<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Deniz</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Denizwritting</link>
        <description>هر آنچه را نتوانم بگویم،مینویسم...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:10:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1110281/avatar/HgkDKA.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Deniz</title>
            <link>https://virgool.io/@Denizwritting</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اهميت؛ نسبی یا سلیقه ای؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Denizwritting/%D8%A7%D9%87%D9%85%D9%8A%D8%AA-%D9%86%D8%B3%D8%A8%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%82%D9%87-%D8%A7%DB%8C-klgvi63t5zwj</link>
                <description>نی نی داریم خیلی بی قراری میکنه. تمام مصائبی که نی نی ها باهاش دست به یقه هستن( به خصوص نی نی های بستری در بیمارستان ) رو بررسی کردم و هیچ مشکلی وجود نداره ولی باز دوست داره گریه کنه تا اینکه اینجوری بگیرمش روی دستم و بخوابه.برخلاف اولین بیمارستانی که به عنوان پرستار طرحی شروع به کار کردم اینحا رو دوست دارم. بخش نوزادانبهم گفتن بیشترین شیفت رو داری، آف شو امشب بخش خلوته گفتم نمیخوام.‌ حوصله خونه موندن نداشتم، اضافه کار ماه پیش کم بود، اقساط خونه داره سنگین تر میشه و احتیاح روحی به فرار کردن از افکارم با کار کردن داشتم. اومدم سر کار.کار چیز خوبیه، حداقل برای من. میتونم کمتر در جمع حاضر بشم به دلیل اینکه(شیفت دارم) میتونم نظم زندگیم رو حفظ کنم چونکه ( شیفتی ام) میتونم جوری که میخوام فکر کنم چون‌ وابستگی اقتصادی دیگه به بابام ندارم.سختی های زیادی داشت ( و هنوزم داره ) ولی برآیند قضیه داره به من برای تبدیل شدن به آدمی که دوست دارم کمک میکنه.یه تصمیم بزرگ‌ در راه‌ آموزش مسیری که هستم ،گرفتم و همزمان شده با بلک فرایدی و حس خوبی دارم که میتونم با پول کمتری این قدم رو بردارمدوست دارم از مسائلی که توی ذهنم هستن بنویسم ولی در حین اینکه مهم‌ و تاثیر گذار به نظر می‌رسند، با نگاه کلی تر کوچیک‌ و کمرنگ هستن.‌ بخوام‌ مثال بزنم، بهتره اینطور بگم:آیا کوئیز فیزیک دوم‌دبیرستان که هر ماه تکرار میشد انقدر مهم بود که تو‌ ذهنم همیشه باید بهترین نمره رو میگرفتم؟؟جوابش نسبی میتونه باشه، نسبت به زمان خودش بله ولی در کل زندگی خیرهر مرحله زیبایی و سختی های خودش رو داره... نمی‌تونم دیگه بنویسم باید برم سراغ نی نیدوازدهمین/</description>
                <category>Deniz</category>
                <author>Deniz</author>
                <pubDate>Tue, 25 Nov 2025 05:24:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برونگرا و درونگرا دو واژه محبوب و مرموز</title>
                <link>https://virgool.io/@Denizwritting/%D8%A8%D8%B1%D9%88%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7-%D9%88-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88-%D9%88%D8%A7%DA%98%D9%87-%D9%85%D8%AD%D8%A8%D9%88%D8%A8-%D9%88-%D9%85%D8%B1%D9%85%D9%88%D8%B2-ovwnd3b3ubbn</link>
