از چاله درآیی    با فرق سر  محکومی به قهر سیاهه چاه ولی باز  تلاشت  را  میکنی    اخرین چیزی که مانده است برایت را  پیش میکشی و   زیر پایت گذاشته و میشکنی  غرور    گشایشی نسیه میشود  به مرور   روزهای تلخ و شیرین سخت و سرد   سهل و گرم    شاد و غمین    در  عبوری شکننده  و بی دوام  اما چشمانت تار دیده این جهان  سرت گیج رفته  میکشانی سایه ات را به دنبالت بی رمق -  زخم هایی مانده پشتت تا ابد -   نمک میپاشد روزگار ناخلف - نقطه ی پرگاری  در  دایره ی افکار عوام    تو  تیتر جنجالی  صفحه نخست  مجله ای  نزد  دایره ی اطرافیان    گاه معصوم و مظلوم میشوی نزد  مردمان چتر بدست  و  کج کلام     همان مردمان زنده کش  و مرده پرست   گاه بی دلیل  منفور ترینی  نزدشان.   یا که مرکز خان سیبل و هدف  میشوی بهر  تمرین برجک زدن هایشان.   سفت کن و شول  کن های  او    دمدمی مزاج بازی های  پرتکرار و کودکانه اش  را  میشناسی و ناچار میشوی فردی  صبورولی  باز  تاب نمی آورد و  عهد شکسته  و  بی وفایی ها  ترانه ساز بهر وقوع حادثه ی تلخی  به نام : جدایی &#x27;  میشوند      رفتنی ها  میروند  و  تو میمانی با چمدانی از  خاطرات و قلبیِ شکسته  اما  تپیده     با  غروری شکسته زیر پاهایت ...تنها مانده ای  چه  بی گناه  و معصوم     نقطه ی سقل  عشق  میشوی در ان حد و حدود    عشقت را همگان شنیده و دیده اند      وصف مهر و محبتت  و  گل  رخ  همچون  ماهه تو    بر کسی پنهان نیستولی بی پشت و پناهی  و این نیز  جرم  کمی  نیست راه میروی گونه هایت خیس  آسمان ابری  ولی باران نیست  زمین خیس دلت خسته   سایه ات  پا به پایت بسته     پشت و پناهت سایه ای شب هنگام و برسم تابش  ماه تاب  شده      تنها محرم رازت   خلوت سوت و کور  تنهایی هایت شده   ضلع سوم   اتاقی نمور و خانه ای وارثی و متروک     و  افکاری آزار دهنده  در  مرور     تو  گویی از  قطار هجرت  جا مانده ای  یا که گویی نیمه راه   در مسیر خوشبختی  درمانده ای    کسو کاری  نداری   تحصیل کرده ولی  بی پشت و تکیه گاهی   تمام اقوام  و خویش و هم کیش و اصل و نصبت   از یک گرفته تا به صد   از ریز و درشت   پیر و جوان   ساکن سرزمین خوشبختی  هستند  و تو  در لحظه ی حرکت  با آنان نرفته ای    تا بمانی و بمانی بر سر عهد و قول و قرارت   تو  ماندی در سرزمینی که محکوم به تباهی ست  پر از  تبعیض و سیاهی ست   تو ماندی  تا  بهارت  را   تا  یار و نگارت  را  تنها  نگذاری   تو  پای قول و قرارت  ماندی  و بابتش چه هزینه ی سنگینی  پرداخت نمودی   اما.....او  چه  سبک  سرانه  و  شیرین صفت رفت پس از شش سال   او  چه  بی دلیل  رفت   و شایدم باید گفت  که  چه   بد دلیل  رفت   بددلیل  چون  که  میگفت :      اگر  میرود  و  عهد شکسته     تقصیر  ندارد  و    همه چیز  بر  گردن  تقدیر  است   و تقصیر کار این  میان      بد یومنی  تقدیر و طالع است .     خب  چرت بودن حرفش  عیان و چه  پر  واضح  است  حال او رفته و تو ..... - نشانه رفته اند تمام شهر  سوی تو  توجهاتشان را    سرشب  سر سفره های هر خانه   یک  جمله ای از  من و قصه ی غیر معمول   غریبی و بی پناهی  ام  بر طبق عادت و از سر  تکرار  مکررات   شده است  روال معمول  و   رسم ثابت  و رسوای زمانه  یعنی  تعبیر وصف حال تو .... - قصه ی بی مهری یارت و جفای به عهدش  به تو  ،  نقل هر محفل - آوازه ات پیچیده از یمین و یثار  تا هفت دیار از مشرق یاکه مغرب تا سمت کوه دور  - اسمی برایت مینهند  غریبگان آشنا. -زین پس می نامندند    تو را   جناب شخص :  مجنون - ذکر مثال خواهی شد تا سالیان سال و بر نسل های پیشرو  عمرت را وصف عشق ورزیدن میکنی و  از هجر و عصیان نداری ترسی   - دیوانگی و  عاشقی کردن  شده گویی  ارث تو -   نه فرزندی  خواهی داشت  و نه وصالی -  وصلتت لحظه ی مرگ است و آغازگر  نسلت -  از دار دنیا  یک نظر از روی یار  و لبخندی به ان  -  سهم و قسمتت گردد میشوی سیر و مدهوش روزگار  - سجاده ای پهن میکنی سوی رد  پای یار -  خدا را دیده ای  در این دیار   -  نه سری داری  نه سامانی -  ذکر زمزمه میکنی و بظاهر آرامی   اما  از  درون کوه آتش فشانی در فوران  و  سرکش میشوی  طغیان میکنی  بی آن -  میگردی هر کجا  در پی یافتن  ردی از رخ ماه تاب  شب چهاره و قرص قمر یار و نگار -  میجویی هر جهت را     میگردی زیر سنگ را   -  میگذاری سر به صحرا و بیابان -  عاشقی آشفته حال  و پریشان خاطر     رنجیده و شکسته دل -میکوبی قدم های خسته ات را بر تن سفید و داغ کویر تنهایی های ناتمام   - در پی یافتن چشمه ی ناب و زلال چشمان یار و نگار  از هرچه سراب در گذری   از هفت  واهه و  آبادی نیز میگذری -   میروی سوی ناکجا -   نمیدانی که با رفتنت  تا به ابد  در  عاشقانه های حلق آویز  جاویدان می مانی .  -  پس حتی اگر در این راه پر خطر  و بی ثمر  نیابی  چشمان نافض  یار و نگارت  را   -  از پای  در آیی  و  نمانی به حیات   ،  - باز خواهی ماند در خاطره ها-   نامدار و نمادی خواهی شد در  جنون  -  جنون عشق -  تو  مبتلایی بر یک  تومور  -   توموری روحی که رخنه کرده به مرور در پستوی روان و کالبد فانی و به مرگ سوق میدهد فرصت ناب زندگانی ات را بی امان و بی نوسان  - طغیان نموده در شریان های وجود ، شور و شوق احساس با سرعت نور   اما در این  وانفسای دل و دلدادگی  و این میان :    -  میخندند و مضحکه میکنند مردمان ناخلف -   بد میگویند از یار بی وفایت   -   تهمت میزنند ناروا   و  انگشت اتهام میروند سوی او نشانه  هر وقت و  زمان   نمی مانی از این دشمنی ها  تو  در  امان  -    تو که عمری  از  وصف  ان چشم و ابرو  گفته ای و آن دو  ابروان چون کمان    تو که  از پاکدامنی  شعرها  سروده ای  و از بر کرده ای  هر زمان   تو که  رویای شیرینت را با گیسوی بلند چون شب سیه  بافته ای  این میان  تو که  خودت را وقف  پرستش کرده ای  بی امان تو که  محو  روی چون پری و ماه تاب  یار  شده ای  در خفا  گرفته تا به عیان  تو که ستوده ای  زولف پر پیچ و تاب   یار بی وفایت را  هر گاه و هر جا و هر کلام    - به ناگاه  در میابی  که او  را در این میان   گم کرده ای        گویی  که عمری  در خواب غفلت بوده ای  گویی که هر چه گفته ای  و  دانسته ای    خطب بود و خطا   باورش سخت است هرآنچه میشنوی از وصف یار  این همه هجم بد نامی  و  رسوایی بهر  او    بعید است و  با  شناختت از او   ، جور نمی آید  این چنین وصله های  ناجور  و شایعه های نانجیب   میگردد در باورت  &#x27;  فرضِ محال  و عجیب   میگویی حتم  دارم که  این حرفها  و  تهمت ها     یک  سراب  است  سراب    این بد گویی ها و تهمت های  ناروا  در قبال  یار پاکدامنم  بعید است غریب لعنت میفرستی  بر زمانه ی بد و مردمان ناسازگار      فرض بر آن میکنی  که  دشمنی کرده اند  بهر  او   با خودت اختلاط میکنی   همچون  دیوانه ای  خود درگیر   از کوره در میروی   با خودت در انعکاس شیشه ی مات و کدر    روبرو میشوی و دست به یقه     دشنام ها  حواله میکنی  به  افکار  آزرده  و  پتک  وصله های نانجیب و  غیبت های ناموسی  مدام بر فرق سرت میکوبد  بی امان    تکرار پشت تکرار    مرور میشود  انچه شنیده ای از قصه ی  رسوایی یار   محال است که او بدکاره باشد   محال است که او زنی  ناخلف  و  هرجایی  باشد .      خط بتلانی میکشی  بر هر آنچه شنیده ای   منکر میشوی    فریاد میکشی   این دروغ است  دروغ   ای لعنت بر شما  مردمان حیله گر  و  دغل باز .  ای  مردمان سرتاپا دروغ   نفرین به شما  و این شهر  شلوغ  با  دل های  سرد و خموش  و بی فروغ    حال که   از  فرط  بدگویی و  بدنامی  و یا حتی  حسدورزی  ،   خار  کرده اند در پیش همه  دوست و  دشمن    یا که غریب و  آشنا      دوشیزه ی پاکدامن و همچون برگ گل   لطیف و معصوم  او      چه باید کرد  در رسیدن بر وصل او !...        عمری     او را در قامت گلی میشناختی  و چو  پروانه طوافش کرده ای اما اینک  فارغ  از حرف این و ان    با چشمان خودت میبینی  ننگ و شرم او  میمانی شوکه و خیره به  رسم  هرزگی اش چو  علف   - گویی عمر و مهرت را کرده باشی پای او تلف -  گویی اشتباه پرستیده باشی و پشت به قبله و سوی بت خانه سجده کرده باشی  بی سبب  -  آخرش در سراشیبی سقوط  در همهمه های گیج و مبهم   چه غرقی  در قهر سکوت    دل آزرده ترینی در وقت غروب  -  نجوای بیصدای روح درون        زجر و رنج به روح    - چه سیاه ست تصویرِ روبرو....  - مانده میخکوب       تقویمی نیمه کاره بر دیواری نمور     در گذر از این روزهای آلوده  هر قدم یک خطر  و  دلخوشی های پوکیده       این روح از  درون - پوسیده اندرون </description>
                <category>داستان نویسی خلاق</category>
                <author>داستان نویسی خلاق</author>
                <pubDate>Tue, 07 Dec 2021 05:09:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شیرین بانو</title>
                <link>https://virgool.io/@Dastani/%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%88-tcdvfr5xly0n</link>
                <description>شهروزبراری صیقلانی : نگارنده داستان کوتاه ادبی شین براریصدای شکسته شدن ستون های عمودی پشت بام انچنان مهیب بود که تمام اهالی خانه  را از عمق خواب به دل حادثه رساند ،  در خلا روشنایی و قطع برق  و نیمه شب برفی اسفندماه انچنان اشوب بپا شده بود،که بیا و ببین، خانجون توالت فرنگی مسافرتی و تاشو را زیر بغل زده و دست به عصا لنگ لنگان سمت حیاط میشتافت، مونس و همدمش که سالهاست پرستارش است با چهره ای خواب الود و اشفته در میان دست و پا گیج و گنگ میچرخید و متکای بالشث را در اغوش.گرفت و گفت؛ فرار، فرار، ااالان سقف میریزه سرمون، فرار فرارخواهرم شاداب در ان اشوب بفکر برداشتن‌ تمام کتاب هایش بود تا بتواند در کنکور قبول شود،  من پاروب را برداشتم و سمت پشت بام‌ شتافتم  از نردبان زهوار در رفته که بالا رفتم و از لوجنک بروی سقف رسیدم  تازه یادم امد که من همین شب گذشته بود که تا نیمه شب تمام برفهای روی بام را پاروب کرده بودم،  و طی سه ساعت اخیر نیم متر برف بیشتر بر رویش ننشسته ، پس این صدای شکستن ستون های چوبی از کجاست؟چشمم به سقف همسایه افتاد، طی کل هفته برف باریده و بیش از یک و نیم متر برف نشسته بروی سقفش، همین لحظه بود که چشمم به کوچه افتاد، خانجون روی صندلی چوبی زیر چتر نشسته، شاداب در تاریکی شب با نور چراغ نفتی ورق های کتابی را ورق میزند، شیرین خانم طبق معمول در عالم خودش سیر میکند و مدام فکر خدمت به خانجون است، او با صندوق چوبی بزرگی که دو دستی در بغل دارد و چادری که دور کمرش پیچانده ، در حال رفتن سمت درب حیاط است و از وزن سنگین صندوق و شاید ریز جسته بودنش است که او بجای مسیر مستقیم ، با قدمهای ضربدری و گاهی پسو پیش و نامطمین  به سمت چپ و راست میرود و گاه چند قدم به عقب بر میگردد، معلوم نیست که او صندوق را حمل میکند یا که او شیرین  خانم رو به درب و دیوار میکوبد و پیش میرود،  در لحظه ای مرد چاق همسایه با قدم های لرزان و ترس از دریچه لوجنک بروی هجم برف عظیم روی سقف‌ می اید، او بجای پاروب یک بیل اورده،    من سمتش میروم تا بلکه کمی کمکش کنم،  در اولین قدم و ورودم بروی سقف همسایه ، دنیایم عوض میشود، گویی زیر پایم دهان باز میکند ، من بلعیده میشوم و دنیایم سیاه میشود، دیگر چیزی نفهمیدم ، بروی اسمان حین پرواز کردن باغ های محله را میبینم بسرعت نور رنگ برگ هایشان  عوض میشود ، میریزند، محدد جوانه میزنند و سبز میشوند و زرد و تکرار پشت تکرار، از روی رودخانه ی زرجوب که میگذرم خودم را در قامت‌ هشت سالگی هایم میبینم ،  در حال هول  دادن ژیان معلم پرورشی به سراشیبی رودخانه‌هستم،‌  کمی بالاتر از فراز چمنزاری میگذرم پر از پروانه ، گل های شقایق، صدای قهقهه.های کودکانه ای سرخوش،   انفجار نور، پیچش عطری شیرین تر از نفتالین های زیر رخت خواب خانجون،   احساس سبکی و اسودگی خیال، دارم، روبروی ساعت گرد شهرداری ایستاده ام ، ولی در چندین متر بالاتر از سطح زمین، و عقربه های ساعت بسرعت نور و در جهت خلاف در چرخش است،   صدای گریه ی نوزادی را میشنوم،‌ گویی کسی یا چیزی مرا از انسوی زمان و مکان فرا میخواند،  به تونل نور و‌ رنگ وارد میشوم، سر از اتاق یک بیمارستان در اورده ام، پرستار با خوشحالی به یک زن جوان میگوید، ؛  مبارکه، بچه ات سالمه، پسره،تخت کناری ، یک زن جوان دیگر هست،‌ پرستار به او میگوید که نوزادش‌  دختر ،  است،او میگوید؛ من اسم دخترم رو میزارم شادابزن دیگر که کمی لهجه دارد و شبیه‌ به‌ شیرین‌ است  میگوید ، من میزارم شهروزپرستار میپرسد؛ ‌واقعا شما با هم همسایه هستید؟ چه جالب....من خودم را بین ددشت لاله های وحشی میابم،هزاران کوه سنگینی از شانه هایم کاسته شده ،  سبک بال و مشتاق بازگشت سوی برکه ی نور ماه تاب در قالب جرعه ای از نور  اوج میگیرم، اسمان چون حفره ای دهان میگشاید مرا میبلعد ، خاله شیرین را میبینم، مثل دیوانه ها در حال حفر چاله ای از برف است، گویی دنبال چیزی زیر انبوه برف و اوار میگردد،  او بی وقفه زیر لب میگوید ؛ پسرم  پسرم کجاس،  شهروز ، شهروز ؟من صدایش میکنم ولی انگار نمیشنود،  میروم جلویش و او انگار نمیتواند مرا ببیند،  در عجبم، خاله شیرین که پسر نداره، از طرفی اسم من شهروز هست،  خاله شیرین که کمی شیرین عقل و سرخوش بنظر میرسد و مونس و همدم خانجون است، او هر ماه یکبار حالش برهم میخورد، قش میکند و کف بالا می اورد، خانجون میگفت که شب زلزله ی سال ۶۸ ، شیرین همسایه ی ما بوده در  عمارلوی لوشان، تمام کسو کارش زیر اوار موند و اون حتی بجای پسر بچه ی دو ساله اش، در تاریکی شب و حین وقوع زلزله ۶/۸ ریشتری، متکای بزرگی رو بغل‌ کرده بود و اورده بود بیرون،‌و وقتی فهمید اشتباهی متکا رو اغوش گرفته از پنجره فرار کرده، بجای اینکه گریه کنه، میخندید ، چون شوکه شده بوده ، مدتی ناخوش بوده، من هم اون موقع دقیق دو سال داشتم،  از بچگی که یادم هست تا چشم باز کردم شیرین با زولف سفیدش و دستای چروکیده و چهره ی شیرین و چشمای درشت و نگاه گیرا  با ما بود ،  همیشه هم سر بزنگاه های سرنوشت ساز مثل جن سر و کله اش پیدا میشد و نجاتم میداد، مثلا وقتی شناسنامه ی شاداب رو برداشته بودم از صندوق چوبی خانجون و داخلش نقاشی کشیده بودم ، این شیرین خانم بود که خودش رو انداخت جلوی من و نزاشت ضربات عصای چوبی خانجون بخوره به من،  حتی وقتی ماشین معلم پرورشی افتاد توی رودخانه ، باز نزاشت‌ خانجون‌ منو با عصای چوبی تنبیه کنه، تمام ضربات میخورد به کمر و پای شیرین خانم، و البته‌ خانجون هم اروم میزد، ولی این شیرین بود که کاسه ی داغ تر از‌ اش میشد، التماس میکرد و میگفت: تو رو خدا نزنش ، گناه داره ،  همیشه شیرین خانم سر همه چیز بین من و شاداب تبعیض میزاشت، و یواشکی به من پول جیبی بیشتری میداد، حتی سر سفره غذا ، بیشتر هوای منو داشت،  در همین افکار  هستم  که  به‌یکباره درد شدیدی روی شونه‌ هام حس میکنم، انگار صدها صخره و کوه روی شونه هام اضافه شده ،  خودمو بین الوار چوبی و اوار سقف و برف مدفون شده میبینم،  شیرین داره گریه و خنده رو با هم انجام میده و میگه؛  زنده ست، زنده ستچندی گذشت ومن  بی اختیار  تکه تکه های پازل را  کنار هم  میگذارم ،   خاطراتی بظاهر ساده،  ولی معنادار و  عجیبمرور صحنه های ساده ای مانند  ؛    سر سفره ی غذا  همیشه شیرین خانم غذای خودش را به من میبخشید،   و یا گاهی مخفیانه به من پول جیبی بیشتری میداد،  یا که حتی هربار وقتی خانجون برای من لباسی میخرید   شیرین خانم با حالتی  زلال و شرمنده میگفت؛  دستتون درد نکنه، خدا بهتون عوض بده، الهی شاداب خانم رو عروس کنی.....و من  می ماندم که چه دلیلی داره که کارگر خونه مون  بخاطر لباس هایی که خانجون  برام خریده،  اینطور ازش تشکر کنه،  چرا هرگز بخاطر لباس هایی که واسه شاداب خریده میشه ، شیرین خانم از کسی تشکر نمیکنه؟چرا وقتی یکبار   قرار شده بود  بریم  مشهد ،   توی  هتل  من و  شیرین خانم توی یک اتاق بودیم و بقیه هم با هم؟یعنی یک عمر من راجع به مادر خودم  بد میگفتم و خیال میکردم  خول و چله؟  خدای من!....چه درد عمیقیه،یادم میاد  ،    با بغض هم درگیر و دست به یقه میشم وقتی یادم میاد،     اون روز لعنتی که....انگار یه روز ساده بود،     روزی که  پیامکی از سازمان بهداشت برای شیرین آمد . از ان نوع پیامک های همگانی  و  آگاهی دهنده  ...پیامک آمد و  شیرین هم  عینکش رو جلوی چشماش  گرفت و کمی جلو و عقب کرد و ریز شد به صفحه ی گوشی  و چیزهایی رو زیر لب زمزمه  کرد و سپس  چهره ای  متعجب  به خود  گرفت  و  اون  با همآن  سادگی مختص خودش خوانده بود و خوشش امده بود  و سر  تایید تکان داده بود  و  گفته بود... ؛     چه جالب،  سازمان وزارت اداره ی  بهداشت برام پیامک داده که؛   کلمه ی  &quot;برو&quot; کلی خاصیت و ویتامین و هیدروکربنات داره، باید بیشتر ازش استفاده کنیم، ...سپس بی مورد و پرتکرار   زمزمه  کرد ؛   برو   برو   برو   ....  برو....   برو.....و از اون لحظه به بعد  شیرین خانم یه خط در میان لابه لای حرفاش،  بی مورد و بی ربط  از کلمه ی &quot;برو&quot;  استفاده میکرد، یا که بی مورد و  سرسام آور   زیر لب میگفت ؛برو   برو، برو برو برو  برو  برو  برو  برو     برو   برو ...غروب شد،  همان،  پیامک برایم آمد و من  طور دیگری  خواندمش  زیرا نوشته بود؛سازمان بهداشت ؛ ((  &#x27; کَلَمِ بروکلی&#x27;  خاصیت های بسیاری دارد و مصرف روزانه ی ان میتواند سبب شادابی پوست و  پیشگیری از بروز سرطان شود  زیرا  سَرشار از کربوهیدرات است ))نه اینکهکلمه ی  &quot;برو&quot;   کُلی خاصیت داره و .....وقتی فهمیدم شیرین اشتباه کرده،  آنقدر مسخره اش کرده بودم که بغض کرده بود.الان که یادم میاد   دلم  سیاه  میشه   از خودم  متنفر میشم   بغض میکنم  و  تنهایی و در خفا   زار  زار  اشک  میریزم  ، خدایا لعنت به منلعنت به این همه حماقت و شعور پایینملعنت به تقدیرلعنت به من  و  روزگارمن دل شیرین را شکستمحسی به من نجوا میدهد  و  گویی  دلم  گواهی میدهد که  شیرین بانو   ، مادرم  است....لعنت به......?</description>
                <category>داستان نویسی خلاق</category>
                <author>داستان نویسی خلاق</author>
                <pubDate>Tue, 07 Dec 2021 04:47:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جملات برگزیده یک رمان عاشقانه بقلم شین براری</title>
                <link>https://virgool.io/@Dastani/%D8%AC%D9%85%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D8%AF%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%82%D9%84%D9%85-%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DB%8C-xqosfphw7jfh</link>
                <description>پاراگراف مربوط به هر جمله ی فلسفی  در رمان عاشقانه های حلق آویز به قلم شهروز براری صیقلانی رو براتون بازنشر کردم .   جملات برتر رمان  کتاب ادبیات داستانی بلند  عاشقانه های حلق آویز   شین براری   [] چه تلخ نگاهم میکرد،  در ضلع سوم کافه ای دنج و قدیمی....    آری... خودمم خوب میدانم،   او از من و این سالهای دوری  شاکی است،   بهاره شاکی بود و رنجیده خاطر و پریشان حال،  چیزهایی را بریده  بریده  و  بی سر و ته زیر لبی زمزمه میکرد،   زمزمه وار متلک میگفت،  قر قر میزد  ،   نمیدانستم چه میگوید،  خودش نیز همینطور....   او فقط دلخور بود  و من لپ ناگفته ی مطلبش را بخوبی میفهمیدم،   و چکیده ی تمام جملات نصفه نیمه اش این بود که؛  چرا   این سالهای دو رقمی، در کنارش نماندم؟  لابد باز میخواست مانند دوران دانشجویی،  عجولانه نتیجه گیری کند و بگوید پس من رفیق خوبی نیستم،...من جواب تمام اینها را در آستین داشتم، آنقدر واضح و عیان بود که حتی خودش نیز بخوبی میدانست، و فقط از سر عادت و یا شایدم از سر شرمندگی بود که داشت دست پیش را میگرفت تا پس نیفتد..... در پاسخ تمام  حرفهایش کافی بود که من یاد آور شوم که او بوده که در عهد و پیمان مان  بدعهدی و بی وفایی کرده بود،   او بود که بی هیچ دلیلی مرا گذاشته بود و رفته بود.....   او میپنداشت که من دیگر عاشقش نیستم،  و من جوابی برای این تصور غلطش داشتم  همچنین حرفهای مهم تر از این حرفهای کلیشه ای نیز،  برای گفتن داشتممن عاشقش بودم و من حرفهایی ارزنده و سرنوشت ساز در پشت سکوتم داشتم،  من یک دنیا احساس برای عرضه به او داشتم ،  اما توانِ ابراز آنان را .. افسوس...نه!..   1 براستی که حرفی داشتن برای گفتن،  و نگفتن،  در خود نهفتن،  درد بزرگی ست،  وقتی که در این وقت تنگ،  و کنج کافه ی بیرنگ،  گوش شنوایی برای شنیدنش،  و یا  مجال گفتنش نباشد...___من او را دوست داشتم،  بسیار بیشتر از  خودم. که بگویم؟ چطور اما؟  با این همه کوله بار پر شده از غرور چه باید کرد آن وقت؟  اصلا او شایسته ی آگاه شدن از این احساسم هست یا که نه؟ از کجا معلوم با گفتنش  همه چیز بدتر نشود؟  خب قانونش را که همه خوب بلدیم،   اینگه  اگر  دوستش داری، باید نگی.  میزاره میره تا بگی....  آه  خدایا  ،  کاش میشد بشکلی دیگر این پیام را میرساندم و یا این حقیقت را آشکار میکردم  تا  لااقل نیازی به زبان آوردنش نباشد ....  2 و  حسی داشتن و نگفتن،  در خود نهفتن،  دردی به مراتب عمیق تر  از شکست عشقی ست   آنگاه که توان ابراز نباشد صفحه 169. خط دوم بهار؛ اگر دوستم داشتی و اگر واقعا دوست خوبی برام بودی ،  میبایست  همیشه هوامو میداشتی.....  نه اینکه..... هرچند،   حق داری، من دارم چرت و پرت میگم،   چون خب این من بودم که ولت کردم و رفتم،    خب تو چطور میتونستی باز کنارم باشی  وقتی که خودم  رهات کرده بودم....  شرمنده ام از اینکه دختر بدی بودم ،  الانم دارم  یه کوچولو خجالت میکشم بخدا.... اینهاش... نیگاه کن  .... ببین مثلا الان دارم زیر چشمی هم  خجالت میکشم،  هم  تو رو  ورانداز میکنم  ...  __من از شدت لوس بودنش خنده ام میگیرد،هنوز هم  جدی و شوخی را با هم قاطی میکند... من به سالهای سختی که پس از رفتنش گذرانده بودم فکر میکردم و غمگین ترین  احساس آن لحظه ی کاینات بودم. بهاره ؛  چی شد؟  چرا یهو رفتی توی لَک؟      چیزی بگو خب..  __نتوانستم حرفی از میان ناگفته هایم بگویم  ولی همراه آه، بغض،و اشک با خودکار قرضی و جوهرداده ی  آبی بروی تکه کاغذ زیر دستم در کافه ی غمگرفته و سیه دود شده ی پاییزی نوشتم ؛  ​​​​​3  زیباترین حکمت دوستی  به یاد هم بودن است،  نه در کنار هم بودن... صفحه 174  عاشقانه های  حلق آویز  او قهوه ی تلخش را آنقدر شیرین میشناخت که یک نفس و ناغافل سر کشید و گفت ؛ باغ محتشم تنها در تب داغ و پرعطش تابستان زیباست.. ،  و من اما...  