<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نشریه دکوپاژ | Decoupage</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Decoupage</link>
        <description>نشریه سینمایی دکوپاژ از جمله نشریات مستقل دانشگاه شریف هست که در حوزه های مختلف مربوط به سینما فعالیت دارد.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-06 23:22:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1262965/avatar/pdVYIO.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نشریه دکوپاژ | Decoupage</title>
            <link>https://virgool.io/@Decoupage</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رایا و آخرین اژدها</title>
                <link>https://virgool.io/@Decoupage/%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%A7-%D9%88-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%DA%98%D8%AF%D9%87%D8%A7-szxzwznxks1v</link>
                <description>بررسی یکی از آخرین ساخته های دیزنی«رایا و آخرین اژدها» داستانی سراسر هیجان، با منطق و نگرانی‌های دنیای واقعی، در ژانر اکشن-ماجراجویی و از انیمیشن‌های کمپانی دیزنی است که در سال ۲۰۲۱ اکران شد.- داستان انیمیشن:همانند سایر انیمیشن‌ها، این انیمیشن هم با دوران خوشی آغاز می‌شود و با بروز بحران و مشکلات ناگهانی خط داستان شکل می‌گیرد. این داستان در سرزمین خیالی «کوماندرا» روایت می‌شود؛ سرزمینی که پیش‌تر توسط نیروی اژدهایان حفاظت می‌شده اما با ظهور موجوداتی پلید، اژدهایان ناچار به فدا کردن خود شدند تا انسان‌ها نجات یابند و افسانه‌ای می‌گوید که آخرین اژدها جان سالم به در برده است. ۵۰۰ سالْ گذشته و حالا پنج قبیله با خلق و خوی متفاوت، در آن با صلحی ظاهری زندگی می‌کنند. با گردهمایی‌ای که در سرزمین قهرمان اصلی تشکیل می‌شود، افرادی از قبایل مختلف در آن‌جا حضور می‌یابند. همه‌چیز، ساده و دوستانه تلقی می‌کند تا جایی که «رایا» با اعتماد کودکانه، گنج قبیله، که گویی به جا مانده از اژدهایان و سرشار از نیروی آن‌هاست را به دست دشمنان می‌اندازد.با از بین رفتن گوی، موجودات پلید و سیاهی که زمانی از بین رفته بودند، دوباره باز می‌گردند و مردم را تبدیل به سنگ می‌کنند. رایا با تکه‌ای از گوی فرار می‌کند و با پرش از چند سال، شاهد رایای نوجوان هستیم که تبدیل به جنگجویی تنها شده، به هیچ چیز اعتماد ندارد، خوش‌بینی بیش از اندازه که از قهرمانان دیزنی انتظار می‌رود را ندارد و با شخصیتی محکم، به دنبال آخرین اژدها، نقشه‌ها را دنبال می‌کند.هیجان داستان با دشمنانی از دیگر قبیله‌ها و رویارویی با تفکرات مختلف اوج می‌گیرد.- سیسو، یک آب‌افزار!برخلاف تصور ما از اژدهایان که با داستان‌سرایی‌های متفاوت به دست آمده،اژدهای این داستان نه آتش بلکه آب را کنترل میکند؛ شخصیتی خون‌گرم و بامزه دارد و با رفتارهای طنز، فضا را سبک می‌کند. به اعتقاد او، هر آدمی ذات پاک دارد و با گفت‌وگو و رفتارهای محبت‌آمیز می‌توان با هر کس ارتباطی صمیمانه برقرار کرد؛ دقیقاً مخالف چیزی که رایا به آن اعتقاد دارد. با مواجهه با شرایط سخت که نیاز به تصمیم‌گیری مناسب دارند، اختلاف‌هایی بین آن دو به وجود می‌آید که برای مدت کوتاهی آن‌ها را از هم دور می‌کند، ولی در آخر هر دو درمی‌یابند نه با اعتمادی کورکورانه یا بدبینی محض به هرکس، بلکه با رفتاری واقع‌بینانه می‌توان تصمیم درست را گرفت. به نوعی این دو شخصیت ادغام شدند و یکدیگر را کامل و با هم پیشرفت کردند. شاید بتوان گفت همانند یین و یانگ!-  نگاهی اجمالیبه نظر من این انیمیشن با وجود داستان‌سرایی فوق‌العاده، شخصیت‌پردازی کامل، گرافیکی کم نظیر و موسیقی متنی دل‌نشین، با کسب امتیاز ۴/۷ از  IMDBآن قدر که باید مورد توجه و اهمیت قرار نگرفت و با مقایسه شدن با انیمیشن‌های دیگر مثل Soul، حتی نظرات منفی زیادی از سوی کاربران دریافت کرد.سبک این داستان به نوعی به مخالفت با سبک دیگر پرنسس‌های دیزنی برخاسته و به واقعیت و منطق شباهت بیشتری دارد. هر چند که بخش اولیه‌ی داستان قابل پیش‌بینی بود و به نوعی بیننده را کسل می‌کرد؛ اما بخش دوم داستان با رخ دادن خیانت‌ها، مرگ و حمله‌های ناگهانی کنترل را از دست بیننده خارج و او را حتی با وجود اصل «داستان‌های دیزنی، پایانی شاد دارند»، ترغیب به ادامه دادن می‌کرد.یکی دیگر از جذابیت‌های این انیمیشن، شباهت دنیای کوماندرا به آسیای جنوبی است که با شخصیت‌هایی با پوست گندمی، چشم‌های بادامی و موهای تیره، به نوعی ویژگی های جنوب آسیا را تداعی می‌کند. البته می‌توان با پیدا کردن شباهت بین دیگر قبیله‌ها و کشورهای اکثراً جنوبیِ آسیا، آن‌ها را به هم ربط داد.- اعتماد و اتحاد، رمز هم‌زیستیدر آخر، این انیمیشن با مفهوم داستان خود، اعتماد و اتحاد را به جامعه یادآوری می ‌کند. در دنیای امروزی ما که این مفاهیم بسیار کم‌رنگ شده، این انیمیشن همانند یک تلنگر عمل می‌کند که با کنار گذاشتن بدبینی‌ها، کمک به یکدیگر، درک شرایط متقابل، گفت‌وگو و مشارکت، در جهت بهتر کردن جامعه و زندگی خود قدم برداریم.مبینا نوری کانال تلگرام نشریه : t.me/decoupage_sharif</description>
                <category>نشریه دکوپاژ | Decoupage</category>
                <author>نشریه دکوپاژ | Decoupage</author>
                <pubDate>Sat, 01 Jan 2022 13:17:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و بره مهر هفتم را گشود!</title>
                <link>https://virgool.io/@Decoupage/%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D9%87-%D9%85%D9%87%D8%B1-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%DA%AF%D8%B4%D9%88%D8%AF-ttymvnrtvlbb</link>
                <description>سینمای هنری و پلی از دهه‌ی ۵۰ میلادی به دهه‌ی ۶۰سینمای هنری چیست؟ سوال احمقانه‌ای به نظر می‌رسد؛ مگر سینما هنر هفتم نیست؟ بله و خیر، چرا که سینما در بین ما مفهومی فراتر از هنر به خود گرفته‌است. برای ما تفریح و سرگرمی شده‌است و مانند کتاب‌ها، بخشی از تخیل ما را در بر می‌گیرد. اما آیا سینما واقعا همین است؟ خیر! فیلم، زاده‌ی تفکرات و تخیلیات یک نفر - در موضوع ما کارگردان - است و آن فرد تمام تلاش خود را برای به‌وجود آوردن اثرش می‌کند. پس آیا سینما هنر است؟ باز هم خیر! بستگی به دیدگاه دارد؛ آیا یک فیلم زاده‌ی تفکرات، تخیلات، دردها و شادی‌های یک شخص است یا خیر؟ اگر بله پس اثر هنری است؟ باز هم نمی‌توان گفت. شاید تمامی نوشته‌های من تا اینجا به نظر شما احمقانه باشد؛ اما من قصد دارم تا در این متن، به صورت چکیده، شما را با سینمای هنری آشنا کنم. در شماره‌ی گذشته نگاهی بر سینمای دهه‌ی ۵۰ میلادی داشتیم و این شماره قصد داریم تا اثر سینمای دهه‌ی ۵۰ بر سال‌های پس از آن و تولد سینمای هنری را بررسی کنیم.اما این سوال پیش می‌آید که یعنی تا قبل از آن سینمای هنری وجود نداشته‌است؟ خب بهتر است تا ادامه‌ی متن را دنبال کنید تا به پاسخ خود برسید. مباحثی که ذکر خواهم کرد، بیشتر با توجه به کتاب «تاریخ جامع سینمای جهان» اثر «دیوید ا. کوک» است.تابوشکنیبهتر است اول از نیمه‌ی دوم دهه‌ی ۵۰ میلادی شروع کنیم. به طور خلاصه سینما در آن دوران وضعیت خوبی نداشت. دخالت سیاست‌ها و سانسور کردن فیلم‌ها، کمتر شدن بازار فیلم و سینما و رونق گرفتن تلویزیون، وضعیت خفقان جنگ سرد مابین غرب و شرق و بسیاری اتفاقات دیگر، در نتیجه، سینمای بی‌کیفیتی را ارائه دادند. اگر چه که هنوز در اروپا سینما اصالت خود را حفظ کرده و بیشتر آن به همت کارگردانان ایتالیایی و فرانسوی بود. جریاناتی مثل نئورئالیسم و موج نوی فرانسه هنوز تن به منفعت و سود و پروپاگاندا نداده بودند. اما چرا فرانسه و ایتالیا؟ خب این خیلی به سینما ربط ندارد اما شرق اروپا زیر تیزیِ داس و فشار چکش شوروی بودند، اسپانیا هم دست دیکتاتوری نژادپرست و بریتانیا هم درگیر مستعمرات انقلابی‌اش بود. آلمان هم که همه‌ی ما وضعیت پس از جنگش را می‌دانیم.قرار نیست درمورد تاریخ صحبت کنیم، اما خب با توجه به شرایط پیش‌آمده برای هالیوود، سانسور و خفقان زیادی ایجاد شده‌بود. دنیا در آستانه‌ی جنگی اتمی بود و ایالات متحده بعد از نازی‌ها، کمونیست‌ها را دشمن جدیدی برای خود می‌دید (دشمنی‌ای که هنوز هم وجود دارد) و همین باعث شد تا بسیاری از هنرمندان چپ‌گرا مثل «دالتون ترامبو» که فیلم‌نامه‌نویس بسیاری از آثار مطرح هالیوود بود، ممنوع‌الکار شوند. از بحث دور نشویم؛ هالیوود به لطف جنگ جهانی، مروج رویاها شد؛ چرا که در اروپا این موضوع به تأخیر افتاده‌بود و کم‌ترین آسیب را ایالات متحده خورد اما هالیوود حریص بود. فیلم‌سازی از روی دوش فیلم‌ساز برداشته شد و کمپانی‌ها همه‌کاره شدند (که البته این اتفاق مربوط به دهه‌ی ۵۰ میلادی نیست). همه‌ی این موضوعات دست به دست هم دادند تا اینکه به سینمای دهه‌ی ۵۰ رسیدیم. در شماره‌ی قبلی به برخی آثار این دهه پرداختیم و قصد داریم تا نتیجه‌ای از آن بگیریم و به سینمای هنری برسیم.اما بعد از سالیان دراز چه اتفاقی در دهه‌ی ۵۰ برای سینما افتاد؟ همان‌طور که از تیتر موضوع مشخص است، برخی کارگردانان هالیوود دست به تابوشکنی زدند. بوسه، مصرف مواد مخدر، صحنه‌های همراه با برهنگی و بسیاری از موضوعات که سابقاً در سینما تابو به حساب می‌آمدند، به تدریج وارد سینما شدند و در دهه‌های ۴۰ و ۵۰ میلادی این موضوعات نمایش داده می‌شدند و در دهه‌ی ۶۰ دیگر عادی بودند.قصد ندارم هالیوود را بکوبم، چرا که به هر حال این دوران، عصر طلایی هالیوود بوده‌است و یکی از کلیدی‌ترین دوران تاریخ سینمای جهان به حساب می‌آید. اما می‌خواهم تا اثر سینمای اروپای بعد از جنگ را روی نظریه‌ی مولف و سینمای هنری بررسی کنیم. اما در ابتدای کار، به تبیین نظریه‌ی مؤلف می‌پردازیم.مولف کیست؟«فرانسوا تروفو» اولین بار نظریه‌ی مؤلف را در مجله‌ی «کایه دو سینما» به این صورت مطرح کرد که کارگردانانی (مؤلفانی) مثل «اورسون ولز»، «هاوارد هاکس» و «آلفرد هیچکاک» را می‌توان به‌عنوان افرادی نام برد که دارای شیوه‌ی خاصی در فیلم‌سازی‌شان هستند. البته تروفو از این موضوع به‌عنوان نظریه یاد نکرد؛ بلکه آن را شیوه‌ای برای نقد می‌دانست. حال بیایید مثالی برای این موضوع بزنیم. اثری مؤلف است که با دیدن آن شما به‌سرعت متوجه شوید که خالق آن اثر کیست. البته این به این معنا نیست که کارگردانی مثل «مایکل بِی» مؤلف به شمار می‌آیند. این موضوع به این سادگی نیست و پیچیدگی‌هایی دارد. نظریه‌ی مؤلف فقط مختص سینما نیست و به تمامی وجوه هنر قابل تعمیم است. اما آیا اثری هنری است که مولف باشد؟ باز نمی‌توان جواب قاطعانه داد. سینمای هیچکاک بسیار قوی و فنی است و هیچکاک کسی است که همه‌ی منتقدین از او تقدیر می‌کنند، اما سینمای هیچکاک سینمای هنری نیست.هنر سینمایی و سینمای هنریبا اینکه هیچکاک بسیار فرد تأثیرگذار و مهمی در تاریخ سینما بود، اما المان‌ها و موتیف‌های سینمای هیچکاک هنری نبودند. بله، هیچکاک هنرمند بود اما باید تفاوتی میان سینمای هنری و اثر مؤلف باشد. یک فیلم هنری می‌تواند یک اثر سینمایی باشد اما هر اثر سینمایی در دسته‌ی سینمای هنری قرار نمی‌گیرد. می‌توانیم سینمای هنری را نوعی فیلم‌سازی یا حتی ژانر در نظر بگیریم، با این وجود که هر کارگردان و هر فیلم هنری ساختار خاص خودش را دارد اما در نهایت بسیاری از آن‌ها عناصر مشترکی دارند. برای همین می‌توانیم از آن به عنوان ژانر یاد کنیم. حال چه عناصری باید در یک فیلم باشند تا فیلم هنری شود؟ فیلم هنری زیرشاخه‌ی سینمای مستقل به حساب می‌آید. عمده‌ی فیلم‌های هنری از نابازیگران استفاده می‌کنند و معمولاً مخاطب عام ندارند و بیشتر به دنبال مخاطب خاص هستند.سینمای هنری بسیار شبیه به سینمای تجربی است؛ بودجه‌ی پایین و اعضای کم از مواردی هستند که در این دو نوع از فیلم‌ها بسیار دیده می‌شوند. اما تفاوت سینمای تجربی در این است که معمولاً کارگردان، فردی آماتور است و در سینمای تجربی، کارها و فنون غیرمعمول تری می‌بینیم. در سینمای هنری، پیش‌زمینه‌های فلسفی و نمادگذاری‌های پیچیده‌تری وجود دارد و حتی در بسیاری از آن‌ها فیلم‌ها حالت روایی ندارند. سینمای هنری در دیدگاه منتقدین بسیار جایگاه والایی دارد اما در بین مخاطبین عام کم‌تر مورد پسند قرار می‌گیرد؛ زیرا که در این نوع فیلم، کارگردان به‌دنبال علایق و سلایق مخاطبین نیست و بیشتر به‌دنبال اثرگذاری روی مخاطبین خاص است.می‌خواهم برای مثالی از سینمای هنری و اثر مؤلف، از فیلم «مهر هفتم (۱۹۵۷)» اثر «اینگمار برگمان» استفاده کنم.سکوت خداونداینگمار برگمان اولین مؤلف سینمای سوئد است. من نمی‌توانم برای شما مؤلفه‌ها و موتیف‌های موجود در فیلم‌های برگمان که وی را مؤلف کرده‌است، لیست کنم اما به وضوح هر سینمادوستی می‌تواند با دیدن ۲ فیلم از برگمان تشخیص دهد که این اثر، متعلق به برگمان است یا خیر. قصد ندارم خیلی روی برگمان تمرکز کنم و بیشتر می‌خواهم به اثر فیلم مهر هفتم (و حتی توت‌فرنگی‌های وحشی) بر ترویج سینمای هنری بپردازم و کمی از مؤلفه‌ها و موتیف‌های این فیلم را ذکر کنم.از نکاتی که می‌توان در این فیلم به وضوح مشاهده کرد، به چالش کشیده‌شدن عقاید یک شوالیه‌ی صلیبی است. موتیف‌هایی که می‌توان در این فیلم مشاهده کرد، شک و تردید به عقاید دینی، خرافه‌گرایی، سوءاستفاده‌ی روحانیون و کشیش‌ها، طاعون و بسیاری از اتفاقات قرون‌وسطایی است. اما موتیف اصلی‌ای که در اثر وجود دارد، سکوت است. کارگردان با نشان‌دادن و نماینده‌کردن بازیگری، مرگ را به تصویر نکشیده و در سکوت است که حضور سنگین مرگ حس می‌شود. در سکوت خداوند بود که انسان‌ها مردند؛ حال به‌خاطر جنگ یا طاعون.دقت تاریخی فیلم در اینجا اهمیتی ندارد، چون نه در تاریخ مشخصی اتفاق می‌افتد و نه فرد خاصی مدّ نظر است. بلکه صرفاً از زمان قرون وسطی، جنگ‌های صلیبی و طاعون سیاه استفاده شده تا نمادی کاملا مفهومی و فلسفی به نمایش کشیده شود. همین موضوع، این فیلم را در دسته‌ی فیلم‌های هنری قرار می‌دهد. موتیفی مانند سکوت خداوند، مفهوم ساده و قابل درکی به نظر نمی‌آید که فیلم‌ساز با آن بخواهد فیلمی عامه‌پسند بسازد. اما در اینجا سوالی پیش می‌آید که این چه ربطی به مؤلف‌بودن برگمان دارد. ما برای پاسخ دادن به این سوال ابتدا باید آثار دیگری از برگمان را بررسی کنیم؛ زیرا مجموعه‌ی این آثار، عناصری را دارند که آن‌ها را به برگمان ربط می‌دهند. حرکت‌های دوربین، زاویه‌ی دوربین و قاب‌بندی، همه می‌توانند عواملی باشند که یک اثر را به آن خالق ربط دهند. مسائلی مانند بحران‌های اگزیستانسیالیستی، مفاهیم روانشناختی و تردید در عقاید دینی، موضوعاتی هستند که همراه با یک پس‌زمینه‌ی تمایلات جنسی در فیلم‌های برگمان بسیار دیده می‌شوند. با توجه به این موضوع و فرم فیلم‌برداری وی، می‌توان به سادگی تشخیص داد که فیلمی متعلق به برگمان است یا خیر. همین به ما نتیجه می‌دهد که برگمان می‌تواند یک مؤلف باشد.حال برگردیم به سراغ مهر هفتم. مهر هفتم در همان سال‌های انتشار توسط منتقدین بسیاری مورد تمجید قرار گرفت. تا کنون فیلمی به این وضوح، وجود خدا را برای یک شوالیه‌ی مومن به چالش نکشیده بود و این تابوشکنی‌ای بود که برگمان انجام داد؛ نشان‌دادن کشیش‌های فاسد، شک شوالیه در وجود خدا و قاطع‌بودن فرشته‌ی مرگ، همه و همه موضوعاتی بودند که کارگردانان کم‌تر به سراغ آن می‌رفتند. به همین خاطر هنگامی که فیلم، جایزه‌ی جشنواره‌ی کن را از آنِ خود کرد، مخاطبین بسیاری برای خود جذب کرد و به نماد روشن‌فکری بین مردم و هنردوستان تبدیل شد. خود این موضوع باعث گسترش بیشتر سینمای هنری بین مردم و هنردوستان شد که در نتیجه‌ی آن، کارگردانان بیشتری برای ساختن فیلم‌های هنری انگیزه پیدا کردند و ما را به دوران طلایی سینما رساندند. از دیگر اتفاقاتی که افتاد، این بود که بسیاری از کارگردانان با کمپانی پخش «یانوس فیلمز» آشنا شدند و با موفقیت این فیلم، این شرکت رشد بسیاری پیدا کرد و در نتیجه، در پخش و گسترش سینمای هنری تأثیر به‌سزایی گذاشت.پاشا سلیمی طاریکانال تلگرام نشریه : t.me/decoupage_sharif</description>
