<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Del_noori</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Del_noori</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 01:38:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4855579/avatar/99CwBR.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Del_noori</title>
            <link>https://virgool.io/@Del_noori</link>
        </image>

                    <item>
                <title>برای قلب هایی که خورشیدند☀️</title>
                <link>https://virgool.io/@Del_noori/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D9%84%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%86%D8%AF%EF%B8%8F-plqmb90hfsep</link>
                <description>مینویسم برای قلب هایی که خورشیدند ،بی صدا در مهربانی،بی منت در بخشندگی،و بی نهایت در خوبی کردن…مینویسم برای قلب های غریب،قلب هایی که آرام بوده اند،و پاک و روشن،در تقابل با دنیای تاریک و بی رحم …مینویسم برای تشکربرای تسلیبرای همدلیمینویسم برای قهرمانان بی ادعاکه هر روز در جدالی سختتاریکی را سر کشیده اندکه نور باقی بماند،حتی اگر کم فروغحتی اگر بی جاناما زنده و پاینده …میخواهم بیشتر بنویسم امامیپرهیزم از سخن گزاف،نقش زدن هم خود ابزاریست برای بیان،پس این بار نقشی که کشیده ام را تو بخوانو تو بگو از درک خود از این جهان…✍🏻#دلارام_نوری</description>
                <category>Del_noori</category>
                <author>Del_noori</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 16:05:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سومین رنگِ موردِ علاقه !</title>
                <link>https://virgool.io/@Del_noori/%D8%B3%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%86%DA%AF%D9%90-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%90-%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%82%D9%87-lsut2l75dob5</link>
                <description>یادمه یه روز صبح که رفته بودم مدرسه خیلی بی حوصله و کم انرژی بودم ،ساعت اول معمولا تکالیفو همراه یکی از بچه ها که عنوان معلم یار داشت ،چک میکردم …اون روز معلم یار ،پرهام بود …پرهام از اون دسته دانش آموزاییم بود که سه ماه اول سال خیلی باهاش چالش داشتم،اصلا حواسش به درس نبود و با هر اتفاق کوچیکی کلاسو بهم میریخت ،یا گاها به دروغ یکی از بچه هارو به کاری که نکرده بود محکوم میکرد و دعوا درست میشد!خلاصه که همکلاسی مورد علاقه ی کسی نبود و معمولا تنها بود و بچه های کلاس مدام گله میکردن ازش و مقصرش میکردن ،حتی یه وقتایی هم که مقصر نبود !خلاصه که ماه های اول مدام زیر نظرش داشتم و هر روز با یه راهکار جدید میرفتم سر کلاس و خب تعداد شکستامم کم نبود …تا اینکه خیلی خیلی اتفاقی فهمیدم به نقاشی و هنر بیش از حد علاقه منده و به مرور استعداد بی نظیری تو زنگای هنر از خودش نشون داد …این شد که شروع کردم به تعریف کردن از کاراش و تشویق کردنش تو جمع دوستاش و همکارام ، یادمه برق چشماشو وقتی که ازش تعریف میکردم و اون لحظه ها که گردنشو صافش میکردو خودشو یه سرو گردن از بقیه بالاتر میگرفت ^_^و بله،بالاخره بعد یه روند ۳ماهه من تونستم به شناخت و درک نسبی ای ازش برسم و باهاش دوست بشم :)شاید بگید دوست شدن با بچه ها که خیلی راحته !درسته ،دوست شدن با بچه ها راحت بنظر میاد اما ایجاد اعتماد و اثبات اینکه کنارشون هستی ،نه رو به روشون ،خیلی سخته …حفظ اعتدال بین مهربونی و جدیت ،و دوست بودن در عین انجام وظیفه به عنوان یه معلم ،واقعا کار هرکسی نیست و خیلی خیلی چالش برانگیزه…(اینو همکارام خیلی خوب درک میکنن…)القصه …یه روز که پرهام قصه ی ما،ساعت تفریح آتیش سوزونده بودو کادر مدرسه خیلی دعواش کرده بودن با بغض دویید تو کلاسو زیر نیمکتش قایم شد و من که از بیرون شاهد ماجرا ها بودم ،رفتم آروم سمت نیمکتش و نشستم روی زمین زیر نیمکت و شروع کردم باهاش حرف زدن ،یه ربعی زیر نیمکت حرف زدیم و زنگ بعدشم رفتم یه صندلی عین صندلی خودم آوردم گذاشتم کنارم و بهش گفتم بیاد پیش خودم و به بچه ها گفتم این هفته پرهام معلم یاره و به عنوان دستیار من اینجا میشینه و کلا از اون روز بود که این نقش تو کلاس ما ایجاد شد و باعث پیشرفت خیلی از بچه ها هم شد،خلاصه اون روز چشمای پرهامو کاملا یادمه ،کاش میتونستم لبخندی که تو کل صورتش بودو براتون توصیف کنم ،اون حس خاص بودنو غرورو از همه ی حرکاتش میشد میفهمید ،از همون روز بود که پرهام جدید متولد شد ، و تغییراتش به حدی بود که برای خودمم قابل باور نبود !