<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Dr.FaezeKhanlarzade</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@DrKhanlarzade</link>
        <description>دکتر فائزه خانلرزاده روانشناس, علاقمند به نوشتن, سخنرانی, کارهای بزرگ, انقلاب, نقد و به چالش کشیدن باورهای پذیرفته شده.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 09:48:09</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/73938/avatar/5IflaS.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Dr.FaezeKhanlarzade</title>
            <link>https://virgool.io/@DrKhanlarzade</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بیماری بچه های خوب</title>
                <link>https://virgool.io/@DrKhanlarzade/%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A8-sglwzlwongtx</link>
                <description>?  کمال گرایی یا عقده ی برتری؟  کمال گرایی یا عقده ی برتری ؟     کمال گرایی یک نقص و یک اختلال روانشناسی است, ولی به نظر می رسد چندان شرم آور نباشد. مفهوم گرایش به کمال این تصور را به وجود می آورد که شخص تمایل به کامل بودن دارد و احتمالا مشکل این است که می خواهد بیش از حد انتظار بی نقص باشد. از آنجایی که به نظر می رسد به این اختلال لطف زیادی شده, تصمیم گرفتم در موردش بنویسم.      &quot;کمال گرایی&quot; اصطلاح درستی برای توصیف این اختلال نیست. کسی که می خواهد بی نقص باشد, در درجه ی اول خودش را قبول ندارد, احساس می کند حقیر است و اضطراب, اجبار و فشار زیادی را برای برتری تحمل می کند.    این فرد از افراد مهم زندگی خود توجه و تایید کافی دریافت نکرده, به همین دلیل همیشه در حال اثبات خود به دیگران است.    ترکیبی که به درستی این وضعیت را توصیف می کند &quot; عقده ی برتری&quot; است. این افراد همواره در هر رابطه ای که قرار می گیرند, خود را با دیگری مقایسه می کنند و نسبت به امتیازهای دیگران حساس و آسیب پذیر هستند. احساس دائمی آنها خشم است. خشم معطوف به خود که با مکانیسم های دفاعی, به نفرت از دیگران تبدیل می شود.    &quot;عقده ی برتری &quot; توسط پدر و مادرهای سخت گیر شکل می گیرد. والدهایی که می خواهند بچه های خوب داشته باشند. در نسل گذشته خوب بودن محدود به درس خواندن, مطیع و پاک بودن بود. ولی نسل جدید با انتظارات بیشتری به نوجوانی و جوانی رسیده است.      آنها می خواهند هم زیبا باشند, هم فعال و اجتماعی , هم خوش هیکل و هم تحصیل کرده ( نه به اندازه ی نسل قبل) و خیلی زود به درآمدی قابل قبول دست پیدا کنند.    در واقع عقده ی برتری اختلال بچه های خوب است و در فرهنگ ما نیز بسیار پسندیده!     چون با وجودی که این عقده افکار, احساسات, رفتار و در نهایت همه ی زندگی را تحت تاثیر قرار می دهد, ولی احتمالا می تواند موتور محرکه ای باشد برای تبدیل شدن به فردی موفق و سرآمد.    مشکل اصلی اینجاست که آنها هیچ گاه از خود راضی نخواهند بود و آرامش درونی را احساس نخواهند کرد. از آنجا که هیچ گاه عمیقا احساس ارزشمندی و دوست داشتنی بودن نداشتند, نمی توانند عاشق شوند و مدت طولانی دوست بدارند. احساس همیشگی آنها خشم و اضطراب است که زیر ماسک تلاش برای برتری _ نه تمایل به بهتر شدن- می تواند دیده نشود, ولی توسط خود فرد در همه ی لحظه های زندگی احساس می شود.     اصرار به خوب بودن در کودکی, مقایسه, دوست داشتن و دادن احساس ارزشمندی با قید و شرط های سخت, این نگرش را در فرد به وجود می آورد که &quot; خوب بودن سخت است&quot;&quot;دوست داشته شدن سخت است&quot;   بنابراین داشتن یک زندگی طبیعی, لذت بردن, استراحت کردن, معمولی بودن برای آنها غیرممکن, عذاب آور و غیرقابل تحمل است.@drkhanlarzadehttps://www.instagram.com/dr.f.khanlarzade/</description>
                <category>Dr.FaezeKhanlarzade</category>
                <author>Dr.FaezeKhanlarzade</author>
                <pubDate>Tue, 19 Sep 2023 20:05:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من به عنوان یک روانشناس اشتباه کردم</title>
                <link>https://virgool.io/@DrKhanlarzade/%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-vgss4xgyge2i</link>
                <description>همیشه به پدر و مادرها می گفتم بچه ها را از کودکی با محدودیت آشنا کنید. بهشان نه بگویید. بگذارید فکر کنند هر چیزی که می خواهند را نمی توانند داشته باشند تا صبر کردن را یاد بگیرند. تا بتوانند ناکامی را &quot;تحمل&quot; کنند و لوس نشوند. پیش بینی می کردم نسلی که از پدران و مادران دهه ی پنجاه و شصت متولد شدند, نسلی خودخواه,گستاخ و بی تحمل خواهند بود که نمی تواند در این جامعه زندگی کنند. نمی تواند حقارت ها و محدودیت ها را که جزیی از روند طبیعی زندگی است بپذیرد و در برابر سختی ها کم می آورد. می گفتم نسل جدید &quot;انعطاف پذیری&quot; که شرط اصلی سلامت روان است را ندارد. ما موظفیم بچه هایی &quot;قوی&quot; پرورش دهیم, چون زندگی سخت است. نگذاریم عقده ها برایمان تصمیم بگیرند و چیزهایی را که خودمان نداشتیم, به صورت افراطی برای بچه ها فراهم نکنیم. ولی عقده ها_ همان نیازها یا همان غریزه_ بهتر از عقل و توصیه های روانشناسی عمل کردند و مهر و غریزه ی پدران و مادران اجازه نداد که بخواهند فرزندانشان هم آن کمبودها را تجربه کنند. پدر و مادرهایی که بدون عزت نفس در حسرت ابتدایی ترین خواسته ها بزرگ شدند, فرزندانشان را در مهر و نعمت و احترام غرق کردند و نسلی ساختند که شهامت ایستادن در برابر هر قدرتی را داراست. نسلی که انعطاف پذیری ندارد, بی ملاحظه است و به احمق ها احترام نمی گذارد. نسلی بدون تعارف و شجاع که خودش را دوست دارد و داشتن را حق خود می داند. انعطاف پذیری زمانی سالم است که شخص بخواهد شرایط مطلوب را حفظ کند, نه هنگامی که خانه از پای بست ویران است...ایران ما قرن ها در انتظار چنین فرزندانی بود تا در برابر ظلم و زور قوی( همان مطیع و صبور) نباشند, بلکه خشمگین شوند و واکنش نشان دهند. این ها نسلی هستند که صبر و سکوت را نمی شناسند و برخلاف اجدادشان می خواهند همین امروز زندگی کنند, نه در فردایی موهوم.@drkhanlarzadehttps://www.instagram.com/dr.f.khanlarzade/ </description>
                <category>Dr.FaezeKhanlarzade</category>
                <author>Dr.FaezeKhanlarzade</author>
                <pubDate>Thu, 27 Jul 2023 01:04:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا بدجنس می شویم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@DrKhanlarzade/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%AF%D8%AC%D9%86%D8%B3-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%85-hwsz4ji2wxrm</link>
                <description>هر انسانی احتمالا گاهی در زندگی بدجنس می شود. چه چیزی در درون ما اتفاق می افتد که باعث بدجنسی می شود؟بدجنسی زمانی اتفاق می افتد که ما نفرت را تجربه کنیم.هنگامی که در یک رابطه یا مواجهه با یک رویداد احساس نفرت در وجودمان زنده شود، مستعد بدجنسی هستیم. ما به طور ناخودآگاه پیش از این که از دیگری متنفر شویم، از خود متنفر بودیم. ولی این تجربه آنفدر ناخوشایند و آزاردهنده است که مکانیسم های دفاعی در کسری از ثانیه نفرت از خود را متوجه دیگری می کنند. چرا که متنفر بودن از دیگران برای ما قابل تحمل تر است.” من” سعی می کند در هر شرایطی بهترین حال را داشته باشد.نفرت از خود زمانی اتفاق می افتد که “من” احساس خوبی نسبت به خود نداشته باشد. یعنی اینطور به نظر برسد که تحقیر شده، چیزی را از دست داده، دوست داشته نشده، نادیده گرفته شده یا آنچه را که به آن نیاز دارد به دست نیاورده است.وقتی انسان در چنین شرایطی قرار می گیرد می تواند بدجنس شود، هر چقدر که انسان خوب و مهربانی باشد.چرا که نیازها به طور ناخودآگاه برای ما تصمیم می گیرند و قدرتشان بسیار از عقل و منطق بیشتر است. در وجود هر شخصی یک کودک محتاج هست که در هر لحظه محبت و توجه می خواهد و نمی خواهد دیگران چیزهایی را که او دوستشان دارد، تصاحب کنند.بدجنسی عموما رفتاری موقتی و وابسته به شرایط است.در صورتی بدجنسی می تواند به ویژگی ثابت و همیشگی تبدیل شود که شخص در بیشتر رابطه ها و لحظه های زندگی احساس بد بودن، طرد شدن و خواستنی نبودن داشته باشد. کسی که از خودش بدش می آید، به سرعت این احساس بد بودن را به دیگری (دیگران) برمی گرداند. وقتی کسی مورد علاقه ی ما نباشد، شامل قوانین اخلاقی ما هم نخواهد شد. این با دانش ما تناقض دارد، ولی طبیعت انسان است!شخصی که به ما (خواسته با ناخواسته) احساس بد بودن داده یا چیز با ارزشی را (خواسته با ناخواسته) از ما گرفته است، مستحق هر برخورد یا عذابی است و انسان در این شرایط رحم چندانی ندارد، حتی اگر نتواند این بی رحمی را با واژه ها بیان کند یا آگاهانه به آن فکر کند.بدجنسی و آزار دادن دیگران به انسان کمک می کند از اندوه غیرقابل تحمل عبور کرده، آن را به خشم و رفتار انتقام تبدیل کند.خشمگین شدن از دید فرگشتی برای انسان خردمند آسان تر از غمگین بودن است. همه ی این مکانیسم ها به این دلیل اتفاق می افتد که احساس ناامنی و اضطراب کمتر شده، بخش های مختلف وجود به تعادل برسد. https://drkhanlarzade.com/%d8%af%d9%84%db%8c%d9%84-%d8%a8%d8%af%d8%ac%d9%86%d8%b3%db%8c-%da%86%db%8c%d8%b3%d8%aa%d8%9f/ </description>
                <category>Dr.FaezeKhanlarzade</category>
                <author>Dr.FaezeKhanlarzade</author>
                <pubDate>Mon, 01 Mar 2021 13:13:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معنای زندگی یا درماندگی آموخته شده؟</title>
                <link>https://virgool.io/@DrKhanlarzade/%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%87-ehj496dt8wcn</link>