                <category>نشریه دکوپاژ | Decoupage</category>
                <author>نشریه دکوپاژ | Decoupage</author>
                <pubDate>Sat, 01 Jan 2022 13:13:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو نقد بر فیلم درخت گردو</title>
                <link>https://virgool.io/@Decoupage/%D8%AF%D9%88-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%A8%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%88-boljsqjchmm9</link>
                <description>چند میگیری گریه بندازیداستان فیلم جدید مهدویان به فاجعه‌ی بسیار غم‌انگیز بمباران شیمیایی سردشت می‌پردازد و در دل آن سرگذشت مردی کًرد، با بازی پیمان معادی که برای حفظ جان همسر و فرزندان خود در تکاپو است را به تصویر می‌کشد. اما آیا می‌توان اسم این فیلم را فیلمی موفق گذاشت؟ متأسفانه پاسخ خیر است.از بازی گرفته تا فیلم‌نامه و روایت، اشکالات زیادی در این فیلم دیده می‌شود که باعث می‌شود در نهایت با فیلمی ضعیف مواجه شویم.چیزی که درخت گردو از آن رنج می‌برد، نداشتن هویت است.چه می‌توان راجع به این فیلم گفت؟ آیا فیلم یک ملودرام است؟ در آخر متوجه می‌شویم که فیلم بر اساس داستانی واقعی است. اگر صرفاً همان داستان  واقعی دقیقاً روایت می‌شد، باید انتظار مستند را ‌می‌داشتیم؛ اما نشد. پس باید پیچ‌وخم‌های داستان بیشتر و اصطلاحاً دراماتیزه شود تا شاهد یک ملودرام باشیم.اگر درخت گردو را یک ملودرام درنظر بگیریم، ملودرام بدی است و تنها در به گریه انداختن مخاطب خوب است که آن هم گاهی بیش‌ازحد می‌شود.فضای فیلم فقط با شلوغی پر شده و شما را غرق نمی‌کند. بله، سکانس‌های غم‌انگیز شکل می‌گیرد اما انگار تنها می‌خواهد شما را بیشتر بگریاند و هیج هدف والاتری را دنبال نمی‌کند.از بازی‌ها اگر بگوییم، می‌توان بازی پیمان معادی را قابل قبول خواند با آن که بهترین بازی‌اش نیست ولی به عنوان یک مرد کُرد، باورپذیر است. اما مهران مدیری باری دیگر در یک نقش جدی دیگر عملکرد ضعیفی دارد و چیزی به نقش اضافه نمی‌کند و شاید حضورش فقط برای فروش بیشتر در گیشه‌هاست. فیلم هم‌چنین پایان‌بندی بسیار ضعیفی دارد. آن‌قدر این پایان به داستان وصل نمی‌شود و چفت‌وبست ندارد که گویی از فیلم دیگری آورده‌اند و به آن وصل کرده‌اند.شخصیت پیمان معادی که در طول فیلم بسیار کم‌حرف است و دیالوگ‌هایش به قربان صدقه رفتن برای بچه‌هایش و صحبت با پزشک‌ها محدود می‌شود، پس از گذشت چند سال، یک‌باره تبدیل به کسی می‌شود که در دادگاه لاهه، از خود به آن شکل دفاع می‌کند و بدون آن که جهش شخصیت او را ببینیم، همه را به وجد می‌آورد.در نهایت نمی‌فهمیم چه نتیجه ای باید از آن دادگاه گرفت؟ چه کسی مقصر است؟ نام نبردن از کشور یا کشور‌های خاصی به عنوان مقصر هم در جای خود قابل تأمل است.مردمان کرد، سختی‌های بسیاری در طول تاریخ کشیده‌اند و همواره به شجاعت و دلیری شناخته شده‌اند اما این موضوع چقدر در فیلم ملموس بود؟ آیا ما مردمی را دیدیم که انتظار دیدن‌شان را داشتیم یا صرفاً سختی‌کشیدن و ملامت‌های آن‌ها را دیدیم؟ به جز پایان‌بندی فیلم که فقط در حد شعار از زبان پیمان معادی، خصوصیات مردم کرد گفته ‌شد.تنها نکته‌ی مثبتی که در پایان‌بندی وجود داشت، لحظه‌ای بود که معادی از پنجره‌ی ماشین بیرون را نگاه می‌کرد و درجریان‌بودن زندگی را می‌دید و تضاد زیبایی که ایجاد می‌شد، قابل تأمل بود.در بحث فنی و هم‌چنان جلوه‌های ویژه، درخت گردو نمره‌ قبولی می‌گیرد و موسیقی‌های فیلم نیز، بدون شک جزو نقاط ضعف آن نیستند.اما ای کاش و صد ای کاش زمان بیشتری برای نگارش فیلم و پایان‌بندی آن لحاظ می‌شد تا شاهد فیلمی موفق بودیم.این موضوع یک تراژدی تمام عیار استداستان فیلم جدید مهدویان به فاجعه‌ی بسیار غم‌انگیز بمباران شیمیایی سردشت می‌پردازد و در دل آن سرگذشت مردی کًرد، با بازی پیمان معادی که برای حفظ جان همسر و فرزندان خود در تکاپو است را به تصویر می‌کشد. اما آیا می‌توان اسم این فیلم را فیلمی موفق گذاشت؟ متأسفانه پاسخ خیر است.از بازی گرفته تا فیلم‌نامه و روایت، اشکالات زیادی در این فیلم دیده می‌شود که باعث می‌شود در نهایت با فیلمی ضعیف مواجه شویم.چیزی که درخت گردو از آن رنج می‌برد، نداشتن هویت است.چه می‌توان راجع به این فیلم گفت؟ آیا فیلم یک ملودرام است؟ در آخر متوجه می‌شویم که فیلم بر اساس داستانی واقعی است. اگر صرفاً همان داستان  واقعی دقیقاً روایت می‌شد، باید انتظار مستند را ‌می‌داشتیم؛ اما نشد. پس باید پیچ‌وخم‌های داستان بیشتر و اصطلاحاً دراماتیزه شود تا شاهد یک ملودرام باشیم.اگر درخت گردو را یک ملودرام درنظر بگیریم، ملودرام بدی است و تنها در به گریه انداختن مخاطب خوب است که آن هم گاهی بیش‌ازحد می‌شود.فضای فیلم فقط با شلوغی پر شده و شما را غرق نمی‌کند. بله، سکانس‌های غم‌انگیز شکل می‌گیرد اما انگار تنها می‌خواهد شما را بیشتر بگریاند و هیج هدف والاتری را دنبال نمی‌کند.از بازی‌ها اگر بگوییم، می‌توان بازی پیمان معادی را قابل قبول خواند با آن که بهترین بازی‌اش نیست ولی به عنوان یک مرد کُرد، باورپذیر است. اما مهران مدیری باری دیگر در یک نقش جدی دیگر عملکرد ضعیفی دارد و چیزی به نقش اضافه نمی‌کند و شاید حضورش فقط برای فروش بیشتر در گیشه‌هاست. فیلم هم‌چنین پایان‌بندی بسیار ضعیفی دارد. آن‌قدر این پایان به داستان وصل نمی‌شود و چفت‌وبست ندارد که گویی از فیلم دیگری آورده‌اند و به آن وصل کرده‌اند.شخصیت پیمان معادی که در طول فیلم بسیار کم‌حرف است و دیالوگ‌هایش به قربان صدقه رفتن برای بچه‌هایش و صحبت با پزشک‌ها محدود می‌شود، پس از گذشت چند سال، یک‌باره تبدیل به کسی می‌شود که در دادگاه لاهه، از خود به آن شکل دفاع می‌کند و بدون آن که جهش شخصیت او را ببینیم، همه را به وجد می‌آورد.در نهایت نمی‌فهمیم چه نتیجه ای باید از آن دادگاه گرفت؟ چه کسی مقصر است؟ نام نبردن از کشور یا کشور‌های خاصی به عنوان مقصر هم در جای خود قابل تأمل است.مردمان کرد، سختی‌های بسیاری در طول تاریخ کشیده‌اند و همواره به شجاعت و دلیری شناخته شده‌اند اما این موضوع چقدر در فیلم ملموس بود؟ آیا ما مردمی را دیدیم که انتظار دیدن‌شان را داشتیم یا صرفاً سختی‌کشیدن و ملامت‌های آن‌ها را دیدیم؟ به جز پایان‌بندی فیلم که فقط در حد شعار از زبان پیمان معادی، خصوصیات مردم کرد گفته ‌شد.تنها نکته‌ی مثبتی که در پایان‌بندی وجود داشت، لحظه‌ای بود که معادی از پنجره‌ی ماشین بیرون را نگاه می‌کرد و درجریان‌بودن زندگی را می‌دید و تضاد زیبایی که ایجاد می‌شد، قابل تأمل بود.در بحث فنی و هم‌چنان جلوه‌های ویژه، درخت گردو نمره‌ قبولی می‌گیرد و موسیقی‌های فیلم نیز، بدون شک جزو نقاط ضعف آن نیستند.اما ای کاش و صد ای کاش زمان بیشتری برای نگارش فیلم و پایان‌بندی آن لحاظ می‌شد تا شاهد فیلمی موفق بودیم.روژان شوکت - سروش عظیم زاده این موضوع یک تراژدی تمام عیار است«درخت گردو» را حدود چند هفته‌ی پيش در سينما ديدم. بعد از دوسال، دیدن پرده‌ی سينما منطقاً بسيار خوش‌آيند است. حسي به من مي‌گفت حتی اگر در آن وضعيت به تماشای اخراجي‌ها هم می‌نشستم، خوشم مي‌آمد. از مسئله‌ی اصلي كه دور نشويم، درخت گردو كاملاً به مهدويان مي‌آمد.مانند كارهای اوليه‌اش كه در ذهن همه‌ی ما با آن‌ها ثبت شده‌است، فیلم ساختاری مستندگونه دارد و فيلمي است که از حیث تعريف روایت، آن‌قدر پستی و بلندی نداشت؛ صرفاً روايت ساده‌ای بود از بمباران شيميايي سردشت در هشت‌سال دفاع مقدس.خيلي‌ها اين فيلم را فیلمی به‌شدت غمگین مي‌دانستند؛ گویی كه کارگردان تنها اشک‌های مخاطب را هدف گرفته‌است. اما بعضي داستان‌ها ذاتاً غم‌انگيزند. پس منطقاً وقتي فيلمي با اين موضوع مي‌بينیم چيزی جز گريه نصيب‌مان نخواهد شد. اين حرف‌ها را در مورد «حاتمي‌كيا» هم مي‌زدند. به هر حال جنگ واقعه‌ای تراژیک است ديگر؛ بچه‌ها، جوان‌ها و افراد بي‌گناه به فجيع‌ترين حالت ممکن مي‌ميرند. اين موضوع يك تراژدی تمام عيار است و حتي در اين مورد خاص نمی‌توان اين مشكل را گردن فيلم‌نامه‌نويس انداخت. فيلم بر اساس يك داستان واقعي بود و اگر اعتراضی هست، بايد «سرنوشت» را مقصر بدانيم.در مورد بازی‌ها فكر نمی‌كنم جای شكايتي وجود داشته باشد. «پيمان معادی» ديالوگ‌های زيادی نداشت؛ شخصيتی آرام و ساكت بود و بیشتر بار ديالوگ‌ها بر دوش «مينا ساداتی» بودند.تنها انتقاد من از درخت گردو، انتهايش بود. گویی صرفاً دقايق آخر خواسته‌بود كه فيلم را از حالت مستند درآورده، عامه‌پسندش كند و فروشش را همانند لاتاری بالا ببرد.در كل، درخت گردو اثری بود كه ديدنش را پيشنهاد می‌كنم، حتي اگر از فيلم هم خوش‌تان نيايد يا كارگرداني مهدويان را نپسنديد، اين داستان، داستانی‌ست كه همه‌ی ما بايد در مورد آن بدانیم.ریحانه طباطبایی یزدیکانال تلگرام نشریه : t.me/decoupage_sharif</description>
                <category>نشریه دکوپاژ | Decoupage</category>
                <author>نشریه دکوپاژ | Decoupage</author>
                <pubDate>Sat, 01 Jan 2022 13:04:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غیرت، ناموس، انتقام</title>
                <link>https://virgool.io/@Decoupage/%D8%BA%DB%8C%D8%B1%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B3-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%85-tco6hn3gblgh</link>
                <description>نگاهی به لاتاری، اولین فیلم اجتماعی محمدحسین مهدویان«لاتاری» اولین فیلم بلند مهدویان است که از فضای مستندگونه‌ی قبلی فاصله گرفته و به جای پرداختن به اتفاقات دهه‌ی شصت و سال‌های جنگ، وارد تعریفی امروزی از مفهوم دفاع ملی می‌شود. کارگردان در این اثر به موضوع قاچاق دختران به شیخ‌نشین‌های حاشیه‌ی خلیج فارس پرداخته و قهرمانی انفرادی را برای انتقام به رخ می‌کشد و می‌خواهد بگوید که «ای کاش رفتارهای ما شبیه گذشته و ۴۰ سال پیش بود!». موضوع ملتهبی که مدنظر مهدویان بود، باعث شد تا این اثر چندین ماه در انتظار پروانه‌ی نمایش بماند.لاتاری، داستان پسر و دختری است که سودای اخذ گرین کارت و رفتن به آمریکا را در سر دارند اما هنگامی که دختر به دلیل مشکلات خانوادگی مجبور می‌شود به پیشنهاد پدر و یکی از دوستان پدرش برای کار به دبی برود، رویاهای این دو جوان، از بین رفته و مدتی بعد جسد دختر به ایران باز می‌گردد و زمانی که هیچ کس هیچ کاری انجام نمی‌دهد، پسر تصمیم می‌گیرد تا خودش دست به کار شده و انتقام بگیرد! ما در اینجا با یک درام اجتماعی تند و تیز طرف هستیم. یک «قیصر»ِ معاصرِ ناامید از سیستم حاکم، دست به اقدام شخصی می‌زند. در این اقدام، نسل اصیل جنگ که حالا گوشه‌نشین شده‌اند دست به دست نسل جوان می‌دهند؛ نسل جوانی که به رغم نگاه حاکم، نه بی‌غیرت است و نه بی‌اصول. هر دو نادیده گرفته شده‌اند و هردوی آن‌ها به یکدیگر نزدیک می‌شوند و با هم برای اصولشان عصیان می‌کنند. لاتاری تقابل آشکار غیرت و مصلحت است. نگاه عدالت‌خواهانه‌ی قهرمانان، وقتی رخ می‌نماید که نگاه رسمی نسبت به مسائلی، حساسیتش را از دست داده و یا بنا به مصالح غیرضرور، روی مسائلی که نباید، سرپوش می‌گذارد. در این مواقع است که قهرمان شخصاً دست به عمل می‌زند! مخاطب سینمای ایران سال‌هاست که از فیلم‌های رئالیستی خسته شده و دلش قهرمان می‌خواهد؛ قهرمانی که مثل بقیه‌ی جامعه فکر نکند؛ بلکه کنش‌گر باشد و به مصلحت‌ها تن ندهد و این فیلم در همین راستا حرکت کرده‌است.لاتاری، آژانس شیشه‌ای این روزهای ماست. لاتاری فیلمی است که امنیت ملی‌اش را جوانانی تعیین می‌کنند که قربانی سیاست‌های غلط سردمداران دولتی و رانت‌خواران اقتصادی هستند. لاتاری فیلمی است که حاج کاظمش جسورتر شده و نمی‌گذارد عباس‌هایش قربانی شوند. آدم‌های لاتاری ممکن است کمی متفاوت باشند، اما شخصیت‌ها تیپ نیستند. نمی‌توانی حمید فرخ‌نژاد را به سیستم امنیتی تعمیم دهی و ساعد سهیلی را به همه‌ی جوان‌ها! شخصیت‌ها متمایزند و هرکدام ویژگی‌های روحی و روانی منحصربه‌فردی دارند که آن‌ها را واقعی و باورپذیر کرده‌است. شاید نقطه‌ی افتراق لاتاری و آژانس شیشه‌ای همین شخصیت‌ها باشند؛ چرا که در آژانس شیشه‌ای، هر شخصیت نماد قشر و تفکری است که حاتمی‌کیا تلاش داشت از این طریق سیستم‌های اجتماعی و سیاسی را به چالش بکشد!با آنکه ستایش از غیرت امری ستودنی است، اما قرار نیست اگر به‌عنوان موضوع یک فیلم مطرح می‌شود، نقابی باشد برای پوشاندن ضعف‌های آشکار آن فیلم! سینمای ایران عنوان‌های بسیاری را در کارنامه‌ی خود با این موضوع ثبت کرده‌است اما از این خیل، آن‌هایی به یاد مانده‌اند که استحکام و قوام سینمایی داشته‌اند. دو انتقاد بزرگی که به لاتاری وارد کرده‌اند، نخست این است که مضمون و پرداخت فیلم بیشتر از آنکه نشان‌گر مظلومیت، حقانیت و دلاوری ایرانیان باشد، نمایشگر تروریست‌بودن آن‌ها آن هم در یک کشور خارجی است. آمریکا و ایادی آن سال‌‌هاست که تبلیغ و هزینه‌ی زیادی می‌کنند تا بگویند ایرانیان تروریستند اما موفق نمی‌شوند؛ اما ما در ایران فیلمی ساخته‌ایم که خودْ نشان می‌دهیم ایرانیان به هر دلیلی، خارج از کشور اقدام به کشتن دیگران می‌کنند؛ آن هم با مشارکت یک فرد امنیتی و یک رزمنده!و این کار نتیجه‌ای جز آب به آسیاب دشمن ریختن نخواهد داشت.انتقاد دوم نیز مربوط به طرح و بازنمایی ناقص موقعیت و مضمون قصه است؛ به این معنی که معلول را به جای علت به پرسش می گیرد و به جای ریشه‌یابی بحران در درون ساختار اجتماعی، به سراغ عوامل برون‌مرزی می‌گردد.قطعاً تن‌فروشی و قاچاق جنسی زنان برای هیچ ایرانی‌ای فارغ از اعتقادات و گرایش‌های سیاسی‌اش قابل تحمل نیست، اما اصل این بحران ریشه در خاک وطن دارد و آنچه که فیلم بر آن تاکید کرده، میوه‌های گندیده آن است!از نظر تکنیکی، مهدویان مانند فیلم‌های قبلی‌اش، کارگردانیِ پرزحمتی را در چیدمان عناصر بصری سطح و عمق کادر تصویر به خرج داده‌است. دوربین همچنان مانند آثار قبلی او، جست‌وجوگر و معمایی است و در هر فریم، چیزی برای تار نمایاندن (فلو) در جلوی سوژه وجود دارد. ریتم مناسب فیلم، بازی‌های چشمگیر (بازی قابل توجه هادی حجازی فر و ساعد سهیلی و حضور کوتاه اما درخشان جواد عزتی)، التهاب ذات قصه و هیجانی که در تعقیب و گریز آن وجود دارد، نشان می‌دهد فیلم‌ساز دست کم در تبدیل جهان ذهنی خود به یک جهان سینمایی موفق است؛ حتی اگر با ذهنیت و جهان‌بینی او مخالف باشیم!خود مهدویان درباره‌ی فیلم می‌گوید: «سال‌ها پیش ساخت کلیپی برای یک ترانه از طرف یک خواننده‌ی خیلی معروف به من پیشنهاد شد. ترانه را گوش دادم و روی من خیلی تاثیر گذاشت و به نظرم آمد چرا یک فیلم سینمایی با این موضوع کار نمی‌کنیم؟! این ترانه یک جرقه زد، اما این جرقه درباره‌ی فقر و بی‌عدالتی‌ای که باعث رفتن دختران ایرانی به کشورهای عربی می‌شود، نبود؛ بلکه محرک و جرقه‌ی اولیه‌ی یک تم ملی داشت و مضمون آن این بود که با فرض مشکلاتی که داریم، قرار نیست همسایه‌ی دیواربه‌دیوار ما از آن سوءاستفاده کند. قطعاً مشکلات زیادی داریم اما نباید نتیجه‌ی این مشکلات باعث اهانت به شرافت ما شود. البته در لاتاری نیز سعی کردیم، زمینه‌هایی که این موضوع اتفاق می‌افتد مانند فقر و شرایط بد اقتصادی، بحران‌های خانوادگی و بی‌عدالتی را نیز به تصویر بکشیم».امیر کبیریانکانال تلگرام نشریه : t.me/decoupage_sharif</description>
                <category>نشریه دکوپاژ | Decoupage</category>
                <author>نشریه دکوپاژ | Decoupage</author>
                <pubDate>Sat, 01 Jan 2022 12:43:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ملویل، مقاومت و فردگرایی، دو یا سه برداشت از گدار</title>
                <link>https://virgool.io/@Decoupage/%D9%85%D9%84%D9%88%DB%8C%D9%84-%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%88%D9%85%D8%AA-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D8%AF%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D9%88-%DB%8C%D8%A7-%D8%B3%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B1-ylodygat0xky</link>