نه خبری از دروغ گفتن بود،نه حواس پرتی ،نه دعوا و نه حاشیه !اصل داستان این بود که تمام اون مدت پرهام میخواست دیده بشه و تموم اون رفتارای اشتباه بخاطر جلب توجه بود و وقتی اون توجه و تشویقو از راه های مثبت گرفت ،همه چی حل شد و حال هممونم بهتر شد،حتی دیگه همکلاسیاشم بیشتر از قبل دوسش داشتن و باهاش بیشتر وقت میگذروندن :)خلاصه که اون زیرِ نیمکت نشینی شد آغازِ یه دوستی و ارتباطِ قشنگ برای من :)بریم سراغ ادامه ی داستانِ روزی که بی حوصله داشتم همراه پرهام تکالیفو چک میکردم ، چندتا از دفترارو دادم بهش که تکالیف املارو تیک بزنه ،یهو گفت :« خانوم میشه یه سوال بپرسم ؟ »گفتم :«حتما ،البته اگه شخصی نباشه »یکم فکر کردو گفت :«اگه دوست نداشتید، جواب ندید.»منم گفتم :«خیلی خب،قبوله »گفت:«خانوم ببخشید، سومین رنگ مورد علاقتون چیه ؟!»یهو سرمو از رو دفترا بلند کردم و زل زدم تو چشماش و گفتم :« چی؟ سومین رنگ مورد علاقم ؟!هممم, نمیدونم !حالا چرا سومیش ؟! »داشت جوابمو میداد که یه لحظه بی اختیار لبخند زدم ،چه سوال بامزه ای بود و در عین حال چقدر با ارزش ،خیلی قشنگ بود که واسه یه نفر تو دنیا مهم بود سومین رنگ مورد علاقه ی من چیه :)اینقدر این سوال حس خوبی بهم داد که کلا بی حوصلگی از خاطرم رفت و کل روزو احساس سرزندگی داشتم …در کل اینکه کنار بچه ها باشی خیلی لذت بخشه ،مخصوصا وقتی میبینی چقدر صاف و مهربونن و چه بی منت بهت عشق میدن و تورو همرازو هم داستانو همسفر خودشون میکنن ،بدون هیچ سیاستو دروغ و دو رنگی ای و بدون هیچ انتظاری …و این یعنی هنوز هم امیدی برای ادامه هست …چندماه بعد یه روز که خیلی حال گرفته ای داشتم، خونواده ی پرهام اومدن مدرسه و بابت نمره ی انضباطش اعتراض کردن و خب منم که دوست داشتم بخاطر پیشرفتش نمرشو خیلی خوب بدم ولی نتونسته بودم معاونو متقاعد کنم،خیلی ناراحت و ناچار از پرهام ,که مادرش میخواست زودتر از موعدِ تعطیل شدنِ مدرسه همراهِ خودش ببرتش خداحافظی کردم و با ذهنی مشوش و غصه دار به کلاس برگشتم ، خیلی ذهنم درگیر بود که نکنه پرهام دل زده بشه و باز دوباره بریم سر خونه ی اول…تقریبا ۵ دقیقه مونده بود به ساعت تعطیلی مدرسه، که یهو دیدم پرهام با یه دسته گل آبی داره میاد سمتم :)حقیقتش خیلی خوشحال شدمو گل از گلم شکفت، گفتم :«عه ! پرهام مگه نرفته بودی خونه ؟! :»گفت :«نه خانوم،آخه ما که نمیتونستیم شمارو اینطوری ناراحت ول کنیمو بریم ،به مامانم گفتم اولین کادوی مورد علاقه ی خانوم گله و سومین رنگ مورد علاقشونم آبی :)براتون گل آبی خریدیم که دوباره خوشحال باشید خانوم …و اون لحظه حس من قابل توصیف نبود،چشمای من اکلیلی شده بود و میدرخشید و با تمام وجود احساس خوشبختی میکردم و خداروشاکر بودم،این اهمیت دادن به ظاهر کوچیک برای من دنیایی ارزش داشت …از اون روز به بعد ارتباط منو پرهام ،هر روز بهترو بهتر شد و هر بار مهربونیایی از سمتش دیدم که کاملا متعجبم کرد ،هر بار انگیزه ی ادامه در من قوی تر شد و دیدم صبوری کردن و تعامل درست چقدر میتونه موثر باشه و متحول کننده …در آخر باید بگم که پرهام بهم قول داده هنرمند بزرگی بشه و گفته پرتره ی چهره ی من اولین نقاشی چهره ای هست که میخواد بکشه و ازم خواسته هر چند سال دیگه هم که شد به گالری نقاشی هاش برم تا اونجا پرتره ی خودمو بین طراحی هاش ببینم :)و خب من مشتاقانه منتظر اون روز خواهم بود …به امید گسترش مهر و به امید موفقیت تمام فرزندان سرزمینم ✨#دلارام_نوری</description>
                <category>Del_noori</category>
                <author>Del_noori</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 02:10:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سخت مثلِ دختر بودن! (مرگِ پروانگی)</title>
                <link>https://virgool.io/@Del_noori/%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D9%85%D8%AB%D9%84%D9%90-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D9%85%D8%B1%DA%AF%D9%90-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-o3nv3u8sqykx</link>