                <description>این که برای هر رویدادی به دنبال معنا باشیم خطرناک است!اگر بخواهیم مردم روی زمین را به دو گروه بزرگ تقسیم کنیم، یکی از فاکتورهای تمایز بین انسان ها، نگاهشان به دلایل رویدادهاست. این که آنها برای اتفاقات زندگی و رویدادهای طبیعت به دنبال چه توضیحی هستند.نتیجه ی تفکر عذابچرا مذهب هنوز از بین نرفته است؟ عوامل مادی یا عوامل غیرمادیمی شود گفت اساس دیدگاه ها، ادیان و مذاهب و باورهای مختلف دلایل رخدادهاست و همین اسنادها سبک های زندگی متفاوتی را درگستره ی زمین به وجود آورده اند.عوامل غیرمادی و معنا ی زندگیعوامل غیرمادی ملموس، قابل دیدن و قابل اثبات نیستند. به طور مثال ما هیچ گاه نمی توانیم اثبات کنیم که بیماری امروز ما چه ارتباطی با رفتارهای گذشته ی زندگی ما دارد، ولی می توانیم تشخیص دهیم که تغذیه، ورزش، سابقه ی خانوادگی (عوامل مادی) چقدر احتمال ابتلای ما را به بیماری بالا برده است.باور به عوامل غیرمادی می تواند زندگی را از مسیر عقلانی خارج کند.انسان می خواهد از زندگی خود راضی باشد، زندگی که شامل دو دسته از رویدادهاست:رویدادهایی که در کنترل ما هستندرویدادهایی که خارج از کنترل ما هستندانسان جایی به عوامل غیرمادی متوسل شده، به دنبال معنا می گردد که زندگی از کنترل او خارج شده باشد. از طرفی گسترش چنین باورهایی این خطر را دارد که ارتباط آدمی را با واقعیت قطع کند. این دقیقا تعریفی است که ما از بیماران روانپریش ارائه می دهیم!این که شخصی در قرن بیست و یک، قرنی که انسان (احتمالا) توانمندتر از هر زمان دیگری در تاریخ است، دست کم احساس کنترل متوسط بر زندگی خود نداشته باشد، خطرناک است.اینکه بدون امتحان راه حل های مادی، به انرژی ها متوسل شود و برای هر اتفاقی به دنبال یک معنا باشد، خطرناک است.به دنبال معنا گشتن، یعنی تلاش منفعلانه برای پذیرش هر آنچه که در زندگی پیش می آید.حتما حکمتی در این اتفاق است.من دارم امتحان می شوم.به هر کس به اندازه ی ظرفیتش رنج و سختی داده می شود.همه ی ما با این باورها آشنا هستیم، به دفعات در رویدادهای روزانه این جملات را به زبان آوردیم یا از نزدیکان شنیدیم. خیلی از ما به نحس بودن خود یا دیگری را پذیرفتیم یا باورهایی امروزی تر داریم مانند خوش شانس یا بدشانس بودن.انتخاب یک معنا برای زندگیمن بدشانس هستم، حتما مصلحتی در این اتفاق است و …  یعنی اتفاق های بد توسط مرجعی از بالا، عامدانه و آگاهانه برای من انتخاب می شوند. پذیرفتن این که من ضعیف و مورد ستم هستم و توسط نیروهای غیرمادی (که عموما نامهربان هستند و به خواسته های امروز من اهمیتی نمی دهند) کنترل می شوم، در درازمدت به شخص احساس درماندگی و نفرت می دهد. این معنا برای زندگی باعث می شود شخص نتواند از بودن در دنیا بهره ببرد.بهتر است به دنبال معنا نباشیم!ویکتور فرانکل انسان ها را تشویق کرد برای زندگی خود معما را جستجو کنند. در سال های سرد جنگ جهانی دوم در اردوگاه های نازی که یهودیان بی رحمانه کشته می شدند. آن ها نیاز به معنا داشتند تا بتوانند زنده بمانند. معنا قرار بود به آن ها امید بدهد و مهم تر از خود معنا ” جستجوی معنا ” بود.ما معنا را جستجو نکردیمولی ما خودمان معنا را جستجو نکردیم، از زمانی که به دنیا آمدیم فرصت فکر کردن و نگاه کردن به دنیا را نداشتیم. معنا ی زندگی به ما تحمیل شده است.ما نیاز داریم به مادیات اهمیت دهیم. بر کارهایی که می توانیم برای حل مشکلات انجام دهیم، و از بین بردن چیزهایی که اذیتمان می کنند تمرکز کنیم، بدون این که به عوال غیرمادی فکر کنیم.ما نیاز داریم بر زندگی خود تسلط پیدا کنیم. نه مانند سگ های سلیگمن با زنجیر خیالی بر پاهای خود شکنجه را تحمل کنیم.لازم است از معنا هایی که برایمان ساخته اند، بزرگ ترها، رسانه ها، کتاب ها و در و دیوارها… جرات رها شدن پیدا کنیم.تنها در این صورت می توانیم زندگی مطابق با شان انسان را تجربه کنیم. نه با احساس بردگی، نه حقارت و مظلومیت و نه در ماندگی. https://drkhanlarzade.com/%d8%a7%d9%86%d8%aa%d8%ae%d8%a7%d8%a8-%d9%85%d8%b9%d9%86%d8%a7-%db%8c%d8%a7-%d8%af%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86%d8%af%da%af%db%8c-%d8%a2%d9%85%d9%88%d8%ae%d8%aa%d9%87-%d8%b4%d8%af%d9%87-%d8%9f/ </description>
                <category>Dr.FaezeKhanlarzade</category>
                <author>Dr.FaezeKhanlarzade</author>
                <pubDate>Sun, 14 Feb 2021 09:49:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا برای میناوند و انصاریان عزاداری کردیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@DrKhanlarzade/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%AF-%D9%88-%D8%A7%D9%86%D8%B5%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%85-gldahtla78f8</link>
                <description>چرا ما برای این افراد عزاداری کردیم، در حالی که روزانه ده ها نفر دیگر در کشور خودمان بر اثر کرونا فوت می کنند. چرا خون این افراد رنگین تر است و جانشان عزیزتر؟آیا ما مردمی هیجانی و جوزده هستیم؟ آیا اساسا این دست عزاداری ها اشتباه و نشانه ی توان تفکر پایین جامعه است؟ آیا به گفته ی خیلی از کارشناسان ما باید آگاهانه این دست رفتارها را اصلاح کنیم؟وقتی رفتاری به دفعات توسط گروه بزرگی از مردم تکرار می شود، احتمالا دارد نیازی را برآورده می کند.وقتی رفتار انسان ها را بررسی می کنیم، باید علاوه بر داشتن دید جامعه شناسانه، به روان هم توجه کنیم. ما نمی توانیم در مورد “مردم” بنویسیم، بدون این که نیازهای انسان را بشناسیم.بیماری و مرگ مهرداد میناوند و علی انصاریان مردم ایران را ناراحت و عزادار کرد. عده ی زیادی از مردم در بیمارستان جمع شدند، هزاران نفر دعا می کردند، در شبکه های مجازی پست می گذاشتند و اندوه خود را به شکل های مختلف ابراز می کردند.روشن است که مردم در این روزها بسیار ناراحت بودند.در حالیکه در همان بیمارستان و در همان دقایق افراد دیگری در حال جنگیدن با مرگ بودند، اکسیژن خون ده ها نفر بالا و پایین می شد، خانواده های زیادی دلواپس و پیگیر وضعیت عزیزشان بودند، ولی مردم به آن ها فکر نمی کردند.چون هرگز آنها را ندیدند و مغزشان هیچ ادارکی را نسبت به آن افراد دریافت و هیچ هیجانی را تجربه نکرده بود.چون ما از فقدان چیزهای دچار اندوه می شویم که برایمان آشنا باشد. در بخشی از مغز ما چیزی به نام “خاطره” در مورد آن ابژه ثبت شده باشد.فوتبال بخش بزرگی از زندگی ایرانی هاست.فوتبال کدام نیاز را در ما برآورده می کند که اینقدر اهمیت دارد و درصد قابل توجهی از مردم ایران برد شگفت انگیز ایران در برابر استرالیا و راهیابی به جام جهانی 1998 را بهترین اتفاق زندگی خود دانستند؟دوست داشتن یک  ورزش، یک تیم و قرار گرفتن در گروه طرفداران آن، “نیاز به تعلق” را در انسان مدرن برآورده می کند.انسان مدرن در جهانی پرجمعیت زندگی می کند و برای تامین “نیاز به دیده شدن ” باید تلاش کند. او  برای تجربه ی احساس امنیت و گم نشدن در این دنیای بزرگ باید به گروه هایی وصل باشد. این گروه ها نیاز نیست که از لحاظ علمی و اخلاقی در سطح قابل قبولی باشند، اهمیتی ندارد که مطابق به معیارهای ساختگی جامعه ی مدرن ارزشمند باشند.نیازها از ارزش ها قوی تر هستنداینجا بحث نیازهاست و بخش های زیرین مغز، مشترک با پستانداران و پرندگان، آن معیارها را نمی شناسد. چون از دید فرگشتی این نیازهای باستانی قرن ها پیش از به وجود امدن اخلاق و کتاب و قانون  در این جهان هستی وجود داشتند.بنابراین مردم خود را متعلق به گروه هایی می دانند که در تشکیل هویت و رسیدن به احساس امنیت به آنها کمک می کند.احساس آشنایی و داشتن سرنوشت مشترکافرادی که عضو این گروه ها هستند، بخشی از هویت، گذشته و خاطرات مردم هستند. آن ها عموما “آشنا و مجبوب” هستند. باز هم  تکرار می کنم اهمیتی ندارد که چقدر فعالیت و وجود  آنها مفید باشد و چقدر آدم های خوبی باشند. چون اینجا بحث نیازهاست …ژنوم ما نیازها را بسیار بهتر و عمیق تر از علم و اخلاق می شناسداحساس آشنایی به دنبال زیاد دیدن و شناختن به وجود آمده، باعث تجربه ی چیزی به نام نزدیک بودن یا شبیه بودن در انسان ها می شود. این احساسی است که ما نسبت به خیلی از افراد مشهور داریم. در مورد آن ها چیزهای زیادی را می دانیم، در فیلم ها و سریال ها با آن ها هم ذات پنداری کردیم، در زمین های ورزشی خشم و شادی، تلاش و سرسختی، رفتارها و هیجان های مختلف آن ها را در طبیعی ترین حالت ممکن دیدیم و با آن ها همدل شدیم.ما بخش های زیادی از وجود آن ها را دیدیم که شبیه به خودمان بوداز دید روانشناسی ما با چنین افرادی احساس سرنوشت مشترک پیدا کرده، نسبت به آن ها همدلی بیشتری خواهیم داشت. آن ها بخشی از زندگی و هویت ما هستند. انها تاثیرگذار هستند، هرچند مفید نباشند، هرچند آدم های خوبی نباشند، چون اینجا بحث، بحث نیازهاست و بخش های زیرین مغز و نه کورتکس.بنابراین ما با فقدان انسان های آشنا، افرادی که آنها را بارها جلوی دوربین دیدیم، خنده های از ته دل، خشم ها، دعواها، مهربانی، موفقیت و شکست آن ها را از نزدیک به صورت زنده دیدیم، بیشتر تحت تاثر قرار گرفته، گریه و عزاداری می کنیم.مهم ترین لحظه های زندگی آن ها توسط مردم دیده شده است. طبیعی است که بیماری، بستری شدن و مرگ ان ها هم برای جامعه دراماتیک تر  باشد، نسبت به مرگ هزاران انسانی که هر روز روی تخت های بیمارستان ها، در خانه هایشان، در خیابان ها و … جانشان را از دست می دهند.چون مغز ما آن ها را هرگز ندیده  و نمی شناسد. https://drkhanlarzade.com/%da%86%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d9%85%db%8c%d9%86%d8%a7%d9%88%d9%86%d8%af-%d9%88-%d8%a7%d9%86%d8%b5%d8%a7%d8%b1%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%b9%d8%b2%d8%a7%d8%af%d8%a7%d8%b1%db%8c-%da%a9%d8%b1/ </description>
                <category>Dr.FaezeKhanlarzade</category>
                <author>Dr.FaezeKhanlarzade</author>