قهوه ام را با تلخی اش میشناختم و تن لخت و عریان باغ محتشم را در غروب غم افزای خزان خورده میپرستیدم،  البته  بعد خدا و بعد چشمانش.  آه.....     او گلایه داشت،  شکوِه و رنجیدگی های کهنه و ممتدی که یک پس از دیگری به یادش می آمد و او به ناگاه لحنش را سرد و  طلبکارانه میکرد و میگفت؛  تو اگه دوستم داشتی  بایستی منو به دست می آوردی و تصایبم میکردی   تا مال تو باشم... و من بیصدا به عمق بی تجربگی هایش خیره مانده بودم و در جستجوی یک پاسخ برای این پرسش که او چرا میپندارد   من و خودش  یک ملک یا  شی زینتی هستیم و به مالک محتاجیم و باید دیگری را تحت  مالکیت خود در آوریم یا به ملک و تحت اختیار دیگری در آییم؟    دلم میخواست به او بگویم ؛     4   دوست داشتن بهترین شکل مالکیت و مالکیت بدترین شکل،  دوست داشتن است...صفحه 184 خط سوم از کتاب   عاشقانه های حلق آویزگفت ؛ از پشت شیشه ی بخار گرفته  نتونستم ببینمش ولی صداش رو واضح شنیدم و سایه ای مبهم از شکل و پیکر زیباش رو در  پنجره ی کِدر و مات  سالن دیدم  __جدی میگی بهاره جان؟ یعنی  واقعا مرغ امین &quot; بودش؟ صداش رو شنیدی؟ بهاره با هیجان و چشمان منبسط گفت؛ آره،   ظاهرش شبیه سیمرغ بود،  شایدم کمی شبیه طاووس،    صداش رو کاملا به یاد دارم که پشت سر هم میگفتش و تکرار میکرد؛ امین   آمین... آمینو اونجا بود که یادِ جمله ی مامان نسرین افتادم که همیشه میگفتش   باید حرفهای مثبت و خوشخبر و خوشبین و موفقیت آمیز به لب داشته باشیم چون ممکنه که هر لحظه  از بالای سرمون  پرنده ی افسانه ای مرغِ امین  در حال آمین گفتن و پرواز باشه و بی اختیار حرفهامون با لطف  اون تعبیر بشه....   ___ خب بعدش چی شد؟ تعریف کن ببینم؟ چیکار کردی؟ چی گفتی؟   خب اون لحظه که شنیدی داره میگه  آمین  آمین ... چه آرزویی به زبون آوردی بهاره؟و بهاره با بی خیالی  گفت؛ وااا!  چه توقعی داری از ادماا؟!   من اون لحظه اصلا آمادگی نداشتم واسه آرزو کردن،  لااقل میبایست  یک هفته ای قبل تر  بهم خبر میدادن تا بخوام فکرام رو جم و جور کنم و یه آرزویی  انتخاب کنم،   در ضمن  اون لحظه صدای مرِغ آمین رو  بسختی تونستم هِجٰی کنم و بفهمم که داره چی رو تکرار میکنه.. ___من از اینکه بهاره هنوز در سی و سومین تقویم از زندگیش  مث چهارده سالگی اش فکر میکنه  غرق حیرت شدم و دلم میخواست که میتونستم بهش یاد بدم تا ؛  5 خوب گوش کردن رو یاد بگیره.. چون فرصت ها بسیار آهسته در میزنند و دیر به دیر می آیند و سریع از پشت درب بخت و اقبالمان میروند ،  پس نباید هرگز برای خوشبختی به استخاره نشست....  صفحه 189  کتاب  عاشقانه های حلق آویز  از  نویسنده ؛ شین براری    بهاره با حالتی نمایشی و اغراق آمیز گفت ؛ من این روزا هیچ اتفاقی در زندگیم رخ نمیده،  و همه چیز زیادی شاد و ارامه ،   البته اینها همگیش دسترنج زحمات خودمه  چون تصمیم های مهمی گرفتم ____من از ته دل ایمان دارم که بهاره داره چرت و پرت میبافد  و باز همچون دوران نوجوانی  دسته گلی به آب داده و در بحران و چاله افتاده اما از سر  خوش باوری و  بی منطقی و رویابافی های کودکانه اش   بغلط میپندارد که همه چیز آرام و شاد است.   از اندیشه هایی اینچنین و مرور ناخواسته ی حماقت های پر تعداد دوران نوجوانی اش بی اختیار  خنده ام گرفت و با وجود اینکه خودم را کنترل کردم ولی باز  یک لبخند معنادار به لبم ماسیده شد  و نگاهم را از نگاهش ربودم تا مبادا بفهمد به او میخندم و او که مشغول حرف زدن بود  ،  انتهای جمله اش را جویده جویده قورت داد و ناتمام رها کرد تا با اخم به من خیره شود و با مکثی کوتاه و لحنی اعتراضی بگوید؛  بله؟  بله؟ خوشم باشه! به من داشتی میخندیدی؟ کجاش خنده داشت؟ بگو ما هم بخندیم.  چرا میخندی؟ کسی تو رو  نازت داده که خوش اومده؟  ___من لبخندم را قورت دادم و کمی اخم کردم تا ظاهری جدی داشته باشم و گفتم ؛      6  اگر یک روز هیچ مشکلی سر راهت نبود ، باید بفهمی که راه را اشتباه رفته ای بهاره جان . . .صفحه 195 خط سوم   اولش خیلی ذوق زده شدم و به سارا گفتم،  و تا یک هفته قبل از مصاحبه واسه استخدام بعنوان مهماندار هواپیما ،  کلی احساس خوشبختی داشتم،   و هیچ حدس هم نمیزدم که سارا آدم حسودی باشه و از موفقیت کاری و پیشرفتم   حسادت کنه و بخوادش زیراب منو بزنه و برام چاه بکنه،   تا اینکه روز مصاحبه  از من سوال شد  انگیزه ات برای  بدست آوردن چنین موقعیت شغلی (مهماندار هواپیما) چی هستش؟ و من هم گفتم که از مدل مقنعه ی مهماندار ها خوشم می اومده،  خواستم منم از این  مقنعه ها سر کنم.... یهو  مسول و سرپرست پذیرش و ریاست منابع انسانی و تمام پرسنل و  کارمندا بعد شنیدن این جوابم  زدند زیر خنده  و  منو رد کردند و من  پذیرفته نشدم....  کلی غصه خوردم بخداااا   ببین واسه همین غصه خوردن ها ست  که الان  یکم اضافه وزن دارم ،    به  جان  سارا اگه دروغ بگم.. خخخخ   ___من با شناخت کاملی که از شخصیت  بهاره دارم  برام عادیه که چنین پاسخ ابلهانه ای رو  توی  مصاحبه ی شغلی  بیان  کنه ،   ولی دلم میخواست  بهش  یاد  بدم  که  ؛    7 وقتی از شادی به هوا میپره ، مواظب باشه تا کسی امثال سارا،   زمین رو از زیر پاهاش  نکشه . . .صفحه 213  پاراگراف اول  بهاره با بی ریاحی گفت؛ اون موقع که مربی مهدکودک بودم  تمام اولیا بچه ها  با من در تعامل و معاشرت بودند و تمام بچه های مهدکودک منو خاله صدا میکردن یه جورایی احساس میکردم که  آدم  مهمی هستم و از زندگیم حس رضایت درونی بیشتری داشتم،  اما وقتی رفتم واسه بهزیستی و کارهای عامه منفعه و جزو نیروهای داوطلب به طرح های مختلف  اعزام میشدم،  حس دیگری داشتم که اون هم برام از تجربه های خوبی هست که طی دوازده سال دوری از تو،   تجربه اش کردم،   ولی نمیتونم بگم که کدوم یکی حس رو بیشتر دوست داشتم ،   چون آخه هر دوتا  خوب  بودند ___ من دلم میخواست به بهاره یاد بدم که ؛  8 مهم بودن خوبه ولی خوب بودن خیلی مهم تره . . .  بهاره کمی با تردید گفت؛  نمیدونم والا،  گاهی از بس مامان نسرین بهم گیر میده و میگه بکن، نکن، بخور، نخور، ببر، نبر،  نپوش، بپوش،  برو، نرو ،   که  از  این سیستم و ساختار جامعه و یا معیار های سنتی و  احترام محور  که  سبب میشه بچه زیر سلطه ی والدینش باشه  خسته میشم  و  دلم میخواد  که آزاد و رها  سوی  رسیدن به ارزوهام  حرکت کنم  ....   نمیدونم میفهمی منظورم رو یا که نه !؟   داری  با  گربه بازی میکنی؟    یا که نازش میدی؟  وااای  بدم  میادش ش ش ____میدونم که حتی بهترین جملات مشکل گشا  و یا حتی رمز سعادتمندی رو به بهاره بگم ،  اون  توجهی نمیکنه و یه گوشش  دره  یکی  دروازه...   وگرنه  دلم میخواست الان بهش توضیح بدم که ؛ 9 بهاره جون ،  فراموش نکن قطاری که ار ریل خارج شده ، ممکن است آزاد باشد،    ولی راه به جائی نخواهد برد </description>
                <category>داستان نویسی خلاق</category>
                <author>داستان نویسی خلاق</author>
                <pubDate>Mon, 06 Dec 2021 01:42:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان بلند برتر</title>
                <link>https://virgool.io/@Dastani/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%AA%D8%B1-us3zr6av9zif</link>
                <description>داستان برگزیده جشنواره مهرگان ۲۰۱۹ ونکوور    شهروز براری  :  نگارنده اثر داستان جذاب و برتر  بازنشر از کانون نویسندگان  اپیزود اول:     بیوه ی غریب و تقدیری عجیب  ....پیرزن صاحبخآنه  دستش  را به عصای چوبی اش ستون کرد، و با دلواپسی خطاب به مستاجر ساکن اولین چشمه اتاق  نبش ورودی خانه گفت؛   های پری   با تو هستم،  واستا  بزار  این  ورپریده ی چشم سفید هم  چادر  سر کنه و  باهات بیاد  تا  درمونگاه   ،  خوبیت نداره  تنها  باشی .   تازه دیشب چهلم  شوهرت بود  ، یه وقت تک و تنها راه نیوفتی بری  .....   پشت سرت فکرای غلط  کاشته میشه توی مغز اینو اون....   سپس  خطاب به  خدمتکار و  ندیمه اش  با  حالتی  رنجیده خاطر و ازرده حال  گفت  ؛     وخی   وخی  ،  دخترک  چشم سفیده  بی حیا   ،  خیر  سرت  دیشب توی مراسم  ختم   از  بس  ازت  تعریف تمجید کرده بودم که  چند تا از  خانم های  غریبه  مشتاق بودن  تو  چای بیاری  تا  ریخت  نحست  رو  ببینن  ،   بلکه  بختت  باز  بشه،   ابروی  منو  بردی  ،  دخترک  دستوپاچلفتیه  هپلی ،      تو  توی  اون  مغزت  دو نخود  عقل  اگه  داشتی  که  توی  چهل  سالگی  ور  دل  من  ننشسته  بودی  الان ،   بلکه توی این  سن و سال میبایست  نوه ات  هم  بدنیا  می  اومد سپس  کمی  زیر  لب  قر قر  زمزمه کرد  و  چشم غره ای رفت  ،  سرش را چرخاند سمت درب حیاط  و  از  غیبت  مستاجر جدیدش  شوکه  شد و  مجدد روی به  ندیمه اش گفت؛     د  با تو نیستم  مگه  ؟  پاشو  برو  برس  بهش  ،  نزار تنها باشه،  غریب و عزاداره ،  برو یه سرو گوش اب بده ببین  جوابش  چی  هستش   ندیمه اش با حالتی گنگ وگیج  دمپایی هایش رآ  تابه  تا  پا  کرد،  چا‌درش  را  کج برسر  نهاد   امد و رو در  روی  پیرزن  ایستاد و  اب  بینی اش را بالا  کشید و  پرسید؛     جواب  ارایش  کی؟ پیرزن با  حرص  و  کلافگی  عصایش را ارام به زمین  کوبید  و  دندان هایش را  بی اختیار برهم فشرد   گفت:اون پدر مادر خدا بیامرزت جای  تو   اگه  ترُوب کاشته بودن   الان کشاورز  نمونه شده بودن ،  اخه تو چرا اینقدر  گیجی  دختر؟ بهت میگم  بدم  برس  بهش   نزار  تنها  بره  ،  انگور نگاهی به دو طرفش انداخت  و  گفت  ؛   باشه   الان  میرسم  بهش .سپس  سمت انتهای خانه و درختان   توسکا  راه  افتاد  که   پیرزن با  درماندگی  دنباله ی  چادرش  را  گرفت  و  کشید  و  غضبناک  گفت؛    اون  طرفی   کجااا؟      درب  اون وره...       ■و  اما   درون  آزمایشگاه ....   متصدی پرسید :   سمتون ؟پری نگاهی به اطراف انداخت سپس ارام گفت ؛   گوهر  هستم توی شناسنامه  ولی اینجا پری صدام میکننمتصدی:  چرا نگران و مضطربی؟  واسه این شهر نیستی  درست میگم؟...  فامیلی قشنگی داری ... عشقی!...  چه جالب.  متصدی برگه ی جواب ازمایش را به او داد .گوهر (پری)  ارام برگه ی پاسخ ازمایش بارداری  اش  را  باز کرد و‌ چشمانش درشت شد   رنگ از  رخصارش  پرید و  با لوکنت و اضطراب پرسید ؛   این یعنی چی؟  خوبه یا که بده؟متصدی ازمایشگاه با لبخند گفت؛   یعنی مبارکه،پری مات و مبهوت خیره ماند به دختر بچه ای که در اغوش مادرش بود و بر فرفره ای رنگی فوت میدمید و از پیچش رنگها ی فرفره حین چرخش  بر سر ذوق می امد،    گوهر (پری)  سرش گیج شد  ،  احساس گر گرفتگی داشت  چشمانش سیاهی رفت،    گویی  زیر پایش  خالی  شده  باشد  و  او  بی  اختیار  از  حال  رفت  و  نقش بر زمین  شد  و  وقتی به خودش امد  روی تخت قسمت تزریقات دراز کشیده بود و نیمی از سروم نیز تزریق شده بود،  منشی لحظه ای پرده ی سفید قسمت تزریقات را کنار زد و پرسید:   خوبی؟ پری  بی انکه جوابی بدهد سرش را برگرداند و بغضش را در گلو خفه کرد،  کمی بعد منشی سر صحبت را باز کرد و گفت:  میخوای زنگ بزنم همسرت بیاد دنبالت ؟پری بی اختیار و با لب هایی که از تشنگی خشکیده بود زمزمه کرد؛  همسر!  لحظاتی بعد  خدمتکار صاحبخانه  یعنی  انگور با حالت شیرین عقلانه اش و لحن غیر مودبانه ای گفت؛      همسر ؟  کدوم همسر ؟ شوهرش قبرستان خوابیده ،  اینرا گفت و رفت نشست. مجدد ادامه داد و گفت ؛ اخه  از داربست افتاد و مرد،  دیروز چهلمش بود،  خانم اقاا  (پیرزن صاحبخانه) مراسم ختم قران داشت و من لای خرماها  گردو گذاشتم ، حلوا رو هم «خانم اقا»  درست کرد و من اخرش با قاشق روشون را خط خط انداختم ،  اخرشم که باز مث همیشه دعوام کرد و گفت ؛  من ادم نمیشم ، و بی کمالات و  بی هنرم،  چون شور بودمنشی با کمی مکث پرسید؛شور بود؟  چی شور بود؟انگور با ناراحتی گفت:حلوا،  اخه جای شکر شبیه جای  نمکه،    و وقتی حلوا میپختیم ، خانم اقا  روزه  بود و به من  میگفت  بچش و ببین چطوره!؟، من گفتم که شیرین نیست اصلا ، پرسید  چقدر  ریختی؟  گفتم  هشت تا  لیوان شکر     گفتش   بسه  دیگه  نریز  مهمان ها  مرض  قند میگیرن  از این بیشتر بریزی  .    البته  من  گفتم  همش  که  اصلا  شیرین  نشده   ولی  گفتش  تو   عقلت  کمه   تشخیص  نمیدی .      اصلا  میدونی چیه  خانم  پرستار!   من  بدشانسم  ، من هرکاری کنم  بازم اخرش  سرم شکسته ست،  بخدا شانس ندارم ،  کلی زحمت کشیدم،  بابت تک تک زحماتی که با سختی کشیده بودم  سر شبی بعد  مراسم ،  با من دعوا گرفت،  حتی بخاطر اینکه چرا وقتی چای اوردم توی  سینی،  هر  استکان یه شکل بود و چرا بعضی ها لیوانی بود و چرا چای  کیسه ای اوردم، چای دم نکردم، چرا چای ریخته بود توی نعلبکی ، چرا وقتی با دیس چای اومدم توی مجلس ختم ،  با پا  درب رو باز‌ کردم،‌و‌ بعدش رفتم داخل ,  با کمر درب رو هول‌ دادم بستم،‌‌  بابت‌ تک‌ تکشون..منو ‌‌ دعوا  کرد   کلی گریه کردم،‌  بخاطر فوت مرحوم‌‌  که نه،  بخاطر اینکه خیال میکردم این دفعه راست راستکی  یکی توی مجلس زنانه  منو پسند‌ میکنه واسه پسرش ، ولی این‌ خانم اقا  میگفت  با کارهایی که کردم  هیچکس  محال ممکنه، ‌دزد دست من بده،  چه برسه به  اینکه پسرش رو‌.منشی لحظه ای سرش را بالا اورد و لبخندی زد و پرسید؛  خانم‌ اقا‌ دیگه کیه؟انگور  با اشتیاق جواب داد؛   واااا  نمیشناسیش مگه؟  خانم اقا  همین  پیرزن  قد کوتاه و لاغری هست که با عصا  دو لا دولا  راه میره هااا،  همینی که خونه اش خیلی بزرگه و پنج تا اتاق ایوان جلوی باغش داره  دیگه،  چطور نمیشناسیش، تمام محله ی ضرب  میشناسنش،  من  پرستارش هستم،  البته خودمم نفهمیدم اخرش  ،  چون یکی میگه  که  من  همدم و مونس ، خانم اقام،  و  یکی میگه  ،‌  من  در  نقش خدمتکارشم  ،   یکی میگه      انگور  یعنی  من،    گماشته ست ، یکی میگه  خانماقا‌ دستش‌ به خیره،.  قلبش‌‌ از. طلاست،..نفسش حقه ،و. وجودش.‌ توی محل برکته،  خلاصه منم که بعد اتیش سوزی و سوختن تویله و خونه ام  دیگه کسی رو توی روستا نداشتم، انتظار داشتی چیکار کنم، نمیشد دستم رو جلوی هر کس و ناکسی دراز کنم،  من حواسم  بود که حواسم باشه، بعد تصمیم مهمی گرفتم، منشی؛چه تصمیمی؟انگور ؛تصمیم گرفتم دیگه واسه زندگیم تصمیم گیری نکنممنشی با خنده؛اخه چراا؟انگور  با  لحنی یواشکی و صدایی ارام تر ؛اخه هربار هر تصمیمی گرفتم،  دقیق یک بلای اسمانی‌  دامنگیرم شد، ‌بچه بودم،‌  تصمیم گرفتم‌ که  گهواره ی چوبی  قرمز رنگ رو از پشت بام‌ خونه ی پدری بیارم تا عروسکم‌ رو بزارم داخلش ،  اقاجانم. گفت  .واستا خودم برات  میارم،  از پله. پنجم‌ نردبان که رفت‌ بالا‌ ‌ نردبان شکست  ...و‌ اقاجانم  مرد،...بزرگتر. شدم  اولین روزی که.رفتم مث. بقیه برم  روزمزد و باغ .ارباب سالار میشکآت میوه بچینم ،    سر صبحی توی باغ بوته های  توت فرنگی بود که  رعد برق زد و خورد به مادرم اونم مرد،   بعد این سر اخری  رو چرا نمیگی ،   تصمیم گرفتم    تویله رو  بزرگ کنم، تا  مانقولی که بچه ای رو زایید     جا داشته باشنمنشی؛منقولی کیه؟انگور  ؛گاو مادیان کلاش ملاشی رنگم  (کلاشملاشی یعنی نوعی ابلق از جنس سیاه سفید)   اسمش منقولی بود،  بعد  همون شب  انگار فانوس افتاد و تمام زندگیم رفت روی هوا،   دود شد  ،بعدشم گفتم با خودم که :    ای  انگور   بیچاره،  ایراد نداره،  خدا خودش  بزرگه، هوآمو داره  به  مو میرسونه ولی پاره نمیکنه،   ولی خب  خودمم باس مراقب باشم  تا از چاله به چاه نیفتم .  چون  که  هیچ فریادرسی نیست،  تا به دادم برسه  ،انگور نفس عمیقی کشید و گفت :ههه هییی   بی کسان کس  خدایه ، (یعنی ادمهای تنها و بی پشت ، دلشان به حضور  خدا گرمه  )خب  سرم رو هم به درد اوردم،  از بس سوال پرسیدی ،  خانماقا میگه ؛  انگور ، تو خیلی پرحرفی ، یکم بجای حرف زدن  بیشتر گوش کن،  ولی اخه وقتی‌ هیچکی حرفی نمیزنه  من بچی‌ گوش بدم، ‌ها؟ ‌بد میگم ، بگو بد میگی،  والا بخدا ،  خب خانم پرستار این مستاجر خانماقا‌ سرومش‌‌رو هنوز  نخوردش؟ چرا اینقدر اروم  اروم  میخوره؟  مگه  تلخه؟      راستی اینو بهت نگفتم «خانم اقا» که سنش.کم.بود  میمیره. ،،  نه! خودش که نمیمیره ،  یعنی شوهرش میمیره،.بعد  تتهایی. بچه هاش رو  بزرگ میکنه   واسه همین  بهش میگن « خانم اقا » چون هم پدر بود واسه بچه هاش ، هم خانم.....     نه!  .....   اشتباه گفتم،  هم پدر بود  هم مادر .   بخاطر همین بهش میگن   خانماقا  .   لحظه ای  سکوت....انگور  زیر  چشمی نگاه میکند به تابلویی که  عکس  یک پرستار  را  به  مفهوم  سکوت ،  بتصویر  کشیده   ،  کمی  نمیگذرد که  انگور نمیتواند خنده اش  را  پنهان کند و  خطاب به  پرستار  میگوید:      ای  شیطون بلا ،  خیلی توپول  شدیاااا  پرستار  از  بالای  عینک نگاهی  میکند  و با لحنی  جدی  میگوید؛   مگه  شما  قبلا منو  دیدی که  بتونی  تشخیص  بدی  چاق  یا  لاغر  شدم!؟انگور با حالتی  متعجب  میپرسد؛     واااا!    مگه  آون  عکس  خودت  نیست که  قاب  کردی  به  دیوار؟..  گوهر (پری)  روی تخت تزریقات  به  هرآنچه  بر او  گذشته  می اندیشد...چه  خوش باور  بود  که ‌پنداشته بود از  کابوس خانه ی پدری اش  رها گشته  و  دست در وست  مرد آرزوهایش   راهی کلبه ی  عشقش  شده...انگار  همین  دیروز  بود  که  در ترمینال و حین فراری  عاشقانه    لحظه ای مکث کردند  و   پری  پرسید  :   کجا میخوایم بریم؟ ....  شوهر جوان و  عاشق پیشه اش  خیره به  چشمانش  مانده  بود و با لبخند  پرسیده  بود؛     هر کجا  که تو  احساس اسایش کنی ....   خب خودت بگو  کجا  بریم....پری  کمی  فکر  کرده  بود   و گفته بود؛   من از بچگی توی  اردکان یزد  بزرگ شدم  و  هرگز  برف و بارون  ندیدم .   یه جایی  بریم که  همیشه  بارون  بیاد...انگاه  انها  به  گیشه ی فروش بلیط رفته بودند  و  اگاه شده بودند  که  شهر  بارانی  راه آهن  ندارد  ....   پس  مجدد  به  ترمینال  اتوبوس رانی  رفته  و  از انجا  راهیه  شهر  رشت  شده  بودند....  چقدر  زود  خوشبختی اش   بر سرش  آوار  شد....حالا  دیگر  نه  راه  پس  دارد  و نه  راه  پیش..     با چه رویی  به خانه ی  پدری  بازگردد؟  از همه  بدتر   با  نوزادی که در شکم  دارد  چه  کند....پری  بغضش  میشکند  و   زجه  میزند    و زار  زار  میگرید.......زیر لب با خودش زمزمه کنان میگوید ؛    خدایا  منو دریاب که جزء تو هیچ پشت و پناهی ندارم .   خدایا کمکم کن.   خدایا چه اشتباهی مرتکب شدم که اینچنین شد تقدیر و روزگارم....انگور  پرده تزریقات را کناری زده و با حالت خاص راه رفتنش و طرز  ویژه ی ادامس جویدنش  پیش می آید و با لهجه  روستایی اش میگوید :     وای خاکامیسر ....(خاک برسرم)  تو چرا  هم زجه میزنی و همزمان حرف میزنی با خودت....    سریعتر   این سروم  رو زودتر بخور   تا ببرمت خونه‌.....   سرآخر نفهمیدم تو واسه کی گریه میکنی  واسه  بخت من که  مث  کلاغ سیاه ست     و   سرآخر یه خواستگار  دوزاری هم برام  پیدا  نشد که نشد....‌   یا که واسه خاطر  شوهرت که افتاد از داربست و  دارقالی رو بالا  رفت  گریه میکنی...؟....  (دار فانی) .خب خوبیت نداره   بخداااا     الان  بایستی  خوشحال  باشی  ناسلامتی  خبر  بارداری  ات  رسیده    و   بایستی  براش  اسم  انتخاب  کنی....    از  الان  گفته  باشماااا    حق نداری اسمش رو بزاری  انگور....    چون  یه دلایلی  هست که الان اینجا نمیشه گفت....   خب حالا واسه اینکه سو تفاوت (سوءتفاهم)  نشه  بهت میگم....  اخه  ممکنه  بچه ها  حین  بچگی و  بازیگوشی  بهش  بگن   گوری انگوری.....   گوری انگوری   بیگلی بیگلی......     میدونی که  چی  رو  دارم  میگم!....   اون  کارتن  قدیمیه   دیگه....     خب  چقدر  حرف میزنی   خسته  کردی  خنم (خانم) پرستار  رو....   پاَشو  اروم  اروم  بریم  ....   مراقب باش  فقط یهو  نندازیش....   نیفته یه وقت....پری  نگاهی  میکند  و   بُغضش را  قورت  داده  و میپرسد :    چی رو  نندازم؟....  چی  نیفته؟...انگور  :    بچه  رو  میگم   دیگه.....        واااا چرا اینطوری به من  نیگاه میکنی  خانم پرستار؟....   من  که   سر در نمیارم .....    فقط  میدونم  ممکنه  الان   ویار  کنه   ....    ها؟..   بد میگم؟....    خب ما  دیگه کم کم  مرخص بشیم    بازم میایم پیش شما....   انشالاه  چراغتون  همیشه روشن باشه و  اوضاع احوال کاسبی خوب باشه  ....   خیلی خلوته  اینجا....  چرا؟  نکنه  مشتری هاتون  جای ارزون تر پیدا کردن و  دیگه  میرن  اونجا؟...    ها؟!...  پرستار با  کلافگی  و  بی حوصلگی  درب  را  باز میکند و چشم غره ای  میرود  و انسو  را نگاه کرده و میگوید:      بسلامت....  مراقب باشید    پله ها رو  نیفتید....انگور باز  خودش را  دخالت داده  و میگوید ؛   باشد ...    شما زحمت نکش....  ما خودمون میریم....   پله رو  که خودمونم  توی  خونمون  داریم  و  بلدیم  چیه....   سپس زیر لب با  حالت  قر قر و طعنه آمیز میگوید :   شانس اوردیم  حالا  پله برقی ندارید  ....   ایشششش‌....سپس نگاهش به پرستار گره میخورد و لبخندی از سر  ترس  زده  و سرش را تکان میدهد و از سر  دستپاچگی  و لودگی  میگوید ؛   خواهش میکنم   خیلی  خوش امدیم ....     انشالله  شما  خودت  دکتر  بشی  و مطب  خودت  تشریف مون  رو  لش بیاریم‌‌‌.....   از طرف من  با دوکتور (دکتر)  هم  خداحافظی کنید  و بگید  دو دقیقه اومدیم  ببینیمت  ولی  همش  توی   اتاقت  بودی  درب هم که بسته بودی ....‌   انشالله  یه وقت دیگه  مزاحمت میشیم ....   دیگه همین بخودا....  (بخدا)انها به خانه باز میگردند و  چندی نیز میگذرد   و پری  روزشماری میکند   تا  موئد   سقط جنین  برسد   ولی  او  مردد   است  و  نمیداند  چه  باید  کند.....آسمان رشت  بی وقفه  میبارد  ....   و  فاصله ی بارش دو باران  را   سکوت  ناودان ها  پر  میکنند?  اپیزود  دوم□سقاخانه دگمهء  انصراف از نذر  ندارد؟روز ها یکی پس از دیگری آمدند و رفتند   و  پری تمام قد خیره به تصویر مات و کدر خود درون آییینه ی دیواری ایستاده است و نیمرخ میشود و هربار با شک و تردید به شکم خودش خیره میماند   اما هنوز تغییری در ظاهر امر نکرده  و خیلی مانده تا ظاهرش مانند  زن های باردار  شود   گاه بالش کوچکی برداشته و زیر پیراهنش میگذارد و به ان حالت و قوس میدهد تا مانند ماههای آخر بارداری اش شود  ولی  نه....  حتی تصورش هم محال ممکن استآنروز گذشت و مدت تعیین شده و مجاز برای انجام سقط جنین  به آخرین روزهایش رسید.  بیوه ی بخت برگشته  بین دو راهی  گیر کرده بود و طبق معمول غروب که میشد  صدای پرستوها  در آسمان شهر میپیچید ، و بیوه ی بخت برگشته فاتحه اخر را خواند و چند صلوات فرستاد و آهی از عمق وجود  به مصداق حسرت کشید.  