                <description>سرزنده نه،ما دخترانی خسته بودیمآزاده نه ،در پیله هایی بسته بودیمرویایمان ،آزادی از چنگالِ غم بودبیزارِ از،پستی و قعرِ دره بودیمآنقدر اَنگِ کرم بودن خورده بودیمپروانه ماندن را ز ِخاطر برده بودیمعمری به ظاهر زندگی کردیمو افسوسما سالها در پیله هامان مرده بودیم #دلارام_نورىدخترانگی ! </description>
                <category>Del_noori</category>
                <author>Del_noori</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 01:30:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شوم مثلِ بارانِ تابستان!</title>
                <link>https://virgool.io/@Del_noori/%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%DA%86%D8%B1%D8%A7-r4wbxme1ywed-r4wbxme1ywed-r4wbxme1ywed-r4wbxme1ywed-r4wbxme1ywed</link>
                <description>افتاده بود پرده ی کتمان از مردمک چشم هایشدیگر نه تابی مانده بود برای سکوتو نه طاقتی برای کلنجار های پنهانیباید میگفت بی کم و کاستبی ملاحظهبدون هیچ پروایی…چراغِ قرمز اما مگر سبز میشد ؟آخر آنوقتِ سال چه وقتِ باران بود؟دلِ تنگ ,ترافیک و ثانیه شمارِ چراغ چه میفهمید؟در را باز کردو دوید تا کافه ،تک به تک تمامِ خیابان‌ها را…صورتش خیسِ آب بود، بیدارِ بیدار،کاملا زنده !به جان میکشید عطرآگین ترین نفس هایِ تابستان را …و اما بالاخره رسید تهِ همان بن بست،و همان کافه که در فنجان هاش عشق جریان داشت،و همان میزو سرِ همان ساعت ،روی همان صندلى در انتظارِ حرف‌هایی که حکم طوفان داشت !ریتم قدم ها کند تر شده بود ،برخلاف زنش های قلبِ نا آرام…گفتنِ کلامی ساده، مثل یک «سلام» گاه چه سخت بنظر می آمد ،انباشت ِجرئت اما به حدی بود که بتوان از آن گذر گاهِ سخت عبور کرد …ناگهان سری برگشت به سمتش و گرهِ كوری خورد نگاهِ بی تابشو به ثانیه ای همه چیز آسان بنمود ،گویی دیگر جایی برای ابهام نبود :)نشست و خیره شد به رویایی دور…باید از جایی شروع میکرد اما حسی مزاحم کلام را نرسیده بر زبان سلاخی میکرد ،انگار چیزی درست نبود ، تردیدی از سرِ ترس؟یا برانگیختنِ بی موقعِ حسِ ششم؟فقط خدا میدانست!چه استیصالِ نا به هنگامی …اما مگر عهد نکرده بود بارِ قلبش را بر زمین نگذاشته، به خانه برنگردد ؟مگر وقتش نرسیده بود؟باید همه چیز را میگفت…دست برد سمت چمدان احساساتش ،باید آن همه امید و اشتیاق را بیرون میریخت …به دنبال اولین کلمات بود که به ناگاه کاغذی آمد مقابل چشمانش…سر بالا آورد تا کلمات نامه را از چشمان یار بخواند اما او سرش را به گونه ای زیر انداخته بود که چشمی پیدا نبود …چه میدید؟آن کلمات بی رحم برای گرفتن کدام جانِ نداشته آمده بودند ؟آن اندک امید و آرزو هم مگر گرفتن داشت ؟هنوز آن سطرهای جبار به انتها نرسیده بود که سایه ای تنِ بی جانش را پوشاند ،شوکه بود و بی رمق و چراها از چشم هایش سرریز میشد ،فورانِ اندوهی نامرئی…واقعا میخواست برود؟بدون هیچ مکالمه ای؟بدون هیچ توضیحی ؟یعنی تمامِ آن لحظه ها ،آن نگاه ها ،آن حرف ها ،همه و همه ی آن چه میانشان گذشته بود، ارزشِ لحظه ای درنگ را نداشت ؟این سکوت چه معنایی داشت ؟اصلا چه وقت رفتن بود ؟حالا که همه چیز رنگِ اطمینان گرفته بودو او با همه ى  جان و توانش آمده بود برای ادامه و ساختن چرا ؟باید میفهمید ،خواست لب باز کند بپرسد چرا ،که …که کسی را مقابلش ندید !از پنجره به بيرون نگاه کرد،سايه ای شتابان در مه ها محو میشد ،یک سوال تازه اضافه شد به هزاران سوالِ قبل،به کجا چنین شتابان؟!كى خداحافظی کرده بود که او نفهمیده بود ؟لرزشِ تَنَش دوباره او را به خود آورد ،به دنبال پنجره ای بود که آنرا ببنددو از سرما نجات يابد ،اما  روزنه ای باز نمی یافت ؟اصلا چطور باید از جایش بلند میشد ؟سنگینی حرف هایِ ناگفته دوچندان بود و بارِ قلبش غیرِ قابلِ حمل ،مدام با خودش میگفت :«چرا آن همه ناگفته را نگفتی ؟»اما مگر مجالی هم یافت ؟چطور همه چیز آنقدر سریع اتفاق افتاده بود ؟آخر چرا ؟از طرفی هم با خود میگفت:« میگفتی که چه؟»آن چشمانِ سرد و نگاه هایِ بی تفاوتِ لحظاتِ آخر لحظه ای از  مقابل چشمانش کنار نمیرفت…آن پاها آن روز نیامده بودند برای ماندن،حتی هنگام نشستن صندلی را نداده بود سمتِ میز،با فاصله نشسته بود و معلوم بود آمده بود نامه را تحویل داده برود…چه ظالمانه به نظر میرسید،لااقل حالا که آمده بود نباید خودش حرف هایش را میزد ؟نامه نوشتن مگر برای فاصله های دور نبود ؟