<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های عبدالمالک دهانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Dehani_Mehrestan</link>
        <description>سازنده بازار بزرگ مهرستان. آرزویم سربلندی بلوچستان و رونق سفره همشهریانم است. این مجموعه را به نیت اشتغالزایی و باقیات‌صالحات بنا کردم؛ باشد که به دعای خیر شما، نامی نیک از ما در تاریخ بماند.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-15 21:28:38</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>عبدالمالک دهانی</title>
            <link>https://virgool.io/@Dehani_Mehrestan</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عبور از طوفان برجام و دلار ۳۰ هزار تومانی؛ وقتی تعهد مهم‌تر از سود شد (قسمت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@Dehani_Mehrestan/%D8%B9%D8%A8%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B7%D9%88%D9%81%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D9%85-%D9%88-%D8%AF%D9%84%D8%A7%D8%B1-%DB%B3%DB%B0-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D9%88%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AA%D8%B9%D9%87%D8%AF-%D9%85%D9%87%D9%85-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D9%88%D8%AF-%D8%B4%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-u5buqgxsb12t</link>
                <description>‌در قسمت قبل گفتم که چگونه بذر احداث این مرکز خرید در مهرستان کاشته شد و کار را با چه نیتی آغاز کردیم. اما هیچ‌کس پیش‌بینی نمی‌کرد که درست در میانه راه، طوفانی وزیدن بگیرد که نه‌تنها دنیای سیاست، بلکه رگ‌های اقتصادی پروژه‌ی ما را هم بفشارد.‌سقوط برجام و آغاز زلزله در کارگاهپروژه با شور و شوق فراوان به پیشرفت فیزیکی ۲۰ درصدی رسیده بود. اسکلت بتنی در زمینی به مساحت ۳۱۷۲ متر مربع کم‌کم قد می‌کشید و رویای ۱۰۰ باب مغازه برای جوانان شهر در حال تعبیر بود. اما ناگهان خبرها تغییر کرد. با خروج ترامپ از برجام، گویی نبض بازار ایستاد. دلار ۳ هزار تومانی پله‌های صعود را با سرعتی باورنکردنی طی کرد و به مرز ۳۰ هزار تومان نزدیک شد.‌این فقط یک عدد نبود؛ این یعنی قیمت میلگرد، سیمان و دستمزدها ده برابر شده بود، در حالی که قراردادهای ما با نرخ‌های قبلی بسته شده بود.اعتصاب در قلب پروژه: سخت‌ترین دوراهی زندگییک روز صبح وقتی به کارگاه رفتم، سکوت سنگینی حاکم بود. پیمانکاران که زیر بار هزینه‌های کمرشکن کمر خم کرده بودند، دست از کار کشیدند. آن‌ها حق داشتند؛ با قیمت‌های جدید، ادامه کار برایشان به معنای نابودی زندگی‌شان بود.‌در آن لحظات دو راه پیش رو داشتم:۱. طبق قانون و ماده‌های خشک قرارداد، آن‌ها را مجبور به ادامه کار کنم یا جریمه بگیرم (که نتیجه‌اش تعطیلی پروژه و ناامیدی شهر بود).۲. تمام سنگینی این اختلاف قیمت نجومی را خودم به تنهایی به دوش بکشم.‌ایستادگی به قیمت ضرر شخصیمن راه دوم را انتخاب کردم. وجدانم اجازه نمی‌داد کارگری که در گرمای مهرستان عرق می‌ریزد، یا پیمانکاری که به من اعتماد کرده، به خاطر نوسانات جهانی سیاست، سفره‌اش کوچک شود. اعلام کردم که تمام ضرر و زیان پیمانکاران را شخصاً تقبل می‌کنم. نمی‌خواستم چراغی که به نیت آبادانی مهرستان روشن شده بود، به خاطر &quot;پول&quot; خاموش شود.‌آن روزها فشار روانی و مالی وصف‌ناپذیری بر من گذشت. بسیاری می‌گفتند: «کار را رها کن، این پروژه دیگر صرفه اقتصادی ندارد.» اما پاسخ من یک جمله بود: «من با مردم و آینده این شهر عهد بسته‌ام، نه با دلار.»امروز که به آن ۱۰۰ باب مغازه نگاه می‌کنم، بیش از آنکه به ستون‌های بتنی افتخار کنم، به آن تصمیمی افتخار می‌کنم که در اوج بحران گرفتم. اگر آن روز عقب می‌نشستم، امروز این مرکز خرید وجود نداشت تا نان‌آور صدها خانواده باشد.‌این ساختمان فقط از بتن و میلگرد نیست؛ تار و پود این بنا از &quot;ایستادگی&quot; و &quot;گذشت&quot; بافته شده است.‌این داستان هنوز ادامه دارد... در قسمت بعد از چالش‌های فنی و نقشه‌هایی خواهم گفت که برای سازگاری با نیازهای جدید شهر، بارها تغییر کردند.‌(سربلندی مهرستان، آرزوی قلبی ماست)نرخ‌های قبلی بسته شده بود.</description>
