<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های [Nolan]</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@DellCoffee</link>
        <description>If you wanna change the world, you should start with yourself!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-07 11:25:03</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1096243/avatar/s9kpZn.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>[Nolan]</title>
            <link>https://virgool.io/@DellCoffee</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شاید شبی..!</title>
                <link>https://virgool.io/@DellCoffee/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B4%D8%A8%DB%8C-ihheddzidknu</link>
                <description>موسیقی متنبه قول جناب عطار:&quot; به دریایی درافتادم که پایانش نمی بینمبه دردی مبتلا گشتم که درمانش نمی بینمچه جویم بیش از این گنجی که سر آن نمی دانمچه پویم بیش از این راهی که پایانش نمی بینم&quot;به قول جناب سعدی:&quot; به دریایی درافتادم که پایانش نمی بینمکسی را پنجه افکندم که درمانش نمی‌دانمفراقم سخت می‌آید ولیکن صبر می‌بایدکه گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم&quot;به قول من: گاه به خستگی عطار..گاه به صبوری سعدی..گاه به تاریکی شب..گاه به روشنایی روز..کسی چه می داند!..شاید شبی در کوچه ما هم عروسی شد!..</description>
                <category>[Nolan]</category>
                <author>[Nolan]</author>
                <pubDate>Tue, 15 Oct 2024 22:42:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دفترچه خاطرات!</title>
                <link>https://virgool.io/@DellCoffee/%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1%DA%86%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-aovo9jrbrsbp</link>
                <description>موسیقی متنامشب بعد از خوددرگیری های زیاد حاصل از خستگی و خوابم نبردن ها، بالاخره از رختخواب اومدم بیرون که مغزمو خالی کنم روی کاغذ! در فاصله ی بین پاشدن و تهیه ی آذوقه ی نصف شبی، ذهن خستم در کلنجار انتخاب محل مناسب برای نوشتن بود! بین سررسید چرمی که خیلی وقتا پا به پای حرفای طولانی تموم نشدنیم اومده! یا اینجایی که هرموقع خواستم می تونم بصورت آنلاین بهش دسترسی داشته باشم و امکان مرورش واسم بیشتر از دفتر خاطراته! با فکر کردن به اینکه اینجا هرچقدرم عمومی، ولی ناشناس؛ هرچقدرم بی مخاطب، ولی با بازدیدکنندگان حداقل؛ شاید بتونم نظر یا پیشنهادی دریافت کنم، در نهایت دکمه ی power سیستم و زدم :)..عصر داشتم فکر میکردم که دلم میخواد منِ 22 ساله رو ملاقات کنم! تا جایی که یادمه، اون خیلی از خصوصیاتی که من الان لازم دارم و داشت!همینطور شاید جواب خیلی از سوالایی که الان دارم و اون بهتر از منِ الان بلد بود!میدونی چیه؟ مسئله اینه که به یه تغییر خیلی خیلی بزرگ نیاز دارم.هرچند فکر می کنم که باید از تغییرات حتی خیلی خیلی کوچیک شروع کنم. شاید هم مسئله اصلی شروع کردن باشه! شایدم بقیه ش مثل یک واکنش خودبه خودی جلو بره و بقیه اتفاقات و رقم بزنه!شاید فکر کنی حالا چرا گفتم منِ 22 ساله؟ مگه قاعدتا نباید ادم با بزرگتر شدن زندگی بیشتر واسش جا بیفته؟ یا مگه نباید هرچی جلوتر میره بیشتر مسیرش و بشناسه؟ و..نمیدونم شاید اینطور باید باشه؛ ولی مسئله اینه که همیشه همه چی اونطوری که باید اتفاق نمی افته! یهو به خودت میای می بینی بیشتر از اینکه خودتو پیدا کنی گم شدی!دیگه هیچی یادت نیست! نه درست و غلط ها..نه باید و نبایدها..نه حتی چیزایی که می خواستی و یه زمانی آرزوت بود..نه هدف هات..انگار وارد یه جاده ی جنگلی شدی که از یه جا به بعد بارون و برگ ریخته ی درختا مسیر و پنهون و منحرف کرده! معلوم نیست ادامه ی جاده کجاست!میگی باشه اشکالی نداره من ادامه میدم؛ بالاخره تجربیاتی دارم، احتمال گم شدنم خیلی کمه!ولی یهو وارد باتلاقی میشی که هرچی دست و پا بزنی بیشتر داخلش فرو میری! دیگه نه راه پس داری نه راه پیش!