هرچند آنطور که پیدا بود فاصله ی میانشان فرسنگ ها دور،تا ناکجاها بود…همه چیز برایش مبهم بود ،فقط خدا میدانست ،چه کلنجار بی حاصلی ….چه پایان بی معنا و شومی …چه ریزش نا به هنگامی داشت کاخِ رویاهایش ،چه خلأ ترسناکی !ساعت ها همان جا نشست ،آسمان قطره های بارانش را محکمتر بر تن سرد پنجره ها میکوبید ،مثل برخورد حقایق تلخ بر شیرینیِ اوهامش …دیگر وقت رفتن رسیده بود ، عمیق نگاه میکرد و نقش همه ی دیوارها و عطر فنجان ها را  در کیف دستی اش میریخت که باخود ببرد و شاید این آخرین حضور او در آن کافه ی خاطره ها بود،حالا تعلل هایش با معنا تر بنظر میرسید …و دوباره خیابان …چطور ساعاتی پیش همین خیابان اینقدر سر زنده بنظر میرسید ؟چطور باران پر از احساس بود و درختان و آدم‌ها و ابرها لبخند میزدند؟در همین اندک ساعات چه بلایی بر سر خیابانشان آمده بود ؟مبتلا شده بود به چه نفرین و کابوسی ؟چه ابرِ بی درو پیکری هم بر سرش بود و چه سایه ىِ غلیظِ منحوسی…چه بی انتها به نظر میرسیدو چه ملال آور…اصلا دیگر مقصدی هم برای رسیدن بود؟چند هفته ای میگذشتتقویم رسیده بود به اوایل پاییزصدای خنده ای تن اتاقش را لرزاندتن بی رمقش را کنار پنجره کشاندکودکی خندان،  لی لی کنان میگذشتچه حالِ غریبی !ناگهان نگاهشان با هم درآمیختسکوتی حاکم شدکودک متوقف شدو کمی به چشم هایش خیره ماند…خنده بر لبانش خشکید!با تعجب نگاه میکرد!و کمی بعد مسیر را از سر گرفتو رفتالبته نه لی لی کنان،و نه با شور و سرورى …پس تكليف آن خنده ها چه شد ؟رفت جلوی آینه نگاهی به خود انداخت،چشم هایش را دید ،چقدر ماتم زده بودند!کودک حق داشت !آهی کشید ،افسوس !این صورت واقعا او بود یا آن صورتی که قبلا ها میشناخت ؟یادش بخیر،روزی او هم میتوانست بخندد :)دوباره دلش پر از دردو نفرین شدلعنت به آن روز سرد کذاییلعنت به آن بارانلعنت به آن قطرات که گویی گردِ لبخند را از لبانش شسته و برده بودندخیره مانده بود به آینهخیره بود كه به ناگاه صدایی او را به خود آورد،نه نه نه!دوباره نه!نمیخواست باور کند،صدای باران بود !تا آمد پنجره را ببندد عطر باران پیچید،آن عطر مسموم به تمام آن خاطرات دور…دیگر برای پیشگیری دیر بود،بی اختیار به سمت تراس رفت،چه مقاومتِ سرسختانه ای داشت کور سویِ امیدش در  سیلِ بی امانِ بارانو اشک…چتری که از او هدیه گرفته بود گوشه ی تراس بود،کاش آن چتر را هم با خود برده بود،آخر انحنای گونه هایش دیگر عادت کرده بودند به تر بودن،اشک همدم جدیدش بود…و از همان شبِ شوم بود که دیگر همه ی غذا ها شور بودند!در شیشه نگاهی به تنِ نحیفِ آب کشیده اش انداخت،گویی آن آدمِ سابق سالها پیش مرده بود،آن تنِ رنجور و ضعیف هم هدیه ی او بود…نشست بر لبه یِ تراس،کاش تنِ پَر مانندش با باد پرواز میکرد تا نا کجا آباد…تا سرزمینی تهی از یاد ها،تهی از خاطرات،رها از افسوس ها و آه ها…امان از افسوسِ سخنانِ زیر زبانی که مجالی برای ظهور نیافته اند،افسوس از سوال هایِ بی جواب،آن جلاد هایِ تمام وقت ،که هر صبح و شام برای شکنجه از راه میرسند…امان از عشق و احساس که میسازدو ویران میکند،که ویران میکندو‌میسازد…امان از آن توالی جان فزاى ِجان کاه…و امان از غلظت غروب های بعد از باران ،که فرا می‌گیرد تارو پودِ عاشقانِ تنها را …خیره مانده بود به آسمانچشمانش را بست و به خدا گفت :«کاش اگر بارانی هم میفرستی بعدش رنگین کمان باشد،که خاکستری پیروز نشود بر روشنی رنگ هاکه آرزو ها میان یأس رنگ نبازندو‌ ای کاش بماند امیدی ، آرزویی و فردایی …»در همان حال بود که عابری در پیاده رو توجهش را جلب کرد ،چه نگاه غریبِ آشنایی …… !#دلارام_نوری</description>
                <category>Del_noori</category>
                <author>Del_noori</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 01:50:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فقط می رفتیم …</title>
                <link>https://virgool.io/@Del_noori/%D9%81%D9%82%D8%B7-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%81%D8%AA%DB%8C%D9%85-mxlh6e62ftsp</link>
                <description>نمیدانستیم تا کجا،نمیدانستیم تا کی،فقط می رفتیم،سرگردان بودیم …میدویدیم،زمین میخوردیم،در ناکامی هامان غلتان بودیم…سر بالا می آوردیم،جمعیتی به سرعت از کنارمان می گذشتند،هول برمان میداشت،و ناخودآگاه از این همه شتاب حیران بودیم…انگار گیر کرده بودیم،لا به لای حسرتی،در میانه ی راهی،می خواستیم  عبور کنیمو جلو بزنیم امانمیتوانستیم…دونده ای کم جان بودیم …فقط می رفتیم،نمیدانستیم تا به کجا،نمیدانستیم تا کی،مسیر بی پایان بودو هر روز بی رمق تر از دیروز،بین خودمان بماند اما انگار ،عمری بازیچه ی چرخشی دوّار بودیم …#دلارام-نوری</description>