                <pubDate>Sat, 06 Feb 2021 11:59:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به خودتان و دیگران انرژی مثبت ندهید!</title>
                <link>https://virgool.io/@DrKhanlarzade/%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%86%D8%B1%DA%98%DB%8C-%D9%85%D8%AB%D8%A8%D8%AA-%D9%86%D8%AF%D9%87%DB%8C%D8%AF-mpgvoakdsa7y</link>
                <description>در مورد چیزهای اشتباهی که به ظاهر درست هستند زیاد نوشتم. مطالبی که بارها و بارها از طریق رسانه ها و تریبون های مختلف تکرار شده، تبدیل به اصل، قاعده و باور شده اند.دیگر هرگز این حرف ها را نزنید!انسان ها تغییر نمی کنندازدواج عاقلانه را فراموش کنیدیکی از این اصل ها انرژی مثبت است.این که ما در زندگی باید نیمه ی پر لیوان را ببینیم (نیمه ی خالی را نبینیم)، جمله های مثبت را تکرار کنیم و به خودمان و دیگران انرژی مثبت بدهیم. این حرف ها خیلی خوب است و زیر سوال بردن آن ها احتمالا هزینه دارد. ولی درست نیست از این جهت که با طبیعت ما سازگاری ندارد.در انرژی مثبت صداقت وجود ندارداگر بخواهیم نظر روانشناسی را در این زمینه بدانیم توصیه این است که در هر شرایطی و در مواجهه با هر رویدادی، احساسی را که تجربه می کنی بشناس، آن را بپذیر و احساسش کن. احساس شما می تواند خشم، غم، حسرت، حقارت یا ناامیدی باشد. هر چه که هست با خودت روراست باش.به خودت بگو من در حال حاضر احساس حقارت می کنم.من عمیقا غمگین هستم و نمی دانم این غمگین بودن تا چه زمانی ادامه خواهد داشت.من از این شخص خوب و مهربان خوشم نمی آید، چون در برابر او اعتماد به نفس ندارم.من حسرت چیزهایی را می خورم که شخص مقابلم دارد و خودم از آن ها محروم هستم.هر انسانی این احساسات را در زندگی روزمره تجربه می کند، بدون دلیل، بدون این که بدذات باشد یا دچار مشکلی روانی باشد که ریشه در کودکی دارد! هر شخصی هیجان های منفی و دردناک را تحربه می کند، بدون این که نیاز به توجه جدی و درمان داشته باشد. چرا که مغز ما رویدادها را درک کرده، پیوسته هیحانات متفاوتی را در ما به وجود می آورد. چون دنیای اطراف ما پر از ناهماهنگی، بی رحمی، بی عدالتی و کاستی است.نیاز است که ارسال انرژی مثبت به خود و دیگران را متوقف کنیم و بلند بگوییم که مجبور نیستیم از همه چیز راضی باشیم.برای نمونه اگر جایی احساس کردیم به اندازه ی کافی زیبا و جذاب نیستیم، این را بپذیریم و ناراحت شویم! شهامت داشته باشیم و بگوییم آن شخص از من زیباتر است.انرژی مثبت می خواهد که کیفیت زندگی ما را بالا ببرد و به ما کمک کند به رویدادها نگاه مثبت تری داشته باشیم، ولی خیلی اوقات این کار به قمیت دروغ گفتن به خود و سرکوب احساساتی انجام می شود که باید توسط ما تجربه شوند.به نظر می رسد روانشناسی این روزها به رشته ای تبدیل شده که هدفش دادن انرژی مثبت به دیگران است. در حالی که کمتر رشته ای وجود دارد که در متون آن تا این حد در مورد ضعف های انسان صحبت شده باشد. در مورد این که چرا انسان نمی تواند، چه عواملی او را محدود می کند و چقدر شخصیت و سبک زندگی انسان تحت تاثیر حسرت ها، عقده ها و کمبودهای اوست.در دو دهه ی اخیر مارتین سلیگمن روانشناسی مثبت گرا را در مقابله با تمرکز روانشناسی بر ضعف ها و کمبودها ایجاد کرد.?هدف روانشناسی مثبت گرا این است که به انسان کمک کند همه ی واقعیت ها را ببیند (نه فقط مثبت ها را)، چون ذهن انسان ناتوانی ها، افکار منفی و حوادث ناامید کننده را سریع تر دریافت می کند. ولی ابدا در هیج کجای علم ادعا نشده که سرکوب کردن احساس ها، نادیده گرفتن بخشی از زندگی و تکرار دروغ های خوشایند به رشد سالم انسان کمک می کند.در مورد انرژی مثبت هر چقدر شنیدیدم، خواندیم و عمل کردیم کافی است!اکنون نیاز داریم پذیرش را یاد بگیریم. چیزی که در مورد آن چیزی نمی دانیم، ولی مهم ترین اصل در روابط انسانی و تحربه ی احساسات سالم است.پس با خیال راحت عصبانی شوید، غمگین شوید، حسرت بخورید و اضطراب داشته باشید!چرا که ترس از این احساسات طبیعی و مقابله با آن ها خشم، افسردگی، حسادت و اضطراب را به ویژگی همیشگی در وجود شما تبدیل خواهد کرد.</description>
                <category>Dr.FaezeKhanlarzade</category>
                <author>Dr.FaezeKhanlarzade</author>
                <pubDate>Sun, 31 Jan 2021 22:45:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ازدواج عاقلانه را فراموش کنید!</title>
                <link>https://virgool.io/@DrKhanlarzade/%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-%D8%B9%D8%A7%D9%82%D9%84%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-itp5k3dtfyju</link>
                <description>خیلی از حرف ها به نظر درست می آیند، در حالیکه اشتباه هستند. کلمات درستی که بارها در کنار هم قرار گرفته، با آنها جمله ساخته شده است. جمله هایی درست و منطقی که زیر سوال بردن آن ها مشکل است. چرا که جامعه با تکرار زیاد آن ها را به عنوان اصل پذیرفته است.یکی از این اصول این است که برای ازدواج باید عاقلانه تصمیم گرفت.عشق کافی نیست. همه ی ما این جمله را بارها شنیدیم و قبولش کردیم. کیست که در اطرافیان خود ازدواج های عاشقانه ای را ندیده باشد که به شکست انجامیدند؟متخصصان و کارشناسان در رسانه های مختلف به مردم آموزش می دهند که برای ازدواج چطور تصمیم بگیرند. چه سوال هایی را باید در جلسات خواستگاری از طرف مقابل پرسید و به چه چیزهایی در طرف مقابل باید توجه کرد؟به نظر می رسد که تفاوت خاصی بین انتخاب شریک زندگی و انتخاب یک وسیله ی برقی وجود ندارد، فقط روش های بررسی این دو کمی متفاوت است!ازدواج شکلی از یک رابطه ی عاطفی معنادار است.احساسات و عواطف، متمایزکننده ی این رابطه از سایر رابطه های زندگی هستند. در رابطه ی عاطفی معنادار، فشاری از محیط بیرون احساس نمی شود. بعد اجتماعی اهمیت چندانی ندارد و عمق احساسات و میزان راضی کننده بودن آن ها برای دو نفر اهمیت دارد.در ازدواج بعد اجتماعی اهمیت زیادی دارد و عموما شخص از سوی محیط بیرون تحت فشار است. آداب و رسوم مختلف و نظر دیگران در آن پررنگ بوده، زمان آن از سوی جامعه تعیین می شود.ازدواج در حقیقت اخذ مجوز برای شروع رابطه ی جنسی با یک فرد مشخص است.رابطه ی عاطفی معنادار با جفت گیری متفاوت است و هیچ کس مجبور نیست در برهه ای از زندگی برای شروع زندگی جنسی منظم با یک فرد مشخص، تصمیم بگیرد.رابطه ی عاطفی معنادار زمانی شکل می گیرد که شخص بسیاری از نیازهای خود را تامین کرده باشد. هویت فردی و اجتماعی تشکیل داده، تعریفی نسبتا ثابت از خود برای دهه های آینده در ذهن داشته باشد.معنی انتخاب عاقلانه این است که شما به اندازه ی کافی فرصت تبدیل شدن به یک فرد عاقل را داشته باشید، نه این که معشوق خود را با عقل انتخاب کنید!یعنی حرفه ای نسبتا ثابت داشته،نسبت به چیزهایی در زندگی تان احساس مسئولیت داشته باشیدبتوانید دست کم بخشی از خواسته های مالی خود را تامین کنیدبه طور کامل به دیگری متکی نباشیدشما نسبت به خودتان به یک احساس رضایت خوشایند رسیده باشیدو بخاطر چیزهایی که کسب می کنید، احساس ارزشمندی داشته باشیدانتخاب عاقلانه تنها زمانی می تواند اتفاق بیفتد که شما به اندازه ی کافی مستقل بوده باشید.در واقع معنی عاقل و بالغ بودن داشتن استقلال مالی و عاطفی است. زمانی می توانید وارد یک رابطه ی عاطفی معنادار شوید که به اندازه ی کافی به خودتان تکیه کرده باشید، از تنهایی خسته شده باشید و دلتان بخواهد در کنار دیگری باشید.در این زمان می توانید به احساس و نظر خود به عنوان یک شخص عاقل اعتماد کنید. چون شما از طرف کسی تحت فشار نبوده، خودتان به تنهایی توان انتخاب و تصمیم گیری دارید.این که زمان ازدواج توسط دیگران تعیین شده،لیستی از افراد دم بخت تهیه شده،سوال های خواستگاری در فضای مجازی جستجو شود،زمانی که هدف سروسامان گرفتن باشد (تامین نیازهای فیزیولوژی و امنیت توسط دیگری)،و به پایان رسیدن هر چه سریع تر دوره ی مجردی به خاطر حرف های مردم (کسب مقبولیت و امنیت اجتماعی)رابطه ای که به این شکل آغاز می شود یک قرارداد اجتماعی برای جفت گیری است، نه یک رابطه ی عاطفی معنادار.چرا که در رابطه ی عاطفی معنادار خواسته های مادی تعیین کننده ی مهمی نیستند. دو نفر دارایی های خود را به رابطه آورده، برای ساختن زندگی بهتر به هم کمک می کنند.  دو نفر که به هم علاقمند شده اند و تنها همین دوست داشتن آن ها را وادار کرده، زندکی خود را با هم شریک شوند، نه هیج باید و نبایدی از محیط بیرون. https://drkhanlarzade.com/%d8%a7%d8%b2%d8%af%d9%88%d8%a7%d8%ac-%d8%b9%d8%a7%d9%82%d9%84%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b1%d8%a7-%d9%81%d8%b1%d8%a7%d9%85%d9%88%d8%b4-%da%a9%d9%86%db%8c%d8%af/ </description>
                <category>Dr.FaezeKhanlarzade</category>
                <author>Dr.FaezeKhanlarzade</author>
                <pubDate>Thu, 14 Jan 2021 11:50:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسلحه به درون خانه هایمان آمده</title>
                <link>https://virgool.io/@DrKhanlarzade/%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%AD%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%87-yhrkxqsq7yrp</link>