بگذریم..بذار یکم بیشتر از منِ 22 ساله بگم واست :)اولین و جامع ترین تعریفی که به ذهنم میرسه یه دختر مستقل و با اعتماد به نفسِ! کسی که میدونه چی میخواد و برای رسیدن بهش تلاش میکنه! درس میخونه، کار میکنه، کلی فعالیت داوطلبانه با هدف کسب تجربه انجام میده! با آدمای زیادی در ارتباطه، آدمایی که هرکدوم به یه شکل و توی حیطه خودشون بسیار آدمای موفقی هستن! یه دختر منطقی و مسئولیت پذیر که آدمای بزرگ روش حسابای بزرگی باز می کنن! از 24 ساعت شبانه روز به 48 ساعتش نیاز داره! هم خدا رو میخواد هم خرما رو :) ولی چون همیشه یه آدم دقیقه 90ای بوده، خوب بلده چطور همه چیزو مدیریت کنه که کاری روی زمین نمونه! :)از طرفی کاملا جدی و منظم، از طرفی هم خیلی مهربون و شیطون! (البته که شیطنت های بچه های الان خیلی متفاوته و هیچ ربطی به شیطنت های منِ اونموقع و حتی الان نداره)یه ویژگی خیلی مهم دیگه ای که الان واقعا بهش نیاز دارم، روحیه، اعتقادات و تفکرات اونموقع خودمه!بهش که فکر میکنم، میشه اسم این تغییرات و بزرگتر شدن گذاشت، ولی!ولی موضوع گم شدنه! موضوع اینه به نقطه ای برسی که دیگه قطب نمات کار نکنه! ندونی کدوم کار درسته و کدوم غلط! کدوم فکر درسته کدوم غلط! کی درست میگه کی اشتباه! کی راست میگه کی دروغ!بزرگتر شدن همیشه هم خوب نیست! باعث میشه اعتماد کردن واست بشه یه دغدغه! یسری چیزایی که قبلا واست هیچ اهمیتی نداشت، بشه فکر و خیال!.... ادامه دارد ..</description>
                <category>[Nolan]</category>
                <author>[Nolan]</author>
                <pubDate>Sat, 17 Aug 2024 01:26:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوستالژی :)</title>
                <link>https://virgool.io/@DellCoffee/%D9%86%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%84%DA%98%DB%8C-zhs1auhosdrr</link>
                <description>امشب خیلی اتفاقی یادی از سالها قبل کردمیاد زمانی که یه بچه دبیرستانی فارغ ز غوغای جهان بودم و عاشق کتاب و رمان :)یه سال اسم رمان هایی که می خوندم رو نوشتم که یادم بمونه کدوما رو خوندماون موقع ها هنوز اینترنت dial up بود و گوشی ها دکمه ای!اپلیکیشنی توی موبایل نبود که بشه ازش کتاب بخونی و اصلا صفحه موبایل ها انقدری بزرگ نبود که برای خوندن کتاب الکترونیکی مناسب باشه!اغلب رمان کاربرهای اینترنتی رو از یه سایتی به اسم نودوهشتیا دانلود می کردیم :)ویراستاری شده، با یه قالب خاص، بصورت pdfبا water mark بزرگ خود سایت وسط تمام صفحات بصورت مورب تر و تمیز، بدون هیچگونه حاشیه ی اضافه :)یادش بخیر! اون سال من بالای 340 تا رمان خونده بودم :)..امشب یاد رمان شاه شطرنج افتادم :)یکی از قشنگترین رمان هایی که خونده بودمپگاه واقعا قلم قشنگ و متفاوتی دارهحداقل نسبت به رمان هایی که من اون موقع ها می خوندم ..در تعامل با دوستی که چندان شناخت زیادی از من نداشت، داشتم توی ذهنم بهش می گفتم تو منو نمی شناسی! حتی فکرشم نمی کنی!این قسمت آخر من و یاد متن خلاصه ای انداخت که امشب کلی دنبالش گشتم و آخر هم توی هیچ سایتی پیداش نکردم! ولی به هر حال.. جوینده یابنده است! :)..&quot; گیرم که باخته ام!اما کسی جرات ندارد به من دست بزند یا از صفحه بازی بیرونم بیندازد..شوخی که نیست، من شاه شطرنجم!تخریب می کنم آن چه را که نمی توانم باب میلم بسازم..آرزو طلب نمی کنم، آرزو می سازم!لزومی ندارد من همانی باشم که تو فکر می کنی..من همانی ام که حتی فکرش را هم نمی توانی بکنی!زانو نمی زنم، حتی اگر سقف آسمان کوتاه تر از قد من باشد!زانو نمی زنم، حتی اگر تمام مردم دنیا روی زانوهایشان راه بروند!«مـــن زانــــو نمــی زنــــم!»&quot;</description>
                <category>[Nolan]</category>
                <author>[Nolan]</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jul 2024 02:33:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گرداب!</title>
                <link>https://virgool.io/@DellCoffee/%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%A8-qcz577tnslfd</link>
