<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های دکتر محمدامین علیزاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Dr_Alizadeh</link>
        <description>دستیار تخصصی کودکان گرگان؛ نویسنده، شاعر</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 12:50:01</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1632056/avatar/gjlUxx.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>دکتر محمدامین علیزاده</title>
            <link>https://virgool.io/@Dr_Alizadeh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تخم مرغ عسلی</title>
                <link>https://virgool.io/@Dr_Alizadeh/%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7-lxrljytaajwd</link>
                <description>چند وقتی هست که خیلی حواس درست و حسابی ندارم. به خاطر پیری که نیست، من فقط ۳۵ سال سن دارم (گرچه تقریبا تمام موهایم سفید شده...) شاید بابت فشار کار است. شاید به خاطر مشغله هایم است. شاید به خاطر اتفاقاتی است که این ها به سرم آورده اند. گاهی اوقات نام خودم را هم فراموش می کنم. گاهی اوقات خودم را وسط یک خیابان می یابم. نمی دانم شاید وسط یک اتوبان حتی! خیلی خطرناک است، می دانم.زنی جوان در چالهء عمیق و بی انتهای مردمک هایم غرق می شود و با بغض می گوید: همین طوری پیش بری یه روزی خونه رو بی پدر می کنی.گل سرخ خشک و پژمرده ای را کف زمین می بینم. فکر می کنم قدیم تر ها خیلی از گل سرخ خوشم می آمد. چند وقتی هست که از دیدنش بیزارم.سرزنشم می کنند اما به نظرم می دانند دست خودم نیست.یک سری جملاتی را مدام تکرار می کنم: ولم کنین! دست از سرم بردارین! تنهام بذارین!بی مقدمه می بینم که وسط اتوبان ایستاده ام. نمی دانم آنجا چه کار دارم؟ اصلاً چطور به آنجا رسیدم؟ لعنتی خیلی حس غریبی ست. راننده ای عصبانی محکم پدال ترمز را فشار می دهد. پیاده می شود، فحشم می دهد. بهش زل زده ام... بی تفاوتی ام را که می بیند بیش تر کفری می شود؛ فحش های آبدارتری می دهد. سوار ماشین قراضه اش می شود و راهش را کج می کند و می رود. مثل روح های سرگردان این فیلم های ترسناک شده ام. معلوم نیست چه مرگم شده. چشم هایم را باز می کنم. کنار رودخانه ای آشنا هستم. هوای کودکی ام را دارد. بوی نم خاک، تازگی ریاحین، سایهء حریر شاخه های درختان، صدای مادرانهء رودخانه، ابهت پدرانهء کوهستان، سمفونی مرغان، تحسین آسمان، زمین و زمان دست به دست هم داده اند تا خروش رودخانه، قند کنار دل رهگذران باشد. امتداد رودخانه را تعقیب می کنم. مسیرش کاملاً آشنا به نظر می رسد. اگر اشتباه نکنم رودخانه را که دنبال می کردم به آبادی آباء و اجدادی ام می رسید. خوب که نگاه می کنم رودخانه ای در کار نیست. همان خیابان لعنتی است. رهگذری جلوی من ایستاده است.می گوید: جایی می خوای بری پدرجان؟ (طوری پیر شدم که در ۳۵ سالگی مرا پدرجان صدا می زنند!)کمی مکث می کنم، چیزی به خاطرم نمی آید...بیش تر مکث می کنم‌...سوال رهگذر را فراموش کرده ام. شخصی جلوی من ایستاده و فقط یادم می آید که چیزی پرسیده است.نمی دانم با من چه کار دارد. حوصلهء آدم ها را ندارم. برو پی کارت بچه جان!آن قدر درگیر افکارم بودم که سرم را انداخته بودم پایین. سرم را که بالا می آورم پیش رویم درختی می بینم. فکر می کنم لحظاتی پیش تصور می کردم رهگذری آن جا ایستاده! نمی دانم.* * *شروع داستان:پرواز همیشه لذت بخش است. از همان کودکی پرواز را دوست داشتم. همیشه باید پرید. رهبر تیم دستور پریدن داد. همگی یک به یک پریدند. نوبت به من رسید. بند چتر نجاتم را محکم چسبیدم و من هم پریدم. خودم را میان زمین و آسمان معلق یافتم. به خودم که آمدم دیدم از ارتفاعی بلند در حال سقوط هستم. آسمان زیادی آبی است. آفتاب داغ و پدرسوز است و زمین سخت و پدرسوخته. تا چشم کار می کند بیابان است. بیابانی که انتهایش به مرگ می رسد. سقوط لذت بخش است. آسمان بلند است. پرنده غلط بکند به اینجایی که من از آن سقوط می کنم برسد. هر چه پایین تر می آیم، جاده ای بلند و باریک را بهتر می بینم. جاده ای درست در دل بیابان. طوری وسط در وسط بیابان گذاشتندش که انگار وسط دنیا همین جاست. وسط وسط وسط دنیا! جاده می رود تا بی انتها. می رود تا مرگ. از همان بالا خط جاده را دنبال می کنم؛ یک جایی در افق می رسد به آسمان. نه فقط یک جا! از هر دوطرفش که نگاه کنی انتهای این جاده آسمان است. قبل از اینکه چترم را باز کنم باید بیشتر سقوط کنم تا یک سقوط حرفه ای را رقم زده باشم. دوست دارم تا قبل از باز کردن چتر بیکار نباشم و داستان بنویسم. داستان زندگی خودم را بنویسم! درستش این است که بگویم داستان زندگی ام را تعریف کنم. داستان حتما از قبل نوشته شده بود. شاید هم نشده بود و نوبت خودم است که همه چیز را بنویسم.همه چیز از یک خیابان شروع شد. یک خیابان بی انتها. آن روز تمام خیابان را می رفتم ولی به جایی نمی رسیدم. شاید خوب که نگاه کنیم شروعش خیلی قبل ترها بود. از وقتی که در یک خیابانی بی انتها رها شدم.چشم هایم را باز می کنم. سقوط ادامه دارد. دوست دارم تا ابد سقوط کنم. سقوط لذت بخش است. اما زمین خوردن درد دارد. باید سقوط کرد و زمین نخورد. دوستی داشتم که معتقد بود جمله ای که معنا ندارد را باید آن قدر تکرار کنی تا معنادار شود. پس باز هم با خودم تکرار کردم: سقوط لذت بخش است. اما زمین خوردن درد دارد. باید سقوط کرد و زمین نخورد. تجربه نشان داده اهمیت، زاده ترس است.آدم از زمین خوردن می ترسد، پس باید به سقوط اهمیت بدهد. سقوط نزدیک ترین تجربه به پرواز است...کاش می توانستم آسمان را سر و ته کنم و به آسمان سقوط کنم. هر چه می گذرد به زمین نزدیک تر می شوم.ولی خوب که نگاه می کنم ترسی از زمین ندارم. دو طرف این جاده می رسد به آسمان.  وقتی اول و آخر داستان و خیابان و همه چیز آسمان است، شاید لازم نباشد دنیا را سر و ته کنم.به خودم می آیم... از جایم بلند می شوم. تمام صورتم خیس عرق است. به نظر می آید خواب های عجیب و غریب می دیدم. حتما به خاطر استرس فرداست. فردا روز مهمی است. می خواهم رکورد سقوط از بلندترین ارتفاع را بشکنم. نماینده گینس و تمام خبرنگاران و مردم برای گرفتن فیلم و عکس و ثبت آن لحظات تاریخی آن جا هستند. که چه؟ بیکارهای خوش خیال! از پنجرهء کنار تخت به بیرون نگاه می کنم. خیابان تاریک است. ساکت و تاریک... لابه‌لای درختانِ کنار خیابان باد به دنبال هم صحبت می گردد. زمان زیادی ندارم. فردا روز مهمی است. باید خواب کافی داشته باشم. لابه‌لای درختان، باد را تنها رها می کنم و دوباره می خوابم. تابش خورشید از پشت پنجره صدایم می زند و آغاز صبح را اعلام می کند. حالا افراد زیادی منتظرند تا سقوط آزاد مرا ثبت کنند. سقوطی که هرگز هیچ کسی در زندگی اش نداشته...از جای خوابم بلند می شوم.روبه‌روی آینه روشویی می ایستم. بی شرف چه نگاه غریبه ای دارد! انگار نه انگار که ۳۵ سال هرروز جلوی آینه می دیدمش. چهرهء مردی ناآشنا را می بینم. چهره ای بی روح، بی تفاوت، فرسوده، له شده، چروکیده، پر از ریش و موهای سفید! اهمیتی نمی دهم. امروز روز بزرگی است. امروز تمام نگاه ها به من است. اجازه نمی دهم تصویری که بیرون از آینه وجود ندارد این روز بزرگ را زهرمارم کند. با آرامش کامل و دقت تمام، دندان هایم را مسواک می زنم. تا بناگوش نیشم را باز می کنم و لبخندی می زنم. در دندان نیشم برقی می زند؛ بازتاب چراغ دستشویی است... امروز صبحانه برای خودم چای و تخم مرغ عسلی گذاشته ام. با خیال راحت صبحانه ام را می خورم.با لقمه هایم بازی می کنم. تخم مرغ عسلی کش می آید ولی نه زیاد. اگر زیاد کش بیاید نشانه خام بودن غذاست. بگذار منتظر بمانند... عجله ای نیست. امروز صبح طوری دیگر هستم. آرامِ آرام... برخلاف روزهای دیگر که هر روز شتاب زده و پراسترس کارهایم را می کردم، امروز با تک تک وسایلم کامل وقت می گذرانم. گویی قرار نیست دیگر همدیگر را ببینیم. کسی چه می داند؟ شاید محاسبات علمی غلط از آب در بیاید و صاف با کله بیفتم کف آسفالت!تلفن زنگ می خورد. با همان آرامش و طمانینه تلفن را بر می دارم و جواب می دهم.- بله؟ صدایی کلفت و خشن از پشت تلفن با عصبانیت سرم داد می کشد: کجایی آقا؟ صد دفعه از صبح دارم زنگ می زنم، چرا جواب نمیدی؟ من سر این پروژه میلیاردی پول نذاشتم که بی خیال شی و پا پس بکشی. الان نیم ساعته که دوربینا روشنن و همه منتظر توئن! فرصتی نداد تا جواب بدم. خودش ادامه داد: اگه می خواستی بترسی غلط کردی مسئولیتش رو قبول کردی! صدا محو شد. شاید برای من محو شد. متوجه حرف هایش نمی شدم، ولی هنوز داشت صحبت می کرد. نمی فهمیدم چه می گوید. شاید اصلاً صدایش نمی آمد. چند بار گفتم: من صدای شما رو ندارم. ولی تاثیری نداشت. او همچنان به صحبت‌هایش ادامه می داد. انگار به زبان دیگری حرف می زد. متوجه هیچ کدام از کلماتش نمی شدم. می دانستم درحال حرف‌زدن است ولی انگار صدایی نمی شنیدم. مثل ناشنوایی شده بودم که می بیند با او حرف می زنند و لب و دهان ها تکان می خورد ولی هرچه با لب خوانی تلاش می کند، هیچ کلمهء معناداری دستگیرش نمی شود. حس مزخرفی بود. حوصله ام سر رفت. گوشی را سر جایش گذاشتم.دوباره تلفن زنگ خورد. دلم نمی خواست جواب بدهم. منتظر ماندم تا خودش بیخیال شود و قطع کند ولی سمج تر از این حرف ها بود. به هر حال تلفن آنقدر زنگ خورد تا خودش قطع شد. دوباره شروع کرد به زنگ خوردن...همه چیز آماده بود. من تصمیم خود را گرفته بودم. آماده رفتن بودم. هنوز هم تلفن داشت زنگ می خورد. در را باز کردم. یک ون سفید جلوی در پارک بود. یک مرد با آستین کوتاه و عینک آفتابی جلوی ون ایستاده بود؛ به نظر می رسید که راننده باشد. خبری از فیلمبردار یا گزارشگری نبود. شاید انتظار نداشتند کسی که می خواهد رکورد گینس را بشکند هنوز در خانه اش باشد. با خیال راحت سوار ون شدم و روی صندلی پشت سر راننده نشستم. بدون این که هیچ مکالمه ای بین من و راننده صورت گرفته باشد او هم سوار شد و به سمت همان بیابانی که قرار بود از آن هواپیما به پایین بپرم حرکت کردیم. حس اعدامی ای را داشتم که پای چوبه دار می برندش. در صندلی کناری ام یک شاخه گل سرخ بود. معلوم نیست چه کسی می خواسته به معشوقه اش بدهد، ولی هدیه اش را رد کرد و او هم همان جا گذاشت که بماند. شاید اصلا گل سرخ را به او نداد. شاید ترسید که بدهد و گل را پرت کند و بیندازد زمین. چه شد که به اینجا رسیدم؟ فکر می کنم من هم همین بلا سرم آمده بود. یک عصر که برای کسی گل سرخ خریده بودم. بقیه اش را یادم نمی آید... شاید هم اشتباه می کنم. ولش کنید!صدای سرفه از انتهای ون می آید. فردی در سایه نشسته است. مرا صدا می زند: رفیق قدیمی! صدایش از ته چاه می آید. انگار مرا می شناسد. بهت زده بر می گردم و به انتهای ون نگاه می کنم. مردی جوان (حدودا ۳۵ ساله) بود؛ با کت و شلواری خوش دوخت و موهایی شانه زده، تیپش حسابی به چشم می آمد ولی سردی نگاهش آدم را پس می زد.بلند شد و به سمت من آمد. گل سرخ را برداشت، روی صندلی پشتی گذاشت و کنار من نشست.با کنجکاوی پرسیدم: من شما رو می شناسم؟با خنده گفت: ورشکستگی و زندون عقلت رو زایل کرده!نگاه تندی به او کردم ولی چیزی نگفتم.خنده اش را جمع کرد. دست در موهای لخت و سیاهش کرد. موهایش زیادی سیاه بود. سیاهی اش تو ذوق می زد. یاد موهای برادر کوچکم سینا افتادم.مرد کت و شلواری ادامه داد: من که می دونم دوباره همه چی یادت میره، ولی بذار یه بار دیگه بهت بگم شاید این بار یادت موند. ما شریک بودیم. من و تو... دوتا داداش. دوتا رفیق؛ یادته پیرمرد؟فکر می کنم همان شریک کلاهبردارم باشد. لعنتی تمام سهم من را هم بالا کشیده بود و خودش غیبش زده بود. من مانده بودم و هزار بدبختی و فلاکت. همه می گفتند که فلانی مرده؛ ولی من می دانستم که زنده است. شاید حس ششمم بهم می گفت. شاید هم آدم های نزدیک به او که خبرش را برایم می آوردند. ولی ناگهان دستم از همه جا قطع شده بود.آن شیاد کلاهبردار دست سردش را روی شانه ام گذاشت. احساس کردم شانه ام برای چند لحظه یخ زد. خودم را کمی کنار کشیدم. با نگاهی از سر تحقیر همراه با تعجب گفت: چقدر پیر شدی مرد! امروز من اومدم تا دستت رو بگیرم و از این وضع نجاتت بدم. بعد از اینکه تو سقوط کنی کلی پول توی حسابم میره. با همون پول ها از زندون درت میارم. به نظرم این تنها راهی بود که می تونستم زندگیت رو نجات بدم. نای حرف زدن نداشتم. نگاه سردی به او کردم. بی وجدان هیچ نگاه سرد یا تندی در او اثر نداشت. میانه های راه به راننده گفت که همین جاها باید پیاده شود و صلاح نیست که جلوتر بیاید و همان جا در جاده خاکی ون سفید ایستاد و او پیاده شد.انگار که اصلا کسی از اول کنارم نبود. دوباره همان شاخه گل سرخ روی صندلی کناری ام بود. شاید مرد کت و شلواری با موهای لخت فقط یک توهم بود. باید به سقوط و رکوردی که می زدم فکر می کردم. چیز دیگری اهمیت نداشت. به هر حال این یک سقوط مهم بود: سقوط از بلندترین ارتفاع و بدون چتر نجات؛ یک رکورد مهم تاریخی!برای رسیدن به زمین یک توری بزرگ در ارتفاع کم پهن کرده بودند تا به داخلش بیفتم. خیلی برای این روز تمرین کرده بودم.ثبت کننده رکورد گینس هم آن جا بود. مردم دور تا دور محل سقوط صف کشیده بودند و با ذوق و شوق نگاه می کردند. اگر مجبور نبودم نمی پریدم. بعد از آن ورشکستگی و شکست سنگین اقتصادی کارخانه ام تعطیل شد. تمام شرکایم رهایم کردند. زنم هم نامردی نکرد و طلاق گرفت. روزها بین زندان و دادگاه می رفتم. به امید هیچ. به امید فردایی که نبود. خیلی روزگار بدی بود وقتی که با من مثل کلاهبردارها رفتار می شد. من مجرم نبودم من فقط فقیر بودم. زندان جای مجرمین است نه فقرا... ای کاش می دانستند با زندانی کردن یک فقیر چیزی عایدشان نمی شود. معلوم است از دستگیری زمین خوردگان فقط یک چیز ناقصی شنیده اند و بد متوجه شده اند. دستگیری به معنی گرفتن دست است نه دستبند زدن به یک بدبخت! البته من نیازی به کمک های سراسر منت آن ها نداشتم؛ فقط ای کاش دست از سرم بر می داشتند. به قول معروف، مرا به خیر تو امید نیست شر مرسان.شب ها و روزها و هفته ها و ماه های سخت طی می شدند. از جمعه به شنبه پناه می‌بردم؛ از سکوت و خلوت، به آشوبی نامعلوم. از شنبه به یکشنبه پناه می‌بردم؛ از آغازی تهی، به راهِ دررویی در آغازِ کار. از یکشنبه به دوشنبه پناه می‌بردم؛ از روزمرگی، به بی‌خوابی. از دوشنبه به سه‌شنبه پناه می‌بردم؛ از عادت‌های تکراری، به تصویرِ مبهمِ امید. از سه‌شنبه به چهارشنبه پناه می‌بردم؛ از نیمه‌راهِ بی‌فرجام، به سرابِ آخرِ هفته. از چهارشنبه به پنج‌شنبه پناه می‌بردم؛ از دویدن‌های بی‌ثمر، به بویِ گریز. و از پنج‌شنبه به جمعه پناه می‌بردم؛ به خلوتی که در آن، حتی خودم را از یاد برده بودم.تنها یک کلمه در تمام این روزها در ذهنم پا می کوبید: سقوط!شب و روز به سقوط فکر می کردم. در خواب و بیداری توهم و هذیان سقوط داشتم. خودم را میان زمین و آسمان می دیدم. سقوط بهترین پناهگاهی بود که هر روز و هر شب تجربه اش می کردم. شب ها چشم هایم را می بستم و در عالم رویا سقوط می کردم. درست مثل بچگی هایم... از بچگی عاشق سقوط بودم. شب ها چشم هایم را می بستم و تصور می کردم از بلندترین قلهء دنیا به پایین می افتم. سبکی وصف نشدنی آن حس و حال تمام خستگی های روزم را از بین می برد. روزها وقتی زورم به بچه های کوچه نمی رسد، بلافاصله می رفتم طبقهء بالای خانه و چشمانم را می بستم و به سقوط فکر می کردم. در مدرسه اگر تکالیفم را نمی نوشتم یا سوال معلم را بلد نبودم منتظر می ماندم تا شب شود و بروم در رخت خواب با چشم های بسته به سقوط فکر کنم. حتی وقتی مادرم دعوایم می کرد به سقوط فکر می کردم. فقط فکر خالی نبود. واقعا هم خوشم می آمد از جایی بلند به پایین بپرم. آن زمان روزها رخت خواب هایمان را که جمع می کردیم گوشه اتاق روی هم می چیدیم. همیشه کارم بود که از صبح شروع کنم تا خود شب که پدرم رخت خواب ها را کف اتاق پهن کند، از بالای رخت خواب ها به پایین بپرم. عادت همیشگی ام بود. گاهی اوقات دست و پاهایم درد می آمد ولی این کار را تکرار می کردم چون حس و حال خوبی برایم داشت.این حرف ها را که زدم یاد بچگی هایم افتادم. زمانی که شش سالم بود. مادرم برادر سه ساله ام، سینا، را به من سپرد تا به بازار برود. قبل از رفتنش هزار تاکید به من کرد که مراقب این تخم جن باشم تا به چیزی دست نزند. من هم هی سرم را تکان داده بودم و گفته بودم: خیالت راحت.هوا خنک بود و صدای گنجشک ها از بیرون پنجره می آمد. دفتر نقاشی ام را برداشتم  شروع کردم به کشیدن. برادرم هم با ماشین اسباب بازی اش روی فرش قان قان می کرد. نقاشی یک گل سرخ کشیدم. زیادی سرخ بود. سرخی اش توی ذوق می زد. ساقه ای باریک و زیبا برایش نقاشی کردم. چند خاری هم دورش گذاشتم. رفتم سراغ برگش...صدای شکستن از آشپزخانه آمد. مطمئن بودم کار برادرم سینا بود. پسرهء احمق! گل و گلبرگ و همه چیز را رها کردم و سراسیمه به سمت آشپزخانه دویدم. کف آشپزخانه پر از خون شده بود. سینا بشقاب طرح گل سرخ یادگار مادربزرگ مرحومم را شکسته بود و با تکه های بشقاب دست و پاهایش را بریده بود. وقتی من رسیدم تمام در و دیوار خونی بود. به طرز اغراق آمیزی همه جا پر از خون شده بود.مادرم زود برگشت. وقتی برگشت، خیلی بی تابی کرد ولی چیزی به من نگفت. چند روز بعد که آرام تر شده بود مرا جایی دید و با صدایی آرام صدایم زد. هیچ نگفت، فقط گفت: تو قرار بود مراقبش باشی. و صدایش نه بلند بود، نه عصبانی. سرد بود.بعد از ظهر همان روز به بالای پشت بام رفتم. هوا خیلی گرم بود. آفتاب داغ مستقیم به فرق سرم مشت می کوبید. دست هایم را مثل دو بال هواپیما باز کردم و چشم هایم را بستم. باد از لابه لای موهای لختم می گذشت و موهایم را به رقص می انداخت. بقیه اش را یادم نمی آید.***همه چیز آماده است. بیلبوردی بزرگ در بیابان نصب شده است. روی آن نوشته شده: با خیال راحت سقوط کنید! گل سرخی بزرگ هم گذاشته بودند کنارش که به خیال خودشان تزئینش کرده باشند. سوار هواپیما می شوم. کم کم حرکت می کنیم. همه چیز با آرامش طی می شود. خلبان تا جای ممکن بالاتر از جو زمین آمد. دیگر خودم هم نمی دانم اینجا ارتفاع چند هزار پایی است... شاید هواپیمایش از این بالاتر نمی تواند برود.لحظه موعود فرا رسیده بود. شکستن رکورد بلندترین سقوط... قرار شده بود همراه من سه چترباز ماهر هم به پایین بپرند، تا اگر در حریم توری بزرگ نبودم مرا در جهت آن توری هدایت کنند.