                <description>به نام خداوند قلمامروز داشتم تو سایت متمم مطلبی درمورد برونگرا و درونگرا ها میخوندم که این عکس نوشته توجهم رو جلب کرد:یاد زمان هایی افتادم که بدون داشتن توجیه مناسبی دقایقی از جمعِ خانواده،فامیل،دوستام،کلاس،کار و ...فاصله میگرفتم و مثل موبایلی که به شارژ میزنند،انرژی میگرفتمبا دیدن این عکس متوجه شدم این فقط یه نیازه و دلیلی بر ضعفم نیست!موارد زیادی تو زندگی من، و زندگی هممون،هست که تاریکیِ اطرافمون صرفا بخاطر ناآگاهی هست.تاریکی جهل که با نور علم از بین میرهواژه های برونگرا و درونگرا همونقدر که شفاف به نظر میرسن،مبهم هم هستن.مثلا شما ممکنه تو مکان یا زمان خاصی برونگرا ترین ورژن خودتون باشین و تو شرایط دیگه کاملا برعکس.این به خیلی چیزا بستگی داره که توضیحش از ظرفیت سواد و وقت من،بیشترهچیزی که اهمیت داره شناخت خودمون،خواسته هامون و ارزش هامونه.با شناختنِ پویای خودمون سعی کنیم تصمیم گیرنده ی اصلی زندگیمون باشیم.دلیل کافی واسه چراها و چطورهامون داشته باشیم.نزاریم بقیه جهت عقاید و اعمال ما رو دست بگیرن.اطاعت نه عبادته نه رستگاری.اطاعت و تابع بودن به نظرم فقط ترسه! تو کتابی که میخونم نوشته قطب مخالف عشق،ترسه!به خودتون آگاهی و زندگی با عشق رو تقدیم کنید.عشق حیات بخش و گشاینده و پویاست.به قول حافظ:هر گَه که دل به عشق دهی خوش دمی بوددر کار خیر حاجت هیچ استخاره نیستپ.ن. اگر شما هم مثل من دستی دور بر آتش نوشتن داشته باشید،اشتیاق نوشتن به نظرتون بزرگترین لذتِ بی قید و شرطه،ولی هرچی به آتیش نزدیک تر میشید بیشتر متوجه ی سوختن و ساختن برای نوشتن و خلق کردن میشید که گاهی نوشتن رو به بزرگترین شکنجه ی ذهن هم تبدیل میکنه...یازدهمین/</description>
                <category>Deniz</category>
                <author>Deniz</author>
                <pubDate>Sat, 03 Dec 2022 00:54:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرسایش</title>
                <link>https://virgool.io/@Denizwritting/%D9%81%D8%B1%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%B4-fb0glr0iyo8h</link>
                <description>صبح میشه این شب!سلاممن چیزی که الان هستم،نیستم و احتمال زیاد وقتی بتونم به کسی که دوست دارم تبدیل بشم،سبک زندگی متفاوت از اطرافیانم خواهم داشتهمیشه فکر میکردم اونجوری که خودم میخوام دارم زندگی میکنم ولی با یکم کندوکاو، مشخصه من اون مدلی هستم که پدر،مادر،خانواده،فرهنگ و شرایط و هنجارها ازم خواستن.اینکه تو ۲۰ سالگی نتونستم برای هوسِ رنگ کردم موهام بجنگم یا تو ۱۹ سالگی برای کلاس پیانو یا ۲۱ سالگی برای انتخاب شغل پاره وقت یا ۲۲ سالگی برای انتخاب ماشین مورد علاقم باعث شد میلِ به تمام این خواسته ها تو وجودم بمیرن.تقصیر کسی نیست و من از هیچ کسی طلب ندارم.هر جایی تو زندگیم ایستادم خودم خواستم و هیچ حرجی بر کسی نیست.ولی دوست ندارم یکی یکی خواسته هام تحت عنوان_مصلحت_دور اندیشی_آینده نگری و ..._ جلو چشمام هیچ و پوچ بشه.زندگی کردن مثل بقیه برام مثل کابوسه و شهامت متفاوت بودن واسم زجره.این وسط شده یه برزخ که باید تهش،یا رومی روم یا زنگی زنگ باشم!پ.ن.۱.نوشته ها تراوشات مغزم بود واسه همین شلخته و بدون پیام خاصی بودپ.ن.۲.امیدوارم عمم آدرس اینجا رو یادش نمونده باشه =)))دهمین/</description>
                <category>Deniz</category>
                <author>Deniz</author>
                <pubDate>Wed, 31 Aug 2022 03:16:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حیران</title>
                <link>https://virgool.io/@Denizwritting/%D8%AD%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-yqnsg466cepa</link>
                <description>نمیدونم چجوری شروع کنم ولی میدونم باید بنویسم.نمیدونم درست چیه؟غلط چیه؟لازمه اینجوری خودم رو به در و دیوار بکوبم؟چجوری باید از الآنم لذت ببرم؟نکنه ده ساله دیگه یاد این روزا واسم بشه حسرت و سنگینی قلبم؟خدایا لطفا اعتدال رو بهم‌ نشون بده&quot;اهدنا الصراط المستقیم&quot;زندگی سخت بود سخت تر شدنهمین/</description>
