<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های deli</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Dealaram</link>
        <description>متن هایی کوتاه،ساده و از اعماق قلبم...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 20:19:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1131641/avatar/nYpuU1.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>deli</title>
            <link>https://virgool.io/@Dealaram</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زمان همه چیز را بهتر نمیکند!-1</title>
                <link>https://virgool.io/@Dealaram/%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-%D9%86%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D8%AF-1-v78xnhsyxf2b</link>
                <description>به لیست کارهایش نگاهی انداخت.تکراری بودن تمام آن کارها بیشتر از قبل خسته اش میکرد.ولی میدانست در نهایت فردا هم باید این کارها را تکرار کند.درواقع هر روز یک روتین مشخص داشت.چیزی که خیلی وقت بود،تغییری نکرده بود.برعکس اطرافیانش!همه ی کسانی که میشناخت،عوض شده بودند.بعضی وجودشان معنای دیگری پیدا کرده بود و بعضی رفتارشان.درست در زمانی که او به یک ادم مطمئن نیاز داشت،همه عوض شدند. گویی رنگ پس داده بودند و او تازه حقیقت را میدید.ناراحت بود.این وضعیت را دوست نداشت.ولی باید تحمل میکرد.راه چاره ای نداشت.پس لبخند زد و رویا پردازی را شروع کرد.درواقع یک جور مکانیسم دفاعی اش بود.حتی با اینکه میدانست رویا و ارزویی بیش نیستند،ولی احساس میکرد آن افکار ،دنیایش را رنگ و بوی تازه ای میبخشند.گویی احساس ارامشی می داد که در گوشش زمزمه میکرد:&quot;هی!همه چی درست میشه.فردا قراره  خیلی چیزا فرق بکنه.فردا یه زندگی تازست،یک فرصت دوباره!&quot;او هم باور میکرد.همیشه دروغ شیرین بهتر از حقیقت تلخ است.او هم میدانست هرچقدر هم برای آن فردا بدوئد،هیچوقت به مقصد نمی رسد.انگار توی این مسیر تنهایی که انتهایش گنگ بود،کائنات بجز سرما و غم،چیزی برای اذوقه به او نداده بودند.ولی او سرسخت بود. تقدیر را نمیپذیرفت و خرمان خرمان قدم برمیداشت.حتی با اینکه تاریکی را میدید،به چراغی می اندیشید که در آن جنگل انبود پیدا خواهد کرد.درست مثل مقتولی که قاتل را میدید ولی چشم به راه پلیسی بود که در جاده و به دنبال او میگردد.اولین کار،رسیدگی به درس هایش بود.پس وسایل اش را جمع کرد تا به کتابخانه برود.ارامش انجا تنها جایی بود که میتوانست به اینده اش امیدوار شود.اماده شد و به سمت در خروجی خانه رفت.تصمیم گرفت قبل از آن از مادرش که در اتاقش در حال انجام کارهایش بود،خداحافظی کند.در زد و منتظر اجازه ورود ماند.با خودش می اندیشید که چرا پدر و مادرش اینکار را انجام نمیدهند؟یعنی اینقدر در زدن سخت است؟هیچ صدایی نیامد.دوباره در زد.انگار کسی پشت در نبود.پس وارد شد.مادرش پشت میز کارش،درحال وررفتن با کامپیوترش بود و اصلا به او توجهی نکرد.با نگاهی امیدوارانه و بدنبال ذره ای توجه،به صورت مادرش نگاه کرد و گفت:&quot;من میرم کتابخونه،کاری نداری؟&quot;مادرش چیزی نگفت.انگار صدایش را نشنید یا نخواست که بشنود.پس خودش را قانع کرد که حتما خیلی سر مادرش شلوغ است.دوباره حرفش را تکرار کرد که شاید مادرش جلوی او  از رفتن به کتابخانه را بگیرد و بعد از مدت ها با او مکالمه ای هرچند کوتاه داشته باشد.شاید مکالمه ای که کمک کند حالش کمی بهتر شود.فقط کمی!_&quot;مامانی،کاری نداری پس؟من برم؟&quot;+&quot;چیشده؟میخوای بری کجا؟&quot;میدانست مادرش نگرانش نیست،صرفا می خواهد مطمئن شود او با دوستانش ولگردی نمی کند._&quot;میرم کتابخونه،احتمالا تا 8 شب میرم اونجا درس بخونم.