همه چیز آماده بود... زمان پریدن رسید. در خروجی برای سقوط باز شد. به چتربازها نگاه کردم. یکیشان جلوتر آمد. دستش را روی شانهء من گذاشت و گفت: برادر، من به تو افتخار می کنم. صدای آشنایی بود. کلاه و عینکش را برداشت. چه موهای لختی داشت! موهایش زیادی سیاه بود. آن قدری که سیاهی اش توی ذوق می زد. به من گفت: من برادرت سینا هستم. نگران نباش. برخلاف تو که اون روز نتونستی مراقبم باشی، من امروز مراقب تو هستم. با خیال راحت بپر! این را گفت و با لگد به بیرون هلم داد. نمی دانم چرا این کار را کرد. همیشه از بچگی دیوانه بود! پشت سر من سینا و دو چترباز دیگر پریدند... تمام داستان از اول تا آخرش توی ذهنم مرور می شد. چقدر دنیا از این بالا ریز و حقیر است. این همه دوندگی و تکاپو برای همین بود؟ هر سه چترباز بالاتر از من در حال سقوط بودند. منتظر بودند که ارتفاع کم شود و چترهایشان را باز کنند. ولی فعلا داشتند از سقوطشان لذت می بردند. حق هم داشتند. واقعا سقوط لذت بخش است. نگاه ناامیدانهء همسرم جلوی چشم هایم آمد. چهرهء سینا با همان موهای لختش را دیدم. تکه های شکستهء بشقاب گل سرخ مادربزرگ و هزار چیز دیگر همه و همه در ذهنم می آمدند و می رفتند... بیلبوردی بزرگ که نوشته شده بود: با خیال راحت سقوط کنید! دوباره نگاهش کردم. طوری نور مستقیم آفتاب به بیلبورد می تابید که به نظر آینه ای بزرگ شده بود. می توانستی تمام بیابان را در آن ببینی. بیابانی بی روح، بی تفاوت، فرسوده، له شده...توری را می توانستم از آن بالا ببینم. و این یعنی پایان لذت سقوط. ناگهان توری از دو طرف کشیده شد. کش آمد و رسید به دو طرف بیابان. از هر طرف که به توری نگاه می کردم به آسمان می رسید. یعنی هر جای این جادهء باریک و کشیده توری بود؟ چترباز ها چترهایشان را باز کردند. توری بزرگ را که دیدند دیگر خیالشان راحت بود که درون توری می افتم. سایهء سه چتر بزرگ روی زمین بود. وقتی به آن جادهء باریک و کشیده نزدیک شدم، سرعت همه چیز کند شد. همه چیز مثل فیلم صحنه آهسته شده بود. گویی زمان هم کش آمده بود. زمان کش آمد؛ توری کش آمد؛ زمین کش آمد؛ حتی دیدم که آسمان هم کش آمد. یاد تخم مرغ عسلی افتادم! کم کم به پایین می رسیدم. دیگر هیچ خبری از توری نبود. فقط آسفالت بود. با همان کندی سمت آسفالت سقوط می کردم. شاید تمام ماجرای سقوط تمام شده بود. واقعا رسیده بودم. با آرامی تمام انگار که پر را روی بالش بیندازی سرم با کف آسفالت برخورد کرد.  صدای شکستن بشقاب آمد...  نمی دانم توری کجاست؟ آن آدم ها کجا هستند؟ نه اثری از سینا هست و نه آن مردم تماشاچی. نکند که مرده باشم؟ اگر مردم پس چرا مردن آن قدرها هم که می گفتند سخت نبود و هیچ دردی اصلاً نداشت؟ شاید از قبل مرده بودم. شاید نصفه و نیمه مرده بودم و الان دیگر کامل مردم. نصفه مردن خیلی بد است. مثل این است که نصفه و نیمه لای در بمانی. بالاخره باید یک طرف در بمانی! یا رومی روم، یا زنگی زنگ.چیزی به خاطرم نمی آید. جاده ای طولانی است که معلوم نیست به کجا می رسد. ماشین ها می آیند و می روند و کاری به کارم ندارند. چقدر همه چیز عجیب است. معلوم نیست چه مرگم شده ولی باور کنید دست خودم نیست!محمدامین علیزاده</description>
                <category>دکتر محمدامین علیزاده</category>
                <author>دکتر محمدامین علیزاده</author>
                <pubDate>Wed, 20 Aug 2025 11:43:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوه یخ</title>
                <link>https://virgool.io/@Dr_Alizadeh/%DA%A9%D9%88%D9%87-%DB%8C%D8%AE-iajfwaed0v2h</link>
                <description>به تقلید از پدربزرگم در ایستگاه اتوبوس سرگرم مطالعهء روزنامه ام. تبلتم شارژ ندارد، اما چاره ای نیست، باید روشن بماند. کاغذهای روزنامه، تیغی به جان جنگل هستند. هرروز باید یک مشت خبر تکراری را بخوانیم و دنبالش کنیم. خبرهایی سریالی که از هرجایشان مطالب را شروع کنی یا از هرجایشان قطع کنی چیزی نه گیرت می آید و نه چیزی از دست می دهی. اتوبوس می رسد. چهرهء مسافرینی عبوس و مغموم توجهم را جلب نمی کند. راننده ای که قوز کرده و زورکی دنده را عوض می کند. هوای بیرون آفتابیِ داغ است؛ جریان حرکت قطرات عرق را روی تن و گردنم حس می کنم. کمی سرم سیاهی می رود؛ احتمالاً به خاطر گرما باشد. اسکلت فانتزی کوچکی به آینه جلوی اتوبوس آویزان است. برای لحظاتی به آن عروسک زل می زنم. خندهء احمقانه ای دارد. گوش تا گوش نیشش باز است. همهء اسکلت ها همین اند. شاید اصلاً نمی خندد. به جهنم!  راننده حوصله ندارد. کارتم را می کشم و کرایه ام را حساب می کنم. روی یک صندلی کنار پیرمردی که روزنامه می خواند می نشینم.  بعد از حدود ۲۰ دقیقه به محل کارم می رسم. من یک روانپزشک حیوانات هستم. درِ مطبم را باز می کنم و وارد محل کارم می شوم. باز هم همان سگ و گربه های قبلی!  چند وقت پیش در یکی از سایت های خبری نوشته بود: وقتی گردشگران برای دیدن نهنگ ها به ساحل یکی از جزایر رفته بودند، به طور شگفت انگیزی با انبوهی از جنازه های نهنگ ها روبه رو شدند. در مورد اسکاتلند، به گفته دکتر اندرو براونلو، مدیر طرح اسکاتلندی حیوانات دریایی علت اصلی مرگ، غرق شدن بود. به عنوان پستاندار، نهنگ ها نیاز به نفس کشیدن دارند که بیشتر این نهنگ های غرق شده، در موج سواری و بادهای ساحل شیب دار به دام افتادند. آنچه برای براونلو معماست اینست که چه چیزی آنها را به آنجا برده است. او خاطرنشان می کند که موارد زیادی در طول تاریخ ثبت شده است، &quot;پیش از اینکه اقیانوس های خود را صنعتی کنیم&quot;. نهنگ ها می توانند در حین فرار از شکارچیان به دام بیفتند، در اثر جزر و مد، آب و هوا و توپوگرافی گرفتار شوند یا فقط گم شده باشند. صدای در زدن می آید. - آقای دکتر... -بله، بفرمایید! - اجازه هست؟ - خواهش می کنم. در باز می شود. دو مرد کت و شلواری وارد می شوند. از چهره هایشان حس خاصی دریافت نکردم. هردو باهم به سمت من می آیند. یکیشان موهایش کم پشت بود و از بس که چاق بود، دکمه های پیراهنش زورکی بسته شده بودند. دومی هم یک مرد دراز و لاغر و بدریخت بود. تیپ هردوشان مرتب بود. کت و شلوارشان صاف و اتو کشیده بود و خط تای بی موردی را نمی دیدی. وقتی به میز من نزدیک تر شدند دوباره سلام کردند. تازه نیششان باز شد. - خب، من در خدمتم. کت و شلواری چاق زیر چانه اش را خاراند و کاغذی را روی میز گذاشت: یک پیشنهاد وسوسه برانگیز برای شما داریم. حتماً در جریان هستین که اخیراً دانشمندها تونستن با یک سری از حیوانات مکالمه هایی موفق داشته باشن. با بی میلی می گویم: خب؟ ادامه می دهد: سازمان می خواد کامل ترین و موفق ترین تجربه رو خودش داشته باشه. خودش تموم هزینه ها رو پرداخت می کنه و نکته فوق العاده اش اینه که این موفقیت به اسم خود شما ثبت میشه. کمی صورتش را جلوتر می آورد، طوری که گرمی مزخرف نفسش به صورتم می خورد: و البته زیر اسم سازمان! حوصلهء این احمق ها را نداشتم. از جایم بلند شدم و فریاد زدم: من به اندازه کافی درگیرم به رئیستون بگین کسی دیگه رو پیدا کنه! اونی که دراز لاغر بود با پوزخندی گفت: رئیستون؟ پوزخندش را فوراً جمع کرد و ادامه داد: یادت باشه کل این دفتر و دستکی که داری رو از رئیس بزرگ داری. تو ناچیزتر از این حرفایی که اعتراضی کنی. به همین گربه هایی که هر روز ویزیتشون می کنی نگاه کن! تو یکی هستی مثل همینا. محتاج یه کاسه شیر یا یه دست نوازش رئیس بزرگ. کافیه از سازمان بیرونت کنه تا بفهمی حق نداری بگی من درگیرم. تموم درگیریات باید سازمان باشه. تو حقی از خودت نداری. آن لحظه حالم از خودم به هم می خورد. من عاشق کارم بودم و هستم؛ یک رفتارشناس حیوانات. همین به اندازه کافی برای من لذت بخش بود. اگر جلوی رئیس بزرگ بایستم در نهایت باز هم باید کنار بقیهء کارتون خواب ها هرروز از همین چاق و لاغر کریه یا بوزینه هایی مثل همین دو نجس حرف بشنوم و مثل سگ با من برخورد شود. این زندگی حق من نبود. هیچ کس با این ها در نمی افتد. خیلی گردنشان کلفت است. بار آخری که کسی با آن ها در افتاد خودم بودم. مرا به غلط کردن انداخته بودند..‌. نابودم کردند... یک بار مرا کشتند و باز خودشان زنده ام کردند. ولی از رو نرفتم... در چشم های احمقانه آن دراز لاغر زل زدم: حرف من یکیست؛ نه احتیاجی به شما دارم نه رئیس کوچیکتون! *** هشت ماه می گذرد و من روی قایق (به اصطلاح) تحقیقاتی به عمق پهناور آبی زل زده ام. روزهای اول بود که می گفتم سر و کله زدن با این نهنگ های زبان نفهم غیر ممکن است. یک جاهایی ناامید شدم اما ادامه دادم. چاره ای نداشتم. هیچ چیزی آن سوی دریاها نداشتم. همه چیز را از من گرفته بودند. هیچ سوی دریا هیچ خبری برای من نداشت. تنها هم نشین و هم صحبتم همین نهنگ ها بودند. ادامه دادم و می دانستم امید روزی جواب می دهد. امید یک روزی نجاتت می دهد. در امن ترین نقطهء قرص قلبم صدایی به رنگ آبی آسمانی می آید: نگران چیزی نباش! ما از همهء آن چه بر تو می گذرد باخبریم... آفتاب رفته است. حوصله رفتن به ساحل را ندارم. شاید می خواستم تلاش امروز را کامل کرده باشم. شاید هم به خاطر کسالتم باشد. حالت تهوع بدی دارم. سرم سیاهی می رود. هوا تاریک است. ناگهان قایق تکان محکمی می خورد. احتمالاً یک موج قوی بوده باشد. هرچه بود تمام شد. همه چیز آرام است. هوا تاریک است. قایق باز هم تکان محکم دیگری می خورد. دوباره خیلی زود همه چیز آرام می شود. هوا تاریک است. تاریک تاریک... ناگهان برای چند لحظه همه چیز در هم می پیچد. تعادلم را از دست می دهم و در آب می افتم. نمی دانم چه شد. همه چیز زود بود و ناگهان. چیزی دیده نمی شد اما تا همین جا می شد فهمید که کل داستان کار یک نهنگ بزرگ بود. همراه حجم زیادی آب به درون دهانش کشیده می شوم. نویسنده ترجیح می دهد برای ساعاتی بیهوش باشم. نمی دانم چقدر می گذرد، اما باید زمانش طی شود و طی شد. همه چیز آرام می شود. نور خورشید مرا از خواب بیدار می کند. خودم را روی ساحل کنار یک بوتهء کدو می یابم. تمام استخوان هایم درد می کند. دلم می خواهد باز هم بخوابم. دلم کدو می خواهد. تا به حال کدو را خام نخورده بودم. بعید می دانم خوشمزه باشد ولی شدیداً معده ام خالی است. به قصد کدو با خستگی و کوفتگی تمام از جایم بلند می شوم.  هوا آفتابیِ داغ است؛ جریان حرکت قطرات عرق را روی تن و گردنم حس می کنم. صدای موج های دریا می آید.  کدو را به سنگی می کوبم تا بشکند. کمی از آن بر می دارم و خام خام می خورم. آدم گرسنه سنگ و خاک را هم می خورد، کدوی خام که جای خود دارد. چندان هم بدمزه نیست. شاید بخاطر گرسنگی باشد. باز هم از همان کدو بر می دارم. کلاغی می آید روی کدو می نشیند. با همان بی حالی می گویم: برو حوصله نداریم. توجهی نمی کند. زبان حیوانات، زبان چوب و شلاق و زور است.البته درست نیست من که روانپزشک حیوانات هستم چنین حرفی بزنم ولی گاهی اوقات خودم هم خسته می شوم. روی همان کدو ایستاده و با پررویی به من زل می زند. کمی از کدو می خورد، باز به من زل می زند. همین را کم داشتیم... زمین که خورده باشی هر کس از راه برسد برایت آدم می شود. بعد که کمر راست می کنی می فهمی اصلاً ادب کردن یک کلاغ ارزش خاصی هم ندارد. فقط دست و پا گیر اند. در همین حین که به من زل زده بود، بال می زند دو سه متر آن طرف تر می نشیند. برای خودش با نوکش چاله ای می کند. آرام درونش دراز می کشد و چشمانش را می بندد. کلاغ هیچ حرکتی نمی کند. شاید وقت خوابش رسیده بود و می خواسته که بخوابد. شاید هم مرده باشد. حالت تهوع بدی دارم. سرم سیاهی می رود. ده برابر همان کدویی که خورده بودم را بالا می آورم. شکم درد شدیدی دارم. مثل مار به خود می پیچم. خوب که نگاه می کنم چیزی که خوردم کدو نبوده. یک چیزی شبیه آناناس بود که آناناس نبود. اصلاً هر کوفتی که بود. برای من کسر شان است که به شعور کلاغ برسد که داشته می مرده و برای خودش قبری بکند ولی من نکنده باشم. قابیل وار از کلاغ یاد گرفتم و شروع به کندن چاله ای کردم... هر چقدر که بالا می آوردم دردم کمتر می شد؛ حین کندن شک کردم که نکند که نمیرم ولی بی دلیل به کندن ادامه دادم. کار کندن که تمام شد دلم آرام گرفت. خیلی آرام چشمانم را بستم و درون گور دراز کشیدم. این که کارت را کامل انجام دهی حس خیلی خوبی دارد. دیگر شکمم درد نداشت. سرم را که پایین گذاشتم به سفتی تیزی خورد. به نظر می رسید سنگی یا چیزی دیگر باشد. برگشتم و نگاه کردم شبیه صندوقی بود. شاید گنجی بوده باشد. وسوسه شدم حالا که نمردم لااقل چیزی به جیب بزنم! دور و اطرافش را خالی کردم و از خاک بیرونش آوردم. صندوقی بود که قفل درش شکسته بود. داخلش کاغذی گذاشته بودند که روی آن متنی نوشته شده بود: این یادداشتی است تا حرف هایم باقی بماند. تنها راهی که برای ثبت نوشته هایم مانده بود. شاید همین را هم پیدا کنند و آتشش بزنند. آن ها نمی خواهند نامی از من باقی بماند. می خواهند خودم هم خودم را از یاد ببرم. شاید مرا بکشند... شاید با همان حافظه پاک کن ها همه چیز را از یادم ببرند. یا شاید هر بلای دیگری سرم بیاورند. من پروفسور جوناس یک روانپزشک حیوانات هستم. ای کسی که این نامه را می خوانی. نمی دانم دوست من هستی یا دشمنم. هرکه هستی از تو خواهشی دارم؛ لطفاً برای خواندن نوشته هایم وقت بگذار. بگذار حرف هایم را به کسی گفته باشم. حتی اگر آن شخص دشمنم باشد. این را به خاطر داشته باش که آدمی به اصل خود بر می گردد. شاید تو فرزند یا نواده ام باشی یا شاید اصلاً خود من باشی که همه چیز را از ذهنت پاک کرده باشند... اگر چنین است پس بدان چه کسی هستی و خودت را بشناس! هشت ماه می گذرد و من روی قایق تحقیقاتی به عمق پهناور آبی زل زده ام. روزهای اول بود که می گفتم سر و کله زدن با این نهنگ های زبان نفهم غیر ممکن است. یک جاهایی ناامید شدم اما ادامه دادم. چاره ای نداشتم. هیچ چیزی آن سوی دریاها نداشتم. همه چیز را از من گرفته بودند. هیچ سوی دریا هیچ خبری برای من نداشت. تنها هم نشین و هم صحبتم همین نهنگ ها بودند. ادامه دادم و می دانستم امید روزی جواب می دهد. امید یک روزی نجاتت می دهد. نهنگ کهنسالی می آید. دیگر برای صحبت با نهنگ ها راه افتاده بودم. طی یکی سری کدهایی با دستگاه هایی مخصوص حرف هایشان را می فهمیدم و در جواب هر کدی می دانستم چه بگویم. ارتباط احساسی ای بین ما نبود. شاید او نسبت به من عاطفه ای داشت ولی من نداشتم. شاید هم داشتم! می گویم: سلام! می گوید: درود بر تو ای نهنگ تنها! بیچاره تصور می کند من نهنگی هستم و همدم او. اگر این طور نمی گفتم به من اعتماد نمی کرد. او انسان ها را دشمن خود می داند. از انسان ها بیزار است. می گوید آدم ها به خون او تشنه اند و می خواهند هرطور که شده بکشندش. می گوید انسان ها به خون خودشان هم تشنه اند و همدیگر را می کشند، چه برسد به نهنگ ها! بعضی وقت ها فکر می کنم می فهمد من انسانم. شاید می داند نهنگ نیستم ولی نمی داند که انسانم. شاید خودش را این طور گول می زند که من نیز نهنگم تا اصول و هنجارهای تعریف شده برای خودش را حفظ کرده باشد.  نامش را پیشانی سفید گذاشتم. پیشانی سفید این طور تعریف می کند: در شبی تاریک، شبی منحوس، شبی مرده، آخرین بچه نهنگ های مرا انسان های بی رحم شکار کردند. در آب های سرد بی رحم همان شب بود که سه دردانهء مرا با تور و نیزه های ناگهانشان نابود کردند. خیلی زود بود و ناگهانی. خیلی زود تنهای تنها شدم. می خواستند مرا نیز بکشند. یک نیزه شان هنوز در پشت من بود. ای کاش با همان نیزه مرا می کشتند تا در این آب های مرده و بی نهنگ نچرخم. پیشانی سفید یک دور به دور قایقم چرخی زد و ادامه داد: آدم ها زندگی مرا به ترسی همیشگی تبدیل کردند. روزی نیست که چشم هایم را باز نکنم و به آدم ها لعن و نفرین نفرستم. هوا تاریک بود. چراغ های قایق را روشن کردم. یک صدایی با همان دستگاه های مخصوص تولید کردم که بله درست می گویی! یک پتو روی خودم انداختم. نهنگ پیر ادامه داد: همه چیز تمام شده بود. من بودم و آب های بی پایان... کشتی با شکوهی از دور نمایان شد. دو کشتی کوچک تر در اطرافش حرکت می کردند. به نظر می رسید کشتی های شاه و ملازمش باشد. مرا که دیدند چراغ هایش را خاموش کردند تا به خیال خودشان جان سالم به در ببرند. ولی زهی خیال باطل... پروفسور جوناس این طور می نویسد: راستش را بخواهید وقتی فهمیدم شعورش تا تشخیص کشتی و انسان و چراغ انقدر خوب پیش می رود لحظه ای ترسیدم. طوری که نهنگ نبیند آکج وال گیری ام را از زیر روکشش چک کردم که سرجایش باشد. با چشم هایم ریز ریز تفنگ نیزه ای را هم گوشهء عرشه می پاییدم. نهنگ ادامه داد: هر چه که نزدیک تر می شدم، صدای جیغ و فریاد بیشتر می شد. بیچاره ها! نهنگ پیر این ها را تعریف می کرد و دور قایقم می چرخید. لعنتی می خواست بترسم. شاید هم بی خودی نگران بودم. شاید واقعاً دوست من بود. پیشانی سفید ادامه می دهد: نزدیک کشتیِ بزرگ تر شدم؛ با کشتی های کوچک تر کاری نداشتم. بی دلیل خودم را محکم به بدنه اش کوباندم(شاید هم دلیل خاصی داشت.). کشتی تکان محکمی خورد. دو سه نفر از آن ها به آب افتادند.  ترس و وحشت و اضطراب و دلهره تمام سه کشتی را فرا گرفته بود. همه جیغ می کشیدند. در ابتدا تلاش کردند مرا متوقف کنند اما نشد. کشتی های آن ها یک کشتی تفریحی بود نه یک کشتی جنگی. هر چیز که سمت من پرتاب کردند در آب افتاد. هیچ راه فراری نداشتند. تصور کردند گرسنه ام و اگر انسانی را بخورم باقیشان را رها می کنند. فردی ناشناس از میان جیغ و فریادها بیرون و آمد و به شخصی که به نظر می رسید پادشاه باشد رو کرد و این گونه گفت: شاهنشاها، قربانت شوم. من سال هاست که در این آب ها در رفت و آمدم و نهنگ ها را خیلی خوب می شناسم. حیوان گرسنه است. اگر اعلی حضرت دستور بفرمایند، جان یک فرومایه فدای جان همایونی شود. پادشاه ( که امیر نوح نام داشت) حرف مرد ناشناس را معقول پنداشت. دستور داد مرد ناشناس را به آب انداختند. فوراً قورتش دادم تا بعد از او کسی این طور چاره اندیشی نکند. دور تا دور هر سه کشتی می چرخیدم. کسی جرئت نداشت ایدهء جدیدی بدهد. خود شخص پادشاه اما ایده ای جدید داشت. دستور داد سبدی تهیه کنند که قرعه بیندازند. خدمتکاران پادشاه نام تمام مردم عادی را نوشتند‌ و در سبد انداختند. ترس و لرز را در چشم های همه شان می دیدم. حتی همان پادشاه! می ترسید قربانی هایش به دادش نرسند و او را بکشم. در حدی نبود که کینه اش را به دوش بکشم... می دانستم کشتن یک شاه ناتوان هیچ لذتی ندارد. بعد که کمر راست می کنی می فهمی اصلاً ادب کردن یک کلاغ ارزش خاصی هم ندارد. فقط دست و پا گیر اند. قرعه انداختند و نام ملا مسعود در آمد. ملا مسعود از پرهیزکاران و مُبلغان زمانهء خودش بود. پادشاه به شدت هوای ملا مسعود را داشت. چرا که حکومتش را بر پایهء مواعظ ملا مسعود می دانست. اصولاً ادیان ستون های حکومت ها هستند و حکومت ها بر پا دارندهء خیمهء ادیان. امیر نوح دستور داد دوباره قرعه کشیدند. باز هم نام ملا مسعود در آمد. امیر نوح دستور داد و برای بار سوم قرعه کشیدند. باز هم نام همان ملا مسعود از میان قرعه ها بیرون آمد. دست آخر امیر نوح دستور داد نام ملا مسعود را از میان قرعه ها کنار گذاشتند و جانش را به او بخشید. به فرمان شاه باز قرعه انداختند. قرعه اول به نام شخصی به نام برنا بود. برنا جوانی بود خوش بر و رو که موهای فردار بلندی داشت. چشمانش درشت بود و سبیل هایش را تاب می داد. به دستور شاه کبیر، برنا را به آب انداختند. برنا را بلعیدم ولی آرام نشدم. نمی توانستم بروم‌ نیرویی مرا در آن جا نگه می داشت. هر سه کشتی جیغ می کشیدند و همچنان دور کشتی ها می چرخیدم.  