با خودش زیر لب گفت ؛○درد دل های بی ریاح _ حرفهای دلی _ سنگ صبور و پستوی قبور ....چه نقشه ها داشتیم  ،   با هم از شهر اردکان زدیم به دل جاده ی سرنوشت و خیال کردیم  عشق مون  تعبیری از خوشبختی مون هست  و ما خوشبختیم ،  چقدر میترسیدم که نکنه یه وقتی  پدرم  و یا  زن بابام  بگردند و  ما رو پیدا کنند  و برگردونند  شهر خودمون و زورکی طلاقم را بگیرند و منو از سر اجبار بدهند به پیرمرد  دائم الخمر صاحبخونه ،   تو میگفتی که      ما عقد رسمی هستیم  تو زن منی  ،   کسی جرآت نداره بهت چپ نگاه کنه ،  چه برسه که بخواد جدامون کنه .   مگر که من زیر خاک باشم  و جدا بشم ازت .    من  بهت ایمان داشتم  ولی هیچ کدوممون فکرش رو نمیکردیم به این زودی  بری زیر خاک و تنهام  بزاری .     ....    بعد مرگت  من احساس امنیت نمیکنم ، بی پشتم و بی پناه ،    ترسیدم از دست روزگار و بازیهاش .  این حق من نبود .   تو رفتی و من موندم با یه دنیا ناباوری ،    حتی  اسم خودمو به پیرزن صاحبخونه  و کارگرش  دروغکی  گفتم   پری..   ترسیدم  از  اردکان  بیایند و  پرسجو  کنند  و  بپرسند  که  گوهر   میشناسید  و من  لو برم و زورکی  به عقد  اون  کثافت در بیام .    من اسمم رو هول هولکی  و بی دلیل  گفتم   پری .   ولی وقتی صدام میکنن   نمیفهمم که  با منن .   چون عادت ندارم  کسی  غیر   گوهر   چیز  دیگری  خطابم کنه .    راستی  یه خبر دارم ،  من باردارم .○غروب به روی قبرستان اموات خیمه میزند ....صدای پرستوها  و  رقص شعله ی شمع  در باد   و   مرور خاطرات  مانده در یاد ،  و اشک و آه و اندوه  از  هجران همسری زیر خاک .      غروب  برسر قبرستان شهر  خیمه ی سنگینی  زده و  گوهر (پری)   از  سر مزار شوهرش بر میخیزد و  با قدمهای بی رمق  و  نگاهی  بی روح و افسرده  سمت محله امین الضرب  راهی میشود .  حین بازگشت به خانه   به  نبش کوچه ی آشتی کنان که رسید مکث کرد ?  او انچنان غرق در تفکر بود که برای لحظه ای  از خودش پرسید ؛○بی مقصد و بلاتکلیف _ اسیر دست سرنوشت و  زخم خورده ی تقدیر و خسته از جبر جغرافیایی و  رسم روزگاری بد و مردمان ناسازگار....تردید و پرسش های ناتمام...من اینجا چه میکنم ؟    چرا بیهوده تمام کوچه پس کوچه های به هم گره خورده ی شهر را  قدم  زده ام؟ اکنون باید به کجا بروم؟  خانه ی انتهای بن بست   و ان اتاق سرد و سیاه  که  غیبت  شوهرم  را  یکصدا  فریاد میزند  و  کنج نمور و  افسرده ی اتاق که  تمام افکار های منفی جهان  را در خودش جا  داده     برگردم به خانه که  چه کار کنم ؟ من چرا  تردید میکنم؟  اکنون وقت تصمیم گیری است    من بی حمایت شوهرم  و در غیاب  او  چگونه میخواهم این فرزند را  به دنیا بیاورم   چگونه  بزرگش کنم ؟  چگونه  او را  تربیت کنم   چه بدهم بخورد ؟ چه بدهم بپوشد؟  من نقطه ی  پرگار در  دایره ی فلاکت هستم  و   فقط نمیدانم  خدا  حواسش کجاست؟  شاید بهتر بود  از  خانه ی پدری ام  قهر نمیکردم  و تن به ازدواج با همان پیرمرد  خرفت  و طلبکار  پدرم  میدادم .   اری  ،  نامادری ام  خیر صلاح مرا نمیخواست  که  چنین راهنمایی بدی کرد  . نه   چرا  اینچنین قضاوت ناحق میکنم .  او که کف دست بو نکرده  بود  و نمیدانست  شوهر جوان و عاشقم  اینگونه  جوان مرگ  خواهد  َشد ....   او  مرا  فراری  داد  و  قوت قلب  و  از ته  دل  میگفت  که اگر  با خواستگار سمج و عاشق پیشه ام  فرار نکنم   دیر یا زود  به  اصرار و  تصمیم پدر معتادم  به  عقد  پیرمرد چاق و خرفت صاحبخانه  در خواهم  امد   ‌   خب  بیراه هم  نمیگفت    چون  همسر  اولش  یعنی  ملک خانم    هم  رفتارش با من تغییر کرده بود  و  مانند  هوو  ها  رفتار  میکرد   وگرنه چه دلیلی داشت  شبانه  و مخفیانه   چادر روی  بند رخت  را  با  قیچی دایره دایره وار  ببرد     اگر  قصد و غرضی نداشت پس چرا تا فهمید که قصد فرار و ازدواج با  خواستگاری دیگر را دارم   انچنان رفتارش با من عوض  شد که  سابقه نداشت .   یادم میاید که شب اخر  حتی  چادرش را به همراه یک چادر سفید دیگر و کمی پول که پس اندازش بود  مخفیانه اورد  و داد به من   جالب تر اینکه  او  بی دلیل  از من تشکر  میکرد  و  نامادری ام نگاهی کرد ک  گفت ؛   من به ملک خانم گفتم که  قصد داری  بری  ..... بیچاره ملک خانم   با ان  شوهر پیر و خرفتش  که  بوی مشروب پیش از ورودش به حیاط خانه  به  مشام میرسید ...   این حرفها  را  ولش  کن    الان  نباید  وقت  را تلف  کنم   باید  تصمیم  بگیرم  . یا امشب،   یا  هیچ وقت . خب  پیرزن گیس سفید صاحبخانه  قبل از انکه خدمتکارش یعنی انگور  خّبر  حاملگی ام را به او بدهد  میگفت ؛     پری  رخت سیاه عزا  را  دربیار  تو  هنوز  هجده  سال  بیشتر نداری     خب عمر دست خداست   بیچاره  شوهرت  پیمانه ی عمرش پر شده  بود   و  عمرش به دنیا  نبود  خب  حالا هم که دنیا به اخر  نرسیده   دیر یا  زود  یه خواستگار  هلال زاده  و  نجیب  پیدا میشه و  میری  خونه ی بخت  و  دلم  روشنه  دخترجون   ... غصه واسه قصه هاس...  این موهای سفیدم رو توی اسیاب سفید نکردم  که....   هزار هزار سرنوشت و تقدیر  توی عمرم  دیدم    تو  هم  یکیش‌.... توکلت به بالاسری  باشه ..  اینکه  گذرت به  این محله و خونه  افتاد   تا  چند صباحی رو  بیای و ساکن  این یه چشمه اتاق ایوان  کوچیک  بشی  بی حکمت  نبوده  ...  خدا دوستت داره   که  تو رو  توی این دنیای بزرگ  اورد مستقیم و غریب و بی پناه  اواره ی این شهر  بارونی  و  خیس  کرد  تا  گذرت به این محله  بیفته  و  منو سر راهت  قرار  بده  ...   منم جای  مادربزرگت   تو هم مثل  اولاد  من  ‌    ....   این  انگور  رو  میبینی   با این خول  بازی هاش   منو  دق  میده   هرکاری میکنم  تا  یکی پیدا بشه و خواستگاریش کنه  نمیشه که نمیشه ‌    تا وقتی این نفسم بالا پایین  بره   تو  جات امن و امان ‌  نه کرایه ازت میگیرم  نه هیچی   در عوض  تو هم بایستئ یه لطفی کنی   ... من خودم  مکتب خونه  میرفتم بچگی  و سواد  قرآنی  دارم   ولی  این انگور  با اینکه  واسه این دوره زمانه ست  ولی  حتی یک کلمه هم  سواد  نداره   میگمااا  چه خوب میشه  تو بهش  یکم  سواد  خوندن  نوشتن  یاد  بدی    تا  از این به بعد بشه آدعا کرد که دوزار  سواد  داره  بلکه  بختش باز بشه  یا که شاید لااقل  یکم  عقلش درست درمون  بشه   ...اخه  تو  درک نمیکنی  ادم  بیسواد  مث ادم  کور و نابیناس .     این  انگور  ذلیل مرده  هم  که  شیرین عقله   و هربار جلوی خواستگارها  کارهای  وارونه  انجام میده....   گوش هات با منه  دخترجون؟  میشنوی چی میگم؟...  در حال مرور همین خاطره است که با صدای اشنایی از پشت سرش به خودش می اید  و  نبش کوچه  لحظه ای به روبرویش نگاه میکند  و با اینکه جز  دیواری آجر چین و بلند  چیزی  نیست  بی اختیار پاسخ میدهد و میگوید؛   بله ؟  جانم؟..صدای  انگور و پیرزن صاحبخانه  از پشت سر که میگوید :وااای   خول  شده به گمونم....  ما  پشت سرت هستیم  ... چرا  مث مسجمه (مجسمه)  اینجا  واستادی؟بیوه ی جوان بازمیگردد و پشت سرش را نگاه میکند   پیرزن صاحبخانه  لنگ  لنگان  پیش می اید  و  عصا به دست  کنار انگور  می ایستد  و میپرسد ؛  چرا اینجا  واستادی ؟ فکرت کجا مشغول بود  دخترجون    ؟   کمی این دستو ان دست کرد و گفت ؛   پیش بچه... میخوام سقط کنم .○انگور  و یک کوله بار سرخوشی های زودگذر  _ بی خیال و بیعار _ حرفهای نسنجیده ....انگور با حالت بی تدبیرانه ای وسط صحبت پرید و گفت ؛خب باشه  پس  ما میریم خونه  ،  تو  برو به کارت  برس  و هیچ هم عجله  نکن  ،  راستی  تمام تک تک  سر مشق هایی که برام نوشته بودی  را  یک به یک خیلی خوش خط .... (نگاهش به نگاه خانماقا که افتاد  جمله ی دروغینش را جویدا جویده و بی رمق  و ناتمام رها کرد و  سپس گفت)  ؛    خیلی خوش خط.....   ط....   هنوز  ننوشتم ، ولی به جان خودم  که نه، بجان  خانم اقا ... هم که نه ،  به جان خودت  دفتر رو اوردم تا  توی مجد  (مسجد)  بنویسمشون .   پس تو برو با خیال راحت به کارهات برس و  عجله هم نکن .  عجله  کار  شیطانه  بخدا....    و  بعد بیا  خونه ... خب پس ما بریم.....انگاه بی انکه متوجه ی نگاه  غضبناک  پیرزن باشد  راه افتاد و با حالت راه رفتن عجیب و متفاوتش از مقابل بیوه ی غریب و اجاره نشین گذشت و آدامسش را جوید و حین عبور از کنارش  چشم غره ای هم  رفت و زیر لبی و زمزمه وار  برای خودش  شعر خواند و گفت ؛    یه لشکر  خواستگار دارم که توی راهه ... یکیشون اون صورتش چون قرص ماهه ...    یه خواستگار دارم سمت اهواز،   فرستاده دنبالم با  ساز و آواز  ..  یکیشون که مردی نجیبه   الان  خاقان چین     یکیشون  اقا محمد خان قاچار ،  اخه همجنس با همجنس کند پرواز ...  یکیش مردی عجیبه ،  کمی توپول و گرد  الان ولی در  رژیمه .  دیگریش که  اهل قفقاز  ،   پرستو باپرستو   ، قاز  با قاز  .... ..انگور اینها را زمزمه کرد و رفت   و  خانماقا سرش را برای انگور  با تاسف تکان داد  سپس نگاهش افتاد به  بیوه ی غریب و  یکقدمی نزدیکش شد و عصایش را این دست ان دست کرد و بازویش را گرفت و گفت ؛  اونی که بچه داده   دندونشم  میده   اونی که دندون بده   نانشم میده .   تو  حق نداری  فرصت زندگی  رو  از  طفل معصوم و بیگناهت  بگیری ...   اگه  این کار رو  بکنی  .......کمی  مکث و سکوت  کرد و نگاهش را به زمین دوخت و گفت ؛  بعدش باید فکر یکجای دیگه واسه اقامتت باشی ...○ناباورانه خیره با چشمانی اشکین و لرزشی در صدا _ مرور وعده های پیشین ....گوهر (پری)  با  سراسیمگی پرسید؛   اخه  خانماقا  شما خودت  بهم  میگفتی که  هنوز  جوونم  و   رخت عزا  رو در بیارم  و  تا  شما  هستی  یعنی الاهی  ۱۲۰ سال زنده باشی   منظورم اون حرفایی هست  که  بهم  میگفتی   و اینکه  من به  انگور  سواد  خوندن نوشتن  یاد  بدم   و  در عوض   شما اجاره خونه نمیگیری اژم   و اینجور چیزا  دیگه‌‌‌..   شما میگفتی دیر یا زود  بختم   باز میشه  و   رنگ خوشبختی  رو  میبینم    .   خانماقا  من  روی حرفاتون  خیلی  امید بسته بودم  . با اون قول و وعده های شما و حرفهای امیدوار کننده تون  نصبت به روزگار وزندگی  احساس بهتری پیدا کرده بودم   از بابت اون چیزایی که گفته بودید    نور   ایمان و امید  توی سیاهی ته قلبم  تابیده  بود  چون  میدونستم  خانماقا هستش و یک محله   ...   میدونستم  حرفتون  حرفه  ‌‌‌   میدونستم  گیس سفیدتون  همش از سر  تجربه ست   میدونستم  دستتون  به  خیره   و   کلامتون  از  طلا    پس چی شد که؟  به این زودی  زدید زیر قول قرارتون ...خانم اقا دستش را با عصا ستون کرد و  نگاهی  به  او  انداخت  و  با  عصای چوبی اش  ارام  به  ساق  پای  او  چند  ضربه  زد  و آرام  گفت ؛   من سر حرفم هستم ‌ . ولی اون موقع نمیدونستیم تو  یه  مسافر  توی  راه  داری   و  بارداری ‌    الانشم میگم  که  سرت رو بنداز پایین  و  با  ما  بشین  پاشو  بپوش  بخور   بخواب  و زیر سقف کج و توی چهار دیواری خودت  راحت  باش   و  دندون  روی  جیگر  بزار   تا   این صفحه  از   زندگیت ورق بخوره  تموم  بشه و کفن  شوهرت  خشک  بشه  تا   ببینیم  خدا  چه  حرفی  واسه  گفتن  داره  و  چه  تقدیری  برات  مقدر  کرده    ولی  اینکه  بخواهی  بخاطر  آینده ی خودت   با  خوخواهی  خواست  خدا  رو   زیر پا  بزاری  و  بچه ات  رو  سقط  کنی   توی  مرام  مسلک  من نبوده  و  نیست   .   کسی که از  شوهرش  طلاق  بگیره   یا که  از  خونه ی شوهرش فرار  کنه   یا که  بی خیال  طفل خودش  بشه  یا که  سقط  کنه   یا که  چشم و گوشش بجنبه   و یا حتی  چشم روشنی کنه  و  بی حیا  باشه   زیر  سقف  من  جا  نداره ...    حالا  اگه  شنوفتی  راه  بیفت   بیوفت  بریم   دیر  شد  الان  اذان  میزنه  و نمازم  دیر  میشه   ‌   ...سپس  زیر لب زمزمه  کرد و گفت ؛    نماز مث  لیمو  هست .   اگه به  موقع  باشه  شیرینه  مثل  نبات   ولی  امان  از وقتی که  کمی  دیر  بشه   چنان  ترش و تلخ  میشه  که   ادم  ازش هیچ لذتی  نمیبره .....     بیوه  سرجایش ایستاد   و   خانم اقا که  چند  قدم  از او  جلوتر  رفته  بود    لحظه ای  مکث  کرد  ولی  پشتش را  نگاه  نکرد   در عوض  نگاهی  به  زمین  و  سایه ی  کشیده ی  او  انداخت   و  دریافت  که  او  نخواهد  امد   پس  با  کمر  خمیده  و  چادری  به کمرش پیچیده  دست به عصا  لنگ لنگان  سمت  مسجد  رفت  ....درماندگی _ عجز _ آینده ای نامعلوم _ فرزندی در راه _ تصمیمی بزرگ برای شخصی غمدیده و زخم خورده ی تقدیر...دخترک  با  بغض پرسید ؛  اخه  چطوری  بزرگش کنم؟ من نه پول  دارم   نه  شوهر    نه  پشت   نه  تکیه گاه   نه کار   نه درآمد    هیچکی  رو  ندارم ....    خانماقا   بازگشت  و با  سریع ترین  سرعتی که در توانش بود  به پیش او  رسید    دخترک  از شدت  بغض  و اضطراب  میلرزید  و  خانم اقا  طبق  معمول و از سر عادت در چنین مواقعی  چند  ضربه ی ارام  با  عصایش به  ساق پای  او  زد   تا  به نحوی  تنبیه اش کرده  باشد   انگاه  ارام  و بی انکه  شدتی داشته  باشد  دستش را  بالا اورد  و  با پشت دست لرزانش  به  دهان  او  زد  و  با  عصبانیت و  لرزه ای  در  صدایش  گفت  ؛   خفه  شو....  دخترک  بی عقل و بی شعور   هی  ندارم   ندارم   ندارم   تو  خدا  رو  داری ....   کوری  ؟  نمیبینیش؟   از اون سر  دنیا  دست شوهرت رو گرفتی  و  چشم بسته اومدید شهر غریب      الان  اینجایی    ما  رو   داری   چون  خدا  فراموشت  نکرده   و  ما رو  سر  راهت  قرار داد   خیال کردی  الکی الکی  سر  از  خونه ی  من  در اوردی  ؟   هیچ  قانونی  نیست؟  نظم  هستی  هرکی هرکیس؟   خیال کردی  بزِ باغه؟  (یعنی دنیا بی صاحب نیست)  بیا  بگیر  اینا  رو  واسه  بچه ات  گرفته  بودیم    چون  نمیدونستیم  پسره  یا  دختره   قرار  شده  بود  من  پسرونه  ببافم  و  انگور  دخترانه    ....  چون  اگه لیاقت میداشتی و بدنیاش می اوردی  به  فصل سرما میخوردی   و  لباس  میخواست طفل معصوم    حالا که  عرضه ی مادر شدن  نداری     پس  این  کامواها  و میل ها  هم  واسه  خودت     بنداز   دور......      خانم اقا  اینها  را  گفت  و رفت....‌  سرشبی بود  و  داخل  خانه   انگور   مدام  شعر های  بی  سر و ته  میخواند   و  خانم اقا  میگفت ؛   هیسسسس...   زبون به دهن بگیر   ....   میخوام ببینم  درب حیاط  صدا  میخوره  یا  نه؟! ‌...انگور هم طبق همیشه  از همه چیز  بیخبر  و  سرخوش  پرسید ؛  واااا   مگه  واز  گذاشنیش؟  خب  *¹ هاسا شم  دودم  جلدی  واگردم.   *¹ برگردان گیلکی به فارسی =(الان سریع  میروم و میبندم و زود برمیگردم )خانماقا  ؛    انگور   پس کی میخوای حرف زدن   رو  یاد  بگیری  ،   واز؟     باید بگی  &#x27;باز&#x27;   نه اینکه  &#x27;واز&#x27;    بعدشم   درب رو  خودم باز  گذاشتم  تا  اگه  این  پری (گوهر)  برگشت  صداش رو  بشنوم  و  خیالم  راحت  بشه  که  اومده     تا  بعد برم بخوابم....  شاید بیاد و ببینه درب بسته ست  و  دلسرد بشه و درب  نزنه  و خیال کنه که  بیرونش انداختم .  و بره  اواره بشه.  پس درب تا صبح باز باشه  تا اگه اومد  بفهمه  هنوز  توی این خونه  جایی داره و کسی چشم انتظارش  بوده .  انگور ؛     واااا   چرا اینقدر  دیر  کرده  ...   یعنی  چی شده؟  نکنه  یهویی  سرزده  برگرده  بیاد  خونه ....خانماقا  :    وااا خول شدی  انگور؟   چی  میگی  ؟  مگه  میشه  دخترک  بیچاره  نیاد  خونه ...‌    ماجرا  چیه؟   چی  دست گلی به  اب  دادی  باز  ؟  چرا  از اول شب تا الان  ده  بار  پرسیدی   که   میادش؟ نکنه بیادش؟! موضوع چیه؟انگور  کمی  این دستو ان دست  کرد  و  گفت  ؛○دغدغه های یک شخص فرعی ولی تاثیر گذار ....والا  من  نوک  مدادم  شکست    و  خب  خودت  داری  میبینی  که  از  سرشبی  مشغول  بافتن  کاموا  واسه  بچه اش  هستم   مگه  چند تا  دست  دارم؟   نه  اینکه خیال کنی  مشق هام  رو  ننوشته  باشمااا   نه!  فرصت نکردم   ولی  واقعا  مدادم  نوک  نداشت  و  از طرفی هم .....   خب چطور بگم  اخه ...  والا  به من  بگو   صد تا  رخت و لباس رو  بشور   با کمال میل  میشورم   بگو  اب حوض  خالی کن  میکنم   بگو   حیاط خونه و کوچه  رو  اب جارو  بکن  میکنم   ولی  بخدا  برام  سخته   مشق  بنویسم   نمیتونم    .  اونم  یک  خط  دو خط  که  نه!...   بلکه  دو صفحه  کامل   اونم  چی؟  همخط باید  بنویسم .  نه یک خط در میان ....○الف :  _ |لف _ /لف _ ۱لف _ [لف _ (لف _   مشق های ناتمام ...به من  گفت  شب  میام  بهت   :  کیتبه  (دیکته) میگم     والا  من  تا  حالا  کسی  بهم  نگفته   بالای  چشم  تو  ابرو ....  کسی بهم از گل نازکتر  نگفته ،   ولی توروخدا  ببین به چه روزی افتادیم ، یه  الف بچه میخواد به  من  تیکه بگه (دیکته) .  حالا  این  دیکبه  چی  هست    خدا عالمه ‌‌‌.....   خداکنه  هرچی  هست  خطرناک  نباشه....  اصلا چرا اون باید به من  دیخته  کیخته  بگه ،؟  مگه دنیا  نه سر و ناکون بوهوسته؟ (دنیا بی سر و ته شده)  عیب نیست با بزرگتر از خودش بخواد  از این حرفا  بگه ؟خانم اقا  با  پوزخندی  گفت :کیتبه ؟   کیتبه  چیه؟  نکنه  دیکته  رو داری میگی ؟انگور  :   چه میدونم  والا  ‌...  از پری پرسیدم  چی  هست  بهم  جواب  داد   یک نوع   امتحان کبچی   هست .خانم اقا   تلخندی  زد  و گفت  :     منظورت  از   کبچی    ، کتبی  بود ؟  لابد   دیکته  رو   میگی   کیتبهانگور  ؛      هاااا   آباریکلا.....   درست  گفتی....     همینی که گفتی  بود....خانم اقا:     خب  تو  حالا  چرا  رفتی  یکوری  روی  تاقچه ی پنجره  نشستی ؟   بیا  اینجا  زیر  نور  این  روشنایی  و  کاموات  رو  بباف  تا  یه وقت  اشنباهی  رد  ندی  ...انگور  ؛      هاااا؟..   چی  شده؟...  نه  قربانت  برم  همینجا  راحتم .   اینجا  نشستم تا  اگر  یه وقتی  دیدم  داره  میاد  این سمتی  ته  باغ    سریع  ببینمش  و  برم  خودمو  بزنم  به  خواب  ‌   چون  .....   هیچی اصلا  ....خانم اقا  ؛     اخه  تو چرا اینقدر   تنبلی  انگور     مشق نوشتن  هم  کاری  داره  که  ازش  تفره  میری ؟انگور :     این حرفا  رو  ولش  کن     بگو  ببینم  پس  کاموا  و میل کاموا  های  خودت  چی  شد....   چرا  وقتی  تنهات گذاشتم  و  تو  اومدی  مسجد  نماز  بخونی  دیگه  ساک  کاموا  و  میل کامواها  همراهت  نبودن؟ ....  لابد  دادی پری برات نگه داره و یادت رفت ازش  پس  بگیری   ...   درست میگم ...   خدا کنه پری بر  نگرده ...‌   واستا  ببینم... آگه اون  رفته سقط  کنه   پس من واسه  کی  دارم  لباس  بچگونه  میبافم ؟...  هااا.    ....خانم اقا  با  تلخی  جواب  داد  ؛   لفظ منفی  نده .   سرت به کار خودت   باشه .....انگور  ؛   مگه پری  نمیخواست بره  سقط  کنه؟  فکر کنم  شب  نگهش  دارن    فردا  ّبرگرده....  البت  واسه من  توفیقی نداره چون  هم  تمام  سرخط های  حروفی  که  نمونه  نوشته  بود   رو  با  خط  خوش خط  نوشتم .‌ ولی چون مدادم  نوک نداشت  توی دفتر مشق  چیزی  معلوم نیست .  هرکی ببینه خیال میکنه  پس  ننوشتم.     حتی اگه  دیکته  هم  بخواد  بگه     میتونه  بگه    چون  الان  دیگه  سواد  دارم  ولی  تا  حدودی ‌   .  مثلا  آب   و  بابا  رو  بلدم .‌   حتی   &#x27;داد &#x27;  هم  بلدم  .  من واسه همین تا گفتش میخوام  برم  سقط  کنم  بهش گفتم  خب  برو   مزاحمت  نمیشیم  ‌  .  اخه قرار  بود  امشب  دیکته  بگه   و  من  استرج (استرس)  دارم  بخدااا ....   البته  صبح  چند تا  سوال  ازش پرسیدم  سر  ایوان  و  بعد از اینکه  حرف   &#x27;د&#x27;  رو  یاد  داد   ولی  نمیدونم چرا  بدش  اومد  و  چپ  چپ  نگاهم  کرد   اینگار  نه  انگار  که  من  چهل  سالمه  و اون  هجده  سال ‌‌....   برام  پشت چشم تیز کرد  و  چشم غره  زد  .گفتم بهش ؛   آاو  اون چیسه ؟ دنیای بیدین چی بوهوسته  پیچا  ناقاره چی  بوهوسته  ،  مره لوچان میزنی کولکاپیس؟ *¹#eeeeee;border:1px solid #cccccc;padding:5px 10px;&quot;&gt;*¹ ( این چه رفتاریست ؟  ببین دنیا چه وارونه و  برعکس شده  و چرا تو به من چشم غره میزنی دخترک شلخته و هپلی؟ ) ( کولکاپیس  استعاره از نام پرنده ای بومی است که شلخته و نازیباست و مهاجر است و در مسیر هجرت از  تالاب و مرداب انزلی و گیلان نیز میگذرد) ¹*#eeeeee;border:1px solid #cccccc;padding:5px 10px;&quot;&gt;ولی نمیفهمم  چرا جای اینکه  از حرفم  تلخ  کنه   یهو  نیشش باز  شد  و  خوشش  اومد    اخرشم  ناچار  شدم  بهش ترجمه  یاد  بدم   اخه  حتی  بلد  نبود   &#x27;کولکاپیس&#x27; چیه...   فکرشو   کن  ....   معلوم  نیست  توی این  مدرسه ها  پس چی  به اینا  یاد  دادن   که  با  هجده سال  سن   هنوز  نمیدونه   کولکاپیس   چیه...   حتی   ایشکیپیتا     رو هم  تا حالا  نشنیده  بود .... بهم پرسید   معنی  فارسی    &#x27; کولکاپیس&#x27; و  &#x27;ایش‌کیپیتا&#x27;   چیه  ؟  ولی  خب  من گفتم  بلد  نیستم  ‌° ¤ صدای بسته شدن  درب  حیاط  که  امد    انگور  هول  شد   با  عجله  و  سراسیمگی  رفت  سمت  رخت خوابش که  کنار تخت  خانم اقا  پهن  شده  بود  و  یواشکی  گفت ؛نگی  من  بیدارماااا     اگه پرسید  بگو  مریض  بود   و خوابید....    بگو اصلا   سرش درد  میکرد  و   مدادش هم  نوک  نداشت  و  دفترشم  برگ  نداشت  و  نتونست  مشق هاش رو  بنویسه   و   فردا  شب  املا دیکته بگه    امشب  تعطیله .‌   یعنی نه  منظورم این هست که  بگو  انگور  خیلی خوابش عمیقه  و  بیدار  هم  نمیتونه  بشه   .  اگه  میخواد  مشق هام رو  ببینه  فردا  شب  بهتر تره ‌   .  چون  امشب   اول  ماه  صفره  و  خوبیت نداره  نمره  ام  صفر  بشه...  واسه  فردا  بهتر تره  ... ....گوهر (پری) میاید و ارام  ساک  کاموا  و میل هایش را  بروی ایوان  خانه  میگذارد و سمت  اتاق کوچک خود  در  جلوی  باغ  باز میگردد .  خانماقا نیز از  دیدن  این صحنه  در پشت پنجره   لبخندی  از سر رضایت  بر چهره اَ ش  مینشیند ....○وحی _ الهامات _ ندا و پیامی نهفته در خوابی عجیب و....صبح روز بعد  پری از عمق کابوسی عجیب به بیداری پل میزند   ،  کلاغ پشت پنجره اش قار قار میکند  ‌....  پری چشمش به قاب عکس شوهر مرحومش می افتد   به خودش و شرایطش فکر میکند   هرچه باشد از کابوس وحشتناکی که در عالم خواب میدیده  بهتر است   او  با خودش به آینده و نوزادی که باردار است می اندیشد   از انکه هیچ تضمینی نصبت به آینده ندارد  مضطرب میشود  تصمیم میگیرد تا دیر نشده و عقربه ها به ظهر دم نرسیده برود و خیالش را آسوده کند   پس چادر به سر کرده و از درب حیاط آرام خارج میشود   با قدم های تند و پیوسته اش طول کوچه ی باریک و طولانی را طی میکند  هراز چند گاه به پشتش نگاهی می اندازد  ... به نیمه ی کوچه رسیده  که از  آنسوی انحنا و خمیدگی ورودی کوچه صدای  عجیبی بلند میشود  گویی جمعیت زیادی  هل هله کنان و با جشن و سرود و پایکوبی وارد کوچه میشوند....