                <category>Del_noori</category>
                <author>Del_noori</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 01:31:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پروانه ای که از بیرون پیله میترسید !</title>
                <link>https://virgool.io/@Del_noori/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%BE%DB%8C%D9%84%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AA%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF-kxg1x3vvhii0-kxg1x3vvhii0</link>
                <description>همیشه تنها مینشست …هیچوقت واسه انجام کاری ذوق و شوق نشون نمیداد…مدل موهاش جوری بود که حس میکردم به زور از زیر موهاش میتونه بقیه رو ببینه ،به زور با کسی هم صحبت میشد ،اونم در حد چندتا جمله نهایتا …همیشه یه راهی واسه فرار کردن پیدا میکرد و یه جا قایم میشد…زنگای تفریح خوراکی نمیخورد و اکثرا تو کلاس خواب بود،البته اگه غیبت نکرده بود!حتی ساعتای ورزش که موردعلاقه ی اکثرا دانش آموزام بود،هیچوقت با دوستاش بازیای جمعی نمیکرد،فقط گه گداری یه توپ بسکتبال میدیدم دستش که تنهایی سعی میکرد با خودش بازی کنه …مث یه پروانه بود که اونقدر تو پیلش مونده بود که انگار دیگه دوست نداشت ازش بیرون بیاد و به تاریکی پیله عادت کرده بود و زنجیر شده بود بهش …خب چطور میشه به یه پروانه ای که به پیلش چسبیده،فهموند بال درآورده ؟چطور میشه بهش دنیای قشنگ بیرونو نشون داد ؟من نزدیک یک ماه فقط نظاره گر بودم ،خیلی سخت بود بدون اینکه مزاحم خلوتش بشم بهش نزدیک بشم ،کلی طول کشید تا بتونم اعتمادشو داشته باشم و باهم یکم ،فقط یکم حرف بزنیم،اونم با کلی خجالت و حس معذب بودن …تا اینکه یه روز یه اتفاق عجیب افتاد !دیدم تمام صورتش خیسه از اشک ،رفتم پیشش حتی نمیتونست صحبت کنه ،به زور چندتا جمله سر هم کرد …مامانم خانم ،مامانم ،اون چرا باید، اینطوری بگه ؟مگه تاحالا دیدتش ؟مگه باش حرف زده ؟پیگیر ماجرا شدم فهمیدم یه بچه ها به مامانش توهین کرده و دعوای بدی داشتن ،هیچ فک نمیکردم اهل دعوا باشه،یا بخواد اینقد حساس باشه رو مادرش،آخه هیچوقت ازش حرفی نزده بود و منم ندیده بودم مادرشو ، تو جلسات مدرسه که هیچوقت شرکت نمیکردن،چندبارم تماس گرفته بودم ولی کسی پیگیر نشده بود…این ماجرا بهونه ای شد که مادرشو به هر سختی ای بود بکشونم مدرسه و باهاشون صحبت کنم و اونجا بود که بالاخره روشن شدم…اون طفلک یه پدر خشن و خیلی سخت گیر داشت و یه مادر خیلی ضعیف از لحاظ روحی و جسمی که تو خونه به شدت مظلوم واقع شده بود و پدر خونواده اینقدر جو خونه رو متشنج میکرد که نهایتا چیزی جز داد و بیدادو تحقیر عاید این مادرو بچه نمیشد ،خونواده تو یه کشتی با یه شکاف خیلی بزرگ بودن و در حال غرق شدن و اون داشت همه ی اینارو میدید و تنها راهی که میتونست از آسیب بیشتر ،از داد و فریاد و سرزنش بیشتر نجات پیدا کنه، همین سکوت کردن بود …سکوتی از سر ترس ،ترسی که نمیذاشت اشتباه کنه ،ترسی که نمیذاشت حرف بزنه ،حتی نمیذاشت بخنده یا نمیذاشت بازی کنه یا تو جمع خودی نشون بده یا ……خلاصه که نه اعتماد به نفسی مونده بود،نه رغبتی ،نه حتی ذره ای سعی و تلاش برای بهتر شدن …فقط شرایط رو پذیرفته بود و همش محروم میکرد خودشو‌ از همه چی و همه کس،هیچکسم بهش راجع به حقایی که به عنوان یه کودک داره هیچی نگفته بود :(همه فقط بهش گفته بودن هیسسس !خلاصه که یه پدر ظالم و یه مادر مظلوم (بدترین الگویی که یه بچه میتونه برای زندگی داشته باشه) ،نتیجش شده بود ،چیده شدن بالاش،تک و تنها تو پیله ی تاریکش زندگی کردن و ترس از دنیای بزرگی که وقتی پدر و مادرشو به عنوان آدمایی که بیشتر از همه دوسش دارن اینطور بهش نشون داده بود ،قطعا براش وحشتناک بنظر میومد و راهی براش نذاشته بود جز اجتماع گریزی و سکوت و انزوا …و این اصلا حق یه بچه تو این سن و سال نبود!