&quot;+&quot;اها،باشه.خدافظ&quot;خداحافظ ارامی گفت و در را بست.از اینکه انتظار داشت مادرش حداقل در صورتش احساساتی نشان بدهد و یا از او بخواهد که مراقب خودش باشد،عصبانی شده بود.  عصبانیت بخاطر این بود که همه چیز را تقصیر خودش می دانست. درواقع فراموش کرده بود که نباید انتظار بیجا داشته باشد.هرچند که او همیشه انتظار داشت.از همه کس و همه چیز انتظاراتی داشت.ولی نمیتوانست این حس را نداشته باشد.با اینکه در تلاش بود که از اطرافیانش انتظاری -مخصوصا توجه کردن به او-نداشته باشد ولی ته دلش،به این می اندیشید که شاید اتفاق افتاد،شاید خواسته زیادی نبود،شاید طبیعی است که چنین انتظاری داشته باشد!از خانه خارج شد و به کتابخانه رفت.امیدی نداشت.باید همان روند همیشگی را تکرار میکرد.ولی ناگهان،اتفاقی رخ داد.شاید انتظارش را نداشت.ولی هرچه بود،او قوتی تازه گرفت.گویی دریچه ای به رویش گشوده شده باشد.هرچند که نمیدانست سوی آن دریچه به کجا باز می شود و این همه چیز را خراب میکرد...</description>
                <category>deli</category>
                <author>deli</author>
                <pubDate>Mon, 24 Feb 2025 21:08:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گمشده در افکار یا در گذشته؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Dealaram/%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-lvjh6n8xpxnh</link>
                <description>سلام به همه!بعد از 8 تا 10 ماه،برگشتم؛به این فضایی که تاریکی را در روشنایی اش فریاد میزند.:)خیلی اتفاقات افتاد!از اون زمانی که اخرین پست مطلبم رو بارگذاری کردم خیلی میگذره ولی اتفاقاتی که از اون وقت تا حالا برام رخ داده شاید نمی شود در ده حرف دو کلمه &quot;خیلی میگذره&quot; گنجاند.در همین چند دقیقه پیش که داشتم تیتر پست های قبلی ام رو نگاه میکردم و نظرات دوستانی که در قالب چند کلمه به نمایش گذاشته بودن،می خواندم،متوجه شدم که نقطه اشتراک همه اوناها عشقی بود که یا داشتیم یا داریم ویا در مستقبل آن دوست داریم داشته باشیم.خیلی عجیب بود برام!هرچند کلا 10 ماه نوشتن متن هایی از این قبیل رو بخاطر درس هایم فراموش کرده بودم  میگذره ولی تفکرات اون زمان الان از جهت هایی برام مبهمه! نمی دانم چند نفر که الان دارن این متن رو میخونن یا چند نفر توی ویرگول یا اصلا چند نفر در ایران این تجربه رو کسب کردن ولی  این احساس که بعد از گذشت زمانی،چه کم و چه زیاد،خودشون رو گم شده در افکارشون ببینن...واقعا عجیب و در عین حال ترسناکه!بعضی از روانشناس ها بر این باور هستن که در هر دوره در زندگی هر فرد،به خصوص دوره نوجوانی و جوانی،یک موضوعاتی برای فرد مهم هستن که بعد از اینکه دوره آنها تمام شد،دیگربرای آن اهمیتی مانند گذشته قائل نیستند.من این موضوع رو قبول دارم ولی بعضی چیزها اصل و پایه هرچیزند!مثل عشق...مگه نه؟؟شاید، تفکرات من در گذشته در مورد عشق،حصاری بودند برگرفته از اعتقادات و تجربیات من در مورد عشق!شاید، این چیزی که من آن را اصل زندگی می خوانم،اصل نیست!شاید اصولی باشند جزو فرعیات زندگی که از جنس سن اند و با هر ثانیه،هر دقیقه،هر ساعت،هر ماه،هر سال و هر قرن تغییر پیدا میکنند!من معتقدم عشق چیزی نیست که آن را فقط در جنس مخالف و گاه بعضی افراد در هم جنس خود ببینند!عشق از زمانی که متولد نشده ایم بوده و برایمان رخ داده است.این عشق از قدرتمندترین شخص و حکمران تمام عالم به ما ورزیده شده تا حیوانات و انسان هایی در تمام جلوه های زندگیمان؛چه دوست و چه دشمن.عشق چیه؟ولی با این حال،هنوز نمیدانم!اینکه اینقدر گمشده باشم در مفهوم چیزی که در گذشته در موردش حرف میزدم و به نثر و شعر در می آوردم و الان برایم مانند توهم است، یا کسی شده ام که از عشق چیزهایی دیده ام که دیگر افکارم حکم فراموشی برایم دارند که اکونو دیگر به چشمم نمی آیند...این از تفکرات من است؟...از دوره ی سنی من؟...یا از روزهایی که قبلا ساعت بوده اند و ما آن را زندگی مینامیم؟...نمیدانم..!گمشده:)</description>