پری لحظه ای درنگ میکند  بازوی خودش را ارام نیشگون میگیرد تا مظمئن شود خواب نیست ....    چون  او دقیقا همین صحنه را لحظاتی پیش در عالم خواب دیده است  با این تفاوت که  در کابوس  هوا بارانی بود  و جمعیت انبوهی که وارد کوچه میشدند   همگی عذادار  و  گریه کنان بودند  و پیکر  یوسف  پسر خانم سجودی که همسایه شان است را  روی دست می اوردند  و صلوات سر میدادند   ...پری  پایش شول میشود   گویی  خواب و واقعیت  در هم امیخته شده   چطور ممکن است  که  به این زودی خوابش تعبیر شود   ...  با خودش می اندیشد و اینگونه میپندارد که از قدیم گفته اند  خواب  زن   چپ است   یعنی وارونه   .... خب  از همین بابت است که جای عذاداری  انها  مشغول جشن و پایکوبی هستند..لحظات به کندی میگذرد و جمعیت به ارامی از پشت خمیدگی کوچه  ظاهر میشوند     یوسف  روی  شانه های یک مرد قوی هیکل نشسته  و دستکش های بوکس او  نیز همراه حلقه های گل  به گردنش انداخته شده     یوسف  برای اهالی محل و همسایه ها دست تکان میدهد     جمعیت تمامی  ندارد  گویی یک  حماسه ی ملی  رخ داده باشد    پری  از  شوق و شور  جمعیت  لبخندی به چهره می نشاند   سعی میکند از کسی بپرسد  چه اتفاقی افتاده....      مدال طلا با بند  زیبایی در گردن  یوسف خودنمایی میکند   ... در این بین  خانم  سجودی  با اشک شوق  پیش می اید  و جعبه ی شیرینی را  جلویش میگیرد  و بی آنکه پری  چیزی پرسیده باشد  میگوید ؛بفرما  عزیزم  دهنت رو شیرین  کن   ....     یوسف من  توی مسابقات آسیایی  که میزبانی رشت  برگزار میشه   تونست  حریف  روسی اش  را  توی فینال  ببره   پسرم  مدال طلا گرفت    پرچم  ایران  رو  موقع دادن جایزه  بالاتر از پرچم های دیگه  کشیدن  بالا     من  نتونستم برم داخل سالن   و ببینم    ولی  اقام  برام تعریف کرد    ....پری(گوهر)  مات و مبهوت شدنجوای بیصدایی درون وجودش  زمزمه میکرد و میگفت ؛  اینها  همگی  حکمتی  دارند   ....  خواب  صبحدم  ..  اتفاق دیروز غروب  ....  اتفاق الان....   اینها همگی  معنا و مفهومی دارند....او زیر لب گفت ؛خدایا صدات رو  میشنوم....   ولی اخه  کمی گیج  شدم  توی خواب  خودمو دیدم که  رفتم سقاخونه  و  هرچی تلاش میکنم  تا یه شمع روشن کنم  روشن نمیشه ....  این چه معنایی داره؟  خوابی که من دیدم  خواب نبود  خیلی  واقعی بنظر میرسید  ...   و  احساس وحشتناک و رعب آوری  داشت   ولی الان  اینجوری  تعبیر شد....  خدایا من چیکار کنم....گوهر (پری)  نگاهش مات و مبهوت خیره به  زمین  ماند  و  غرق خیال  شد....   او  بی انکه مقصدی را  در نظر داشته باشد  شروع به قدم زدن کرد  و  لحظه ای از صدای خنده های سرخوش  دختربچه ای  خردسال  به خودش آمد  به اطرافش نگاه کرد   از خودش پرسید   من اینجا چه میکنم...  روبرویش را نگاه کرد   و چشمش به سقاخانه افتاد ....وجودش لبریز از  حضور  انرژی  ماورایی شد  گویی  همه اتفاقات  زنجیروار  به یکدیگر  چفت و بست شده اند   در این حین  دختربچه ای  با قدم های  لع لع کنان  و  سرخوش  از کنارش  گذشت  و  از  جعبه ی کوچک درون دستانش  یک شمع  به زمین افتاد   پری  صدا کرد و گفت ؛■رد پای حضور تقدیر _ رویای صادقه و...دخترجون.....  شمعت افتاد....   دختر....  اهای بچه  با تو هستم....  اهای خانم کوچولو  واستا  یه لحظه‌....  مگه با تو نیستم؟ولی دخترک  درون کوچه های محله ی ساغر  ناپدید شد...چه عجیب که او چنین لحظاتی را  در عالم خواب  دیده  بود  ، گویی یکجای کار  میلنگد ،  و اتفاقی عجیب در حلل وقوع ست. گوهر (پری) شمع را برداشت   باز یاد کابوس شب پیش افتاد...بغض گلویش را گرفت...    یاد حرفهای  خانماقا افتادنگاهی به  خورشید در اسمان دوخت   ابرهای سیاه به کناری رفته و دریچه ای کوچک رو به خورشید عالم تاب  گشوده شده  بود  و گویی پرتو نور خورشید  منحصر برای سقاخانه و گوهر  در حال تابش بود و به ان مکان روشنایی خیره کننده ای  بخشیده بود ،  دیگر وقت چندانی برای تصمیم گیری و یا تردید نمانده اکنون میبایست  تصمیم بگیرد   ...□پیش بسوی کمینگه حادثه...او  شمع را  درون  شمعدان  سیاه دوده ی  سقاخانه  گذاشت و برخلاف انچه در خواب دیده بود   نه هوا بارانی بود و نه  شمع خیس....  بلکه به راحتی از اتش شعله ی کوچک یک شمع دیگر  روشن  شد  و شروع به اشک ریختن کرد...پری نیز اشکهایش چون شمع  میریخت و گونه اش را خیس میکرد   او نذری داشت  و  اینگونه  گفت ؛■ نَجوای روح درون _ صدای خاموش _خدایا   تو که حاضری  و ناظری   ....   من  بچه ای که باردار هستم رو  سقط نمیکنم  و هر زحمتی شده   به تنهایی و با دستهای خالی بزرگ میکنم   حالا یا با لطف خانماقا  و زیر اون سقف کج و اجاره ای  و یا به لطف  تقدیری که ازش بیخبرم  و شما برام  قرار دادی...  من این بچه رو به دنیا میارم  ولی به یک شرط   ...  شرط   ■ شرط _ نذر _ شمع _ باور _ سقاخانهبه شرطی که  اگر بچه ام پسر بود  همتقدیر یوسف سجودی  قرار بدی  طالع و بختش رو .   و دومم اینکه پسرم تا لحظه ای که نفس میکشه روی این زمین و زندگیش  بخنده ، هرگز درمانده نشه ، و اینکه حتی بعد از پایان زندگیش باز همه توی این سرزمین بشناسنش و اسمش رو هر پیر و جوانی  بشناسه و به خوبی ازش یاد کنن.  خدا  خنده رو هرگز از لبهای اون نگیر حتی تا آخرین نفس...خدایا خداوندا اون رو همتقدیر یوسف  پسر خانم سجودی قرار بده  که  سبب سربلندی مردم و سرزمینش  بشه ..   خدایا  پروردگارا  دلم روشنه  که فرزندم  پسره   پس  اون رو هم تقدیره  پسر خانم سجودی  قرار بده ....سپس زیر لب گفت : آمین..._■  حادثه ای در کمین _ چرخش خوب و بد ،رسم این زمین ...پری (گوهر) به خانه بازگشت  و  انگور سریع پشت خانم اقا  پنهان شد و شروع کرد به نوشتن مشق هایش و خانم اقا  با حالتی  نگران  نگاهی به پری کرد و پرسید؛   کجا رفته بودی ؟ چی کار کردی ؟ کار خودتو کردی؟پری (گوهر)  پیش امد و گفت ؛رفتم سقاخونه  و شمع روشن کردم.....   نذر کردم  تقدیر بچه ام رو  همتقدیر  پسر خانم سجودی قرار بده...و اینکه توی زندگیش تا اخرین لحظه بخنده و جلوی هیچ ظالم و ظلمی سر خم نکنه..خانم اقا   نفسی به راحتی کشید  گره از اخم هایش  باز شد  و  به یکباره  مهربانانه  گفت ؛  افرین  دختر گلم   حالا بیا بشین  اینجا صبحانه  بخوریم...   بیا  این  شیرینی ها  رو  خانم سجودی  داده ....      انگور  چرا پشت من نشستی   پاشو برو چائ بریز  ....انگور نیز زمزمه وار و دم گوش خانم اقا تکرار میکرد و میگفت :   بهش بگو دیکته امروز تعطیله  ‌.چون پسر خانم سجودی قهرمان شده  امروز  رو بیخیال دیکته بشه   فردا  دیکته بگه...  جان من بگو دیگه....■چرخش تقدیر ...انروز گذشت  و صبحگاه  با  هیاهوی عجیبی اغاز شد  کوچه  صحنه ی آشوب  و وقوع یک تراژدی  بود   آسمان یک بند میبارید....  پری  چادر سر گذاشت  و انتهای کوچه کنار  خانماقا و انگور  ایستاد   همه جا پرده های  سیاه   و تسلیت   صدای زجه های بلندی که از خانه ی خانم سجودی بر میخواست...پری پرسید ؛  چی شده....انگور گفت ؛  هیچی تموم شد . تا اخر اخر همه رو نوشتم.پری ؛  چی؟انگور؛  خب معلومه  ... مشق هام رو میگم دیگهپری؛  اون رو نمیگم   .. اینجا رو میگم  چه خبره...انگور؛   برو  اونجا یکمی  اسفند بردار بریز روی زغال  که  جلوی هجله هست  و داری بر میگردی  یه  خرما هم بردار  برام  بیار  .... تا بهت بگم ... نه... نه...  دو تا بردار با یکم حلوا....‌  پری با حالتی  گیج و منگ  پیش رفت  کنار هجله که رسید   تصویر  یوسف  را  در قاب عکس  دید  و  همان جا  قش کرد  ....وقتی به هوش امد   انگور  مشغول باد زدنش  بود  و  زیر لب قر قر زنان با لهجه ی روستایی اش میگفت ؛  لیاقت دو تا دونه خرما اوردن هم  نداری....  ایششش...   واقعا  که.‌..  معلوم نیست  کی به کیه....  واسه شوهر خودش  که خبر مرگش رو خودم  اورده بودم  براش  قش  نکردی   پس الان  چرا قش کردی؟   زشته... مردم  حرف در میارن  خیال میکنن  چه خبر  بوده.... والا   ... درب دروازه رو میشه بست  ولی درب دهن مردم رو که نمیشه بست....خانم اقا  نقل میکند و میگوید ؛نقل روایتی حقیقی...ظاهرا دیشب  یوسف رفته بوده  کافه صحرایی  که  سمت  اتوبان انزلی هست   و  اونجا  دو تا گنده لات  دعواشون  میشه    قلبمی چوماق   هم  یکطرف دعوا بوده   طرف دیگش  مممد سوادکوهی  نوچه ی  کبلاکیجا   که از قضا همین دیروز غروب ازاد شده بود     یوسف بلند میشه و خواهش میکنه  جشن قهرمانی اش رو  خراب نکنن  و  قولبمی چوماق   هم  تهدیدش میکنه  ولی یوسف میگه  ؛  من قهرمان  مردم زنی نیستم   من قهرمان مشت زنی هستم  پس  دست روت بلند نمیکنم ....  یهو برق میره  و  تاریک میشه   وقتی برق میاد   یه دشنه توی  سینه ی  یوسف  بوده  ....    ولی خب  عجیبه  چون قولبمی چوماق رو  بعنوان قاتل گرفتن الان  ....قولبمی چوماق  که  دشنه نداره هرگز   اون یه گازان داره  انگور  میپرسد؛  گازان  دیگه چیه....خانم اقا ؛  یه تیکه فلز کوچیک که یکطرفش تیزه   و بدرد  ماهی  پوست کندن  میخوره....انگور؛  خب الان  شما ناراحت کدوم یکی هستی؟  یوسف؟ یا گازان؟  نه... ببخشید  منظورم  قولبمی چوماق  هست....خانماقا:   یخورده زبون  به دهن بگیر...پری این میان نگران مانده که اگر  نذرش تعبیر شود چه باید کند.....عاقبت  تنها چیزی که کمی ارامش میکرد  این تصور بود که  شاید  فرزندش  پسر نباشد...عاقبت  فرزند وی  بدنیا  آمد .چند ماه بعد و انگور که با اشتیاق درون ثبت احوال شهر  ، چشم انتظار  گرفتن  شناسنامه است و متصدی  میپرسد :نام ؟انگور  با عشوه ای  شتری و کمی مکث میگوید :اواااا    اگه راست میگید  تو خودت اسمت چیه ؟  من که اسمم  انگوره  ولی  رُز  صدام کن شما...متصدی با کلافگی و حرص میگوید :اسم شما  را  چی میخوام بکنم ،  اسم بچه رو میگم .    اینجا نوشته  نام مادر گوهر   نام خانوادگی  بهشتی ،  نام صاحب سجلد ؟گوهر جلو آمده و میگوید :   ستاربزارید  ستار بهشتی     نام مادر  گوهرستار بهشتی  نام مادر  گوهر عشقی ...‌■■■سی سال بعد......درون اتاق بازجویی  ،  نور توی صورت یک جوان با دستان بسته و پابند و چشم بند بر چهره  افتاده  و  بازجو از کوره در رفته و بیش از حد معمول  عصبانی است ، دلیل این خشم کنترل نشده   سرچشمه از لبخندهای  جوان دارد .  او  جرمی نکرده و وبلاگ نویسی است که کمی انتقاد سازنده  نسبت به اجتماع  داشته .  ولی اکنون از او  سوالاتی بی ارتباط با شرایط حقیقی و دور از واقعیت میپرسد  ،  جوان خنده اش میگیرد ،  میخندد و میخندد ....  و....وی در اعتراض به طرح تصویب شده در مجلس مطلبی نقدگونه نوشته بوده در وبلاگ خود ولی اکنون به جاسوسی برای   ام ای ایکس   و  کا گ ب  و سرسپردگی به امپریالیست جهانی و همکاری با دولت های متخاصن و هزار اتهام واهی دیگر  متهم اش میکنند ، و او نیز از هجم این همه  یاوه گویی و سیاهنمایی  قش قش میخندد ‌.  او  میخندد .  او فقط میخندد   و میخنددبازجو و شکنجه گر از کوره در رفته و  او به دلیل خون ریزی از ریه ، کبد ،   خون ریزی مغزی  و هزار اسیب داخلی دیگر  میخندد و ......تمام میشود فرصت ناب زندگانی اش و ارام و بیصدا میشود و  سوی  حق تعالی باز میگردد شکل جرعه ای نورتانذری که مادرش  سی سال قبل از سقاخانه ی شهر  طلب کرده بود   حاجت روا  شده باشد ....( همتقدیر یوسف سجودی _  تا دم آخر خندیدن _ مقابل ظالم سر خم نکردن )همگی یک به یک تعبیر شد .ستار بهشتی روحت شاد و یادت گرامی . تا ابد لبخند خواهی  زد...یوسف سجودی  قهرمان و نماینده تیم ملی مشت زنی ایران بود که در حادثه ای مشابه با انچه خواندید  در اولین شب کسب مدال طلای مسابقات آسیایی  به میزبانی شهر رشت  ، در کافه صحرایی به قتل رسید.  ?یوسف سجودی   /  روزنامه ۸ فروردین ۱۳۵۱   / قولبمیچوماقپیوست به قتل قهرمان بوکس : درباره قتل «یوسف سجودی» قهرمان 25 ساله بوکس کشور نظریه های مختلفی وجود دارد. در یکی از این گمانه ها رای بر این است که یوسف سجودی قربانی اختلافات موجود بین دسته های « گردن کلفتی و چاقوکشی » قبل از انقلاب رشت شد. با این شرح که یکی از این دسته ها برای گناهکار جلوه دادن...نمایش  بیشتر....</description>
                <category>داستان نویسی خلاق</category>
                <author>داستان نویسی خلاق</author>
                <pubDate>Mon, 06 Dec 2021 01:05:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محله امین الضرب</title>
                <link>https://virgool.io/@Dastani/%D9%85%D8%AD%D9%84%D9%87-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D9%84%D8%B6%D8%B1%D8%A8-b4u2xq5flobd</link>
                <description>محله ضرب یکی از محلات قدیمی کلانشهر رشت توضیح : امین الضرب الدوله تاجر  بزرگ ایرانی و وارد کننده برق به ایران و ناجی بانک ملی و مالک ابریشم بافی و ....  بود که به پاس خدماتش محله ای در مرکز شهر رشت و در امتداد رودخانه ی زَر را به نامش کردند .     متن  بدایه نویسی از کانون نویسندگان گیل بقلم شهروزبراری صیقلانی  نویسنده ی گیلانی که زاده و ساکن این محله است . امین الضرب  #شین-براریمحله ای در امتداد رودخانه زَر   در شهر خیس و بارانیمرکز شهر چند  نفس بالاتر استشهر سردش استفصل ناخشنودی ها فرا رسیدهسرمای استخوان سوزی  بر سر محله ی ضرب  خیمه زده   _ زرد &#x27;  زرد     &#x27; سخت &#x27;   سرد    _   برگ   &quot;   برگفرو می افتد  بر  زمین  از درختانی سر بفلک کشیده‌ی باغ های  نشسته در غمو  عریان  میشوند  کوچه باغ های  پر تعداد سطح شهرتا به پیشواز  زمستانی دگرخودش را بسپارد به طببعت و چرخش پر تکرار  فصلشهر به  گذر ایام  و  قانون نانوشته ی روزگار  ایمان داردکه چنین  بی شاخ و برگ    عریان و لخت   میسپارد درختان را به سوز و سرمای زمستانی پر برف و سختمن نیز  پسرک غزلفروش و غصه به دوش  این شهرماز سر تجربیات زیستی   دریافتم که  اعتماد کنم بر دست طبیعت و  کارمای کیهانیمیدانم که  قانونی  حاکم است  نانوشته  و  سختریشه دوانده در تقویم میخکوب دیواریتا  در  گذر عمر و وقوع  حوادثجایی  زمانی   لحظه ای   بی خبر   برسد  به  هر شخصتا با   آهی   نگاهی   یا سلام بی ریاحیبپیچد  به  دور  قصه ی  آدمیگاه  تن پوش عشق بپوشاندگاه  هجر  عاشقیاشک ها  از سر  شوق  بریزاندیا که زجه های بیصدا   و شب گریه های  ناتمامقانون  فرای  تمام  بازی های روزگار و  زندگی ستقانون  بر همگان  حاکم استبرخی  حضورش را حس کرده و نانوشته  خوانده اند آنراگاه نیز  دیگران  تمام عمر   به دست  دادگاه طبیعت   محکوم  و مجازات شده اند ولی  بیخبراین   قانون      کیهانی     و  فراز و فرود    و  تاثیرش در  تقدیر و  بخت      که مرتبه به مرتبه  چشم براه مانده در  گذر تقویم   و  میپیچد به   آدمهاگریزی نیست  از آنخواه  ناخواه   مبتلا  خواهیم شدو  اینبار  در این مجال  در  محیط  گرم   ویرگول#  مینویسم  از   خاطره ای  تجربه ای  ساده  و  کلیشه ای   اما  بی ریاح و صادقانهروزگاری  تحقیر شده بودم  به جرم  آنکه  خانه ام   محله ام   و   مسیرم   در  مرکز شهر  است   نه   بالای شهرولی   گذر سالها   چرخه را  چرخاند  و  شد  نوبت  دیگر  و روبرو گشتم  با  یار  دیرین و   نگار شیرین صفت و بی وفای تقدیر♡♡♡♡♡♡♡♡♡بار دیگر شدیم کنار یکدیگر&quot;پاییز   بود   و   محبوب من....شاید   بخواند  خودش هم  این مطلب  را ....پس مینویسم  برایش بار دیگر که ؛محبوب من، سلاممحبوب من ....    من دایما شما را دوست میدارمچه در حین گذر از پیچ و خم محله ی ضرب در ۳۰ سالگیچه در لحظه ی پخش غذای نذری در کوچه های تنگ و باریک و عبور از مسیر های سرد و تاریکدایما شما را دوست میدارممحبوب من، گفته بودی در ایام نوجوانی ، که عشق و شور جوانی ، ملاک نیستبلکه سکونت در محله ی پایین شهر و دل محله ی ضرب ، جرمی نابخشودنی ستهمچون مجرمی ، ناکرده گناه، که بر گردنش ، پلاکی ستان سالها گذشت، اکنون ولی چرخ دبار ، جلوه ها کرده و من انچه که میدانی امو تو از پشت ۱۳ تقویم فاصله امده ای و میگردی و میپرسی و میجویی امبرای یافتنم  بر هر ریسمانی چنگی میزنی ، به هر جا که فکرش را میکنی زنگ میزنیو مرا میابی ، مرا در بدو ورود به زندگانی و  لحظه ی خروج از دل تاریک اغما ، نظاره میکنیپیغامی میگویی و برایم مینویسند و من اولین چیزی که در بازگشت دوباره به زندگی میبینم ، پیام توستگمان میکنم خوابم ، چون این محال استتو رفته ای ، ۱۳ سال است که رفته ایبی شک اکنون در ۳۳ سالگی همسری داری ، فرزند دلبری داریولی من خواب نیستمتو امده ای ، و من دیگر ان پسر دانشجو که رها کرده بودی نیستمدانشجویانی دارم ، اسم و پیشه ای دارمو تو این را خوب میدانیتو امده ای و در کلام اول ، پیشنهادی در استین داریدعوتت میکنم، با اشتیاق می ایی، این همان محله ی ،زهوار در رفته ی امین الضربی ست که به نیش کنایه ،زخم زبان میزدییادت هست؟میبینی چه قد کشیده و نو شده. دیگر اخرش به سیاهی باغ ختم نمیشود ، خودت که میدانی!ان  باغ سیاه و بدنام شهر ، این روزها سر براه امده، اسمش سیاه باغ نیست، به قول شما از ما بهتران، اسمش بوستان ملت است.  هر کنج ان برکتی ارزانی ، و بی منت است.تو می ایی ، و جای نگاه به من،  با قدم هایت خانه ی جدیدم را متر میکنی ،اول میپرسی ؛  سند گرو بانکه؟ یا که درگیره قسط پرداخت وامه،اینها حرفهای تو نیست،  فرمایشی ست، دستور از بالاست.پاسخت میگویم و خیال مادرت اسوده میشود، انگاه نوبت به تو و حرفهای دلی ستمن توقع دارم مانند قدیم، بلند پرواز شوی ولیدیگر از ان دختر نوجوان که جای ماشین عروس ، شش اسب سفید تک شاخ با ارابه ی طلا طلب میکرد نیستتو امده ای و بعد ۱۳ سال فاصله ، و خنجر بی وفایی ات که بر پشتم زخمی چرکین گذاره  ، سرخوش و شیرین صفت، نمک میپاشی، با هر کلام خودت را خار و خفیف تر میکنی، تو بر عکس من ، تمام تلاشت را کرده ای تا بعد ۱۳ سال با دست خالی بیایی، با یک دوجین ، شکست و پسرفت بیایی،  تو حتی هنوز مدرکت را نگرفته ای ، و بارها تغیر رشته داده ایتو میزنی ، حرف راتو ،میزنی  ، زجه راگریه هق هق و بغض های لجبازی می ایند و تو خودت را در میان زجه های عجیبی میابی که سبب حیرت من شدهمن برای لحظه ای رفتم تا برایت قهوه بیاورم، ولی تو دیگر نقش نیستیهیچ نقابی نداریصادقانه ترین لحظات عمرت را برایم رقم میزنی ، زار زار گریه، و گریهولی چرا؟ چه شده؟نکند محض ظهور ناگهانی یک سوسک میگریی؟تو اعتراف میکنی و من تو را با غرورت دوست دارمتو میگویی؛ هنوز مجرد،  سرشکسته، شکست خورده و بی پناهمن میگویم؛ ولی اخر چطو ر و چرا؟میگویی؛ بعد تو، بارها قصد ازدواج داشتم و هربار دم اخر ، با وقوع اتفاقاتی عجیب و به یکباره طرف منصرف میشد، و من میماندم و لباس عروسی که باز بلا مصرف میشد. نزد جادوگر رفته بودیم ، نزد رمال و دعاگو رفته بودیم و همه یک حرف میزدند ، میگفتند ؛  اه ، یک دل شکسته و معصوم دامنگیرت شدهتو این حرفها را میزنی و من هیچ در صراحت محتوای چنین اعترافی نیستم، ،در عوض نگاهی میکنم و میپرسم؛کدام دامن؟ تو که شلوار تن داریتو خیال میکنی که من شوخی کرده ام و با بغض و هق هق گریه هایت ،لحظه ای میخندی .نوک بینی ات سرخ شده، دقیق مثل سینزده سالگی هایت و صبح ها حین رفتن به مدرسه، و هوای سرد زمستانییادم مانده ، یادت هست؟تو میگویی؛  بعد تو، رنگ خوشبختی از زندگانی ام رفت ، من غلط کردم، من .....من اما...   ان پسر خام و احساساتی نیستم، میدانم که گریه زن، یعنی فریب ، یعنی اخرین سلاحپس اعتنا نمیکنمجویا میشوم، که چه کارم داشتی؟ چه ‌پیشنهادی بود که گفته بودی در استین داری؟او میگوید؛ خانه هایت را بفروشی ، ،و برویم سمت خانه ی ما ، یک خانه بخریممن میمانم...میپرسم؛  مگر قرار است با هم زندگی کنیم که چنین حرفی میزنی!تو مات میشویمیگویی؛  درک میکنم و میفهمم که این روزها اسمو رسمی داری، ازت ممنونم که هنوز با من حرف میزنی و منو محل میزاری، و....و  چی؟تو با تردید میپرسی؛  مگه نمیخوای دیگه با من عروسی بشی؟من میگویمت؛  برایت دلواپسم بهاره، چون من سالهاست زندگی کردن بی تو را اموخته ام.بهتر است کمی غرور داشته باشی ، و از بی وفایی ها و بی معرفتی ها و بیرحمی ها و خیانت هات کم کنی و به غرورت بیافزاییهر وقت مشکلی داشتی و یا به کمکی نیاز داشتی، میتونی روی کمک من حساب کنی . بدرود بهاره ی گرامی.و عاقبت نیزتو باز میپرسی و ادای دختر بچه ای لوس را در میاوری و میگویی؛یه دقیقه بهت وقت میدم، تند سریع بگو که رنگ کراوات روز عروسی مون چه باشه؟من مثل مجسمه ای، خیره به عمق حقارت میشوم، و تو میگویی:  یعنی واقعا دیگه نمیخای عروسی بشیم؟با حرکت سر ، به مفهوم ؛ نه...تو میگویی؛  نه؟نه، دیر امدی.  من تنها نیستم، توموری ناخوانده همراهم تا لحظه ی پرواز و هجرت سمت نور ، همراهی میکند، در نقش بلیط هجرت استتومور بدخیمی با نام عین شین قاف </description>
                <category>داستان نویسی خلاق</category>
                <author>داستان نویسی خلاق</author>
                <pubDate>Sun, 05 Dec 2021 18:25:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نام پدر  : خط__‌‌تیره</title>
                <link>https://virgool.io/@Dastani/%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%B7-%D8%AA%DB%8C%D8%B1%D9%87-cabjvirlpfnv</link>