نهایتا ما با کمک مشاور مدرسه و صحبت هایی که با ا‌ون بچه و مادرش داشتیم ،تونستیم اقدامات مثبتی براشون انجام بدیم و تا حدودی اونو به سمت حق مسلم خودش که بچگی کردن بود سوق بدیم و روند درمانی اون کودک بهتر از حد انتظاراتمون بود …اما کاش راهی برای نجات همه ی بچه هایی که این مدل تروماهارو تحمل میکنن پیدا میشد یا کاش پدر و مادرایی که سلامت روان نداشتن فرزندی به دنیا نمیاوردن قبل از درمان شدنشون…باور کنید فقط نیازهای جسمی کودک مهم نیستن،از همه چیز مهم تر نیاز روحی بچه هاست و بچه دار شدن ،مسئولیت بزرگ و به شدت حساسیه و خیلی مهارت ها و سازش ها نیاز داره …پس اگر کودکی تو خونه دارید، باهاش همدل باشید و صبر و حوصله به خرج بدید و با جون و دل بشنویدش،اینطوره که میشه یه فرزند سالم تربیت کرد ،و در آخر خواهش میکنم مراقب پروانه کوچولوهاتون باشید و بهشون بال پرواز بدید و حس قدرت و جرئت،برای تجربه کردن و یادگرفتن و لذت بردن :)والسلام …ممنونم که منو خوندید :)#دلارام_نوری</description>
                <category>Del_noori</category>
                <author>Del_noori</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 01:07:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چیزهای به ظاهر معمولی !</title>
                <link>https://virgool.io/@Del_noori/%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B8%D8%A7%D9%87%D8%B1-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-acmurf2ho3gj</link>
                <description>نمیدونم چطور میشه مدت ها برای رسیدن به چیزی آرزو کرد ،برای داشتنش تلاش کرد،اما وقتی بهش رسید اون دستاوردو نادیده گرفت !امروز از خونه که بیرون اومدم، یهو دیدم کلید در ورودی سالنو فراموش کردم و فقط کلید در حیاطو دارم :/خیلی حس بدی بود چون حداقل تا یکی دو ساعت دیگه کسی خونه نمیومد و کار زیادی هم بیرون نداشتم،تو ذهنم گفتم:« اَه ،آخه این چه شانسیه :( »رفتم تو حیاطمون و خیلی اتفاقی همسایمونو دیدم ،براش گفتم موضوعو و اون گفت میتونی بیای پیش من تا میرسن خونوادت ،خلاصه که مشغول حرف زدن شدیم …داشت از چیزایی که نداره میگفت و اینکه زندگی اصلا فایده نداره ،منم عمیقا تو فکر بودم،آخه خانومی که واقعا زندگی خیلی خوبی داشت چرا باید اینطور میگفت و اینقدر لحظه رو به خودش تلخ میکرد ؟!داشتم براش از چیزایی که داشت میگفتم که حین حرف زدن یهو به خودم اومدم و دیدم بحث به چه نقطه ی طلایی ای رسیده !حرفایی که داشتم میزدم چیزی بود که خودمم نیاز به یادآوری روزانش داشتم،چقدر گفتگوی عجیب و مفیدی شده بود !موضوع این بود که ما آدما اکثرا اونقدر درگیر چیزایی هستیم که نداریم،که یادمون میره چیزایی که الان داریم زندگیشون میکنیم،دقیقا همون چیزاییه که یه روز آرزومون بوده :)و علاوه بر اون کلی آدم هستن که تو همین لحظه، آرزویِ زندگیِ الانِ مارو دارن !پس چرا خودمون نمیبینیم واقعا ؟!خیلی عجیبه ها!اکثرا اینقدر عجله داریم برای رسیدن، که لذت بردن از مسیر و خوشحالی بخاطر دست آورد هامونو سر سری میگیریم و از دستشون میدیم …انگار یه عالمه آدم ناسپاس و ناراضی کنار هم زندگی میکنیم و خیلی عادی داریم تمام لذت های کوچیک و بزرگی که هر روز تجربه میکنیمو نادیده میگیریم و بیشترو بیشتر رو نداشته هامون متمرکز میشیم !اصلا چه فایده ای داره  دستاوردایِ بیشتر ،وقتی قرار نیست هیچوقت واقعا راضی و خوشحال باشیم ؟!خب اونقدری که میتونستیم تلاشمونو کردیم و این خیلی عالیه … چرا بابتش از خودمون ممنون نباشیم و به جاش خودمونو آزار بدیم ؟!اون لحظه همینقدر در توانمون بوده و سرزنش کردن دائمی خودمون نمیتونه راه حل مفیدی برای ناکامی هامون باشه …به علاوه هر لحظه میتونه تجربه ی «یه آخرین بار» باشه و این یعنی باید تا میشه از همین چیزایی که هست لذت برد …پس بهتره دست از سرزنش کردن خودمون و عجله ای عجله ای زندگی کردن برداریم،یه چایی برای خودمون بریزیمو کیک مورد علاقمونم بذاریم کنارش و تو هوای آزاد بشینیم نوش جانش کنیمو به خودمونو و دستاوردامونو و تلاشامون فکر کنیم ،تا یادمون نره چقدر توانا و دارا هستیم :)در نهایت اگه کلیدتونو تو خونه جا گذاشتید یا هر اتفاق به نظر ناخوشایندی براتون افتاد،هیچ ناراحت نباشید!احتمال اینم بدید که شاید خدا براتون یه پلن فوق العاده درنظر گرفته باشه و یه درس قشنگ پشتش باشه ؛)</description>
                <category>Del_noori</category>
                <author>Del_noori</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 15:53:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان پتوی خار دار!</title>