نوبت به قرعه های بعدی رسید. نام بعدی جلال بود. آن کسی که قرعه می انداخت فریاد زد: جلال فرزند شکیب. جلال با ترس و لرز دستش را بالا گرفت و بدون هیچ تردیدی جهت دفع هرچه سریع تر خطر فوری به آب انداخته شد. اما نرفتم! نام بعدی جمال بود. جمال را خیلی زود فدای جان پادشاه کردند. اما لازم بود که قرعه بعدی انداخته شود. چرا که من هنوز دور کشتی ها می چرخیدم. نام شخصی به نام ذکی از قرعه درآمد.  پس از مرگ ذکی، باز قرعه انداختند تا شاید رهایشان کنم. نام میراث در آمد. میراث، جوانی ثروتمند بود که تمام عمرش را به عیش و نوش گذرانده بود. پس از مرگ میراث پادشاه چاره ای نیافت جز به آب انداختن ملا مسعود... امیر نوح به ملا مسعود نگاه می کند و این طور می گوید: نباید با تقدیر بجنگی، امیر من!  تقدیر بر این که جان تو حافظ جان همایونی باشد. به روح پاکت درود می فرستیم. ملا مسعود بهت زده به پیشانی من نگاه می کرد که چقدر سفید بود. مرگ لذتی دیگر دارد. اما ملا مسعود خیلی می ترسید. حوصله نداشتم قورتش بدهم. شاید هم دادم و یادم نیست. *** مثل احمق ها دانه دانه قرعه می کشیدند و یکی یکی شان را خدمتکاران پادشاه در آب می انداختند! کسی جرئت نمی کرد بگوید ولی همه شان در دل همین را می گفتند: چرا کسی پادشاه را نمی اندازد تا تماممان نجات یابیم؟ کمی که گذشت خسته شدم. پادشاهِ (به خیال خودش) زیرک تصمیم جدیدی گرفت. دستور داد بنوازند. تا می توانستند خواندند و خوردند و زدند و رقصیدند. پادشاه این طور خواسته بود. می گفت اگر از نهنگ پیشانی سفید غافل شوید زندگی بهتری خواهید داشت. نهنگ می گوید: قبل از تو، امیر نوح مرا پیشانی سفید خوانده بود. بعد از کمی استراحت آرامش خاصی به آب حاکم شده بود. امیر نوح بالای عرشه ایستاد. طوری که باد، درون لباس هایش را پف می کرد. امیر نوح بالای عرشه دست هایش را باز کرد و اینطور گفت: من همان نوح نجات دهنده ام. ببینید که چگونه جان (گرانبهاترین سرمایه تان) را از گزند نهنگ اهریمن رهانیدم. کمی با خودش فکر کرد و دید نوح بودن کم است. دست هایش را کمی بازتر کرد و صدایش را بالاتر برد؛ باد بیش تری درون لباس هایش افتاد و بیش تر پف کرد: من خدای شما هستم. مرا بپرستید که چون به من پناه بیاورید از گزند تمام اهریمنان در امانید... نگذاشتم خطابه اش را تمام کند. دوباره خودم را به کشتی کوباندم. هربار که می کوباندم خودم هم دردم می گرفت ولی دست خودم نبود. نوعی جنون بود. به خودم آمدم. دست از همه چیز برداشتم. دیگر کشتن انسان ها برایم لذتی نداشت. صدای مهیبی آمد. کشتی های پادشاه به کوه یخ برخورد کردند. نظریه کوه یخ که به عنوان «نظریه حذف» نیز شناخته می شود، شامل حذف عمدی جزئیات و توضیحات صریح در نوشتار است و خواننده را به استنباط معنا و اهمیت داستان وا می دارد. سبک نوشتاری پراکنده و سرراست همینگوی که با جملات کوتاه و ساده و کمترین استفاده از صفت ها مشخص می شود، به طور موثری از نظریه کوه یخ برای انتقال زیرمتن عاطفی و روانی عمیق تری به داستان هایش استفاده می کند. هشت ماه می گذرد و من روی قایق (به اصطلاح) تحقیقاتی به عمق پهناور آبی زل زده ام. صدای موج های دریا می آید. پروفسور جوناس در انتهای نوشته هایش طوری می نویسد که انگار پیشانی سفید مرگ سختی داشت. شاید هم نمرده باشد. نمی دانم... به نظر می رسد به کوه یخ خورده باشد. شاید عمداً کوه یخ را نادیده گرفته بود. شاید هم نیازی نداشت آن را ببیند. تمام این ها احتمالات است. نمی دانم.محمدامین علیزاده</description>
                <category>دکتر محمدامین علیزاده</category>
                <author>دکتر محمدامین علیزاده</author>
                <pubDate>Wed, 09 Oct 2024 22:55:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قطار ساعت ۶</title>
                <link>https://virgool.io/@Dr_Alizadeh/%D9%82%D8%B7%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%DB%B6-nsjxwt3plvho</link>
                <description>دیشب شب خیلی سختی بود.  و سخت تر از آن تمام امروز. چرا که علاوه بر خستگی های مانده از دیشب، فشارهای امروز را هم باید تحمل می کردم. قطار، ساعت ۶ حرکت می کرد. به زحمت خودم را تا ایستگاه رساندم. امیدوار بودم بتوانم در طول مسیر بخوابم. آن قدر خواب آلود بودم که نمی دانم با چه وسیله ای و از کجا تا راه آهن آمدم.  در کوپه ای که از قبل رزرو کرده بودم نشستم و از صندلی کنار پنجره به بیرون قطار نگاه کردم.  مدتی می شد که نشسته بودم. کوپه ای که من سوار آن شده بودم یک کوپه چهار نفره بود. از پنجره کناری به بیرون نگاه می کردم. چشم هایم به زحمت باز می شد. هوای بیرون بارانی بود. پنجره از بیرون خیس و از درون کمی بخار گرفته بود. با دستم بخار روی شیشه را پاک کردم. مردم را می دیدم که با چتر و بارانی و پالتو در حال سوار شدن بودند. می دویدند که از یک دیگر جلو بزنند و سوار شوند. همیشه کارشان همین است. می دوند که از یک دیگر جلو بزنند و سوار شوند. کاش لااقل هر کسی سوار مرکب خودش شود. خیلی هایشان سواری گرفتن از یک دیگر را زرنگی می دانند، در حالی که غافل از آنند که خود به کسی دیگر سواری می دهند. افتخار آن نیست که از کسی سواری بگیری؛ افتخار آن است که به کسی سواری ندهی! خیلی خوابم می آید... اصلاً سوار بشوی که چه؟ کاش قبل از سوار شدن به هدفشان از سوار شدن هم فکر کنند. شاید هم سوار شدنشان دست خودشان نباشد. نمی دانم کجای مسیر هستیم. قطار در حال حرکت است و هوای بیرون پنجره تاریک و چراغ های کوپه خاموش هستند. مردی به آهستگی درِ کوپه را باز می کند و وسایلش را از روی صندلی اش بر می دارد و سر جای خودش می نشیند و همان طور نشسته می خوابد. هر چهار نفر این کوپه خواب اند... حتی خودم! انسان نیاز به طبیعت گردی و گشت و گذار در کوهستان دارد. این روزها آن قدر درگیر بودم که اصلاً نرسیدم به خودم برسم. در عالم رویا خود را رها در کوهستان می بینم. کوهستان سرسبز است. آسمان آبی است. آفتاب منطقی می تابد. ابرها و آفتاب به توافقی درست رسیده اند که هم آفتاب و هم ابرها بتوانند باهم بر زمینیان حکومت کنند. این تعادل به نفع زمینیان است. نمی دانم ولی همیشه احساس می کنم این تصمیمشان زیر سر زمینیان است. آنان به تنهایی ضعیف اند، اما گاهی اوقات بعضی هایشان نفوذ بالایی پیدا می کنند. آفتاب را هم رام می کنند! زیر سایهء درخت بلندی روی تخته سنگی کنار چشمه می نشینم. گلسنگ زیبایی را کنار پایم می بینم. زندگی زیباست. قطار تکانی محکم می خورد و سوت بلندی می کشد. صدای جیغ و فریاد از چند جا بلند می شود. هنوز هم خوابم می آید. بعد از نمی دانم چقدر، دوباره قطار حرکت می کند. نمی دانم شاید از شدت خواب آلودگی خیال می کنم که حرکت کرده باشد. صدای حرکتش را می شنوم. چشم هایم را برای لحظاتی باز می کنم. مردی جلوی درب کوپه ایستاده است. چه اهمیتی دارد؟ به ساعت موبایلم نگاه می کنم. ساعت ۶ تمام است. نه یک دقیقه کمتر و نه... دبیر کلاس سوم دبستانم خانم احمدی را می بینم. چقدر سر و صورتش چروک شده. مرگ فرزند سخت است. صخره نورد مصیبت را آزمایش می داند. جوان صندلی کناری ام یک صخره نورد است. این را خودش گفته است. صخره نورد می گوید: رفیق، چایی می خوری؟ با خستگی تمام می گویم: نه متشکرم.  مشخص است که صخره نورد حوصله اش سررفته و دنبال هم صحبت است: اهل کجایی؟ می گویم: اهل جایی نیستم. تو اهل کجایی؟ می گوید: اهل کوه و صخره. تمام دارایی ام را ۲۰ سال پیش برای بیماری فرزندم دادم و آخرش فهمیدم هیچ چیز هیچ نمی ارزد. از آن روز به قدر آذوقهء کوله پشتی ام کار می کنم. تا کوله پشتی ام پر باشد، زندگی می کنم. هر وقت خسته شدم، کوله پشتی ام را هم پر نمی کنم. خسته شدن حق هر آدمی است. از شدت خواب آلودگی سرم را تکان می دهم که تاییدی کرده باشم و ساکت شود که بتوانم یک مقدار بخوابم. چقدر این صندلی ها را بد ساخته اند! چشم هایم را باز می کنم. این یک قطار اتوبوسی است. نمی دانم چرا اولش تصور کردم که در یک قطار کوپه ای هستم. از جیبم موبایلم را در می آورم که ساعت را ببینم: این هم که خاموش شد! شارژرم را بالای ساک گذاشته بودم که در دسترس باشد. پاور بانکی هم داشتم که داخل کیف دم دستی ام بود. اما الان هیچ چیزی همراهم نبود. نه ساکم را می دیدم نه کیف دم دستی ام را.  من روی صندلی کنار پنجره ام. صندلی کناری ام پیرمردی است با حداقل یک قرن سن و سال. ریش بلند و مرتبی دارد. فلاسک مندرسی را به طرف استکان کوچکی خم می کند: رفیق، چایی می خوری؟ ولی من فقط می خواستم بخوابم. آن ها از حجم شب بیداری های من در این مدت هیچ خبری ندارند. آن قدر خسته بودم که خودم را این طور گول می زدم که ساک و کیفم بالای سرم در محل مخصوص کیف هاست.  ای کاش به جای این صندلی های اتوبوسی روی یک تخت نرم با بالش پر قو خوابیده بودم. حالا پر قو هم اگر نبود خیلی اهمیت نداشت. نه آرزوی خدمتکار مخصوصی را داشتم که ماساژم بدهد و نه جای لوکس و عجیبی می خواستم. همین که یک جایی بود که بشود رویش دراز به دراز بیفتم کافی بود. خیلی خسته ام. راستی ساک و کیفم کجاست؟ اصلاً حوصله ندارم دنبالشان بگردم. حتماً بالای سرم کنار چمدان های بقیه باشد. پیرمرد سوالش را با خنده تکرار می کند؛ یکی از دندان های پیشش افتاده است: چایی؟ می گویم: نه متشکرم. من فقط می خوام یه ذره بخوابم. می گوید: ایرادی نداره، پس بیا لااقل یه خرده از این نقل ها بخور. مشتش را می آورد و پنج نقل شکسته و نیمه با سه پسته سرباز و یک پسته سربسته با دو کشمش و پنج نخود را کف دستم می ریزد. آرام در جیب چپم می گذارم و می خوابم. چشم هایم را باز می کنم؛ قطار توقف کرده است. در یک کوپه شش نفری هستم. روی صندلی وسطی سمت چپِ در نشسته ام. هوا هنوز هم تاریک است. نمی دانم این تاریکی صبح است یا شب. موبایلم کجاست؟ راستی ساک و کیفم هم گم شده بودند. از جایم بلند می شوم که دنبال وسائلم بگردم. یا دزد بردتشان یا همین دور و اطراف اند. چیز ارزشمندی در آن ها نبود. هرچه شد که شد. به قول دوست صخره نوردم، هیچ چیز هیچ نمی ارزد. اصلاً شاید هم گم نشده باشند. شاید در کوپه چهار نفره جایشان گذاشتم. نکند چیزی با خودم به قطار نیاورده باشم! خیلی وقت است که خوابیده بودم. حتماً وقت نماز شده. از جایم بلند شدم. درب کوپه را باز می کنم... صدای ناله از انتهای واگن کناری می آید. به ساعتم نگاه می کنم ساعت ۶ را نشان می دهد. نمی دانم ۶ صبح است یا شب. هیچ وقت این طور گیج نبوده ام. مردی رو به پنجره همین طوری شق و رق با پالتویی بلند و مشکی و تیپی یک دست تیره به تاریکی بیرون پنجره نگاه می کرد. بیرون از پنجره فقط سیاه بود. هیچ چیزی از بیرون مشخص نبود. صدایش می زنم: آقا ببخشید... جوابی نمی دهد. تکرار می کنم: با شمام آقا... به شانهء چپش دست می زنم و تکانش می دهم. صدای ناله از انتهای واگن جلویی می آید. شاید صدا از واگن جلویی نباشد. شاید اصلاً صدایی نباشد. هنوز هم غرق خواب بودم. مرد پالتو مشکی فقط به سیاهی بیرون زل زده است. نمی دانم چه بلایی سرش آمده است. انگار با یک مانکن لباس صحبت می کنم: فقط بگو حالت خوبه؟ نمی خواد چیزی دیگه بگی! همچنان به جلو زل زده است. نمی دانم چرا ولی نگرانش شده ام. محکم به جلو و عقب تکانش می دهم. خودم هم همراهش تکان می خورم. دلم می خواهد بگیرم کف همان سالن بخوابم. فریاد می زند: چرا ولم نمی کنی؟  می گویم: باشه کاری باهات ندارم؛ فقط خواستم ببینم سالمی که برم. می گوید: نه نرو... باید باهات صحبت کنم! حرف های مهمی دارم... می گویم: تو که می خواستی ولت کنم؟ منم خیلی خسته ام و خوابم میاد. باید برم... حالا او اصرار می کرد: نه بمون! در همان حال چشم هایم بسته می شد. نمی دانم چه می گفت. حال خوبی نداشتم. امیدوار بودم که فقط کف سالن قطار نیفتم. می گفت انسان عمری به دنبال چیستی می گردد و به نیستی می رسد. این را گفت و من آن قدر گیج بودم که فقط متوجه حرف زدنش بودم.  می گفت: خیلی ها در جست و جوی حقیقت اند. نگاهی به من کرد و پرسید: تو هم دنبال حقیقتی؟ گفتم: آره خب. می گوید: چرا فکر می کنی حقیقتی باید وجود داشته باشد؟ چه کسی این احتمال را رد کرده که هرچیزی نمی تواند اشتباه باشد و از مجموعه ای از اشتباهات مفهوم حقیقت برخیزد؟ اصلاً چه کسی تعیین می کند که درست و غلط چیست؟ قطار سوت بلندی کشید و ایستاد. نمی دانم مرد پالتو مشکی کجا رفته بود. مسئول قطار از یکی از اتاق ها بیرون آمد: مگه نمی خواستی بری نماز بخونی؟ زود برو بخون برگرد. از همین در که پیاده شی ۱۰۰ متر پائین تر نمازخونه بین راهیه. یه وضوخونه هم همون کنارش هست. آخرش نفهمیدیم چرا چپ و راست و شمال و جنوب را ول کردند و بالا و پائین را چسبیدند. پائین تر دیگر یعنی چه؟ می گوید: منظورم دست چپه!  با لحنی حق به جانب گفت: چپ و راست رو که دیگه بلدی؟ حوصله خودش و جواب دادن به او را نداشتم. اصلاً از کجا فهمید دنبال چه کاری بودم؟! بی خیال! هوا خیلی سرد بود. کاش می پرسیدم نماز صبح است یا مغرب و عشا. به ساعتم نگاه کردم. هنوز ۶ است. به عقربه هایش نگاه کردم. عقربه هایش یخ زده اند! ساعتم خوابیده بود. (درست مثل خودم!) همان پیرمرد یک قرن ساله با ریش مرتب را دیدم: صبح است یا شب است؟ با خنده ای که دندان های سفیدش را می شد در آن تاریکی به وضوح دید می گوید: شب است، رفیق! شب است! خواب آلود و تلوتلوخوران وضویم را گرفتم و بعد از نماز با همان حالت نیمه هوشیار سوار قطار شدم. از انتهای سالن ۸، صدای جیغ و داد می آید. مرد جوان با پالتوی مشکی با دست های در جیب به هوای تاریک بیرون زل زده است. باید می رفتم و می دیدم صدای چیست. بی تفاوت بودن احمقانه است. از نظر پیرمرد بی تفاوت بودن کار گاو و گوسفند است. اصلاً متوجه نشدم کجا و در کدام سالن بودم که قطار راه افتاد. شاید حین راه رفتن هم چرت می زدم. همچنان صدای جیغ می آید. شاید این هم توهم باشد. تا به صدا برسم از چند سالن می گذشتم؛ در هر سالن مردی با پالتوی مشکی بلندی می دیدم که با دست های در جیب از پنجره به تاریکی بیرون قطار زل زده است. از یک جایی به بعد سالن ها شماره نداشتند. به یکی از سالن ها که رسیدم صدا برای چند لحظه قطع شد. دوباره صدای جیغ و داد شروع شد. صدا نزدیک و واضح بود. صدای جیغ کشیدن زن جوانی بود؛ شاید هم صدای ناله های مردی بود مستاصل! نمی دانم...  به نظر می رسید صدا از کوپه اولی باشد. در می زنم کسی جوابی نمی دهد. باز هم در می زنم. همچان صدای جیغ و داد می آید. نتوانستم بیش تر از این صبر کنم. در را باز کردم و وارد شدم. کسی در کوپه نبود! شاید صدا از کوپه ای دیگر بود. شاید هم صدایی در کار نبود. به هر حال دیگر صدای ناله ای از جایی نمی آمد. نمی دانم کوپه ام کدام کوپه بود. کسی آن دور و اطراف نبود. در همان سالن با یک پالتوی مشکی طوری که دستانم در جیب بود از پنجره به هوای تاریک بیرون زل زده بودم. چیزی مشخص نبود. نمی دانم به چه چیزی فکر می کردم. همان طور ایستاده خوابم برد. صخره نورد آمد: تحویل نمی گیری، رفیق؟ می گویم: باور کن خوابم میاد. (نمی دانم چرا احساس صمیمیتی بی خودی از همان اول با صخره نورد داشتم!) می گوید: به کجا نگاه می کنی؟ می گویم: نمی دونم. تاریکی قشنگه. توی تاریکی برای خودم هرچیز که بخوام می کشم. نور که بیاد وحشت بیرون رو نشونم می ده. صخره نورد می گوید: هر وقت که به صخره ها می رسم به خودم این طور میگم: تو قوی تر از صخره ها هستی. وگرنه این مسئولیت بهت واگذار نمی شد. کار به جایی می رسه که صخره ها تو رو بالا می برن! صدای ناله از نمی دانم کجا می آید. نمی دانم چه می خواستم به صخره نورد بگویم. خوابم می آید. بیدار که می شوم خودم را در کوپهء خودم می بینم. پیرمرد صندلی کناری که به نظر می رسید یک قرن سن داشته باشد با یک پالتوی مشکی به من چایی تعارف می کند: رفیق، چایی می خوری؟ گیج و منگ خوابم نمی دانم چه می گویم. ساعتم را نگاه می کنم. ساعت ۶ است. هوای بیرون تاریک است. کوپهء ما یک کوپه ۶ نفره است. قطار ایستاده است. لعنتی معلوم نیست چه مرضی پیدا کردم که هرچقدر خواب آلود همه جا می چرخم و چرت می زنم، خوابم کافی نیست. پیرمرد می گوید: چون درست نمی خوابی. خواب آلودگی بی خوابی رو رفع نمی کنه. دوای خواب آلودگی خوب خوابیدنه. باید خوب بخوابی! در عالم رویا خود را رها در کوهستان می بینم. کوهستان سرسبز است. آسمان آبی است. آفتاب شوخی دارد. به ساعتم نگاه می کنم. ساعت ۶ است. صدای ناله و جیغ و فریاد از سالن ۸ می آید. صخره نورد کجاست؟ چند ساعتی می شود که نمی بینمش! نگرانش شدم. نکند کار دست خودش داده باشد! سراسیمه به سمت ناله و فریاد می دوم. دوباره تمام واگن ها را یکی یکی طی می کنم. هیچ کس در راهروی واگن ها نیست. هوای بیرون از پنجره تاریک تاریک است. از یک جایی به بعد مجبور شدم یکی یکی در هر کوپه را باز کنم و داخلش را ببینم. خیلی ها فحشم می دادند و سرم داد می کشیدند. اما چاره ای نداشتم. دیگر صدای جیغ و داد قطع شده بود. همچنان یکی یکی در هر کوپه را باز می کردم. به سالنِ نمی دانم چند رسیدم. در کوپه اولی را باز کردم. صخره نورد را دیدم که کف کوپه دراز به دراز مرده! تنهای تنها... هیچ کسی در کوپه نبود! یک ریسمان کلفت را انداخته بودند دور گردنش. پارچه ای خیس را هم در دهانش فرو کرده بودند... صحنهء وحشتناکی بود... نمی دانم کار چه کسی بود. مرد جوانی با پالتوی مشکی وارد کوپه می شود: می دانستم کارت را می کنی. درست راس ساعت ۶.  می گویم: ساعت ۶ صبح یا ۶ شب؟ می گوید: نمی دانم. سوال احمقانه ای بود. نباید می پرسیدم! صخره نورد چشم هایش به سمت بیرون پنجره بود، گویی چشم به راه است... شاید هم ترسیده! بالای سر جنازه اش می روم: طفلکی... چه به سرت آورده اند! چشم هایش را می بندم! می گویم: حتماً خسته شده بود و دیگر کوله پشتی اش را پر نکرد. پالتو مشکی با همان سنگینی همیشگی اش کوله پشتی صخره نورد را از روی صندلی کناری اش بر می دارد: پنج نقل شکسته و نیمه با سه پسته سرباز و یک پسته سربسته با دو کشمش و پنج نخود درون کوله پشتی صخره نورد بود! کوله پشتی را همان جا می گذارد و آهسته کوپه را ترک می کند. حین رفتن این طور می گوید: دوای خواب آلودگی خوب خوابیدن است. پیرمرد ۱۰۰سال است که مرده است. او بهتر از همه می دانست راه حلش چه بود. این را گفت و رفت. احتمالاً می رود که باز هم به یک پنجره تاریکی زل بزند و هیچ چیزی نگوید. مردک دیوانه! می دانستم تمام ماجرا دروغ است. پیرمرد اهل مردن نبود. یک جایی روی یکی از همین صندلی ها نشسته است و با همان فلاسک کهنه اش چایی با نقل و پسته می خورد. هوا تاریک است. خیلی خوابم می آید...محمدامین علیزاده</description>