                <description>هر طور که فکر کنید، طرفدار هر گروهی که باشید، معتقد یا غیرمعتقد، همین که در درون مرزهای ایران زندگی می کنید، همین که زیر سلطه ی این حکومت اسلامی هستید، امروز با چشم خود می بینید کهاسلحه به درون خانه هایتان آمدهمهم نیست چند ساله هستید، در زندگی انسان شجاعی بودید یا محافظه کار، به عقاید دیگران احترام می گذاشتید یا خیر، اهل بحث های سیاسی و مذهبی بودید یا خیر. در هر صورت امروز می بینید کهاسلحه به درون خانه هایتان آمدهمهم نیست که خوشبین بودید یا بدبین، امیداوار بودید که وضعیت بهتر شود یا امیدی نداشتید. عزادار خون های ریخته شده در کف خیابان ها و زندان ها و آسمان ایران بودید یا خیر. کارمند دولت بودید یا خیر. وابسته یا مستقل. خوب بودید یا بد. در هر صورت فرقی نمی کند،چون امروز اسلحه به درون خانه هایتان آمدهمهم نیست چقدر سیاسی بودید، رای دادید یا ندادید. دیگر درون خانه هایتان هم امنیت ندارید. امروز مرگ از هر زمانی که به یاد می آورید نزدیک تر است و هیچ رحمی نسبت به این جمعیت انسانی وجود ندارد. انسان هایی که خواستند زندگی کنند، ولی بیرحمانه به گروگان گرفته شدند و در تمام این جهان هیچ کس به فکرشان نیست.چیزی که روشن است این است که این وضعیت نمی تواند ادامه داشته باشد و همه چیز باید تغییر کند. این می تواند نقطه ی پایانی در تاریخ باشد، چون امروز دیگر ترسی برای از دست دادن چیزی وجود ندارد.چون اسلحه به درون خانه هایمان آمده</description>
                <category>Dr.FaezeKhanlarzade</category>
                <author>Dr.FaezeKhanlarzade</author>
                <pubDate>Mon, 11 Jan 2021 09:45:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا مذهب نمرده است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@DrKhanlarzade/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D8%B0%D9%87%D8%A8-%D9%86%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-vyejuqb68vkv</link>
                <description>از دید روانشناسی هر رفتاری که تکرار می شود، حتما از جایی تشویق می شود. یعنی عاملی وجود دارد که آن رفتار را تقویت می کند. پشت هر رفتاری یک فکر، احساس یا دیدگاه وجود دارد. بسیاری از افکار ریشه ی ناخودآکاه داشته، خودآیند و سریع هستند و ما در زندگی روزمره حتی پس از سال ها به آنها دسترسی پیدا نمی کنیم.یعنی ما متوجه نیستیم چه فکری ما را وادار به انجام کار خاصی کرده است.چه بسا که بسیاری از محتویات مغز ما هرگز در طول مدت زنده بودن برایمان روشن نشود، در عین این که که شیوه ی زندگی، انتخاب ها، شکل رابطه ها، همچنین احساس و نظر ما را در هر در برابر هر فرد یا رویدادی تعیین می کنند.یکی از قدرتمندترین باورها در ذهن بشر، باورهای مربوط به مذهب است.بشر از زمان های دور وقتی در طبیعت می گشت یا به آسمان نگاه می کرد، در جستجوی چیزهایی بود که با چشم دیده نمی شوند. نوع مذهب و خدای محافظ انسان در زمان ها و  جغرافیاهای مختلف بسیار متنوع بود، ولی آنچه که در طی قرن ها زندگی انسان روی زمین، تغییر نکرد این بود که او به نیرویی ماورایی و غیرمادی باور داشت.چرا مذهب این همه در زندگی انسان ماندگار شد؟چرا این همه انسان مذهبی سرسخت وجود دارد، علیرغم این که بسیاری از بخش های ادیان شامل عذاب، خشم و خلاصه چیزهایی است که انسان آن ها را نمی خواهد، دوستشان ندارد و از آن ها می ترسد ؟!هر چیزی که توانست در زندگی بشر باقی بماند، حتما دارد نیازی را در او برآورده می کند.مذهب برآروده شدن بسیاری از نیازها را سخت می کند، ولی انسان ها شکایت چندانی از این بابت ندارند. چون باورهای دینی یکی از پایه ای ترین نیازهای انسان را تامین می کنند.مذهب بر این اساس شکل می گیرد که خدایی وجود دارد که مرا آفریده است. او به من اهمیت می دهد و به رفتارهای من توجه می کند.این که من مهم هستم و در این جهان تنها رها نشده ام، احساس ناامنی بودن در این جهان بی انتها را از بین می برد.این که در میان این همه انسانی که آمدند و رفتند، مردمانی که بی اندازه بدبخت بودند، تحت ستم قرار گرفتند، گرسنگی و حقارت کشیدند … آرزوهای من شنیده می شود، خواسته های من مهم است و حتما در آینده سختی ها جبران می شود.مذهب نوعی مکانیسم دفاعی است که انسان را از مواجه شدن با ترس ها دور نگه می دارد.  سرکوبی و انکار فرد را از مواجه شدن با واقعیت های ناخوشایند و اضطراب آور حفظ کرده، به او کمک می کند به هر رویدادی معنا بخشد. این روش تحمل تلخی ها را در این دنیا آسان تر می کند.اگر اتفاق بدی برای من بیفتد، حتما حکمتی دارد یا گناهان مرا از بین می برد.اگر به خواسته هایم نمی رسم، حتما قرار است چیز بهتری را به دست بیاورم.اگر کسی به من بدی کرد، حتما از او انتقام گرفته خواهد شد.هر که در این بزم مقرب تر است، جام بلا بیشترش می دهند.من مهم هستم و اگر به اندازه ی کافی خوب باشم، خطری مرا تهدید نخواهد کرد.همه ی این باورها نیاز به امنیت را برآورده می کنند و کسانی که به خدا و مذهب اعتقاد ندارند، از این امنیت، اطمینان و نگاه خوشبینانه به جهان هستی گذشته اند.می شود گفت هر فرد خداناباوری دوست داشت که خدایی باشد و از او مراقبت کند، ولی با توجه به شواهد و رویدادها به این نتیجه رسیده که انسان ها از حوادث بد در امان نیستند و از دید آنها نیروی مراقبت کننده ی برتری وجود ندارد.</description>
                <category>Dr.FaezeKhanlarzade</category>
                <author>Dr.FaezeKhanlarzade</author>
                <pubDate>Sat, 09 Jan 2021 11:29:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا رابطه جنسی بدون صمیمت آزادی است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@DrKhanlarzade/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%87-%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85%D8%AA-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-zvauhqwoolzw</link>
                <description>انسان از زمانی که زندگی را بر سیاره ی زمین شروع کرد، درگیر نیازهایش بود. نیازهای قوی، عمیق و متفاوتی که گاه با هم در تضاد قرار می گیرند. نیازهایی که همیشه به راحتی برآورده نمی شوند.خیلی وقت ها انسان های زیادی مجبور شدند از بسیاری از نیازهای خود بگذرندو تا آخر عمر هرگز طعم برآورده شدن آن ها را نچشند.و این بزرگترین رنج انسان روی زمین است…نیاز جنسی یکی از قوی ترین نیازهای انسان است.نیرویی از درون که او را جذب انسانی دیگر می کند. او دلش می خواهد از دیگری لذت جنسی ببرد و با او رابطه ی جنسی برقرار کند. در گذشته های دور این اتفاق به راحتی می افتاد.انسان ها در گروه هایی نسبتا بزرگ با هم زندگی می کردند. آن ها از هم محافظت کرده، با هم رابطه برقرار می کردند. در سیستم قدیمی خانواده به شکل امروزی، مادر و پدر و فرزند وجود نداشت.آن زمان زندگی انسان شباهت زیادی به زندگی شمپانزه ها داشت.گروه هایی در نهایت 150 نفره که می شود نام قبیله را بر آنها گذاشت. در آن زمان علمی وجود نداشت و کسی از لقاح اسپرم و تخمک چیزی نمی دانست.انسان های آن دوران تصور می کردند هر چقدر که یک زن از قبیله با مردهای بیشتری رابطه ی جنسی برقرار کند، فزندان سالم تر و قوی تری به دنیا خواهد آورد. آن فرزند متعلق به همه ی قبیله بود و همه با هم از او محافظت می کردند.در آن زمان هنوز دین، قانون و اخلاق به شکل امروزی بوجود نیامده بود و انسان ها هر کاری که دلشان می خواست انجام می دادند!انسان کم کم از جنگل بیرون آمد و در مزارع کشاورزی زندگی کرد. او حیوانات را اهلی کرد و دیگر خطر حیوانات وحشی تهدیدش نمی کرد. در عصر کشاورزی، خانواده شکل گرفت و مفهوم مالکیت مطرح شد. مالکیت بر خانه، محصولات کشاورزی، حیوانات مزرعه و اعضای خانواده.مالکیت یکی از خواسته های قوی انسان است که در رفع نیازهای او بسیار اهمیت دارد.در نقطه ای از تاریخ مالکیت در رابطه ی جنسی مطرح شد و کارکرد آن را از جفت گیری به رابطه ای صمیمانه تغییر داد.( در این نوع بحث ها به یک مطلب مهم باید توجه کنیم. اطلاعاتی که ما در مورد زندگی انسان در قرن های پیشین داریم می تواند درست نباشد، دانش ما با روش هایی مانند کشف فسیل ها و آثار باقی مانده بر سنگ ها به دست می آید که آناتومی انسان، شیوه ی زندگی او و ابزارهایی که استفاده می کرد را تا حدی برایمان روشن می کند. ما محدودیت زیادی برای فهم آنچه واقعا بر انسان ها گذشت داریم، چرا که تنها شواهدی که از قرن های دور به دست آمده، مربوط به سخت افزارهای زندگی بشر هستند و نه نرم افزارها. بنابراین ما راه مطمئنی برای دانستن افکار، باورها و فرهنگ مردم در آن دوران نداریم و اطلاعات ما بر مبنای فرض های ما هستند).این فرض را تایید می کند که انسان های گذشته، امکان انتخاب شریک های متعدد جنسی و سبک زندگی آزادانه تری داشتند.از آنجا که در آن زمان چیزی به نام دارایی وجود نداشت، احساس مالکیت هم چندان در انسان به وجود نیامده بود.بشر همیشه آزادی را دوست داشت، ولی در زمان های زیادی مجبور شد آن را فدای دیگر نیازهای خود کند. چرا که نیازهای متضاد در اعماق وجود او با هم کشمکش داشتند و هر کدام می خواستند که بر دیگری چیره شوند.نیازهایی که پیروز می شوند برای مدتی دست از سرکشی بر می دارند، نیازهایی که سرکوب می شوند، در ناخودآگاه می مانند و هیچ گاه فراموش نمی شوند.اکنون پرسش این است: آیا داشتن روابط جنسی بدون صمیمیت آزادی است؟داشتن روابط جنسی بدون صمیمیت آزادی است، اگر شخص برای این شیوه ی زندگی تحت فشار نباشد! اگر خودش انتخاب کرده باشد که اینطور زندگی کند.کسی که برای برقراری رابطه ی جنسی پیش شرط خاصی نداشته باشد و خود را محدود نکند، آزاد است.چون احتمالات مختلفی بیش روی اوست و امکان انتخاب های بیشتری دارد.می تواند از هر کس که به او تمایل دارد، در خواست رابطه ی جنسی کند،بدون این که نگران چیزهایی مانند عواطف درگیر شده، مسائل مالی، احساس مسئولیت نسبت به رابطه، اخلاقیات، تنبیه، عذاب و احساس گناه باشد.در واقع هرچقدر که گزینه های ما بیشتر باشد، احساس رهایی و آزادی حرکت بیشتری داریم.اگر این انتخاب آگاهانه، بدون فشار و با هدف لذت بردن باشد،نه با هدف انتقام،نه برای جبران کمبودها و حسرت های گذشته،نه به دلیل عدم توانایی در برقراری رابطه ی عاطفی بالغانه،این عین آزادی است.لذت بردن سریع ترین پاداش آزادی جنسی است. ولی عوامل محدودکننده ای که در بالا به آن اشاره کردیم، گزینه های ما را برای انتخاب و عمل کاهش می دهند و در بسیاری مواقع باعث می شوند از این پاداش سریع و در دسترس بگذریم.