                <description>موسیقی متن+ میدانی بزرگترین گرداب کدام است؟- گردباد؟+ گردباد سرگیجه ایست که به جان هر جان و بی‌جان سر راهش می‌افتد و آن را در خود می‌بلعد.. اما بزرگترین؟ نه!..- گرداب اقیانوسی؟ + گرداب اقیانوسی هم سهمگین است..اما نه برای من، نه برای تو!..زور گرداب به فراصوتی ها می‌رسد....بزرگترین گرداب انسان امید است!آنچنان محو تماشای زیباییش می‌شوی..آنچنان تو را مسحور می‌کند..که حاضری کیلومترها به سمت و سویش بدوی..!ساعت‌ها، روزها و سالها به انتظار فرا رسیدنش بنشینی..!خسته می‌شوی..بی حوصله می‌شوی..حتی ناامید می‌شوی!اما هنوز هم با دیدن کورسوی سرآبی جام حماقت سر می‌کشی..!به انتظار می‌نشینی..به انتظار خیال محال!..امید پوچی که سرآبی بیش نیست..!اما تو را زنده نگه می‌دارد..گویی به مویی بندی..!جان می‌دهی که جان نبازی.. :)</description>
                <category>[Nolan]</category>
                <author>[Nolan]</author>
                <pubDate>Tue, 18 Jun 2024 00:29:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیال..</title>
                <link>https://virgool.io/@DellCoffee/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-cfqepc6nhxzg</link>
                <description>موزیک متنبا من خیال کن که نشستی کنارِ من..!تو قصه گفته ای..من، قصه خوانده ام..!با من خیال کن که شب از سر گذشت و رفت،بیدار مانده ای..بیدار مانده ام..در انزوای کوچه یکی ساز میزند،با من خیال کن که به آواز رفته ایم..با من خیال کن که به پل های اصفهان..با من خیال کن که به شیراز رفته ایم..با من خیال کن که به گیلانِ خانه ات،سبز و کبود و سرخ، جنگل دمیده است..در کوچه های سرد و پریشان این دیار..دستی به دست یار، امشب رسیده است....&quot; + پس کی می خوای حرف بزنی..؟- خودمم نمی دونم....... &quot;</description>
                <category>[Nolan]</category>
                <author>[Nolan]</author>
                <pubDate>Wed, 02 Aug 2023 02:02:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;شما&quot; !</title>
                <link>https://virgool.io/@DellCoffee/%D8%B4%D9%85%D8%A7-srzunhqewa8u</link>
                <description>همینطور که داشتم توی اینستا چرخ میزدم (از فضایل شمردن پرزهای فرش در شب امتحان!)، یه نوشته ای توجهم و جلب کرد که بنظرم خیلی به محتوای پست قبلی نزدیک بود!نوشته بود:مادرش به او یاد داد که همه را &quot;شما&quot; خطاب کند!چون معتقد بود که &quot;تو&quot; گفتن، زمینه ساز سلطه ی دیگران بر ماست. به او گفته بود &quot;شما&quot; اولین سد امنیت در زندگی است!اولیویه بوردو</description>
                <category>[Nolan]</category>
                <author>[Nolan]</author>
                <pubDate>Fri, 09 Jun 2023 23:19:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>privacy</title>
                <link>https://virgool.io/@DellCoffee/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%DA%AF%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-privacy-jrznw9iktol9</link>
                <description>یه لیوان چایی یا نسکافه بگیر دستت وهمینطوری که با لذت مزه مزه ش میکنی این مطلب و بخون :)یکی از چیزایی که خیلی وقتا بهش فکر کردم و دوست داشتم انجامش بدم، داشتن یه صفحه ی مجازی بلاگ طوریه که توی اون کاملا خودم باشم!می دونم احتمالا الان بنظرت خیلی مسخره می رسه و می گی این همه آدم هستن که توی یوتیوب و اینستا و .. این کارو انجام میدن، این اسون ترین کاریه که میتونی انجام بدی چرا انجامش نمیدی؟!ولی من همیشه خودم یه عالمه سد و مانع برای خودم ساختم!شاید خیلی وقتا گفتم نظر دیگران اصلا واسم مهم نیست! ولی الان که خوبتر به عملکرد خودم نگاه می کنم میبینم انگار خیلی هم اینطور نیست! من خیلی وقتا به دیدگاه بقیه نسبت به خودم فکر کردم!همین که هرچیز الکی ای رو استوری نکردم..