                <category>Deniz</category>
                <author>Deniz</author>
                <pubDate>Sat, 16 Jul 2022 01:40:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آتش</title>
                <link>https://virgool.io/@Denizwritting/%D8%A2%D8%AA%D8%B4-mgjhxfchvceq</link>
                <description>آتش خاموشپیگیر احوال و زندگی دیگران بودن خیلی راحت و سرگرم کنندست_برخلاف پیگیری خودمون_واسه همینه هر سلبریتی با فوجی از فن و هیتر زندگی میکنه.چون ما مردم دوست داریم فقط نگاه کنیم،بر اساس نگاهمون قضاوت کنیم و در آخر به روتین زندگی خودمون برگردیم تا خبر جدید و حاشیه ی جدید از راه برسه.اساس سوشیال مدیا همینه.شاید به دید خوشبینانه بگیم تعامل و ارتباط سازنده و... ولی کاربرد عمدش همین سرک کشیدن و وقت گذرونیه.وقتی به زندگی خودم تو سالی که گذشت فکر میکنم،خوشبینانه،شاید تمام کاری که کردم رو در عرض ۳ ماه میتونستم انجام بدم،۹ ماه باقی مونده چی شد پس؟قراره دهه ی دوم زندگیم،این آدم باشم؟!دلم نمیخواد این آتیش خاموشِ فضای مجازی جوری گُر بگیره که جوونیم رو بسوزونه‌.دوست دارم تحت مهار خودم فقط گرمم کنه.پ.ن.طبق معمول دلی نوشتم.کم و کاستی داشت،عذر تقصیرهشتمین/</description>
                <category>Deniz</category>
                <author>Deniz</author>
                <pubDate>Wed, 23 Mar 2022 21:19:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازنده ی برنده</title>
                <link>https://virgool.io/@Denizwritting/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-mrpibaquqtq1</link>
                <description>اغلب دوست دارم نوشته هام خالی از احساسِ اون لحظه ی نوشتنم باشه ولی تقریبا کاملا برعکسش عمل میکنم.در حال حاضر خیلی از درون تحت فشارم،فشار درس،امتحان های حضوری،کارِ جدید،پول در آوردن،آدم های زندگیم و خودِ دیوونم که شب ها یادش میوفته شیدایی کنه!امشب کتاب پیرمرد و دریا رو تموم کردم.اون پوچی و اون ته تهش که فقط اسکلت ماهی رسید به ساحل،اون همه تلاش که در ظاهر همگی بی فایده بودن،اون حس گس لعنتی آخرش خیلی واسم ملموس بود.بعد از یه مبارزه سخت،اگر شکست بخوری لزوما بازنده نیستی!حداقل برای خودت...همونطور که پیرمرد داستان به نظرم علیرغم شکستش،بازنده نبود _ به گفته سانتیاگو(( انسان برای شکست ساخته نشده. )) شکست و پیروزی مانند سایر تقابل‌های هستی ملازم یکدیگرند و تجزیه آنها به دو قطب جدا از هم نشانه بینش سطحی و انتزاعی است. شکست سانتیاگو پیروزی است زیرا که پیروزی او صورتی جز شکست نمی تواند داشته باشد. تقارن ساختمانی داستان او چنین حکم می کند: سانتیاگو از همه ماهیگیران دیگر دورتر می رود و صید او از همه صید ها بزرگتر است برنده بازی اوست به همین دلیل باخت او هم ناگریز است؛ زیرا که بازگشت او به سلامت از آن راه دور در آن دریای پر از بمبک های گرسنه ممکن نیست.برنده کسی است که به جای دور برود اما هرکس به جای دور برود ناگریز بازنده می‌شود پس برنده همان بازنده است و بازنده همان برنده. این سرگذشت شهدا است زیرا که شهید نماینده ملازمت پیروزی و شکست است‌.شهید آن کسی است که از راه شکست به پیروزی می رسد و به عبارت دیگر حقیقت تعارض آمیز یکی بودنِ شکست و پیروزی را با جسم و جان خود مجسم و محقق می سازد_نمیدونم چه ربطی به نوشته و حال الانم داشت ولی خیلی نوشتنش حالم رو بهتر کرد =)))پ.ن.بَمبَک یعنی کوسهپ.ن.۲.چرا معنی واژگان رو آخر کتاب ها مینویسن؟! ما کتابخون های آماتور بلد نیستیم هی باید دنبال معنی بگردیم یا اگر حسش نباشه،کلمه رو به نزدیک ترین حدسمون معنی میکنیم!پ.ن.۳.اگر از نوشتم حس خوبی گرفتین واسم دعا کنید.انرژی بفرستین بتونم تصمیم های درست بگیرم❤هفتمین/</description>