                <description>«یک فیلم‌ساز در زندگی‌اش تنها یک فیلم می‌سازد. بعداً قطعه‌قطعه‌اش می‌کند و دوباره سرهم‌بندی‌اش می‌کند». جان رنوارفاشیسم در پایتخت فرانسه
قابی از فیلم Army of Shadows 1969مقدمهجنگ‌ها به‌عنوان تجربه‌ای انسانی همیشه اجتناب‌ناپذیر یافت خواهند شد. تلخی جنگ سبب نشده تا چه در صفوف تهاجم و چه در سنگرهای دفاع یا حتی در مقاومت‌های مخفی و زیرزمینی در کشور اشغال شده، سلاح‌ها بر زمین گذاشته شود و اراده‌ها در جهت صلح تنظیم شوند. تضاد شدید ارزش‌ها راه حلی جز وضعیت جنگ باقی نمی‌گذارد. به همین ترتیب بود که سال ۱۹۳۹، شعله‌های جنگ در اروپا افروخته شد، با همه‌ی تلاش‌های صادقانه یا مزوّرانه برای جلوگیری از آن.اشاره به جنگ از این بابت مهم می‌شود که در شکل‌گیری شخصیت مورد بررسی ما در این نوشته، نقشی بنیادین دارد.ملویل جوان... احتمالا کارت عضویت در سازمان مقاومتمقاومتجان پیر ملویل در سال‌های ۱۹۴۱-۱۹۴۳، جوانی عضو مقاومت ملی فرانسه است. سال‌هایی که جنگ در خارج از اروپا به شدت ادامه دارد و در قسمت‌هایی از اروپا و به‌خصوص فرانسه، گرچه نشانه‌ای از جنگ مستقیم یافت نمی‌شود اما برای سازمانی مثل مقاومت ملی فرانسه فرصتی برای ضربه زدن به دشمن است. فاشیسم بر اروپا حکومت می‌کند و زندگی زیر تسلط آن‌ها معنای خود را از دست داده‌است.ملویل عاشق مقاومت بود. سال‌های حضور او در مقاومت ملی فرانسه گرچه سال‌هایی بی‌رحمانه سخت برای او و اعضای دیگر مقاومت بوده (برادرش را که هم‌چون او عضوی از مقاومت بود از دست می‌دهد) اما ارزشمندترین و گرم‌ترین دوران زندگی‌اش به گفته‌ی خود اوست.حضور ملویل در سینما نیز قابل توجه است. اشتیاق اولیه‌ی او برای کارگردانی، با رد پیشنهاداتش در استودیوهای فیلمسازی تقویت شد تا به طور مستقل وارد فیلم‌سازی شود. بارها به ذهن من آمده که تجربه‌ی ملویل در فیلم‌سازی و تعامل بسیار محدود با جریان‌ها و استودیوهای اصلی فرانسه که بی‌هزینه نیز نبوده‌است، مشابهت معناداری با حال‌وهوای داستان‌های او دارد. درک و برداشت او از فردگرایی و آزادی‌های فردی که از حیات زیرزمینی در زمان مقاومت ملی فرانسه بیدار شده‌بود، در دوره‌ی فیلم‌سازی‌اش عمیق‌تر شد.مقاومت در نگاه یک مبارز فیلم‌سازارتش سایه‌ها (army of shadows)، شخصی‌ترین فیلم و به باور بسیاری، مهم‌ترین فیلم او، یادآور چنین دوره‌ی درخشانی از حیاتش است.قهرمان‌های این فیلم که اعضای مقاومت ملی فرانسه هستند، از تصویر ما از یک قهرمان مبارزه فاصله می‌گیرند و به تصویر سرد و بی‌رحمانه اما در عین حال صادقانه‌ی ملویل نزدیک می شوند. اعضای مقاومت به جای حذف افراد دشمن، خیانت‌کاران داخلی را حذف می‌کنند، به جای طراحی نقشه برای ضربه زدن به تأسیسات و امکانات دشمن، نهایت تلاش‌شان فراری دادن اعضای دستگیرشده‌ی مقاومت است. حتی در حداقل‌ها هم همیشه موفق نیستند. مقابله با هیولایی چون فاشیسم و هم‌‌زمان حفظ سازمان مقاومت، آن‌ها را مداوم بر سر دوراهی‌هایی می‌گذارد که در نهایت، قانون اخلاقی‌شان باید فضا را به نفع حفظ تشکیلات باز بگذارد. ملویل چنین موقعیت‌ها و لحظاتی از مقاومت را به تصویر می کشد، تلاش‌ها برای بقای سازمان مقاومت به هر شکل و ابزاری البته بدون هیچ نشانی از توفیق در هدف اصلی آن.ملویل گانگسترهای خود را می‌سازد«سامورایی» و «حلقه‌ی سرخ»، دو فیلم جنایی مدرن پاریسی، محبوب‌ترین و البته ملویلی‌ترین آثار او هستند. با ساخت این دو فیلم، ملویل نه تنها در بالاترین سطح حرفه‌ای خود می‌ایستد، بلکه در قامت عنصری پیش‌رو در ژانر جنایی در کنار کسانی چون ازو، هیچکاک و فلینی قرار می‌گیرد که فیلم‌سازیِ منحصربه‌فرد و مبدعانه‌شان الهام‌بخش کارگردانان پس از خود بوده‌است. ابداع‌ها و خلاقیت‌های ملویل چه در دوربین، نور و رنگ و تدوین به سرعت توجه مخاطب را جلب می‌کند اما این‌ها همه در هماهنگی و ترکیبی هنرمندانه با داستان و شخصیت‌های ملویلی است که تصویر کاملی از قدرت او را نشان می‌دهند.در فیلم سامورایی(the samurai) «کاستلو»،  قاتلی حرفه‌ای است که با دنیای بیرون ارتباطی ندارد، جز برای ارائه‌ی حرفه‌اش و دریافت پولی که زندگی‌اش در خلوت مطلق را با پرنده‌اش تضمین کند.شکنندگی موقعیت کاستلو در عین هوشمندی و حرفه‌ای بودنِ تلاشش برای بقا، به مرور حس می‌شود. او نمی‌تواند در این جامعه به بقای خود ادامه دهد چون فردگرایی مطلقش هیچ اعتمادی برای او نسبت به اطرافیانش باقی نگذاشته‌است. قدرتش به تنهایی ضعیف‌تر از آن می‌شود که با دشمنان متنوع خود مقابله کند. زمانی که اصول فردگرایی، جای خود را لحظاتی به هم‌نوع‌دوستیِ برآمده از وجدانش می‌دهد.ملویل سال ۱۹۷۰در دفتر کار خود که فضایی تاریک و سرد اما کاریزماتیک دارد، به چند سوال پاسخ می‌دهد:سوال: گانگسترها برای شما نمایان‌گر چه افرادی هستند؟«هیچ چیز... فکر می‌کنم بازنده‌های رقت‌انگیزی هستند.اما اتفاق می‌افتد که یک داستان گانگستری وسیله‌ی بسیار مناسبی برای فرم خاصی از تراژدی مدرن که فیلم-نوآر خوانده می‌شود و از رمان‌های کارآگاهی آمریکایی متولد شده‌است، باشد. وسیله‌ی مناسب و آسانی که برای گفتن داستان‌هایی که برای تو اهمیت دارند؛ مثلاً در مورد آزادی فردی، دوستی یا به صورت کلی روابط انسانی... چون که این روابط همیشه هم دوستانه نیستند، یا خیانت که یکی از نیروهای اصلی رمان‌های جنایی آمریکایی‌ست».سرنوشت همه‌ی شخصیت‌های گنگستری ملویل این چنین رقم می‌خورد. در نهایت، شکست خورده و بازنده هستند. گانگسترهای ملویل به شکل سخت‌گیرانه‌ای ساخته‌ی ذهن مبتکر خود او هستند نه برداشتی منفعلانه و خام از تجربه‌های واقعی. تخیل سازنده در کنار حضور در مقاومت فرانسه و حس عمیق به فیلم-نوآر آمریکا، نیروهای اصلی در فیلم‌سازی به‌شمار می‌آیند.منتقدان جوان فیلم می‌سازنددر فرانسه نشریه‌ی شهیر فیلم،(Cahiers du Cinéma)، در اواخر دهه‌ی پنجاه میلادی جایگاهی شد برای منتقدان جوانی که قدیمی‌ترها را بازنشسته کرده و استانداردها و معیارهای جدیدی را برای نقد فیلم مطرح کنند.گدار، جاه‌طلب‌ترین آن‌ها که تیغ نقدش سینمای سنتی فرانسه و هالیوود تجاری‌مسلک را نشانه گرفته‌بود، به خصوص باب قمارباز را نقطه‌ی عطفی در تغییر روندها می دید. اولین فیلم گنگستری ملویل، ادای احترامی به فیلم-نوآر آمریکا، قالب‌های مرسومی را کنار گذاشت که فیلم‌سازی بدون آن‌ها مملو از ریسک به نظر می‌رسید. نقدنویسانِ مشتاقِ فیلم‌سازی در cahiers du Cinéma پس از تجربه‌ی ملویل باور کردند که می‌توان فیلم‌هایی ساخت که با هزینه‌های بسیار کمتر، کیفیتی درخور به مخاطب منتقل کند. این نیازمند جرئت اقتصادی-هنریِ متهورانه‌ای بود که نفسی دوباره برای سینمای ازنفس‌افتاده‌ی آن دوران شناخته شد. پشت صحنه فیلم The Red Circleریسک گدار، تجربه‌ای جدید«ازنفس‌افتاده»، اولین تلاش جدی و البته موفق او، داستان مرد ولگردی در پاریس است که به طرز ساده اما احمقانه‌ای خود را درگیر قتلی می‌کند که نمی‌تواند به سادگی خود را از مهلکه‌ی آن نجات دهد. او با «پاتریشیا»، دختری آمریکایی که چند روزی را گذرانده و دلبستگی‌اش به او در گذر زمان تشدید شده‌است، قصد فرار دارد. «میشل»، جوان عاشقی که به طرز مضحکی پلیس راهنمایی رانندگی را کشته، اما مواجه است با شک و تردید و بی‌تصمیمیِ معشوقه‌اش پاتریشیا.کشمکش بین دو شخصیت اصلی در این فیلم تبدیل به یکی از عناصر پرتکرار در ساخت داستانِ فیلم‌های گدار می‌شود.میشل سریع تصمیم می‌گیرد و سریع عمل می‌کند و از این‌رو، یافتن او برای پلیس سخت می‌شود اما وابستگی او به پاتریشیا است که پلیس را به او نزدیک و نزدیک‌تر می‌کند. زمانی که متوجه می‌شود توسط پاتریشیا لو رفته و عشق و اعتماد او در نهایت پاسخ روشن خیانت را دریافت کرده، فرار نمی‌کند؛ همان‌طور که پاتریشیا در میان مکالمات بی‌سروته‌شان از او می‌پرسد که بین غم و نیستی کدام را انتخاب می‌کند، نیستی پاسخ قطعی اوست؛ چه بار اول در گفتار و چه بار دوم در عمل.ملویل، گدار در سمت راست با سیگاری بر دهانواگراییگدار در استفاده از زبان (چه به‌وسیله‌ی دیالوگ یا مونولوگ‌ها) از مینیمالیسم ملویل فاصله‌ای بنیادین می‌گیرد. ملویل همچون مراجع آمریکایی‌اش فضای چندانی به دیالوگ‌ها در فیلم نمی‌دهد. در «سامورایی»، کاستلو قاتلی حرفه‌ای، با اعمال و زبان بدنش به ما شناسانده می‌شود. در «حلقه‌ی سرخ»، اعضای گروه سرقت در هماهنگی کامل هستند و نیازی به توضیح خود برای دیگری ندارند. صمیمیت قدرت‌مندی که بین‌شان شکل می‌گیرد، از طریق لفاظی‌ها آشکار نمی‌شود؛ چیزی که ملویل از آن در فیلم‌نامه‌هایش اجتناب می‌کرد و از آن نفرت داشت.پدیده‌های سیاسی در انتهای دهه‌ی شصت میلادی نمی‌توانست انسانی چون ملویل را که دوشادوش هم‌وطنانش و آمریکایی‌ها برای آرمان دنیای آزاد سرمایه‌داری پیکار کرده بود، تحریک کند. اما گدار که تروفو به درستی او را نابغه‌ای تخریب‌گر می‌دانست، به میدان‌های جدیدی کشانده شد. ویتنام و مسئله‌ی اقتصاد در اروپای غربی و آمریکا منجر به موج جدیدی از مارکسیسم در قلب اروپای غربی، پاریس، گشت. گدار به عنوان یک مارکسیست، کارنامه‌ی خود را در دنباله‌روی از هالیوود و ارزش‌هایش می‌دید؛ سینمایی کالامحور، سینمایی که نمی‌توانست پاسخ‌گوی دغدغه‌هایی انسانی باشد، سینمایی که بر اساس سرمایه شکل گرفته‌بود و کالایی را عرضه می‌کرد که انتخاب بازار بود.سینمای گدار نیز از همان ابتدا همان‌طور که ملویل نیز مشفقانه ملاحظه کرده‌بود، به سختی مخاطب عام را جذب خود می‌کرد؛ نکته‌ای که ملویل با همه‌ی جسارتش برای کنار گذاشتن قالب‌های مطرح سینما در فرم و محتوا، آن را حیاتی می‌دانست.فیلم سازان موج نو از دیدگاه هایشان در مورد وقایع اقتصادی- سیاسی ۱۹۶۸ می‌گویند.
Jean Luc Godard, Francois Truffaut, Louis Malleعلیرضا عباسی فرد کانال تلگرام نشریه : t.me/decoupage_sharif</description>
                <category>نشریه دکوپاژ | Decoupage</category>
                <author>نشریه دکوپاژ | Decoupage</author>
                <pubDate>Sun, 26 Dec 2021 15:04:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مروری بر سریال Atypical</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-atypical-bptcxybjxs2w</link>
                <description>غیرمعمولی­ترین معمولیِ تلوزیونسریال «غیر معمولی» فرمول جدیدی معرفی نمی‌کند، لحظات پرفشاری به ما نشان نمی­­دهد، صحنه­های پر هیجان و خشنی ندارد که آدرنالین خون‌مان به سقف بچسبد. سریال «غیر معمولی» به نرم­ترین شکل ممکن زندگی را نشان‌مان می­دهد و به‌قدری خوب این کار را می­کند که شاید بتوانم آن­ را جزو بهترین سریال‌های زندگیم بدانم.داستان سریال، حول پسری دچار اوتیسم و خانواده‌ی او می‌گردد. وسواس‌های فکری او و طرز تفکر ساده و در عین حال پیچیده‌اش با سرراستیِ خاصی به بینندگان نشان داده می­شود، اما شاید مهم‌ترین کاری که «غیر معمولی» انجام می­دهد که بقیه رسانه­هایی که تا به حال در مورد افرادی با مشکلات روانی انجام نداده­اند و اگر هم انجام داده­اند در انجام آن کم‌کاری کرده­اند، نمایش تکاپو و تلاش بقیه‌ی افراد خانواده و دوستان او در مواجهه با فردی دچار اوتیسم است که این تلاش در تلاش فردیِ هرکدام از آن­ها برای داشتن زندگی شخصی مجزای خود، به‌زیبایی کنار هم قرار می­گیرند؛ به‌گونه­ای که می‌توانیم با هرکدام از آن­ها هم‌دردی کنیم و حتی از آن­ها متنفر شویم.-خطر اسپویلسریال در حال حاضر چهار فصل دارد که هرکدام از آن­ها نشان‌دهنده‌ی بخشی از مسیر تکامل شخصیت اصلی سریال هستند. در این چهار فصل به مضامین بسیار مهم و کلیدی زندگی هر فرد می­پردازد که هرکدام از ما با آن­ها دست‌وپنجه نرم کرده­­ایم، اما همین فاکتور اوتیسم که در سریال به عنوان موقعیت خاص شخصیت اصلی معرفی شده‌است، به تمامی این مشکلات رنگ و بویی خاص می‌بخشید که در اعصاب‌خرد‌کننده‌ترین حالت ممکن، قابل درک و فهم هستند. می‌توانیم بفهمیم خیانت مادر به چه علت بوده و می­توانیم بفهمیم پدر برای چه خانواده را ترک کرده است، اما سریال ما را در کرسی قضاوت قرار نمی­دهد و اجازه می‌دهد هر شخصیتی، خودْ برای بخشش تلاش کند.به عقیده‌ی نگارنده، بهترین تجربه در سریال، «کیسی» خواهر شخصیت اصلی است که فردی معمولی با برادری غیرمعمولی است و چالش‌هایی که همین پیش‌آمد غیر قابل انتخاب در زندگی او ایجاد کرده­است را می­توان از همان قسمت اول دید و در نقطه‌ي مقابلِ مشکلاتی که طی این رویداد ایجاد شده‌است، سریال به ما نشان می­دهد که دست‌وپنجه نرم کردن با این نوع مشکلات، شخصیت کیسی را چگونه شکل داده‌است. در اینجا باید اشاره­ای به بازی بی‌نظیر بازی‌گران نقش اول سریال داشته باشیم؛ نمایش‌هایی که به صورت مستمر، کم‌نقص هستند و به خوبی، رفتارهایی که به‌خاطر داشتن فردی با مشکلات ذهنی در خانواده، برای افراد خانواده ایجاد می­شود را در بازی خود نشان می­دهند. مقولاتی چون عشق و تحصیل در زندگی کیسی پررنگ هستند و تغییراتی که در جهت‌گیری جنسی او در میانه‌ی سریال ایجاد می­شود نیز چالش‌های دوست‌داشتنی و دیدنی­ای در سریال ایجاد می­کنند.همان‌طور که اشاره کردم، «غیر معمولی» سریال پرهیجانی نیست. سریال سعی نمی‌کند مخاطبانش را به زور پای تلوزیون نگاه دارد. تلاش سریال در این است که با نشان دادن روزمرگی زندگی این خانواده، مخاطب را با آن­ها هم‌درد کند و اجازه دهد مخاطبان با شیرینی و تلخی زندگی آن­ها همراه شوند. مشکلات‌شان در عین خاص بودن به طرز شیرینی ملموس هستند و همان‌قدر که با رفتار عجیب کاراکترها لبخند می­زنید، همان‌قدر هم به فکر فرو می­روید و خود را برای لحظه­ای به‌جای آن­ها قرار می‌دهید و سعی می­کنید جای آن­ها تصمیم بگیرید.همانند هر چیز خوبی، این سریال هم بی‌مشکل نیست. داستان سریال با اینکه بهترین نکته‌ی قوت آن است، بزرگ‌ترین ضعف سریال هم شمرده می­شود. بحث مشکل روانی، بحثی به جد پیچیده و قابل تأمل است، اما سریال سعی دارد به صورت «اینستا»گونه­ای راه حل‌ها را در میان جمله­ای عمیق به صورت عیان به پیشانی‌مان بکوبد؛ به‌گونه­ای که بعضی وقت‌ها می‌خواهید زندگی همین‌قدر آسان باشد. مشکل دیگر در لحن فیلم است، لحن فیلم بالا و پایین‌های بسیاری دارد اما خیلی کم پیش می­آید که از منطقه‌ی راحت خود خارج شود و کمی طرز تفکر غالب در سریال را تغییر دهد.با گفتن تمامی این نکات، «غیر معمولی» تماشایی و زیباست، می­توان با آن ارتباط برقرار کرد، می‌توان خندید و گریه کرد و برای بینندگانش داستانی جذاب را روایت می‌کند. به‌شدت منتظر فصل پنجم این سریال دیدنی هستم.حامد مصباحکانال تلگرام نشریه : t.me/decoupage_sharif</description>
                <category>نشریه دکوپاژ | Decoupage</category>
                <author>نشریه دکوپاژ | Decoupage</author>
                <pubDate>Sun, 26 Dec 2021 14:38:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیش درآمدی بر سینمای مهدویان</title>
                <link>https://virgool.io/@Decoupage/%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%AF%D8%B1%D8%A2%D9%85%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%87%D8%AF%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86-hfd1gl28q5et</link>