                <category>دکتر محمدامین علیزاده</category>
                <author>دکتر محمدامین علیزاده</author>
                <pubDate>Mon, 08 Apr 2024 01:31:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مستزاد پاینده فلسطین</title>
                <link>https://virgool.io/@Dr_Alizadeh/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%81%D9%84%D8%B3%D8%B7%DB%8C%D9%86-axayqnnm8oa3</link>
                <description>برخیز که برخاسته آن صیحهء دیرینپاینده فلسطینبرخیز که روییده بسی سبزِ ریاحینپاینده فلسطینبا طرح سفیدی بکشد نعره شجاعتاز جنس صلابتبرخیز که پوشیده جهان جامهء مشکینپاینده فلسطینپیراهن مشکی نه فقط وقت عزا هستهنگام غزا هستبرخیز که دریا شده این سرخ شرایینپاینده فلسطینآن جام لبالب که کند مست دمادمشد مسلخ آدمبرخیز که خوردند، همان بادهء نوشینپاینده فلسطینچون جمله مبالات حنیفان شده آن سوپا تا سر گیسوگویی که شده قبله همان ارض نخستینپاینده فلسطینشد کرب و بلا خون به جگر مردم عالمدنیا پر ماتمبدر است و احد، خندق و خیبر شد و صفینپاینده فلسطینهنگام زد و خورد نشو سست مبارزدشمن شده عاجزدانیم به پایان برسد این شب خونینپاینده فلسطینتنگی و بلا سهل شود غصه بکاهدایزد چو بخواهدپیروز تویی مرگ بر آیین شیاطینپاینده فلسطین محمدامین علیزاده</description>
                <category>دکتر محمدامین علیزاده</category>
                <author>دکتر محمدامین علیزاده</author>
                <pubDate>Fri, 24 Nov 2023 15:07:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی محتوا</title>
                <link>https://virgool.io/@Dr_Alizadeh/%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7-bsf9b8u6vscl</link>
                <description>آرام خودکارش را روی دفترچه اش حرکت می داد. نوشتنش را دوست داشتم. برخلاف دست خطش که حتی خودش هم گاهی نمی توانست بخواند چه می نویسد، نوشتنش زیبا بود. گرچه محتوای نوشته هایش برایم آزاردهنده بود، ولی نوشتنش زیبا بود. روزی حکم به شکنجه کسی می داد، روزی دیگر فرمان قتلش را صادر می کرد. روزی دستور تخریب خانه ای را روی سر ساکنانش می داد، روزی دیگر رای به تبعید مردمی به جهنم دره ای در قعر ناکجا آباد. اصلاً شاید آن نوشته ها محتوای خاصی هم نداشتند. شاید هم داشتند. چه چیزی از نوشتنش را دوست داشتم؟ نمی دانم. شاید نحوهء قلم به دست گرفتنش زیبا بود. اما خودکار را خیلی عادی به دست می گرفت. طوری نبود که بگویم شیفتهء قلم به دست گرفتنش شده ام. پس چه چیزی از نوشتنش را دوست داشتم؟ نوشته هایش؟ آن فرمان های کشنده و خانه برانداز؟ بعید می دانم! کاش می دانستم راجع به چه کسی صحبت می کنم. شاید رنگ نوشته هایش برایم جذاب بود؛ ولی خودکارش هرگز رنگی نمی داد. همیشه مجبور می شد، طوری روی کاغذ دفترچه اش با فشار بنویسد که رد خودکاری که ۱۰ سال پیش تمام شده با کنده کاری روی صفحات بماند تا دستوراتش را بتوانند بخوانند. ۱۰ سال را همین طوری گفته ام. ۱۰ سالش را خودم دیده ام بقیه اش را نمی دانم چه کسانی دیده اند. شاید هم ندیده اند. فرمان جدید روی همان صفحات صادر شده بود: ابراهیم محکوم به مرگ بود.ابراهیم جوانی است که نمی شناسمش. موهای مجعد مشکی مایل به قهوه ای دارد.  شاید می شناسمش. ریش هایش بلند و فردار است، درست مانند چهره سربازان هخامنشی، روی دیوارهای تخت جمشید. ابراهیم می گوید: گناه من چیست؟ می گویم: نمی دونم. از پنجره کوچک سلول انفرادی به بیرون نگاه می کند. دنیا زیباست. نمای بیرون از پنجره به جهنمی از دنیای متعفن و لجنزاری سیاه پر از استخوان های چرندگان و درندگان دیگری باز می شود. می گوید: ولی من کوه هایی سبز می بینم (که از غایت سبزی به سیاهی می زند) و ابرهایی سیاه. ابر سیاه در ادبیات شاید نماد ناامیدی باشد ولی در واقعیت نماد نجات است. تا ابر سیاه نیاید باران نمی بارد و تا باران نبارد خشکسالی رفع نخواهد شد. رو به رویش ایستاده ام. نمی دانم کیست. شاید هم می دانم. خیلی زود همه چیز تمام شد. همیشه همین است. همیشه خیلی زود همه چیز تمام می شود. همیشه همین است. همیشه خیلی زود حکم اجرا می شود.در باز می شود. شاید هم از قبل باز بوده است. همچنان نور فقط از همان پنجرهء انفرادی می آید. شخص ناشناسی وارد اتاق می شود. شاید هم از اول در اتاق بوده است. می گوید: ابراهیم را چه کسی کشت؟ می گویم: نمی دونم. شاید خودش یا شاید هم کسی دیگه. می گوید: اصولاً هر کسی خودش باعث مرگ خودش است. شما آدم ها یا خودتان خودتان را می کشید، یا خودتان خودتان را به کشتن می دهید، یا خودتان شریک قتل خودتان هستید. مکث کوتاهی کرد و گفت: خیلی هم به ندرت ممکن است هیچ نقشی در مرگ خودتان نداشته باشید، که مطمئن نیستم چنین چیزی هم بتواند پیش بیاید. نگاهش را به سمت پنجرهء کوچک سلول انفرادی می بَرد: دنیا زیباست. نمای بیرون از پنجره به جهنمی از دنیای متعفن و لجنزاری سیاه پر از استخوان های چرندگان و درندگان دیگری باز می شود. می گوید: ولی من کوه هایی سبز می بینم (که از غایت سبزی به سیاهی می زند) و ابرهایی سیاه. می گوید: نوشته هایش را خوانده ای؟ می گویم: شاید. کاغذ هایی تکه پاره و درهم و برهم را از جیب پشتی شلوارش بیرون می آورد و زیر باریکهء نوری که از پنجره می آید می گیرد؛ با لحنی محکم (به حالتی که بخواهند کسی را توبیخ کنند) می خواند: پس از مرگِ آخرین بازمانده از نسل خدایان، همهء کابینهء بالاییان گریان و حیران بر سر و روی خود زدند؛ به مدت ۳ سال و ۵ ماه و ۲۸ روز (به حساب سال و ماه خودشان!). چون التهابشان کمی آرام گرفت و از تشویش احوال کاسته شد به خود آمدند. آنگاه به نشستی، گرد یکدیگر جمع شدند (گرچه دیر ولی لازم بود). آنان می دانستند که باید هر چه زودتر جانشینی شایسته را برگزینند تا جهان برقرار بماند. آن راوی ناشناس داستان را در همین جا قطع می کند. نیم نگاهی به جنازه ابراهیم (که فکر می کنم نام اصلی اش سیاوش باشد) می اندازد. خون ابراهیم یا سیاوش در تاریکی اتاق، روی زمین در حرکت به نظر می رسد... شاید این هم خطای ادراکی باشد. در تاریکی، درک انسان به خطا می رود.راوی ناشناس ادامهء داستان سیاوش یا ابراهیم را می خواند: هنوز تمامی کاهنان معابد خدایان از این فقدان بی خبر بودند. آنان اگر از این فاجعه بویی می بردند، هرآیینه طغیان می کردند و سهمی را از آسمان و زمین برای خود بر می داشتند. آنان خود را شایسته پاداشی بزرگ تر می دانستند. نبردی سخت در راه بود. برای کسی اهمیتی نداشت که چند نفر از چه گروهی کشته شوند. برای کسی چیزی اهمیت نداشت.به جسم بی جان ابراهیم یا سیاوش می نگرم. علت مرگ او چیست؟ نوشته هایش؟ آیا کسی بابت نوشتن یک داستان، مستحق مرگ می شود؟ نمی دانم. می توانستند داستانش را نخوانند. شاید خودش هم در داستانش بوده و در آن نبرد بزرگ کشته شده باشد. نمی دانم.  چه کسی از چه چیزی می ترسد؟ اصلاً ترس چیست؟ چرا باید ترسید؟ بالاتر از سیاهی هم مگر رنگی هست؟ از همان پنجرهء کوچک به ابرهای سیاه بیرون نگاه می کنم. شاید باران شروع شده باشد. شاید هم نشده. شاید ابر سیاهی درکار نیست و خورشید می تابد. شاید اصلاً شب است و سیاهی ای که منظور نویسنده است، سیاهی آسمان شب بوده باشد.قبلاً شعر هم می گفتم؛ جایی نوشته بودم: &quot;در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود&quot; انگار پیچ زلفت راه گذر نداردمصراع اول را از حافظ تضمین کرده بودم. مصراع دوم از شب سیاه در مصراع اول استعاره ای می ساخت از پیچ و تاب زلف سیاه معشوق.خون ابراهیم یا سیاوش در تاریکی اتاق، روی زمین در حرکت به نظر می رسد... شاید این هم خطای ادراکی باشد. در تاریکی، درک انسان به خطا می رود.راوی ناشناس ادامه داستان را می خواند: در نهایت، نشست به پایان رسید. هیچ یک از کابینهء بالائیان خود را شایسته جانشینی نیافت. هرگز هیچ کدامشان از پس پذیرفتن چنین مسئولیت خطیری حتی برای لحظه ای بر نمی آمد. هیچ کدامشان نمی توانستند زمین و آسمان را برای لحظه ای در مدارشان بگردانند. هیچ کدامشان نمی توانستند گردن کشان خونریز را سرجای خودشان بنشانند. نه می توانستند به زورمندان، فرّ و شکوه ببخشند و نه می توانستند ناتوانان را از گزند اهریمنان در آسایش نگاه دارند. ناگزیر خبررسانان را فراخواندند. آنان که به پیک های آسمان معروف اند. کارشان همین است؛ هر چند قرن یک بار خبرهای آسمان را به زمین می برند.  پیک های آسمان به فاصلهءمیان یک سپیده دم تا طلوع خورشید، خبر را به گوش زمینیان رساندند؛ گرچه دیر یا زود خبر درز می کرد. خبری سخت مهم بود و به حتم کسی باید انتخاب می شد. بوی خون از سرتاسر زمین به آسمان برخاسته بود. کابینهء بالاییان که همهء مردن ها برایشان عادی بود، با هزاران ترس و لرز به زمین می نگریستند. زمان نبرد جهانی برای خدا شدن فرا رسیده بود. نمی دانم این نبرد، نبرد جهانی چندم بود. هیچ کس، دیگری را قبول نداشت. هیچ کس نمی توانست زیر بار خدا شدن دیگری برود. هر کسی می دانست که اگر غیری چون خودش خدا شود، تمام عقده های قدیمی و خرده حساب های مانده اش را به فجیع ترین وجه ممکن بروز خواهد داد.ابراهیم یا سیاوش به سخن می آید (خون از دهانش سرازیر نیست و تمامش در دهانش لخته شده، زیر چشم راستش کبود است و تمام صورتش پف کرده است، گویی ساعت ها از مرگش گذشته است) : نباید نوشته های منو قضاوت کنین! مدعیان خدایی دائم با هم در نبردن. به هر نحوی مزدورای زمین رو می خرن. اونا هرکسی که سر راهشون باشه رو بر میدارن. اون قدر می جنگن تا خودشون حذف بشن. هر مدعی که حذف بشه مدعی دیگه ای احساس قوی بودن میکنه و دوباره طغیان می کنه. اما هیچ کدوم هیچ وقت برنده نمی شن. چون زورشون به اون نمی رسه. اون از همه بزرگ تره. نه با هیچ کدومشون مقایسه می شه و نه حتی برای لحظه ای شکست می خوره. تموم خدایانِ شکست خرده فقط صدا و داد و بیدادن. دیر یا زود بساطشون جمع می شه. فقط اونه که می مونه. این را می گوید و خونی روشن از دهانش به بیرون می پاشد.  راوی ناشناس کاغذپاره هایش را جمع می کند و دیگر چیزی نمی خواند. داستان های مبهم به نیمه کاره رها شدنشان قشنگ اند. (شاید درست نباشد. این جمله صرفاً نظر شخصی نویسنده است.) زندگی داستانی است پر ابهام. هر روز می دوی به دنبال چه؟ نمی دانم. شاید عمری تلاش برای مردن. شاید هم تلاش برای نمردن! به چهره حیرت زدهء آن ناشناس نگاه می کنم: مشکلی پیش اومده؟ ابراهیم یا سیاوش با دهان باز کف اتاق مرده بود. خیلی خسته بود. گویی خستگی قرن ها حماقت و لجاجت بشر را انداخته بودند روی دوش او. راوی ناشناس درحالی که کاغذپاره ها را به سختی در همان جیب پشتی شلوارش جا می دهد، می گوید: در واقع من کاره ای نیستم. هر کسی خودش فرشته مرگ خودش است. هر کسی خودش باعث مرگ خودش است. به نظر می رسید آن ناشناس، فرشته مرگ باشد. شاید روند کاری روزمره اش را برایم داشته توضیح می داده. فرشتهء مرگ لبخند دلنشینی می زند، لبخندی از سر رضایت. شاید از این که کارش را تمام و کمال انجام داده خوشحال باشد. هر کسی که کارش را درست انجام دهد حس خوبی دارد. خوب که نگاه می کنم اصلاً لبخندی در کار نیست. شاید این هم خطای ادراکی باشد. در تاریکی، درک انسان به خطا می رود. شاید اخم کرده است. شاید حس خاصی در چهره اش ندارد. دستش را از جیب پشتی اش در می آورَد. کاغذپاره های بیشتری با خودش دارد. اولش به نظر می رسید کاغذها را جمع می کرده ولی بعد از آن مشخص شد همهء کاغذ پاره های جیبش را دارد می آورد که کف اتاق بریزد. نمی دانم همهء این ها را سیاوش نوشته بود یا ابراهیم یا شاید هم کسی دیگر. می گویم: این یادداشت های کیه؟ می گوید: نیازی به مدارک بیش تر نیست. همه شون رو می سوزونم بره پی کارش. با مرگ سیاوش بقیه شون می ترسن و دیگه از این چرندیات نمی نویسن.  ... : (پاسخ بی ربط!) فندکی را از جیب راست شلوارش بیرون می آورد.   تمام کاغذها را کف اتاق به آتش می کشد. اتاق روشن و نورانی می شود. اولش یک مقداری سرد بود ولی حالا گرم شده. حس و حال زیبایی دارد. ای کاش زودتر این ها را می سوزاند... کنار شعله های آتش، چهرهء فرشتهء مرگ به وضوح قابل تشخیص می شود: چهرهء خودم است. فرشتهء مرگی در اتاق نبود. چیزی جز آیینه در اتاق نبود...صدایی از درون شعله ها بلند می شود (گویی ندایی است که با درونت کار داشته باشد.): قسم به آن هنگام که شعلهء آتش هایتان از درونتان زبانه می کشد. قسم به آن شعله ها که تاریکی ها را روشن می سازد. قسم به زمانی که صدای فریاد هایتان در ازدحام حرف های کابینهء بالاییان شنیده نمی شود.&quot;ما از درون شما آگاهیم.&quot; خواستند سیاوش را بکشند ولی سیاوش مرده است. آن کس که مرده باشد، ترسی از مرگ ندارد.صدا می رود و با صدای شعله ها تنها می مانم. به زیر پایم نگاه می کنم. کاغذ پاره ای افتاده که معلوم نیست چرا نسوخته. روی آن تکه کاغذ با خطی که به زحمت می شود خواند (با خودکاری که تمام شده با کنده کاری روی کاغذ) نوشته شده: نه قلم حوصله نوشتن دارد و نه آتش تاب سوختن و نه ابراهیم حوصله مردنی دوباره. مردن سخت است. هیچ کس حوصله ندارد دوباره بمیرد. آن ها این را خوب می دانند. شاید هم نمی دانند...همین. چیز دیگری روی آن نبود. آخرین تکه کاغذ را به درون آتش می اندازم.محمدامین علیزاده</description>
                <category>دکتر محمدامین علیزاده</category>
                <author>دکتر محمدامین علیزاده</author>
                <pubDate>Thu, 31 Aug 2023 22:15:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در آغوش سرما</title>
                <link>https://virgool.io/@Dr_Alizadeh/%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-%D8%B3%D8%B1%D9%85%D8%A7-yhdsjtchglw1</link>
                <description>سرمای عجیبی مرا در آغوش کشید. یادم نمی آید روز تعطیل بود یا روز کاری؛ هر چه بود برای خوابِ بیش تر مقداری زمان داشتم. نمی دانستم سردی واقعیت دارد یا آن چه را من سردی تلقی می کردم درک اشتباه بدنم از دما بوده باشد. شاید به خاطر کسالتم بود و چیزی را که سرما نبود سرما احساس می کردم. شاید هم کسالتی نداشتم. اصولاً سردی ماهیتی از خودش ندارد. سردی به معنای نبود گرماست. گرما انتقال انرژی جنبشی از یک محیط یا جسم به محیط دیگر یا از یک منبع انرژی به یک محیط یا جسم است. چنین انتقال انرژی ای می تواند به سه طریق انجام شود: تابش، رسانایی و همرفت. سرما عبارت است از وجود درجه حرارت پایین به ویژه در جو. در استفاده رایج، سرما اغلب یک ادراک ذهنی است. کران پایین تر به دما صفر مطلق است که به صورت 0.00 K در مقیاس کلوین (یک مقیاس دمای مطلق ترمودینامیکی) تعریف می شود. باران زیبایی در حال باریدن است. حیفم می آید خیس نشوم... چتر سیاهم را بر می دارم و می زنم به دل باران...خیس شدن زیباست؛ اما چتر هم لازم است. نباید همهء خیس شدن هایمان در اول ملاقاتمان با باران تمام شود. باید کم کم خیس شد. باید گذاشت باد تلاش کند از این طرف و آن طرف چترت راهی پیدا کند که خیست کند. وقتی کسی با تلاش به چیزی برسد آن وقت است که برایش ارزشمند می شود. بگذار خیس کردنت برای باد و باران ارزشمند باشد. باز هم همان کفش سرمه ای را پوشیده ام. رنگش را دوست دارم ولی یک مقداری کفَش لیز شده است. سر هر چهارراه که می رسم، یاد آن داس بزرگِ سرکش گاف مرگ که روی بخار شیشه آینهء حمام کشیده بودم می افتم. در حمام آدم ذهنش به هزار سمت می رود. خیلی کار دارد به جایی برسی که در حمام یاد این چیزها بیفتی! حمام خوابگاه ما کوچک است؛ درست مثل خوابگاهمان. خوابگاه ما کوچک است؛ درست مثل دنیایمان. دنیای ما کوچک است؛ درست برخلاف درونمان. راهب باد هنوز هم با همان شور و هیجان سرگرم غسل تعمید است. می گردد و از این طرف و آن طرف چتر سیاه راهی برای خیس کردنم پیدا می کند. خیس شدن زیباست. ولی این سنگ دلان نمی دانند(نمی فهمند یا نمی خواهند). دنیا پوچ نیست که سراسرش گل است. هرچه هست تقصیر بشر است. (این قسمت توسط ویراستار محترم نوشته شده است. در نسخه اصلی، به  دلیل خیس شدن تمام نوشته ها زیر باران قسمت هایی از متن پاک شده بود. این چند جمله به نحوی محو شده بودند که قابل تشخیص نبودند و ویراستار محترم مجبور شدند هر چیزی که به صلاح دید خودشان درست است را بنویسند.) سرمای عجیبی مرا در آغوش کشید. با لباس خیس، زیر باران، سرما معنا پیدا می کند. سرما یعنی نبود گرما. سرما به خودی خود معنایی ندارد. دهخدا می گوید: سرما (از: سرد) به شباهت با گرما (از: گرم ) ساخته شده (و الا می بایست سردا بشود).   خیسِ خیس شدم. از کتاب فروشی بیرون می آیم. تک و تنها مجبورم کیک و کاپوچینو بخورم. دور بودن از آدم ها لذت بخش است. روی میز تا سفارشم را بیاورند وقت هست که فکر کنم کدام کتاب را بخرم. از دوتایشان خوشم آمد ولی معتقدم تا کتاب های قبلی ام را نخوانده باشم، نباید کتاب های جدید را روی هم تلمبار کنم. نمی خواهم کمثل الحمار یحمل اسفارا بشوم. حالا هر چه باشد کاپوچینوهای اینجا از جاهای دیگر شهر بهتر است(حداقلش من اینطور فکر می کنم!). باران خیلی شدیدتر شده است. اما کتاب را باید بخرم. چتر سیاهم را باز می کنم. کتاب فروش نگاه عجیبی به من می کند: به جهنم! هر فکری می خواهد در موردم کند. آدمی اگر چیزی را بخواهد باید بخاطرش خیس شود. اصلاً ذات حیات با آب است و انسان اگر دنبال هدفی زنده باشد، خواه ناخواه داستانش با خیس شدن همراه می شود. گویی داس بزرگِ سرکش گاف مرگ که روی بخار شیشه آینهء حمام کشیده بودم کمی بلندتر شده است. باید گذاشت باد تلاش کند از این طرف و آن طرف چترت راهی پیدا کند که خیست کند. باز هم همان کفش سرمه ای را پوشیده ام. رنگش را دوست دارم ولی یک مقداری کفَش لیز شده است.محمدامین علیزاده</description>