                <description>داستان کوتاه خلاق شین براریجوان و بلند قامت با پشت دستش اشکش را پاک کرد  و لباسش را کمی وارسی نمود و سپس درب را باز کرده و گفت ،   سلامپسرک مودبانه کنار رفت و با لحنی بغض الود و چشمانی که از گریه سرخ بود  گفت:   بفرمایید ،  خوش امدید . خونه ی خودتونه.زن بیوه ی جوان با مکث و کمی تردید  وارد خانه شد ،  دقت کرد تا کسی در خانه نباشد .  سپس از پسرک پرسید ؛   این کفشا  واسه شماست؟   چقدر بزرگن...بیوه ریز نقش و خوش چهره  با موی سیاه و سفید و چشمای درشت و نگاهی خیره و سردرگم  داخل شد .سکوت طولانی شد که زن گفت؛  تو  خیلی  مشکوک و مرموزی ،  اون از سماجت بخرج دادنت واسه یه نظر دیدن من توی سفره خونه ، و این از پذیرایی نکردنت  اینجا .  خب البته  من که مهمانی نیومدم  ،  خانم کوکبی گفت بیام  ، ولی خب اینجا که خیلی تمیزه ، کجاش رو نظافت کنم ؟ نه ظرفی کثیفه . نه فرشی  و نه لباسی ، خب من چکار کنم پس .   ؟  اقا پسر؟  اقا؟سکوت و سکوت ....?بیوه با حالتی که تحت تاثیر احوالات  نامتعادل قرار گرفته  ادامه داد و پرسید:حتی اسمت رو نگفتی به من.   واسه کجایی ؟ تو چرا همش بغض میکنی ؟ گریه کردی؟ چیزی شده؟پسرک با صدای لرزان پاسخ داد :  خوبم ،  چیزی نشده.      خانم کوکبی چیزی به شما  نگفتش ؟بیوه کمی به زمین خیره شد و با حالتی  متفکرانه  و غمگین گفت :   نه....   هیچی نگفتش .   باید چیزی میگفت مگه ؟  نکنه بی موقع اومدم و مزاحمت شدم .  میخوای برم ؟پسرک ؛  نه، کجا برید ؟  اینجا دیگه خونه شماست .  انشالله همیشه چراغش روشن بمونه و شما هم سالم و شاد باشید .بیوه لبخندی زد و گفت :  تشکر،  ولی اخه پس چرا تو ناراحتی .  نکنه مادرت اینا  بخاطر اختلاف سنی زیادی که داریم مخالفت کردن ؟ اخ به جون خودم  حدس زده بودم ،   توف به این شانس ،  از بچگی توی طالع و تقدیرم گربه  شاشیده بود انگار...    حالا چیا گفتش ؟پسرک :  کی؟بیوه :   خب  مادرت رو میگم دیگه !‌..پسرک    مادرم ؟  یعنی واقعا شما هیچ از ماجرا خبر دار نیستید ؟  یعنی خانم کوکبی تا حالا هیچی بهتون نگفته ،،؟بیوه کمی سرش را خاراند و دستش را به کمر زد و دست دیگرش را به چارچوب درب ستون کرده  و پاسخ داد ؛ .چرا  خب...  یه چیزایی گفت ،  مثلا کوکبی گفت بیام اینجا.و  خودش داره میره ارایشگاه و حمام و بعد میاد اینجا  تا بریم .  ازم خواست شناسنامه ام رو همراه بیارم.    بعدش من و کوکبی یک عمره با همیم ،  یعنی وقتی من رو پناه داد و کار داد بهم  و زیر بال و پرم رو گرفت   خیلی سرپا و سالم بود   البته متم یه نوجوان بودم  ولی خب خودت که دیدیش  ، چقدر شکسته و پیر شده  ، پاهاش ولی همیشه همینجوری مریض بود     راستی  یه چیزی یادم اومد ،  من .  ازش پرسیدم پس چرا حال پسرک  سمج و پررو  رو  نگرفتی؟  و از  سفره خونه ننداختت بیرون ؟  میدونی چی جواب داد؟پسرک ؛ نه . چی گفتزن بیوه ی جوان؛   گفتش نگو، اوخهی ، الهی  ، دلت میاد  ،  طفل معصوم  خیلی ماهه. یه پارچه اقاست .    منظورش  تو  بودی ..‌‌ .‌پسرک گفت؛  ایشون لطف دارن به بنده .  من خیلی بهشون بدهکاری دارم و مدیونشون هستمزن ؛   وا؟  ما که هیچ  نسیه نمیدیم ،  چی معامله کردی که بدهی گذاشتی؟پسرک :  به مرام و مسلک ایشون بدهکارمزن :  زکی،  هنوز خیلی مونده تا بشناسیش .  کسی که طفل نوزاد یه مادر غریب و بی پناه رو  ببره و بفروشه    مرام مسلک داره ؟  بگذریم ،  من هنوز نمیدونم چرا ازم خواست که بیام اینجا . میگفت  امر خیره .  البته خودم یه حدس هایی میزدم . ولی خب  هنوز مستقیما از خودت چیزی نشنیدم .   بزارید یه چیزی بگمپسرک :   بفرمایید  سراپا گوشمزن ؛  جنگ اخر  بهتر از صلح اولپسرک ؛   نه ،  جنگ اول  به‍  از  صلح آخرزن ؛   اره  ، همینی که تو میگی  درسته .  بزار حرفام رو بزنم ،  من تا حالا هرگز به اینکه زمانی  کسی دوستم داشته باشه   فکر نکردم ، بلد هم نیستم  چی باید بگم  چی  باید  رفتار کنم  ،  . و سرت رو درد نیارم   بزرگ شده ی دهکوره ای هستم سمت عراق  توی نوک کوه .  نه سواد دارم و نه کسو کاری‌ .ولی بلطف کوکبی  بلدم بخونم  ولی تا حدودی . ولی نوشتنم خوب نیست .   ببین من همش یه غصه ای دارم ، تو خیلی جوانی  و من چشمم به چین چروک دستام می افته  کوه غم توی دلم  آب میشه.پسرک خندید از سر محبت  و گفت ؛  کوه  که  آب  نمیشهبیوه جوان گفت ؛  خب  داری میبینی که  حرف  زدنم هم  بلد نیستم  .   ولی  واستا  یه  جواب پیدا کردم واست،  خب اگه کوه  یخ  باشه   آب  میشه دیگه .  پس چرا گفتی اب نمیشه ‌‌‌   ...   خب داشتم چی میگفتم؟ اهان یادم افتاد . اگه دستام چروک افتاده  واسه اینه که همیشه دستم توی ابه .و دارم ظرف میشورم.  من ادا اطوار های دخترای امروزی رو بلد نیستم.  موبایل ندارم و اگر هم داشته باشم کسی رو ندارم که واسم زنگ بزنه .  در ضمن من خیلی سنت شکنی و ریسک کردم که پا شدم و اومدم اینجا..  توی عمرم هرگز چنین خریتی نکردم . خب مردها همشون پافیوسن  و دیوث .سکوت....بیوه جوان ناخنش را جوید و کمی فکر کرد و دهانش از تعجب وا ماند و گفت :  اوا...  عجب حرف بدی زدما...   منظورم  تو  نبودی  یه وقتاااا .... (سپس زیر لبی زمزمه کرد و با خودش گفت ؛  خاک توی سرت  هرچی حواسم رو جم کردم  ولی بازم خراب شد ..لعنت بر این شانس)پسرک ؛   ایراد نداره .  خودتون رو نآراحت نکنید .   ضمنن . من داشت فراموشم میشد ،  اینجا یه حیاط خلوت کوچیک داره و باغچه کوچیک  و  یه اتاق خواب داره ، و خودتون که میبینید خیلی کوچیکه .  خب خونه ی شماست دیگه .  اینم دست کلید بنده . گذاشتمش روی میز تا خیالتون جم باشه که کلیدش رو فقط خودتون دارید . و البته خانم کوکبی .زن :  خونه ی من؟پسرک ؛  مگه سند رو نداد به شما؟ بایستی هفته دیگه  که بازگشتید  بسلامتی  ،  برید و دفتر اسناد رسمی  ثبت کنید که شش دونگ خونه واسه شماست.  ببخشید بیشتر از این دستم نمیرسید .زن  شول شد و گیج تر از پیش    زیر لب تکرار کرد و گفت ؛   هفته ی دیگه که برگشتم ....   مگه قراره جایی برم ؟ ... چه خبره اینجا ....   نه به باره و نه به  داره   برام خونه خریده ...،  نشست کمی خودش را باد زد و لیوان اب را جای ان که بخورد  پاشید روی صورتش تا مطمین شود خواب نیست ،  سپس گفت؛.یعنی خانم کوکبی داشت جدی جدی میگفت ؟ اخه چرا باید یه غریبه بیاد و ندیده نشناخته واسه من خونه بخره ؟پسرک ؛  والا خونه ی خونه هم که نیست .  میبینید که  خیلی نقلی هست و حیاط هم نداره  و سرجمع  ۴۲ متره .  بعدشم تنها خوبیش این هست که نزدیک به سفره خونه هستش . راستش خانم کوکبی پیشنهاد داد بجای اینکه پول زیادی واسه رهن خونه بدم  ،  بیام و این جا رو براتون بخرم .چرا  من  پا  شدم  و  اومدم  اینجا  ،  چرا  همه چیز شکل خواب تار و  گنگ  هست  ، شاید جادو  شدم ، شاید گرمازده ،زن گفت  ؛  تو ساکتی  منم صبور .  پس دلم گرمه به خدا ‌ . ولی بد نیست که دو فردای دیگه بگن  این پسره که اومده بی خبر و یه خونه گرفته براش ؟  غلط میکنن  بیجا میکنن بگن . خودم میزنم دهنشون رو میشکونم پشت سرم  حرفی بزنن.  ببین راستی ،  داشتم خیال میکردم که چون سن من چهارده سال بلکه یکم بیشتر از تو  بالاتره  اصلا هم بد نیست  چون خب تجربه ام بالاتره .  مگه نه؟  یه وقت خام نشی فکر کنی چون سن من زیاده  پس  زود پبر میشم  و بری  زن جوان بگیریااا    از این  خبرا نیست . درسته که من زنم  ولی از صد تا مرد هم  مردانه ترم .  سرم بره  حرفم  نمیره . یعنی قولم نمیره .    پای قول و قرارم هستم .  الان یکماهه  دیدمت  ولی انگاری  صد هزار سال میشناسمت .  خیلی هم برام  عزیزی .  وگرنه خب  من که خول نبودم پام رو بزارم خانه ی نامحرم .  راستش رو بخوای از هرچی مرد جماعته متنفرم ، بدم میاد . ولی خب تو که مرد نیستی ،پسرک با تعجب خشکش زد و نگاهش گره خورد به نگاه زنزن گفت؛   منظورم بد نگیر ، تو خیلی هم مردی ، ولی تا یه حدودی .  یعنی یجورایی برام عزیزی ،  شیرینی .  طور دیگه ای به دلم نشستی  ، بخدا از بس مهرت به دلم نشسته  که دلم میخواد کاش پسرم بودی و برات میرفتم خواستگاری بهترین دختر شاه پریان  رو میستوندم.  ولی خب تو هم که همش ساکتی ، دو کلوم حرف نمیزنی ادم بفهمه حسابش با تو  چند چنده؟ همش یه غمی توی چشماته.  راستی  نگفتی پدر مادرت چطور فوت شدن .پسرک ؛  نمبدونم . خب قبل از اینکه به یک ماهگی برسم  فوت شدن .    البته شایدم  فوت نشدن.  من که نمیدونم.  شاید.... چه میدونمزن  :   خب  توی سجلدت چی نوشته ؟پسرک  :  خب توی جیب شلوارمه که میخوای بشوریش شما ،  چرا نگاه نمیکنی ؟زن  ابتدا صفحه  دوم را نگاه کرد تا بفهمد پسرک  مجرد است یا نه ،  و از دیدن خالی بودنش نفسی راحت کشید و نگاهی هم به صفحه اول انداخت   جای اسم پدر خط تیره ای خودنمایی میکرد و جای اسم مادر نیز اسمی نوشته شده بود ولی چون سواد خواندن نوشتن نداشت  چیزی نفهمید و شناسنامه را بست و به کناری گذاشت.پرسید :  پریروز  نبش بازار جواهرات و سفره خونه ی خانم کوکبی   ، نمیدونم چی پچ پچ کردی دم گوشش که حکم اب روی اتیش شد.  راستیتش از خدا که پنهون نیس از شما چه پنهون  که قرار بود ایندفعه باز پات رو بزاری توی بازارچه و یا از درب ورودی کاروانسرا داخل شی  و پات به سفره خونه برسه   تیکه بزرگه ات گوشت باشه.  خانم کوکبی  خط خطی بود  ، میگفتش شما به  من  نظر بد داری ،  خب یجورایی هم حق داشت  ، خب  از بسی که  یکماه ازگار از صبح اللطلوع تا بوق سگ  پلاس میشدی توی کافه و تک و تنها  مینشستی  و  صد و ده تا چای کوچیک و بزرگ رو میرفتی دخل حساب میکردی که چی؟ یه نظر منو ببینی .  روزی که دیدم  کاکتوس بزرگه زرد شده  فهمیدم  کل چایی داغ ها رو بجای اینکه بخوری   میریختی توی گلدون بزرگه.پسرک با لبخند گفت؛ چای رو نمیخورن  ، مینوشن.زن گفت:   همون که تو گفتی درسته .  من  بلد نیستم  مث بچه های نسل تو  و امثال تو  شکسته قلم و یا لفظ قلم حرف بزنم    راستی تو چند سالت بود؟پسرک لبخندی زد و گفت؛   من به شما  میگم  شما .  ولی شما هرطوری راحتی منو خطاب کن . شما وقتی منو  «تو» خطاب میکنی  من خوشحال میشم  چون احساس میکنم از بی ریاحی اینطور میگی.   ‌ من سنم سی سال .   . اما حتی اگر ۱۰۰ سالمم باشه   باز کوچیک شمام.  من نیت خیری دارم . نظری هم به کسی ندارم.  درکل  چشم و دلم اگه سیر نباشه در عوض پاکه .  هلال زاده ام .  چشمم دنبال ناموس دیگران نیست.زن نگاهی زیر چشمی به پسرک انداخت و گفت ؛   نگفتی چی دم گوش خانم کوکبی گفتی که اونطور نرم شد و بجای اینکه فحشکش کنه تو رو و با تیپا از سفره خونه پرتت کنه بیرون   یهو اشک توی چشماش بغض توی گلوش و اومد بغلت کرد و ماچت کرد .  خانم کوکبی رو سی ساله میشناسم  از چهارده سالگی  .   یعنی اون پناهم داد ، قصه اش درازه.  من میشناسمش ،  خانم کوکبی هرگز کسی رو بغل نمیکنه و ماچ نمیده ،  مگه چی بهش گفتی؟  خانم کوکبی تلخ گوشت با یه قلب مهربونه . از صد قسمتش  فقط یک قسمتش احساسه .  نود و نه تای دیگه اش  حرص و طمع واسه مال دنیا و پوله .  بجای امنیت و جای زندگی و خوراک و هزینه های زندگیم  یک عمره  دارم توی اشپزخونه براش کار میکنم  ، روزی صد تا مشتری داریم و این یعنی چهار صد تا ظرف برای شستن.  و این یعنی چهار ساعت شستشو.  اب کشیدن  خشک کردن و  چیدن .  ساعت چهار شب میرم توی اتاق کوچیکی که ته اشپزخونه بالای پله ها توی بالکن هست  و  تا ساعت ده صبح میخوابم ، منتها شش صبح نیم ساعتی بیدار میشم  و نخود و لوبیا و عدس و برنج ها رو  اب میریزم  واسه غذای ظهر .   سر جم از زندگیم هیچی نفهمیدم .  چهارده ساله بودم که  به زور  شوهرم دادن .  توی کردستان .  دو هفته زندگی کردیم که شوهرم خونه برنگشت.   کولبر بود  انگار توی دره سقوط کرده بودش .   مادرشوهرم  و  خانم بالا  و خانم زوج  شروع کردن به  جیغ و شیون و  نفرین ناله که  چی؟  که  خانم بس   باعث مرگش شدهپسرک؛  خانم نوربالا و خانم زوج کی بودن؟ خانم بس کیه؟خانم بالا یعنی  اولین همسرش . چون اولی بود میگفتن خانم بالا     بعد  چون  بچه اش نمیشد  رفته بود زن دومی رو برده بود که چون دومی بود  بهش میگفتن  خانم زوج    زن دوم بچه هاش همه دختر میشدن  اون مرحوم  منو  به همسری گرفت  تا براش پسر بیارم و اسمم شد خانم بس،  یعنی اخرین همسر.   منم شد اسمم خانمبس.پسرک با دهانی نیمه  باز  و مات و مبهوت مانده و میگوید؛  خب چرا میگفتن مرگ اون  تقصیر خانمبس  هستش؟ مگه شما هم همراهش بودید موقع کولبری؟نه، معلومه که نبودم.  اونا میگفتن من سرخورم.  یعنی  بد یومن و  شوم  و  نحس و  سق سیاهم ، یکروز از مرگش گذشته بود که دختر بزرگش که همسن خودم بود  یعنی  چهارده سال داشت و اسمش بود  غزبس بهم گفت که  قراره  منو  مسموم کنن.   منم که بی پناه بودم و ترسیدم ، منو به زور و اجبار شوهر داده بودن ، من هنوز دستم به دست عروسک بود که حنا گذاشتن کفش.  من بدنیا اومدم  مادرم  سر  زا  عمرش به دنیا نبود و رفت.   پدرم  دلش دختر نمیخواست و منو پس زد  و نمیدونم چطور دست یه پیرزن مهربون افتادم و اون بزرگم کرد تا دوازده سالگی و خودش فوت شد   و خونه مون توی دهات های مرز عراق و ایران بود  بالای کوهستان .  و  من حرف زدن ایرانی تا دوازده سالگی بلد نبودم و  عراقی حرف میزدم ،  اولین همسایه مون که خونه اش چندین ساعت با ما فاصله داشت   کرد های ایران بودن  و من هم وقتی سر سفره ی عقد  ازم میپرسیدن  هیچی نمیفهمیدم که دارن چی میگن. چون بیبی خاتون که بزرگم کرده بود  عرب بود  و کردی بلد نبودم .   من حتی نه قبل ازدواج چهره ی شوهرم رو نگاه کرده بودم و نه طی دو هفته ای که فقط  سه شب توی دل سیاهی شب می اومد به اتاق تونستم چهره اش رو ببینم .  اتاق کاهگلی که روزها  دختر بزرگش  یعنی غزبس پیشم بود ، ( غزبس معنا؛ دختر دیگه بس است)   شب ها  که من تنها بودم اونجا. و فقط سه شب شوهرم دل سیاهه شب اومد پیشم.    خلاصه بعد مرگش شرایطم بدتر از مرگ بی بی خاتون شد.  چون همه با من دشمن شده بودن .   من هم از بس متلک و فحش و فلاکت شنیدم که پا به فرار گذاشتم و بی مقصد راه رفتم ، چندین روز و شب  از کوهستان پایین اامدم تا بالاخره  یه جاده دیدم ،  جاده رو سمت سراشیبی پایین رفتم یکروز و یکشب.  فقط یه چوب دستی داشتم و یه قوطی کبریت و چراغ فانوس و یه پتو توی بقچه و یه عالمی لباس که سر به سر تن تن کرده بودم ، حتی لباس عروسم رو توی بقچه داشتم و شب اخر  از ترس و با نزدیک شدن صدای زوزه ی گرگ ها   مجبور شدم  اونو هم اتش بزنم تا زغال جمع کنم و اتش نمیره   و  غذامم که  یکم مونده بود  توی سیاهی شب گم کرده بودم .  من رسیدم به یه ابادی  ولی میدونستم حتما اگه کسی خبر داشته باشه و منو بشناسه   میگیره و میبره تحویل میده به خانم بالا و خانم زوج و مادرشوهرم ،  پس  توی سیاهی شب رفتم پشت یه کامیون و روی یونجه ها  خوابیدم  چون  نفت فانوس  شب قبل تموم شده بود و اگه نمیرفتم اونجا  صد در صد گرگ ها  میخوردنم.  چشمام رو باز کردم  فهمیدم داره توی جاده میره  و  یک شبانه روز  ماشین رفت و رفت   تا من اولین کاروانسرایی که توقف کرد  پیاده شدم  و  سر از اینجا در اوردم.من فارسی بلد نبودم و خانم کوکبی پناهم داد و من فهمیدم که باردارم  .  و .....خب  خانم کوکبی هم بچه رو فروخت به یه خانواده ی خوب که بچه نداشتن  تا  لااقل  بدبخت نشه  مث من.    از همون روز تا  حالا دارم نفرینش میکنم که این داغ رو روی دل من گذاشت .  هرگز هم نگفت که بچه ام دختر بود یا پسر  ....     چندی پیش کلافه شدم،  ازم پرسید  چته؟   هیچی نگفتم  نگاهشم نکردمپرسید   نکنه هوایی شدی   زیر سرت بلند شده؟  باز اعتنا نکردم.    کفری شد  و  یه  روسری اورد جلوم چهار گوشش را باز کرد و داخلش پر از پول .   بارم اعتنا نکردم .  پرسید    دلم میخواد شوهر کنم؟  گفتم هرگز ، محال ممکنه.  پرسید  مرخصی بهم بده  من کجا رو دارم تا برم.؟  خب راست میگفت.  بعد گفت  تا حالا مشهد رفتی؟سکوت کردم . خب خودش میدونست که نرفتم.  بهم گفت چه مرگته؟  با بغض و منت به پاش افتادم و گفتم  دخترم رو  بهم برگردون.پرسید    چند سالته؟  گفتم  خب الان سی ساله اینجام  . چهارده سالم که اونجا دربه در بودم ،  میشه چقدر؟کمی مکث  و مجدد پرسید   ؛  میشه چقدر؟پسرک لبخندی غمگین زد و با بغض پنهان در گلویش گفت؛   میشه چهل و چهار سال.  شما ۴۴ سال داری .سکوت.......جیب های شلوار پسرک را قبل از شستن خالی کرد و دو بلیط مشهد را دید ، عکس زری اقا را شناخت  وگرنه خب سوادش را که نداشت....زن پرسید ؛   اینا چرا عکس مرقد گنبد و مناره های اقا داره ؟پسرک با بغض گفت :   بلیط هستن. واسه مشهد .زن از شدت خوشحالی در پوستش نمیگنجید ، دلش میخواست پسرک را بغل کند  ولی خب میپنداشت که هنوز زود است و هنوز محرم نیستند.    زن پرسید ؛الکی نگیاااا   ، مگه مشهد  سینماست که بلیطی باشه .  منو گول نزن.  پس چرا عکس تیاره روشون کشیدن؟پسرک ؛ لای بغض خنده اش گرفت و گفت ؛  تیاره  نه ، هواپیما .  اونا بلیط هواپیماست واسه مشهد .زن لحظه ای دلش شک افتاد ,و پرسید؛  خوش به سعادتون ، با دوستت میخوای بری؟پسرک گفت : پاسخی نداد و صدای بسته شدن درب کوچک خانه سکوت را شکافت.    ،زن پرسید ,؛   کی بود ؟   اقا پسر  هستی؟واای  هنوز  اسمشم نگفته بهم.   شاید  خواستگار من نباشه و شاید خواستگار دخترم باشه . والا ، هرچیزی ممکنه.  من که خبرش رو ندارم.  اگه مجرد مونده باشه الان دم بخته ، نمیدونم ولی خب خیلی سال گذشته ،    من خسته شدم  از بس گیج شدم و کسی هم هیچ جواب درست درمونی ندادزن که گیج شده بود  لحظه ای از کوره در رفت و از هجم بالای سوالات بی پاسخی که در سرش مبچرخید   خسته شد و ناگهان کودتا کرد و از جایش برخواست و سراسیمه دنبال چادرش شد و همزمان شروع کرد به قر قر زدن و گفت :منه احمق رو بگو که چرا به ادمای صد پشت غریبه اطمینان میکنم ،     بچه ی تازه به دوران رسیده   حواسش پرته ،  سر خود گذاشته رفته ، من چه میدونم قراره  کی بیاد توی این خونه ،  کیا کلید دارن  ،  کیا دوستن  کیا غریبه  ، کدوم اشنا.... ،  هرچی میکشم  از دست  خانم کوکبی دیوث میکشم  ،  اخه چرا به کسی که  حتی به پاره ی تنم رحم نکرده و طفل دختر یکروزه ی منو  برده فروخته   چرا  من  میبایست  اعتماد کنم   چرا احترام براش قایلم ، چرا    اخه چراااا    من  اگه دخترم رو  لیاقت داشتم و نگه میداشتم  الان از این پسرک قددراز و مرموز  هم بزرگتر بود  ،حین خارج شدن از خانه ی کوچک و کم نور  درب باز شد  ، پیرزن با عصا وارد شد ،  خانم کوکبی بود که برای اولین بار بجای لباس های محلی و کردی  ، تنپوشی رسمی و مانتو  تن کرده بود  ،  ارایشگاه رفته بود و موی سرش را رنگ کرده بود ،  تهمینه شوکه شد و ناخواسته خوشش امد و خنده اش گرفت گفت؛ خانم کوکبی این چه تیپی هست زدی؟کوکبی گفت ؛  خب اماده نشدی مگه؟تهمینه ؛  واسه کجا؟کوکبی ؛  خب مگه قرار نیست  منو تو بریم  فرودگاه و بریم زیارت مشهد ؟  مگه بلیط ها رو  نداد بهت ؟یکساعت بعد  درون هواپیماکوکبی  ؛  چرا  خیال میکردی  که من  بچه ات رو بردم و فروختم.  من نمیدونستم اون نوزاد پدرش کیه . تو کردی بلد نبودی  ، فارسی بلد نبودی و غریب بی پناه و مریض پناه اورده بودی پیشم.   من خیال کردم بچه پدر نداره .  و گذاشتمش شیرخوارگاه . اسم مادرشم گفتم.  ولی تو که شناسنامه نداشتی تا من اسم شوهرت رو ببینم   و  اسم پدر بچه رو  بگم . و نگفتم.  حالا بالاخره فهمیدی بچه ات چی بود ؟تهمینه ؛  یعنی چی چی بود؟ مگه دختربچه ی یکروزه قراره چی باشه؟ خب یه فرشته ی معصومکوکبی؛  نه، بچه ات پسر بود . . توی شناسنامه اش هم اسمت نوشته شده .تهمینه :  با کمی مکث پرسید؛   لابد جای اسم پدر  خط تیره گذاشتن  نه؟خانم کوکبی  سرش را به مفهوم تایید تکان داد .و چشمانش را بست  و ......#داستان_کوتاه  #نویسندگی_خلاق #شین_براریداستان کوتاه از فن پیج شین براری </description>
                <category>داستان نویسی خلاق</category>
                <author>داستان نویسی خلاق</author>
                <pubDate>Sun, 05 Dec 2021 07:08:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق بر بوم آماتور</title>
                <link>https://virgool.io/@Dastani/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D9%85-%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1-qrd07tumrfwj</link>
                <description>داستان کوتاه بهاره اوهام سبز     در پس شکفتن  گل عشق    سمت و سوی خطوط موازی راه آهن و ریل قطار  تا ایستگاهی در حوالی سرزمینی به اسم  دور       هجم بخار به هوا میرفت  و لوکومتیو  فرسوده  واگن های مسافران را به پیش میراند...   سوزن بان نیز اهرمی را  و  پیرمرد نیز سوتی را کشید تا نزدیک شدنش را  از فاصله ای زیاد  خبر داده باشد ...      کمی بعد  زغال سنگ ها  می سوختند و دیگ آب  به جوش می آمد و  ترمز ها  کشیده میشد و چرخ های فولادین  در سایش  آزار دهنده با  سطح  صیقل خورده ی ریل ها  جیغی  منزجر کننده  سر میداد .    پسرک  کمی دورتر از ایستگاه قطار   خیره به دیواری نمور  تکیه زده بود بر  ضلع سوم  اتاق و   زول زده بر افکاری  مبهم و نامعلوم    که زیر لب      زمزمه کنان گفت :                  باز   قطآری رسید    باز  چمدان ها  آمدند   باز  خاطرات جدید  خلق میشوند    راز های قدیمی  دفن و   اسرار جدیدی کشف میشود  .     اینبار چه کسی را با خودش اورده  این قطار ....      شاید یک نقاش جدید    شاید خراطی جدید   یا که  بزازی  تاجر مسلک و پارچه های حریر    و ممکن است باز عکاسی بی مو  و کچل  با چشمانی  سبز  و  پوستی سفید   یا که  عطار و عطر ادویه جات تند هندی و یا عطر شیرین دارچین و یا که سرد همچون نعنا  ....    چه کسی میداند  چه در انتظارمان نشسته...‌    پس چرا این تقدیر و یا قصه ی جدید در گذر زندگی ام  نمی رسد با هیچ کدام از این قطار های  پر تکرار ..‌‌       من  اینجا  نشسته ام  تا  روزگار  بر روی ریل  از برابرم  بگذرد  و   تقویم ورق بخورد بلکه  آغاز شود قصه ی شعر و شور عشق ...‌‌  پسرک  بروی ورقی کاهی رنگ  با قلمی سیاه  نوشت ؛        _ مرگ انجماد  و جوشش احساس و  مهر       _چکید قطره قطره خون از  دلی آشوب زده و از  _قندیل های قلبی تیره و تار  و ساکت و  سرد  _ شروع شد داستان با شور و شوق یک نگاه از چشمانی پر از شرم و حیا  _سکوت جر خورد  و افکار نخکش شد  بر سر خار شاخه ی انار  و  سر گرفت جیک جیک گنجشکهای پر هیاهو  بر سر شاخسار  تکیده ی  اقاقی به زیر  تابش نور _ آنگاه  شتاب گرفت ذوب  یخ بخت .  آغاز شد عشق با تبی سخت ....‌     قلم از  رمق افتاد و کاغذ موچاله  شد سمت  سطل زباله  روانه گشت  .  خمیازه ای کشید بی بهانه و کشو قوسی داد به خودش ...    و گربه ای ابلق از دیدن این صحنه   خمیازه ای کشدار تر  کشید و   سمت مسیر  سنگ فرش ایستگاه قطار  خیره گشت  و  از دیدن  سگ ولگرد    پا به  فرار  گذاشت ....     .... وزیدن باد جان گرفته و لته های پنجره بی تاب تر شده اند. پتو را روی چانه کشید. هوهوی باد در دل تیرگی شب، شلاقی، سر شاخه های درخت ها را به بازی می گرفت. و سپیدارها و چنارهای پیر را خم و راست می کند و حتمن چین های ریز و درشتی روی سطح آب حوض می اندازد ...   پسرک با خودش میپندارد ؛ (بهاره هر کجا که باشد، حتمن این باد موهای خرمایی اش را پریشان می کند) خواب از چشمان پسرکی غزلفروش گریخته است ‌  وقتی خاطرات هجوم می‌آورند، خواب مثل یک اسب چموش از چشمان آدم می‌گریزد. بی خوابی و فکر و خیال او که روح  پسرکی بنام شهروز را در چنگالش گرفته بود (حجم و تیرگی شب بر دلم سنگینی می کند و صدای هوهوی این باد سرکش تنهایی‌ام را بیشتر می کند. بهاره،  دخترک چشم درشت من، حالا کجا هستی؟ و چشمان درشتت به چه چیزی زل می زند، به تیرگی این شب، به این باد وحشی، یا حتمنً   ضلع پنهان بن بست سنبله در  خمیدگی گذر فرخ،  لب پنجره نشسته ای و ابرهای سیاه و سنگین آبان را نگاه می کنی که تمام آسمان را غمگین کرده...) بلند شد نشست.. پسرک  زانوها را بغل کرد. سرش میان زانوها خزید. آه کشید. آهی طولانی و کشدار، آهی که هر بندش درد دل بود. جمله ای نا‌گفته، گفتاری متروک مانده که حالا بعد از سال ها تغییر شکل داده اند و با یک آه از حلقوم شهروز  بیرون می ریزد. (سپیدارها می دانستند که عاشقت هستم، حتا ماهی های قرمز حوض می دانستند که دل در گرو تو دارم. جزجز این عمارت می دانست که من عاشقت هستم، اما نه تو دانستی، نه قطار ساعت پنج 22 فروردین ماه) گرما بود و هرم آفتاب،  و نسیم بهاری 22 فروردین  ماه با تمام تبش رطوبت خشت ها و دیوارهای خنک عمارت را می مکید،  بهاره روی حصیر زیر خنکای سپیدار نشسته بود و با مداد طرحی از چهره شهروز می کشید. دست های ظریفش می کوشید در پف های زیر چشم  شهروز اغراق کند. شهروز  ناآرام و سنگین لبه ی حوض نشسته بود، گرما بود و دل پر اظطراب و لب خاموش  شهروز   پسرک اسیر نجوای بیصدای روح درونش بود ؛      (... نپرسیدی که چرا اینقدر ساکت نشسته ام، این سکوت خود نشانه ای بود، دقت می کردی خیلی از کلمات را در چهره ام می خواندی)  چشمان درشت و زیبایش را بالا آورد و دقیق شد به صورت شهروز . شهروز  نفس را نگه می داشت. هر چند لحظه ای که طول می کشید، هوا را در ریه هایش نگه می داشت و بعد وقتی گردن سفید و لاغرش را خم می کرد روی کاغذ، شهروز هوا را پر فشار از ریه ها رها می کرد   و صدایی خاموش در وجودش میگفت ؛   (با آن چشم های درشتت وقتی نگاهم می کنی، نفسم بند می آید انگار که چشم هایت مرا می برد به عمق یک اقیانوس ناشناخته که نمی توانم نفس بکشم، اگر بیشتر از حد معمول به من زل بزنی خفه می شوم، قاتل من می شوند این چشم های درشت و قهوه ای، این لبان سرخ، به من خیره شو... )   گرما و شرجی تمام کوچه ها و پس کوچه های  محله ساغر را گرفته بود و مه و رطوبت ضعیفی چترش را روی  خانه ی شهروز  در سه راهه گلایل  باز کرده و خانه اش را آواره کرده بود و فقط پارس سگی از جنوب دهکده کاکتوس شنیده می شد و شهروز فکر کرد که همان سگ زرد رنگ و کثیف است که کنار ریل دنبال استخوانی پوزه اش را توی شن ها می کشد، و حتمن منتظر رسیدن قطار ساعت پنج است که باز بی هدف دنبال قطار بدود و پارس کند. شاید دستی از پنجره کوپه ژامبون یا تکه استخوانی برایش پرت کند، صدای سوت قطار تنها صدایی است که پر صدا در دل غلیظ مه و رطوبت گم می شود  پسرک نفسی عمیق و حسرت وار بر لحظاتش کشید و  گوش به ندای درونش سپرد ؛ ( بهاره، از دو چیز می ترسم، از نبود تو و بعد از این مه لعنتی، هر از چند گاه مه آوار می شود روی این عمارت. از این مه می ترسم از این ذره های معلق در هوا که همه چیز را می گیرد و آدم ها را تبدیل به شبه می کند، جایی خوانده ام که در مه پریان از سرزمین های بعید پا به ویرانه زمین می گذارند و تن خودشان را در برکه ها شستشو می دهند. منتظرم که تو هم بلند شوی و همه ی این کاغذ ها را زمین بگذاری و بروی توی حوض، لخت بسان یک پریزاد تن خود را شستشو دهی، من نگاهت کنم مثل یک محکوم. شاید بشود مشاعرم را از دست بدهم، مثل پدر که از دست دادمش، یا شاید مثل مادر که وقتی  تو رفتی   ندانسته مرا محکوم کرد.  خاطره ای ازش ندارم، بلند شو برو تن خودت را در آب حوض شستشو کن و من پشت این مه سیر دل نگاهت کنم و سیر دل گریه کنم) بهاره خودش را جلوتر کشید. مه صورت   شهروز را تار کرده بود.  به یک متری  شهروز رسید که بتواند دقیق خطوط چهره‌ی  شهروز را بکشد. فصل به تابستان رسید گرمای شهریور ماه امان از فاخته و پرنده های کوچک گرفته بود.   و فاخته ها خواب آلود کز کرده اند روی شاخه ی درختان، حتا ماهی های قرمز حوض خودشان را زیر لجن های ته آب مخفی کرده بودند.   دخترک  روپوشش را درآورد و تمام تن شهروز لرزید     (... اما من لرز داشتم. به دست های ظریفش را که نگاه می کردم، می لرزیدم. به خطوط و سفیدی گردنش که نگاه می‌کردم می لرزیدم. مثل یک بید مجنون در هجوم یک باد وحشی و سرکش می لرزیدم...)    کاغذ طراحی را کنار گذاشت. موهای خرمای اش را با حرکت سر به عقب راند. کش و قوسی به کمر خوش ترکیبش داد و زل زد به کاسه ی انگور   (...دانه دانه ی این انگورها را به عشق تو دانه کردم. مثل الماسی جدایشان کردم، یک دانه‌شان هم هدر نرفت...)    چند حبه انگور برداشت و خورد و شهروز  به حرکت های متین و با وقار لبان قرمزش نگاه کرد و لرزه از شست پایش شروع شد و رو به بالا می جهید.- چرا می لرزی آقا، ناخوشی؟  اسمم شهروزه شهروزخندید. می دونم، ملیحه توی ایستگاه بهم گفت، می‌تونی منو بهاره صدا کنی .  یه نقاش ‌آماتور . یه تازه کار.شهروز ساکت مینمود ولی درونش هیاهویی جاری بود و دلش بی وقفه حرف میزد .....   (... نمی‌دانست ناخوشی من چیست. نتوانستم لب از لب باز کنم. لبانم مثل سرب سنگین شده بود و صداهای زیادی در جمجمه ام می پیچید. می توانست از این سپیدارها بپرسد، می توانست از این ماهی های درشت حوض بپرسد، تو این چند روز بارها به سپیدارها اعتراف کرده ام که دوستش دارم، بارها لب این حوض خم شده ام و فریاد زده ام که خیالش راحتم نمی گذارد... )- چیز مهمی نیست، کمی تب دارم.- تب !؟ اونم توی این شرجی وگرما؟بلند شد روپوش جگری رنگش را پوشید   (...کاش می گفتی کمکت کنم، کاش این روپوش را خودم تنت می‌کردم که دست هایم به رطوبت و ظرافت پوستت کشیده شوند ).  کاغذ هایش را برداشت، موهایش را چپاند زیر شال و  شهروز می دانست تا مهمانخانه‌ی فکسنی بی بی زینب راهی نیست. در را که باز کند از خم کوچه که بگذرد دست راست آن کوچه تنگ و باریک می رسد به مهمانخانه بی بی زینب که غالبن مهمان هایش نقاش هایی است که می آیند از گوشه و کنار تالان و باغ اجدادی  شهروز طرح بر می دارند.- می خوای طرح صورتت را ببینی ؟- نه... از خودم وحشت دارم خانوم، نبینم بهتر است.- باشه ببخشید مزاحم شدیم. فقط یه امروزو وقت داشتم و گفتم دوباره سر بزنم به اینجا.نگاهش را چرخاند به کل عمارت. طرح محو اشیا را می دید. دیوارهای رطوبت زده و آجرهای باد کرده و بی شکل، به درخت ها، به در حیاط و رنگ زده و سالخورده و بعد چشم هایش کبوترخانه و فنس های خالی را دید زد.- تنها زندگی می کنید جناب؟- بله تنها، پدرم هم بود، پائیز گذشته مرد.  (... سنگ هم دوست ندارد تنها باشد بهاره!!؟ حتا خارهای پشت این عمارت هم تنهایی را دوست ندارند.  شب ها تنه های ظریفشان را در‌هم می‌پیچانند، چرا این زبان نمی‌چرخد که بگوید، تو بمان، این عمارت پیشکش یک تار موی تو، پیشکش یک بوسه از لبان سرخت، شب ها در این عمارت خیال توست که از تنهایی درم می آورد. به هر چیزی که زل می زنم اندام ظریفت شکل می گیرد، به خشت های گلی، به تنه سپید سپیدارها، یا به کاشی های آبی حمام، عطر تو در این عمارت می ماند.. من میدانم که اسمش بهاره نیست و منصوره است، اما او نمیداند که اسمم شهروز  نیست و ابراهیم است.)  باد افسار گسیخته تر لا‌‌به‌لای درخت های جولان می داد، بخار شیشه پنجره را پوشانده بود و شب سردتر و رفیق تر می شد   (...بارها نیمه شب می آمدم دور و بر مهمانخانه و آن پنجره های کوچک و هلالی شکل را نگاه می کردم بلکه تو را پشت یکی از پنجره ها ببینم، اما تو انگار عادت نشستن پشت پنجره را نداری، کاش اینقدر شهامت بود که بیایم تو با تحکم به بی بی زینب می گفتم، اتاقت کجاست و پله ها را بالا می آمدم، در را بی صدا باز می کردم، تا صبح به تو زل می زدم و یا پتو را روی چانه ات می‌کشیدم و سرم را میان انبوه موهای خرمایی‌ات پنهان می‌کردم و سپیده دم قبل از اینکه بیدار شوی گم شوم، بی اینکه تو بدانی کسی تا صبح هزار بار لبانت را بوسیده، هزار بار دستانت را بوسیده، هزار راز را در گوش هایت پچپچه کرده...). گرومبه و غرش آسمان، رعد و برق گاهی تن پسرک را لب پنجره روشن می کرد و بعد دوباره تاریکی غلیظ تن پسرک  و قاب پنجره را محو می کرد (... این تاریکی انگار میخش را کوبیده اند اینجا، انگار غروب خورشید طلوعی ندارد، چه بر سر من می آید امشب؟ چه بر سر این دل تنگ می آید) دستانش در تاریکی گلوی بطری را گرفت، سر کشید، گلویش را سوزاند، یک گلوله آتش از دهان تا معده اش کشیده شد و بوی الکل در تاریکی می چرخید ... بی بی زینب کم می خوابید. شب ها بیدار بود و چراغش روشن. بیرون آمدم، تکیه ام را داده بودم به دیوار، آمد روبرویم.گفت: مجنونی شهروز؟ چند شب مثل یک روح توی این کوچه می چرخی!- دلتنگ پدرم هستم.- خب پدرت هیچ وقت پاشو توی این کوچه نذاشته- بی هدف آمدم (صدایش را بالا آورد) مفتشی مگر، چکار داری؟بی بی زینب جا خورد، زیر لب غرید و رفت.(صدایم را عمدن بالا آوردم، کاش تو شنیده باشی، کاش تو فهمیده باشی که نیمه شب من در این کوچه باریک کثیف دنبال چه بودم) . بغض آسمان شکست و باران یک صدا با ضرب روی پنجره می‌کوبید و باز بوی خاک باران خورده را می توان استشمام کرد.  پسرک  سعی کرد قطرات روی پنجره را بشمارد. نتوانست. حساب از دستش رفت و باران یک امان بارید (... نقاش های زیادی به تالان آمده اند و راه کج کرده اند به این عمارت و از گوشه کنار این عمارت طرح برداشته اند اما دل در گرو هیچ کدامشان نداشتند، تا می آمدند ملیحه هم می آمد و برایشان چای می آورد و یا قلیانی تازه می کرد اما من نه حرفی می زدم نه پیش پایشان درنگی، کتابم را بر می داشتم و می رفتم کبوتر خانه و در خلوت خودم سیگار می کشیدم، کبوتر خانه بوی پدر را می داد. چشمانم را می بستم که باز صدای تار پدرم در فلس گوش هایم بپیچد. اول ریش بلند و سفید پدرم یاد می آمد که همیشه پیراهنی از کرباس تنش بود. بودنش تنهایی‌ام را بیشتر می کرد. حضورش برایم مثل شبح بود. حرفی نمی زد اگر ساعت ها و سال ها کنارش نشسته باشی؛ تنها دمخورش بعد از مادر ملیحه بود، با صدای تار پدر ملیحه هم پیدایش می شد و گاهی صدای تار پدر را با آوازی همراهی می کرد و چه زیبا می خواند.   خوش گرفتند حرریفااان سر زلف ساقی ی ی ی  گررر فلکشااهاهاهان، بگذاارد که قرااااری ی بگیرندپدر غروب ها هم می آمد، همین جا، کبوترخانه، و با تعلیمی‌اش کبوترها را پر‌ می‌داد و چرخیدنشان را در آسمان تماشا می کرد و شب ها هم لحافش را می برد وسط حوض و سپیدار می خوابید، حتا روزهای سرد پائیز هم زیر سپیدار نزدیک حوض می خوابید، منصوره حالا سکوت و خلوتی این اتاق ها کسالتم را بیشتر می کند، ملال دارد بزرگی این خانه، تنهایی امیر این خانه بوده و هست. صبح که بلند شدم صدای تارش نمی آمد. بلند شدم از پنجره خم شدم توی حیاط زیر سپیدار خواب بود، شک برم داشت، پدر همیشه قبل از طلوع آفتاب بلند می شد. رفتم سر شاخه های درخت ها را هرس کردم. آب حوض را کشیدم و تازه اش کردم و ماهی ها را از تشت ریختم به عمق حوض سه گوش. اما با همه‌ی این سر و صداها پدر بلند نشد. بالای سرش رفتم چشمانش گشاد شده و چانه اش باز بود. بوی تلخ مرگ همراه با باد به مشامم خورد. خم شدم و برگ های خشک را از لحافش جمع کردم. مضراب را برداشتم و زخمه به سیم های تار می زدم بلکه این صداها پدر را بیدار کند. اما تن سردش حکایت دیگری داشت. نه توانستم گریه کنم و نه بروم ملیحه را صدا کنم. سال ها بود که مثل دو غریبه زندگی کرده بودیم و این سال ها دمخورش شده بود تار و گاهی هم گریه های خفه ای که نیمه شب لا به لای سپیدار ها چشمانش را خیس می کرد، هیچ وقت نفهمیدم غم چه را می خورد. غم هایش را با خودش به گور کشاند، بعد از مرگ پدر بود که گهگاه ملیحه نقاشی را به اینجا می کشاند و سکوت این عمارت را می شکست...).باد جان بیشتری گرفته بود و تنوره می کشید. شهروز بلند شد شیشه های پنجره می لرزید و باد با تمام قدرتش به شیشه های می کوبید. نگاهی به آسمان انداخت. چیزی مشخص نبود و فقط صدای یکدست ریزش باران می آمد و گهگاه صدای شدید رعد و برق که برای چند لحظه پاره ای از درخت ها را روشن می کرد.در تاریکی چیزی را می جست. دست هایش خزیدن رو به جلو. پیدایش کرد. گرده اش را داد به دیوار. آرام سرید رو به پایین، نشست قوزه کرد و غمگین.   فندک با جرقه های ریز روشن شد، شعله عینک کلفت و موهای نامرتبش را روشن کرد. سیگارش را پک زد و بعد نور فندک در تیرگی شب گم شد (...اول ملیحه آمد تو، داشتم اسرار قاسمی می خواند یا طلسمات اسکندر... ملیحه زن بی پروایی است. تنها همسایه ای که می توانست از لایه ای ضخیم انزوا من و این عمارت عبور کند، موهای شبق گونه اش، همیشه روی صورتش ولو بود و برایش مهم نبود که کسی ساعت ها زل بزند به خط سینه هایش. همین بی پروایی‌اش باعث شد نقاش های زیادی او را مدل کنند. نقل ملیحه وقتی سر زبان ها افتاد که بی پرواتر شد، کنار ریل زیر باران لخت ایستاد تا از او با مداد طرحی بزنند. لخت ایستاده بود و دست هایش را روی سینه هایش چلیپا کرده بود. بی هیچ شرم. مرد نقاش زیر چتری که بالا سرش را پوشانده بود خونسرد سرگرم نقاشی کردن بود. رابط من به دنیای بیرون ملیحه بود. انگار در خون این زن... لعنت به خیال، لعنت به این شب. اول ملیحه آمد تو. گفت مهمان داری. منتظر جواب من نشد. کاش نمی آمدی تو، کاش این در پیر و فرتوت روی پاشنه نمی چرخید. پا به عمارت گذاشتی رگ هایم به جای خون سرب داغ در تنم می ریخت. دستم لرزید و کتاب از دستم افتاد و شدم تنوره ای از آتش و تمنا ... )بعد از این همه سال از خودم می پرسم، چرا از صورت من طرح بر می داشت، چه داشت این صورت!؟ جز اینکه درد و انزوا پوستم را شکسته کرده و چشم هایم که پف زیرشان حکایت شب نخوابیدن‌های من بود. چه چیز گیرایی داشت مردی که قوز کرده باشد لبه‌ی حوض، نزدیک غروب که رفتی دلم گرفت. در را باز کردم. طرح محوت را در کوچه دیدم. شبیه یک پری از خم کوچه گذشتی، غروب تلخی بود و مه غلیظ تر شده بود. انگار تمام ابرهای آسمان سقوط کرده اند توی کوچه های تالان. به درخت ها آب دادم، سری به کبوتر‌خانه زدم،    رمان  یلدا  را برداشتم نخواندم. کاسه انگور را ریختم روی آب حوض. بلند بلند حرف می زدم، نمی خواستم رعشه دلم را جدی بگیرم اما نشد. رفتم وسط حوض سرم را زیر آب بردم و آنجا فریاد زدم ؛    بهااااررررره ه ه ه هتیرگی شب رنگ می باخت. باران همچنان می بارید. از شدت باد کم شده بود و شهروز اگر بلند می شد و با کف دست بخار شیشه را می گرفت می توانست شبه درخت سپیدار و حوض را ببیند (...بهاره  یک بار پا در خواب هایم گذاشتی... آن هم شهریور آن سال... اما چرا خیالت هم دیگر پیدا نیست!؟ گناه ناکرده‌ ام چه بود که عقوبتش شد ندیدن روی تو حتی در خواب؟ )- چه می خوای   شهروز، این کوچه چی داره مثل کنه چسبیدی بهش؟- بی بی زینب حرف دارم اما زبان ندارم.- چته تو!!!؟ اینقدر خودت را حبس کرده ای مریض شدی. نگاه !!!چطور صورتت ورم کرده.   پسرک با نوک پا ضربه ای به قوطی زد، قوطی لغزید و افتاد توی جوی آب.- کِی میره؟- کی ، چی کِی میره؟- هیچی ، هیچی.- تو حالت خوب نیست پسر، برو خونه.- خوبم، خوبم بی بی زینب.نگاهی انداخت به پنجره های مهمانخانه و خودش را در تاریکی کوچه گم کرد. و صدای فریادی تمام کوچه را پر کرد.غروب هوای شهریور را کمی خنک کرده بود      بهاره  روی صندلی چوبی ایستگاه نشسته بود و زل زده بود به ریل و    شهروز  کمی دورتر نشسته بود و خیره شده بود به انگشت بزرگ و دست های ظریف بهاره، شهروز  لبانش سنگین شده بود.   بهاره نگاهی به ساعتش انداخت و موهایش را چپاند زیر شال. منتظر بود که انگار این سکوت راشهروز بشکند اما شهروز  چیزی نگفت، قطار از خم ریل پیدا شد، می لغزید و صدایش می پیچید در گوش های شهروز خودش را در گوشه ایستگاه مچاله کرده بود. می ترسید، از ناشناخته ها، می ترسید از این که  بهاره می رود. می ترسید. (... چرا این قطار از ریل خارج نشد، چرا خداوند به شانه ها و پنجه های من قدرتی نداد که بدوم و با شانه هایم متوقفش کنم. چرا این نامه چسبیده ته جیبم و نمی توانم بیرونش بیاورم. چرا این زبان نمی چرخد) قطار رسید، بخار از لای چرخ هایش بیرون می زد. چند نفر پیاده شدند. کسی که آن طرف تر  شهروز   نشسته بود بلند شد مردی را که از قطار پیاده شد بغل کرد.  پسرک  سرش را بلند کرد زل زد به چشم های درشت بهاره  بی هیچ شرمی، نگاهشان در هم گره خورد. لبخندی محو لبان قرمز دختر را باز کرده بود. شهروز زبانش چرخید اما کلمه ای بیرون نیامد. جلو آمد، دستان ظریفش را گرفت. بهاره جا خورد و ترسید و کوشش ضعیفی کرد که دست هایش را رها کند اما نشد، دست هایش در دست های بزرگ  شهروز گرفتار شده بود.- چیزی شده شهروز؟! حرفی می خواهی بزنی؟!شهروز چشمانش را پایین آورد دستانش را شل کرد و بهاره دستان کوچک و عرق کرده اش را بیرون کشید.- نه خانوم به سلامت.  قطره اشکی از گوشه ی چشمانش چکید ....   (... تو پشت سپیدار بودی، و باد موهای خرمایی ات را به بازی گرفته بود، روپوشت را درآوردی و آرام آرام به سمت حوض می رفتی، حوض خانه سه گوش نبود، مدور بود و دانه های انار تمام سطح آب را گرفته بود با کاسه مسی آرام آرام آب روی تنت می ریختی. آب قرمزی لبانت را می شست. قطره های قرمز آب و رژ لب هایت از سیمانی لب حوض چکه چکه می‌ریخت پایین، جنازه پدرم آنجا بود، یکی از قطرات روی لبان یخ زده اش چکید. چشمان پدرم برای یک لحظه باز شد و دوباره بسته شد. دستی ساق پای پدرم را گرفت و کشیدش توی تاریکی و تو به یکباره در وسط حوض نشستی. ریزه های انار با حرکت آب به گردنت می‌خوردند. من توی کبوتر خانه بودم و از آن بالا نگاهت می‌کردم. انگار گریه می‌کردم. تو متوجه من نبودی و دستان ظریفت بالا می‌آمد و دانه های انار روی سرت می‌ریختی، من نگاهت می‌کردم  مثل یک محکوم که مجازاتش دیدن یک پری پیکر است. زیاد گریه کرده بودم، درخت سپیدار کنار حوض انار داده بود، انارهایی که از فرط سرخی و شیرینی شکافته بودند، بلند شدی تن سفیدت در تیرگی شب می درخشید، دستی بردی سمت انار، انارها از خوشه جدا شدند و می باریدند روی زمین؛ یکی از انارها روی شانه‌ی ظریفت خورد و شکافته شد و قرمزی انار مثل رد خون روی گرده ات می چرخید. دو ماهی از حوض پریدند. از لب حوض سر خوردند پایین و روی خاک شلب شلب می کردند. کسی سیگاری روشن را دستم داد... از حوض بیرون آمدی بادی می وزید، بادی نه چندان سرد، خودت را در یک شمد پوشاندی، از شمد سینه های کوچکت پیدا بود. به من نگاه کردی، خندیدی و دستت را روی گلوگاهت گرفتی و بعد از وسط باغ گذشتی. من داد زدم دوست دارم. اما انگار نشنیده باشی و دیگر تو را ندیدم. فقط صدای قهقهه بود، بی‌بی زینب در فضا می آمد...)غروب تلخی در انتهای ریل چترش را پهن کرده بود. شهروز به جای خالی بهاره نگاه کرد. قطار می‌لغرید. دوید. بهاره را توی کوپه دید، فریادی زد اما صدایش از شیشه ضخیم قطار عبور نمی کرد، موازی با قطار می دوید و بعد قطار گام های خسته   شهروز را جا گذاشت. روی ریل زانو زد و قطار در سرخی غروب انتهای ریل گم می‌شد. ورقی از جیبش بیرون آورد و زیر شن های کنار ریل دفنش کرد. روی شن های کنار ریل دراز کشید و  شهروز ماند و تنهایی و گرمای کشنده شهریور ماه. شهروز پنجره را گشود. روشنایی روز چشمانش را می زد. نگاهی به سپیدار انداخت و به حوض، از شدت باران دیشب آب حوض سرریز کرده بود و نعش دو ماهی بزرگ کنار حوض افتاده بود و ریزه های انار مثل تگرگ زمین را پوشانده بود.صبح که ملیحه بیاید باید این ماهی حوض را بدهم ببرد یک جای دیگر. اینجا از تنهایی و گرسنگی می‌میرند.    چه میگویم   انها که  مرده اند   .  دیگر دوباره که نمی توانند  بمیرند ....         شاید  بهتر باشد   خودم  هم اکنون   چمدان بسته و با اولین قطار   بروم .  اما کجا..‌  هرجایی که بهاره باشد .   من میروم . نمی مانم  اینجا .    انتهای این ریل و خطوط موازی    هیچ  دور برگردانی  نیست .   پس  او باز نخواهد گشت .    پس من می بایست بروم .      چمدانم کجاست....     من نمی مانم .  من می روم .   اینجا دور افتاده تر از انی است که  تقدیر مسیرش به آن بیافتد .   ناگزیر خودم میبایست  به سراغش  بروم .    شاید  چند ایستگاه  دورتر   باشد   یا که حتی   انتهای  دنیا ...  ولی من  تقدیر   را   .‌‌‌‌...   تقویم را.....     بخت را...‌    رخت را....     تخت را‌.‌‌...    چای تلخ را.....    کار  سخت را....     زمان و وقت را.....   نمیخواهم....  من  فقط  چشمان بهاره  را  میخواهم .  می بایست تا عمر دارم به نگاهش خیره شوم .   در پستوی روزنه ی چشمانش  و در گوشه ی قلب کوچکش   روحی  نشسته  که  از دریچه ی چشمانش  به من نگریسته   مرا شناخته   و مرا  طلب کرده ....    روح بی تاب من   بی او    تاب و توان  اسارت در این تن  را ندارد ..‌‌      من میروم.... عاقبت پسرک چمدانش را در ایستگاه زندگی  جای گذاشت . و راهی سفر عشق شد...‌                                ادامه دارد.....  #شین_براری </description>
                <category>داستان نویسی خلاق</category>
                <author>داستان نویسی خلاق</author>
                <pubDate>Sun, 05 Dec 2021 06:53:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه ادبی</title>
                <link>https://virgool.io/Shinbrari/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C-j27kxazgfhcc</link>