ترس از آزادیچیزی که آزادی را به عنوان یکی از نیازهای انسان زیر سوال می برد و باعث می شود ما در مورد آن بحث کنیم، “ترس ” است. هر جا که صحبت آزادی است، افراد ناخواسته به حد و حدود آن فکر می کنند. چون ما در عین حال که آزادی را دوست داریم و پیوسته در طلب آن بودیم، می دانیم که باید از آن بترسیم.رولو می روانشناس وجودگرا آزادی را این گونه تعریف می کند:” آزادی قابلیت انسان است برای دانستن این موضوع که او موجودی تعریف شده است “.به این معنی که انسان باید بداند سرنوشت او از پیش تعیین شده است. آزادی آگاهی یافتن به ضعف ها و محدودیت هاست، این که بدانیم امکان مرگ در هر لحظه وجود دارد و بپذیریم ما با جنسیت، ژنتیک و تجربه های کودکی خود محدود شده ایم.در تعریف رولو می از آزادی بیشتر از رهایی ، اختیارات محدود ما یادآوری می شود. او به عنوان یک انسان گرا به خود اجازه نمی دهد آزادی را به تنهایی و بدون در نظر گرفتن حقیقت محدودکننده ی جهان تعریف کند. هرچند که در نهایت باور دارد ” از دست دادن آزادی در دل نفرت به وجود می آورد”.آزادی و امنیت تعارض بنیادی انساناریک فروم روانکاو اجتماعی زمانی که از آزادی صحبت می کند، نمی تواند امنیت را نادیده بگیرد. از دیدگاه او آزادی و امنیت تعارض  بنیادی انسان است.ما نمی توانیم آزاد باشیم، ولی به همراه آن احساس ناامنی نداشته باشیم. هر چه انسان ها آزادی بیشتری کسب کردند احساس تنهایی، پوچی و بیگانگی بیشتری کردند. برعکس هر چه آزادی کمتری داشتند، امنیت و احساس تعلق بیشتری داشتند. با همه ی این ها از دیدگاه فروم ” تاریخ انسان داستان تلاش برای آزادی است”.یک نمونه ی این تناقض قانون آزادی اسلحه در ایالات متحده است. سرزمینی جدید، آزاد و بدون تاریخ، تکه ای خشکی  در آنسوی اقیانوس ها، که انسان ها از سراسر زمین برای تجربه ی آزادی و فرار از قوانین سخت اروپا و ادیان در دیگر نقاط دنیا، به آنجا مهاجرت کردند. در این سرزمین مردم این آزادی را دارند که اسلحه داشته باشند، در عین حال می دانند بخشی از امنیت خود را از دست می دهند.بنابراین هرگز نمی شود هم آزادی داشت و هم امنیت.در رابطه های عاشقانه هم این دو نیاز با هم در کشمکش هستند. هر انسان بالغی نیاز به آزادی دارد. او دوست دارد در عین این که در کنار معشوق است، امکان تصمیم گیری و انتخاب های خود را از دست ندهد. ولی در کنار این آزادی گاهی هم برایش خوشایند است که با دریافت چنین پیام هایی توسط معشوق محدود شود:تو مال من هستی، تو برای من مهم هستی، دوست دارم کنار من باشی و تنها به مسافرت نروی، من نگران تو هستم…این نوع پیام ها در رابطه ی عاشقانه در عین این که آزادی را محدود می کنند، احساس امنیت و تعلق را به دو طرف می دهند.تعریف آزادیآزادی را می شود داشتن گزینه های مختلف، اراده و استقلال در انتخاب میان آن ها دانست. در صورتی شخص می تواند احساس آزادی کند که مجبور نباشد از بین احتمالات مختلف یکی را انتخاب کند، از سوی دیگر برای انتخاب نکردن و نخواستن چیزی هم تحت فشار نباشد.رابطه ی جنسی بدون صمیمت، به معنای آزادی در انتخاب شریک جنسی دلخواه بدون محدودیتی خاص از سوی محیط بیرون است.یعنی برای شروع رابطه تنها جذابیت جنسی و رضایت دو طرف کافی است، بدون این که دو نفر انتظاری بیش از داشتن رابطه ی جنسی لذت بخش از یکدیگر داشته باشند.چه چیزی این خواستن ساده را مشکل کرده است؟باید و نبایدهای سخت که در ذهن انسان رسوب کرده اند. ادیان یکی از منابعی هستند که نگرش و باورهای ما را به صورت خودآگاه و ناخودآگاه تعیین کرده اند.ترس های انسان داشتن بدون محدودیت را سخت می کند. چون او می داند به دست آوردن بیش از حد همیشه با از دست دادن چیزهای دیگری همراه است.یکی از توانمندی های انسان خیال اوست. زمانی که او توانست تخیلات خود را بنویسد، اسطوره ها را بسازد و عشق، این واکنش هورمونی شگفت انگیز را به زبان های مختلف توصیف کند، نیازهای جدید شگل گرفتند. نیروی تخیل انسان باعث بوجود آمدن نگاه ایده آلیستی به عشق به ویژه در ادبیات مشرق زمین شد.از آن جا که رابطه ی جنسی بخشی از عشق قلمداد می شود، ادیان، ادبیات و ترس های انسان، این باور  را در ذهن بسیاری از مردم جهان بوجود آوردند که رابطه ی جنسی باید در بهترین حالت و همراه با عمیق ترین احساسات تجربه شود.کسی که می خواهد لذت عشق را در یک رابطه ی امن تجربه کند، می داند که باید دست کم برای مدتی از افراد جذابی که در او تمایل جنسی بوجود می آورند، چشم پوشی کند. چرا که صمیمیت و بستن پیمان با معشوق از فاکتورهای عشق هستند:این که من تو را از بین همگان انتخاب کردم و زین پس تنها تو را دوست دارم و می خواهم تنها توسط تو دوست داشته شوم.کسی که در رابطه ی جنسی “آگاهانه و بدون ترس“ به دنبال صمیمیت است،و از بین احتمالات مختلف انتخاب کرده  که رابطه با دیگری را به این شکل تجربه کندکسی که فکر می کند اگر صمیمت و لذت جنسی را هم زمان احساس کند، احساس خوشایندتری در رابطه خواهد داشت،اگر این انتخاب به خاطر ترس از تنبیه،  گناه و سرزنش نباشد،اگر باید و نباید محکمی در ذهن او وجود نداشته باشد،می توانیم بگوییم او یک شخص آزاد است.اگر انسان زمینی به دنبال این باشد که همه ی نیازهایش برآورده شود و هیچ گاه هیج کمبودی نداشته باشد، راه به جایی نمی برد!در واقع این خواسته هرگز برآورده نخواهد شد، چون از یک سو وجود انسان پر از نیازهای متضاد است که تنها گاهی بخشی از آنها امکان برآورده شدن خواهند داشت؛ از سوی دیگر نیازهای افراد مختلف هم در تناقض با یکدیگر قرار می گیرند.از نخستین روزهای پیدایش انسان خردمند، این امکان وجود نداشت که همه ی خواسته های همه ی افراد گونه ی ما به یک اندازه تامین شود و همیشه چیزی به نام رقابت وجود داشت.همیشه برخی افراد چیزهایی را خواستند که متعلق به خودشان نبوده یا به دست آوردن آنها نیازمند رضایت یک انسان دیگر بوده است.با توجه به جهان پیرامون و دنیای پیچیده ی درون ما، بیشتر انسان ها مجبور می شوند در نهایت محدودیت ها را بپذیرند و تلاش کنند آزادی را نه به صورت کامل که تنها در حدی راضی کننده به دست آورند. چرا که آزادی با نیازهای اساسی ما مانند امنیت، عدالت و مالکیت در تضاد است.پادکست مربوطه در کانال تلگرام @Drkhanlarzade https://drkhanlarzade.com/%d8%a2%db%8c%d8%a7-%d8%b1%d8%a7%d8%a8%d8%b7%d9%87-%d8%ac%d9%86%d8%b3%db%8c-%d8%a8%d8%af%d9%88%d9%86-%d8%b5%d9%85%db%8c%d9%85%db%8c%d8%aa-%d8%a2%d8%b2%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%9f/ </description>
                <category>Dr.FaezeKhanlarzade</category>
                <author>Dr.FaezeKhanlarzade</author>
                <pubDate>Wed, 06 Jan 2021 10:17:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا دنیا را مردان ساخته اند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@DrKhanlarzade/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%9F-w1op1myccz0k</link>
                <description>مردان تاثیرگذارتر از زنان: وقتی رویدادی تکرار می شود حتما یک دلیل محکم دارد. وقتی انسان بر رفتاری اصرار دارد، حتما نیازی از او دارد برآروده می شود.نیاز فرمانده انسان!یکی از پرسش هایی که در دنیای مدرن زیاد مطرح شده این است که چرا مردان از زنان تاثیرگذارتر بوده اند؟چرا دنیا را مردان ساخته اند؟مردان از نظر قدرت جسمی از زنان قوی تر هستند. این نخستین توضیحی است که عموما به ذهن می رسد. مردان به خاطر قوی تر بودن تصمیم گرفتند از زنان محافظت کنند و زنان به خاطر قدرت جسمی کمتر تصمیم گرفتند مورد حمایت مردان قرار گیرند.وقتی در مورد انسان صحبت می کنیم، آن هم در طول تاریخ، بشری که از جنگل به شهرها آمد و هنوز برخی از رفتارهایش را تغییر نداده است، نمی توانیم از واژه ی ” تصمیم” استفاده کنیم. تصمیم های ما اینقدر پرقدرت نیستند و ما با منطق، این همه قرن، یک شیوه ی زندگی را انتخاب نمی کنیم.برای نمونه دور از ذهن است که فکر کنیم انسان نخستین به خودش گفت من زور بازوی بیشتری دارم، بنابراین کارهای سخت تر بر عده ی من!خیر! انسان تا دلش نخواهد کاری را انجام نمی دهد!او باید با کارهایش به احساس رضایت برسد، هر چقدر هم که آن کار سخت باشد. بدون احساس رضایت ناشی از برآورده شدن یک نیاز، بشر هیج کار سخت و آسانی را حاضر نیست انجام دهد.یکی از نیازهای انسان زایندگی است. زایندگی یعنی ادامه داشتن، تاثیرگذار بودن و از خود چیزی به جا گذاشتن.این که من همیشه هستم و نباید از بین بروم.یکی از بهترین راه های ارضای این نیاز آفریدن فرزند است. انسانی که در بدن انسانی دیگر جان می گیرد، از او تغذیه می کند، پیش از تولد او را دلبسته ی خود می کند و سپس به دنیا می آید. این احساس آفریدن یکی از راضی کننده ترین احساس هایی است که بشر می تواند تجربه کند.این نیاز در زنان بیشتر از مردان برآورده می شود، چون مرد به اندازه ی زن آفریدن کودک را با بدن فیزیکی خود لمس نمی کند.آدم دوست ندارد تمام شودتفاوت مرد و زن در تولد فرزندچرا غیرت یک ویژگی مردانه است؟این نیاز تا حدی تامین می شود و تا حدی هم خیر. مردان برای جبران این مقدار نیاز دارند بر زنان تسلط پیدا کنند تا بیشتر احساس کنند صاحب فرزند هستند.مرد می خواهد اطمینان داشته باشد که آن زن و کودک متعلق به او هستند.از سوی دیگر مردان نیاز دارند تسلط بیشتری بر دنیا داشته باشند و بخشی از این خواسته ی عمیق درونی را با اثرگذاری بر دنیای بیرون تامین کنند.به این ترتیب دنیا پر از مردانیست که تلاش می کنند چیزی را با دست خود تغییر دهند و از خانواده ی خود محافظت کنند. در حالیکه که زنان کمتر برای انجام این کارها انگیزه دارند، چون با مادر شدن، میل به زایندگی در آنها تامین می شود.</description>
                <category>Dr.FaezeKhanlarzade</category>
                <author>Dr.FaezeKhanlarzade</author>
                <pubDate>Sun, 03 Jan 2021 10:53:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیاز فرمانده انسان!</title>