                <category>دکتر محمدامین علیزاده</category>
                <author>دکتر محمدامین علیزاده</author>
                <pubDate>Fri, 26 May 2023 13:35:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Felis Leo Persicus</title>
                <link>https://virgool.io/@Dr_Alizadeh/felis-leo-persicus-crfjgsd0hex2</link>
                <description>گلّهء اسپرم ها همچو اسب های وحشیِ رمیده در آن دشت فراخ رحِم از رودخانه ها و لجن زارها و گل و لای و هرچه که بود می گذشتند. نه توجهی به چیزی داشتند، نه اهمیتی می دادند که زیر سم هایشان چه کسی له شود و چه کسی زنده بماند. آن چه برایشان اهمیت داشت این بود که از هم دیگر سبقت بگیرند و به قلب دشت برسند (چیزی که نمی دانستند چیست و اصلاً چرا باید برای رسیدن به آن با هم رقابت کنند). گویی قلب آن دشت در گوششان خوانده باشد، آن که بیش تر از دیگران سبقت بگیرد به ما نزدیک تر است.اشتباه گفته اند که اسپرمِ قوی تر به قلب دشت می رسد. چه بسا اسپرم هایی که هم یال زیباتری داشتند، هم سم هایی تندروتر، تنومند بودند همچو رخش که جز رستم هیچ پهلوانی لایق رکابش نبود؛ اما زمانه با آن ها یار نشد و تیرهای کمانداران قلعهء تخمک (آن جانان که هزاران ناز و غمزه دارد و هزاران هزار کشته و مرده؛ دل برده از آن همه اسپرم بی آن که دیده باشندش. قریب به اتفاقشان تمام عمرشان را با عشق وصال آن دلبر دلربا سر می کنند و در انتها ناکام از کام یار، دار فانی را به سایر اسپرم ها وا می نهند.) آن ها را بی خود و بی جهت از پای در می آورد. اصلاً رسم زمانه همین است؛ به قوی تر ها بیش تر سنگ می زنند. آن وقت آن ضعیف ترها خیال برشان می دارد که برای خودشان کسی باشند. (نقطه تلخ ماجرا آن است که واقعا هم برای خودشان کسی می شوند!) شما نگاه کنید؛ راه دور نمی رویم، همین شیر ایرانی (Felis leo persicus) الان کجاست؟ گفته می شود این جانور در خطر انقراض است و فقط در جنگل گیر واقع در گجرات هند به تعداد محدودی یافت می شود. آن وقت گربه که موجودی ضعیف است، تا دلتان بخواهد مثل قارچ همه جا تکثیر می شود و زیاد است. گویی شرط بقا در میان این مردم ضعیف بودن است. آن ها کسی را می خواهند که مطیع باشد. مطیع باشد و سرش در کیسه زباله هایشان باشد. (البته درست است اینطور بگوییم: ابتدا قوی ها در اولویت حذف شدن اند؛ آن گاه نوبت می رسد به ضعیف ها؛ آن ها یا بدون دلیل و ناخواسته حذف می شوند، یا خودشان خودشان را حذف می کنند، یا به وقتش قوی ها آن ها را به یک بهانه ای مصرف می کنند و می روند پی کارشان! آن چه می ماند اصولاً پسمانده ای از دورریز قوی هاست.) آدم ها گربه سانی را دوست دارند که برایشان ملوس باشد و جلویشان سر خم کند. حالا می خواهد زیر گوش هرکه بزند بزند؛ برای صاحبش باید سر خم کند. اما شیرها اینطور نیستند. نه رام می شوند و نه مطیع. همه می دانیم که شیرها را سلطان جنگل می خوانند ولی این جور القاب برای حیوانات شکسته و فرتوت به درد نخور امروزی که در باغ وحش مگس می پرانند دیگر مناسب نیست. سلطان جنگل این دوره و زمانه انسان است. انسان است که بر این جنگل حکمرانی می کند نه حیوانی دیگر.شغال با پوزخندی پوزه اش را به شیر نیمه جان نزدیک کرد: شیر بربری!شیر که دنده هایش از پوستش بیرون زده بود و به سختی نفس می کشید چیزی نگفت. می توانست حرف بزند ولی هر کلمه ای که می خواست بگوید، برایش به حکم خنجری به درون لاشهء به ظاهر زنده اش بود. حرف نمی زد مگر آن که سخن گفتن ارزشش را داشته باشد. حرف زدن با شغال در روز عادی ارزشی ندارد، چه برسد به هنگام احتضار!شغال از شوق به هوا پرید و آنگاه پوزه اش را نزدیک تر کرد (دهانش بوی سگ مرده می داد.): دوران حکومتت به سر اومده سلطان!قهقهه ای زد: دیگه کسی نمی گه عمر پادشاه دراز باد! پادشاه کفِ صحرا دراز به دراز افتاده و عمر ناچیزش به باد رفته. حالا باید بگیم دمب پادشاه دراز باد!در همان حین که می خندید، دستش را به سمت صورت شیر برد. خواست باز هم چرندی بگوید که با نعره شیر رو به رو شد.دستپاچه شد و به زمین افتاد؛ تمام ترس های قدیمی اش به خاطرش آمد. نفس نفس زنان فوراً چند قدم عقب رفت: آخرین بازمونده از شیرهای بربری! از امروز سلطان تموم جنگل های شمال آفریقا شغال طلایی است.سرش را بالا گرفت و چشمانش را بست: آنگاه قلمرو خود را گسترش خواهیم داد. تموم جنگل های ایران و هند و اروپا و چین رو تسخیر می کنیم؛ بعدش زمان اتحاد تموم شغال هاست. خواهران و برادرانِ پهلو خط دار و پشت سیاه که زیر چنگال شیرهای آفریقایی هستند رو نجات می دیم. تموم اون شیرهای خیکی نجس رو مثل خود مفلو...ک....شیر نعره دوم را طوری زد که به گمان نویسنده، شغال طلایی همان جا دچار یک حمله قلبی شد. (لین اوسالیوان، متخصص قلب دامپزشکی در کالج دامپزشکی آتلانتیک دانشگاه جزیره پرنس ادوارد، می گوید که حمله قلبی برای اکثر حیوانات بسیار نادر است. حمله قلبی معمولاً شامل قطع شدن خون رسانی به بخشی از عضله قلب است.)شیر نعره سومش را رها کرد. نعره ای که به وضوح رگه ای از خون در خودش نه نهفته که پیدا داشت.شغال قلبش تند تند می زد و تمام جثه ریزش از دانه های عرق درشت و ریز خیس بود.برای چند دقیقه سکوت حاکم شد. (البته صدای نفس نفس زدن شغال گند می زد به آن سکوت!)شغال دوباره به حرف آمد (جرئت نکرد بخندد): از فردا کسی نمی دونه شیر بربری چیه! خیال می کنند لابد یک جور شیر محلی باشه که با نون بربری سر صبحونه می خورند!کم کم جرئت کرد باز هم سمت شیر بیاید. با احتیاط گام بر می داشت.چشمانش را مالید. لای آن موهای طلایی چهره مرد جوان را دید. اشتباه نمی کرد: من جایی قبلاً ندیدمت؟مرد جوان که از درد به خود می پیچید همچنان پاسخی نداد.آهسته باز هم به جوان نزدیک تر شد، درحالی که چانه خود را می خاراند: یادم اومد کجا دیدمت ولی تا حرف نزنی نمیگم کجا دیدمت.ترفندی احمقانه و بچگانه برای این که از جوان حرف بکشد! مزخرف! جوان چیزی نمی گفت. شاید اصلاً جان حرف زدن نداشت. یا شاید هم دلش خیلی پر بود. شاید واقعاً جایی دیده باشدش ولی اهمیتی نداشت.خیلی وقت ها هست که حرف هایت زیاد است ولی نمی دانی کدامش را باید بزنی. آن وقت می بینی دیگر هیچ کدامشان ارزش گفتن ندارد و ترجیح می دهی اصلاً چیزی نگویی. صدای جیغ و فریاد از انتهای سالن می آید. محمدامین علیزاده</description>
                <category>دکتر محمدامین علیزاده</category>
                <author>دکتر محمدامین علیزاده</author>
                <pubDate>Fri, 14 Apr 2023 05:35:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایت پیرمرد سر چهارراه</title>
                <link>https://virgool.io/@Dr_Alizadeh/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%B1%D8%AF-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%B1%D8%A7%D9%87-jrvr0dh7tydx</link>
                <description> من هزار چیز نوشتم و هر کدامش را به بهانه ای لهش کردند. بعضی هایشان را می سوزاندند، بعضی هایشان را می بردند می دادندشان نمی دانم به که! و از همه بدتر بعضی از آن ها را ترجمه می کردند! می خواستند آن چه می گویم را به زبان خود بفهمند!این طور توجیه می کنند: چاره ای نداشتیم. اگر غیر از این بود &quot;نمی فهمیدیم&quot;.دیده اید گاهی اوقات با بی سلیقگی تمام ضرب المثل های زبان های مختلف را به زبان دیگری ترجمه می کنند و چه فرآورده مزخرفی از آن می سازند؟ اشعار شاعران را می شود به زبانی دیگر ترجمه کرد و هم فهمید و هم از مفهومش لذت برد؟ متون لایه لایه اند (درست مثل پیاز). اگر هنوز به لایه اولش نرسیده بخواهی با کارد و چنگالِ ترجمه خودت را راحت کنی و از لایه های بعدی اش محروم کنی انتظار نداشته باش که آن متن گوشت بشود و بچسبد به روحت. فقط بوی بد پیازش می ماند برایت.پیرمردی با ریش و موهای بلند و سفید آشفته با لباسی کهنه بر سر چهارراه نشسته است. اولش فکر کردم که گدا باشد اما جلوتر که رفتم دیدم استکانی به دستش هست و یک چیزی برای خودش می نوشد. (نمی دانم چیست.) نزدیکش می روم چون می دانم داستانم را او تکمیل می کند. بارها پیش می آید که خود شخصیت های داستان قلم را به دست بگیرند و داستان را بنویسند. این داستان هم این طور که بویش می آید از همان داستان هاست. دهانش بوی پیاز می دهد.استکانش را از بطری ای که کنارش هست پر می کند. انگار سوختش با همان نوشیدنی تامین می شود.توجهی به من نمی کند.- راستش منم حالم ازش به هم می خوره...- ولی باید بری باهاش حرف بزنی!- باور کن گلاب به روت می خوام بالا بیارم وقتی می رم پیشش...- تو مجبوری. حق انتخابی نداری اینجا! برو و داستان رو تکمیل شده برام بیار!محبت می کند و یک ماسک از کیفش در می آورد و می دهدش به من: بیا، ماسک بزن برو باهاش حرف بزن!می گویم: این چیه آخه! از این طرفش اون طرفش معلومه که...می گوید: درست مثل خودت.می خندد و با لگد پرتم می کند جلوی پیرمرد لجنی!ماشین حرکت می کند و می رود.پیرمرد دوباره یک استکان می رود بالا!می گوید: بنویس! اصلاً وقت ندارم!می گویم: چند هزار سال هم برایت کم است و می گویی وقت نداری؟می گوید: این اواخر سرم شلوغ است.می دانم که خیلی هم وقت دارد و منظورش از &quot;بنویس اصلاً وقت ندارم&quot; در واقع &quot; بنویس اصلاً وقت نداری!&quot; بود. شاید هم واقعاً وقت نداشته باشد. شاید هردویمان وقت نداریم. شاید درمورد وقت کم من چیزی می داند که خودم از آن بی خبرم. نمی دانم!چه بوی مشمئزکننده ای می دهد!دفترچه جیبی ام را در می آورم و سریع می نویسم:به نام خداروایت پیرمرد سر چهارراه می گوید: تاریخ نزن!ترجیح می دهم هرچه زودتر هر چرندی که می خواهد را بگوید تا بنویسم و بروم.استکانی دیگر را بالا می رود: ما هزار و چهارصد و نوزده نفر بودیم.مکثی می کند و نمی دانم آن سر چهارراه کدام خوشگلی را دید می زند: نه نه! اولش ده هزار نفر بودیم.نمی دانم چه می خورد که این چرندیات را می گوید. نمی دانم چرا من باید این ها را بنویسم.می گویم: خب! (سرفه ام می گیرد. واقعاً شرایط سختی است.)ادامه می دهد: لشکر ما شکست خورد و از آن ده هزار نفر فقط همین تعداد باقی ماند! هزار و چهارصد و نوزده نفر! این آمار رسمی و موثقه! خودم از آمارگیر اون ها شنیدم که بارها این عدد رو تکرار می کرد.پادشاه کشور دشمن می خواست غرور خودش را به رخ ما بکشد. دستور داد همه ما رو یک جا جمع کنند. آن وقت دستور داد...خوابش برد!ترجیح می دهم داستان را راوی تعریف کند. او دانای کل نیست ولی بازهم از این لجن قابل تحمل تر است.به راوی زنگ می زنم: مشترک مورد نظر در دسترش نمی باشد.گندش بزند که هر وقت کارش داریم نیست.خیلی خب. ظاهراً چاره ای نیست.از همان فاصله دو متری صدایش می زنم: آقا!جوابی نمی دهد!بازهم صدایش می زنم: حاجی! عمو!هیچی نمی گوید.می روم جلوتر و با نوک کفشم تکانی می دهمش. حرکتی نمی کند. &quot;امکان ندارد که مرده باشد!&quot;به او نزدیک تر می شوم. بی خودی دست در کاپشن پاره پوره اش می برم. شاید می دانستم آن جا چیزی پیدا می شود که کارم را راه بیندازد.یک سری کاغذهای مچاله و یک سری کاغذهای سوخته پیدا می کنم. کاغذها را باز می کنم به آن ها نگاه می کنم. انگار یک جاهایی اش را یک عده آمده اند و ترجمه کرده اند چون زیر بعضی از خط ها یک سری توضیحاتی با دست خط داغون نوشته اند. نکته جالب این است که نوشته ها را راحت تر می فهمم تا توضیحات زیرش را. مثلاً یک جایی نوشته شده: دیگر خسته شده ام می خواهم به محبوبم برسم.برای همین دو جمله سه صفحه تفسیر آورده اند. از علل خستگی و بیماری های مربوط به آن. از علائم افسردگی تا یک سری شعر عاشقانه و عارفانه و فلان. آخرش هم یک سری پاورقی هایی آورده اند که واقعاً نه تنها نفهمیدم که حتی نتوانستم کلمه ای از آن را بخوانم.صفحات هیچ نظم و ترتیبی ندارند. انگار از هر کتابی یک صفحه ای را کنده اند و انداخته اند کنار هم! شاید قسمت هایی از این یادداشت ها را داده اند نمی دانم به که!تکانی به خودش می دهد. می دانستم که زنده است. (البته بستگی دارد به چه چیزی بگوییم زنده؛ هرچیزی که تکان بخورد لزوماً زنده نیست.)پیدایش کردم؛ تا همینجا گفته بود: پادشاه کشور دشمن می خواست غرور خودش را به رخ ما بکشد. دستور داد همه ما رو یک جا جمع کنند. آن وقت دستور داد هر کسی بگوید محبوبش کیست؛ اگر شاهنشاه نتوانست میان او و محبوبش فاصله بیندازد زنده خواهد ماند.ما برای خدایمان می جنگیدیم و آن ها نیز برای خدایشان. نمی دانم اگر می نشستیم با هم حرف می زدیم خدایمان مثل هم بود یا فرق می کرد. هرچه بود مجبور شدیم که بگوییم از خداوند و شاهنشاه خود دست کشیدیم و به خداوند و شاهنشاه آن ها پناه آوردیم. این که به شاهنشاه دشمن پناه بیاوری خیلی بد است اما این که به خداوند دشمنت پناه ببری لزوماً بد نیست.هرکسی گشت تا محبوبی پیدا کند که نشود میان او و محبوبش فاصله بیفتد. یکی کوه را انتخاب می کرد یکی عمر، یکی سایه، یکی آفتاب و یکی آسمان.مهلتی که شاهنشاه دشمن به ما برای انتخاب محبوبمان داد به فاصله یک قضای حاجت رفتنش بود. دیگر به نظر می رسید که کارش را کرده باشد.همه ما هزار و چهارصد و نوزده نفر سرپا ایستادیم. از همان جلو دانه دانه محبوبشان را می گفتند و دانه دانه همان جا گردنشان را می زدند. (نمی دانم چه می گفتند.)کم کم که نوبت به من می رسید؛ صدای آن ها را می شنیدم که چه می گفتند.یکیشان می گفت: محبوب من صداقت است.نوچه ای از نوچه های شاه پرسید: حاضری بعد از زنده ماندنت به پای خداوندگار و شاهنشاه قربانی شوی؟با مکثی کوتاه جواب داد: آری، با کمال میل!همیشه صداقت کار دست آدم می دهد. خیلی تمیز گوش تا گوش سرش را بریدند انداختند کنار بقیه سرها. سرها مثل هندوانه های پشت نیسان روی هم با نظم و ترتیب نامنظمی چیده شده بودند. (و چه هندوانه های قرمز و خوش رنگی بودند؛ به شرط چاقو!)نوبت به بعدی رسید: محبوب من خدای من است.ما تقیه کرده بودیم و به آن بی شرف ها گفته بودیم که به دین آن ها درآمدیم. منطقی بود که زنده نماند.سرباز بعدی جوانی بود با ریش حنا بسته: محبوب من آسمان است.او را در دیگی انداختند و مقداری هم آب ریختند در دیگ(که تا گردنش در آب باشد.) درپوش دیگ را هم گذاشتند و سفت درش را با طناب های محکم بستند تا ارتباطش با محبوش قطع شود. آن گاه دیگ را گذاشتند روی شعله تا خوب جا بیفتد. ناهار امروز کله پاچه است.نفر بعدی نوبت یکی از سرداران سپاهمان بود. جواب جالبی نداد، می گفت محبوب من افتخاراتم است. او را لختش کردند و روی ریگ های داغ کف زمین درازش دادند. گفتند: افتخار کن!مرگ سختی داشت. خوب شد که زود خلاصش کردند.نفر بعدی پیرمردی بود که اصلاً به قیافه اش نمی خورد محبوبی داشته باشد. گفت: محبوب من قلب شاهنشاه است.او را از بالای یکی از برجک های کاخ به زمین انداختند.چه زود عمر آدمی می گذرد. چه زود و در عین حال چه مزخرف.نوبت من نزدیک است. هفت نفر دیگر بروند نوبت من شود. این عدد مقدس را به فال بد یا نیک بگیریم فرقی ندارد. چه بخواهیم چه نخواهیم نوبت ما می رسد. شاید هم هفت برای نفر جلویی من مقدس است. در واقع او نفر هفتم است و من هشتم.البته برای لحظاتی قبل این طور بود. اکنون من نفر هفتمم. نفر اول رفت تا کارش را انجام دهد و برود. پشت سرم را نگاه می کنم عجب صف بلندی است. برخلاف بقیه صف ها در این صف اکثرشان دوست دارند هرگز نوبتشان نشود. گفتم اکثرشان؛ می دانم که چه گفته ام. شاید بعضی هایشان ولی هرچه هست اقلیت نیستند این ترسوها.نوبت سربازِ بعدیِ ارتشِ شکست خورده است: محبوب من زندگی است.عجب خری است او! محبوبش را اینطور خرکی ازش گرفتند رفت پی کارش.بعدی نمی داند چه بگوید. هر چه قبلی ها گفته اند فرقی نداشت و نهایت همگی آن حرف ها همین خون های کف زمین شد. چیزی نگفت و او نیز به همرزمانش پیوست.بعدی که دید قبلی ها فرقی نداشته و هرچه گفته اند و نگفته اند کشته شدند پس خواست زهر چشمی از شاه دشمن بگیرد: محبوب من خداوند من است. محبوب من شاهنشاه من است. محبوب من وطن است. محبوب من اقوام و خویشان من اند. محبوب من آرمان های من است.فریاد می زد و همه این ها را می گفت. خیلی زود فریادش خاموش شد.نفر بعدی می آید، او هم همان جملات را با شور و هیجان کمتری نسبت به نفر قبلی و با گریه و زاری فریاد زد.کارش را زودتر از قبلی تمام کردند.بعدی هم آمد و همان جملات را با فریادی صدبرابر قبلی ها به صورت شاه کوبید.او را اگر نمی کشتند که دیگر منطق داستان به هم می ریخت.***از جایش بلند می شود تا کاغذ پاره ها را از من بگیرد. بوی پیاز می آید. نمی دانم چه ربطی به پیاز دارد آخر. انگار ترکیب صد بوی متعفن نتیجه اش بوی پیاز شده باشد. مجبور شدم فرار کنم.می گوید: بیا، خودم داستان رو برات می گم.می گویم: نمی خواهد. همه چیز توی این کاغذها هست.می گوید: کاغذها دروغ اند. تو من رو ول کردی پی اون تیکه کاغذهایی؟فرار کردم سمت پارکی که نزدیک همون چهارراه بود.پیرمرد لنگان لنگان دنبالم می دوید. انصافاً با آن سنش خوب دنبالم می کرد!از همان دور فریاد می زند: بایست! این یادداشت ها دروغ و راستش قاطی شده. این ها را یک آدم امروزی برداشته برای خودش نوشته.دروغ می گفت. کاغذ پاره ها آنقدر کهنه بود که اگر پلیس مرا با آن ها می گرفت همه اش را یک جا ضبط و ثبت موزه ملی می کرد.پیرمرد همچنان که می دویدم او هم می دوید.این بار گفت: نکند دلت را به کهنه بودن آن تکه کاغذهای بی ارزش خوش کردی؟ این ها را راوی اینطور کرده تا به حرفش اعتبار بدهد. می دانی؟ مردم به هر چیز کهنه اعتبار بیشتری می دهند. تو را به محبوبت قسم بایست!راوی آمد. همبرگری در یک دستش بود و در دست دیگرش یک نوشابه سیاه. من نمی دانم این چه راوی ای است که گذاشته اند برای داستان ما! از من داستان را می خواهند؛ با راست و دروغش که کسی کاری ندارد. دست تنهائم. راوی هم رفته دنبال پر کردن خیکش!(در حالی که همبرگرش را گاز می زند) می گوید: تا کجایش را رفتی؟می گویم: خسته نباشی! لازم نکرده با دهان پر داستان تعریف کنی. چه بوی پیازی هم می دهد دهانت!می گوید: با من کاری نداری؟می گویم: چرا! این پیرمرد بوگندو رو یه جوری دکش کن بره!می گوید: چه کارش داری کاغذهایش را می خواهد! همین جا از همه شان عکس بگیر و بده کاغذهاش رو به خودش بره!پیرمرد نفس نفس زنان رسید.می گویم: اصلاً اگر این ها فقط یک مشت تکه کاغذ و ورق پاره های بی ارزش هستند، پس چرا دنبالم می کنی؟