                <description>محمدحسين مهدويان، فيلم‌نامه‌نويس و كارگردان ايرانی، متولد ارديبهشت سال ١٣٦٠ در بابل است.‏اولين باری كه نام مهدويان بر سر زبان‌ها آمد، سال ١٣٩٤ با فيلم «ايستاده در غبار» بود. البته مهدويان مستندی به‌نام «آخرين روز‌های زمستان» كه در سال ١٣٩١ ساخته شده‌است را نيز در كارنامه‌ی خود دارد ولي همان‌طور كه می‌دانيد، فيلم و سريال طرفدار‌های بيشتری نسبت به دنيای مستند دارند و به‌اصطلاح عامه‌پسند‌ترند.«ايستاده در غبار» روايت‌گر زندگی شهيد احمد متوسليان، فرمانده‌ی لشكر ٢٧ محمد رسول الله در جنگ ايران و عراق بود كه در سال ١٣٦١ در لبنان به همراه چهار تن ديگر ربوده شدند و ديگر خبری از آن‌ها شنيده نشد.اين فيلم كه خود نيز در ژانر مستند درام و جنگی بود، در سی‌وچهارمين دوره‌ی جشنواره‌ی فيلم فجر برنده‌ی سيمرغ بلورين بهترين فيلم و نامزد بهترين فيلم از نگاه تماشاچيان شد. اين موفقيت برا كارگردانی نوپا بسيار تحسين‌برانگيز و تعجب‌آور بود.البته در همان سال، سعيد روستايی نيز با فيلم «ابد و يك روز» درخشيد؛ دو كارگردان جوان و از قضا فارغ‌التحصيل از دانشگاه سوره.مهدويان در سال‌های بعدی جشنواره نيز حضور داشت كه به ترتيب شامل «ماجرای نيمروز» در جشنواره‌ی سی‌وپنجم، «لاتاری» در سی‌وششمين جشنواره و «ماجرای نيمروز: رد خون» در سی‌وهفتمين دوره‌ی جشنواره‌ی فيلم فجر است كه ماجرای نيمروز، سيمرغ بهترين فيلم و بهترين فيلم از نگاه تماشاچيان را برايش به ارمغان آورد.«زخم كاری»، اولين سريال مهدويان در خرداد ١٤٠٠ شروع به پخش شد و در مقايسه با ديگر سريال‌های شبكه‌ی خانگی عملكرد بسيار بهتری داشت.بسياري از سينماگران، او را شبيه مخمل‌باف يا حاتمی‌كيا می‌دانند. (حزب‌اللهی‌هایی اورا به مخمل‌باف و مخالفان حاتمی‌كيا و اين قبيل فيلم‌ها او را به وی تشبيه می‌كنند) اين قضيه اشاره به دعواهای گذشته‌ی اين دو جناح دارد ولی به گفته‌ی خودش كه به نظر نگارنده، نكته‌ای بسيار حياتی در فيلم ديدن است، مردم به اين كار ندارند كه اين فيلم را مخمل‌باف ساخته يا حاتمي‌كيا، بلکه به اين كار دارند كه فيلمي را دوست دارند يا ندارند. هم‌چنين، اين نكته كه او را با دو فيلم‌ساز خوب سينمای ايران مقايسه كردند باعث خرسندی وی بود.ریحانه طباطبایی یزدیکانال تلگرام نشریه : t.me/decoupage_sharif</description>
                <category>نشریه دکوپاژ | Decoupage</category>
                <author>نشریه دکوپاژ | Decoupage</author>
                <pubDate>Sun, 26 Dec 2021 14:36:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی همراه با مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@Decoupage/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%B1%DA%AF-u290ktxm5fpj</link>
                <description>I want to eat your pancreas معرفی و بررسی انیمه‌یشروعی که با یک پایان آغاز می‌شود:شاید اولین باری که اسم این انیمه به گوش‌تان بخورد، فکر کنید با انیمه‌ای در ژانر وحشت روبه‌‌رو خواهید بود، اما باید بدانید که اینطور نیست.این انیمه می‌تواند از رمانتیک‌ترین انیمه‌هایی باشد که تا به حال در زندگی‌تان دیده‌اید؛انیمه‌ای که شروعش با مراسم ختم دختری به اسم ساکورا که شخصیت اصلی داستان هم هست، آغاز می‌شود و ما را در مسیری همراه می‌کند که مرگ بر آن سایه افکنده‌است.در همان ابتدای انیمه با شخصیت دیگر داستان یعنی پسری به نام هاروکی آشنا می‌شویم که گرچه عزادار به نظر می‌رسد، در این مراسم شرکت نکرده‌است. او در خانه، تنها و افسرده، ساعت‌هایش را سپری می‌کند و داستان از اینجا به بعد، فلش‌بکی است به رابطه‌ی هاروکی و دختری که مراسم ترحیمش برگزار شد.به راستی زندگی چقدر کوتاه است؟داستان ساکورا و هاروکی از یک بیمارستان آغاز می‌شود.زمانی که هاروکی برای کشیدن بخیه‌های عمل آپاندیسش به بیمارستان رفته‌بود و منتظر نوبتش بود، توجهش به دفترچه‌ای روی یکی از صندلی‌های اتاق انتظار بیمارستان جلب می‌شود. عنوان آن دفترچه زندگی همراه با مرگ است. هاروکی با خواندن چند صفحه‌ی اول آن متوجه می‌شود دفترچه متعلق به یکی از همکلاسی‌هایش است که از سرطان پانکراس رنج می‌برد و تا مدت کوتاهی زنده است.وقتی دختر برای برداشتن دفترچه‌اش برمی‌گردد متوجه می‌شود که هاروکی از بیماری او باخبر است و  تصمیم می‌گیرد با او روراست باشد و حقیقت را با او در میان بگذارد. اما وقتی واکنش هاروکی به داستان ساکورا به جمله‌ی «آه، که اینطور.» خلاصه می‌شود، تعجب می‌کند و می‌فهمد که او بهترین فرد برای نگه‌داشتن راز اوست.از همان دیالوگ هاروکی می‌توانیم بفهمیم که او آدمی خشک و منزوی است.همان‌طور که داستان به ما نشان می‌دهد، او در انزوای خویش گیر افتاده‌است. بیشتر وقت‌ها او را با کتابی در دستانش می‌بینیم. او معتقد است که دنیای تخیلات برایش از دنیای واقعی جذاب‌تر است.در طرف دیگر، ساکورا نقطه‌ی مقابل اوست؛ دختری پر سرو صدا و با نشاط و سرشار از شور و شوق برای زندگی که دوستان زیادی هم دارد.آیا تو واقعاً داری میمیری؟بعد از آشنایی ساکورا و هاروکی، ساکورا از هاروکی می‌خواهد که با یکدیگر به انجام لیست کارهای قبل از مرگ ساکورا بپردازند.زیرا از میان دوستان ساکورا، هاروکی تنها کسی است که می‌داند او به زودی خواهد مرد و باز هم با او مانند یک انسان عادی برخورد می‌کند و داستان از این نقطه به بعد حول محوری می‌چرخد که در آن زندگی نزدیک به مرگ ساکورا به زندگی از درون مرده‌ی هاروکی، رنگی از هیجان و احساسات می‌دهد و هاروکی احساساتی را تجربه می‌کند که تا قبل از آشنایی با ساکورا کم‌ارزش و بی‌اهمیت می‌دانست.توکیو باز هم غرق در شکوفه‌های بهاری:اگر حتی خیلی هم طرفدار انیمه‌ها نباشید حتماً می‌دانید که شکوفه‌های گیلاس مانند یک امضا برای هر اثر انیمه‌ای هستند و این انیمه هم از این قاعده مستثنی نیست.دیدار ساکورا و هاروکی در روزهای بهاری توکیو که غرق در شکوفه‌های گیلاس (ساکورا) هستند، اتفاق می‌افتد و این جلوه‌های بصری آمیخته با عطر بهار و شکوفه‌های گیلاس میزان انتقال احساسات و عواطف از طریق این انیمه به مخاطب را دوچندان می‌کند.شکوفه‌های بهاری تمام سال را منتظر بهار می‌مانند تا شکفته شوند و ساکورا نیز معنی نامش همان شکوفه‌های گیلاس معروف است. ساکورا در دیالوگی در این انیمه به هاروکی می‌گوید: «شاید تمام این ۱۷ سال عمرم را منتظر بودم که تو به من ‌نیاز داشته باشی، مثل شکوفه‌های گیلاس که تمام سال را منتظر بهار می‌مانند».و ما می‌دانیم که شکوفه‌های گیلاس به عمر کوتاه خود نیز معروف هستند که این یکی دیگر از نقاط مشترک ساکورا و معنای اسمش است.چرا این اسم عجیب و غریب؟در دقایق ابتدایی انیمه، ساکورا برای هاروکی تعریف می‌کند که در یکی از افسانه‌های ژاپنی، اگر کسی فرد دیگری را بخورد، روحش درون آن شخص به زندگی خود ادامه می‌دهد.پس از دانستن این داستان، شاید تا حد زیادی مفهوم انتخاب این اسم برای این انیمه برای‌تان واضح شود.زمانی که ساکورا و هاروکی به یکدیگر این جمله را می‌گویند، می‌توان این برداشت را داشت که هردوِ آن‌ها بعد از گذراندن بخشی از زندگی‌شان با یکدیگر، آن‌قدری برای یکدیگر ارزش دارند که بخواهند روح یکدیگر را تا ابد با خود داشته‌ باشند.این نشان‌دهنده‌ی احساسات جدید و درک‌نشده‌ای برای هاروکی است که آن‌ها را در کنار ساکورا تجربه می‌کند؛ احساس مهم بودن و دوست‌داشته‌شدن. و ساکورا که حالا شخصی را می‌شناسند که بدون توجه به زندگی غم انگیزش، بدون دلسوزی و ترحم با او رفتار می‌کند.مرگ هیچ‌وقت این‌قدر شیرین نبوده‌است:ما با انیمه‌ای درام و رمانتیک مواجه هستیم که سعی کرده‌است مفاهیم و فلسفه‌ی زندگی در لحظه را در قالب داستان و تصاویر و دیالوگ‌های زیبا به مخاطب نشان بدهد.توضیح این مسئله که زندگی واقعاً همان‌قدر که به نظر می‌رسد، کوتاه است و می‌تواند هر لحظه تمام شود، هدف اصلی این انیمه است. همچنین نشان دادن این مسئله‌ی مهم که هر آدمی که باشیم و هر چقدر هم که احساس پوچی و بی‌ارزش بودن داشته باشیم، بازهم انسان‌هایی هستند که از بودن در کنار ما لذت ببرند.ساکورا و هاروکی هر دو به شیوه‌ی خودشان برای زندگی یکدیگر مانند فرشته‌ی نجات هستند و چیزی را در زندگی یکدیگر برای همیشه تغییر می‌دهند. آن چیز برای ساکورا، علاقه و دوست داشتنی است که بعد از تمام آدم‌های اشتباه زندگی‌اش سرانجام آن‌ را برای انسان مناسبی خرج می‌کند و برای هاروکی، احساس دوست‌داشته‌شدن و ارزش‌مند بودنی است که در این مسیر از ساکورا می‌گیرد و این برای ادامه‌ی زندگی هردوِ آن‌ها کافی است.در نهایت:در انتها اگر به دنبال ۲ ساعت غرق شدن در زیبایی‌های توکیو و یادآوری احساسات پاک و زیبای نوجوانی هستید و همچنین دلتان کمی جملات قصارِ آرام‌بخش و عمیق در باب زندگی می‌خواهد، این انیمه با کارگردانی شینیچیرو اوجیشیما که محصول سال ۲۰۱۸ استودیووولناست، انتخاب خوبی برای یک آخر هفته‌ی پاییزی است تا کمی با یادآوری حال‌وهوای بهار، دل‌تان را در روزهای سرد پاییزی گرم کند.نازنین علی اصغریکانال تلگرام نشریه : t.me/decoupage_sharif</description>
                <category>نشریه دکوپاژ | Decoupage</category>
                <author>نشریه دکوپاژ | Decoupage</author>
                <pubDate>Sat, 25 Dec 2021 16:14:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دروغ تو در آپریل</title>
                <link>https://virgool.io/@Decoupage/%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-%D8%AA%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D9%84-kucvbowj5zfh</link>
                <description>دروغ تو در آپریل، اثری است که قطعاً شما را متحیر و مجذوب خود می‌کند. دروغ تو در آپریل، انیمه‌ای در ژانر‌های درام، موسیقی و عاشقانه است. مانگای این انیمه در بازه‌ای ۴ ساله، از ۲۰۱۱ تا ۲۰۱۵ نوشته و منتشر شد. انیمه‌ای که به قطع، همتایی برایش نمی‌توان پیدا کرد و خاص‌ترین در نوع خود است. تأثیرگذاری این سریال به حد فوق‌العاده‌ای بالاست و می‌تواند شما را از عقل به دور کند. حتی ممکن است این سریال به دلیل صحنه‌ها و سکانس‌های دلخراش برای کودکان مناسب نباشد.بررسی کلی:داستان این سریال از آن‌جا شروع می‌شود که آریما کوسی، یک پسر ۱۴ ساله که صدای پیانوی خودش را نمی‌شنود، در حال برداشت نوت از یک موسیقی (موسیقی ابتدایی خود سریال) است. در همین حین، ما با شخصیت‌های واتاری و سوباکی، دوست‌های صمیمی کوسی، آشنا می‌شویم. دنیای کوسی که سیاه و سفید است و رنگی درونش ندارد، در انتهای قسمت اول این سریال با دیدن کائوری، مانند پالت ۲۴ رنگ، رنگارنگ می‌شود؛ کائوری‌ای که با دوست صمیمی کوسی به قرار آمده‌است و همچنین قرار است در مسابقه ویالون شرکت کند.سریال به طور کلی در دو بخش به مشکلات کوسی و کائوری در زندگی‌شان می‌پردازد. مشکلاتی که قسمت به قسمت بیش از قبل به آ‌ن‌ها پی می‌بریم و لحظه‌به‌لحظه همچون شخصیت‌های خود سریال از آن‌ها رنج می‌بریم. این انیمه شما را وادار می‌کند که خود را جای شخصیت‌های سریال بگذارید و با محتوایش کلنجار بروید.بررسی جزئی:حال که دیدی کلی نسبت به این سریال گرفتیم، بیایید به صورت جزئی این انیمه را بررسی کنیم:۱- داستان:داستان‌پردازی و نام‌گذاری اثر با توجه به محتوایش در حد قابل قبولی است. سیر داستان، برخلاف نسخه‌ی لایو-اکشنش آهسته و تکاملی است (که با توجه به کوتاه بودن زمان لایو اکشن طبیعی است). داستان به چندین بخش مختلف تقسیم می‌شود که تمامی آن‌ها با هم در تعامل هستند و به زیبایی در هم آمیخته شده‌اند.امتیاز من به بخش داستان پردازی ۷۵/۳ از ۵ است.۲- انیمیشن و طراحی:یکی از نقاط قوت این انیمه (اما نه قوی‌ترین!)، طراحی آن است. تصاویری که در سریال به کار برده شده و همچنین رنگ‌پردازی‌های آن با توجه به شرایط مختلف موجود در سریال، به زیبایی هرچه تمام‌تر باعث چشمگیر شدن آن شده‌اند. رنگ‌پردازی این سریال شما را وادار به عوض کردن حالت روحی‌تان می‌کند؛ به طوری که می‌تواند در کسری از ثانیه شما را از این رو به آن رو کند.امتیاز من به این بخش، ۵/۴ از ۵است.۳- شخصیت پردازی:اما می‌رسیم به ضعیف‌ترین بخش «دروغ تو در آپریل». در مورد خود شخصیت‌های اصلی فیلم یعنی کوسی و کائوری، سریال به قطع عالی کار کرده‌است؛ ولی این اثر صرفاً راجع به یک یا دو شخصیت اصلی آن نیست. در این سریال ما جز چند قسمت پایانی، هیچ کدام از پدر یا مادر کائوری را ندیده‌ایم. سوباکی و واتاری هم که کاملاً از ماجرا پرت بودند. نکته‌ی جالب این‌جاست که به جای اینکه به تعداد زیادی شخصیت جدید در طول سریال پرداخته شود، چرا حتی یک بار در طول یک سالی که داستان سریال در آن قرار داشت، پدر کوسی نشان داده نشد؟! یکی دیگر از ایراداتی که به نظرم به این سریال وارد است، این بود که چرا شخصیت‌ها در هر سکانس احساسی‌ای گریه می‌کنند؛ طوری که انگار تمام احساسات در گریه خلاصه شده‌اند. آن هم برای نوجوانان ۱۴ ساله!امتیاز من به بخش شخصیت‌پردازی سریال ۲۵/۳ از ۵ است.۴- جلوه‌های صوتی و موسیقی متن:و نهایتاً قوی‌ترین بخش این سریال، موسیقی متن آن است که می‌تواند جزو بهترین فیلم و سریال‌هایی که من دیده‌ام (که باور کنید کم نیستند!)، باشد؛ نه به خاطر این‌که آثار موجود در آن به صورت انفرادی محبوب و عالی باشند، بلکه در کنار تک‌تک سکانس‌های انیمه، فوق العاده‌اند. همچنین تمام قطعه‌هایی که نواخته می‌شوند، آثاری از برترین آهنگسازان تاریخ همچون شوپن و موتزارت هستند. با دیدن این انیمه، نه تنها از یک اثر تأثیرگذارِ احساسی فارغ از موسیقی لذت می‌برید؛ بلکه انگار در یک کنسرت موسیقی میخکوب شده‌اید. البته که کمتر از این حد، از یک اثر عالی که راجب به موسیقی است، انتظار نمی‌رود.امتیاز من به این بخش از سریال ۵ از ۵ خواهد بود.کلام آخر:بنا به امتیاز‌هایی که داده شد، این سریال از طرف من امتیاز کلی ۱۳/۴ از ۵ را دریافت می‌کند تا جزو سریال‌های عالی‌ای که دیده‌ام قرار بگیرد؛ سریالی که مطمئناً، جزو بهترین انیمه‌هایی است که تا به حال ساخته شده‌است.اگر تابه‌حال انیمه ای ندیده‌اید یا از آن دسته افرادی هستید که به صورت نرمال زیاد انیمه نمی‌بینند، این انیمه‌ی سریالی را به شما پیشنهاد می‌کنم؛ چرا که شاید انیمه‌ای تأثیرگذارتر از این سریال نتوانید پیدا کنید. اگر هم این سریال را دیده‌اید، امیدوارم که از آن لذت برده‌باشید.و تا یادم نرفته‌است! اگر می‌خواهید بدانید چرا نام این انیمه، «دروغ تو در آپریل» است، تا انتهای سریال منتظر آن بمانید!آرش ملک پور کانال تلگرام نشریه : t.me/decoupage_sharif</description>
                <category>نشریه دکوپاژ | Decoupage</category>
                <author>نشریه دکوپاژ | Decoupage</author>
                <pubDate>Sat, 25 Dec 2021 16:05:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توی سرت چی می‌گذره؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Decoupage/%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%AA-%DA%86%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D9%87-wodu2enwgxdq</link>