                <link>https://virgool.io/@DrKhanlarzade/%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-p7inhuw8ppvn</link>
                <description>وقتی در مورد انسان فکر می کنیم، باید نیازها را به عنوان یکی از مهم ترین موضوعات در نظر داشته باشیم.نیازها همیشگی، پرقدرت و ذاتی بوده، هیچ گاه فراموش نمی شوند.آن دسته از رفتارهای بشر که در طی قرن ها تکرار شده، بخشی از زندگی روزمره گشته اند، به طور حتم دارند بخشی از نیازهای ما را برآرده می کنند.نیازها یا همان نقص ها بهترین و واقعی ترین توضیح را برای سبک زندگی انسان ارائه می دهند.ما پیوسته تحت تاثیر نیازهایمان هستیم و بر اساس فشاری که نیازها به ما وارد می کنند، تصمیم می گیریم، انتخاب می کنیم، از کسی خوشمان نمی آید یا چیزی برایمان اهمیت پیدا می کند.اگر می خواهیم بدانیم چرا مردها در طول تاریخ تاثیرگذارتر از زنان بودند، باید ببینیم این رفتارهای قدرتمندانه در حال برآروده کردن کدام نیاز هستند.چرا دنیا را مردان ساخته اند؟اگر این سوال برایمان مطرح می شود که باور به ادیان، با وجود بی شمار موارد متناقض با عقل ، چرا پس از قرن ها از بین نرفته است، باید به نیازها نگاه کنیم. چون نیازهای انسان مدرن و اجدادش بسیار به هم شبیه هستند، با وجودی که در دنیاهایی بسیار متفاوت از هم زندگی کرده اند.اگر می خواهیم بدانیم چرا دو نفر عاشق هم می شوند، باید ببینیم چه نیازی از همدیگر را برآورده می کنند.این که چرا گروه بزرگی از افراد زندگی خود را صرف رسیدن به موفقیت، تحصیلات بالا، پول و زیبایی می کنند، با شناخت نیازها درک می شود.برخلاف آنچه فکر می کنیم، ما با بخش متفکر و منطقی مغز تصمیم نمی گیریم. بلکه هیجان ها و نیازهایی که از بخش های عمیق تر مغز منشا می گیرند، به ما می گویند چه رفتاری داشته باشیم و چطور زندگی کنیم.اسم نیازهای انسان چیست؟!هر انسانی برای این که بتواند زندگی کند، به آب و خوراک نیاز دارد و جایی برای زندگی. این نیازها همیشه بوده اند و قدیمی ترین نیاکان ما هم درست مانند ما بخش مهمی از زندگی شان را صرف یافتن و حفظ این دستاورها می کردند.در اینجا در پایین ترین سطح نیاز به امنیت مطرح می شود.امنیت یعنی بودن در شرایط ثابت و قابل پیش بینی. به این معنا که من نیاز دارم بدانم همیشه چیزی برای خوردن و جایی برای زندگی دارم. من هیچ وقت بدون غذا نمی مانم و از گرسنگی تلف نخواهم شد.این نیازها برای بقای انسان ضروری هستند.امنیت همچنین شامل احساس تعلق می شود. انسان نیاز دارد متعلق به یک گروه حمایتگر باشد. افرادی که تحت هر شرایطی کنار او باشند و از او در برابر خطرات دنیای بیرون محافظت کنند. نام این گروه به طور معمول خانواده است.پس از اینکه بشر خیالش راحت شد که در یک گروه امن، برای همیشه هست، خانه ای دارد و خوراک هم برایش فراهم است، می خواهد که دوست داشته شود.اینجا نیاز به محبت تبدیل به یکی از قوی ترین نیروها در درون انسان می شود که نوع و کیفیت همه ی روابط او را تعیین خواهد کرد.انسان هر جا که دوست داشته شود، دوست خواهد داشت و شخص بهتری خواهد بود. “من”  مهم می شود و آدمی برای سیراب کردن “من” تلاش و گاه تقلا می کند.اگر  نیاز به امنیت در فرد تامین نشده باشد، نیاز به محبت هم در او شکل نمی گیرد. چون شخص به شدت درگیر نیاز سطح پایین تر خود است. اینجاست که می گویند ” گرسنگی نکشیدی تا عاشقی یادت رود”.پس از این که به اندازه ی کافی دوست داشته شدیم، نیاز به احترام پیدا می کنیم. کسی که درگیر محبت است، می تواند از احترام خود بگذرد. مانند کسی که در یک عشق یک طرفه، از معشوق، محبت و توجه را التماس می کند و نمی تواند در آن شرایط به حرمت خود بیندیشد.همچنین افرادی که در خیابان گدایی می کنند یا در زباله ها به دنبال چیزی برای خوردن می گردند، افراد گرسنه ای که آبرو برایشان اهمیتی ندارد، گاه مردم عادی را متعجب می کنند؛ در حالیکه این افراد به حدی در تامین نیازهای سطح پایین تر خود درمانده اند که نیازهای دیگر در آن ها شکل نگرفته است.با برآورده شدن این نیازها انسان به حدی از آرامش می رسد و به ارزش و توانمندی های خود فکر می کند. او کیفیت زندگی اش را بالا می برد و می خواهد چیزی از خود در دنیا به جا بگذارد. در این جا میل به زایندگی و جاودان بودن شکل می گیرد.این همان نیازی است که باعث شده انسان این همه اثر بر سیاره ی زمین از خود بر جا بگذارد. نیازی که نسل بشر را ادامه داد، هنر را بوجود آورد، کتاب نوشت و کشف و اختراع کرد.در نهایت انسان نیاز دارد احساس ارزشمندی داشته باشد.در عین این که برای به دست آوردن پول و تامین نیازهای فیزیولوژی و امنیت کار می کند، دوست دارد به عنوان یک کارمند در کارش دیده شود. به خاطر همین نیاز است که بسیاری از افراد فکر می کنند در کارشان بسیار موثر هستند و بدون آن ها کار مجموعه لنگ می شود!هر جا کسی عصبانی است، متنفر است، رنجیده است یا لجبازی می کند، نیازی در او برآورده نشده است.هر چه برای تامین نیازها مدت بیشتری منتظر بمانیم، برآورده شدن آن و رسیدن به رضایت سخت تر می شود.کسی که در شرایط بی ثبات مالی زندگی می کند،یا احساس تعلق به یک گروه امن نمی کند،یا به اندازه ی کافی دوست داشته نمی شود،تحقیر می شود یا مورد تحسین و تعریف قرار نمی گیرد،نمی تواند سبک زندگی اش را بر اساس ارزشمندی و اثرگذار بودن انتخاب کند.اگر بچه دار شود از آفرینندگی خود به اندازه ی کافی لذت نمی برد. اگر شغلی دارد تنها به پول فکر می کند و احترام و ارزشمندی برایش چندان اهمیت ندارد. چون درگیر نیازهای ابتدایی تر خود است و نیازهایی که او را وادار می کند انسان بهتری باشد در او شکل نگرفته است.</description>
                <category>Dr.FaezeKhanlarzade</category>
                <author>Dr.FaezeKhanlarzade</author>
                <pubDate>Tue, 29 Dec 2020 15:43:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انسان ها تغییر نمی کنند</title>
                <link>https://virgool.io/@DrKhanlarzade/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-qpdq52xlqaq7</link>
                <description>یکی از پرتکرارترین شکایت های مردم این است که نتوانستند دیگران را به خوبی بشناسند، بیهوده اعتماد کردند یا یارشان به مرور زمان تغییر کرد و دیگر مانند گذشته نبود.  بیشتر ما باور داریم که انسان ها به راحتی عوض می شوند و ما در وضعیتی پیچیده در میان ارتباطات انسانی گرفتار هستیم. ارتباط هایی که قرار است نیازهای مختلف ما را برآورده کنند و به ما کمک کنند زندگی کنیم.ولی واقعیت این است که انسان ها چندان تغییر نمی کنند.همه ی ما تعدادی ویژگی ثابت داریم که شخصیت ما را می سازند. این دسته از ویژگی ها ژنتیکی هستند و به مرور زمان تغییر نمی کنند. خوب است همین جا در مورد یکی از برداشت های اشتباه مثالی بزنم:مهربانی یک ویژگی ثابت و ژنتیکی نیست.مهربان بودن وابسته به شرایط است و هر انسان مهربانی می تواند در شرایط خاص نامهربان، خشمگین و حتی نفرت انگیز شود. کسی که همیشه تحت هر شرایطی مهربان است، به احتمال زیاد دارد تلاش می کند که این گونه باشد و این نمی تواند رفتار سالمی باشد.نامهربان شدن انسان های مهربان یکی از بدترین اتفاق هایی است که می تواند در زندگی هر کس روی دهد، بنابراین نیاز است بدانیم که ما و رخدادهای گوناگون هم در تغییر این ویژگی رفتاری تاثیرگذار هستیم.ویژگی های ثابت و غیر قابل تغییر شخصیت چه هستند؟هر شخصی به صورت ذاتی، ژنتیکی و سرشتی روی نقطه ای در طیف درون گرا و برون گرا قرار دارد. این ویژگی ثابت است و با گذشت زمان و در شرایط مختلف تغییر نمی کند.هر انسانی به صورت ذاتی قدری مضطرب و تنیده است و در مقابل افرادی قرار دارند که آرام تر هستند. این ویژگی نیز وابسته به شرایط نیست و تغییر نمی کند.افراد به صورت ژنتیکی می توانند محتاط باشند یا همواره در حال ریسک کردن و تجربه ی چیزهای جدید.میزان وظیفه شناس بودن هم تا حد زیادی در ژنوم مشخص می شود و می توانیم انتظار داشتیه باشیم که اطرافیان ما در این زمینه هیج گاه تغییر رفتار چشمگیری نداشته باشند.خوشایند بودن هم غیرقابل تغییر است! متاسفانه ما چندان در میزان دلپذیری خود نقش فعالی نداریم و کدهای ژنتیکی تعیین می کنند که ما چقدر به دل دیگران بنشینیم!این ها ویژگی های ثابت شخصیت هستند (بر اساس نظریه ی پنج عاملی NEO).برای شناخت بیشتر از خود و دیگران نیاز است که به این ویژگی ها توجه کرده، بین این ها و ویژگی های قابل تغییر تمایز قائل شویم.بیشتر دل شکستن ها و ضربه خوردن ها به این دلیل است که ما رفتارها و احساساتی را که تحت تاثیر شرایط محیطی هستند، جز ویژگی های همیشگی افراد در نظر می گیریم.شخص را به خاطر مهربان بودن، در دسته ی (ثابت) خوب ها قرار می دهیم و زمانی که شرایط تغییر کرد و دیدیم که رفتار آن خوب مهربان تغییر کرد، احساس قربانی بودن، فریب خوردن و شکست می کنیم.در حالی که همه ی این تغییرات قابل پیش بینی هستند و ما نباید  نقش خودمان را در خوب بودن دیگران فراموش کنیم.ویدئوی مرتبط در کانال تلگرام @Drkhanlarzade</description>
                <category>Dr.FaezeKhanlarzade</category>
                <author>Dr.FaezeKhanlarzade</author>
                <pubDate>Wed, 23 Dec 2020 16:54:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیگر تو را دوست ندارم</title>
                <link>https://virgool.io/@DrKhanlarzade/%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-mhsu6p7xe3e9</link>