پیرمرد دست پاچه شد: یک جایش مهم است. همان را می خواهم.می گویم: کدام صفحه است؟اوقاتش تلخ می شود: به تو مربوط نیست!***دیگر نوبت به من رسیده بود. مسئول یادداشت محبوب ها پشت میزش نشسته بود و منتظر بود ببیند چه می گویم: محبوب؟می گویم: محبوب من مرگ است. (ای کاش پاسخ آن پرسش را نداده بودم.)شاهنشاه که تا همین جا به تختش تکیه داده بود و قلیان می کشید این را که شنید اولش خندید اما وقتی جدیت را در نگاهم دید خودش را جمع و جور کرد: منتظریم که ثابت کنی!از همان جا آب دهانی سمت خودش پرتاب کردم. صاف رفت و در میان پیشانی اش نشست. این شد که فهمید دنیا دست کیست و کیست که جانش کف دستش هست.لحظه ای همه بهت زده به ما (من و شاهنشاه) خیره ماندند. فوراً شاهنشاه دستور قتل مرا صادر کرد. هیچ کدام از نزدیکان شاه جرئت نکردند چیزی بگویند.خودم جواب دادم: می بینید که چه شاه سست عنصری دارید؟ دیوانه میخواهد مرا به محبوبم برساند. او را به نام خودش صدایش کردم. یادم نیست چه نامی داشت. شاید بهرام، شاید شهرام، شاید طاهر ... واقعاً خاطرم نیست. گفتم: اگر از فاصله انداختن میان من و محبوبم عاجزی پس حق نداری مرا بکشی. این وعده خودت بود. از فردا هیچ کسی به وعده های بیهوده ات توجهی نمی کند.سعی کردم خنده هایم را جمع کنم. شاه را اگر کارد می زدی خونش در نمی آمد! می خواست هر طور شده مرا بکشد. اما چاره ای نداشت. باید مانع مرگ من می شد. دستور داد تا سرتاسر سرزمین را بگردند و اکسیر جان پایان ناپذیر را بیابند.مدتی طولانی از من در زندان هایش با مفصل ترین پذیرایی ها و محافظت با بهترین و ورزیده ترین محافظان تمام سعیش را می کرد که مرا زنده ام نگه دارد. تا هرگز نمیرم و بتواند مرا بکشد!یک روزی با عجز و التماس سراغم آمد: من مدتی طولانی از تو محافظت کردم تا نمیری. فکر می کنم توانستم میان تو و مرگ (محبوبت) فاصله بیندازم. اصلاً تو درست ثابت نکردی محبوب تو مرگ است. با یک آب دهان که نمی شود چنین محبتی را ثابت کرد!به نظر می رسید دلش می خواست حب میان من و محبوبم را بیش تر ببیند. نباید منتظرش می گذاشتم. چرا که شاهان غالباً شکیبا نباشند.او بدون هیچ محافظی و بدون هیچ سلاحی به اتاق مجهز من وارد شده بود. نمی خواست چیزی جان مرا تهدید کند. زمان آن رسیده بود که بمیرم؛ ولی نمردم. نمی دانم چرا.من تنها بازمانده از آن لشکر منقرض شده بودم. بوی مرگ چه بوی عجیب و غریبی است. بوی پیاز می دهد.تمام اتاق زندان را بوی پیاز گرفته است. خون شاهنشاه به در و دیوار پاشیده است و محبوبم با آغوش باز و چشمانی پر از اشک شوق به انتظار من است.شاید پیکی آمد و نسخه ای فناناپذیر در گوشم گفت. پیک را کشتم ولی نمرد. او از آن نسخه استفاده کرده بود.مجبورم کردند تا پیاله اول را بنوشم. پیاله هایش اعتیادآور است؛ خیلی! بعد از صدها یا هزاران سال کسی نتوانست مرا از آن پیاله ها و پیاله ها را از من جدا کند.نمی دانم آن پیک امروز کجاست و چه کسی را دارد بیچاره می کند. دنیای تکراری ای است. حرف های جدیدش را نمی دانم چرا نمی زند.پیاله ای (استکانی) دیگر سر کشید. نمی دانم ولی شاید ما به زنده ماندن اعتیاد داریم.راوی گوشه ای نشسته است. همبرگرش تمام شده است و نوشابه اش را سر می کشد.می گوید: با من که کاری نداری؟ محمدامین علیزاده</description>
                <category>دکتر محمدامین علیزاده</category>
                <author>دکتر محمدامین علیزاده</author>
                <pubDate>Wed, 08 Feb 2023 21:04:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نبرد تن ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Dr_Alizadeh/%D9%86%D8%A8%D8%B1%D8%AF-%D8%AA%D9%86-%D9%87%D8%A7-whynh4wg6smu</link>
                <description>نمی دانم جهان بیرون، بسط داده شدهء جهان درون است یا شاید هم جهان درون، چکیده ای از جهان بیرون باشد. شاید هم تلفیقی از هر دو درست باشد، یعنی هیچ کدامشان اصل نباشد و هر کدام فرعی برای دیگری محسوب شود. شاید هم هیچ ربطی به هم دیگر ندارند و در عین حال شبیه همدیگرند. مثل دو فرد که با دیدن هرکدامشان دیگری برایت تداعی می شود، اما هر چقدر به آن ها بگویی شما دو نفر با هم برادر یا خواهرید یا لااقل نسبت دور یا نزدیکی با هم دارید، به هیچ وجه نمی پذیرند. شاید هم یک انکار مصلحتی باشد. شاید با همدیگر بسته اند که به کسی راستش را نگویند. گاهی اوقات تصور می کنم نکند هردویشان یک نفر باشند! یک فرد در دو بدن متفاوت؛ حتی در دو نقطه جغرافیایی کاملاً متفاوت یا در دو برهه زمانی مختلف؛ طوری که مرگ آن یکی چند قرن تا هزاران سال با نمونه بعدی خودش (یا شاید هم تعریف دیگری از خودش) فاصله داشته باشد. می گوید: هرگز چیزی را بیرون از خود نیافتم که درونم مشابه مینیاتوری اش را پیدا نکرده باشم. *** آرامگاه فراموش شده بنیان گذار کبیر سلسله گمنام فاخریه، کریم خان اول، در گورستان حوالی روستای نسیان از توابع شهرستان سرفراز کنار چشمه مرآت قرار دارد.  پیرزنی با چارقد سفید گلدار و عینکی که با دو نخ کلفت به گردنش آویزان است، کنار چشمه یک سبد انار را دارد می شوید. (در این تاریکی گرگ و میش به نظر می رسد انار باشد؛ آخر سرخی عجیبی دارد.) هوای روستا خنک است. مه ملایمی در گذر است. بوی رطوبت خاک اینجا را دوست دارم. اصلاً همین رطوبت این خاک را این طور دوست داشتنی اش کرده است. سمت پیرزن می روم. همچنان سرگرم شستن انارهاست. گیسوهایش را حنا بسته است. از جلوی چارقدش که کمی موهایش مشخص است، می شد فهمید. سگی بزرگ و سیاه (بدون اغراق دو متر فقط قدش است) آن کنار ایستاده است و در این هوای مه آلود و نیمه روشن به من زل زده است. (نمی گویم نترسیدم!) پیرزن می گوید: کریم خان را که می شناسی؟ می گویم: نه... انارها را که دیگر تمامشان را شسته با سبدش بلند می کند و به راه می افتد: پس با من بیا... مکثی کرد و پرسید: انار دوست داری؟ می گویم: آره ولی این طور سرپا که نمیشه انار خورد! یک انار به من می دهد و می گوید: این را بگیر هر وقت که مناسب بود نوش جان کن! ***سردار بزرگ سپاه با صورتی خونین و مالین و دست و پایی شکسته و لنگان، سراسیمه به بالین شاه می آید: فرمانروا، این چندمین شکست ماست. ما تمام دشمنانمان را شکست دادیم؛ به جز این دشمن که چندین بار با او روبه رو شدیم و در تمام این نبردها، بدون آن که هیچ خسارتی به دشمن وارد کنیم، سنگین ترین تلفات را داده ایم.کریم خان که تازه از خواب بیدار شده است، دستی به صورت خود می کشد تا بفهمد کجاست و آن کسی که صحبت می کند به چه زبانی حرف می زند. دستی دیگر هم بر سبیل بلندش می کشد تا اقتدارش را به یاد خودش و دیگران بیندازد: همین الان جلسه ای تشکیل می دهیم. از سران سپاه تا مشاوران و وزرا همه باید بیایند.پیک شاه روانه خانه همه شان می شود تا در آن موقع شب تمامی آن ها را بیدارشان کند و به دارالشوری بکشاند. هوا خنک و مه آلود است. ***رئیس الوزرا می گوید: شاهنشاها، باید از ممالک همسایه در این نبرد کمک بگیریم. آن ها می دانند که این دشمن خبیث دیر یا زود گریبان آن ها را نیز خواهد گرفت. ناگزیر مجبورند برای حفظ اراضی خودشان درخواستمان را بپذیرند.شهاب الدین میرزا، ولیعهد شاه، می گوید: درخواست داده ایم ولی رد کرده اند. ما سال هاست که درگیر این دشمنیم و هیچ پیروزی ای نداشته ایم. برای ما هیچ نتیجه ای به جز تلفات سنگین نداشته است. تمام همسایگان ترسیده اند. می بینند ما که بزرگترین لشکر دنیاییم هم از پسش بر نیامده ایم، می بینند ما که همیشه تمامی دشمنان را به خاک و خون کشیده ایم در این نبردها تک تک سرداران و سربازان را از دست می دهیم، واضح است که نمی پذیرند.مشاور اعظم می گوید: لازم است رعیت را بیش تر درگیر کنیم. با اجازه فرمانروا مالیات ها را بالا ببریم، رعیت را بالاجبار پای میدان نبرد ببریم. باید بفهمند دیگر زمان بخور و بخواب گذشته است.وزیر لشکر می گوید: هیچ راه نظامی ای بر این دشمن کارگر نیست. به نظرم حیله ای سیاسی بیندیشیم و همه شان را به بهانه ای در جایی جمع کنیم، آن هنگام تمامشان را به توپ ببندیم!هرکسی نظری می دهد و کریم خان سبیلش را تاب می دهد و به تمام آن حرف ها با دقت گوش می دهد. نمی دانم میان صحبت کدام وزیر یا کدام سردار است که شاه به سخن می آید: آن کسی که جلوی ما ایستاده دیگری نیست که خود مائیم. ما قدرتمندتر از آنیم که احدی بر ما مستولی گردد. کسی که جلوی من ایستاده خود منم و کسی از پسش بر نمی آید به جز خودم.جلسه را همان جا خاتمه می دهد و دستور می دهد لباس رزم بیاورند.***شاه بزرگ سوار بر رکاب سلطنتی با زره و تبر جنگی مخصوصش روانه کارزار می شود: مبادا پشت مرا خالی کنید!لشکری عظیم با تمام سران، سمت غاری که دشمن خودش را در آن پنهان کرده است، روانه می شود. مسافت زیادی را می روند. از کوه ها و دشت ها و رودها می گذرند تا وارد روستایی به نام روستای نسیان می شوند.راه بلد می گوید: همینجاست، قبلهء عالم!کنار چمشه مرآت در غاری سیاه محل اختفای همان دشمن است. وقتی که به غار می رسند، هوا کمی تاریک و گرگ و میش است. مه ملایمی هم در گذر است. بوی رطوبت جالبی از خاک می آید. فضای کنار چشمه خنکی خاصی دارد. پیرزنی کنار چشمه با چارقدی سفید گلدار مشغول شستن یک سبد انار است.کریم خان دستی بر سبیل های بلندش می کشد و به سمت غار می رود. نزدیکان شاه به او پیشنهاد می دهند که اندکی صبر کند و دست از اقدام عجولانه بردارد. اما شاه می داند اگر نرود باز هم بیش از پیش باید افرادش را از دست بدهد و به هیچ نتیجه ای هم نرسد؛ بالاخره یک جایی باید می پذیرفت که به داخل غار برود.کسی جرئت نمی کند جلوتر از شاه برود. کریم خان (نمی گویم نمی ترسد) ولی همچنان سوار بر اسبش آرام آرام و محتاطانه به سمت غار در حرکت است.به ابتدای غار که می رسد دیگران را از همراهی منع می کند: می خواهم خودم تنهایی با خودِ درون غارم صحبت کنم.سگی بزرگ و سیاه (بدون اغراق دو متر فقط قدش است) درون غار ایستاده است و در این تاریکی داخل غار به کریم خان زل زده است: فراموشم که نکرده ای؟می گوید: می دانستم یک روزی قدرتت را به رخم می کشی و عقده های سرکوب شدهء تمام این سال ها را یک جا بیرون می ریزی.نگاهش را به سمت روشنایی کم بیرون غار می اندازد: نگران خودت نیستی؟دستش را می برد که بر سبیلش بکشد اما جرئت نمی کند: از چه بترسم؟ تو مرا نابودم نمی کنی؛ چرا که بقای تو در بقای من است و من هم نیامدم که نابودت کنم؛ چرا که نابودی تو نابودی من است. می دانی، راستش را بخواهی این همه سال خودم بودم که نگذاشتم نابودت کنند. می دانستم پایان تو پایان من است و پایان من پایان همهء این هاست. این ها شاخه های من اند و بقایشان در بقای من است. بی رحمی تو بود که به کم قانع نبودی. فهمیدی این ها دنبال بقایند پس بقای مرا خواستند و بقای من به بقای تو بود. پس تا می توانستی برای بقای خودت انار شکستی و دانه دانه در دهان گذاشتی...***پیرزن به چشمه مرآت اشاره می کند: چشمه او و تمام شاخه هایش را در آغوش کشید. (اصطلاحی محلی به این معنی که در آب چشمه غرق شد.)یادم آمد پیرزن پارچه ای نزدیک چشمه روی زمین پهن کرده است تا با هم بنشینیم و انار بخوریم. نمی دانم من هم انار خوردم یا نه.***هوا مه آلود و گرگ و میش است.سگ سیاه بزرگ به من زل می زند.هوای خنک دل نشینی است. بوی رطوبت از خاک بر می خیزد. محمدامین علیزاده</description>
                <category>دکتر محمدامین علیزاده</category>
                <author>دکتر محمدامین علیزاده</author>
                <pubDate>Tue, 20 Dec 2022 16:21:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق دیرین؛ دشمن خونین</title>
                <link>https://virgool.io/@Dr_Alizadeh/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B4%D9%85%D9%86-%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%86-vhuv4snirzce</link>
                <description>بغل اجاق گاز آشپزخانهء خوابگاه، جسم نحیف سبز کوچکی روییده... لابد لازم است عکس بگیرم و زیرش از همان متن های خزی که زیر عکس خزه هایی که کف آسفالت با آب کولر رشد می کنند، می نویسند، بنویسم و تحسینش کنم. ولی نه! من نظر دیگری دارم! جدای از آن هایی که تحسینش می کنند، خیلی ها هم هستند که در دنیای بیرون به این علف هرز(!) به چشم تحقیر نگاه می کنند (ولی من از آن ها هم نیستم) : خب اینجا دراومدی که چی؟ لابد میخوای سرو و چنار و صنوبر شی! از همین درخت هایی با چند قرن تجربه چرا نمی شی؟ (به ما ربطی نداره که فقط و فقط چند روز هست که از عمرت گذشته!) اصلاً بدبخت اینجا دنبال چی هستی؟ می خوای تحسینت کنن و بگن آفرین از توی گرد و غبار بغل سینک ظرفشویی رشد کردی؟! اون وقت اون درختی که اون طور زحمت کشید و رشد کرد میاد اعتراض می کنه: چرا باید ریشه ام رو به خاطر میز آقای رئیس قطعش کنین ولی این علف هرز با این که فایده ای براتون نداره تحسینش کنین! از همین علف های هرز اگه توی خاک زمینتون دراومده بود صدتا صدتا می کندینشون که درختاتون بهتر رشد کنن! آقای رئیس دستپاچه شد: عمر تو هم روزی تمام می شود، عزیز من! لااقل اینطوری جاودان می شوی... لازم بشود برایت مراسم یادبود باشکوهی هم خواهیم گرفت. نگران هیچ چیز نباش... می دانی می خواهم چه بگویم، علف جان؟ ما نمی توانیم نسبت بهت بی تفاوت باشیم... یا باید تحسینت کنیم و از رفتارت درس بگیریم یا باید با تو بجنگیم و با این که کاری به کار ما نداری با همان ریشه کوچولویت بکِشیمت بیرون از آنجا! شاید در گردگیری عید! شاید در گردگیری آخر هفته! شاید هم اعصابمان از دست یک عده ای دیگر خرد شود و تو را عوضش از پا دربیاوریم: مهم نیست اگر متوجه حرف هایم نمی شوی چون من هم متوجه حرف هایت نمی شوم. شاید کلی حرف داشته باشی که بخواهی به من بزنی، شاید هم نه! ولی تو دوست منی! وجه اشتراکمان هم اینست که هیچ کداممان متوجه حرف های همدیگر نمی شویم! شاید برایت عجیب باشد این حرفم(گرچه اصلاً متوجه اش نمی شوی.) ولی وجه اشتراکمان خیلی خیلی بیش تر از این حرف هاست. حالا که واقعا دوست همیم، لازم شد بنشینیم با همدیگر حرف بزنیم... ولی تو متوجه حرف هایم نمی شوی! بیا طوری دیگر به آن نگاه کنیم! شاید تو فکر می کنی من دوستت هستم ولی حرف هایت را متوجه نمی شوم. اما اینجا یک مشکلی پیش می آید. دو هم صحبت و همراه اگر حرف همدیگر را متوجه نشوند، نمی توانند دوستیشان را ادامه بدهند. دوستی به همین فهمیدن هاست، به همین درک متقابل است. نمی شود که دو دوست حرف هم را نفهمند و بخواهند همچنان باهم دوست بمانند؛ بالاخره یک جایی (دیر یا زود) به مشکل می خورند. خلاصه که مجبورند از همدیگر جدا شوند (چه بخواهند چه نخواهند). وقت خداحافظی رسیده دوست من! ما به درد دوستی با همدیگر نمی خوریم چون حرف های یکدیگر را نمی فهمیم: می دانم دوست من تنهایی را دوست ندارد. برایش ناراحت می شوم. می دانم دوست من دوست ندارد دیگران نسبت به او بی تفاوت باشند. دوست خودم است؛ خوب می شناسمش، گوشه ای می نشینم و برایش غصه می خورم: حالا وقت دلتنگیه... عامل دلتنگی من و تو خودمونیم. دلتنگی به روحمون آسیب می زنه! دلتنگی مثل خوره می افته به جون درخت عمر آدمیزاد! دلتنگی یه چیزی شبیه آقای رئیسه! درسته مثل اون چاق و شکم گنده نیست و کت و شلوار سرمه ای نمی پوشه! ولی مثل خوره می افته به جون درخت... (حالا درختان عمر آدمیزادها یا درختان زمین خدا)  می گویم: یهویی تو از کجا پیدات شد اومدی تو زندگیم؟!حالا که قراره رفتنمون به هردومون آسیب بزنه، وقتش رسیده که کینه های خودمون رو سر همدیگه خالی کنیم (شاید برای همین باشه که علف های هرز رو از توی خاک درمی آرن) چون علت حال بد من رفتن توئه (نمی دونم شاید تو هم حالت بد باشه و علت حال بدت رفتن من باشه)، پس قبول کن وقت انتقامه! ولی من دلم نمی آد بهت آسیب بزنم چون تو دوست منی. ولی تو به من آسیب می زنی که حرف هام رو نمی فهمی! می گوید:... (چیزی نمی گوید یا شاید هم می گوید ولی من متوجه نمی شوم، همینش آزارم می دهد.) می گویم: پس وقتش رسیده که منم بهت آسیب بزنم. ولی من دلم نمی آد بهت آسیب بزنم چون تو دوست منی. ولی تو به من آسیب می زنی که حرف هام رو نمی فهمی! پس وقتش رسیده که... صبر کن! با کشتن تو حال من بدتر میشه و تو هم از این وضع درک نشدن نجات پیدا می کنی! پس من این طوری به کسی که بهم آسیب می زنه کمک می کنم و عوضش به خودم بیش تر آسیب می زنم! این حماقته... می گویم: شاید بزرگترین آسیب به تو اینه که نکشمت. این طوری با دلتنگی نمی تونی بهم آسیب بزنی؛ فقط با بی توجهی ناخواسته ای که به من داری بهم آسیب می زنی! شاید هم اصلاً من رو دوست خودت نمی دونی... ازت متنفرم اگه منی که تو رو دوست خودم می دونم دوست خودت نمی دونی... پس باید ازت انتقام بگیرم؛ چون تنفر قابل سرکوب نیست: بذار یه طوری دیگه به قضیه نگاه کنیم. اگه واقعاً دوستم داشته باشی پس از زجر کشیدنم هم اذیت می شی... شاید بهترین راه برای زجر دادنت، آسیب زدن به خودم باشه. پس بهتره نکشمت تا با این درک نکردن من به من آسیب بزنی. اینطوری میشه که اگه واقعا دوستم داشته باشی از آسیب دیدنم ناراحت می شی و تو هم آسیب می بینی پس به خواسته ام می رسم و این طوری بهت آسیب می زنم. اگه هم دوستم نباشی و دشمنم باشی با نکشتنت کاری می کنم که هر روز با کینه ای که نسبت به من داری آسیب ببینی! خلاصه کاری نداریم دوستم هستی یا دشمنم (شاید هم کاری داریم!) اما هر چی بیشتر با درک نکردنم بهم آسیب بزنی، همون قدر (یا شاید هم بیش تر) با درک نکردنت بهت آسیب می زنم. نقشه قشنگیه! زجرت میدم. نباید این بازی رو شروع می کردی، علف جون! از الان خودت رو بازنده بازی بدون! می گوید: ... (چیزی نمی گوید یا شاید هم می گوید ولی من متوجه نمی شوم، همینش آزارم می دهد.) اما شاید هم دوست من هستی که این طور از اول ماجرا خودت را تسلیم من کردی... پس از گناهت می گذرم و می توانی دوست من باشی... علف عزیز و مهربانم! به هرحال بین دوستان هم گاهی اوقات کدورت پیش می آید... حتماً می توانی این چیزها را خودت درک کنی. شاید هم نمی توانی... نه! واقعاً نمی توانی درک کنی! نمی دانم بازنده این بازی کیست، اما من از خودم برای تو نمی گذرم. اینجا خوابگاه من است و من قبل از تو همین جا بوده ام. پس اگر قرار بر رفتن باشد، تو باید بروی! می دانی می خواهم چه بگویم، علف جان؟ ما نمی توانیم نسبت بهت بی تفاوت باشیم... یا باید تحسینت کنیم و از رفتارت درس بگیریم یا باید با تو بجنگیم و با این که کاری به کار ما نداری با همان ریشه کوچولویت بکِشیمت بیرون از آنجا! پس بهتر آنست که تو خودت تسلیم شوی... می گویم یا شاید هم او می گوید: از این تسلیم تر؟ فکر می کنم خودت متوجه حرفم شده ای که این طور تسلیم من شدی! بیش تر از قبل شبیه من شده ای... وقت آن رسیده که در آغوش بگیرمت ای عشق دیرینم! شاید هم آمدی تا از خودم بمانم و درگیر تو باشم! شاید هم...شاید... شاید.... شاید....شاید لازم باشد منتظر انتقام دردناک من باشی...محمدامین علیزاده</description>