                <description>واکاوی داستان یک ازدواجاین خصوصیت فیلم‌های بزرگ سینماست؛ اینکه همانند یک منشور، هرچه پیش می‌رویم و بیشتر درگیر اثر می‌شویم، سطوح معنایی مختلفی از آن برایمان آشکار می‌شود. «دختر گمشده» اثر دیوید فینچر نیز چنین فیلمی است. یک اثر چندلایه که فضای رمزآلودش ما را کاملاً به درون خود می‌بلعد. «دختر گمشده» حاصل کار فیلم‌سازی است که در عرصه‌ی تکنیک و کار با ابزار سینما به جایگاه بالایی در سینمای امروز رسیده و آثارش را نیز با هوش بالا می‌سازد؛ ویژگی‌‌ای که این روز‌ها خیلی کم با آن برخورد می‌کنیم. در این نقد از چند زاویه‌ی متفاوت نگاهی می‌اندازیم به این فیلم پیچیده که بار دیگر ما را یاد اتمسفر تیره‌وتار «زودیاک» انداخت. شاهکار دیگری از دیوید فینچر!نیک (بن افلک) و امی (رزموند پایک) زن و شوهری هستند که در سال پنجم زندگی مشترک خود، نیک با یک هدیه‌ی غافل‌گیرانه از سوی امی روبرو می‌شود. او که سعی دارد معمای این هدیه را حل کند، متوجه می‌شود امی گمشده است، ولی این گم‌شدن غیرعادی است؛ چون همه‌چیز خبر از کشته شدن او دارد و انگشت همه‌ی اتهام‌ها به‌سوی نیک است...«دختر گمشده» بازگشت دیوید فینچر به حوزه‌ی قدرتش بود؛ نگاهی به نیمه‌ی تاریک آدم‌های معمولی در زندگی‌شان. این بازگشت البته به لطف رمان و بعد هم فیلم‌نامه‌ی دقیق «گیلیان فلین» امکان‌پذیر شده است که نقش او در خلق کردن یکی از بهترین فیلم‌های دهه‌ی گذشته به اندازه‌ی نقش کارگردان و شاید حتی بیشتر از او پررنگ احساس می‌شود. فیلم یک سؤال اصلی دارد: «توی سرت چی می‌گذره»؟ سؤالی که در حقیقت خطاب به همه‌ی کسانی است که در زندگی مشترک هستند و جواب‌هایش قطعاً به تعداد آدم‌ها و به تناسب پیچیدگی‌های شخصیتی‌شان متفاوت است.در این فیلم، شاید به نظر برسد که به فرهنگ به‌شدت فمینیستی آمریکا کمی اعتراض شده است؛ زیرا بااینکه رفتارهای امی به‌هیچ‌عنوان قابل توجیه نیستند، اما بااین‌حال بیننده به‌شدت نیاز به یک قهرمان زن دارد که به‌سختی بتوان شرایط بازخواست او را فراهم کرد. با نگاهی عمیق‌تر باید توجه کرد که در روابط اجتماعی، هر عملی را عکس‌العملی است در خلاف جهت؛ اما نه به همان اندازه، بلکه بزرگ‌تر! شاید عمق تأثیری که چنین رفتاری روی یکی از طرفین در زنگی مشترک می‌گذارد، سزاوار بود که با چنین آب‌وتابی به نمایش درآید. در این روایت، مسئله هیچ‌کدام از طرفین نیستند، مسئله‌ای که به آن پرداخته می‌شود درواقع یک رابطه و تحلیل آن با تمام شئوناتش است و این رابطه یک «ازدواج» است.همچنین این فیلم نشان می‌دهد که چقدر رسانه تأثیر مستقیمی بر افکار مردم دارد و اینکه چقدر به‌سرعت می‌تواند نظر مردم را نسبت به هر چیزی تغییر دهد. برای مثال پس از مصاحبه جنجالی نیک، خواهرش اینترنت را چک کرد و بلافاصله بازخوردهای مثبت را دید.یا در جایی از فیلم، نیک می‌گوید: «مردم از من بدشون میاد، بعد خوششون میاد، دوباره متنفر میشن و حالا هم که دارن عاشقم میشن»!اَفلِک در گذشته در نقش افراد قدرتمند و ثروتمند بازی خوبی ارائه داده اما در اینجا ناگهان از عرش به فرش آمده تا بازی در نقش «نیک دان» را تجربه کند و به‌خوبی از پس نقش انسانی که به‌تدریج افول می‌کند، برآمده است. پیش‌تر، از اَفلِک به دلیل خشک و مغرور بازی کردن انتقاد می‌شد اما در اینجا او برای بازی در نقش انسانی که با افکار عمومی روبرو است، به‌خوبی آماده است؛ این نقش نسبتاً مشکل است و به میزان مشخصی فروتنی و بازی زیرپوستی احتیاج داشته که اَفلِک این را درک کرده و دقیقاً تیر را به هدف زده است.بااین‌حال می‌توان به «دختر گمشده» ایراداتی «غیر محتوایی» هم وارد دانست که از جمله‌ی آن‌ها، خشونت افسارگسیخته‌ی فیلم است. با وجود اینکه رمان «دختر گمشده»‌ی فلین، فضایی تیره‌وتار را برای روایت داستانش برگزیده بود، حالا در روایت سینمایی نیز در همکاری مشترک فلین با دیوید فینچر، این فضا حتی بیش‌ازپیش با خشونتی آشکار به رخ تماشاگر کشیده شده‌است. این خشونت از صحنه‌های حاوی ضرب‌وشتم گرفته تا تجاوز متغیر هستند و فینچر مانند گذشته، ملاحظه‌ای در به‌تصویرکشیدن خشونت‌ها به خرج نداده که مشخصاً اتفاق تازه‌ای برای طرفداران وی به شمار نمی‌رود.و اما مونولوگ پایانی فیلم که شما را به تحسین وا‌می‌دارد؛ به تحسین فیلمی که با داشتن ساختار عالی، هیجان کافی، برگ‌های برنده برای رو کردن و مقدار کافی از عناصر دلخواه برای هر بیننده‌ای، بیش از ۱۴۰ دقیقه شما را محو می‌کند:«آیا این رؤیا بود؟! چه سریع گذشت!وقتایی که به همسرم فکر می‌کنم، همیشه به سرش فکر می‌کنم. تصور می‌کنم که جمجمه‌ی دوست‌داشتنی‌شو می‌شکنم، مغزشو می‌شکافم، و سعی می‌کنم به جواباش برسم، اصلی‌ترین سؤال‌های هر ازدواجی:&quot;به چی فکر می‌کنی؟&quot;&quot;حالت چطوره؟&quot;&quot;با همدیگه چیکار کردیم؟...&quot;»«دختر گمشده» درمجموع، اثری زنده و جذاب است که در فضای سیاهی که فینچر مانند همیشه ترسیم کرده، می‌تواند که در زمره‌ی آثار اقتباسی که مورد علاقه‌ی اسکار است، جای بگیرد. نگاه بی‌رحمانه‌ای که فینچر به مقوله‌ی ازدواج داشته، می‌تواند یک پُتک بزرگ برای افرادی باشد که عاشق‌پیشه هستند و فکر می‌کنند که به شناخت بسیار خوبی از یکدیگر دست پیداکرده‌اند. «دختر گمشده» مخاطبش را به تفکر درباره‌ی روابط زندگی وا‌می‌دارد و به ما اعلام می‌کند که عشق آتشین می‌تواند تبدیل به یک گرز آتشین در رابطه شود.احسان حسن زادهکانال تلگرام نشریه : t.me/decoupage_sharif</description>
                <category>نشریه دکوپاژ | Decoupage</category>
                <author>نشریه دکوپاژ | Decoupage</author>
                <pubDate>Sat, 25 Dec 2021 16:00:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حقایقی از فیلم Dune که نمی‌دانستید!</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/%D8%AD%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-dune-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D8%AF-unv53bmgy6mi</link>
                <description>1- «دنی ویلنوو» برای خلق سیاره‌ی «آراکیس» از پرده‌ی سبز و تکنولوژی تصویرسازی استفاده نکرد. فیلم‌برداری این فیلم، ماه‌ها در صحرای بزرگ اردن و ابوظبی به طول انجامید.2- «هانس زیمر» از طرفداران رمانی بود که این فیلم از آن اقتباس شده‌است و به همین خاطر پیشنهاد «کریستوفر نولان» را برای همکاری در فیلم «تنت» رد کرد تا برای موسیقی متن این فیلم آهنگ بسازد.3- خلق کرم‌های بزرگ فیلم تقریباً ۱۱ ماه به طول انجامید.4- گریم «استلان اسکاشگورد» در نقش «ولادیمیر هارکونن» روزی هفت ساعت طول می‌کشید.5- در اولین تریلر فیلم، نسخه‌ای از آهنگ «آکلیپس» گروه «پینک فلوید» پخش شد که به نسخه‌ی سال ۱۹۸۴ این فیلم اشاره دارد.6- «دیوید لینچ» کارگردان نسخه‌ی ۱۹۸۴ گفته‌است که هیچ علاقه‌ای به دیدن نسخه‌ی جدید این فیلم ندارد و این بی‌علاقگی ناشی از تجربه‌ی بدی است که هنگام فیلم‌برداری این فیلم داشته‌است.7- «فرانک هربرت» نویسنده‌ی رمان «Dune» از فرهنگ اسلامی برای نوشتن کتابش الهام گرفته‌بود و ویلنوو نیز در فیلم خود از مضامین عربی استفاده کرده‌است.8. آثار نقاشی قصر امپراتور توسط نقاشان مشهور برای نمایش فرهنگ مردم &quot;آراکیس&quot; کشیده شده بودند.احسان حسن زادهکانال تلگرام نشریه : t.me/decoupage_sharif</description>
                <category>نشریه دکوپاژ | Decoupage</category>
                <author>نشریه دکوپاژ | Decoupage</author>
                <pubDate>Sat, 25 Dec 2021 15:57:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سردرگمی بین واقعیت و خیال</title>
                <link>https://virgool.io/@Decoupage/%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D8%B1%DA%AF%D9%85%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D9%88-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-ossc1r1ua621</link>
                <description>بررسی فیلم هشت‌ونیمسکانس ابتدایی فیلم، خلاصه‌ای است از آنچه فلینی قصد دارد تا انتهای فیلم به بیننده نشان دهد؛ فردی که ماشینش در بین ترافیکی سنگین گیر کرده‌است و دارد از نشت گازی در ماشین دچار خفگی می‌شود و تمام افراد حاضر در ماشین‌های کناری در حال نظاره‌ی این اتفاق هستند ولی لحظاتی بعد، مرد را در بالای ماشین در حال حرکت می‌بینیم؛ گویی از آن ماشین که به مانند قفسی برای او بود، رها شده‌است. داستان فیلم درباره‌ی کارگردانی است که به واسطه‌ی بحرانی که برای او رخ داده، فیلم‌برداری فیلم جدیدش را به عقب انداخته‌است. بحران الهام شاید اسم مشکلی باشد که برای او رخ داده‌است، سردرگمی عظیمی که در ذهنش به آن دچار شده که باعث می شود هیچ یک از تفکرات و تخیلاتش برای پیش بردن داستان فیلم جدیدش راه به جایی نبرَد؛ درست مانند ماشینی که در ترافیک سنگین گرفتار شده باشد. دقیقاً مثل همان چیزی که در سکانس آخر به تصویر کشیده شد و این سردرگمی شخصیت اصلی (با بازی مارچلو ماسترویانی) علاوه بر زندگی هنری او، زندگی شخصی‌اش را دچار مشکل کرده‌است.هشت‌ونیم را می‌توان فیلمی در سبک درام سوررئالیستی دانست. برخلاف فلینی که آن را یک فیلم کمدی معرفی کرده، هرگز چنین برداشتی از فیلم نمی‌توان داشت. نام فیلم از تعداد فیلم‌های ساخته شده توسط فلینی تا قبل از این اثر شامل دو فیلم کوتاه، شش فیلم بلند و یک فیلم به کارگردانی مشترک با «آلبرتو لاتوادا» گرفته شده‌است. در واقع فیلم به نوعی اوضاع و احوال فلینی را بعد از ساخت فیلم «زندگی شیرین» روایت می‌کند؛ جایی که ترس از تکرار خود در ساخت آثار بعدی باعث شده بود تا حدودی در این برهه از زندگی دچار سردرگمی شود.سکانس‌های فیلم مدام در حال جابه‌جایی بین واقعیت و خیال است و در واقع ما در سکانس‌هایی شاهد افکار و تخیلات گوئیدو هستیم که اغلب او را به خاطرات کودکی می‌برد. انگار انزجار و سردرگمی اخیر او باعث شده تا به این خاطرات پناه ببرد و سعی کند تا با در کنار هم گذاشتن این خاطرات مانند یک پازل، داستان فیلم خود را شکل دهد و این خاطرات مدام در ذهن او مرور می‌شود. در سکانسی که فرد شعبده باز سعی به خواندن افکار گوئیدو می‌کند، ناملموس بودن آن برایش قصد در نشان دادن این موضوع دارد که تفکرات گوئیدو تا چه اندازه برای دنیای اطرافش غیر قابل درک است. در سکانس‌هایی که سعی می‌شود تا دنیای واقعی گوئیدو و برخوردهای او با اطرافیانش به تصویر کشیده شود نیز، این عدم درک شدن او توسط اطرافیانش قابل لمس است. البته این دنیای واقعی نیز از عناصر خیالی خالی نیست و در سرتاسر فیلم شاهد یک فضای سوررئال هستیم.دوست منتقد او که از سکانس‌های ابتدایی تا آخرین سکانس‌ها در کنار او دیده می‌شود را می‌توان استعاره‌ای از بخش منتقد ذهن خود گوئیدو دانست که ایده‌های او را با سخت‌گیری تمام نقد و بررسی می‌کند و تلاش او برای متصل کردن خاطراتش به یکدیگر برای یک داستان جدید را بی‌فایده می‌داند؛ اما انگار او هنوز تسلیم نشده‌است و به جست‌وجو در میان خاطراتش ادامه می‌دهد.چندین بار در سکانس‌های مختلف شاهد طعنه‌ی دیگران نسبت به گوئیدو مبتنی بر عدم توانایی او در ساخت فیلمی با داستان عاشقانه هستیم. به‌تصویرکشیدن زندگی شخصی گوئیدو و عدم موفقیت او در رابطه با همسر و معشوقه‌اش شاید دلیلی بر این عدم توانایی او باشد. در واقع این سردرگمی او در افکارش باعث شده تا نحوه‌ی عشق ورزیدن به کسانی که دوست‌شان دارد و زندگی کردن در کنار آن‌ها را از یاد ببرد؛ همان‌طور که خود او نیز در تقابل آخرش با همسرش لوئیزا در سکانس آخر فیلم به آن اشاره می‌کند.برخوردهای او با شخصیتی که با لفظ «عالی‌جناب» - که به عنوان فردی برجسته از کلیسا به تصویر کشیده شده‌است - مورد خطاب واقع می‌شود نیز جزو صحنه‌های قابل توجه فیلم است. در این صحنه‌ها، گوئیدو اغلب شنونده است و او بیشتر بیان‌کننده‌ی دیالوگ‌ها. در ملاقات اول، اشاره‌ی او به پرنده‌ای به نام «Diomedea» و افسانه‌ای درباره‌ی آن را می‌توان در واقع توضیحی درباره‌ی خود شخصیت گوئیدو دانست. این پرنده که آوازی به شکل هق‌هق دارد، در هنگام مرگش پرندگان کوچک دیگر دور هم جمع شده و برای سوگواری او آواز می‌خوانند؛ درست به مانند گوئیدو که سرگردانی و اوضاع نابسامان او توسط اطرافیانش دیده نمی‌شود ولی با مرگ او، همه‌ی آن‌ها برای سوگواری گرد هم می‌آیند. در صحنه‌ی دوم نیز که در مکانی موسوم به حمام لجن، که تمام افراد برای حمام کردن به آن می‌روند و می‌تواند به نوعی استعاره‌ای از دنیای روزمره باشد، حادث می شود که شخصیت عالیجناب بعد از پاسخ به صحبت گوئیدو، جمله‌ای را مدام تکرار می‌کند: «هیچ رستگاری‌ای خارج از کلیسا نیست». در سکانس دیگری شاهد هستیم که گوئیدوی کوچک برای تماشای رقص زنی در کلیسا مورد تنبیه واقع می‌شود و از کنار هم قرار دادن این دو صحنه می‌توان این برداشت را داشت که بخشی از وجود گوئیدو دلیل این سردرگمی او را در دوری از عقاید مذهبی‌اش می‌داند.در صحنه‌ای که او در تماس تلفنی با زنش از او می‌خواهد که پیش او بیاید، شاید گوئیدو او را آخرین راه نجات و آخرین فردی می‌داند که می‌تواند او را در این سردرگمی درک کند و از این باتلاق بیرون بکشد. اما حضور همسرش هم  کمکی به وضعیت او نمی‌کند. سردرگمی‌های اخیر او که موجب تعلیق او در بین خیال و واقعیت و ترس او از مواجه شدن با اتفاقات روزمره شده‌است، او را به سمت دروغ گفتن درباره‌ی خود و اتفاقات اطرافش سوق می دهد؛ اتفاقی که روابط بین او و همسرش را به سمت نابودی کشانده‌است.سازه‌ای که قرار است فیلم در آن فیلم‌برداری شود نیز مانند تفکرات گوئیدو، شکل و ظاهر مشخصی ندارد. فشار سرمایه‌گذار و تهیه‌کننده‌ی فیلم مبنی بر آغاز فیلم‌برداری باعث می‌شود که او را به اجبار وادار به شروع ساخت فیلم کنند؛ در صورتی که همان‌طور که خودش در مکالمه با زنی که مدام در خیالاتش او را می‌دید، قصدی برای ساخت فیلم نداشت. این اجبار و قرار دادن او در شرایطی که او بعد از درگیری مدام با ذهنش که منجر به کلافگی او شده‌بود، تصمیم گرفته‌بود با تسلیم شدن و منصرف شدن از ساخت فیلم، خود را از آن خارج کند، باعث شد تا راه نهایی را از نجوای اسلحه‌اش بپرسد.صحبت‌هایی که منتقد در سکانس پایانی می‌کند، در واقع همان نتیجه‌ای است که گوئیدو در انتهای فیلم به آن رسید و سازه‌ای که شاید نمادی از سردرگمی او بود، در حال فروریزی است و او که حالْ خود را آزاد یافته‌است، شروع به ساخت فیلمش می‌کند.سردرگمی، حسی است که فیلم در تمام صحنه‌ها و تقابل‌ها سعی می‌کند به مخاطب القا کند؛ سردرگمی‌ای که موجب بیزاری فرد از دنیای اطرافش می‌شود، تا جایی که دیگر تحمل آن را ندارد.سپهر موسی خان کانال تلگرام نشریه : t.me/decoupage_sharif</description>
                <category>نشریه دکوپاژ | Decoupage</category>
                <author>نشریه دکوپاژ | Decoupage</author>
                <pubDate>Sat, 25 Dec 2021 15:45:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عمر معکوس</title>
                <link>https://virgool.io/@Decoupage/%D8%B9%D9%85%D8%B1-%D9%85%D8%B9%DA%A9%D9%88%D8%B3-qdd4huktz3ns</link>
                <description>بازی فینچر با زمان برای درک معنای زندگی (بررسی فیلم &quot;مورد عجیب بنجامین باتن&quot;)داستان‌های زیادی بوده‌اند که بر اساس این ایده که فردی به‌صورت وارونه زندگی کند و از کهن‌سالی به کودکی برسد، شکل‌گرفته‌اند. اما منبع اصلی برای این فیلم، داستانی کوتاه از نویسنده‌ی مشهور آمریکائی، «اسکات فیتزجرالد» است. البته مسیر داستانی فیلم با مسیری که توسط فیتزجرالد طراحی‌شده تفاوت دارد. فیلم ما را به سفری در قرن بیستم می‌برد؛ البته داستان فیلم از قرن بیست‌ویکم یعنی آگوست سال ۲۰۰۵ شروع می‌شود. زنی هشتادساله به نام «دیزی» تحت مراقبت دخترش «کارولین» در حال گذراندن لحظات پایانی عمر خود است. در این حین «کارولین» دفترچه‌ی خاطرات مردی به نام بنجامین باتن را که زندگی‌اش به‌نوعی به زندگی مادرش مربوط بوده را می‌خواند و گاهی اوقات خود «دیزی» قسمت‌هایی از داستان را تعریف می‌کند؛ وقتی‌که بنجامین در سال ۱۹۱۸ متولد می‌شود، کاملاً به یک پیرمرد شبیه است و گرچه بدن او بزرگ‌تر از بدن یک نوزاد نیست، اما تمام مشکلات جسمی افراد سالمند در او مشاهده می‌شود. مادر بنجامین پس از به دنیا آوردن او از دنیا می‌رود و پدرش نیز تحمل ظاهر غیرطبیعی فرزندش را ندارد و او را در جایی از شهر رها می‌کند. زنی به نام «کدئینی» بنجامین را می‌یابد و بزرگ می‌کند. زمانی که او به سن پنج یا شش‌سالگی می‌رسد، آن‌قدر رشد کرده که به یک پیرمرد خمیده‌ی هشتادساله شبیه است و با گذشت هر سال، جوان‌تر نیز می‌شود. بنجامین در سن سیزده‌سالگی برای اولین بار دیزی را ملاقات کرده و نزد او اعتراف می‌کند که از آنچه به نظر می‌رسد جوان‌تر است. دیزی تبدیل به عشق زندگی او می‌شود اما چند دهه طول می‌کشد تا آن‌ها یکدیگر را پیدا کنند. داستان عاشقانه میان دیزی و بنجامین شاید یکی از پیچیده‌ترین، غم‌انگیزترین و زیباترین داستان‌های عاشقانه‌ای باشد که در تاریخ سینما به تصویر درآمده است. تجسم کنید دیوانه‌وار عاشق یک نفر باشید ولی می‌دانید که قادر نخواهید بود زندگی را مثل شریکتان به پایان برسانید و می‌دانید که درنهایت مسیر شما یکسان نیست... در طول روایت اصلی فیلم تعداد زیادی از شخصیت‌هایی که پیش‌تر معرفی‌شده‌اند و ما آن‌ها را شناخته‌ایم، می‌میرند. مرگ در «مورد عجیب بنجامین باتن» عادی‌ترین حالت ممکن را دارد. مواجهه با این همه مرگ‌های ناگهانی سبب می‌شود تا حس کنیم حتی وارونه رشد کردن نیز سرنوشت قطعی آدمی در مواجهه با مرگ اطرافیانش را تقلیل نمی‌دهد. «برد پیت» درباره‌ی فیلم می‌گوید: «زمانی که فیلم‌نامه فیلم را مطالعه کردم، واقعاً برای شخصیت بنجامین باتن ناراحت شدم. او از زندگی معمولی سایر انسان‌ها محروم شده بود و با ناراحتی‌های زیادی باید مقابله می‌کرد. پس از مطالعه‌ی فیلم‌نامه، فکری که به‌شدت ذهنم را درگیر کرده بود، این بود که چگونه از این دنیا خواهم رفت؟! من هیچ‌وقت از مرگ نترسیده‌ام ولی پس از مطالعه‌ی این فیلم‌نامه از نحوه‌ی مرگم به‌شدت می‌ترسم».