                <category>deli</category>
                <author>deli</author>
                <pubDate>Sat, 16 Jul 2022 14:47:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موسیقی، یاد آور خاطرات است...</title>
                <link>https://virgool.io/@Dealaram/%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A2%D9%88%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-pm97s802os2f</link>
                <description>موسیقی،اهنگ،ترانه و...هرچی دوست داری اسمش رو بزار اما من آرامش صداش میکنم؛ چون چیزیه که با احساستم صحبت میکنه و تصویر زیبای دنیا رو بهم یاداوری میکنه. اهنگ،چیزی که فرد رو درک میکنه،باهاش صحبت میکنه و میگه که تنها نیست.بطوری که در هر شرایطی باشی،چه خوشحال چه ناراحت،چه عصبانی،چه مغرور و... باهات یه دست میشه و میگه بیا باهم انجامش بدیم...اما نکته ای هست که چند وقته درگیرشم.یعنی درواقع بهش فکر میکنم.موضوع اونجایی هست که وقتی یک نفر اهنگ گوش میده،سعی میکنه خودش رو با اون تطابق بده و خاطرات مانند اون رو تجسم کنه.و حالا سوال من اینحاست که اگر این خاطره نباشه،چی؟!اگه نتونی داری رویدادی مشترک پیدا کنی،چی؟! اگه نتونی همدردی رو با اهنگ انجام بدی،چی؟!و این اتفاقی بود که برام افتاد....سعی کردم به معنی اهنگ و اعماق اش بیندیشم و بگم،&quot;ایا منم این تجربه رو دارم یا داشتم؟!&quot;که بعد،متوجه شدم نه...من توی یک نوع اهنگ،فقط با اون میخونم یا صرفا میشنوم.نمیتونم از قلبم احساسش کنم....چون خاطره ای ازش ندارم.و اون وابستگی بود....چیزی بود که تجربه اش نکرده بودم.چیزی بود که خاطره ای ازش نداشتم.مثل عشق،که نمیتوانستم درکش کنم.</description>
                <category>deli</category>
                <author>deli</author>
                <pubDate>Fri, 01 Oct 2021 17:27:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چیزی بود که درکش نمی کردم...</title>
                <link>https://virgool.io/@Dealaram/%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1%DA%A9%D8%B4-%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-jnzmoufrejho</link>
                <description>از بچگی،دلدار بقیه بودم...سعی میکردم خودم رو جای اون فرد بزارم که وقتی با من صحبت میکند،درکش کنم.از همان بچگی،این مسولیت را داشتم.با خانواده،با فامیل،با دوستان مدرسه،دوستان باشگاه و....همیشه هم میتوانستم خودم را جای فرد بگذارم و به خوبی با او صحبت کنم.اما تا زمانی که موضوع عوض شد....به یک موضوعی برخوردم که نه درکی ازش نداشتم و نه تجربه ای! این همان عشق بود...وقتی کسی از من در مورد فرد که تکمیل کننده روحش،سخن میگفت من چیزی نداشتم که بگویم.چون نمیتوانستم خودم را جای او بگذارم.درواقع چیزی بود که خودم هم درکش نکرده بودم... یا یک طور دیگر بگویم،به عشق اعتقادی نداشتم.الان هم نمیدانم،درکش میکنم یا نه...فقط در همین حد میدانم که مرز بین عشق فیک با یک عشق حقیقی خیلی باریک است؛ اگر مسیر اشتباه را انتخاب کنی، مقصد یا راه عشق را غلط در پیش گرفته ای!</description>
                <category>deli</category>
                <author>deli</author>