                <link>https://virgool.io/@Del_noori/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%88-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-o9i60t6lpfij</link>
                <description>همه چی از حس کردن یه حفره ی خیلی بزرگ وسط قفسه ی سینش شروع شد!عمیقا اون خلأ رو حس میکرد و هر روز بخاطرش رنج میکشید …با یسری چیزا سعی در پر کردنش داشت اما بیهوده بود و نهایتا نا امیدی تموم اون فضارو پر میکرد و حفره، پایدار بود و هر روز بزرگتر از روز قبل …اما آخه تا کی ؟ تا کی باید بهای این فقدان رو پس میداد ؟!بلاخره روز موعود فرا رسید و بلاخره همه ی شجاعتشو جمع کرد!به سختی و با قدم های بریده بریده به سمت درِ خونه اومد،کفشاشو پوشید و آروم آروم قدماشو به سمت پیاده رو برداشت ،این در حالی بود که به شدت از موجوداتِ خبیثِ بیرونِ درِ خونش واهمه داشت و همه ی سعیشو میکرد چشماش تو چشم هیچ کدومشون نیوفته …چقدر همه چی وحشتناک و تحمل ناپذیر بود !درحالی که تلاشش برای مخفی کردن حفره بی ثمر به نظر میومد و به شدت ناراحتو پریشون بود ،چشماش یک باره به چهره ای آشنا افتاد !یه کودک معصوم با لبخندی به پهنای کل صورت ،اون سمت پیاده رو بهش خیره نگاه می کرد و منتظر توجهش بود …کودک همچنان لبخند میزد اما هر چقدر بیشتر بهش نگاه میکرد نگاهش عمیق تر و غم انگیزتر و آشناتر میشد،همینطور خیره بود که دید کودک شروع به دویدن كرد و بی اختیار شروع به دنبال کردنش کردحس میکرد حرفای خیلی زیادی داره که باهاش بزنه پس ادامه داد و یهو خودشو مقابل پله های خیلی زیادی دید که حس میکرد تا لایه های داخل کره ی زمین ادامه دارن ،مردد شده بود اما تصمیم خودشو گرفت …باید میرفت هرچقدرم که میخواست سخت و غیر ممکن بنظر بیاد …همه ی جونشو جمع کرد و شروع به پایین رفتن کرد ،یه سفر طولانی در پیش داشت ،سفری که سال‌های طولانی به تعویق افتاده بود !بلاخره به اون کودک رسید …خدای من ،پس اون لبخند بزرگ رو صورتش کجا رفته ؟این همه اشک روی صورتش چیکار میکنن ؟اون سایه های ترسناک چیه که باهاشون احاطه شده؟چطور باید به تنهایی با این سیاهی غلبه کنه ؟پس پدرو و مادرش کجان ؟هیچکسی رو اطراف کودک برای کمک کردن و توجه پیدا نکرد و به ناچار خودش جلو رفت ،آروم آروم داشت نزدیک میشد که یهو متوجه یه پتوی خاردار شد!!!کودک پتوی خادارشو برداشت و زیرش قایم شد !تاریکی ها کنار رفتن و تازه میشد فضای اتاق و دیوارارو دید ،وای خدای من ،اصلا باورش نمیشد !اون قاب عکسا که عکسای خونوادگیش بودن !اون بچه ی آشنا ….آه،الان همه چی واضح بنظر میومد ،حالا میفهمید چرا اون نعره های سیاه و تاریک براش ملموس بودن …دیگه جای درنگ نبود،سریع دوید سمت اون بچه و خواست پتوی ترسناکشو کنار بزنه و باهاش حرف بزنه ،اما اعتنایی ندید و همچنان اون فاصله ادامه داشت …کم کم داشت یادش می افتاد،خونه ای که مثل قطب سرد بود،سرکوب و سرکوب و سرکوب …حس تحقیر چشمای مادرش و خشونت های ناتموم پدرش و حس های عجیبش که وقتی خیلی سنی نداشت مجبور به تحملشون بود ،یادش اومد…چقدر از خودش بخاطر دوست داشتنی نبودن متنفر بود و همه ی کودکی سعی کرده بود خودشو مقصر جلوه بده،چون مقصر دونستن خودش براش راحت تر از پذیرش این بود که کسایی که عاشقشونه دوستش ندارن و براش اهمیتی قائل نیستن …همین بود که همیشه فرار میکرد به تختش و زیر پتوش قایم میشد !ولی آخه این پتویی که الان میدید اون پتوی سابق نبود!این همه خارای بزرگ از کجا اومده بودن ؟!حالا که میدونست کودک زیر پتو خودشه باید هرطوری میشد بهش نزدیک میشد و بهش  میگفت که خیلی خیلی دوست داشتنیه و نباید تو اون تاریکی و با اون همه حسای بد تنها بمونه …چاره ای نبود ،شاید اون پتوی خاردار عامل دور شدن همه ی آدمایی بود که تو طول زندگیش اجازه نداده بود بهش نزدیک بشن …باید کاری میکرد ،یه کار اساسی…جلو رفت و با تموم وجود کودکیشو از روی پتو بغل کرد ،خارها تو تنش فرو رفتن و درد عمیقی همه ی وجودشو فرا گرفت اما حرفای ناگفته باید زده میشد،تو همون حالت هرچیزی که لازم بود رو گفت و اون بچه پذیرفت که مقصر نبوده و اشکال نداره اگه حالش خوب نیست،اما قطعا میتونه از پس همه چی بربیاد،وای خدای من ،چی داشت میدید؟!خار ها داشتن ناپدید میشدن و حفره ی درونش هم شروع به پر شدن کرده بود :)و همین حین بود که پتو کنار رفت و اون بچه درحالیکه اشکاشو از صورتش پاک میکرد از اعماق وجودش لبخندی زد و‌ این بار اون بود که محکم و شاد بغلش کرد ،چه لحظه ی زیبایی !چقدر آرامش تو این لحظه جریان داشت و این آغوش گرم بعد از اون حجم از حسرت و فقدان و سردی ،دقیقا همون چیزی بود که سال‌های سال هردوشون منتظرش بودن و بهش احتیاج داشتن !و بلاخره دست های به هم گره خورده ی کودک و بزرگسال بود که درخششی فوق العاده ایجاد کردو تمام ابرای تاریکو پس زد تا نور دوباره جلوه گر بشه و تموم پهنه ی زندگی رو بپوشونه…و اینطور بود که پتوی خار دار برای همیشه تو اون دخمه ی تاریک باقی موند و اونا در کمال درخشش به زندگی جدیدشون ادامه دادن :)</description>