                <category>دکتر محمدامین علیزاده</category>
                <author>دکتر محمدامین علیزاده</author>
                <pubDate>Thu, 27 Oct 2022 11:44:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میهن پرستی یا ملی گرایی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Dr_Alizadeh/%D9%85%DB%8C%D9%87%D9%86-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D9%84%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-px753wdwejld</link>
                <description>در دنیای اصطلاحات سیاسی با دو واژه میهن پرستی (Patriotism) و ملی گرایی (Nationalism) مواجه می شویم که ممکن است گاهی با یکدیگر اشتباه شوند. در این مقاله بر آنیم تا این دو مقوله و تفاوت هایشان را بررسی کنیم. ملی گرایی یا ناسیونالیسم چیست؟ ناسیونالیسم: (اسم) [فرانسوی: nationalisme] (سیاسی) دلبستگی شدید کسی یا گروهی به نژاد، فرهنگ، زبان، و همه مظاهر ملیت و قومیت خودی؛ ملی‌گرایی. (فرهنگ فارسی عمید) ناسیونالیسم ایده و جنبشی است که بر این باور است که ملت باید با دولت همسو باشد. به عنوان یک جنبش، ناسیونالیسم تمایل به ترویج منافع یک ملت خاص (مانند گروهی از مردم) دارد، به ویژه با هدف به دست آوردن و حفظ حاکمیت ملت (خودگردانی) بر سرزمین خود برای ایجاد یک دولت ملی. ناسیونالیسم معتقد است که هر ملتی باید خود را بدون دخالت خارجی اداره کند، که یک ملت مبنای طبیعی و ایده آلی برای یک سیاست است، و اینکه ملت تنها منبع برحق قدرت سیاسی است. هدف آن ایجاد و حفظ هویت ملی واحد است، بر اساس ترکیبی از ویژگی‌های اجتماعی مشترک مانند فرهنگ، قومیت، موقعیت جغرافیایی، زبان، سیاست (یا دولت)، مذهب، سنت‌ها و اعتقاد به یک تاریخ مشترک و برای ترویج وحدت یا همبستگی ملی. بنابراین ناسیونالیسم به دنبال حفظ و پرورش فرهنگ سنتی یک ملت است. تعاریف مختلفی از «ملت» وجود دارد که منجر به انواع مختلفی از ملی‌گرایی می‌شود. دو شکل اصلی آن، ملی‌گرایی قومی و ملی‌گرایی مدنی هستند.ناسیونالیسم قومی (Ethnic nationalism)، همچنین مشهور به قوم‌گرایی، نوعی ملی‌گرایی است که در آن ملت و ملیت از نظر قومیت تعریف می‌شوند و ملی گرایی مدنی(Civic nationalism) زیرشاخه‌ای از ملی‌گرایی است که برپایهٔ اصول آزادی سیاسی، مدارا و مساوات‌خواهی استوار شده‌است.ناسیونالیسم به تعلقات قومى و ملى اصالت می دهد. فرد به دلیل برخی تعلقات مانند سرزمین، ریشه و نژاد و از این قبیل، خود را از بقیه متمایز می داند و به ملت خاصى متعلق مى داند و در پی برآوردن منافع ملى خود، حتى به قیمت زیان دیگران بر می آید.فاشیسم و نازیسم، دو نوع ناسیونالیسم افراطى و نژادپرستانه بودند که براى ملت، ارزشى بسیار بالا قائل مى شدند؛ به گونه اى که افراد ملت را با زور سر نیزه، به خدمت بى چون و چرا در راه اعتلاى آن و جان فشانى براى آن، مجبور مى کردند. در حقیقت، نوعى سوء استفاده از نام ملت، براى عوام فریبى و جلب حمایت بى چون و چراى عامه مردم بود تا از این راه، به مقاصد خود دست یابند.از جنبه تاریخی ملی گرایی و تعلق به قوم و قبیله و نژاد پیشینهء تاریخی طولانی ای دارد. اما تحریک مجدد ملی گرایی در جهان معاصر (برای مثال ملل خاورمیانه) در قرون اخیر  به دست استعمار می تواند راهکاری برای از بین بردن حکومت های یکپارچه (مانند حکومت عثمانی) و به وجود آوردن حکومت های وابسته و کوچک تر درنظر گرفته شود. کما اینکه انگلستان در جنگ جهانی اول سران عرب را به همین طریق متحد کرد و حکومت عثمانی را شکست داد.ناسیونالیسم یا تعصب ملی در اسلام هرگز جایگاهی نداشته است. همان طور که می دانیم پیامبر مهربانی (ص) جهت برابری حقوق قومیت ها، نژادها و ملت ها مبعوث شده اند و سیاه و سفید و عرب و عجم از دید ایشان تفاوتی نداشت. خداوند در قرآن کریم می فرماید: «همانا گرامى ترین شما نزد خدا، باتقواترین شماست.» (حجرات: 13) که این آیه نشان می دهد نشان برتری افراد تقوا و پارسایی آن هاست نه نژاد آن ها. میهن پرستی یا پاتریوتیسم چیست؟ میهن پرست: (صفت) [مجاز] آن‌که میهن خود را بسیار دوست دارد؛ وطن‌پرست. (فرهنگ فارسی عمید) میهن پرستی احساس عشق، فداکاری و احساس دلبستگی به کشور است. این دلبستگی می تواند ترکیبی از بسیاری از احساسات مختلف، زبان مربوط به سرزمین خود، از جمله جنبه های قومی، فرهنگی، سیاسی یا تاریخی باشد. این موضوع شامل مجموعه ای از مفاهیم نزدیک به ناسیونالیسم، نظیر ملی گرایی مدنی و گاهی ملی گرایی فرهنگی می باشد. فرهنگ اغلب جنبه جدایی ناپذیر میهن پرستی است. بسیاری از مردم میهن پرست به اشتراک یک فرهنگ متمایز و مشترک افتخار می کنند و معتقدند که این فرهنگ برای هویت و وحدت ملی آنها مرکزیت دارد. بسیاری وقف حفظ فرهنگ سنتی خود هستند و همسان سازی فرهنگی را تشویق می کنند. با این حال، برخی از شکل‌های مدنی‌تر میهن‌پرستی تمایل به بی‌توجهی به فرهنگ قومی به نفع فرهنگ سیاسی مشترک دارند. میهن پرستی در اسلام اگر به معنی ستودن وطن و عشق به آن باشد امری پسندیده است. حدیث نبوی معروف &quot;حب الوطن من الایمان&quot; (عشق به وطن جزئی از ایمان است.) موید این ادعاست. در آیه شریفه ۸ و ۹ سوره مبارکه الممتحنه آمده است: (خدا شما را از نیکى کردن و رعایت عدالت نسبت به کسانى که در امر دین با شما پیکار نکردند و از خانه و دیارتان بیرون نراندند، نهى نمى کند; چرا که خداوند عدالت پیشگان را دوست دارد. تنها شما را از دوستى کسانى نهى مى کند که در امر دین، با شما پیکار کردند و شما را از خانه هایتان بیرون راندند، یا به بیرون راندن شما کمک کردند، (نهیتان مى کند) از این که با آنها دوستى کنید. و هر کس آنها را دوست دارد، ظالم و ستمگر است).که ملاحظه می شود در این دو آیه بیرون رانده شدن از وطن یک ضد ارزش است. همین میهن پرستی است که باعث می شود مردم در دفاع از سرزمین هایشان برخیزند و به جنگ دشمن بروند تا جایی که جانشان را هم در راه همین وطن بدهند. اینست که میهن پرستی را ارزشمند می کند.در حدیثى از امام على (علیه السلام) مى خوانیم: «عُمِرَتِ الْبُلْدانُ بِحُبِّ الأَوْطانِ»؛ (شهرها با حبّ وطن آباد مى شود). در حدیث دیگرى از همان حضرت مى خوانیم: «مِنْ کَرَمِ الْمَرْءِ بُکائُهُ عَلى ما مَضى مِنْ زَمانِه وَ حَنینِهُ اِلى أَوطانِه»؛ (از نشانه هاى ارزش و شخصیت انسان آن است که نسبت به عمر از دست رفته (که در آن کوتاهى کرده است) اشک بریزید و نسبت به وطنش علاقه مند باشد).از موارد فوق بر می آید که میهن پرستی علاوه بر این که در منطق عقل و احساسات قلبی انسان جایگاه ویژه دارد، در دین مبین اسلام نیز امری کاملاً پذیرفته شده می باشد و هیچ منافاتی با دین ندارد.اما این به این معنی نیست که میهن پرستی به ملی گرایی کشیده شود و فرد در راستای منافع ملت خود حاضر به آسیب زدن به دیگران شود و نژاد خود را اصل بداند و روی آن تعصب داشته باشد که این از ارزش های زمان جاهلیت است.</description>
                <category>دکتر محمدامین علیزاده</category>
                <author>دکتر محمدامین علیزاده</author>
                <pubDate>Sun, 02 Oct 2022 21:47:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز هزار و چهارصد و نوزدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@Dr_Alizadeh/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%B5%D8%AF-%D9%88-%D9%86%D9%88%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-npzcxsjqhllm</link>
                <description>بعد از کلی گشتن کنار تخته چوبی شکسته (احتمالاً قسمتی از همان کشتی بود) روی ساحل، جسم نیمه جانش را پیدا کردم. سر و صورت و تمام بدن کوچک و خیس آب او پر بود از شن و گِل و لای. چند تکه مرجان هم روی سر و گوش و تنش آویزان بود. اصلاً یادم نبود پاهایم را در آن طوفان از دست داده بودم و روی همان ساحل (سه چهار کیلومتر آن طرف تر، به طوری که از آن جایی که پسرک بود نمی شد مرا دید) بیهوش افتاده بودم. راستش را بخواهید یک مقداری حواس پرت هستم و وقت هایی که یادم می رود پاهایم را در آن طوفان از دست دادم کمی تا یک جایی راه می روم. این بار تا بالای سر آن پسرک رفته بودم. راه رفتن که خوب است کاری است که قبلاً انجامش می دادم. یعنی یک جورهایی به راه رفتن عادت دارم. موقع هایی که از زندگی کلافه ام یا اعصابم از یک جایی خرد شود، راه می روم. همین طور بی هدف تا نمی دانم کجا... راه مرا می رساند به هرجا که خودش بخواهد تا حالم را خوب کند.راه رفتن که خوب است کاری است که قبلاً انجامش می دادم. بعضی وقت ها پرواز هم می کنم. یادم می رود بال ندارم. باور کنید با پریدن خیلی سریع تر می توانید برسید. اگر بخواهیم قدم قدم از اینجا (از همین ساحل) تا اسپانیا برویم چیزی حدود نمی دانم چقدر طول می کشد که همین مسیر را اگر با پریدن برویم (بسته به این که با چه چیزی پرواز کنیم و ساحل ما در کجای دنیا باشد) از ماه ها تا روزها یا ساعت ها یا شاید دقایقی ممکن است زودتر به مقصد برسیم.پسرک با همان ظاهر خیس و شنی اش بالای سرم آمد. چند تکه مرجان هم روی سر و گوش و تنش آویزان بود. لباس هایش مثل لباس های خودم خیس و پاره پوره بود. انگار دیشب علاوه بر یک غرق شدن عادی روزمره از دهان کوسه ها هم یک عبوری گذرا داشته ایم.صدایم زد: آقای نویسنده؟گفتم: جانم!گفت: چرا این داستان را هم داری مثل داستان &quot;از فرق سر تا نوک پا&quot; می نویسی؟گفتم: این که داستان های دنیا تکرار میشن تقصیر منه؟شانه هایش را به معنی نمی دانم هر طور خودت صلاح می دانی ولی من به پایانش خوشبین نیستم بالا برد و چیزی نگفت.(یادداشت من: &quot;از فرق سر تا نوک پا&quot; داستانی است از یک جوانی روی تخت بیمارستان که به صورت روایت سوم شخص بیان می شود. در این داستان پسرکی از بیرون بیمارستان تقلا می کند که به ملاقات او بیاید. آن طور که به نظر می رسد این ملاقات برای هردویشان ضروری می باشد، بعید نیست نویسنده می خواسته همان داستان را این بار به طرزی دیگر بیان کرده باشد.)اگر داستان احتیاجی به بُعد زمان دارد و الان اولین ساعات بعد از قطع کامل هر دو پایم به دست جراح طبیعت باشد، حقیقتاً لحظات سختی را می گذرانم.معلوم نیست افتاده ایم توی یک جزیره یا شبه جزیره یا شاید یک ساحل دست نخورده! حس خیلی بدی دارد این که ندانی کجای این جهان هستی! ندانستن بد است و صد البته دانستن بدتر! گیرم که بدانیم در جزیره هستیم یا شبه جزیره یا شاید یک ساحل دست نخورده! بعدش باید بزنیم توی سرمان که چرا کسی دور و برمان نیست و اینجا متروک است! در این دوره و زمانه که مردم از آب هم کره می گیرند، بی دلیل که یک جزیره را متروک رها نمی کنند.(حالا من می گویم جزیره شما بگویید شبه جزیره یا...) حتماً یک بلایی بدتر از غرق شدن کشتی در اینجا هست. شاید روزی صدبار اینجا زلزله می آید (شکر خدا، در این چند ساعت اولیه که خبری نبود!)... شاید یک آتش فشان فعال دارد و تا ده دقیقه دیگر مثل دیگ شیر روی اجاقی که حواست بهش نیست سرریز می کند یا شاید هم پانزده دقیقه یا شاید هم بیست و شش دقیقه دیگر! اصلاً شاید جزیره، جزیره ارواح است. شاید من و پسرک مُردیم و بقیه مسافرین کشتی زنده و سلامت اند. اصلاً از کجا معلوم جزیره باشد؟!چه حوصله ای دارد این پسرک! چمدان دستی من را هم پیدا کرده و آورده است تا اینجا! آب هم خدا خیرش دهد، ما را دست خالی نمی فرستد توی جزیره! نمی دانم یک مشت خرت و پرت مثل پیژامه و زیرپوش و شانه و مسواک و خمیردندان و خودتراش به چه کار این بچه می آید آخر؟! آن پیژامه را حتی اگر خشکش هم کنیم، دیگر به کار صاحبش نمی آید... نمی دانم، شاید می خواهد نگه دارد، خودش که قد کشید بپوشد. در این جزیره یا شبه جزیره یا شاید یک ساحل دست نخورده فعلاً خبری از بوتیک پیژامه فروشی نیست.لباس هایم را با عجله کنار زد... انگار می دانست زیر آن ها چیز مهمی هست.یادم آمد یک کتاب رفرنس دو جلدی شسته رُفته هم با خودم آورده بودم که در طول سفر اگر زمانی بیکار بودم بخوانمش تا دقیقه ای هم وقت گران بهایم را هدرش ندهم! (از همان کارهای بیخودی که هیچ وقت عملی نمی شوند!)واقعاً هم شسته رفته بود؛ اگر ورقش می زدید انگار نه انگار که سه سالیست از کتابفروشی سمت میدان ش... خریدمش. الان هم جناب آب لطف کردند و هم شستندش و هم رُفتندش! خیسِ خیس بود.کتاب را که پیدا کرد خیلی خوش حال شد. این شادی را به وضوح در چشمانش می دیدم.صدایش زدم: پسرجون!گفت: بله؟گفتم: اون لباس ها رو بیار اینجا زخمم رو ببند تموم شدم از بس خون ازم رفته! نحوه درمان بریدگی و متوقف کردن خونریزی:قبل از استفاده از پانسمان روی زخم، خونریزی را متوقف کنید. با استفاده از مواد جاذب تمیز و خشک - مانند بانداژ، حوله یا دستمال - به مدت چند دقیقه به آن ناحیه فشار وارد کنید. اگر بریدگی روی دست یا بازوی شماست، آن را بالای سر خود ببرید تا به کاهش جریان خون کمک کنید. اگر آسیب به اندام تحتانی است، دراز بکشید و ناحیه آسیب دیده را بالاتر از سطح قلب خود قرار دهید. زخم را تمیز کنید و از یک پانسمان استفاده کنید هنگامی که خونریزی متوقف شد، آن را تمیز کنید و با یک پانسمان بپوشانید تا از عفونی شدن آن جلوگیری کنید. هر دو جلد را زیر آفتاب خشکشان کرد. طوری که تمام صفحاتشان سفت و شقّ و رق شده بود. دقیقاً یادم هست سر جمع شمار صفحاتشان دو هزار و هشتصد و چهل صفحه بود. ابتدای کتاب، مؤلف آن را به همسر و فرزندان دلبندش تقدیم می کند؛ سپس بعد از جملات رایج و تکراری سخن مؤلف و ناشر و فهرست و فلان در صفحه نمی دانم چند می رسیدیم به شروع مطالب. یک جایی لابلای صحبت هایش مؤلف می گفت می خواهم این کتاب، جان انسان ها را نجات دهد. یکی از روزها بود که پسرک روی یکی از آن برگه ها با رنگی زرد که از گلبرگ های یک گلی آن را ساخته بود، خورشیدی کشید و به من هدیه اش داد. خورشیدِ خیلی قشنگی بود. خیلی دوستش داشتم. نقاشی را جایی گذاشتم که همیشه جلوی چشمم باشد. خیلی به من سفارش کرد که با این نقاشی به هیچ وجه قایق نسازم. خودش ولی هر روز با تک تک ورقه های آن کتاب قایقی کاغذی می سازد. نمی دانم چه در سرش دارد. هیچ وقت دلیلش را به من نمی گوید. شاید صرفاً یک سرگرمی ای برایش باشد که حوصله اش سر نرود. (یک کتاب دو هزار و هشتصد و چهل صفحه ای هر چه باشد هزار و چهارصد و بیست برگ کاغذ دارد که یکیشان را هم نقاشی خورشید کشیده و به من هدیه اش داده پس نهایتاً هزار و چهارصد و نوزده روز سرش گرم است) شاید می خواهد دانه دانه شان را قایق بسازد و به آب بیندازد تا شاید آب یکیشان را برساند به دست کسی در آن سوی آب ها. شاید کسی به او گفته باشد که بعد از هزار و چهارصد و نوزده روز قایقی می آید و نجاتمان می دهد و او سعی می کند با این قایق هایی که با برگه های کتاب می سازد، روز نجاتش را این طوری حساب کند یا شاید هم نمی داند چه روزی اما فقط می داند یک روز نجات پیدا می کند و می خواهد من و خودش یادمان بماند که قایقی خواهد آمد یا شاید... امروز روز هزار و چهارصد و نوزدهم است... ابتدای کتاب، مؤلف آن را به همسر و فرزندان دلبندش تقدیم می کند؛ سپس بعد از جملات رایج و تکراری سخن مؤلف و ناشر و فهرست و فلان در صفحه نمی دانم چند می رسیدیم به شروع مطالب. یک جایی لابلای صحبت هایش مؤلف می گفت می خواهم این کتاب، جان انسان ها را نجات دهد. زخم پاهایم خیلی بهتر شده است. اصلاً یادم نیست که پاهایم قطع شده اند. برای خودم روی ساحل راه می روم. راه رفتن که خوب است کاری است که قبلاً انجامش می دادم. یعنی یک جورهایی به راه رفتن عادت دارم. موقع هایی که از زندگی کلافه ام یا اعصابم از یک جایی خرد شود، راه می روم. همین طور بی هدف تا نمی دانم کجا... راه مرا می رساند به هرجا که خودش بخواهد تا حالم را خوب کند. محمدامین علیزاده</description>
                <category>دکتر محمدامین علیزاده</category>
                <author>دکتر محمدامین علیزاده</author>
                <pubDate>Sat, 17 Sep 2022 12:55:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترکمانچای</title>
                <link>https://virgool.io/@Dr_Alizadeh/%D8%AA%D8%B1%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%86%DA%86%D8%A7%DB%8C-ebqkzp9frj9e</link>
                <description>تا در نظرم جلوهء تو جای گرفت در کشور دل سلطنتت پای گرفت عقل از سر و از سینه دل از جسم روان بی رحم چو عهد ترکمانچای گرفت?️آرش (محمدامین علیزاده) #رباعیات ساری، رودخانه تجن (عکاس: محمدامین علیزاده)</description>
                <category>دکتر محمدامین علیزاده</category>
                <author>دکتر محمدامین علیزاده</author>
                <pubDate>Sun, 21 Aug 2022 15:56:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عروج</title>
                <link>https://virgool.io/@Dr_Alizadeh/%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%AC-sygl33yh5blb</link>
                <description>پیچکی از دل فطرت جوانه زد رویید و به آسمان پر کشید مردم -این فراعنهء تجارب- با چکش های باغبانیشان افتادند به جان پیچک تا سر به راهش کنند درون آن شعله های خیرخواهانه پیچک تمامش سوخت سوخت و به آسمان پر کشیدآرش (محمدامین علیزاده)</description>
                <category>دکتر محمدامین علیزاده</category>
                <author>دکتر محمدامین علیزاده</author>
                <pubDate>Sun, 19 Jun 2022 22:46:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حساب</title>
                <link>https://virgool.io/@Dr_Alizadeh/%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%A8-uo07wv2sbi3b</link>