                <pubDate>Tue, 28 Sep 2021 16:05:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot; آدم اگر حرف نزند،نامرئي ميشود &quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@Dealaram/%22-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%86%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%A6%D9%8A-%D9%85%D9%8A%D8%B4%D9%88%D8%AF-%22-gepbkkfdlpel</link>
                <description>ديشب،زماني كه به مطالعه كتابي پرداخته بودم،جمله اي حواسم را به خود پرت كرد و باعث شد ساعتها به آن بينديشم.&quot; آدم اگر حرف نزند،نامرئي مي شود.&quot;زياد حرف ميزنم؛قبول دارم كه بعضي وقت ها پرحرفي ميكنم و ميخواهم سيرتا پياز يك موضوع را بگويم.زماني كه كودكي خردسال هم بودم،كسي به من نميگفت چقدر كم حرف ميزني يا چقدر دختر ساكتي هستي.اما اكنون كه ميتوانم زمان بيشتري را به فكر كردن بگذرانم به نتايجي  در اين رابطه رسيدم.مدار الكتريكي را همگي ديده ايم.مداري كه در ساده ترين حالت، از سيم و لامپ و باتري تشكيل شده است.اما اكنون مدار الكتريكي مدنظرمان نيست.بلكه منظور مدار احساساتمان است.مدار احساسات هم شامل لامپ،سيم و باتري است.لامپ را رفتار هايي كه انجام ميدهيم،در نظر ميگيرم.باتري،انرژي ماست.وقتي انرژي نداشته باشيم،رفتار هاي كمتري انجام ميدهيم(لامپ روشنايي كمتري دارد) و اما سيم.سيم،نقش رابط را دارد و انرژي ما اي كه داريم را به رفتار هايمان منتقل و ربط ميدهد.و حالا چرا من اين موضوع را بيان كردم؟! درواقع ميخواهم اين موضوع را به صحبت كردن ربط بدهم.يعني شايد كسي كه كم حرف هست،ناراحت است!يعني شايد كسي كه كم حرف است،انرژي ندارد!يعني شايد كسي كه كم حرف است،انرژي اش را صرف فكر كردن ميكند تا به زبان آوردن حرف هاي بيهوده!در نهايت ميخواهم بگويم،هركسي وقتي كم صحبت ميكند دليلي دارد.دليلي محكم و مهم!پس نكته اول:به همديگر توجه كنيم.همديگر رو درك كنيم و به جاي اينكه صرفا كنارش بنشينيم و از كلمات كليشه اي استفاده كنيم(مثلا:&quot;همه چي خوب ميشه....اين چيزا طبيعيه...از اين فكراي بد(يا مزخرف) نكن...&quot;)،خودمون رو جاي فرد بزاريم و با توجه به علايق اون فرد باهاش صحبت كنيم.نكته دوم:به كسي كه ساكته،گير الكي نديم چون اون فرد براي ساكتي اش دليلي داره كه بنظر خودش دليل خوبيه.اگر تونستيم بهش كمك كنيم(اگه مثلا نارحت بود خوشحالش كنيم) كه هيچ،اما اگه باتري اش رو ميخواد براي موضوع مهمي نگه داره يا داره به موضوعي فكر ميكنه ،مزاحمش نشيم.چراكه ممكنه رابطتون رو باهاتون چون دركش نميكنيد قطع يا كمتر كنه!و درنهايت،به رفتار،سليقه و هرچيزي كه يك شخص داره احترام بزاريم.ممنون كه وقت گذاشتيد.خوشحال ميشم نظارتتون رو درباره ي جمله&quot;اگر آدم حرف نزند،نامرئي مي شود&quot; توي كامنت ها بخونم.</description>
                <category>deli</category>
                <author>deli</author>
                <pubDate>Sat, 28 Aug 2021 00:11:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازیگری در نقش عاشق...?</title>
                <link>https://virgool.io/bigane/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D9%82%D8%B4-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-emmrarctw7ax</link>