                <category>Deniz</category>
                <author>Deniz</author>
                <pubDate>Mon, 10 Jan 2022 03:19:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوه یخ</title>
                <link>https://virgool.io/@Denizwritting/%DA%A9%D9%88%D9%87-%DB%8C%D8%AE-lez9ntdnz8ey</link>
                <description>اوایل تیرماه،کلاس فتوشاپ حرفه ای ثبت نام کردم.از اواسط ترم، کلاسمون مجازی شد.دومین جلسه ی مجازی بود که یکی از بچه ها خیلی اصرار داشت اگر کسی فیلم کلاس رو ضبط کرده واسش بفرسته.بهش گفتم اسکرین ویدیو دارم و باید تلگرام واسش بفرستم چون حجم فیلم زیاده.هر جلسه دیگه تقریبا میومد و ازم فیلم میخواست.آخر ترم بهم یه دوره معرفی کرد.دوره ی توسعه ی مالی جاوید مقدم(مایل بودین سرچ کنید).دوره کاملا رایگان بود و انگار این آقا اثر خیلی خوبی ازش گرفته بود که چند بار اصرار کرد ببینم.واسه اینکه از سر خودم بازش کنم گفتم باشه میبینم ولی کاری نمیکردم.هر چند روز یکبار سراغ می گرفت که دیدین؟کتابشو گرفتین؟به دردتون میخوره؟از اونجایی که آدم دروغ گویی نیستم و دیگه از این همه اصرار خجالت کشیدم رفتم سراغش و شروع کردم به دیدن.اوایل واسم عادی بود ولی کم کم جالب شد.به نظرم حرفاش منطقی میومد.دوره ۳۰ تا فیلم داشت که ۱۲ تای اولش راجع به توسعه ی فردی بود.تا اون قسمت رو دیدم و جالبه بعد از تموم شدن دیگه اون آقا هیچ سراغی نگرفت =) انگار قرار بود بیاد اصرااار کنه تا من با یه راه جدید آشنا بشم و بره.بعد از دوره رفتم کتاب عادت های اتمی رو از کتابخونه امانت گرفتم و همین دوشنبه،بعد از ۳ هفته تمومش کردم و تحویل دادم.وقتی کتاب رو تحویل دادم میخواستم اثر مرکب رو بگیرم ولی امانت بود.خیلی حس بدی بود.میدونستم چقدر آدم شُل و بیخیالی هستم و اگر اون کتاب نباشه قطع به یقین همه چی تمام!تا اینکه اتفاقی عموم رو دیدم و بهش گفتم کتاب اثر مرکب رو میخواستم ولی نبود.از کیفش یه بسته آنباکس شده بیرون آورد و گفت اینو یکی از هنرجوهام بهم هدیه داده،اثر مرکبههه!اینجا سعی میکنم مودب بنویسم ولی اون لحظه رو عبارت (پشمام ریخت)خوب توصیف میکنه =)خیلی خوشحال شدم و گفتم حداکثر تا ۳ هفته ی دیگه میارمش و بهم قرض داد.این چند وقت که هر روز بخش روانم واقعا واسم سخته.این کتاب ها و این مطالب جای درست و زمان درست واسم اتفاق افتادحس‌ میکنم اینکه هدف بزاری تا فقط خودت خوشحال و راضی باشی خیلی خودخواهانست.این نعمت هایی که اطراف هر آدمی هست مال خودش نیست.باید استفاده ی درست کنه.اگر یکی باهوشه باید استفاده کنه تا با اون هوشش به بقیه کمک کنه چون نیاز دارن.اگر کسی مدیر خوبیه نشینه غر بزنه و هیچ‌کاری نکنه خیلی آدما به یه مدیر خوب،کار خوب،دکتر خوب،رفیق خوب،معلم خوب نیاز دارن.ما صرفا متعلق به خودمون نیستیمهمیشه بخواییم ورژن بهتری از خودمون باشیم ششمین/</description>
                <category>Deniz</category>
                <author>Deniz</author>
                <pubDate>Wed, 27 Oct 2021 00:44:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواستن بی دلیل</title>
                <link>https://virgool.io/@Denizwritting/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%84-fdvzfsdluilj</link>