                <description>دیگر دوستت ندارم … چه چیزی باعث می شود این جمله را به زبان آوریم، یا از ذهنمان بگذرد؟ آنچه که موجب می شود ما یک عزیز را به طور موقت یا برای همیشه دیگر دوست نداشته باشیم چیست؟تو را دیگر دوست ندارم در حقیقت به این معنی نیست که تو دیگر برای من عزیز نیستی، بلکه معنای آن این است که من دیگر در کنار تو خودم را دوست ندارم.در هر رابطه ای “من” مهم است و هر رویدادی بر نگرش ما نسبت به ” من” اثر می گذارد. کسی که بتواند به نگرشمن خوب هستم،من دوست داشتنی هستمو من ارزشمند هستمکمک کند برای ما عزیز و دارای ارزش خواهد بود.هیج چیز از من مهم تر نیستدر رابطه ی عاشقانه “ من ” منتظر است تا باشکوه ترین احساس انسانی را تجربه کند، در کنار کسی که از خانواده ی او نیست و توسط سلول ها و ژن های مشترک با او پیوندی ندارد، بلکه آگاهانه در حوالی جوانی او را از میان دیگران انتخاب کرده است.در این رابطه هر نگاه، هر سخن، هر لطف، هر خشم و هر بی تفاوتی بر ” من ” اثر می گذارد و او را دوباره تعریف می کند.عشق تا زمانی در رابطه زنده می ماند که هر دو نفر به هم احساس ارزشمندی و دوست داشتنی بودن بدهند، یعنی آنها تا زمانی عاشق خواهند ماند که بدانند معشوق هستند.” تو را دوست دارم” زمانی اتفاق می افتد که ” من  ” دوست داشته شود، به او احترام گذاشته شود، دیده و شنیده شود و به این نتیجه برسد که وجودی باارزش و لایق عشق ورزیدن دارد.هر انسانی زمانی که بداند عزیز است، می تواند دنیا و مردم را دوست داشته باشد و با بهترین ورژن خود با دیگران ارتباط برقرار کرده، زندگی کند.</description>
                <category>Dr.FaezeKhanlarzade</category>
                <author>Dr.FaezeKhanlarzade</author>
                <pubDate>Mon, 21 Dec 2020 11:06:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در برابر شکست قوی نباشید!</title>
                <link>https://virgool.io/@DrKhanlarzade/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D9%82%D9%88%DB%8C-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%AF-n2jjr4gmoogh</link>
                <description>وقتی شکست می خوریم احساسات منفی به سراغمان می آیند. ممکن است ناراحت، عصبانی یا رنجیده خاطر شویم. این ها احساساتی هستند که تحملشان برای ما سخت است و می خواهیم هر چه زودتر از آن ها خلاص شویم.از دست دادن، به دست نیاوردن و شکست به انسان احساس مظلومیت و رهاشدگی می دهد.انسان های زیادی در طول زندگی این حالت ناخوشانید را تجربه کردند. در مورد هیجان ها و تجربیاتشان گقتند و نوشتند،از شکست دادن شکست،این که شکست مقدمه ی پیروزی استو بشر در نهایت می تواند با هر چیزی مقابله کند.برای انسان پذیرش ضعیف بودن بسیار مشکل است، به همین خاطر همواره به دنبال راهی برای اثبات قدرت خود است. نیروهای ماورایی، انرژی های مثبت و قدرت خواسته ها که سرانجام به او یاری می رسانند. انسان دوست دارد فکر کند که خواسته های او در این جهان اهمیت دارند.شکست ولی این معادلات را بر هم می زند.از دست دادن یا به دست نیاوردن و شکست بخشی از حقیقت دنیاست و ما باید قبول کنیم که هیچ تضمینی وجود ندارد که ما دچار رنج و اندوه نشویم.در برابر شکست نباید قوی باشیم.چون این احساس واقعی ما نیست. ما نمی توانیم وقتی طرد می شویم، شخص یا چیز با ارزشی را به دست نمی آوریم یا از دست می دهیم، راضی باشیم. ما در این شرایط در ضعیف ترین حالت خود قرار می گیریم و تنها باید با تمام وجود سوگواری کنیم. باید اجازه دهیم دیگران هم برایمان ناراحت شوند. اندوه، شکست و احساس تنهایی ما را ببینند و نباید از دلسوزی آنها بترسیم.نباید خودمان را مجبور کنیم که در برابر ناملایمات قوی باشیم.این مقاومت در واقع سرکوب احساسات طبیعی ماست. سرکوبی که به دلیل ترس از مواجه شدن با احساس ضعف و درماندگی روی می دهد. سرکوب و انکار موجب می شود که این احساسات همیشه در زندگی ما باقی بمانند، بخشی از شخصیت ما شده، در هر رابطه و رویدادی تجربه شوند.باید به این هیجان ها اجازه ی ابراز شدن بدهیم، چون این ها احساسات واقعی ما هستند.همه ی رنج و مظلومیت را با تمام وجودمان احساس کنیم. تجربه ی همین احساسات به ما کمک می کند که عصبانی شویم، احساس حقارت ما را وادار می کند از جا بلند شویم و اعتراض کنیم، خشم انگیزه و قدرت تغییر شرایط بیرونی را به ما می دهد و اندوه به ما کمک می کند حقیقت غیرقابل تغییر را بپذیریم.فقط انسان های قوی می توانند این احساسات دردناک را تحمل کرده، با آنها روبرو شوند. انسان هایی که می دانند آنقدر قوی نیستند که در برابر شکست خم به ابرو نیاورند.لینک ویدئوی مرتبط:https://drkhanlarzade.com/%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%d8%a8%d8%b1-%d8%b4%da%a9%d8%b3%d8%aa-%d9%82%d9%88%db%8c-%d9%86%d8%a8%d8%a7%d8%b4%db%8c%d8%af/</description>
                <category>Dr.FaezeKhanlarzade</category>
                <author>Dr.FaezeKhanlarzade</author>
                <pubDate>Sat, 19 Dec 2020 11:08:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اصرار بر پرنسس بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@DrKhanlarzade/%D9%85%D9%86-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%B3%D8%B3-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-hbixgx8y3fzh</link>
                <description>اصرار بر پرنس و پرنسس بودنروانشناسیپرنسس بودن یک رویاست. پیراهن با آستین پفی و دامن پر چین، موهای بلند، خانه ای مجلل و پرنسی که همیشه عاشق است. این ها می تواند به شخص احساس خوشبختی دهد، هر چند که در دنیای بیرون از انیمیشن های والت دیزنی همه ی این شرایط هم زمان فراهم نمی شود.کمتر کسی می تواند بگوید داشتن این چیزهای قشنگ را دوست ندارد، هر چقدر هم که عاقل باشد، چرا که خواسته ها و رویاهای ما ارتباط چندانی با بخش استدلال گر و منطقی مغزمان ندارند.احساس زیبایی شناسی نوعی ارزشگذاری را در مغز انجام می دهد که ارتباطی با بقای گونه ی انسان ندارد. دوست داشتن چیزهایی که ضروری نبوده، در عین حال به شدت خوشایند و راضی کننده اند.بنابراین ما زیبایی ها را دوست داریم، چهره، لباس، مو، خانه و هر چیزی که متعلق به ماست، اگر زیبا باشد این طور به نظر می رسد که ما خوشبخت و راضی هستیم؛ حتی اگر هم احساس رضایت درونی نداشته باشیم، معولا دیگران این را متوجه نمی شوند، چون آن ها هم احتمالا محو زندگی زیبای ما شده اند.می شود گفت ما دلمان می خواهد همانند پرنس ها و پرنسس ها زندگی کنیم، در عین حال همه ی ما به یک اندازه بر این امر اصرار نداریم!برخی از افراد انرژی و هزینه ی زیادی را صرف این موضوع می کنند که نشان دهند پرنس و پرنسس هستند.گاهی این رفتارها به قدری افراطی و دور از زندگی معمول هستند که رسانه ای می شوند و افراد زیادی در مورد آن ها نظر می دهند.زایمان های پرنسسی در تاریخ خاصتولد یک انسان در یک تاریخ تولد رند اتفاق جالبی است، هر چند که از نظر عقلانی هیج مزیت خاصی ندارد. بخش های زیرین و ابتدایی تر مغز می گویند این تاریخ تولد شگفت انگیز است، در حالی که کورتکس پیشرفته می گوید تاریخ تولد انسان را عوامل مهم تری تعیین می کند.بارداری و تولد فرزند یکی از لذت بخش ترین رویدادهای زندگی یک عاشق و معشوق است به وجود آوردن یک انسان کوچک پس از با هم یکی شدنی عاشقانه،به خودی خودبه اندازه ی کافیلذت بخش و راضی کننده است.همه ی هم و غم دو انسان در این شرایط داشتن فرزندی سالم است.دلیل رفتارهای افراطی تجمل گرایانهزایمان های پر زرق و برقاصرار برای تولد فرزند در تاریخ رندتلاشی ناشیانه است برای نشان دادن این که ما خوشبخت هستیم،این تلاش با فشار نیازهای برآورده نشده انجام می شود،نیاز به دیده شدن و مورد تایید قرار گرفتن.فشار برای اثبات این که من ارزشمند هستم و همه ی ابزارهای لازم برای خوشبختی به من هدیه شده است.افراد دارای این سبک زندگی در هر شرایطی نیاز دارند که نشان دهند از دیگران برتر بوده، همواره به دنبال اثبات این برتری با جلوه گری در مورد رویدادهای زندگی و اصرار برای نمایش آن به دیگران هستند.</description>
                <category>Dr.FaezeKhanlarzade</category>
                <author>Dr.FaezeKhanlarzade</author>
                <pubDate>Sat, 19 Dec 2020 09:49:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامهربان ها جذاب ترند!</title>
                <link>https://virgool.io/@DrKhanlarzade/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D8%AC%D8%B0%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AF-gsfq6xr5kvni</link>
                <description>همه ی ما کم و بیش این احساس را داریم که بد هستیم. درجه ای از ” عدم اطمینان به خود” در وجود ماست و  این نگرش عمیق احساس, افکار, رفتار و سبک زندگی ما را مشخص می کند.انتخاب ها و تصمیم های ما ناخودآگاه با این هدف انجام می گیرند که ما را اثبات کنند. گاهی تلاش می کنیم خودمان را به دیگران ثابت کنیم و گاهی می خواهیم به خودمان ثابت کنیم که به اندازه ی کافی خوب هستیم.ما در یک جدال همیشگی با دنیای بیرون و درون خود هستیم.می خواهیم کم نیاوریم و عمیقا نیاز داریم مورد تایید و تحسین واقع شویم. ما دوست داریم زیبا, دوست داشتنی و قابل احترام باشیم.ارتباط با افراد مختلف احساسات متفاوتی را در ما ایجاد می کند. برخی ما را دوست دارند, از ما خوششان می آید. بعضی به ما بی توجهی می کنند و برخی افراد نسبت به ما بیرحم هستند و دوستمان ندارند.به طور معمول افراد نامهربان جذاب تر هستند.این چیزی است که بیشتر افراد به آن اعتراف کرده اند. در حالیکه همواره به ما توصیه می شود نسبت به هم مهربان و باملاحظه باشیم, در عین حال می دانیم که خوب بودن به تنهایی شانس موفقیت را در روابط بیشتر نمی کند.ما به چشم خود بارها دیده ایم که افراد بی ملاحظه توجه های بیشتری را جلب می کنند. دلیل این امر این است که این اشخاص نگرش عمیق” من بد هستم” را در دیگران بیدار می کنند.شخص با این ضربه هراسان می شود و می خواهد با آن مقابل کند. بنابراین سعی می کند خوب بودن خود را به او ثابت کند.بسیاری از کارها و در حقیقت بخش بزرگی از زندگی ما صرف اثباتمان به آدم های نامهربان می شود.با توجه به اینکه هسته ی وجود ما به خوب, دوست داشتنی و موردتایید نبودن حساس است, با دریافت این پیام از دیگری, واکنش نشان داده, سعی می کند آن ذهنیت را در طرف مقابل اصلاح کند.ما دلمان می خواهد دوست داشته شویم, به ویژه توسط کسانی که نامهربان هستند و قبولمان ندارند. افرادی که از ما بهتر هستند و تشخیص دادند ما به اندازه ی کافی خوب نیستیم.روانشناسی عشق و بی توجهی واقعیت این است که از دید ما این افراد ارزشمند هستند و به دست آوردن توجه و تاییدشان رضایت بخش است. ولی کسانی که ما را خوب می بینند, احتمالا خودشان هم مانند ما بد هستند و انگیزه ای نداریم که خودمان را به آنها ثابت کنیم.</description>