همین که از حال و احوال روزانه ام چیزی توی فضای مجازی نذاشتم..همین که هر حرفی رو که دلم میخواسته توی صفحه مجازیم نگفتم..همین که هر چیز یکم شخصی تری رو استوری نکردم که مبادا تصور بعضیا نسبت بهم خراب نشه!و..و و... الان که بهتر فکر میکنم من در هر موردی بزرگترین و اولین مانع سر راه خودمم!شاید تربیت خانوادگی (اینو نمیگم که از خودم سلب مسئولیت کنم! اینو میگم چون به این موضوع اعتقاد دارم که ریشه ی خیلی از رفتارهای ناخوداگاه ما و ترس ها و تفکراتی که به ما جرئت میدن یا جلوی مارو میگیرن ناشی از محیط و فرهنگ و جو خانوادگی ایه که توش بزرگ شدیم! اگه من الان رابطه ام با پسرا افتضاحه برای اینه که این مسئله یه تابو خیلی بزرگ بوده توی خونواده ما، اگه الان برای هر بیرون رفتنی یه دلیل منطقی می تراشم و خیلی به ندرت پیش میاد که بگم با دوستام برای تفریح میخوام برم بیرون، برای اینه که هر روزی که توی بچگی خواستم برم بیرون همش بهم گفته شده &quot;سرتو بنداز پایین و زود برگرد!&quot; و .. و.. و..)  شاید یه جاهای زیادی پاستوریزه و حرف گوش کن بودنِ خودم! (واقعا نمی دونم چرا! امااگه حتی الانی که 24 سالمه مامان بابام یه کاری و بگن نکن، واقعا نمی تونم انجامش بدم! خیلی عذاب وجدان میگیرم و حتی هنوزم با این سن اگه حرف گوش نکنم به شدت باهام برخورد میشه! [گویا خیلیم آدم ترسویی ام! هرچند بعضی وقتا خودمو با این جمله راضی میکنم که پدرمادرم ناراحت نشن، این کارم نکردم مهم نیست! ارزش ناراحتی اونا رو نداره!] )... [احتمالا ادامه دارد..! هر زمان که باز جرعت کنم و بیشتر از تقلاهای درونیم بگم :) ]</description>
                <category>[Nolan]</category>
                <author>[Nolan]</author>
                <pubDate>Fri, 09 Jun 2023 21:46:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پایان!</title>
                <link>https://virgool.io/@DellCoffee/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-aeml6x7jvh6i</link>
                <description>&quot;...آخر اللا از آن آدم هایی بود که هیچوقت نمی‌توانند پایان چیزی را قبول کنند.. فرقی نمی‌کند آن چیز یه دوره باشد..عادتی قدیمی باشد..یا رابطه ای که خیلی وقت پیش تمام شده!..هیچ جوری نمی‌توانست با تمام شدن ها رو در رو شود..حتی اگر آن پایان که وانمود می کرد نمی بیندش، می آمد و جلوی دماغش سبز می شد!...&quot;</description>
                <category>[Nolan]</category>
                <author>[Nolan]</author>
                <pubDate>Tue, 11 Apr 2023 23:28:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موسیقی متن</title>
                <link>https://virgool.io/@DellCoffee/%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D9%86-qvdywml5oala</link>
                <description>موسیقی متنبا یک عالم سکوت بیا اینجا :)با یک بغل حس خوب :)شاید همراه یک کتاب..شاید هم با یک کاغذ و قلم.. و یک مغز پر از حرف.. ..گاهی یک موسیقی بدون متن،طولانی تر و عمیق تر از هر نوشته ای با تو صحبت میکند :)</description>
                <category>[Nolan]</category>
                <author>[Nolan]</author>
                <pubDate>Tue, 11 Apr 2023 23:27:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خفن!</title>
                <link>https://virgool.io/@DellCoffee/%D8%AE%D9%81%D9%86-hde795xpjnup</link>