                <description>داستان کوتاه از شین براری دیوارهای آجرپوش که پیچکها همچون بختک برویش خیمه زده اند و تمام چهار گوشه ی خانه را یک به یک تصرف نموده و از تمام دیوارها بالا رفته اند ، در گذر زمان طی سالیان متمادی این خانه همچون سوهان روحم بودههربار که از نبش کوچه اش گذر کرده ام ، بی اختیار به یاد تلخ ترین حادثه ی روزگارم افتاده ام . و هربار به یاد گناهی افتاده ام که نابخشودنی ستگمان میکردم مرور زمان مشکل را حل خواهد کرد ، اما ، عذاب وجدان ، امانم را بریده . خسته شده ام ، میخواهم از این شهر بروم ،بلکه هرگز گذرم از نبش ان کوچه ی بن بست نیفتد و به مرور از خاطرم برود. در شهر من ، کوچه ای هست خمیده ، تنگ و خاکی انتهایش بن بست و درخت پیر انجیلدرختی که تکیه به بن بست زده ، و لمیده پنجره ای نیز همیشه انتهای کوچه بن بست ، باز ماندهو بیوه ی جوانی که غریب است در این شهر بیوه ی غریب ، چشم براه ست اما چشم براه کی؟ ده سال گذشته از تصادف مهیبی که جان پسر خردسالش و شوهرش را گرفت . اما او نیز جان سالم به در نبرده و گویی فلج شده . تصادفی که همزمان پاشنه ی آشیل من گشت ، تا رنگ خوشبختی از روزگارم برود. افسوس. عذاب وجدان هربار گلویم را میفشارد ، زندگیم ده سال است که کابوسی دهشتناک شده ، هربار از نبش کوچه گذر میکنم ، به دره ای از جنس ناباوری ها سقوط میکنم و از درون فرو میپاشم. ده سال پیش ، دقیقا شب یلدا بود که ، بیوه ی ساکن خانه ی اجاره ای ، ته کوچه ی بن بست انجیل ، در تصادفی سخت شوهرش و پسربچه ای هفت ساله را از دست داد ، و از آن بدتر قدرت ایستادنش را برای همیشه با ویلچری زنگارزده معاوضه نمود تا. زمینگیر و عزادار با رخت سیاه به چله ی بنشیند .  باز تقویم به یلدا رسید _زمستان وارد شهر شد!. دگر بار باز پاییز از شهر گذشت ، رشت _سردش است!جاده ها مرا میخوانند•••••عزم من دلکندن و رفتن است••••رسم جاده ها نیز هجرت است•••بازوی بلند جاده ها از حومه ی شهر به غربت میروند ••نمیدانم چرا، همواره ، شهر در حاشیه سردتر است•چمدانم را در ایستگاه متروک جای نهادمچیز چندانی در آن نبود لبریز از دفترهای سیاه و پر از واژه بود . یک مرد جوان و سفید پوش با پسربچه اش مرا سایه به سایه تعقیب میکنند واقعا ترسیده ام ، نگاه مردک غضب آلود است ، دست پسرک را بی وقفه میکشد، و کشان کشان با خودش به این سوی و انسوی میبرد ، بچه لنگ لنگان راه میرود ، و مردک در این یخبندان و سرمای شدید با یک عرقگیر سفید و نازک است ، برای لحظه ای تصور کردم که پا راه میروند ، برای انکه از انان بگریزم ناچار درون کافه ای خلوت رفتم و در عمق تاریکش پناهنده شدمدرون کافه ی ایستگاه قطار ، انتهای کافه بروی نیمکت چوب مینشینم . به گمانم گدا بودند ، یا بی خانمانسفارش چای میدهم ، اما قهوه چی سه استکان چای درون دیس بروی میزم میگذارد، سرم درد میکندچشمانم را لحظاتی میبندم ، شخص غریبی ، چای سبز را در فنجان مینوشداما خوب میدانم که چای بروی بوته اش سبز تر است تا فنجان!از قهوه چی درخواست قهوه میکنم ،اماقهوه چی این کافه ، حتی نمیداند قهوه چیست از من به طعنه میپرسد ؛  چای تلخ ، سردتر؟.   یا که   چای سرد ، تلخ تر؟ سکوت میکنم ، از پیرمرد های الکی خوش بدم میاید_میگوید که از صفر تا صد چای را مدیون کاشف السلطنه و قاچاق مخفیانه ی بذر های بوته ی چای درون عصایش از هند به لاهیجان هستیم ، از من میپرسد ؛ میدانی پدر چای این سرزمین کیست؟ کودکی با حیرت از پدرش میپرسد ؛ مگه چای هم بابا داره؟ خب مثلا مادرِ ِ و پدر قهوه کیه؟ مادرقهوه چی شکلیه؟پدرش فوت بر نعلبکی داغ چای میدمد ولی نمینوشد ،بلکه تنها عطرش را استشمام میکنند ، پدر با نیم نگاهی غضبناک به من ، و با لحنی کنایه آمیز به سوال پسرک پاسخ میدهد و با اشاره ی سر ، مرا خطاب قرار میدهد و میگوید؛ مادرقحبه اونیه که نیمه شب با ماشین زد مادرتو فلج کرد و فرار کرد مادرقهوه شکل این شخصی هست که منو تو را از ادامه حیات محروم کرد و الان خاطراتش رو توی چمدون در ایستگاه قطار جا گذاشته ، تا دست خالی با خیالی اسوده از وجدانش فرار کنه و به شهر جدیدی بره . من با لکنت میگویم ؛ ب ب ب بخدا غلط ک ک کردم ، نوجوان و احمق ب ب بودم که مست پشت فرمان نشسته بودم ، مث س س سگ پشیمانم ،  قهوه چی میگوید؛ با کی حرف میزنی جوان؟.  راه گریزی نیست از کافه خارج میشوم ، لبه ی سکوی ایستگاه قطار می ایستم ، تا سریع به محض توقف قطار ، واردش شوم ، پدر و پسرک لنگ لنگان سمتم هجوم می اورنددددد نمننننننن (صدای بوق ممتد قطار و آژیر سوانح سکوت را جر میدهد و تمام حواس ها را جلب میکند ، مردم هجوم میاورند ، و قهوه چی پیر زیر لب میگوید ؛ طرف دیوانه بودش ، اومدش سه تا چای خورد با خودش حرف میزد و اخرشم پول چای رو نداد و دوید خودشو پرت کرد زیر قطار خدا نیامرز ، یکی نیست ازش بپرسه اخه ادم ناحسابی تو که قصد خودکشی داشتی ، پس دیگه سر صبحی چای خوردنت واسه چی بود؟ ، سر صبحی هنوز دشت و سفته نکرده بودم ک اینجور چای مجانی کوفت کرد و رفت اون دنیا ￼ </description>
                <category>داستان نویسی خلاق</category>
                <author>داستان نویسی خلاق</author>
                <pubDate>Sun, 05 Dec 2021 04:54:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطره عجیب ولی واقعی</title>
                <link>https://virgool.io/@Dastani/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-vazaorp0zgx1</link>
                <description>بازنشر از فن پیج شین براری     کلیپس موی سرم رو کمی باز و بسته کردم    و به بادکنک های رنگی نگاه کردم .  امروز  کمی ارایش کردم بلکه توی عکس ها جوان تر نشون بدم .  فکر کنم ارایش کردنم زیاد حرفه ای نیست . چون شهروز تا رسید منو دید خنده ای کرد و گفت ؛ اسکمو  اخته ای خوردی ؟ برو صورتت رو بشور . دور تا دور دهنت قرمزه ... بگذریم ... انتظار چنین محبتی رو نداشتم .  واقعا غافلگیر شدم .  خانجون داشت چپ چپ به من و کیک نگاه میکرد  . گویی از اقدام خودسرانه ی شهروز و خرید هدیه و بادکنک های رنگی و کاغذ رنگی  و کیک تولد و شمع های پر تعداد با دو تا فشفشه ها   حسابی شوکه شده و یا حسودیش شده  و داره ته دلش به من فحش میده که خودم رو با این سن و سالم به این پسر خوش تیپ و جوان  تحمیل کردم .  شاید خیال میکرد تا آخر عمر من ترشیده میمونم ...  و توی ذوقش خورده و معادلاتش بر هم خورده و یجورایی برخلاف تظاهرش به خوشحالی  در باطن مشغول زجه زدن های بی صداست .    انگار لحظه لحظه  دارن توی تنش سوزن فرو میکنن  و زجر میکشه از اینکه   چنین عشقی رو شاهده . شهروز ولی بی خیال این حرفاست . خب زیادی بی سیاست و بی ریاح ست. فکر میکنه همه مثل خودشن .  ولی خب خانجون دقیقا نقطه ی مقابل شخصیتی اون قرار داره .      چون خانجون ظاهرش ضد باطنش هست .  داره تمام تلاشش رو میکنه تا یک عیبی روی این پسر بزاره ‌  . تا شهروز پشتش بهش میشه   واسش لوچان (چشم غره)  میزنه .    شمع تولد ۴۲ سالگی ام رو گذاشتش روی کیک کوچیکی که برام خریده بود  و من حواسم فقط پرت این نکته بود که مبادا الان برای روشن کردن شمع ها  از جیبش یه فندک یا کبریت در بیاره و آبروی من پیش خانجون بره  . چون کافیه چنین اتفاقی رخ بده و از جیبش یه کبریت در بیاد که  خانجون توی بوق و شیپور کنه و جار بزنه که این پسرک معتاده  .     توی همین افکار بودم  و  همون لحظه بود  که  پیش چشمان کنجکاو  و ریز بین خانجون  شهروز دست کرد و از توی جیبش  یه بافور بزرگ و یه ماشه و زغال و انبر و  منقل و یه قلیون در آورد... مجدد به اطرافش نگاهی کرد و با سردرگمی پرسید؛ پس پایپ من چی شد؟...   منم فکم افتاد  چطوری اینها  رو توی جیبش  جا  کرده  بود خدایا ... حالا چه خاکی بر سرم بریزم....   خانجون لبخند پلیدی زد و انچنان از دیدن این همه مورد منکراتی و مدرک جرم  بر سر ذوق اومد که بی اختیار از سر ویلچر بلند شد و انگار که نه انگار یک عمر فلج مادرزاد بوده  و شروع کرد به دویدن سمت کوچه و بالای درخت بید.  اون از بالای درخت فریاد میزد و میگفت ؛  اهای اهالی محله پسره خواستگار  تو زرد از اب در اومد.  مژده مژده خودم با چشام دیدم که یارو تزریقی از اب در اومد... همین لحظه بود که از خواب پریدم   و  نفس نفس زنان    به اطرافم نگاه کردم .   دیدم روی دلنوشته های  عاشقانه و بی ریاح  شهروز  خوابم برده  انگاری   و هنوز چراغ خوابم روشنه ....   خب خدا رو شکر که خواب بودش  همش....   به آرامی و پیچیده در افکار آزار دهنده و سرگردانی در افکارهای وسواس گونه  طی کردم .  هرچه چشم بستم  دلم خواب نرفت .  صبح رسید   و صدای مرغ حق  خلاصه قطع شد .   باغ  به  چله نشسته ‌  و بشکل شرم آوری عریان بنظر میرسه ‌  . شهر رشت سردش شده  و  خانجون  نشسته روی ویلچرش   مشغول بافتن کاموا  هستش  و یکی از  رو  میده  یکی از زیر  رد میده  و یکی هم به من متلک میگه .....   اسم  من  مریم هست .   خدارو شکر  چهره ام  راز بزرگی رو  پنهون  میکنه .  یعنی سن و سالم رو .    شهروز که میگفت  شبیه  ۳۰ ساله ها هستم .   و منم سریع و از سر درماندگی  بدروغ بهش گفتم ۴۲ سالمه ‌ . ولی راستش اضطراب  لو رفتنم  داره منو  ذره  ذره  اب  میکنه ‌    . چون  پیردختری  آفتاب و مهتاب ندیده ام .  بقول شهروز خان   که گفته بود یکبار  بهم  ؛   مریم جون شما چهره ی شیرینی دارید  و بیبی فیس هستید .راستش  من  خیال کردم که بیبی فیص  یجور  فحشه  و  سریع یکی بهش جواب تندو تیز و  ناجوانمردانه  شلیک کردم   و دقیق گرفته بود  برجک پسرک معصوم و یتیم رو ‌  .  بعدش فهمیده بودم  بیبی فیص  یعنی چهره ی کودکانه و دوست داشتنی   که شبیه بچه ها هستم .     البته خب ظرافت اندامم هم بی تاثیر نیست  حالا بماند  این حرفا....  از همه واجب تر که  ادا  اطوار و عشوه ست   که من  تمام عمرم رو فرصت داشتم تا تک و تنها توی خلوت کلبه ی انتهای باغ  تمرین عشوه کنم جلوی آیینه ....   از این حرفا بگذزیم .  خواب عجیبی که  دیدم  دیشب  چه  معنایی میتونه داشته باشه....  نکنه  خدا داره  بهم  مطلب مهمی رو از این طریق  الهام میکنه  ولی منه  خوش خیال و زودباور   نمیفهمم  و  دارم در مسیر غلطی  پیش میرم ....  خب من بواسطه ی سن بالاتری که از شهروز دارم  باتجربه تر بودم و شایدم بشه گفت زیرک تر و یا حتی آب زیرکا و موزی بودم . خب دروغ چرا بگم  حقیقتش  چندین و چند شب طی این شش ماه معاشرتی که بین من و این پسر جوان و مهربون برقرار بوده  شب ها مخفیانه و به دور از چشم مستاجر های جلوی باغ و همچنین بعد از خواب خانجون  ، شهروز مخفیانه و از پنجره ی اتاقم  پیشم اومده  یعنی خودم اصرار داشتم تا بیاد   و اونم که خب تقریبا  نصف دفعاتی که بهش منت میکردم رو  فقط می اومد و بیشتر اوقات یک بهانه ای می آورد    لپ کلام اینکه  منم هربار  صبح ها  وقتی میخواستم برم و قرص های خانجون رو بهش بدم و یه لگن ببرم تا توی اتاقش وضو بگیره نماز بخونه   بطور مخفیانه جیب های شهروز رو تفتیش میکردم  . البته باور کنید نیت من این بود که مطمین بشم پول داره. خب بنده ی خدا فوق لیسانس داره ولی بیکاره  . تنها زندگی میکنه  و خیلی محفوظ به حیا و خجالتی هست   . هرگز از شرایطش زار نمیزنه  و خب غرور داره .  برخلافش  من که سالهای سال حقوق باز نشستگی اقاجون خدابیامرزم رو گرفتم و یک ریالش رو هم خرج نکردم .  خب نهایت یک اتفاق خوش و دلگرم کننده برام   این بوده که بر فرض مثال  من  توی جیبش  چند تا تراول پنجاه تومنی بزارم و اون  مجدد بر نگردونه روی طاقچه ی اتاق من .   توی همین دست درون جیبش کردن ها بود که یکبار متوجه ی  وجود  یکسری  نخ و یه سوراخ کوچیک ته جیبش شدم .  البته هیچ اثری از توتون  سیگار ته جیبش نبود . البته پوست تخمه افتابگردان  یه پسته سر بسته  هم بود .  سرجمع  اکثر محتویات جیبَش بیشتر شبیه پرز نخ و یا چیزی توی همین مایه ها بود .    عطرش هم عجیب بود .   ولی یکبار هم  چندین تا  چیز کوچیک پیدا کردم که واقعا نمیفهمم  چیه . به نگهبان باغ  اقا تقی نشون دادم    چون میدونم اقا تقی سالهای سال اعتیاد داره  ولی اون بهم خندید و گفت  خب اینایی که  بهش نشون دادم  احتمالا  یه چیزی شبیه به پفک کرانچی باید باشه که ته جیب کسی خورد شده .    سرآخر تازگی ها که رفته بودم خونه ی شهروز  و  شهروز رفته بود دوش بگیره  کل خونه اش رو گشتم  و توی بالای کابینت ها   یه پاکت پیدا کردم  که بشکل عجیبی خارجی نوشته شده بود  شبیه زبان ژاپنی .  و من بازش کردم   حدود نیم کیلویی  بود   و داخلش از همون چیزهایی بود که قبلا توی جیبش پیدا کرده بودم .  خب چرا میبایست بالای هود اشپزخونه و پشت کابینت جاساز کرده باشه  .  . . .  لابد یه جای کار میلنگه .   علاوه بر این  کلی  ظرف کوچیک یکبار مصرف  گرد   پیدا کردم که همراهش  بود پشت کابینت .  هرچی هست اینا به هم ربط دارن ‌   .  من به اتاق کوچیکه ی خونه ی شهروز  شک  دارم .  همیشه درب این اتاق بسته ست .    خانجون همیشه بهم خاطر نشان میکنه که من خیلی ساده اندیش و خوش باورم  و سریع هر حرفی رو باور میکنم  یا به هرکسی اطمینان میکنم . ولی اخه خب من هم جوابش رو دادم و گفتم که توی کل زندگیم  تا کلاس دهم رفتم مدرسه و از سخت گیری های اقاجون خدابیامرز  جرات نکردم توی مسیر مدرسه سرم رو بیارم بالا  و از هم کلاسی هامم که یه دونه نرگس  هم تختی و دوستم بود اونم که  یکبار اومد باغ مون و اقاجونم براش اخم و  بد راخلاقی کرد  و  نرگسم  گذاشت رفت و از فرداش باهام حرف نزد  .  سرآخرم که همون خدا بیامرز توی مسیر برگشت مدرسه چون یه خال شوید  شفید  موی زولفم  از مقنعه زده بود بیرون و هدبند نزده بودم و چادرمم توی دستم گرفته بودم و از بالای جدول حاشیه خیابون داشتم  سرخوش از هوای خوش بهاری سمت باغ بر میگشتم  که به تیر غیب خشم آقاجون گرفتار شدم و جلوی چشم تمام اهالی محله و مغازه دارها  چنان منو زد که هفت جای بدنم کبود شد  و هرگز دیگه روم نشد از توی محله  بخوام پیاده  رد بشم ‌   یکماه بعدشم که موقع امتحانات ثلث سوم بود  و ذوق انتخاب رشته داشتم و میخواستم برم علوم انسانی  که  اقا جونم مث همیشه وسایلم رو جستجو کرد و یه نوار کاست  پیدا کردش  و فهمید لابد  پس واگمن هم بایستی داشته باشم یواشکی  و اومد مدرسه سر صف  مث یه آدم صد پشت غریبه  منو گرفت  کیفم رو کشید و پاره کرد  و واگمن دو زاری زپرتی رو  لای کتاب هام پیدا کرد  و همونجا جلوی تمام دانش آموزای  دبیرستان عفاف  چنان منو زد و تحقیر کرد که از غرورم و شخصیتم و آبرو شرافتم هیچ چیز باقی نموندش   از فرداش هم دیگه نگذاشت برم مدرسه  و میگفت علوم طبیعی و انسانی واسه جنده هاست    و از اینجور حرفا     خب  بعدشم که  قبل فوت کردنش یکبار منو واسه اینکه بی اجازه از باغ رفته بودم تا سر چشمه  تا آب  بیارم   واسه اشامیدن    چنان ضرب و شتم قرار داد که تا دو سال زمین گیر بودم  و خدا پدر این  مستاجر اتاق کوچیکه ی جلوی باغ رو بیامرزه  که  بعد دو سال  رفت و یه  شکستوبند  تجربی از دهاتشون آورد  و اون فهمید که دلیل زمینگیر شدنم  هیچ ارتباطی با کمرم نداره بلکه یه رگ گردنم هست  که  ورم کرده و رگ به رگ شده  و  کلی زحمت کشید تا من بتونم مجدد از سر جام پابشم  و  بعدشم که اقاجون رو ماشین زد و اون به رحمت خدا رفت و یه سنگ قبر کنار سنگ قبر مادرم اضافه شد   و اقاجون هم رفت پیشش خوابید.  حالا که من  زولف موی سرم سفید شده  و از طرفی هم دکتر گفته که بخاطر وضع دیسک کمرم و ارتروس و  پوکی استخوانم لازمه که  هر روز  یک کیلومتر قدم بزنم     و من از باغ  لعنتی  خارج شدم و چشمم افتادش به این پسر خوشگل جوان و تحصیل کرده و غریب   و دلمو به دریا زدم و بهش پیشنهاد معاشرت و دوستی دادم     شما با این بد بینی هات داری همه چیز رو خراب میکنی خانجون .  گاهی اوقات فکر میکنم شما هم مث اقاجون هستی و فرقی نداری و  به عالم و آدم  بدبینی خانجون .     از صبح تا شب  قسمت حوادث روزنامه ها رو یکی یکی میخونی و با آبوتاب تعریف میکنی  برام . بخدا گوش هام پر شده از بس که خبر جنایت و مرگ و قتل شنیدم .  اما با شهروز که هستم  اصلا اینطوری نیست.خانجون چشم غره ای رفت و کمی قرولند زمزمه کرد و  از بالای عینکش نگاهی  معنادار انداخت و پرسید ؛   مثلا باهاش هستی   چجوریه؟ بگو تا شاید ما هم یاد بگیریم و  سر پیری خودمون رو اصلاح کنیم تا مبادا  نصیحت ها و تجربیات و گیس سفیدمون سبب  آزار و اذیت  سرکار الیه  بشه! بعدشم با حالتی مسخره وار  پوزخندی زد و به بافتن کاموایش ادامه دادمریم با نگاهی غضبناک همانند دختربچه ای که لجش در امده باشد  صاف ایستاد و دستانش را گره کرد و زول زد به خانجون   و انگاه با حالتی که انگار  تصمیم مهمی گرفته باشد  انگشت اشاره اش را سمت خانجون اشاره رفت و زیر لب گفت ؛  حالتو میگیرم  خودت کاری کردی تا جوابت رو بدم  پس حالا خوب گوش کن .   سپس رفت و از محفظه ی لوله بخاری مسدود و قدیمی  قوطی فلزی اش را یواشکی در اورد  و نگاهی مخفیانه به بیرون اتاق انداخت تا مبادا خانجون جاساز نامه هایش را دیده باشد  انگاه از بین نامه ها  یکی را انتخاب کرد  و  به داخل سالن برگشت  و دستش را به کمرش ستون کرد و سرفه ای نمایشی زد تا صدایش را صاف کرده باشد  انگاه  گفت ؛  از اونجایی که از من جویای مطلبی شدی  و پرسشی پرسیدید که کاملا خصوصی هست و مرتبط به حریم شخصی من میشه  و از طرفی هم با من مثل یه ادم کم ارزش برخورد کردید و حرفم رو جدی نگرفتید  پس ناچارم  براتون بگم تا شاید شما هم یاد بگیرید و سرپیری اخلاق و رفتار و گفتارتون رو اصلاح نمایید خانجون .     شما پرسیدی که شهروز چجوری با من برخورد میکنه مگه؟  خب به عنوان مدرکی مستند من دست انداختم درون کیسه ای پر از نامه های عاشقانه و هدایای ارزنده و عروسک و شکلات و زیور آلات  و به قید  قرعه یک نمونه از نامه های معمولی ایشون خطاب به خودم رو در اوردم تا براتون بخونم خان جون  خنده اش رو بی مهابا  ول داد  درون سالن  و  همزمان گفت  ؛  زرت....   زکی....  زپرشک‌.... نچایی یه وقت دختر شاه پریون....   اینایی که گفتی دست انداخته بودی درونشون   احتمالا  کیسه ی  آرزوها  و رویاهات  نبود اسمش؟....   خخخخمریم کمی وا رفت  و مجدد شروع کرد به نطق کردن و گفت ؛  قبل از هرچیزی بایستی خدمتتون عرض کنم که از دیدگاه اقاشهروز عزیز و  مهربان     این فرصت ناب زندگانی  غنیمت بزرگی هست که  میبایست قدرش رو دانست . میبایست عشق ورزید و عشق داد و عشق گرفتخانجون دستش را به کمر زد و گفت:   اره جان عمه اش ، باید عشق کرد   باید عشق داد ،  باید  ال کرد  باید  بل کرد   باید جیمبل  کرد   لابد  ۹ ماه بعدشم بچه بغل    اونم بی پدر ....    شازده هم الفرار فلنگ رو ببنده  ولسلام ....   حاجی حاجی رو کجا دیدی مکه....  بعدشم  ماجراش بشه نقل  همون  که میگفت ؛   کی بود  کی  بود من نبودم .... مریم با درماندگی گفت:  واای خانجون   .... شما چقدر ذهنم منحرفه .  منظور  از عشق ورزیدن   که  اونجور چیزا نیست که شما فکر میکنیدخانجون در حالیکه از بالای عینکش نگاه میکرد  با حالتی حق به جانب پرسید ؛  کدوم جور چیزا؟ من چه فکری میکنم؟  من که فکر خاصی نکردم    تو خودت  ‌منعطفی دخترجونمریم خنده اش را پنهان کرد و گفت ؛  منعطف  نه  خانجون....  منحرف....   خب حالا هرچی...  داشتم میگفتم خدمتتون که از نظرش دنیا قشنگه ‌  . عشق زیباست.  احترام  و محبتش نسبت به من هرگز کم نمیشه  و حتی بطور مدرک مستند  یکبار برام نوشته    ؛  بانو شما لایق بهترین ها هستی    ببخشید که من کم تجربه ترم از شما  و احتمالا خطاهایی دارم که خودم ازشون بیخبر و خدای ناکرده  موجبات آزردگی شما رو با اشتباهات بچگانه ام فراهم میکنم  و شما از سر بزرگواری  به روم نمیارید .  ممنونم که سخاوت نشون میدید و منو میبخشید . ممنونم که برام ارزش قائلید و برام غذا درست میکنید و میارید تا کمتر غذای حاضری بخورم . ممنونم که برام مربا درست کردید و ترشی گذاشتید .    بانو جان نذر کردم هرجا  خط شما رو ببینم انرا بوسه زنم    . حالا پس کِی خطِ لب میکشی بانو جان....  (اینا رو دیگه نباید میخوندم و از دستم در رفت   ببخشید )خانجون بی آنکه متوجه ی مطلب شده باشد سرگرم کاموا بافی ست و فقط کلمه و جمله ی    &quot;نذر کردم&quot;  را  از میان ان همه متن  شنیده  و انهم دچار سو تفاهم شده  و با اشتیاق  از مریم میپرسد:    اِ.... آفرین  باریکلااااا   پس اهل نذر و نیازم هست .   خب حالا چی نذر کرده ؟  بهش بگو  پولش رو بده خودم اینجا مجلس برگزار میکنم و  اش میپزم نذری  میدم کل محل  که  نذرش براورده  بشه ....  آفرین  بهش ‌ . تازه داره کم کم ازش خوشم میاد....مریم هم سریع از فرصت استفاده کرده  و برای انکه جای شهروز را در دل خانجون کمی باز کرده باشد   سریع با شوق میگوید ؛    اره ....  اصلا خودش  بچه هیاتی هست .  خودش  توی شهر خودشون مراسم ایام محرم رو  علمدار  بوده .  عکساش هست ‌. البته خودش که اهل خودگویی و خودنمایی نیست   من یواشکی  حواسش نبود  آلبوم  رو ورق زدم  و دیدم ....  اصلا یه وضعی بود  که بیا و ببین....خانجون چشمانش درشت شد و دستش را به کمر زد و اخم هایش در هم رفت و با نکته سنجی و ریز بینی خاص خودش که عادت به مچ گیری دارد   از مریم پرسید ؛   بگو ببینم  ور پریده     اون وقت این البوم ها  کجا  بودن  که  شما  نشستی و تماشا کردی ؟  نکنه بلند شدی و رفتی خونه ی پسره؟  ای دخترک چشم سفید  بی حیا....  توپ کاموا را سمت مریم نشانه رفت و مریم نیز مانند  فنر از جایش در رفت و سمت اتاقش پناه برد  خندید و درب را  بست .... روز جدیدی فرا رسید  و ابرهای سیاه  بروی شهر خیمه زدند    مریم از ندامتگاه  افکارش  پا به فرار گذاشت و  چادر حریرش را سر کرد و زولف سفید مویش را بر چهره انداخت و از انتهای باغ ظاهر شد  و با قدمهای کوتاه و پیوسته اش  و یک دنیا عشوه و  ادا اطوار های منحصر به خودش  و با ان چهره ی ریز نقش و شیرینش  از باغ خارج شده و بی خبر سمت خانه ی شهروز راهی شد.... ماجرا از نظر  مریم ؛سرزده اومدم  تا به شهروز خان  سر بزنم   و شاید کمی خوشحالش کنم . ولی خب  دلم اونقدر کوچیکه  که نتونستم تا غروب و ساعت شش  منتظر بمونم   و خواستم زودتر بیام و  ماجرای دیروز غروب و حرفهای خانجون و خودمو براش تعریف کنم  .   اخه من هرگز هیچ حرفی واسه تعریف کردن ندارم و از بس براش ماجرای   سفر مشهد  در کودکی ام رو تعریف کردم که خسته شده و  خودش هربار  میگه   دیگه بسه  زحمت نکش خودم بقیه اش رو حفظم  .   اما الان براش کلی حرف جدید و مهم اوردم تا بگم .   خداکنه  بیدار باشه ‌   قبل از اینکه  ایفون رو بزنم  دیدم درب حیاط باز هست  و سایه  شهروز رو دیدم که توی اتاق کوچیکه  بود  و انگار داشت با کسی بحث میکرد و قرقر میزد  و میگفتش ؛  ببین  اخه  خسته ام کردی . تو  آدم بچه نیستی ‌  بخدا یه حیوانی.  یه جانور بلفطره  و با  خوی  حیوانی . اخه تو چرا بایستی اینقدر بیشعور باشی ؟  کاش یکمی  انسانیت سرت میشد .  هرچند  تو اگر  آدم بودی که وضعیت ما اینجوری نمیشد ‌ هیچ میدونی چه دسته گلی به آب دادی کله پوک؟  هیچ خبر داری من بخاطرت چقدر  شرمنده شدم و چقدر تحقیر شدم مقابل همسایه ها؟..  اخه عوضی جان   مگه تو عقل توی کله ی نخودی ات نیست که  اینجوری  رفتار میکنی  جلوی  همسایه ها...   چیه  ؟ مثلا داری خودت رو به بیخبری میزنی ؟  الانم لابد هیچ روحت هم خبر نداره که چه اشتباه احمقانه ای کردی   .  اخه احمق   آخه الاغ   آخه گلابی  آخه کله کدویی   آخه چولمنگ   جان  تو چرا نمیخوای آداب معاشرت رو یاد بگیری !  ها؟  صد بار بهت گفتم  وقتی مریم جون میاد پیشم  تو بایستی بزاری بری و خب یه یکساعتی برو بیرون و یه هوایی بخور .  نمیمیری که .  تو چرا اینقدر  اومول و  وحشی بار اومدی؟ چرا از معاشرت با هم سن و سال هات میترسی ؟ خب اونها هم مث تو هستن .  برو با هم جنس های خودت کمی وقت بگذرون .  چسبیدی به من که چی بشه؟  تو دیگه باید منو درک کنی. مریم  دیگه کم کم داره شک میکنه .   تو  میبایست چند تا چیز رو اویزه ی گوشت کنی   ،  از  راه پله  نباید  رفت و آمد کنی .  همسایه ها اگر ببینن  تو  رو  خیلی  بد  میشه.   هیچ میدونی آخرین باری که  مریم جون اومده بود  پیشم  چی شد؟ هیچ میفهمی ازم چی پرسید ؟ ازم پرسید که چرا درب اتاق کوچیکه همیشه قفله  ولی پنجره اش بازه .  خب انتظار داشتی چه جوابی بهش میدادم.   ببین  تو داری زندگی منو ازم میگیری   ولی من دوستت دارم . آخه بیشعور کله پوک   تو غیر من کی  رو داری؟  کجا رو داری؟   پس چرا اذیتم میکنی ؟   