موضوع ساخت بنجامین باتن به سال ۱۹۹۴ برمی‌گردد؛ زمانی که قرار بود «ران هاوارد» کارگردانی و «جان تراولتا» ایفای نقش شخصیت اصلی آن را بر عهده بگیرند ولی درنهایت این وظایف به دیوید فینچر و برد پیت رسید. این فیلم از سه بخش اصلی تشکیل شده است: بخش اول دوران کودکی بنجامین را به تصویر می‌کشد؛ دورانی که ظاهر و وضعیت جسمی ضعیف او به توان ذهنی رو به افزایشش طعنه می‌زند و او علی‌رغم ناتوانی‌هایی که دارد به‌طور شگفت‌انگیزی خود را با مشکلات وفق می‌دهد. البته مادر دلسوز او نیز در این راه کمکش می‌کند. بخش دوم، قبل، بعد و همچنین دوران جنگ جهانی دوم را به تصویر می‌کشد. در اینجاست که شخصیت اصلی داستان، در طول جنگ و در حین خدمت بر روی یک کشتی یدک‌کش در روسیه درگیر رابطه‌ای عاشقانه با یک زن انگلیسی میان‌سال به نام الیزابت می‌شود. سپس با ظاهر و وضعیت جسمی بهتری به خانه بازمی‌گردد. در آخر و در قسمت سوم، شاهد حرکت بنجامین از میان‌سالی به دوران طلایی هستیم. در این دوران او چیزهایی در مورد فداکاری، معنای واقعی زندگی و شادی یاد می‌گیرد. اگر شباهتی بین «فارست گامپ» و این فیلم وجود دارد، به این دلیل است که «اریک راث»، فیلم‌نامه‌نویس هردوِ آن‌هاست. در اینجا نیز به‌مانند فارست، بنجامین از جامعه رانده شده و تاریخ به‌مانند تعدادی عکس زیبا از کنار او می‌گذرد. اما بنجامین زندگی زیبا و جالب فارست را ندارد. برای او زندگی به‌مانند یک جعبه‌ی شکلات نیست و دختری به نام «جنی» وجود ندارد که در انتهای رنگین‌کمان در انتظار او باشد. یکی از نکات شاخص «مورد عجیب بنجامین باتن»، توجه بی‌نظیر آن به جزئیات تاریخی است. در طول دهه‌ی ۱۹۲۰، شرایط دوران پس از جنگ جهانی اول به‌خوبی احساس می‌شود. دوران رکود بزرگ، جنگ جهانی دوم و جنگ سرد به‌خوبی بازسازی‌شده و تأثیرگذار هستند. همچنین برای بهبود تجربه‌ی بصری از جلوه‌های ویژه استفاده ‌شده‌است و خوشبختانه تلاشی برای احساساتی کردن بیننده با استفاده از جلوه‌های ویژه که به تجربه بصری آسیب می‌زند، دیده نمی‌شود. گرچه فیلم از مجموعه‌ای از صحنه‌های کوتاه تشکیل شده، اما تنها پس از تماشای تمام این صحنه‌های کوچک و رسیدن به پایان فیلم می‌توان احساس کامل را از فیلم دریافت کرد. قدرت فیلم و احساساتی که در آن جریان دارند را نمی‌توان انکار کرد و زمانی که فیلم به پایان می‌رسد، بیننده می‌تواند بگوید که این فیلم معنایی داشته است. بیشتر بینندگان سرگرم می‌شوند و شاید تغییری در آن‌ها ایجاد شود، اما بعضی‌ها احساس می‌کنند که عقل و خردشان بیدار شده است!در بیشتر قسمت‌های فیلم، بازیگران وظیفه‌ی خود را به بهترین شکل ممکن انجام داده‌اند. زمانی که بنجامین پیر به نظر می‌رسد، برد پیت نیز او را به‌مانند یک فرد پیر و فرتوت نشان می‌دهد، نه یک مرد جوان که در یک بدن پیر گیر کرده‌است. همچنین زمانی که بنجامین به یک مرد جوان تبدیل شده، پیت او را به‌مانند یک جوان پر اشتیاق و پویا نشان می‌دهد نه انسانی که بدنی جوان اما روحی پیر دارد. «کیت بلانشت» نیز طراوت و زندگی را به دیزی بخشیده است!بدون شک با تماشای این فیلم، یکی از موضوعاتی که به‌شدت شما را محو خود می‌کند، گریم فوق‌العاده‌ی بازیگران آن است. در قرن ۲۱ با پیشرفت تکنولوژی و استفاده از تکنیک CGI، به‌تصویر کشیدن این‌گونه چهره‌ها کار بسیار سختی نیست ولی فینچر به‌هیچ‌وجه قصد نداشت از تصاویر کامپیوتری استفاده کند و تنها راهی که برای خود مشخص کرده بود، گریم بازیگران فیلم تلقی می‌شد.« گرگ کنوم»طراح گریم‌های بازیگران این فیلم در مصاحبه‌ای در این خصوص گفته‌است: «همه‌ی ما به‌خوبی می‌دانستیم که اگر گریم بازیگران خوب از آب درنیاید، تمام فیلم محکوم به شکست خواهد بود. تیم گریم ما ۱۸ ماه روی طراحی‌های مختلف کار کرد و دو هفته قبل از شروع فیلم‌برداری شروع به آزمون‌وخطای طراحی‌های خود روی صورت بازیگران فیلم کردیم. گریم برد پیت هرروز حداقل پنج ساعت و گریم کیت بلانشت حداقل چهار ساعت زمان می‌بردند. گریم سنگین این دو شخصیت معمولاً مربوط ‌به سنین پیری آن‌ها بود. این موضوع برای برد پیت که با آن گریم سنگین فعالیت بیشتری در آن لحظات داشت، بسیار سخت‌تر تلقی می‌شد ولی کیت بلانشت در سکانس‌هایی که گریم سنگینی روی صورت او قرار داشت، معمولاً روی تخت بیمارستان خوابیده بود.سخن پایانی اینکه «مورد عجیب بنجامین باتن» بی‌شک می‌تواند هر بیننده‌ای را مجذوب خود کند و یکی از بهترین آثار کارنامه‌ی دیوید فینچر است.امیر کبیریانکانال تلگرام نشریه : t.me/decoupage_sharif</description>
                <category>نشریه دکوپاژ | Decoupage</category>
                <author>نشریه دکوپاژ | Decoupage</author>
                <pubDate>Sat, 25 Dec 2021 15:40:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Believe with capital B</title>
                <link>https://virgool.io/@Decoupage/believe-with-capital-b-upvrhyqfskrk</link>
                <description>بررسی سریال Ted Lassoدر جهان کنونی در کشورمان، در خانه‌ها و خانواده‌های‌مان زندگی زیباست. زندگی می‌تواند شامل مربی فوتبال شکست خورده‌ای باشد که از فوتبال، تنها گرد بودن توپ را می‌داند اما از مربی بودن چیزی ندارد. مربی چیزی‌ست که در این جهان به شدت مورد نیاز است؛ وجود افرادی که به انسان‌ها با هر توانایی، رنگ، شکل، قیافه و نژادی امید ببخشد و به آن‌‌ها یادآور شود که می‌توانند به چیزی که هستند هر لحظه، هر دقیقه و هر ثانیه افتخار کنند و به خودشان باور داشته باشند. هرچند زندگی آن‌ها از لحاظ معیارهای منطقی، موفقیت آمیز نباشد؛ ولی توانسته‌اند به مهم‌ترین هدف یعنی لذت بردن از زندگی خود در هر ابعادی برسند؛ چیزی که نه مدارج بالای علمی، نه پول زیاد و نه ثروت فراوان، هیچ کدام توانایی تهیه‌ی آن را ندارند.«تد لاسو» سریالی‌ست در ژانر درام ورزشی که شرح حال یک مربی تازه مهاجرت کرده را توضیح می‌دهد. جهان‌بینی این سریال بسیار جالب و حیرت آور است. توصیف زندگی از دید این سریال خارق‌العاده است. توصیف آدم‌هایی که هرکدام نماد خوبی در این جهان هستند؛ نماد آدم‌هایی که با وجود درگیری‌های خانوادگی، مشکلات بسیار بزرگ و غم‌های هضم‌نشدنی، هم‌چنان در حال کمک به حفظ امید دیگران هستند و هرگز دست از این تلاش زیبا برنمی‌دارند. وجود این انسان‌ها در زندگی هر کسی لازم است. ما همه در زندگی‌مان نیاز به یک «تد لاسو» داریم؛ تد لاسویی که به ما بگوید «تو می‌توانی بی‌انتظار و چشم‌داشت به همه کمک کنی». تد لاسویی که بگوید «مهم‌تر از علم، پول و قدرت، روابط تو با دیگران است». تد لاسویی که بگوید «مربی بودن در یک تیم فوتبال، فقط تیکی‌تاک‌های خارق‌العاده نیست» و در نهایت، تد لاسویی که بگوید «هر چند یک تیمی که از ۲۰ بازی خود در کل ۷ برد دارد اما بعد از هر بازی، بازیکنان آن جشن و پایکوبی به پا می‌کنند، می‌دانند که زندگی کوتاه‌تر از آن است که بخواهد با گیر کردن در زنجیره‌ی خشم، نفرت و یا حتی منفعت‌طلبی بگذرد. در نهایت، وقتی سه‌چهارم از عمر خود را در این زنجیره گذر کنی، خواهی دید که تنهای تنهایی.دنیای ما نیز می‌تواند به خوبیِ دنیای تد لاسو باشد اگر ما انسان‌ها این زنجیره‌ی خشم، نفرت و منفعت‌طلبی را قطع کنیم.این سریال نمونه‌ی جدید سریال «It’s a wonderful life » است؛ سریالی سراسر امید و سراسر محبت که تمام کمبودهای بشر در این سریال گنجانده شده‌است؛ کمبودهایی که امید داریم روزی نباشند. شخصیت‌پردازی این سریال به‌خوبی و با ظرافت تمام انجام شده و دیالوگ‌های آن به طرز خلاقانه‌ای نوشته شده است. داستان‌های بازگوشده، دیالوگ‌های گفته شده سراسر شور و شوق و محبت را در بردارد. فیلم‌برداری این سریال در رده‌ی متوسطی قرار می‌گیرد. بازیگران به خوبی از پس نقش‌های خود بر آمدند و کارگردان نقش را به خوبی در این سریال ایفا کرده‌است. دنیای ما نیز می‌تواند به خوبیِ دنیای تد لاسو باشد اگر ما انسان‌ها این زنجیره‌ی خشم، نفرت و منفعت‌طلبی را قطع کنیم.علی بوالحسنیکانال تلگرام نشریه : t.me/decoupage_sharif</description>
                <category>نشریه دکوپاژ | Decoupage</category>
                <author>نشریه دکوپاژ | Decoupage</author>
                <pubDate>Sat, 25 Dec 2021 15:35:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاهی متفاوت به جنایت</title>
                <link>https://virgool.io/@Decoupage/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%AA-rgbwbmrcng5q</link>
                <description>بررسی فیلم se7en«زندگی جای خوبی است و ارزش جنگیدن دارد»؛ من با قسمت دوم موافقم.آخرین دیالوگ دقیقاً همان فضایی است که فینچر در طول فیلم قصد نشان دادن آن را به مخاطب دارد. داستان فیلم در شهری مرده، بی روح و بی‌نام روایت می‌شود و استفاده‌ی مناسب و درست از رنگ‌های تیره و نور با شدت کم (low-key lighting)،کمک شایانی به برقراری ارتباط بین مخاطب و فضای تیره شهر می‌کند.ویلیام سامستر (با بازی مورگان فریمن)، در شرف بازنشستگی و یکی از ساکنین این شهر است. زندگی در این شهر که تاریکی تا مغز استخوان آن نفوذ کرده و هولناک‌ترین جنایات را امری عادی تلقی می‌کند، حسابی ویلیام را خسته کرده‌است؛ به طوری که برای بازنشستگی و رفتن از این شهر لحظه شماری می‌کند، اما کارآگاه دیگر یعنی دیوید میلز (با بازی برد پیت) جوانی است که داوطلبانه به این شهر انتقال یافته تا کثافت آن را از نزدیک ببیند و در این باتلاق تاریکی دست و پا بزند. از همان تقابل‌های ابتدایی این دو شخصیت قابل مشاهده است که این تفاوت دیدگاه نسبت به مسائل موجود در فیلم از طرف آن‌ها، به نحوی داستان را از زوایای مختلف به نمایش در می‌آورد.اولین قتل از سری قتل‌هایی که در فیلم رخ می دهد، در نگاه اول، پرونده‌ی عجیبی به نظر نمی‌رسد اما با وقوع قتل‌های بعدی و پی بردن سامرست به ارتباط بین آن‌ها مشخص کرد که قتل ها براساس هفت گناه کبیره اتفاق می‌افتند (در اعتقادات افراد کاتولیک، هفت گناه کبیره به گناهانی گفته می‎شود که منجر به مجازات دوزخ می‌شود. البته این گناهان در کتاب مقدس ذکر نشده است. در کتاب کمدی الهی، نوشته‌ی دانته به این گناهان اشاره شده که عبارت‌اند از: تکبر، طمع، شهوت، حسادت، خشم، شکم‌پرستی و تنبلی).در این برهه از فیلم، این قاتل است که کارآگاه و مخاطبان را به دنبال خودش می‌کشاند. تمام تلاش‌ها برای رسیدن به قاتل بی‌فایده است و گویی سامرست و میلز عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی در دستان قاتل هستند که آن‌ها را به هر طرف بخواهد می‌کشاند و آن چیزی که باید ببینند را به آن‌ها نشان می‌دهد‌. شواهد و مدارکی که در سکانس‌های بعدی در آپارتمان او یافت می‌شوند، تأییدی بر این جمله است.در واقع جست‌وجو از طریق لیست افرادی که کتاب‌های خاصی را از کتابخانه‌ها امانت گرفته‌اند، آن‌ها را به نشانه‌ای از او می‌رساند (البته در زمان ساخت فیلم، استفاده از این‌گونه اطلاعات توسط پلیس غیرقانونی بود اما بعدها قانونی برای دسترسی پلیس به این اطلاعات در جهت مقابله با این دست مجرمین به تصویب رسید) که نشان می‌دهد کنش‌های شخصیت مورد نظر در طول فیلم نشأت گرفته و تحت تاثیر فساد موجود در دنیای به‌تصویرکشیده‌شده‌ی فیلم نیست، بلکه این تفکرات، اعتقادات و نگرش‌های شکل گرفته‌ی او که در تقابل با این فساد نیز قرار می‌گیرند، او را به انجام این کارها فرا می‌خواند. کما این‌که خاطره‌ای که سامرست از یکی از دفترهای یادداشت روزانه‌ی او (که به صورت دست‌نویس در طی دو ماه نوشته شده بودند) در آپارتمانش خواند نیز می‌تواند این تنفر و بیزاری او از آن جامعه و افرادش را به خوبی مجسم کند.برخورد میلز و سامرست با قاتل در جلوی درب ورودی آپارتمانش و تعقیب و گریز آن‌ها منجر به صحنه‌ای شد که شخصیت قاتل را بیش از پیش برای مخاطبین و درعین حال برای میلز غیرقابل شناسایی و پیش‌بینی کرد. قاتل در حالی که می‌توانست با شلیک گلوله‌ای، جان میلز را بگیرد از این کار صرف نظر کرد.در این بین و خارج از خط اصلی فیلم، شاهد ورود شخصیت همسر میلز (با بازی گوئینت پالترو) و به تصویر کشیدن نگرانی او از حضور در این شهر بودیم.جان دو وارد می شوددرست در لحظه‌ای که کارآگاه‌ها خود را سرگردان و در شرف شکست می‌بینند، این قاتل است که خود را با لباسی سفید و دست‌هایی پر از خون در اداره‌ی پلیس به آن‌ها نشان می‌دهد و خود را جان دو (با بازی کوین اسپیسی) معرفی می‌کند. حال، آن‌ها او را در چنگ خود دارند اما گویی صندوقی در دست دارند که در باز کردن قفل آن ناتوانند. جان دو آمده است تا خودش تکه‌های آخر این پازل را کنار هم بگذارد.نقطه‌ی عطف فیلم قبل از سکانس پایانی، سکانسی است که جان دو، سامرست و میلز در مسیر مقصدی که جان دو مشخص کرده است در حرکت هستند و اینجاست که جان دو از زبان خودش دلایل تمام اتفاقاتی که رقم زده است را بیان می‌کند. او مانند مجرم‌های دیگر نیست و هدف‌هایی مانند آن‌چه آن‌ها در سر دارند، ندارد. او کنش‌های خود را روشی برای مقابله با فساد موجود می‌داند و در این اندیشه ذره‌ای شک ندارد.جعبه: تکه‌ی آخر پازلپایان فیلم هرگز قرار نبود به این شکل ساخته شود؛ در واقع برای جذب مخاطب بیشتر، استودیو قصد داشت با تغییر پایان تلخ نسخه‌ی اصلی فیلم‌نامه، پایان خوشی را برای فیلم رقم بزند اما اشتباه در ارسال فیلم‌نامه برای فینچر و ارسال نسخه‌ی اصلی به جای نسخه‌ی اصلاح‌شده معادلات را برهم زد. فینچر که از پایان اصلی خوشش آمده بود، به هیچ وجه حاضر به تغییر آن نشد.سامرست و میلز بعد از اینکه شاهد نمایش‌های جان دو از ابتدای فیلم بودند، حالْ خود در وسط نمایش او گیر افتاده‌اند. جان دو، زندگی میلز را گرفت اما نه با شلیک گلوله‌ای در سرش، بلکه به واسطه‌ی گرفتن جان همسرش و حالا نوبت میلز بود تا بعد از رسیدن جعبه که آخرین تکه‌ی پازل جان دو بود، با شلیک گلوله، قربانی آخر یعنی خود جان دو را به واسطه‌ی گناهش (که آن را حسادت به زندگی میلز عنوان کرد) مجازات کند. دیالوگ‌ها و کنش‌های متقابل بازیگران در سکانس آخر و در نهایت شلیک میلز تصویری فراموش‌نشدنی و قدرتمند را در ذهن مخاطب ثبت می‌کند. پایان واقع‌گرایانه‌ی فیلم و عدم تلاش مضحکانه برای تبدیل سکانس‌های پایانی به یک پایان خوش، کاملاً پایان فیلم را برای فضای کلیِ فیلم، مناسب جلوه می‌دهد. جان دو نماینده‌ای از ابعاد دیگر جنایت بود؛ آن‌ها به دنبال پول نیستند، نگرش و عقاید آن‌ها، گشایش را در قربانی کردن می‌داند. چه این قربانی خودشان باشند چه دیگران.سپهر موسی خانکانال تلگرام نشریه : t.me/decoupage_sharif</description>
                <category>نشریه دکوپاژ | Decoupage</category>
                <author>نشریه دکوپاژ | Decoupage</author>
                <pubDate>Sat, 25 Dec 2021 15:15:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راوی تاریکی</title>
                <link>https://virgool.io/@Decoupage/%D8%B1%D8%A7%D9%88%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-lkmcbbdu6g4w</link>