                <description>موسیقی متن- وایسا وایسا کجا در میری؟+ چیه بااااااز؟ بگو زود عجله دارم!- باشه باشه این سوال آخرم جواب بده و برو!+ باز این شاد روح و روان تو رو شاد کرده؟! بپرس!- ببین سوال اینه: کلمه ی خفن از کجا پدیدار شد؟+ شماره ی معلمتونو بده ببینم!- با معلممون چیکار داری؟+ می خوام استخدامش کنم! اینطور که معلومه وقت زیاد داره!- بابا خفننننننن نمیخواد اونو استخدام کنی، جواب سوال و بدی کافیه!+ ببین مجید جان دلبندم، در زمان انسان های اولیه که هنوز هیچ حرفی اختراع نشده بود، فقط از آوا ها استفاده می شد!- همممم.. خب؟+ مثلا وقتی یه چیز جالب و خنده دار می دیدن از خخخخخ  استفاده می کردن، در موقع درد و یا ترس از آآآآآآآآآآآ  ، موقع سرما اوووففففففففففف که بیشتر فففففففف شنیده می شد!- خب؟ + خب همین دیگه! یه روز یه انسان اولیه زیر درخت آلبالو دنبال دستمال جیبی ش می گشت، یهو یه سیب از درخت افتاد و با مغزش اصابت کرد. در اثر شوک ناگهانی در سرما داد زد آآآآآآآآآآآآ چه خفن!- خوبی؟+ قربونت تو خوبی؟- این چرت و پرتا رو از کجا میاری؟+ از همونجایی که معلمتون سوالاشو میاره! :)))  ...خیلی وقت قبل، خیلی اتفاقی پستی رو در صفحه ی مجازی یکی از اساتید نویسندگی (شاهین کلانتری) دیدم. تمرینی داشت با عنوان اینکه برای نحوه ی پیدایش کلمه ی &quot;خفن&quot; متنی بنویسیم!از اونجاییکه اون دوره ی زمانی با جوون هایی درحال یادگیری مباحثی مرتبط سروکار داشتم، ازشون خواستم این تمرین رو انجام بدن :)این نوشته تمرین خودم بود که اینجا با شما به اشتراک گذاشتم.یادمه یکی از بچه ها واسش یه شعر به سبک غزل و قصیده نوشته بود! واقعا دمش گرم!..اما الان بعد از مدت ها با دیدن نوشته ی خودم توی قسمت پیش نویس های سایت به فکر فرو رفتم!چقدر گاهی کلمات رو به فارسی سخت برای خودمون معنا می‌کنیم..!و حتی بلعکس!چقدر گاهی اوقات ارزش کلماتی که استفاده می‌کنیم رو متوجه نیستیم! همینطوری برای هرکس و هرجایی ازشون استفاده می‌کنیم!گاه کلمات سنگین وزن برای آدم هایی که عمق کلمات ما در تصورشون نیست..گاه گذر ساده از کلمات اقیانوس‌وار آدم هایی که به بودنشون عادت کردیم..زلال..ساده..آبی..به عمق کیلومترها و فرسخ ها....اما چیزی که سخته..دل کندن بعد از غرق شدن در عمق کلماته..!</description>
                <category>[Nolan]</category>
                <author>[Nolan]</author>
                <pubDate>Sat, 25 Feb 2023 00:17:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیک سحری..</title>
                <link>https://virgool.io/@DellCoffee/%D9%BE%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%AD%D8%B1%DB%8C-nxmqwsd8peh0</link>
                <description>موسیقی متنبدترین حس عذاب وجدان داشتن برای اونوقتیه..که واقعا از ته دلت بخوای اونی که خیلی دوستت داره و واسش عزیزی کنارت نباشه!..اگه اندک حس دِینی هم نسبت بهش داشته باشی دیگه خیلی بدتر!حس خفقان و خفگی عجیبی داره!</description>
                <category>[Nolan]</category>
                <author>[Nolan]</author>
                <pubDate>Wed, 25 Jan 2023 00:51:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندکی بالاتر از رأس السرطان..!</title>
                <link>https://virgool.io/@DellCoffee/%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D8%A3%D8%B3-%D8%A7%D9%84%D8%B3%D8%B1%D8%B7%D8%A7%D9%86-s0jwhazfga6t</link>
                <description>این روزها آنقدر حواسم پرت و سرم پر از هیاهوست که دیگر نیازی به موزیک متن ندارم!سمفونی دغدغه های ذهنی و روحی و روانی، آنقدری بلند هست که جبران سکوت وهم‌آور فیزیک اطرافم باشد!چه شد که این شدیم؟چه شد که به نقطه ی صفر رسیدیم؟نقطه ی روز از نو روزی از نو..!نقطه‌ی صفر مرزی حباب حاشیه امن..بالاتر از مدار راس السرطان تنهایی..جایی که انسان ها همانند خورشید در دوردست ترین نقطه قرار می گیرند..!در چنین مکانی دیگر چه فرقی می کند.. ؟!زنده باشی یا مرده..خسته یا قبراق..خوشحال یا ناراحت..افسرده و غمگین..یا حتی سرخوش تر از کل دنیا..!  :)</description>
                <category>[Nolan]</category>
                <author>[Nolan]</author>
                <pubDate>Wed, 12 Oct 2022 23:01:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>A person! (یک نفر!)</title>
                <link>https://virgool.io/@DellCoffee/a-person-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%81%D8%B1-ge37obax8wr0</link>