الان مثلا زیر لب داری غرغر  میزنی که  لابد   من الکی بهت گیر میدم . ولی اصلا اینطوری نیست.   اینبار اگر مریم جون بیاد پیشم  تمام ماجرا  رو بهش میگم . چون حاضر نیستم بخاطر وجود تو   هز دستش بدم .  ببین  تو خیلی کار غلطی کردی که نامه ی مریم جون رو  پاره کردی .   تو حسودی . و من هم از این بچه بازی ها  بدم میاد....  گوشت با منه  یا نه؟....  هیچم خوشم نمیاد وقتی دارم برات حرفهای به این مهمی میزنم  مشغول خوردن باشی ....      من از شدت تعجب شوکه شدم چادرم رو دور کمرم پیچیدم و با خشم رفتم بالا تا هرچی دهنم هست به شهروز بگم  و  باهاش قطع رابطه کنم .  یعنی تمام روزهایی که من بهش اعتماد میکردم و باهاش توی این خونه بودم   کس دیگری هم توی اتاق کوچیکه پنهون شده بود و لابد  هم منو میشناسه و هم به حرفهامون گوش داده .  خدای من  چه قدر احمقم من ،  خانجون همیشه میگفت که نباید از باغ خارج بشم و زمانه ی بدی هست و مرمان  بدتری هم  مبتلا به جبر زمانه میشن و میپیچن به دور قصه ی ادمهای دیگه  و همیشه  زرنگ ها از ساده ها سو استفاده میکنن  .  خاک بر سر من احمق . چرا به حرفای خانجون گوش نکردم .  همیشه میگفت این روزگار صد تا بازی داره و  اگر روی بد سکه  برات بیفته   کارت زاره ...  ابر و باد و مه و خورشید و فلک  دست به دست هم میدن تا رسوای زمونه  بشی    تا انگشت نمای  خاص و عام بشی ‌   اونجاست که هرکی بهت نزدیکتره   زخمی که بهت میزنه  عمیق تره  و همه میشن دشمنت  و  حتی دوستات هم  با دشمنات کنج میشن و اتش میزنن به خرمن من بیچاره  و  خب لابد  حتما ازم  فیلم هم گرفته  و میخواد  دو فردای دیگه ازم اخاذی  کنه ‌   .  خدای من  چه  اشتباهی کردم با این پسر غربتی  دوست شدم .  اخه نونت کم بود   ابت کم بود   دوست پسر گرفتنت چی بود ....   خانجون چهار تا پیرهن بیشتر از من پاره کرده  بایستی به حرفش گوش میکردم   . غلطی کردم .  الان میرم داخل و خونه رو روی سرش خراب میکنم .  تا دیگه با آبروی یه دختر نجیب  بازی نکنه .    خیال کرده من  مجردم  پس پیردخترم و خواستگار ندارم     زکی   نمیدونه که من خودم از جنس هر چی مرد و  مرد جماعت  بدم  میاد  و  حالم بهم میخوره ‌  . اینم اولین بار و اخرین بارم بود که چنین غلطی کردم .  فکر کنم  پسرک عوضی بی پدر و مادر  منو  جادو جنبل  کرده   بود که حاضر شدم  خودم پا پیش بزارم و بهش پیشنهاد دوستی  بدم .  اره دیگه . خب عجب احمقی من هستم  . معلومه که  جادو کرده  منو.   وگرنه  اینچنین کور و  کر  نمیشدم که ...     خدایا  عظمتت  رو شکر که الان  یهو به سرم زد و سرزده اومدم  اینجا  و  همه چیز برام   اشکار شد‌   . خدایا  نوکرتم .  همیشه هوامو داشتی .   میدونم  چون دلم  پاکه   هوامو داری .  مرسی . الهی هرگز منو به حال خودم رها نکنی .   چند پله رو تا طبقه اول رفتم داخل .  و خب  درب واحد شهروز  خراب هست و  اگر  کمی با دست به بالا هول بدیم و با شانه بهش ضربه بزنیم راحت باز میشه   امیدوارم  هنوزم  همونطور  باشه  و راحت باز  بشه . چون اگر زنگ واحدش رو بزنم  سریع  خودشو جمو جور میکنه  و  فرصت داره  لاپوشانی کنه .    کمی فالگوش واستادم     داره  نازش میده.   عجب  بی غیرت و نمک نشناسی هست ‌  الان پدرش رو در میارم .    بهتره یکمی بیشتر به حرفاش گوش بدم تا شاید چیزی دستگیرم بشه   .... همانطور که مشغول گوش کردن حرفهای اروم و نا مفهوم از پشت درب بودم   از سر هجم بالای  خشم  و  درد شدید روحی و  شکست احساسی  و  ظلم ناحقی که در حقم روا داشته شده بود    شروع کردم  به تایپ کردن حرفهای دلم .   هر چی که میتونستم  بهش فحش نوشتم   از تک تک درد دل هایی که برام کرده بود   بهره گرفتم و همگی شون رو چماغ کردم توی سرش  .   چطور تونست با احساسات من بازی کنه  . من از صمیم قلب عاشقش بودم .   براش تایپ کردم توی قسمت  پیامک ها   که  خب  تو حقت بود که توی هفت سالگی  مادرت ولت کنه به امان خدا  و بره . لابد بچه ی بی پدر و مول بودی . حتما مادرتم یه فاحشه خیابانی بود ‌ . اگه اون موثع که برام اینا رو تعریف میکردی  بهت دلداری دادم و گفتم  لابد تصادفی توی خیابون مادرت رو گم کردی  &quot; همش از سر ترحم بود  بد بخت بی پدر مادر‌  .  توی دلم داشتم بهت قش قش میخندیدم که چطور نفمیده تا حالا  که  لابد بچه ی نامشروعه . لابد مادرت فاحشه بوده .   بزار رک بهت بگم تو یه  بچه ی سر راهی هستی که توی پرورشگاه لابد بهت تجاوز شده یا اینکه توسری خوردی و عقده ای بار اومدی .  اون دروغ هات هم که میگفتی تموم خانواده ات خارج از کشور هستن رو بزار درب کوزه آبش رو بخور . خالیبند اشغال .  حالم از قیافه ی نگبتت به هم میخوره . تو شبیه لاشی ها هستی .  ولی ادای با شخصیت ها رو در میاری . خر خودتی .  شبیه  پسرای دخترنما  هستی  با اون موی بلندت و چشم و ابروی  دخترونه و مژه های بلند . به درد  کاواره ها میخوری تا با یه شورت بندی بری بالای صن و دور میله بچرخی و پول بزارن  لای بند شورتت بی غیرت غربتی .   اینها رو فرستادم براش و با هر زحمتی بود  درب  رو  باز کردم و درب اتاق کوچیکه باز بود   و پای شهروز  معلوم بود که انگار به درب کمد دیواری تکیه داده  و داره  طرف رو ناز میده  ، بحدی سرعتم زیاد بود که  تا خواست برگرده و نگاه کنه درب واحدش چرا باز شده به زور    من رفتم بالا سرش وشروع کردم به......اه   این چیه؟  پس دختره چی شد؟  کجا رفت؟ شهروز شوکه شده بود و دهانش باز مونده بود  و پلک نمیزد    رنگ از رخصارش پریده بود       و بیش از حد  ترسیده بود  با هجوم ناغافل  من   و  خشکش زده بود  و  همین لحظه  چشمم  خورد  به  گربه ی  خوشگلی که پهلوش نشسته بود و به محض ورود من و شنیدن صدام  رفت و پشت شهروز پنهان شد .‌....    چشمم خورد به چسب نواری  و تکه های کاغذ  نامه ای که خودم برای شهروز نوشته بودم   و خب جای پنجول های گربه کاملا واضح  بود  روی کاغذ ..... توی ظرف یکبار مصرف گرد   دقیق همون چیزی ریخته بود که چند تا دونه ازش رو درون جیبش پیدا کرده بودم  . دقیق همونی که بالای هود قائم کرده بودش .   فهمیدم که پس لابد غذای گربه هستش .  و دلیل بسته بودن درب اتاق کوچیکه  حضور گربه هستش و دلیل باز بودن پنجره اش  این هست که به  سردربی کوچه  منتهی میشه و گربه راحت از پنجره به روی دیوار  میتونه رفت و آمد کنه .  خدای من  حالا با پیامک هایی که بهش دادم  چی بکنم ..هر چی  میکشم از دست این خانجون میکشم . باعث تمام بدبخت بیچارگی هام خانجون و ذهن مریضش هست.  </description>
                <category>داستان نویسی خلاق</category>
                <author>داستان نویسی خلاق</author>
                <pubDate>Sun, 05 Dec 2021 04:26:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطره عجیب ولی واقعی</title>
                <link>https://virgool.io/@Dastani/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-udynpkplv8oq</link>
                <description>۹   منشی آژانس طبق روال هر شب جمعه   از پشت میز جیم شده بود و اثری ازش نبود . بازار راکت و خبری از مسافر نبود‌  . یکی از راننده های قدیمی و پر حرف آژانس به نام سیروس با سیبیل های بلند و ابرو های پر پشت و صورتی خط افتاده از تریپ برگشت و کارتکس خودشو گذاشت روی میز . هنوز سلامم رو علیک نگرفته بود که صدای نخراشیده اش رو بالا برد و گفت ؛      این تلفنچی آژانس کدوم گوری رفته باز ؟...  ای توی روحت بیاد پسر.  باز رفته لابد پی  الواتی و چشم چرونی....     یکی از راننده های مسن  به نام اقای  اسدی که زمانی دبیر ادبیات بود  و بعد ها  از اموزش پرورش فیلتر و تسفیه شده بود ،  مشغول روزنامه خوندن بود با لبخندی جواب داد ؛   ای آقاااا   سخت نگیررر... جوانند دیگه....  جایی نرفته ، همین دور و ور بود   پیش پای شما گوشیش زنگ خورد و رفت تا جایی  ....  شما چه امری داری  بگو من برات انجام میدم . سیروس جواب داد ؛   توی کارتکسم بنویس و بزارش مجدد توی نوبت .  البت بزارش بالای کارتکس های دیگه .  چون برگشت خوردم . ادرس رو غلط داده بودی  این نسناس .  الکی حلپ و تلپ  تا اونور محله رفتم  و  خبری از یارو نبود و مجدد خالی برگشتم . اقای اسدی حین ثبت زمان ورود توی لیست کارتکس  نگاهی متعجب به ساعت گرد دیواری انداخت و یه نگاه به من و سپس به اقا سیروس انداخت و گفت ؛    سیروس جان  اینجا برات ساعت خروج خورده  دوازده ظهر ....   سیروس با عرقگیر  صورتش رو تر  کرد و گفت ؛  خب که چی آق معلم....  اقای اسدی  لبخندی تلخ زد و گفت ؛ هیچی .    من برام پر واضح بود که رفتن تا سمت دیگر محله و نیافتن ادرس مشترک آژانس و  اصطلاحا &quot;برگشت خوردن&quot; و بازگشتن  مجدد سمت پارکینگ آژانس  نهایت امر پانزده دقیقه وقت خواهد گرفت ...‌   نه اینکه  دوازده ظهر رفته باشی و ساعت هفت غروب برگشته و انتظار داشته باشی که بدون رعایت نوبت  و  به دور از انصاف  کارتکس خودت را بالای کارتکس های دیگر بگذاری و مدعی شوی که سر تریپ هستی و اولویت با خودت است ....        در ضمن از همه مهم تر این بود که خودم دم ظهر و حین رفتن سمت دانشگاه و جلسه  درس استاتیک  بطور تصادفی اقا سیروس رو دیده بودم که فردی غیر عادی با قدی بیش از دو متر و بیست را سوار کرده بود و از دست بر ققضا تابلوی کوچک آژانس نیز بالای ماشینش بود.    از انجایی که من تازه وارد ترین راننده ی اژانس بودم و از طرفی هم  اهل این شهر ساحلی نبوده و  در اینجا بعنوان دانشجو  مساکن خوابگاه هستم و شرایط اشتغال در محیط آژانس را ندارم و به لطف مدیر تاکسی تلفنی و سفارش رییس خوابگاه به او    بطور موقت و  نیمه وقت پذیرفته شده ام   ناچار به خویشتن داری و گذشت هستم  و حق اعتراض کردن هم ندارم .   چون برایم پر واضح هست که سیروس هیچ از حضور من در محیط تاکسی تلفنی بعنوان راننده  خوشنود نیست .  گویی جایش را تنگ کرده باشم .   سیروس سمت سماور رفت و به طعنه گفت ؛     یک عمره توی این شهر و محله  خاک کوچه خیابون خوردیم و پابرهنه  تموم کوچه پس کوچه های محله ی لمتر  تا   ساحل خلج و  توسکاسرا  رو تا خود کاخ شاه  گس کردیم  تا  پشت لب مون سبز بشه و به هزار زور زحمت یه ارابه دوزاری خریدیم و میوه فروختیم و اینکه شانس درب خونه مون رو کوبید و یه شب ناغافل یه ماشین از پشت اومد زد به ما و در رفت . منتها گیرش اوردیم و  ازش یه پول چرب و چیلی  دیه گرفتیم  تا این  ماشین جوانان دو کاربرات  پاچ و خسته  رو  خریدیم ‌‌... ولی الان یارو اصلا زاییده **اییده ی این شهر و استان نیست و هنوز شاشش کف نکرده و مث بچه سوسول ها  دانشجو شده به خیالش که چه پوخیه....  یه ماشین هم خریده انداخته زیر پاش و اومده واسه ما میخواد توی آژانس کار کنه....   د اخه نوکرتم   اینجا که  طویله نیست  هر کس و ناکسی سرش رو بندازه پایین و بیاد داخل .   راننده اژانس یعنی ناموس پرست  یعنی امین و امانتدار ناموس مردم ، یعنی چشم پاک  دل پاک   و   عند  پاکی . خیال کردی پس چرا میگن حتما بایستی راننده اژانس متاهل باشه ؟...   د  واسه همین جور چیزاس دیگه نوکرتم...    حرف سیروس که تمام شد    سکوت سنگینی بر فضای آژانس حاکم شد و اقای اسدی با اشاره دست از من تقاضا کرد که هیچ نگویم و سر جایم بنشینم .    همه یکدیگر را زیر چشمی نگاه میکردند و  سکوت شکننده تر از چیزی بود که با صدای زنگ تلفن  شکسته شود    ،  احساس بدی در آژانس حکمفرما بود . یک انرژی منفی و  سکوت ازار دهنده   . گویی پیش بسوی وقوع یک تراژدی در حرکت بودیم همگی   و  تک تک مان  حس کرده بودیم یکجای کار ایراد دارد  ولی نمی دانستیم چه چیزی در لحظات پیشرو  چشم انتظاری مان را میکشد.‌‌ ..  سیروس از جایش بر خواست و رنگ به رخصارش نبود   سرخ شده بود و  چشمانش خواب آلود بنظر میرسید .  گویی مست باشد .   حتی راه رفتنش هم به یکباره  نامتعادل شده بود و کمی پس و پیش و سردرگم  قدم بر میداشت .  او سکوت را شکست و با حرفی که زد  تمام معادلات و تصورات از وضع بوجود امده را برهم زد ‌ ،  حرفی به نهایت ساده و جدی  ولی در زمان و مکانی بی ربط ،  او به یکباره سرش را دو دستی گرفت و گفت ؛    پس این نهار کوفتی و لعنتی ما چی شد زن..... ؟...   آخ سرم ....  منیره  مادرت کجا رفته باز؟   سپس نگاهی سردر گم و نیمه هوشیار به اقای اسدی دوخت و پرسید ؛   اقای اسدی  شما اینجا توی خونه ی ما چه میکنید؟ خوش اومدید . قدم رنجه فرمودید ‌‌‌‌...  الان میگم سفره بندازن نهار کوفت کنیم.... نه ببخشید میل کنیم...  اینها را با حالتی ناتمام و جویده جویده و نامفهوم گفت و قش کرد بروی میز وسط آژانس ....     دقایقی بعد....  درون بیمارستان  و شرح اتفاق برای همسر و دخترش و دکتر متخصص   و  خداحافظی و خروج از بیمارستان  و حرکت سمت آژانس ....  وقتی به آژانس رسیدم  عده ای جویای احوال اقا سیروس بودند و دل نگران.‌‌..     خب از طرفی خودم هم نمی دانستم او چرا این چنین شد....   شاید سکته ی مغزی کرده باشد  یا که هرچی‌‌‌...    در هر صورت برایش دعا میکنم و امیدوارم زود بهبود یابد و از بیمارستان ۱۷ شهریور  رامسر مرخص شود ‌  .   همسرش میگفت که  سیروس از صبح و بعد خروجش از منزل   تاکنون به خانه بازنگشته ‌ . او حتی برای صرف نهار هم به خانه نرفته بوده .  او ادعا میکرده کها قصد دارد بعد از رفتن به سرویس بعدی  به خانه برود تا نهار بخورد . منتها این حرف را  بدو ورودش به آژانس به زبان آورد و  ان لحظه  ساعت هشت غروب یکروز در اواسط تابستان بود ‌  .  او حتی خیال میکرده زمان  ظهر بسر میبرد .  او چرا به یکباره این چنین شد .   در همین افکار بودم که صدای زنگ تلفن  تمام افکارم را نخکش کرده  و  به محض برداشتن گوشی     تماس قطع شد .   شماره را نگاه کردم و شماره موبایل اقا سیروس بود .  تماس گرفتم بلکه شاید چیزی نیاز داشته باشد در بیمارستان و چند بوق خورد و گوشی برداشته شد ؛   صدایی زنانه ولی بم و خشدار و غیر معمولی از انسوی خط گفت ؛     ▪︎ کیه؟  چی هستی؟ چی میخوای ؟ ااسم خودت  مادرت و نام جد پدری ات رو بگو ؟.  گفتم :   الو... سلام . من شهروز هستم .  این گوشی اقا سیروسه ‌ . شما؟ ▪︎  من کی هستم !..  میخوای اسم منو بدونی که چی ؟  کلیمه هستم نواده ی صدیقه سقراط بن صنعا . اسم پدر بزرگت چیه   اسم مادرت رو بگو _(با تعجب و حالتی شوکه)  جانم؟   چی فرموی؟   بیب بیب  بیب بیب .....   چند ساعتی گذشت از دست بر قضا من شیفت شب بودم . و باید کشیک وا میستادم .  بطور معمول تمام طول شب تا صبح  سه یا چهار تا تریپ سرویس میشد رفت و خلوت بود .  اصولا شهرهای رامسر  کلاچای  چابکسر  شهسوار  رودسر   و شرق گیلان در روزهای تعطیل پر جنب و جوش و پر از انرژی هستن . اما این ظاهر قضیه ست و این جوش و خروش رو مدیون  مسافرها و  توریست ها هست   وگرنه در روزهای دیگر هفته  از ابتدای غروب  خاک مرده ریخته میشه و روح سرد و عبوسی شهر رو دررآغوش میکشه و رنگ افسردگی به  کوچه خیابون ها میپاشه ‌.   چه برسه به طول شب تا به صبح . البته ناگفته نماند که ساحل های مطرح و محبوب رامسر مثل ساحل خلج و یا توسکاسرا  در تمام روزها و شب ها  پر از  آمد و رفت و حضور  افراد شب زنده دار است  و خانواده های بسیاری رو پذیراست   اون هم در فصل های  پاییز و زمستان   کم کم از رونق می افته ‌   .     اون شب  عجیب   مه سنگینی محله ی لمتر  رو  در خودش  فرو برده بود ‌  .     هیچ خبری نبود و  نیمه های شب رسید .   من روی مبل راحتی انتهای آژانس لمیده بودم که تلفن زنگ خورد   سر سومین زنگ گوشی رو برداشتم و با صدای گرفته و خواب آلود گفتم :      الو   تاکسی تلفنی لمتر بفرمایید .....   _ صدای جشن و ساز و اواز خفیفی شنیده میشد   خیلی شلوغ بود ولی  میشد صدای کف زدن ها و هورا کشیدن ها رو تشخیص داد ... خب چقدر شاد و بی غم هستند اینها  ....  خوش بحالشون.... الو.... الو سلام علیکم اقا...  _علیک سلام . سلام از بنده ست . سلام عرض کردم شما حواستون نبود . بفرمایید  در خدمتم .   (صدای مرد کمی خشدار بود و گرفته )  یه ماشین میخواستم این کلیمه خانم رو تا جایی برسونی ....   _ چشم . شماره اشتراک تون رو می فرمایید....   چی؟ چی هست؟ من ندارم . از کجا بایستی بیارم؟ اشتیاق دیگه چیه ؟ من میگم یه ماشین بفرست  کلیمه خاتون رو راهی کنیم که دیرش شده  و پاهاش ناخوشه    _اشتیاق نه...   شماره اشتراک تون رو عرض کردم قربان  چی؟ قربان کیه پسر؟ من قربان نیستم که. با کی اشتباه گرفتی؟ عاشقی مگه پسر ....   ماشین رو بیار تا جلوی درب چون کلیمه خاتون پاهاش مریضه نمیتونه راه بیاد ...  کرایه اش رو هم خودم حساب میکنم ..._لطف کنید ادرس تون رو بفرمایید ...ته کوچه . زود بیا ._چشم . باشد . الان خدمت میرسم . گوشی را گذاشتم و کارتکس را برداشتم و درب اژانس را قفل کردم سوار شدم و روشن کرده و براه افتادم .   لحظه ای مکث کردم....   ته کوچه؟ یعنی   چی که گفت آدرس  ته کوچه؟ کدوم کوچه؟  کدوم محله؟  این محله که سراسر خاموش و در خواب خفته .    عجب کاری کردم که خوب نپرسیدم ادرس رو .... کمی در محله بالا رفتم و انتهای یک کوچه صدای جشن می آمد و من هم دنده عقب گرفتم و تا دم درب ان خانه رسیدم . و درب را باز کردم...کسی نیامد .    پیاده شدم و از کسی پرسیدم که کلیمه خاتون تشریف ندارند؟‌...   کمی بعد  پیرزنی زبر و زرنگ و فارغ از پادرد و یا عصا  تند و براق امد و هیچ نفهمیدم چطور امد و از پشت سرم گذشت که ندیدمش . او حتی چنان سریع سوار خودرو شد که  متعجب ماندم .    خیره و شوکه شده مانده بودم  که صدای بوق خودرو بی انکه کسی انرا بفشارد  بلند شد...   سریع رفته و پشت فرمان نشستم تا سوئیچ را ببندم که اگر اتصال کرده باشد  مانع از یکسره شدنش شوم و مبادا اسایش  و ارامش اهالی را خدشه دار کنم .    ولی همه چیز ارام و عادی بود .   روشن کردم و حرکت ...  کجا تشریف میبرید ؟   بی آنکه پاسخی دهد با دستش مستقیم را نشان داد... مستقیم رفتم و رفتم  تا به سر چهار راه رسیدم .   پرسیدم  کدام سمت؟مجدد مستقیم را نشان داد من شکی به دلم زد . چون گمان کنم هر باری از او بپرسم کدام سمت   او  مستقیم را نشان خواهد داد .    از قصد مستقیم رفتم تا به ساحل و سنگچین  خلج رسیدم .   روبرویم دریا بود و باز پرسیدم  کدوم سمت ؟او اینبار نیز مستقیم را نشان  داد ...من مکثی کردم و به او نگاهی کرده و به وضوح از حالت چهره و چشمان بی روح او  وحشت زده شدم .  راه افتادم و مجدد سمت محله و مبدا  بازگشتم تا لااقل ادرس مقصد را بپرسم از کسی ...  نمیدانم دلیلش چه بود... ولی هرچه میرفتم  نمیرسیدم .  گویی فاصله ها کش می آمدند و طولانی تر میشدند .  کمی نگذشته بود که متوجه ی ناخوش احوالی خودم شدم    یک جای کار می لنگید   هر چه میرفتم   خیابان نیز همراه من  حرکت میکرد و  به کل محیط تغییر میکرد و انگار سرعت  عبور خیابان از کنارم  بیشتر از سرعت خودرو شده باشد . تصمیم  گرفتم تا شیشه را پایین بدهم   و کمی هوا ی تازه به صورتم بخورد     بلکه عقلم سرجایش بیاید .   چشمانم گنگ و سرم گیج شده بود  همه جا مبهم و تیره و تار بود .  نامفهوم و مات شده بود منظره .   من کناری ایستادم و چندین لحظه خیره به نقطه ای نامعلوم   بفکر فرو رفتم .     به این می اندیشیدم که حالم خیلی بد است و یعنی من سکته کرده ام؟  یا که همه چیز را در عالم خواب میبینم ؟...  چون میدانستم محال ممکن است  منظره ی خیابان به یکباره به نیزار تبدیل شود   و پس لابد  چشمانم یک مشکلی داشت ...   ایاز و مه نیز بر شدت اوضاع افزوده بود ....     من درب را باز کردم تا پیاده شوم  ولی فهمیدم که  زمین زیر خودرو در حال حرکت است .  روی ترمز زدم و با سر درون شیشه رفتم ....   به خودم امدم و دیدم وسط محله ی لمتر بی حرکت و بطور عجیبی احمقانه   توقف کرده ام . حالتی که اگر هزاران بار هم تلاش میکردم قادر به ایستادن در ان حالت نبودم .  من درون باغ پرتقال یکی از اهالی درون خودرویم بودم . ولی مشکل جای دیگری بود . چهار طرف من  چهار درخت قرار داشت و واقعا نمیدانستم چگونه توانسته ام  سر از انجا در بیاورم .    چون فواصل بین درختان کمتر از ان چیزی بود که بتوان با خودرو داخلش شد و با ان زاویه معکوس پارک کرد .    از خودرو پیاده و نگاهی به پشت و مسافر انداختم . هیچ کسی نبود .  روی زمین نشستم .  می خواستم فریاد بزنم و کمک بخواهم  اما بفکر آبرویم افتادم . دیگران چه میگویند اگر چنین چیزی را بفهمند .‌.    این ماشین چگونه  اینجا امده ؟ چگونه از حسار  باغ رد شده؟ پس چرا حسار سالم است ....    سایه ی پیرزن را دیدم که از باغ خارج میشد   ولی اینبار عصایی در دست داشت ...   نمی دانم چرا انچنان قد بلند شده بود . ابتدا خیال کردم که سایه اش کش آمده  ولی  نه....  او لاغر و با قدی بیش از دو متر و نیم بود .  او درون شکاف تنه ی درختی پیر و قدیمی  غیب شد .   من به سمت آژانس بازگشتم . پای پیاده . فردایش  تمام وقت مشغول سوال و جواب بودیم . کلانتری بیش از بیست مرتبه سوال ثابت را از من میپرسید :   _ پسر جان چطور تونستی ماشینت رو بین چهار پنج تا درخت  جا بدی که الان نمیتونی درش بیاری...  من نیز هربار جریان را گفتم . باغبان نیز حاضر نمیشد که هیچ کدام از درختانش قطع شوند  برای خارج کردن خودرو   اخرش دست به دامن جرثقیل شدیم . تا از بالا و به جبر شکسته شدن چندین شاخه ی قطور  خودرو را در بیاورد . من نیز هیچ به این مهم فکر نکردم که  همین چند شب پیش بود که نیمه شبی با اقا سیروس  به همان باغ رفته بودیم و مخفیانه پرتقال چیده بودیم .  و از دست بر قضا  اقا سیروس زیر همان درخت ها   بود که  ...... بگذریم ... سر وقت ان خانه ای رفتم که کلیمه خاتون را از انجا سوار کرده بودم .   ان خانه سالها خالی از سکنه بود .   متروکه و مخروبه .   این روایت حقیقی ماجرا بود  و انتظارش نمی رود  که کسی باورش کند .   زیرا براستی باورش سخت است . با هیچ منطقی سازگار نیست و واقع گرایانه اگر قضاوت کنیم  میبایست  بگوییم  نویسنده ی این مطلب  خواسته با کمی خلاقیت و هیجان   داستان کوتاهی خاص خلق کند ‌ . ولی اینگونه نیست .   من دانشجوی رامسر و ساکن محله ی لمتر بودم .  نام صاحب خانه ام  جناب اقای قاسمی بود ‌ . بقال محله  اقا مصطفی و اقای خلعتبری بود و......    بگذریم . خیلی چیزها چیز هستن ‌ . یعنی چیزه.... چطور بگم ..... بی خیال . ولش کن . به زندگیتون برسید .  از من ابی گرم نمیشه . ولی اخه .... هیچی بگذریم قرار بود نگم . پس نمیگم . بی خیال . کلیمه خاتون   الوعده وفا  داستان ترسناک از ما بهتران </description>
                <category>داستان نویسی خلاق</category>
                <author>داستان نویسی خلاق</author>
                <pubDate>Sun, 05 Dec 2021 03:47:56 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>