                <description>«پیش درآمدی بر سینمای فینچر»همه‌چیز از تماشای فیلم «Butch Cassidy and the Sundance kids» شروع شد؛ فیلمی که باعث شد تا پسربچه‌ای به نام دیوید رویای خود را بیابد و سعی کند با دوربین هشت میلی‌میتری‌اش فیلمی بسازد.فینچر فعالیت خود را از ساخت ویدئوهای تبلیغاتی و موزیک ویدئوها شروع کرد. یکی از اولین ساخته‌های او در این زمینه، تبلیغی ضدّ سیگار برای جامعه‌ی سرطان آمریکا به نام «Smoking fetus» در سال 1984 بود. در سال 1992 بعد از بررسی طولانی، استودیو فاکس تصمیم گرفت با توجه به حضور موفق او در عرصه‌ی موزیک‌ویدئو، کارگردانی سومین قسمت از سری فیلم‌های «Alien» را به او بسپارد. اختلافات اساسی بین فینچر و استودیوی سازنده، اولین فیلم بلند او را به یک شکست بزرگ بدل کرد؛ طوری که به گفته‌ی خودش مرگ را به ساختن فیلمی دیگر ترجیح می‌داد تا اینکه فیلم‌نامه‌ای به دستش رسید که زندگی هنری او را تغییر داد و باعث بازگشت او به سینما با فیلم «Se7en» شد که با نظر مثبت منتقدان و مخاطبین همراه شد و می‌توان از این فیلم به عنوان یکی از بهترین فیلم‌های جنایی تاریخ سینما و یکی از بهترین فیلم‌های سینمای دهه‌ی 90 نام برد. نقطه‌ی عطف بعدی در کارنامه‌ی فینچر را می‌توان فیلم «Fight Club» دانست که از رمانی به همین نام اقتباس شده است. از فیلم‌های مهم بعدی او می توان به «Zodiac» و «Social Network» که جایزه‌ی گلدن گلوب بهترین کارگردانی را برای او به ارمغان آورد و «Gone Girl» اشاره کرد.بیشتر فیلم‌های او در ژانر جنایی-رمزآلود قرار می‌گیرد و او سعی دارد تا داستان‌های خود را در فضای تاریکی که در سرتاسر فیلم حاکم می‌کند، برای مخاطب بازگو کند. او در این مدت علاوه بر اقتباس از رمان‌ها، نشان داده که به اتفاقات و داستان‌های واقعی هم بی‌علاقه نیست و ساخت فیلم درباره‌ی زودیاک، قاتل سریالی معروف، و «Social Network» که درباره‌ی زاکربرگ و نحوه‌ی تأسیس شبکه‌ی اجتماعی Facebook است، این موضوع را تائید می‌کند.مهارت اصلی فینچر در روایت داستان است. خط داستانی به گونه‌ای است که بیننده را با خود همراه می‌‌کند؛ گویی که مخاطب چشمانش را بسته و به داستانی گوش می‌دهد و تصاویر و سکانس‌هایی که می بیند، تصاویر ذهنی خود اوست. نماهای بلند در سکانس‌های تقابل شخصیت‌ها نیز یکی دیگر از روش‌های فینچر برای همراه کردن هر چه بیشتر مخاطب با داستان فیلم است. از دیگر ویژگی‌های اساسی فیلم‌های او می‌توان به استفاده از ترکیب رنگ سیاه و رنگ‌های دیگر مرتبط به موضوع فیلم برای ایجاد هرچه بهتر فضاهای تاریک و رمزآلود و بهره‌گیری گسترده از سایه‌ها و نورهای با شدت کم اشاره کرد.در بخش سینمای هالیوود این شماره از نشریه، ابتدا به بررسی فیلم «Se7en» می‌پردازیم، سپس فیلم «The Curious case of Benjamin Button» را که اقتباسی از داستانی کوتاه به همین نام از اسکات فیتزجرالد است و از جمله فیلم‌هایی است که شاهد همکاری برد پیت و فینچر هستیم را بررسی می‌کنیم و در نهایت فیلم «Gone Girl»، یکی از آخرین فیلم‌های فینچر را زیر ذره‌بین می‌بریم.سپهر موسی خان کانال تلگرام نشریه : t.me/decoupage_sharif</description>
                <category>نشریه دکوپاژ | Decoupage</category>
                <author>نشریه دکوپاژ | Decoupage</author>
                <pubDate>Sat, 25 Dec 2021 14:53:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجراجویی در دل اقیانوس!</title>
                <link>https://virgool.io/@Decoupage/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D8%AC%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%84-%D8%A7%D9%82%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B3-vpcsneljo5bl</link>
                <description>بررسی انیمیشن Finding Dory*خلاصهٔ داستان انیمیشن Finding Dory: داستان فیلم در خصوص «دوری»، شخصیتی فراموش‌کار است. زمان داستان یک سال بعد از پیداکردن نمو و در سواحل کالیفرنیا رخ می‌دهد. دوری به یاد می‌آورد خانواده‌ای دارد که در آن سرِ دریا زندگی می‌کنند و با کمک دوستانش به‌دنبال خانواده‌اش می‌گردد، اما سر از مکان‌هایی خطرناک در‌می‌آورد که...*رنگ‌آمیزی خارق‌العاده!: یکی از نقاط قوت انیمیشن «در جستجوی دوری» این بوده‌است که کمپانی پیکسار برای ساخت قسمت دوم این انیمیشن مستقیماً به سراغ «اندرو استانتن» رفته که ۱۳ سال قبل با ساخت قسمت نخست، توانسته‌بود در فصل جوایز اسکار، یکی از بهترین شب‌های آثار انیمیشنی را رقم بزند. استانتن به‌خوبی به داستان ماهی‌های دریایی آگاه است و در این قسمت هم به‌خوبی متوجه نقاط ضعف و قوت قسمت قبلی شده‌است، که از جملهٔ آن می‌توان به رنگ‌آمیزی بسیار شاد و خیره‌کنندهٔ انیمیشن اشاره کرد که چشم‌نواز است و تأثیر بسیار مثبتی بر ذهن مخاطب می‌گذارد؛ البته ایرادی که می‌توان به این بخش وارد دانست، عدم ارتقاء قابل توجه گرافیک انیمیشن  پس از گذشت ۱۳ سال است که چندان پیشرفت نکرده‌است.*شخصیت‌های جذاب دریایی!: شخصیت‌های اضافه‌شده به «در جستجوی دوری» از کیفیت مناسبی برخوردارند و ملاقاتشان جذابیت‌های خاص خود را دارد. البته باید توجه داشت که اغلب شخصیت‌هایی که در طول مدت‌زمان فیلم به داستان اضافه می‌شوند، تقریباً حال‌وهوای مشابه شخصیت‌های قسمت نخست را دارند و تنها تفاوت بزرگشان می‌تواند در تغییر گونه و شوخی‌های آنان باشد. این موضوع از دو جهت قابل بررسی است: یکی از جنبهٔ منفی که می‌گوییم همان شخصیت‌ها بدون تغییر و خلاقیت در داستان حضور دارند و دیگری جنبهٔ مثبت آن است که این شخصیت‌ها آن‌قدر در قسمت اول موفق بوده‌اند که تصمیم گرفته شده که همان‌ها بدون تغییر در متن داستان حضور داشته‌باشند.*کیفیت طنز مناسب: شوخی‌های نوشته‌شده برای «در جستجوی دوری» نیز از کیفیت مناسبی برخوردار است و قطعاً خواهدتوانست نظر مساعد طرفداران قسمت اول انیمیشن را برآورده کند. پیکسار به‌خوبی آگاه بوده که برای روایت داستان اصلیِ نه‌چندان جذاب و خلاقانه‌اش، نیازمند خلق شخصیت‌های فرعی با حال‌و‌هوایی طنز است که بتوانند مخاطب را به خنده وا دارند که به‌خوبی نیز از پس انجام این کار برآمده‌است. شخصیت‌های رنگارنگی که در جریان داستان به انیمیشن اضافه می‌شوند، بی آن‌که بخواهند حوصلهٔ تماشاگر را سر ببرند یا پیام‌های اخلاقی را به‌صورت مستقیم به مخاطب ارائه کنند، موقعیت‌های کمیکی با کنایه و طنز ایجاد می‌کنند که اغلب تند و تیز و البته ارزشمند است. مانند شخصیت «Hank» (هشت‌پا)، که علیٰ‌رغم بدجنسی ذاتی‌اش، حس ترحم مخاطب را هم برمی‌انگیزد.*دنبالهٔ ارزشمند: «در جستجوی دوری» در مجموع یک دنبالهٔ ارزشمند برای اثری است که ساخت ادامه برای آن در ۱۳ سال اخیر یک تصمیم بسیار پرریسک برای کمپانی پیکسار محسوب می‌شد. با این وجود، قسمت دوم، اگرچه توانایی رقابت با قسمت نخست را ندارد، اما هنوز قابلیت این را دارد که بتوانیم آن را بهترین انیمیشن سال بنامیم. «در جستجوی دوری»، انیمیشن شاد و بسیار خوش‌رنگی است و سرشار از پیام‌های آموزنده برای کودکان و بزرگ‌سالان تا دنیایی بهتر برای خود و اطرافیانشان بسازند. کمپانی پیکسار با ساخت دنباله برای «در جستجوی نمو»، بار دیگر ثابت کرد که برای این کمپانی، هیچ‌چیز غیرممکن نخواهدبود و حتیٰ این کمپانی می‌تواند از دنبالهٔ انیمیشن‌های گذشته‌اش، آثاری چشم‌نواز را خلق کند.علیرضا فتحی</description>
                <category>نشریه دکوپاژ | Decoupage</category>
                <author>نشریه دکوپاژ | Decoupage</author>
                <pubDate>Mon, 25 Oct 2021 19:57:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد سریال فلیبگ</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D9%81%D9%84%DB%8C%D8%A8%DA%AF-evq1xhsfq7ek</link>
                <description> فمنیست دوست داشتنی در این نوشته قصد داریم سریال کمدی – درام انگلیسی محصول شبکه BBC را به چالش بکشیم.«زنان با دردی ذاتی به دنیا می‌آیند اما مردها برای رسیدن به آن (درد) جنگ راه می‌اندازند و اگر جنگی نباشد، راگبی بازی می‌کنند...»در همین ابتدا شما فکر می‌کنید با سریالی سراسر آمیخته با واژه‌ها و افکار افراطی فمینیستی و ضدّ مرد سروکار دارید، اما اینجا جای قضاوت نیست؛ بلکه جای نقد و بررسی اثر است. در دوره‌های اخیر شاهد معرفی محصولاتی هستیم که سعی می‌کنند زندگی یک زن مدرن را بر اساس واقعیات، چالش‌ها و درگیری‌های وی رسم کنند، اما به دلیل نگاه تک‌بعدی به این موضوع و دید کوتاه خود، صرفاً باعث دل‌زدگی مخاطب می‌شوند. اما درست در نقطة مقابل، فلیبگ شخصیت و قهرمانی قابل لمس را به مخاطب عرضه می‌کند و مخاطب به طور چشم‌گیری با او همزادپنداری می‌کند. شخصیت دوست‌داشتنی و قابل لمس او به حدی به واقعیت نزدیک است که گاه مخاطب داستان را از دید خودش روایت می‌کند. این درگیری و همراهی با داستان می‌تواند لذت‌بخش‌ترین قسمت کار باشد.     ستاره‌ای که روایت آن را دنبال می‌کنیم، «فیبی والر-بریج»، نویسنده، تهیه‌کننده و بازیگر انگلیسی است. ما ابتدا با شخصیتی با نام مستعار فلبیگ روبه‌رو می‌شویم و در شروع می‌پنداریم او زنی است که می‌تواند تمام افکار و زندگی خود را تحت کنترل بگیرد، در پیش‌بینی افکار و سخنان دیگران مهارت بالایی دارد و محرکه‌ای جدی برای اتفاقات پیرامون خود است؛ اما این داستان با شیب ملایمی به سمت پایین حرکت می‌کند. در ادامه متوجه می‌شویم احساسات افسارگسیختة او هر لحظه افکار او را درگیر می‌کند، گذشتة وی بر دوش او سنگینی کرده و در حالی که وانمود می‌کند در لحظه زندگی می‌کند، اما فقط نقاب خالی و تهی بر چهره دارد. در ادامه پی می‌بریم روابط متعدد وی ریشه در علاقه و خواستة قلبی‌اش ندارد، بلکه از آن‌ها به عنوان ابزاری برای فراموشی و غرق شدن در لحظه استفاده می‌کند؛ تا جایی که حتی به بدن خود و جوانی باقی‌مانده‌اش به چشم اسلحه‌ای مهارنشدنی می‌نگرد. گاه در قضاوت دیگران و پیش‌بینی اتفاقات آینده دچار خطا می‌شود و گاه سر به هوا و بی‌ملاحظه. قانون‌شکنی که هیچ چارچوب خاصی ندارد و برای پیش‌برد اهدافش از هر ابزاری استفاده می‌کند.   در قسمت‌های زیادی از فیلم شاهد شکستن دیوار چهارم و صحبت کردن با بیننده هستیم که بر جذابیت قصه افزوده و کمک شایانی به پیش‌برد داستان می‌کند. همان طور که اشاره شد، او نقابی بر چهره دارد که افکار منفی و احساسات پریشان وی را از دید دیگران مخفی می‌کند. می‌توان افسردگی و حال پریشان وی را یکی از موضوعات اصلی فیلم‌نامه و نتیجة اتفاقات پی‌درپی دانست که در زندگی او رخ داده است و هر لحظه بیش‌تر شعله‌ور می‌شود؛ گویی آتشفشانی در حال فوران است. مرگ یکی از بهترین دوستانش (بو) را نیز می‌توان یکی از عوامل مهم این رفتارها دانست. در فلش‌بک‌هایی که در قسمت‌هایی از سریال وجود دارد، کنجکاوی و هیجان خاصی به مخاطب برای فهم علت اصلی مرگ بهترین دوست او ایجاد می‌کند. مخاطب درمی‌یابد که در واقع «بو» چیزی بیش‌تر از یک دوست برای فلیبگ بوده‌است. نیمة دیگر او که به زندگی غم‌ناک، سرد و بی‌روح او رنگ شادابی و طراوت می‌زند، با افکار او آشناست و در بسیاری از مواقع پشتیبان و همراه اوست. اما با پیشرفت داستان متوجه می‌شویم که او در مرگ دوست صمیمی‌اش چندان بی‌تقصیر نبوده‌است. در فقدان بو، فلیبگ جز ظاهر زیبا و جوانی، سلاح دیگری ندارد و برای فرار از افکار منفی و پر کردن خلل‌های ایجاد شده، دست به روابط بسیار می‌زند. او به نوعی هر لحظه در حال فرار از واقعیت و کتمان اتفاقی ناگوار است. در پایان فصل اول، او یک گوی خالی است؛ شکسته و در عین حال در آگاه‌ترین حالت ممکن. حال دو مسیر پیش روی اوست؛ نیستی و نابودی یا خودسازی و سروسامان دادن به وضعیت خود...    برخی از بهترین صحنه‌های این سریال را می‌توان لحظات معاشرت فلیبگ با خواهش «کلیر» دانست. این دو که در نگاه اول دغدغه‌ها و مشکلات مشابهی دارند، در ادامه متوجه می‌شویم دو شخصیت کاملاً جدا از هم هستند؛ به طوری که خواهر بودن آن‌ها گاهی اوقات به چالش کشیده می‌شود. فلیبگ از سویی قانون‌شکن و بدون چارچوب خاص، در نقطة مقابل کلیر که از قوانین به طور جدی پیروی می‌کند و از چارچوب مشخصی عبور نمی کند قرار می‌گیرد. فلیبگ در آستانه ورشکستگی کار می کند و از نظر روابط اجتماعی و عاطفی وضعیت مطلوبی ندارد، اما خواهرش در کار و حرفة خود بسیار موفق است و از روابط اجتماعی و عاطفی نسبتاً پایدار و آرامی برخوردار است. نکته قابل توجه این گفت‌وگوها، بررسی معضلات زندگی اجتماعی زنان است و سؤالاتی را در ذهن بیننده تداعی می‌کند.     یکی دیگر از شخصیت های قابل توجه، «مارتین»، شوهرخواهر فلیبگ است که می‌توان گفت نزدیک‌ترین شخصیت را به او دارد؛ مردی دائم‌الخمر که دارای انحطاط‌های اخلاقی مشترکی با فلیبگ است و بدون توجه به عنوان و جایگاه طرف مقابل با او گاه ناگاه شوخی‌های زننده‌ای می‌کند. اگر هم کسی از او آزرده خاطر شود، توپ را به زمین حریف می‌اندازد که قصد او فقط شوخی و سرگرمی بوده‌است. اما نکتة قابل توجه او، رفتار دوگانه و به چالش کشیدن طرز برخوردهای آمیخته به زهر تبعیض اجتماعی است. این امر را می‌توان در دعواها و بحث‌های میان فلیبگ و مارتین پیدا کرد. زنی که علیه مردی زبان می‌گشاید و نه تنها باور نمی‌شود، بلکه انگشت اتهام به سوی خود او بازمی‌گردد؛ همان طور که در پایان فصل اول چنین رویه‌ای رخ می‌دهد و فلیبگ توسط اطرافیان و مخصوصاً خواهر خود طرد می‌شود. این واقعه علاوه بر جرئت دادن به امثال مارتین برای تکرار اشتباه خود، توانایی و قدرت بازگویی حقیقت را نیز از فلیبگ می‌گیرد و بیش‌تر نسبت به گذشته بی‌اعتماد می‌شود و تنهاترین دوران زندگی خود را تجربه می‌کند.    با پایان فصل اول که پایان تقریباً باز و غمگین‌کننده‌ای داشت، فصل دوم دریچه‌ای جدید برای فلیبگ گشود. او که هم اکنون در تنهاترین حالت ممکن قرار دارد، در تلاش است از تنهایی خود لذت ببرد و در ابتدا کافة خود را که یادگار بهترین دوستش است نیز رونق می‌دهد. با وجود تمام انحطاط‌های اخلاقی، به دلیل صداقت و یک‌پارچگی فلیبگ و رابطة قوی و دوستانة او با بیننده می‌توان آینده‌ای روشن‌تر برای وی متصور شد. فصل دوم بر خلاف فصل اول، حرکتی با شیب رو به بالا دارد و با تغییر داستان‌سرایی و اضافه شدن شخصیت‌های جدید، در مسیری داستان را روایت می‌کند که شاید برای کمتر بیننده‌ای قابل تشخیص و پیش‌بینی باشد.    فصل دوم با مهمانی‌ای که پدر فلیبگ برای خانواده خود ترتیب داده‌ است، شروع می‌شود. در مورد وضعیت سایر افراد خانواده می‌توان گفت تغییر خاصی ایجاد نشده و فلیبگ دیگر به رابطه‌های کوتاه و اعتیادآورش ادامه نداده و سعی دارد کافة خود را پررونق کند. اما نکتة قابل توجه این دورهمی وانمود کردن و تظاهر به خوشی و خوبی است؛ تمام اعضا طوری وانمود می‌کنند که از دیدن یکدیگر خوشحال و هیجان‌زده‌اند، اما فقط بیننده که با احوالات این افراد آشناست، می‌داند چه بمب ساعتی‌ای آمادة انفجار است.همین حس هیجان و انتظار برای رخدادهای غیر‌منتظره است که فلیبگ را استثنایی می‌کند و وجود او را لازم..     عمدة تمرکز فصل دوم را می‌توان مربوط به رابطة میان فلیبگ و مرد کشیش دانست. رابطه‌ای که به طور تصادفی از مهمانی خانوادگی شروع شد و هر روز با شناخت بیشتری همراه بود، اما نکتة قابل توجه آن، ممنوعیت رابطه و نزدیکی این دو شخصیت است که می‌توان آن را عاملی برای پیش‌برد این رابطه و علاقة بیش‌تر فلیبگ برای کشف او دانست. اما اصلی‌ترین عامل را باید شباهت عجیب این دو شخصیت در زیرلایه‌هایی از لغزش و سردرگمی دانست. هر دو لغزش‌هایی در زمینه‌های کاری و امور مربوط به خود دارند که شخصیت منحصر‌به‌فردی به آن‌ها می‌بخشد؛ مخصوصاً کشیش داستان که تصویر ذهنی رایج ما از یک پدر مذهبی را به طور کلی تغییر می‌دهد و بسیاری از چارچوب‌ها را بدون اغراق و طعنه می‌شکند که خود جذابیت آن را دو چندان می‌کند.    فلیبگ کانسپتی دارد که در عین روایت درد و رنج، طنز و سرگرم‌کننده است؛ به طوری که هر صحنه را می‌توان یک تراژدی تمام عیار فرض کرد و یا از آن یک شوخی تمیز و جذاب برداشت کرد. او با ادامه دادن شکست دیوار چهارم و گفت‌وگو و به اشتراک گذاشتن احساسات خود، بیننده را هر لحظه با داستان همراه کرده و دامنه گسترده‌ای از احساسات را به روی بیننده باز می‌کند. در واقع فلیبگ بدون اینکه قصدی داشته باشد و بخواهد ما را در داستان شریک کند یا از حضور ما آگاه باشد، از این کار به عنوان چاشنی و مکانیزم شوخ‌طبعی برای فرار از چالش‌ها و واقعیت‌ها در زندگی و لحظات استفاده می‌کند.   دنیای زنان و بررسی چالش‌های آن‌ها از مضامین اصلی سریال است؛ همان‌طور که در قسمتی با زنی موفق دیدار کرده و راجع به دردهای زنان صحبت می‌کند. او معتقد است زنان با دردی ذاتی به دنیا می‌آیند و همواره درد را حس می‌کنند اما  مردان قادر به درک آن نیستند، برای همین جنگ راه می‌اندازند و اگر جنگی نباشد راگبی بازی می‌کنند. در فصل دوم، پایان خوش و تلخی را می‌توان برای سریال متصور بود، اما نکتة مهم آن، آمیختن شیرین‌تر درام و کمدی بود؛ به طوری که بیننده را می‌توان از حالت‌های چهره‌اش قضاوت کرد که چقدر سریع تغییر می‌کند و احساسات گوناگون را برای آن به ارمغان بیاورد. مکالمات تک‌به‌تکِ جذاب گسترده‌تر شده، شخصیت‌پردازی‌ها و توصیف شخصیت‌های قدیمی و برجسته‌کردن شخصیت‌های جدید، کنار هم قراردان تضادها و پارادوکس‌های جذاب و در عین حال قابل باور می‌تواند لحظات زیبایی را برای بیننده به ارمغان بیاورد. ماجرای شخصی که جهان‌شمول به شمار می‌رود و به تمام مسائل می‌پردازد، می‌تواند به یکی از بهترین تجربه‌های هر بیننده‌ای با هر ذائقه‌ای تبدیل شود. در واقع فلیبگ فقط یک سریال نیست، بلکه یک جهان‌بینی و یک جنبش عاری از هر گونه سانسور و نگاه ایدئولوژیکی است که با صداقت تمام داستان را برای بیننده روایت می‌کندمحمد بذرافشان</description>