                <description>موسیقی متنگاهی باید یک نفر باشد..یک شنونده!بی قضاوت!بی دغدغه!بی حرف پیش!بدون تعارف!در دلت را بازکند..انقدر ناگفته برایش روی دایره بریزی..که حس تهی بودن پیدا کنی..انقدر باتو اشک بریزد..انقدر با تو قهقهه بزند..انقدر تو را نوازش کند..که بعد از سه چهار ساعت حرف شبانه بگوییآخیییییش!آنقدر دم عمییییییق از خالی شدن بکشی..که حس خوب تازه شدن..حس خوب دل تکانی.. به او هم منتقل شود..برای یک تشکر،بابت حضور بی پایانش،شاید دقایقی آغوش پاسخگو باشد..دقایقی آغوشِ بدون حرف..دقایقی آغوشِ تسکین دهنده..دقایقی آغوش گررررم ..با عالمی از نفس های عمییییییق..!</description>
                <category>[Nolan]</category>
                <author>[Nolan]</author>
                <pubDate>Sun, 13 Mar 2022 03:49:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Take a little walk ..!(اندکی قدم زدن..!)</title>
                <link>https://virgool.io/@DellCoffee/%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D9%82%D8%AF%D9%85-%D8%B2%D8%AF%D9%86-yehbllxmyjwx</link>
                <description>موسیقی متنخودم جان!میدانی درس امروزم چه بود؟!امروز..بعد از ساعت ها پیاده روی!به یک نتیجه ی باورنکردنی رسیدم..!دیده‌ای گاهی چقدر آدم بزرگ ها تنها بنظر می‌رسند؟گاهی خشمگین..گاهی خسته..یا حتی خندان..!گاهی دوان دوان به ناکجاآباد.. به دنبال هیچ چیز..!گاهی می‌توانی ربات درونشان را به وضوح ببینی!همانی که آنها را به راه رفتن و ادامه‌ی مسیر وامی‌دارد..!بدون هیچ حسی..!بدون هیچ فکری..!فقط مثل یک کوکو، راس ساعت آواز روزمرگی سرمی‌دهند..!گویی پیش چشمانشان یه پرده ی سفید هست..شاید هم سیاه..!آنقدر بی هدف بنظر می‌رسند، که می‌توان سرکش ترینشان را هم به کار گرفت..!این آدم‌ها..!همان خوب هایی که ناگهان بی‌هدف بنظر می‌رسند..!همان انگیزه‌بخش هایی که گویی در برهوت گنگی به‌سر می‌برند..!اینها فقط به اندکی تنهایی نیاز دارند :)حتی به اندازه‌ی یک روز قدم زدن، در هر نقطه‌ی کور.. در دل طبیعت.. دور از دسترس نوع آدمی..گویی طبیعت بیشتر از آدم ها حرف برای گفتن دارد..و گوش برای شنیدن..!حرف زدن با آدم‌ها در حکم فنجان قهوه‌ است..!با آنها که حرف می‌زنی.. آخردست هنوز هم اندکی رازمگو در انتهایی ترین کنج دلت باقی‌می‌ماند..!..خودم جان!گاهی خودت را بغل کن!گاهی بزن به دشت و بیابان!گاهی بی‌فکر دل به دریا بزن..!تا خالی شوی!لیوان پُر را هر چه پُرتر کنی، لبریزتر می‌شود..!لیوان پُر، گنجایش یک ککتل جدید را ندارد..!..خودم جان!گاهی ساعت را نادیده بگیر..!و روز را..و تاریخ را..و قرن را..حتی کره‌ی زمین را..!هیچ ساعتی، گرانبهاتر از ثانیه های باهم بودن‌مان نیست :)</description>
                <category>[Nolan]</category>
                <author>[Nolan]</author>
                <pubDate>Sat, 19 Feb 2022 14:29:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رفیق!</title>
                <link>https://virgool.io/@DellCoffee/%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%82-sfciehlrm4h7</link>
                <description>گاهی ابر می شوی، بدون باریدن..گاهی خورشید، بدون تابیدن..!گاهی قصه، بدون خوانده شدن..گاهی غصه، بدون فهمیدن..!..غافل از اینکه..هر از چندگاهی.. ضروریست..باریدن..تابیدن..خوانده شدن..فهمیده شدن..!</description>
                <category>[Nolan]</category>
                <author>[Nolan]</author>
                <pubDate>Fri, 04 Feb 2022 02:43:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Drowning!</title>
                <link>https://virgool.io/@DellCoffee/drowning-s7epmbg2jngo</link>
                <description>SoundtrackWhen you lost yourself..When you loss yourself..When you need to find yourself among all  bustling days..The best thing which you can do..is drowning..In anything which can make you forget about everything..even yourself!..After a period of time..when you feel calm..you can come back to yourself..to say: Hey babe, how&#x27;s it going ?!</description>