                <description>سخخخخت  این که بگم نوشتن واسم سخته درست ولی ناقصه.این سخت گیری محدود به نوشتن نیست‌.همه جا ردی از سخت گیری من_حداقل واسه خودم_واضحه‌.آخریش بر میگرده به پریروز که با دوستای دانشگاه تصمیم گرفتیم بریم سیگار بخریم.سال پیش با یکی از دوستانِ دبیرستانم این قصد رو داشتیم ولی نهایتا هیچ کدوم نتونستیم بریم این درخواست رو عملی کنیم،ولی همین دو روز پیش یکی از دوستام خیلی راحت،مثل خریدن یه سطل ماست،رفت سه تا نخ سیگار گرفت اومد.نه اینکه تجربه داشته باشه یا تفکر بقیه واسش مهم نباشه اتفاقا از ما دوتا خیلی محدودتره و برخلاف ما اصلا سابقه ی سیگار کشیدن نداشته ولی ذاتا اصلا سخت گیر نیست.با مسائل و تغییرات راحت کنار میاد_حداقل راحت تر از من_نوشتن هم واسه من همینه.افکاری که میان و میرن رو بخوای بنویسی و ماندگارش کنی هزار تا سوال پیش میاد مثل اینکه؛اصلا ارزش نوشتن داره؟خب حالا نوشتی که چی؟اصلا مگه تو از نوشتن سر در میاری؟حالا مینویسی چرا پابلیک میکنی؟و...ولی دوست دارم از الان یکم بیشتر از خودم و دغدغه هام بنویسم چون...هیچ دلیلی نداره.یه خواستن بی دلیلپنجمین/</description>
                <category>Deniz</category>
                <author>Deniz</author>
                <pubDate>Wed, 13 Oct 2021 01:02:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما شاهکار خلقتیم،شاکیان ظلمتیم...</title>
                <link>https://virgool.io/@Denizwritting/%D9%85%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AE%D9%84%D9%82%D8%AA%DB%8C%D9%85%D8%B4%D8%A7%DA%A9%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B8%D9%84%D9%85%D8%AA%DB%8C%D9%85-hzj1mbcnxnf6</link>
                <description>وقتی ساعت 4 عصر واسه ناهار،توی یه مجموعه خدمات رفاهی تو بزرگراه ایستادیم و حسابی از خجالت شکممون دراومدیم این مامانِ گرسنه دم رستوران پرسه میزد و حسابی بی حال بود.خاهرم رفت و هرچی از مرغ مونده بود رو از رستوران گرفت و واسش ریخت.اونجا خیلی خوشحال شدم از اینکه بی تفاوت از کنارش رد نشدیم ولی امشب...امشب جلوی بغض و گریم رو نمی تونستم بگیرم.جلوی چشمام یه پراید با یه سگ سفید برخورد کرد و رفت.سگ بیچاره جلوی چشمم وسط آسفالت غلت میزد و از درد زوزه میکشید.قفسه ی سینم سنگین شده بود و منتظر بودم سرنشین های پراید پیاده شن ولی رفتن حیوون بیچاره.من رو هم ببخش که کاری جز گریه واست نکردم.نمیدونم اصلا جایی هست که بشه گزارش داد و رسیدگی کرد یا میان فقط خلاصت میکنند.پ.ن.ظلم نه شکل داره،نه رنگ،نه زمان،نه مکان،نه جنسیت،نه طبقه ی خاصی،ظلم فقط درد داره =(</description>
                <category>Deniz</category>
                <author>Deniz</author>
                <pubDate>Sat, 02 Oct 2021 00:03:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کندوان...</title>
                <link>https://virgool.io/@Denizwritting/%DA%A9%D9%86%D8%AF%D9%88%D8%A7%D9%86-qfvxtzxg2hxm</link>
                <description>کندوان_عکس من❤حس و حال الانم خیلی خوبه.دوس دارم بنویسمش.تو تراس خونه ای که امشب اجاره کردیم روی صندلی رو به کوه نشستم.هوا سرده و سوز میاد.دارم می لرزم ولی دلم نمیاد نبینم و ننویسم.هوای آخر شهریور اینجا معرکست.تابستون جز یه حضور کم رمق اواسط ظهر اینجا دیگه رنگی نداره.هفتا چادر مسافرتی روبرمه و خانواده ی شلوغی که الان رسیدن انگار حسابی ساعت ۴ بامداد واسشون بی معنیه که انقدر انرژی و سر و صدا دارن. سکوت دبش کوهستان با حرف زدنشون شکسته میشه.حرفایی که به ترکی میزنند و من هیچی متوجه نمیشم =))))) ولی تو این کرونا دلم واسه مردم و هیاهوی حضور و رفت و آمد و صداشون حسابی تنگ شده.از این که رسیدن ناراضی نیستم.این خونه های صخره ای واقعا عجیب و قشنگن.کوهستان تاریکه وگرنه دلم‌ میخواست عکسشون رو بزارم.سرما اجازه نمیده ادامه احساساتم بروز کنند ولی این شب و پاییز،درختا و کوها،آدمای روبرو،هوا و چراغا همگی دارن یه خاطره ی خوش واسم میسازن که همیشه با یادآوریش لبخند بشینه رو صورتم =)نصیب همه این حال خوش باشد انشااللهگجز خیرپ.ن.تنها چیز ترکی که بلدم شب بخیر بودچهارمین/</description>