                <description>با صدای بلند و ممتدِ شیپور از خواب بیدار شد. از آن صدا به هیچ وجه خوشش نمی آمد. همچون زنگ موبایل صبح شنبه برای سر کار بود که آدم از آن متنفر است و دوست دارد باز هم بخوابد و از این بهشت تخت خواب به آن جهنم روز کاری رانده نشود.  اما چاره ای نبود، صدای شیپور (شبیه ناخن کشیدن روی تخته سیاهِ تک تک سلول های مغزش) آن قدر تا مغز استخوان جمجمه اش صدهزار بار ناخوانده تر از صدای نون خشکی ساعت ۳ و نیم بعد از ظهر رسوخ می کرد که به هیچ وجه نمی شد خوابید. به هر زحمتی بود، چشمانش را باز کرد و به دور و برش نگاهی کرد. فوق العاده شلوغ بود؛ مثل روزهای قبل عید در بازار که مردم هرچقدر هم از نداری و بی پولی شکایت می کنند، بازارها را باز هم دلشان نمی آید خالی بگذارند و به قرض و وام هم شده به خود لازم می بینند چشم فامیل و در و همسایه ها را در بیاورند. البته همه که این طور نیستند... خیلی ها هم نه دارند و نه آن قدر بین این مردم اعتبار (منظور همان پول است، فقط جهت تنوع، کلمه ای دیگر برایش استفاده می شود) دارند که قرض بگیرند؛ به ناچار حسرت و معصومیت بال شکسته پرنده را با خود به سفره می برند؛ نه به جای ژله های سفره که به جای نان و نمک. هرکسی هم با ریخت و قیافهء خاص و عجیبی آمده بود؛ یکی چهره ای شبیه گرگ داشت، یکی گوسفند بود، آن طرف تر گلّه ای از خوک ها با هم می آمدند و به یکدیگر اخم می کردند. اصلاً برای خودش هالووینی بود. البته همه هم اینطور درب و داغان و عتیقه نبودند. بعضی ها چهره هایی نورانی داشتند، همچون ماه شب چهارده که میان آن شلوغی ها می درخشیدند. به قول سهراب سنگ از پشت نمازشان پیدا بود. باید آدم می آمد و رگبرگ های خلوص و شبنم عشق را با همان طراوت اول صبحِ گل های پامچال کنار رودی در کوهستان به تماشا می نشست. خودش ته ریش داشت (به حد عرف که ریش بر آن صدق کند) و پیراهنی سفید و اتو کشیده. یک کت و شلوار مرتب و تمیز هم تنش بود (البته راستش آستر آستین راست کتش پاره بود، گرچه از بیرون مشخص نمی شد)، اما چیزی که بیش تر از همه در این ترکیبش جلب توجه می کرد میز و صندلی چسبیده به او بود! همه در حال حرکت بودند، کسی به کسی کاری نداشت. پوکر فیس هایی عاری از کوچک ترین نمود احساسی به مقصدی در دور دست زل زده بودند و به جلو می رفتند. صدای شیپور همچنان می آمد. به اکراه تمام مجبور شد به جسم فربه اش تکانی دهد و از جایش بلند شود. اصولاً برای او تکان دادن این فیل تنومند کار راحتی نبود (همین فیل ها نبرد قادسیه را برای لشکر سعد بن ابی وقاص بسیار دشوار کرده بودند، قدرت فیل ها را در ایجاد موانع دست کم نگیریم)، اما چاره ای نداشت چرا که زیر دست و پای گلّهء خوک ها اگر له نمی شد، به احتمال زیاد همچون موفاسای انیمیشن شیرشاه زیر ازدحام گاوهای وحشی که در پی آن ها بودند، له می شد. به خوبی می دانست اینجا اگر به سرنوشت موفاسا دچار شود، کسی از Pride Land (پراید لند، سرزمین مورد منازعهء موفاسا و اسکار) پیدا نمی شود که برایش اشک بریزد. به ناچار همراه همین خوک ها به راه افتاد. دیگر صدای شیپور هم قطع شده بود. کمی که به جلو رفت از دور پیرزنی را دید که قاب عکسی در دستش بود و بغضی در گلو...***زن جوان سفره را پهن کرد و دو استکان چای ریخت و منتظر ماند تا پسرش از راه برسد. بعد از مرگ همسرش همین تنها پسرش با کشاورزی در زمین های این و آن برای خانه نان می آورد. گهگاهی خودش هم نان درست می کرد و به شهر می برد تا نان محلی در آنجا بفروشد. گرچه روستایشان تا شهر فاصله ای نداشت ولی پسرش ناراحت می شد و همیشه می گفت نان را که می پزد، بدهد خودش ببرد و در شهر برایش بفروشد. اما زن دلش به حال پسرش می سوخت که خسته از کار کشاورزی این کارها را هم او بکند. چند باری پسر نان به شهر برد ولی نانوای شهر شاکی شد که چرا نان ما را آجر می کنی؟ همین شد که تصمیم گرفت نان از آجر و ملات بنایی درآورد و گهگاهی که برای کشاورزی کاری نبود بنایی کند.  امروز هم طبق روال هر روز نان پخته بود. نان لای پارچه ای بود تا خشک نشود. گلویش خشک بود. حتی جرعه ای چای از گلویش پائین نمی داد. نگران بود که چرا پسرش نمی رسد. هر روز صبح پسر برای کار می رفت. هر صبح برایش یک صبحانه با نان داغ درست می کرد و غروب ها هم که برمی گشت به گرمی و با اشتیاق تمام از او استقبال می کرد. از همان قدیم همین طور بود. یاد حرف همسر خدا بیامرزش افتاد. وقتی از سر کار پدر و پسر بر می گشتند، همیشه مادر از پسرش استقبال گرم تری می کرد. به شوخی به او می گفت: خانم جان چه خبرته! جوری پسرت رو تحویل می گیری انگار رفته یه سال تنها ژاپن کار کرده برگشته! انقدر لوسش نکن! زن خیلی پسرش را دوست داشت. همیشه می گفت: شادی من شادی اونه، دلخوشی من خوش بودن دل اونه، چیزی برای خودم نخواستم و بعد از این هم نمی خوام.راست هم می گفت. پسرش همه چیزش بود. اگر کسی در حق پسرش ظلمی می کرد تا حق پسرش را پس نمی گرفت دست بردار نبود. چند سال پیش بود که زن همسایه پسرش را (که در آن زمان کودکی بیش نبود) به این تهمت که پل چوبی کنار مزرعه شان را شکسته کتک زد. فردای همان روز مشخص شد شکستن پل کار پسر خود همسایه است. رفته بود دعوا جلوی خانهء آن ها. خود پسر کاری به کارشان نداشت و آن ها را بخشیده بود. به مادرش هم اصرار می کرد که بی خیال بشود ولی او که نمی توانست از ستم به پسرش بگذرد؛ آخرش کار به جایی کشید که زن همسایه و خود همسایه پیش پسرش جهت عذرخواهی آمدند و اهل محل و بزرگان روستا هم وساطت کردند تا دست از سرشان برداشت. ***پیرزن را که دید خودش را لابه لای همان خوک ها پنهان کرد تا شاید از چشم پیرزن دور بماند. اما خیلی می ترسید. نتوانست طاقت بیاورد و به هزار زحمت (با همان میز و صندلی ای که به او چسبیده بود) یواشکی برگشت. همه به جلو زل زده بودند و به همان سمت می رفتند و او بر خلاف جهت همه در آن ازدحام بر می گشت تا جایی پیدا کند و پنهان شود. صخره ای را دید و با سختی تمام در آن شلوغی جمعیت (و آن میز و صندلی) خودش را به صخره رساند و پشت آن پنهان شد. از پشت صخره از همان راه دور به پیرزن خیره شد. قاب عکسی در دستش بود و بغضی در گلو...***زن جوان احساس کرد پسرش دیر کرده. چادرش را سرش کرد و رفت دم در نشست. چای ها را هم همان طور همانجا گذاشت. جلوی در پله ای داشت که می شد روی آن نشست و به کوچه خیره شد.***همچنان می ترسید و از دور پیرزن را می دید. دیگر با آن هیکلش داشت گریه می کرد و روی سر و روی خودش خاک می ریخت. می گفت: ای کاش من خاک بودم.***تمام جوانی اش را به همین کوچه خیره بود تا پسرش بیاید. چای سرد شد ولی پسرش برنگشت. دیگر شب شده بود. به اتاق برگشت در را بست. چای را عوض کرد. سماور همچنان روشن بود تا اگر چای دوباره سرد شد، باز هم چای داغ بریزد. روی همان سفره منتظر نشست و به قاب عکس پسرش روی دیوار خیره شد...***دیگر تمام دور و برش خالی شده بود. حساب کل عالم و آدم را رسیده بودند. مانده بود او که به حسابش برسند یا حسابش را برسند، نمی دانم. از دور پیرزن را دید که هنوز نرفته بود. قاب عکسی در دستش بود و بغضی در گلو...محمدامین علیزاده</description>
                <category>دکتر محمدامین علیزاده</category>
                <author>دکتر محمدامین علیزاده</author>
                <pubDate>Sat, 18 Jun 2022 18:37:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>الماس؛ آرزوی دست نیافتنی فئودال ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Dr_Alizadeh/%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%B3-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%86%DB%8C-%D9%81%D8%A6%D9%88%D8%AF%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7-jmpeelvdu9mh</link>
                <description>دیرگاهیست آدم ها زندگیشان گره خورده است به زندگی آهن ها. حاصل این همزیستی، تعامل فرهنگی ای بود که نتیجه اش کشت نسل جدیدی از آدم و آهن شد؛ نسل جدیدی به نام آدم های آهنی!آدم آهنی ها را به خوبی می شناسید؛ آن ها درونشان از الماس خبری نیست. الماس، زبان مشترک آدم هاست؛ تفاوت آدم ها و آدم های آهنی در همین است.گرچه بعضاً فئودال های زمین برای آدم آهنی ها الماس هایی صناعی کار گذاشته اند که کشت های به درد نخورشان بهتر به فروش برسد! الماس صناعی با دو پیچ درون سینهء این محصول قرار می گیرد و برای روشن شدن چراغ LED اش نیاز به چند باتری قلمی دارد. همین!آدم های آهنی مثل میوه های سم زده و تراریخته اند. همین قدر جذاب! همین قدر مضر!مشتری هم زیاد دارد. می دانید این روزها چشم مردم به همین ظواهر است. چه کسی با الماسی کار دارد که کسی آن را ندیده باشد؟ همین است که آدم های آهنی را همه جا خواهید یافت.راستی تا یادم نرفته این را به شما بگویم که مراقب الماس هایتان باشید. در گذشته (همان اوائل روی کارآمدن این آدم آهنی ها) فئودال ها به آن ها گفته بودند از آدم ها همین الماس ها را بدزدند که درون کشت های نوپدیدشان جایش دهند. چند باری هم موفق شدند، اما الماس ها خاموش می شدند، طوری که تا همین الان هیچ الماسی درون هیچ آدم آهنی ای روشن نمانده است. همین شد که فئودال ها تصمیمشان بر این شد که اصلاً الماس را انکار کنند و هرجایی آن را دیدند، نابودش سازند تا آدم ها یادشان برود که ذاتاً الماسی هم داشته اند.اما مگر می شود؟چرا نشود!همه چیز بستگی به این دارد که آدم ها چه بخواهند...</description>
                <category>دکتر محمدامین علیزاده</category>
                <author>دکتر محمدامین علیزاده</author>
                <pubDate>Sat, 11 Jun 2022 22:52:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از فرق سر تا نوک پا</title>
                <link>https://virgool.io/@Dr_Alizadeh/%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D8%B1%D9%82-%D8%B3%D8%B1-%D8%AA%D8%A7-%D9%86%D9%88%DA%A9-%D9%BE%D8%A7-m6os6662xxy9</link>
                <description>جلوی در بیمارستان با یک شاخه گل رز در دست نشسته بود... خیلی دلشوره داشت... تصور می کرد اگر این بار نرود دیگر نمی تواند او را ببیند... چند باری به نگهبان گفت، اصلاً خواهش می کرد، می گفت می رود و زود بر می گردد، گریه می کرد ولی راهش نمی دادند. دور و بر در بیمارستان خیلی شلوغ بود. پیش خودش گفت: چی میشه توی این شلوغی بزنم برم بالا؟ اصلاً کی به کیه؟ تا بخوان بفهمن من زودی میرم می بینمش و بر می گردم! خودش هم نفهمید چه شد که یهو خود را داخل بیمارستان دید! + وایسا بچه! + دِ مگه نمیشنوی صدامُ؟ + برگرد آقا پسر! + خیال کردی خیلی زرنگی؟ ... تنها بود و به چشمان نگهبان زل زده بود. شاخه گل رزش که له و مچاله و پرپر شده بود را محکم در دستش گرفته بود. بغض کرده بود و چیزی نمی گفت. نگهبان که اکنون آرام شده بود، کلاهش را از سرش برداشت. آهی سرد کشید و گفت: این روزها به خاطر همه گیری بیماری واگیر &quot;غفلت&quot; رئیس بیمارستان ملاقات ها رو ممنوع کرده. دستور از بالاست و ما نمی تونیم کاری کنیم. خیلی دوست دارم کمکت کنم اما مامورم و معذور. باور کن من زن و بچه دارم و اگه همین طوری اجازه بدم... نگهبان همچنان صحبت می کرد اما پسرک نمی توانست دیگر متوجه صحبت های او شود. صداهایی گنگ می آمد. همه چیز برای یک لحظه دور سر او چرخید. ... + من مدت هائه که اینجا بستری هستم؛ شما؟ - به من گفته شده که این تخت مریضی نداره! من موظفم روتختی و روبالشتی این تخت رو برای شست و شو ببرم! + چطور مریض نداره؟ پس من کی ام اینجا؟ من هنوز درمانم تکمیل نشده! - اجازه بدید از پرستارهای استیشن(۱) بپرسم که چیه داستانتون! ... پرستار سراسیمه تلفن را برداشت و گفت: تخت 0 کد خورده.(۲) توی محیط بیمارستان این صدا می آمد: کد 99 به ICU ! ... نگهبان در حالی که چایش را سر می کشید، پرسید: اسمت چیه، پسر؟ پسرک با فریاد آمیخته به بغض گفت: بذار برم تو! - بچه چقدر تو کله شقی! گفتم که نمیشه! ... + چرا انقدر این اتاق نورش کمه! - کلید بقیهء لامپ ها اینجاست! کلید برق را زد، اما هیچ لامپی روشن نمی شد. - ببخشید ممکنه به تاسیسات بگین نور اینجا رو فوراً زیاد کنن؟! + مگه توی این اتاق هم بیمار نگه می داشتن؟ چرا هیچ وقت کسی در مورد این اتاق توی بیمارستان حرف نمی زد؟ - با شمارش من آمبوبگ(۳) رو برو.  به قیافهء هاج و واج او نگریست و دوباره (این بار بلندتر) گفت: -ببین chest compression  (۴) با من، آمبو(۵) با تو. اوکی؟ سرش را به نشانهء تایید تکان داد. همان موقع بود که تاسیسات هم آمدند. ... نور خیلی زیاد شده بود. به سختی می توانست چشمانش را باز کند. گرچه برایش عجیب بود اما هیچ احساس دردی نداشت... حتی نفسش هم آزاد شده بود. هرچقدر که دلش می خواست نفس می کشید... ناگهان به خودش آمد و نگاهی به بالا کرد و شروع کرد به حرف زدن... + من به تو احتیاج دارم. به بیمارت نگاه کن! نگاه کن! بیا شرح حالم رو بگیر. بیا دیگه! اینا شرح حالاشون همش سنتزی(۶) بود. حتی یه کدومشون نیومدن سمع قلبم رو گوش کنن. تو به قلبم گوش کن قول میدم اگه تو گوش کنی هیچ سوفلی(۷) نداشته باشه، فقط خواهش میکنم بیا گوش کن! باشه؟ به حال و روزم نگاه کن! همه من رو میس(۸) کردن تو میسم نکن!  (از تختش بلند شد. در حالی که اشک می ریخت ادامه داد) + خواهش می کنم بهم گوش کن! اصلاً خودم بهت شرح حال میدم. بهتر از شرح حال همهء اینا... من کیس ترومائم(۹) (۱۰)... نه! کیس روانم! با شکایت خودزنی اومدم. مشاوره قلب برام بنویس. نفسام یکی در میون رال(۱۱) داره، مشاورهء ریه لازم دارم. گوشم نمی شنوه صدات رو. اورژانسی نیست ولی بعداً ENT (۱۲) هم باید من رو ببینه! نه. نمی خواد مشاوره بنویسی! خودت ویزیتم کن! فقط و فقط خودت! خودت شخصاً... ببین شکایتم خودمم! یعنی می دونی چیه؟ (پیش خودش خندید، یک دل سیر قهقهه می زد و می خندید) معلومه چی میگم؟! معلومه که میدونی چیه! (همچنان قهقهه می زد و از شدت خندیدن شکمش را گرفت و روی کف زمین دراز کشید؛ اشک از هر دو چشمش می آمد و همچنان می خندید) ... نگهبان که می دید پسرک کوتاه نمی آید، سعی کرد او را یاد چیزهایی بیندازد که ممکن است دوست داشته باشد... + الان تلویزیون می خواد یه برنامه فوق العاده خفن پخش کنه! من عاشق این برنامه ام! مطمئنم تو هم اگه ببینی خوشت میاد! پسرک بلند شد.  - من همین شاخه گل رو دارم. بیا این بستهء آدامس هم هست. یک بستهء مچالهء آدامس را از جیبش درآورد و با گل به سمت نگهبان گرفت. با التماس گفت: خواهش می کنم بذار برم ببینمش. اون اگه من رو ببینه خوب میشه! ...خنده های هیستریکش(۱۳) تمام شده بود. ادامه داد: من خودم رو پرت کردم. از آغوش تو به این زمین سخت. تموم بدنم درد گرفته بود. حالم خیلی بد بود. همه جاهام شکست اما دلم امروز شکست. وقتی فهمیدم تنها کسی که من رو میس نکرد خودت بودی. شکایتم سقوطه بیمار آقای جوان با شکایت مولتیپل تروما(۱۴) با مکانیسم (۱۵)Falling down اومدم اینجا. این بار خودم اومدم. خواهش میکنم بهم گوش کن. آژیته ام(۱۶). چطور ممکنه با این حال و احوالم بخوام آروم و قرار داشته باشم؟! نگاه کن علائم حیاتی ام همه اش unstable(۱۷) شده. اصلاً علامتی از حیات توی خودم نمی بینم. اما این ها برای خودشون شرح حالِ پرت و پلا میگن. میگن نفس میکشه، میگن قلبش میزنه، میگن زنده س! نه... من هیچ علامتی از حیات ندارم.هوشیار نیستم، زبونم بند اومده و تکلم ندارم، صدام به هیچ جا نمی رسه، نفسم بالا نمیاد، خونم به جوش اومده از دست همه، اول از همه خودم و بعدش همهء این دنیا! بعدش چی بود؟ آها GCS(۱۸) ام ۱۵ که نیست ولی بذار حساب کنم بهت بگم چنده... حتی با دیدن این دردها و بلاها چشمام باز نشد و به خودم نیومدم(یک امتیاز). موقعی که باید حرف می زدم حرف های نامربوط می زدم (۳ امتیاز) اما خب از درد فرار می کردم هر وقت که اذیت می شدم و دردم می اومد سریع خودم رو کنار می کشیدم(۴ امتیاز) سرجمع GCS ام امروز که دارم باهات حرف میزنم ۸ از ۱۵ ئه! داروهایی که مصرف کردم؛ همه چی! پیش هر کی رفتم و ازش نسخه ای گرفتم. یکی گفت بخند، یکی گفت گریه کن، یکی گفت خوابت رو کم کن، یکی گفت خوابت رو زیاد کن، یکی گفت برقص، یکی گفت ورزش کن، یکی این رو گفت، یکی اون رو گفت... هر دارو و درمانی که فکرش رو کنی! خواهش می کنم! التماست می کنم! &quot;یا طبیب من لا طبیب له&quot; (۱۹) خودت شخصاً معاینه ام کن. خودت شخصاً problem listام(۲۰) رو بنویس... خودت شخصاً تشخیص بده چیه دردم... خودت شخصاً &quot;درمانم کن&quot;... ... در حالی که شکم بزرگش را می خاراند، پرسید: نگفتی چه نسبتی باهاش داری؟ پسرک با لحنی سرد جواب داد: همونی هستم که اون تو داره CPR (۲۱) میشه! این را گفت و نگهبان نفهمید که چگونه پسرک به درون بیمارستان دوید... ...همه چیز تمام شده بود... تمام آن سیم ها و لوله ها را از او جدا کرده بودند. یک ملحفه سفید هم انداخته بودند رویش. دیگر کسی عجله ای نداشت. فضای آرامی بود. هرکسی مشغول کار خودش شده بود. به آرامی خزید و خودش را کنار تخت رساند. + چشماتُ باز کن! ببین من اینجام! اومدم تا بهت آسمون بیرون رو نشون بدم... (در حالی که صورتش سرخ و خیس اشک شده بود، ادامه داد)  +نگاه کن! بالاخره برگشتم پیش خودت... تموم اون روزا رو دوباره باهم می سازیم... خودم و خودت دوتایی!  (دستانش را لرزان به زیر ملحفه برد تا دست های او را پیدا کند. دستش هنوز هم گرم بود، با هردو دستش دست او را فشرد و گفت) +اگه بلند شی قول میدم ناراحتت نکنم، پاشو دیگه الان که وقت قهر نیست! آشتی؟ بگو آشتی دیگه! لبخندی از زیر ملحفهء سفید نمایان شد...محمدامین علیزادهپاورقی:۱. ایستگاه پرستاری ۲. منظور کد 99، کد احیای بیمار ۳. یک مخزن هوا است که در هنگام تنفس مصنوعی در احیای بیمار، یک فشار مثبت ریوی ایجاد می کند. ۴. ماساژ قفسه سینه که در زمان احیا انجام می گردد. ۵. همان آمبوبگ ۶. ساختگی (از اصطلاحات رایج غیرعلمی) ۷. صداهای غیرمعمول قلب که در سمع شنیده می‌شود. ۸. از دست دادن؛ موردی را به اشتباه از قلم انداختن ۹. مورد (case) ۱۰. آسیب، ضربه (trauma) ۱۱. صدای غیر طبیعی که همراه با صداهای تنفسی طبیعی در سمع قفسه سینه شنیده می شود. (rale) ۱۲. (تخصص) گوش، حق و بینی ۱۳. هیجان و احساسات غیرقابل کنترل ۱۴. حالتی است که صدمات و آسیب های بیرونی به یک آسیب محدود نشده باشد. ۱۵. (پایین) افتادن ۱۶. بی قرار (از اصطلاحات پزشکی) ۱۷. ناپایدار ۱۸. معیاری است برای تعیین عمق و شدت کاهش سطح هوشیاری یا کما ۱۹. ای درمانگر آن کس که درمانگری ندارد. (از فراز ۵۹ دعای جوشن کبیر)  ۲۰. لیستی از مشکلات بیمار که در شرح حال نوشته می شود. ۲۱. احیای قلبی ریوی (از اختصارات پزشکی)</description>
                <category>دکتر محمدامین علیزاده</category>
                <author>دکتر محمدامین علیزاده</author>
                <pubDate>Sat, 21 May 2022 21:48:33 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>