                <category>نشریه دکوپاژ | Decoupage</category>
                <author>نشریه دکوپاژ | Decoupage</author>
                <pubDate>Mon, 25 Oct 2021 19:55:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جشنواره کن</title>
                <link>https://virgool.io/@Decoupage/%D8%AC%D9%86%D8%B4%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D9%86-cooqn73kowzx</link>
                <description>تاریخچه و سیاست کلی جایزه‌دهی کنجشنوارة کن، جشنواره‌ای است که سالانه در کن فرانسه برگزار می‌شود. کن، شهری واقع در فرنچ‌ریورا در جنوب فرانسه است که هرساله، چهره‌های سرشناس را به‌خود جلب‌ می‌کندجشنوارة کن یکی از بزرگ‌ترین رویدادها برای پیش‌نمایش فیلم‌های جدید به شمار می‌آید که در سال ۱۹۴۶ تاسیس شد. جشنوارة کن از هفت بخش اصلی تشکیل شده است و فقط اهالی سینما با کارت دعوت ویژه‌، حق حضور در آن را دارند. این هفت بخش عبارتند از: مسابقه، خارج از مسابقه، نوعی نگاه، سینه‌فنداسیون،‌ هفتة منتقدان، دو هفتة کارگردانان و بازار فیلم (مارش دو فیلم). تاریخچة جشنوارة کن به اواخر دهه‌ ۳۰ برمی‌گردد؛ زمانی که به‌دلیل نفوذ دولت‌های آلمان و ایتالیا در انتخاب فیلم‌های جشنوارة ونیز، دولت فرانسه تصمیم گرفت تا جشنواره‌ای سینمایی راه‌اندازی کند. این جشنواره قرار بود که برای اولین بار در سال ۱۹۳۹ برگزار شود، اما آغاز جنگ جهانی باعث شد تا اولین دورة جشنواره پیش از آن که آغاز شود، پایان یابد. در سال ۱۹۴۶، جشنوارة کن بار دیگر راه‌اندازی شد. در سال‌های ۱۹۴۸ و ۱۹۵۰، به‌دلیل کمبود بودجه، این جشنواره برگزار نشد. در سال ۱۹۵۱، زمان برگزاری جشنوارة کن به بهار منتقل شد و جشنوارة ونیز نیز در همان پاییز باقی ماند. از سال ۱۹۶۰ به بعد، موقعیت جشنوارة کن در جهان تثبیت شد و از آن زمان، به‌عنوان معتبرترین جشنوارة فیلم در دنیا شناخته می‌شود. هم‌چنین در سال ۱۹۵۵، جایزة نخل به‌عنوان جایزة اصلی جشنواره معرفی شد. جشنوارة کن از همان ابتدا مورد توجه خاصی قرار گرفت؛ طوری که در سال دوم برگزاری، ۱۶ فیلم به بخش رقابتی آن دعوت شدند و تصمیم گرفته شد که برای برقراری عدالت، هیئت داوران شامل یک نماینده از هر کشور باشد. فیلم‌های بخش رقابتی،‌ باید حداکثر ۱۲ ماه پیش از این رویداد، ساخته شده و پیش از این جشنواره نباید در هیچ جشنوارة دیگری نمایش داده شوند. هرسال بیش از هزار فیلم به جشنواره فرستاده می‌شود. کمیتة انتخاب، به تماشای تمام این فیلم‌ها نشسته و از میان آن‌ها، فیلم‌های حاضر در جشنوارة کن را انتخاب می‌کند. در این جشنواره دو هیئت داوران، یکی برای فیلم‌های بلند و دیگری برای فیلم‌های کوتاه و سینه‌فونداسیون وجود دارد. اعضای هیئت داوران به صورت مخفی رأی می‌دهند و در نهایت، فیلمی که بالاترین رای را دارد، برنده می‌شود. هم‌چنین با توجه به فیلم‌های موجود در بخش رقابتی،‌ داوران می‌توانند جایزه‌ای به این جشنواره اضافه کنند. در سال ۱۹۹۱،‌ جایزة بهترین بازیگر نقش مکمل مرد به ساموئل ال. جکسون برای فیلم «تب جنگل» اهدا شد.بررسی بخش‌های اصلی جشنوارة کن:بخش مسابقه: در این بخش، حدود ۲۰ فیلم حضور دارند که نامزد دریافت نخل طلا هستند. خارج از مسابقه: تعداد زیادی از فیلم‌های سینمایی بلند در این بخش به نمایش گذاشته می‌شوند که معمولاً فیلم‌هایی هستند که از سوی هیئت انتخاب، برای بخش مسابقه انتخاب نمی‌شوند اما از نظر برگزارکنندگان، شایستگی حضور در این جشنواره را دارند. بخش نوعی نگاه: این بخش از جشنواره، برای اولین بار در سال ۱۹۷۸ برگزار شد که به معرفی آثار برجستة سینمای جهان اختصاص دارد. بخش سینه‌فونداسیون: این بخش که مربوط به فیلم‌های کوتاه است، در سال ۱۹۹۸ به برنامه‌های جشنوارة کن اضافه شد. این بخش، هیئت داوری جدا دارد و سه جایزه به فیلم‌های برگزیده اعطا می‌شود.بخش هفتة منتقدان:‌ این بخش از جشنواره،‌ به عنوان‌ قدیمی‌ترین بخش جانبی جشنواره شناخته می‌شود که در سال ۱۹۶۲ پایه‌گذاری شد و توسط انجمن منتقدان فیلم فرانسه اداره می‌شود. این بخش، به معرفی آثار فیلم‌سازان جدید جهان می‌پردازد.بخش دو هفتة کارگردانان:‌ این بخش از جشنوارة کن، در سال ۱۹۶۸ همزمان با اعتصاب‌های سراسری فرانسه که به لغو برگزاری جشنوارة کن در آن سال انجامید، آغاز به‌کار کرد. این بخش به رادیکال‌ترین بخش جشنواره مشهور است و به معرفی فیلم‌های بلند و کوتاه می‌پردازد.بخش مارش دو فیلم (بازار فیلم): در این بخش، بازاریاب‌ها و پخش‌کننده‌های فیلم از سراسر دنیا برای خرید و فروش فیلم به جشنوارة کن می‌آیند. این بازار در نوع خود،‌ مهم‌ترین و بزرگ‌ترین بازار فیلم جهان محسوب می‌شود.  در پایان می‌توان گفت که جشنوارة کن یکی از بزرگ‌ترین و باشکوه‌ترین رویدادهای سینمایی جهان است و محل مناسبی برای پیش‌نمایش فیلم‌های جدید از تمام ژانر‌ها به حساب می‌آید. جایزة جشنوارة کن از لحاظ هنری، ارزش بالاتری دارد. برخی از بزرگ‌ترین آثار سینمایی جهان برای نخستین نمایش جهانی خود، جشنوارة کن را انتخاب می‌کنند. فیلم‌هایی که در این جشنواره برندة جایزه‌ای شوند، می‌توانند نام خود را در تاریخ سینما ثبت کنند.سینا آقاجانی</description>
                <category>نشریه دکوپاژ | Decoupage</category>
                <author>نشریه دکوپاژ | Decoupage</author>
                <pubDate>Mon, 25 Oct 2021 19:42:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلود شابرول : 《چیز های جدی》</title>
                <link>https://virgool.io/@Decoupage/%DA%A9%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%B4%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D9%88%D9%84-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%AF%DB%8C-dx5txb3ilgbb</link>
                <description>(‘les choses serieuses’, Cahiers du Cinema 46, April 1955)هر چه پیش آید، فکر می‌کنم نمایش «پنجرة پشتی»، جبهة متحدی در نقد فیلم ایجاد کند. حتی خود منتقدان انگلیسی و آمریکایی که مدتی از برخی فیلم‌های هیچکاک پرهیز می‌کردند، با پنجرة پشتی، جدی و همدلانه برخورد کردند. در واقع، پنجرة پشتی از همان آغاز دقت، توجه بی‌واسطه‌ای نشان می‌دهد که آن را در سطحی بالاتر از اکثر آثار قبلی قرار می‌‌دهد و همین کافی است تا این اثر را ورای یک فیلم جنایی سرگرم‌کنندة صِرف، جزء فیلم‌های جدی به حساب آوریم.درواقع، در این بررسی نمی‌خواهم بر عنصری تمرکز کنم که از قبل روشن است: مقصربودنِ شخصیت اصلی، چشم‌چرانی در بدترین معنی آن. بلکه بیشتر می‌خواهم به مشخص‌کردن عناصری بپردازم که چندان آشکار نیستند، اما جالب‌تر هم هستند و اثر را با پژواک‌های بسیار خاصی غنی می‌کنند که اجازه می‌دهد ایرادات و نقدهایی که در پی نمایش تشریفاتی پنجرة پشتی در آخرین دوسالانة ونیز پدید آمد، کنار زده شوند.در دقیقة نخست، پنجرة پشتی، چند لانة خرگوش را به ما نشان می‌دهد که کاملاً جدا از هم‌اند و هرکدام‌شان از لانة خرگوش بسته و دور از دسترس دیگری تحت‌نظرند. از این‌جا فقط یک قدم داریم، که آن هم بدون مشکلی برداشته می‌شود تا نتیجه بگیریم که رفتار خرگوش‌ها زیر نظر است یا باید باشد؛ زیرا درواقع چیزی وجود ندارد که با این تفسیر از عناصر پیشِ روی ما مخالفت کند. فقط باید بپذیریم که نظاره‌کردن این رفتار را خرگوشی انجام می‌دهد که اساساً فرقی با بقیه ندارد و منجر به تصور جابه‌جایی مدام از رفتار واقعی خرگوش‌ها به تفسیری می‌شود که خرگوش ناظر از آن می‌کند و نهایتاً فقط یکی به ما منتقل می‌شود؛ زیرا هر گسست یا انتخابی در تداوم این رفتار، تداومی که به تعداد لانه‌های تحت‌نظر تکثیر می‌شود، به ما تحمیل می‌شود. در عین حال که خرگوش ناظر، خود با عینیت تمام، مثلاً با دوربینی که خود را به لانة ناظر محدود می‌کند، تحت‌نظر است، مجبوریم بپذیریم که آن لانه و خرگوشی که صورت داده‌اند، به‌طور عینی و مستقیم نشان داده می‌شوند.پس در پنجرة پشتی، آن سوی حیاط را باید فرافکنی چندگانة دل‌مشغولی عشقی جیمز استوارت تلقی کرد. اجزای سازندة این فرافکنی چندگانه در واقع طیفی از روابط عاطفی ممکن بین دو نفر از جنس مخالف، از نبود رابطة عاطفی، از خلال تنهایی جداگانة دونفری که همسایة نزدیک‌اند، تا نفرتی است که نهایتاً به‌واسطة اشتیاق چند روز اول عشق به قتل می‌انجامد.با این فرض، باید عنصر اساسی دیگری را افزود: موضع مؤلف چه نام دارد که همواره با عوامل هنری ناشی از خصلت همین ماجرا، به‌واسطة شخصیت‌هایی شکل می‌گیرد که مستقیماً نشان داده می‌شوند و علناً به قوت دلیل و شهادت سه آیة انجیل اعلام می‌شود که مسیحی است.با این مقدمات، نتیجه‌گیری از آن قیاس را که دقیقاً با حال‌وهوای اخلاقی اثر جور درمی‌آید، به خود خواننده وامی‌گذارم تا به چیزی بپردازم که به‌درستی معنای اثر خواهدبود.پنجرة مشرف به حیاط، چنان که مرتب تأکید می‌شود، از سه بخش تشکیل شده‌است. این سه‌گانگی نیاز به بررسی دارد. اثر در واقع از سه عنصر تشکیل شده است؛ سه عنصری که می‌توان گفت هم‌زمان‌اند و در آخر یگانه می‌شوند.اولی پیرنگ رمانتیک است که به‌دفعات، جیمز استوارت و گریس کلی را در برابر هم قرار داده و دوباره آشتی می‌دهد. آن‌ها هر دو در جست‌وجوی مجالی برای تفاهم مشترک‌اند؛ زیرا با آن‌که یک‌دیگر را دوست دارند، خویشتن‌شان با اندکی واگرایی، مانع آن است.مضمون دوم صفحه اثر جنایی است که در آن سوی حیاط است و بنابراین خصلت نیمه‌وسواس‌گونة پیچیده دارد. به‌علاوه، ماهرانه با یک مضمون بی‌مبالاتی درآمیخته است که در سرتاسر اثر جاری است و بخشی از وحدت اثر را تأمین می‌کند. دیگر این‌که این عنصر جنایی، نمایندة همة شخصیت‌های مرسوم آثار قبلی هیچکاک در حد نهایی آن‌هاست؛ زیرا در آخر بیننده دیگر نمی‌داند که آیا ممکن نیست جنایت صرفاً به خواست جیمز استوارت واقعیت یافته باشد؟آخرین مضمون، چنان پیچیده می‌شود که نمی‌توان در یک کلمه بیانش کرد؛ این مضمون به‌صورت نوعی نقاشی رئالیستی حیاط ارائه می‌شود، هرچند «رئالیستی» در بعضی شرایط اصطلاح بدی است؛ زیرا این نقاشی، آدم‌هایی را ترسیم می‌کند که موجودات و فرافکنی‌های ذهنی پیشینی‌اند. مقصود توضیح، ارزیابی و تأکید بر فرایافت اساسی اثر، اصل مفروض آن است: ساخت خودمدار جهان آن‌گونه که هست؛ ساختاری که به‌هم‌پیوستن این مضمون‌ها می‌خواهد وفادارانه نمایشش دهد. بدین سان فرد اتمِ شکافته است، آن زوج مولکول است، ساختمان پیکره‌ای است ساخته از فلان مقدار مولکول و خودش جدا از بقیة جهان. دو شخصیت خارجی، نقش دوگانة رازداران هوشیار را بر عهده دارند. یکی کاملاً صریح، دیگری کاملاً ماشینی و شاهدانی عینی که خود مقصرند. بدین‌سان افشاء تعمیم داده می‌شود.اگر خطر کنیم و قیاسی موسیقایی انجام دهیم تا ارتباط مضمون‌ها را روشن کنیم، باید گفت که هر سه از نت‌های واحدی تشکیل شده‌اند، اما پرداخت‌های متفاوت و تنالیته‌های متفاوت دارند. هرکدام با دیگری رقابت می‌کند و در ترکیب نغمه‌ها دخیل است. دیگر این‌که در چنین مقایسه‌ای، امر خارج از قاعده‌ای وجود ندارد؛ زیرا در ریتم اثر به‌سهولت می‌توان چهار فرم تشکیل‌دهندة متفاوت یافت که به‌ زبانِ موسیقی قابل تعریف باشد.چنان‌که در اثری با این ساختار انتظار می‌رود، در پنجرة پشتی لحظه‌ای هست که این مضمون‌ها به‌صورت درسی واحد، یک هارمونی کامل عظیم درمی‌آید: مرگ توله‌سگ. این سکانس تنها سکانسی است که نسبت به موضع راوی، آن‌گونه که در بالا بیان شد، در حاشیه قرار می‌گیرد (تنها سکانسی که در آن دوربین بدون حضور قهرمان به درون حیاط می‌رود)؛ با آن‌که با حادثه‌ای ارتباط دارد که فی‌نفسه نسبتاً غیردراماتیک است و حدّتِ تراژیک و برآشوبنده‌ای دارد. خوب می‌توانم بفهمم چنین شور و شدتی در این شرایط می‌تواند بی‌ربط باشد؛ سگ، فقط سگی است و مرگ، یک حادثه‌ای به‌نظر می‌رسد که مفهوم تراژیکش ارتباطی با کلماتی که صاحبش بر زبان می‌آورد، ندارد و خود این کلمات (تو معنی «همسایه» را نمی‌دانی) که دلالت اخلاقی فیلم را در خود دارد، خام‌تر و بچه‌گانه‌تر از آن است که سبکی چنین فخیم را توجیه کند. اما خود جایگزینی از بین می‌رود؛ زیرا لحن جایی برای تردید نمی‌گذارد و به حس‌ها و چیزها، شدت واقعی و گزندگی‌شان را می‌دهد: در واقع این کشتار یک بی‌گناه است و مادری است که بر ماتم بچه‌اش مویه می‌کند.از این دم به بعد، لازمه‌های این صحنه، سرگیجه‌آور می‌شود؛ مسئولیت‌ها در هر سطح قابل تصوری بر یکدیگر فشار می‌آورند تا جهانی را که به‌طور هولناکی خودمدار است، که هر جزئش در هر مقیاسی در انزوایی غیرانسانی محبوس است، محکوم کنند. در سطح دراماتیک، صحنة وجه دوگانة تکوین یک پیرنگ جنایی، سوءظنِ رو به وخامت و تصویری از مضمون را که برای مؤلفش عزیز است، ارائه می‌کند (تجسم‌دادن به فعلی جنایی که به‌طور غیرمستقیم اراده شده‌است. از این نظر خاص، این مرگ، تحقق‌یافتن امیدهای جیمز استوارت است).از این دیدگاه، صحنة رویارویی قاتل و «چشم‌چران»، سخت جالب است. ارتباط و پیامی که اولی در پی آن است _«از من چه می‌خواهی؟»_ حق‌السکوت یا اعتراف، دومی را درگیر می‌کند که با ملاحظة وقاحت آن ردش می‌کند و به نوعی بر مسئولیت خود صحّه می‌گذارد. این‌گونه ردکردن جیمز استوارت، روشن‌گر علت ژرف تنهایی جهان است که به‌صورت فقدان ارتباط بین انسان‌ها و در یک کلام فقدان عشق شکل گرفته‌است.دیگر آثار هیچکاک چون «ربکا»، «زیر رأس‌الجَدْی»، یا «بدنام»، پیامدهای این مسئله را نشان داده‌اند؛ اینکه عشق چه قدرتی می‌تواند داشته‌باشد. و دیگر اینکه، این جنبه در پنجرة پشتی غایب نیست و تجسم شخصیت گریس کلی، ابهام پردازش خود را از تضاد بین «امکان» او و «بودن» او اخذ می‌کند. امکان در واقع تشعشع زیبایی و جاذبة اوست که چندان قدرت دارد که فضای سنگین و افسردة اتاق مرد علیل را، در آن نمای فراموش‌نشدنی که جیمز استوارت دارد چرت می‌زند، گلستان کند. همزمان با ورود او به صحنه، شعری توصیف‌نشدنی پدید می‌آید که عشق دو انسان است. این شعر، بیش از آن‌که با طنازی عمدی مؤلف در ساختار اثر توجیه شود، در فضای خفقان‌آور پنجرة پشتی جاری می‌شود که فضای خود فاضلاب‌ها، تصویری گذرا از بهشت گم‌شدة زمینی ماست.از آن‌جایی که نمی‌خواهم باز شاهد بیاورم، باقی را به بیننده وامی‌گذارم که کمال فنی این فیلم و خصوصیت خارق‌العادة جلوه و جلالش را دریابد. پنجرة پشتی رضایت مواجهة نابیناییِ رقت‌بار شکاکان را با خنده‌ای آرام و شفقت‌بار به من می‌دهد.برداشته از کتاب «گزیدة مقالات اساسی کایه دو سینما، جلد اول، دهة ۱۹۵۰: نئورئالیسم، هالیوود، موج نو»-ویراستار: جیم هیلی‌یر- ترجمه: کاظم فیروزمند و ماهیار آذر- انتشارات «بان»- بخش دوم: سینمای آمریکا: سه: مؤلف‌ها: 18.کلود شابرول- صفحه 181.پاشا سلیمی طاری</description>
                <category>نشریه دکوپاژ | Decoupage</category>
                <author>نشریه دکوپاژ | Decoupage</author>
                <pubDate>Mon, 25 Oct 2021 19:40:38 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>