                <category>Deniz</category>
                <author>Deniz</author>
                <pubDate>Mon, 13 Sep 2021 04:19:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افغانستان...</title>
                <link>https://virgool.io/@Denizwritting/%D8%A7%D9%81%D8%BA%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-gpfustuuae7x</link>
                <description> اخبار بد انگار نه عادی میشن نه تموم!یکی از دوستانِ افغانم استوری کرده بود:بوی بهبود ز اوضاع جهان می‌آید،مانده ام کشور من جزء جهان نیست چرا؟میخواستم همینو بنویسم و حرفی از احساستم نزنم ولی میگه نوشته باید از سیصد کاراکتر بیشتر باشه.نه به توییتر که میگه طولانی زر نزن نه به اینجا که میگه طولانی زر بزن،ولی بهانه ای شد که بنویسم در تناقضم و جنگ احساسات درونم شاید خشم و بی حوصلگی رو پیروز میدان کردهپ.ن.اگر توهینی به خودم کردم پوزش می طلبم در عصبانیت و غم حواسم نمیتونه به بار معنایی کلمات باشه.به نظر بقیه من زیاد از حد حساسم و درگیر بقیه میشم و بهتره این لوس بازیا رو تمومش کنم پس فقط میتونم واسه خودم بنویسم و در سکوت به غمِ ادامه دارم بپردازمسومین/</description>
                <category>Deniz</category>
                <author>Deniz</author>
                <pubDate>Mon, 16 Aug 2021 13:05:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوقطبی...</title>
                <link>https://virgool.io/@Denizwritting/%D8%AF%D9%88%D9%82%D8%B7%D8%A8%DB%8C-n8qyxhz2wlfr</link>
                <description> دوقطبی شاید جامع ترین کلمه ی خلاصه ای باشه که احساسات منو توصیف میکنه.یه آدم به شدت مودی(moody).دارم تلاش میکنم باهاش کنار بیام و قبولش کنم به جای اینکه انکارش کنم و دائم بجنگمتو کتابی که دارم میخونم نوشته: صبح روزی که تصمیم گرفتم مسئول سرنوشت خودم باشم درست مثل روزهای دیگر بودپ.ن.از باشگاه برگشتم و برق نداریم که برم دوش بگیرم!از یه کوه پله بالا اومدم‌‌ و نشستم به خودم‌ تلقین میکنم حال خوب ساختنی است نه یافتنی و هکذا... به شدت مود افسرده ای دارم!دومین/ </description>
                <category>Deniz</category>
                <author>Deniz</author>
                <pubDate>Sat, 14 Aug 2021 11:25:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید جایی جدید...</title>
                <link>https://virgool.io/@Denizwritting/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-tnyblyjgcicx</link>
                <description>نوشتن همیشه واسم سخت بوده. این شیش هفت ماهی که جایی واسه نوشتن نداشتم دست به قلم شدن میرفت تو پستوی کارهایی که قراره یه روزی انجام بشه و سخت تر میشد.فی الواقع خودِ نوشتن سخت نیست،برداشت ها و قضاوت هایی که از نوشته هات میشه اونو سختش میکنه.محتاطت میکنه.وقتی حالم بده و نمیدونم ریشه‌اش چیه کلافه میشم.به قول گاگینز:بعضی روزها ترجیح می‌دهید فقط در خانه بمانید و جایی نروید؛ چون درمیان جمع‌بودن تنها باعث می‌شود مورد حمله و قضاوت افرادی قرار بگیرید که با آن‌ها تفاوت دارید. حداقل، این چیزی است که حس می‌کنیداولین/</description>
                <category>Deniz</category>
                <author>Deniz</author>
                <pubDate>Fri, 13 Aug 2021 22:19:38 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>