                <category>Dr.FaezeKhanlarzade</category>
                <author>Dr.FaezeKhanlarzade</author>
                <pubDate>Tue, 01 Dec 2020 23:06:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با مجرم ها چه باید کرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@DrKhanlarzade/%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%AC%D8%B1%D9%85-%D9%87%D8%A7-%DA%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-xyk0s5dt35ph</link>
                <description>برای این که جرم و جنایت اتفاق بیفتد، به چند عامل نیاز داریم. مهم ترین عامل فقر مالی است. فقر مالی زندگی در مناطق ناسالم را به دنبال دارد، همچنین احساس حقارت، احساس قربانی بودن و خشم و نفرت نسبت به جامعه ای که حمایت گر و مهربان نیست.این عوامل به همراه برخی فاکتورهای زیستی در کنار هم می توانند یک انسان مجرم، بزهکار و خطرناک را بسازند.حقارت، حقارت و حقارتحقارت یکی از مهم ترین فاکتورهایی است که انسان بد را می سازد. یعنی می شود گفت اگر حقارت نباشد، آدم بد نیز وجود ندارد. حقارت در ترکیب با عوامل دیگر نفرت را می سازد.بیشتر مجرم ها افراد منفوری هستند که بارها در زندگی شان تحقیر شده اند.به همین دلیل در وجودشان فاقد توانمندی همدلی هستند. دیگران برای آنها مهم نیستند، چون خودشان هیچ گاه اهمیت نداشتند.با مجرم ها چه باید کرد؟سال ها پژوهشگران زیادی روی این پرسش کار کردند. هر جامعه ای برای بهتر شدن به پاسخ صحیح این سوال نیاز دارد.  همه دوست دارند آمار جرم و جنایت کاهش پیدا کند.قانون باید چه برخوردی با مجرم داشته باشد که پس از بازگشت او به جامعه خطرش برای مردم کمتر شود؟زندان به طور معمول اثر مثبتی روی زندانی ندارد، ولی برای حفظ امنیت، قانون ناچار است برای مدت مشخصی به فرد مجرم اجازه ی حضور در میان مردم را ندهد.هرچند پژوهش ها نشان داده، به دلایل زیستی، نوع مجازات اثر پیشگیرانه ای بر بیشتر مجرم ها ندارد.یعنی هر چه مجازات سنگین تر باشد، با مجرم ها برخورد خشمگینانه تر و غیرانسانی تری شود، احتمال وقع جرم در آینده کمتر نمی شود.تعداد مجرم ها محدود نیست که با کتک زدن و تنبیه کردن بتوان آن ها را کنترل کرد!مجرم ها همیشه هستند.در همه ی جمعیت ها درصدی از افراد مستعد تبدیل شدن به فرد ضداجتماعی هستند. افرادی که دلشان برای کسی نمی سوزد.موثرترین کاری که می شود با مجرم ها انجام داد، هدف قرار دادن احساس حقارت آنهاست.زمانی که این افراد دوره ی محکومیت را سپری می کنند، باید گاهی احساس ارزشمندی را تجربه کنند، یعنی به دیگر ابعاد وجودشان نیز توجه شود.آنها باید بدانند مجرم بودن آنها یک جبر تاریخی و جغرافیایی است و هیچ کس در ذات خود مجرم و جنایت کار نیست.باید این احساس به مجرم ها داده شود که آنها هم شبیه دیگران هستند.به عنوان یک انسان می توانند مورد علاقه ی دیگران باشندو خودشان هم هنوز فرصت دارند که احساس خوب بودن را تجربه کنند.تحقیر و شکنجه تنها از کسانی بر می آید که وجودشان پر از نفرت و حقارت است.این رفتار با مجرم ها در سیستمی قابل قبول است که خودش, نه از دیدگاه های علمی و عقلانی,بلکه از آشفتگی های هیجانی عمیق و اختلالات روانی تاثیر پذیرفته است.</description>
                <category>Dr.FaezeKhanlarzade</category>
                <author>Dr.FaezeKhanlarzade</author>
                <pubDate>Tue, 17 Nov 2020 17:16:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاشق و معشوق</title>
                <link>https://virgool.io/@DrKhanlarzade/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D9%85%D8%B9%D8%B4%D9%88%D9%82-wrgdhi3oodkr</link>
                <description>میان عاشق و معشوق فرق بسیار استچون یار ناز نماید شما نیاز کنیدهمان طور که حضرت حافظ فرمود و خودمان نیز می دانیم در رابطه ی عاشقانه دو نفر دقیقا مانند هم نیستند. از نظر ظاهر، احساس، نیاز، شخصیت و احتمالا جنسیت با هم فرق دارند و همین باعث می شود در جایگاه های متفاوتی قرار گیرند.تفاوت های کوچک رابطه را پویا نگه داشته، به رشد آن کمک می کند.این ظرافت ها موجب رفتارهای متفاوت عاشق و معشوق در رابطه ی عاشقانه می شود. انتظار می رود در رابطه ای که دو نفر عاشق هم هستند، وقتی ناراحتی و کدورتی پیش می آید، یک نفر آنقدر احساس دوست داشته شدن داشته باشد که بتواند گامی به عقب بردارد یا به گفته ی حافظ ناز کند.از آن سو دیگری نیز آنقدر دوست داشتنی باشد که بداند یار بی صبرانه منتظر است تا به سویش قدمی بردارد.باور داشته باشد که می تواند با بودنش کنار او ناراحتی را از بین ببرد. هر دو از این عشق و توجه دوباره لذت ببرند و به هم نزدیک تر شوند.من رشته ی محبت تو پاره می کنمشاید گره خورد به تو نزدیک تر شوممیان عاشق و معشوق باید فقط و فقط دوست داشتن مهم باشد.رابطه ای که در آن ایگو حاکم باشد، دو نفر آنقدر بر خود متمرکز هستند که دیگری را اسبابی برای رفع نیازهای پیش از تعهد (نیازهای فیزیولوژی و امنیت) در نظر می گیرند.در چنین رابطه ی ناسالمی دو طرف محبت را به ازای تامین نیازهای سطح پایین تر خود گرو گرفته، از هم دریغ می کنند.دو نفر برای این که بتوانند به زیبایی عاشق و معشوق باشند، باید همه ی هم و غم شان محبت باشد و میل به دوست داشته شدن.وارد شدن به یک رابطه ی عاطفی معنادار نباید هیچ دلیل دیگری جز عشق ورزیدن و دوست داشته شدن باشد.</description>
                <category>Dr.FaezeKhanlarzade</category>
                <author>Dr.FaezeKhanlarzade</author>
                <pubDate>Thu, 05 Nov 2020 23:13:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما بدهکار نیستیم</title>
                <link>https://virgool.io/@DrKhanlarzade/%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D8%AF%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-cnkjbmnhyw2i</link>
                <description>ما نیاز داریم خوب، دوست داشتنی و مورد تایید دیگران باشیم. این نیاز عمیق اگر به خوبی برآورده نشود،  سال های بعدی زندگی را تبدیل به سال هایی سخت می کند.کسی که احساس گناه دارد، همیشه به دیگران بدهکار است.انسانی ضعیف که نیاز دارد همیشه به خود و دیگران ثابت کند خوب است.کسی که اعتراض نمی کند،عصبانی نمی شود،تحمل زیادی داردو هر کاری می کند تا دیگران دوستش داشته باشند.انسان بدهکار  یک قانون در ذهن خود دارد و آن این است که در زندگی فردی و اجتماعی تحت هر شرایطی باید  آرام و مطیع باشد.مثلا اگر کسی به او ظلم کرد بی توجهی کند، چون هرگونه واکنش جدی در تضاد با قانونی است که در ذهنش دارد.جامعه ی ما انسان ها را با احساس بدهکار بودن پرورش داده، این نگرش مرضی را شرط خوب بودن معرفی کرده است.رسانه ها به صورت برنامه ریزی شده به مردم احساس گناه می دهند:اگر زندگی سختی داری بدان همیشه افرادی هستند که شرایط بسیار سخت تری دارند.بنابراین اعتراض به معنای ناشکریست و تو بد هستی : احساس گناه و بدهکار بودن.به نظر می رسد نیاز به توضیح نیست که این نگرش تا چه حد در فرهنگ ما باور شده است.ما شهید دادیم.رسانه های حکومتی سال هاست با استفاده از شهدا و جنازه های آنها به مردم احساس گناه می دهند و هر نوع خشم و مخالفت را با منطق تو بد هستی پاسخ می دهند.دلیل این که آنها می توانند تا این حد روی جامعه تاثیر بگذارند این است که در طی چند دهه، با القای احساس بدهکار بودن مردم نسبت به حکومت، توانمندی فکر کردن را از آنها گرفته اند.در سیستمی که افراد مقدس هستند، هر نوع مخالفت به راحتی سرکوب می شودو بخش دردناک ماجرا این است که گروه بزرگی از مردم این برتری و تقدس را باور کرده، به خود اجازه ی اعتراض و زیر سوال بردن عملکرد صاحبان قدرت را نمی دهند.انسان سالم، انسان مستقل، انسانی که توانایی فکر کردن دارد، می داند که به کسی بدهکار نیست.او حقوق خود را می شناسد و در زندکی فردی و اجتماعی پیوسته آن را طلب می کند.انسان سالم و مستقل و متفکر می داند که هر جا حقی از او ضایع شد باید اعتراض کند،هر جا به او توهین شد باید عصبانی شودو می داند که نیاز نیست هر کسی را از خود راضی نگه دارد.او می داند وظیفه ی تصمیم گیرندگان و صاحبان قدرت و سرمایه، تنها خدمت رسانی به اوست، نه آموزش اجباری خوب و بد.او تحت تاثیر جو رسانه ای قرار نمی گیرد، چون تشخیص می دهد شهیدان از مردم هستند، نه از بدنه ی قدرت و این حکومت است که به خاطر جان های از دست رفته باید به مردم پاسخ گو باشد، نه مردم به حکومت!او می داند بسیاری از مشکلات زندگی قابل حل شدن هستند و می تواند به راه حل های مادی فکر کند.حکومت ها که برای سرمایه های سرزمین تصمیم می گیرند، موظف هستند این ثروت را برای تامین رفاه و حل مسائل مادی مردم خرج کنند؛ نه این که با آموزه های معنوی، آنها را به ریاضت کشیدن و دل کندن از دنیا تشویق (اجباری) کنند.هیچ کس به هیچ کس بدهکار نیست.احساس ضعف نداشته باشید،بدانید که صاحب حق هستید،هر کس که مقام بالاتری نسبت به شما دارد، وظایف بیشتری هم دارد،حقوق خود را بخواهید و اگر نشنیدند فریاد بزنید!و نگذارید کسی به شما این احساس را بدهد که بدهکار هستید.</description>
                <category>Dr.FaezeKhanlarzade</category>
                <author>Dr.FaezeKhanlarzade</author>
                <pubDate>Fri, 23 Oct 2020 13:21:52 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>