                <category>[Nolan]</category>
                <author>[Nolan]</author>
                <pubDate>Tue, 02 Nov 2021 17:49:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Observer..! (نظاره گر..!)</title>
                <link>https://virgool.io/@DellCoffee/observer-%D9%86%D8%B8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%AF%D8%B1-tv0yvmrwqtrw</link>
                <description>موسیقی متنگاهی مرا می بینی.. سرگردان..گاهی هم.. با یک سر و هزار سودا..گاهی آرام.. و گاهی هم.. نظاره گر..!..از قطار که پیاده می شوم.. انگار منم و یک دریچه..موسیقی بیکلام متن، از بلندگوهای هندزفری سیاه رنگم، گوشم را نوازش می دهد.. صداها کمی گنگ می شود..انگار که همه هستند و هیچکس نیست!گویی هیچ کس حضور من را لمس نمی کند..!جمعیت به سمت خروجی در حرکت اند..یک سرباز با لباس ارتشی و کوله به دوش..مادری با کودک ۴ ساله اش هم از در بعدی مترو خارج می شوند..دو دختر دهه هشتادی با لباس های امروزی سرتاپا مشکی..یک پیرمرد سالخورده با دمپایی های طوسی رنگ..!مردی میانسال و کت شلواری با یک کیف چرم قهوه ای..خانمی با صدای نازک، از پشت بلندگو اعلام می کند:&quot;مسافرین عزیز، لطفا مانع بسته شدن درب های قطار نشوید!&quot;..یکی می دود..یکی اما، آهسته تر قدم برمی دارد..هرکسی خود را در یک پله جای می دهد..و من همچنان نظاره گر....کمی جلوتر.. صداهای متن تغییر می کند.. صدای بوق زدن و حرکت ماشین ها.. ایستادن اتوبوس در ایستگاه و ویراژ دادن موتوری سیاه رنگ، به صداهای قبلی اضافه می شود..گویا هرکس مقصدی دارد..اما ای کاش.. یک نفر هم به من می گفت مقصدم کجاست!</description>
                <category>[Nolan]</category>
                <author>[Nolan]</author>
                <pubDate>Sat, 23 Oct 2021 14:02:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Remains.. (ته مانده ها..)</title>
                <link>https://virgool.io/@DellCoffee/remains-%D8%AA%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7-p8hu9jacpyxb</link>
                <description>موسیقی متناین روزها می دانم..دیگر نه تویی مانده و نه منی..!دیگر نه ته مانده ای از غرور..و نه ته مانده ای از عشق..و نه حتی ته مانده ای از غم..گویی همه ی ته مانده ها را سرکشیده ایم..کمی دیرتر.. حتی اثری از برگ های زرد پاییزی هم نیست..زمستان سپید همه چیز را فرا می گیرد..حتی دست هایمان را..دیگر شال و کلاه کاموایی مادربزرگ هم، سرمای وجودمان را نمی بلعد..کاش بازهم به خواب زمستانی برویم..تا بهار که شد بازهم شکوفه کنیم..خدارا چه دیدی..شاید نسیم ملایم بهاری، دل های یخ زده ی ما را هم ذوب کرد..!</description>
                <category>[Nolan]</category>
                <author>[Nolan]</author>
                <pubDate>Tue, 12 Oct 2021 23:43:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Vertigo (سرگیجه)</title>
                <link>https://virgool.io/@DellCoffee/vertigo-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%DB%8C%D8%AC%D9%87-h3msogbjviyh</link>
                <description>موسیقی متنگاهی می مانی.. سرگردان..بین خودت.. و خودت..و خودت..گاهی گم می کنی..خودت را..راهت را..انگیزه هایت را..چشم اندازت را..مثل سرگیجه گرفتن می ماند..کل دنیا دور سرت می چرخد..و تو نمیدانی، دقیقا کجای راهت ایستاده ای!قرار بود از کدام طرف بروی..؟!قدم بعدی چه بود..؟!به قول آنا &quot;وقتی نمیدونی مسیرت کجاست، فقط باید کار درست بعدی رو انجام بدی..!&quot;اما تو حتی به یاد نمی آوری کار درست بعدی چه بود..!شاید هم فراموشی گرفته ای..!</description>
                <category>[Nolan]</category>
                <author>[Nolan]</author>
                <pubDate>Sat, 09 Oct 2021 23:38:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Think about it..! (فکر کن..!)</title>