                <category>عبدالمالک دهانی</category>
                <author>عبدالمالک دهانی</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 00:38:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عنوان: خرداد ۱۳۹۶؛ روزی که سرنوشت یک زمین و یک شهر گره خورد (قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@Dehani_Mehrestan/%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%DB%B1%DB%B3%DB%B9%DB%B6-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%88-%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%DA%AF%D8%B1%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-ub2yfbiqz22x</link>
                <description>همه چیز از یک ملاقات ساده شروع شد. خردادماه سال ۱۳۹۶ بود و من در دفتر نقشه‌برداری‌ام مشغول کار بودم. آن روز مرحوم مرادسپاهی (که یادش گرامی و روحش شاد باد) برای انجام کارهای تفکیک سندِ ملک خود پیش من آمد. در خلال صحبت‌ها، پیشنهادی داد که در ابتدا آن را چندان جدی نگرفتم: خرید آن زمین.اما تقدیر چیز دیگری بود. آن پیشنهاد مثل بذری در ذهنم کاشته شد. چند روز با خودم خلوت کردم؛ به بن‌بست‌های ترافیکی شهر، به جوانان جویای کار مهرستان و به جای خالی یک مرکز خرید مدرن فکر کردم. سرانجام تصمیمم را گرفتم. به مرحوم مرادسپاهی زنگ زدم و اعلام آمادگی کردم. اما نه برای یک معامله ساده ملکی؛ بلکه با نیتی بزرگتر: اشتغال‌زایی، رونق کسب‌وکار و روان‌سازی ترافیک قلب شه.ر.آغاز نبرد با سختی‌ها (آبان ۱۳۹۶)برج ۸ سال ۹۶، کلنگ کار بر زمین خورد. اما ساخت‌وساز در آن ابعاد، آن هم در منطقه‌ای که محدودیت‌های خاص خود را داشت، سفری پر از سنگلاخ بود.سختی‌هایی که در این مسیر تجربه کردم:۱. تأمین مصالح در تلاطم بازار: بارها با نوسانات شدید قیمت‌ها روبرو شدیم. روزهایی بود که برای تأمین میلگرد و سیمان استاندارد، باید هفته‌ها پیگیری می‌کردیم تا کیفیتِ بنا فدای سرعت کار نشود.۲. نظارت پا‌به‌پای کارگران: شب‌هایی را به یاد دارم که تا دیرهنگام، پا‌به‌پای کارگران و معماران در محل پروژه می‌ماندم. چه در سرمای خشک زمستان و چه در گرمای طاقت‌فرسای منطقه، حضور مستقیم در کارگاه را واجب می‌دانستم تا خشتی روی خشت کج نرود.۳. مسئولیت سنگین اعتماد مردم: سنگینی مسئولیتِ سرمایه‌های مردم و امیدی که در دل جوانان شهر ایجاد شده بود، بار سنگینی بود که گاهی خواب را از چشمانم می‌ربود؛ اما شوق آبادانی، توان دوباره می‌بخشید.۴. ایستادگی در برابر ناملایمات: در مسیر هر کار بزرگی، همیشه نقدها و ناملایماتی هست. اما ایمان به هدف (سربلندی مهرستان) سدی بود در برابر تمام دلسردی‌ها.امروز که سال ۱۴۰۵ است...وقتی به عقب نگاه می‌کنم، آن سختی‌ها مثل صیقلی بودند که الماسِ این پروژه را تراشیدند. امروز که ۶ سال از افتتاح می‌گذرد و نانِ حلال بر سر سفره‌های بسیاری می‌رود، خستگی آن سال‌ها به کلی از تنم به‌در شده است.این بنا را به نیت باقیات‌صالحات نهادم. از شما عزیزان می‌خواهم هرگاه از رونق این بازار خشنود شدید، یادی از بانیان و گذشتگان این مسیر (به‌ویژه مرحوم مرادسپاهی) کنید و با دعای خیری، ما را در ثواب این آبادانی شریک کنید.این داستان ادامه دارد... در قسمت بعد از چالش‌های عجیب مهندسی و نقشه‌هایی که بارها تغییر کرد خواهم گفت(سربلندی مهرستان) سدی بود در برابر تمام دلسردی‌ها.</description>
                <category>عبدالمالک دهانی</category>
                <author>عبدالمالک دهانی</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2026 15:41:32 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>