                <category>Del_noori</category>
                <author>Del_noori</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2026 00:20:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باید مراقب آدم‌های خوب زندگی بود</title>
                <link>https://virgool.io/@Del_noori/%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%82%D8%A8-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-gn0novfgpcny</link>
                <description>چند روز پیش بود که رفتم خونه ی مامان بزرگ بابابزرگم…یه دورهمی هفتگی داریم اونجا ،معمولا روزای پنج شنبه ،جمعه…مثل همیشه درو باز کردم و شروع کردم به نگاه کردن…درختای سبز پر از میوه هایی بودن که تازه سر از شکوفه در آورده بودن ،گلای رز صورتی و قرمز ،گل محمدی که برگاش به زور دیده میشد از بس گل کرده بود ،بوته های نعناع و سیر و تره که کف باغچه رو پوشونده بود و درخت انجیرِ کنار دیوار که قدیمی ترین درخت باغچه بود…همه چی سر جاش بود …مشغول نگاه کردن بودم که نوازشِ نسیم‌ِ ملایمِ بهاری یهو منو به خودم آورد،خنکی اشکمو رو گونه هام حس کردم …یهو یادم افتاد !پاهام سست بود و خیسی اشکامو رو کل صورتم حس میکردم،نمیتونم بگم چقدر بغضِ تو گلوم سنگین بود !نمیخواستم قبول کنم مامان بزرگم پشت در چوبیِ ۴ پنجره با لبخند همیشگیش منتظرم نیست که محکم بغلش کنم و بابابزرگم با چایی و قندای بزرگش(که اعتقاد داشت کوچیکم هستن!) ،قرار نیست بهم تعارف کنه کنارش چایی عصرونمو تو اون استکان نعلبکی های کمر باریک قدیمی بخورم …اون لحظه بود که حس کردم درخت انجیر باغچه کمر خم کرده و گلای باغچه مثل سابق پر رنگ و شاداب نیستنحتی حس کردم هیچ چی دیگه اونجا  قشنگ نیس و علفای هرز لا به لای نعناع ها هم تازه به چشمم اومدن…همه چی تو ثانیه ای رنگ باخت !قدمایِ کندِ بی جونم منو رسوند جلوىِ در شیشه ای ،بازش کردمو پرده رو عقب زدم …عجیب بود ولی انگار این بار، قاب عکس مامان بزرگ بابابزرگم روی طاقچه مثل همیشه خندون نبود‌ …صدای تیک تاک ساعت سرمو چرخوند ،اَه ،آخه چرا باید تو خونه های قدیمی اینقدر آینه باشه؟!نمیدونم،شاید چون اون روزا مردم تو آینه ها به خودشون لبخند میزدن…ولی انصاف نبود که اون چشمای حسرت بارِ اون روزم، تو خاطرم ثبت شه…پ.ن. یسری حسا،یسری آدما،یسری اتفاقای به ظاهر کوچیک و معمولی ،قرار نیس دیگه هیچوقت تکرار شن و قسمت غم انگیزش اونجاست که تو اینو وقتی میفهمی که تموم اون چیزا دیگه هیچ کدومشون در دسترست نيستن …پس تا میشه لذت برد کیفشو ببر ،همین !…</description>
                <category>Del_noori</category>
                <author>Del_noori</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 22:40:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلارامم :)</title>
                <link>https://virgool.io/@Del_noori/%D8%AF%D9%84%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%85-qkjny5hfenwp</link>
                <description>از نوشتن لذت میبرم و درباره ی موضوعاتی که راجع بهشون نتونم با بقیه حرف بزنم مینویسمدنبال یه فیلم میگشتم که خیلی اتفاقی اینجارو پیدا کردمتا الان تو نوت گوشیم مینوشتمو حالا دلم میخواد اینجا هم بنویسم ،بیشترش هم برای خودم مینویسمولی خب برام جالبه که نوشته هام سالهای سال اینجا میمونه و آدمای دیگه هم میتونن بخوننش…خلاصه که من شروع کردم اینجا و خوشحال میشم منو بخونید …چون نگاهش بنظرم زنده و پر از حرف میاد گذاشتمش،صورتش یه کَمَکی شبیهمه …</description>
                <category>Del_noori</category>
                <author>Del_noori</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 16:20:19 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>