                <link>https://virgool.io/@DellCoffee/think-abou-it-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%DA%A9%D9%86-xaxkbh0sgqyf</link>
                <description>موسیقی متن فکر کن..!فکر کن به زمانی که باز هم قراره برای یه موفقیت جدید مثل قبل تلاش کنی!یه تلاش دوست داشتنی و خواستنی!قدم زدنمون باهم و متر کردن خیابونای جدید..!حرف زدنای جدید..روحیه دادنای جدید..دید زدن و از بر کردن تمام دکه ها و ساختمون های مسیر جدید..پیدا کردن مغازه های دنج و گم شده توی پس کوچه ترین کوچه ها....خودم جان!یادت میاد..؟!باور کن من که اصلا اون روز و یادم نمی ره!همون روزی که خسته تر از همیشه بازهم داشتم مسیر همیشگی رو در نبود اتوبوس با قدم های نیم متریم وجب می کردم و بهت گفتم:&quot;من الکی هر روز این خیابونا رو متر نمی کنم!مطمئنم هر چقدر هم که الان خسته بشم و گاهی بست بشینم و بقیه رو نگا کنم،آخرش یه روز نتیجه شو می بینم!من الکی هر روز این خیابونا رو متر نمی کنم!اره ! من میدونم! من مطمئنم!&quot;..و دیدیم!با هم نتیجه شو دیدیم!یادته خودم جان؟!همون روزی که در حال برگشتن از کوه لیلا زنگ زد و گفت:&quot; نتیجه هارو زدن! دیدی؟ &quot;هممم .. یادش بخیر!بعد از یه صبح تا عصر تفریح، که خسته داشتیم برمی گشتیم، بازم همه دور هم جمع شدیم!با یه جعبه شیرینی اضافه تر!من نتیجه ی همه ی اون متر کردنای خیابونا و حرف زدن با در و دیوار شهرمو، توی گریه ی از سر شوق مامان و برق افتخار چشمای بابا دیدم!توی جیغ جیغ کردنای محدثه ی دیوونه که کلی اون شب رقصید و مسخره بازی درآورد!توی شوق محبوب که اون همه راه و تنها ساعت 10 شب پا شد اومد پیش ما!توی قربون صدقه های مادر و خانم مهندس گفتنای آقاجون..!..و مهم تر از همه..!توی تو!توی خودم!توی حس بی حسی مون!توی نگاه کردن به شادی بقیه و ذوق کردنامون!توی جون گرفتن اعتماد به نفسمون!توی برق رضایت چشمامون!توی حرف زدنمون باهمدیگه!یادته؟!همون شبم باز بهت گفتم که:&quot;دیدی گفتم؟!دیدی نتیجه داد؟!دیدی شد؟!دیدی شد؟!واااای خداجون شکرت!خدایا شکرت!&quot;.......حالا بعد از گذشت چند سال از اون موقع بازم دلم برای اون حال و هوا تنگ شده!برای اینکه تلاش کنم برای یه هدف خاص! و مطمئن باشم که بدستش میارم!الکی که نیست!این منم که اونو میخوام!!..از همون اولم دنبال حل کردن مسئله های سخت بودم!آخه می چسبید!می چسبید که با یه ذره بین بیفتی به جون یه گره ی کور!می چسبید که وقتی معلم از بقیه ناامید می شد، ما رو صدا بزنه پای تخته!نه خودم جان؟! به من که عجییییب کیف می داد!همممم .. یادش بخیر..!اون روزا کلا زنگای ریاضی و حسابان و دیفرانسیل پای تابلو بودیم!عاشق مسئله های سخت و جون دار خانم رحیمی بودم!خودمونیما..خانم رحیمیم ذوق می کرد وقتی با یه جمله ش کل درس و می فهمیدیم و برای بقیه توضیح می دادیم!..یادش بخیر!چه روزایی بود!..دلم تنگ شده واسه اون روزا!نه بهترِ بگم، دلم خیلی خیلی تنگ شده واسه اون روزا!واسه ی همه ی ساعتاش..همه ی دقیقه هاش..و همه ی ثانیه هاش....اون روزا سختیاشم خوشمزه بود....اما مهم تر از اون، چیزی هست که باید بهت بگم خودم جان!اونم اینه که..همونقدر..و به همون اندازه ای که اون روز توی خیابون موقع حرف زدنمون باهم مطمئن بودم،که نتیجه همه چیز حتی راه رفتنای طولانی هر روزمو میگیرم..!حالا هم همونقدر مطمئنم..که میاد یه روز..که باز یه روز ..مثل همون موقع ها تلاش خواهم کرد..برای یک هدف..یک هدف بزرگ تر..برای رسیدن به یک دنیای بزرگتر..به یک جهان متفاوت..با دوستای متفاوت..با شخصیت های متفاوت..با دنیایی پر از عقاید متفاوت..پر از انسانیت..پر از خوشی و شادی کودکانه و جوونی ..یا شایدم پر از کودک درون های شاد و سرحالِ 5 ساله..مثل همون روزای قبل....من مطمئنم..و به تو قول می دم..که می رسه اون روز..که دیر نیست اون روز.. :)</description>
                <category>[Nolan]</category>
                <author>[Nolan]</author>
                <pubDate>Sun, 19 Sep 2021 23:25:39 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>