                <description>فکر میکنم شاید بازیگری باشم که عاشق نشده اما نقش یک فرد مجنون را بازی میکند.در صحبتی که با دوستم داشتم،به یک نتیجه ای رسیدم.به او گفتم که از عشق میترسم در حالی که در انتظارش هستم.در پاسخ به من گفت که چرا دنبالش هستم در حالی که میترسم؟چرا خودم را اذیت میکنم برای چیزی که تاحالا تجربه اش نکرده ام؟به راستی که من چه میخواهم؟میخواهم طعم عاشقی را احساس کنم یا بازیگری هستم که میخواهم تظاهر کنم دوست دارم عشق را تجربه کنم ؟من یک نوجوان هستم و مانند نوجوانان دیگر،طرفدار یک خواننده میشوم.در ابتدا،تنها یه فن ساده بودم.اما بعد...بعد مشکلاتم شروع شد.زمانی که کلمه به کلمه اهنگ هایش،برایم لالایی میخوانند و صبح با لبخندش توی عکس ها،از خواب بیدار می شدم.این وابستگی،وقتی شروع شد که دیگر دست خودم نبود.با اینکه تابه حال ندیده بودمش،توی لایو هایش شرکت نکرده بودم و اصلا زبانش را نمیدانستم ،اما باز هم همه جا ازش حمایت میکردم و اون رو دلیل زندگی ام میدونستم.3 ماه گذشت که به خودم اومدم...دیدم اون منو ندیده،نمیدونه وجود دارم و اصلا شاید کشورم رو هم نشناسه!!و درنتیجه،آسیب جدی دیدم.من خودم رو عاشق اون میدونستم.دیوانه اش بودم.درواقع برای اولین بار عاشق شدم...شاید هم نه...شاید خودم رو گول میزدم...شاید من واقعا عاشقش نبودم!؟بعضی وقتا،به خودم میگم شاید واقعا طعم عاشقی رو با اون چشیدم.اما بعضی وقتا با خودم میگم شایدم من تظاهر میکردم...شاید میخواستم به خودم ثابت کنم منم مثل همه ی دوستام میتونم عاشق بشم.میتونم یکی رو داشته باشم که شب به خاطر دوری ازش گریه کنم و صبح باهم قدم بزنیم و لبخندش امید زندگیم بشه.اما فکر کنم،با این حال نتونستم با احساسم به اون خواننده،تجربه ای مانند دوستانم رو برای خودم ایجاد کنم...ولی شاید هم...شاید فرد درستی رو انتخاب نکردم...شاید من با اون فرد،درکی از عشق بدست نمی اوردم...شاید باید با یکی دیگه به مفهموم عشق پی ببرم... و سوال اصلی اینجاست....چه کسی وارد قلب من می شود؟ و مرا دلباخته خود میکند؟...نمیدانم...</description>
                <category>deli</category>
                <author>deli</author>
                <pubDate>Tue, 24 Aug 2021 18:30:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق،برده ای زندانی...</title>
                <link>https://virgool.io/@Dealaram/%D8%B9%D8%B4%D9%82%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-nzj0zrhpjujc</link>
                <description>اگر مجبور شوم زندگی امروز خود را برای دیگران تعریف کنم،به گونه ای آن را شرح میدهم که مرا زنی مستقل،شجاع و خوشبخت قلمداد کنند...ولی هرگز نمیتوانم واژه ای را که بسیار مهمتر از ماجرای دقایق است و نام بردن از را برای خودم ممنوع کرده ام،به کار ببرم...این واژه چیزی نیست غیر از عشق...در طول زندگی،عشق را همچون برده ای همراه خود داشتم که هرگز آن را به کسی ندادم(نفروختم).برده ای که در رویایی در سر دارد...او در انتظار آزادی است...احساس ازادی،تنها زمانی وجود دارد که عشق در صحنه باشد.کسی که خود را کاملا تسلیم می کند و آزادی دارد،تا بینهایت عشق می ورزد...و کسی که تا بینهایت عشق می ورزد،احساس آزادی می کند.پس،من انسانی ازاد نیستم.من،انسانی هستم که در انتظار آزادی است...به همین دلیل،با اینکه برای زندگی کردن،کار کردن و کشف کردن از همه چیز استفاده میکنم،ولی در عین حال،هیچ چیز برایم معنایی ندارد.امیدوارم این زمان ها به سرعت بگذرند تا بتوانم به جستجوی &quot;خویشتن&quot; بپردازم...البته زیر نظر مردی که مرا درک کند... و مرا آزرده خاطر نسازد...روی دریچه های قلب هر کس،حروفی نوشته شده...رمز هایی که با خواندن آن،پنجره های عشق هرکس گشوده می شود...پس چرا بعضی افراد،معنی محبت را نمیدانند؟...افراد،خود قادر به خواندن حکاکی های روی پنجره قلب خود نیستند بلکه به کمک کسی نیاز دارند که آن را برایشان زمزمه کند...و آیا من همچنین کسی را دارم؟...نمیدانم...</description>
                <category>deli</category>
                <author>deli</author>
                <pubDate>Sat, 21 Aug 2021 16:41:28 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>