<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Drake</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Drake</link>
        <description>‏راستش من خیلی کار دارم هنوز، خیلی چیزا هم برای از دست دادن دارم ولی اگه بهم بگن همین الان میتونی چشماتو ببندی و دیگه بیدار نشی  با آرامش تمام چشمامو میبندم :)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:38:53</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1257233/avatar/BQ5mnK.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Drake</title>
            <link>https://virgool.io/@Drake</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گوزن شاخدار</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%DA%AF%D9%88%D8%B2%D9%86-%D8%B4%D8%A7%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%B1-bc60ii2qfwa3</link>
                <description> https://uupload.ir/view/01._lionel_scardino_-_dark_vdwu.mp3/ احساسی مزخرف و زائدنمیدونم که چیه یا اینکه از کجا اومدهاما هر چی که هستباید قبولش کنمباید قبول کنم که اون حس رو دارماما خب حالا قبولش کنمبعدش چی؟مرحله بعدش چیه؟فراموشی؟یا اینکه چی؟سر در گم شدم در درون خودمفکر میکردم خودمو خوب میشناسمفکر میکردم ادمای اطرافمو خوب میشناسماما انگاری رکب خوردمیکی بود یه حرف قشنگی میزدمیگفت میدونی درد خیانت چرا زیاده؟چون اون ضربه رو از دوستت میخوری نه از دشمنبگذریماین چند وقت انقدر مثل کبک سرم رو توی برف کردم که گوشام پر از آب شده بود و هیچی نمی شنیدمشده بودم مثل یه متحرک مردهبالاخره یه روز تصمیم میگیرم که تفنگمو بذارم روی شقیقه این متحرک مرده ای که هستمو ماشه رو بکشماون روزقلبمو تبدیل میکنم به سنگبه قول ی بزرگی این جماعت بت پرستندفکر میکردم میشه با خوب بودن جهانو تغییر داداما اشتباه میکردمجهان به سمت تاریکی خیز بر میدارهنمیشه جلوشو گرفتچون سرنوشت جهان اینهانقدر سیاه میشه انقد پلید میشه تا اینکه مردم خودشون خسته بشن از این سیاهیهر چی رویداد های اطرافمو میبینمبیشتر میفهمم و درک میکنم که چقدر به اون انفجار سیاهیا نزدیکیمجنگ بعدی سر چیه؟سر آب؟میگن سر اباما جنگ بعدی جنگ اعتقاد هاسسلاحشم روانی کردن ادماسناامید شدم از اینکه همش مراقب بودمنه اینکه دوباره تا مرز خودکشی برماینکه دل بریدمسعی میکنم خود قبلیم باشمهمون گوشه گیر ساکت کلاسهمونی که زنگای تفریح کنج نیمکت های چوبی کلاس میشست و به نون و پنیرش گاز میزدهمون که احساس نداشت!به نظرم احساسات ادمو ضعیف میکنهو میشه گفت نقطه ضعفمو پیدا کردماما یه چیزی نمیذاره انگشتمو روی اون دکمه قرمز لنتی فشار بدمو همه چیو ریست فکتوری کنمانگاری دریکی وجود ندارعدر هیاهوی جنگ با خودمحواسم به جای دیگری پرت میکنمنمیدونم چرانمیدونم چرا من لعنتی وانمیسته تا همه چیزو درست کنه و به حالت عادی برگردونهتا کی قراره این بار کج دووم بیاره؟دستم روی ماشه میلرزهخودم با مظلومیت به من نگاه میکنهبه چشماش زل میزنممحبت؟ مهربونی؟چرا داره بهم لبخند میزنه؟لعنتییقش رو میگیرم و میچسبونمش به دیوارچرا؟ چرا هیچی نمیگی؟چرا همینجوری بهم لبخند میزنی لعنتیدستش رو روی قلبش گذاشتدیدم چیزی اون زیر به رنگ قرمز رنگ میدرخشهقلبش بوداز رفتارش لجم در اومده بودتفنگو گذاشتم روی سرشگفتم بهش که از این اتاق یکیمون زنده میره بیرونمن یا تودستش رو بالا اوردشبیه به تفنگ کرده بودگذاشت روی سر منچشمام رو بستمو ماشه رو کشیدمبنگبدنش پودر شد و سوار بر نسیمی ناشناس به پرواز در امدتموم شدروی زانوهام افتادمهمه چیز تموم شده بودهیچ حسی نداشتم اما میتونستم حدس بزنم اگه من اون بودم چه حسی داشتم</description>
                <category>Drake</category>
                <author>Drake</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jun 2023 23:18:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من هنوز زنده ام؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Drake/%D9%85%D9%86-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-xu1aybfi8sgg</link>
                <description>سال اولی بود که قرار بود دور از خانوادمون یه سفر تنهایی رو تجربه کنیمسفر به مشهد با مدرسهقطاری که برامون گرفته بودن هر کوپه دوتا صندلی آبی داشت برای نشستن و خوابیدن و دیواره کوپه تخت های بودن که جمع شده بودن و در مجموع ۴ تا تخت جمع شده بودنشستیم و بازی فکری پهن کردیم و کلی چرت و پرت گفتیم تا شب برسهشب که شداعلام کردن که تایم خوابه و پاشین بخوابینالبته بیشتر شبیه به اعلام جنگ جهانی سوم بودبچه ها همشون میخواستن طبقه بالا بخوابنمنم به طبقه وسط رضایت داده بودمبالاخره دونفر از بچه هامون که هیکلشون اندازه نفر بر بود طبقه بالا رو گرفتننامردا منو پایین کشیدن دو نفر رفتن وسط خوابیدنمن موندمو یه جای تاریک و خفه اون پایینهیچی نگفتمچشمامو بستمو با هر بدبختی که بود خوابم بردنزدیک اذان صبح بود که از خواب بیدار شدمبه حالت نشسته در اومدم تا یکم به حال خودم بیامچون معمولا وقتی که بیدار میشم تا ۲ دقیقه طول میکشه ویندوزم بالا بیاد و همگام سازی بشمبطری اب معدنی که شروع سفر بهمون دادنو در اوردم تا یه ذره گلومو از خشکی در بیارمبلند شدمو ایستادممیدونستم چند دقیقه دیگه به ایستگاه میرسیم برای نمازپس انتقامم رو عملی کردمدر کوپه رو باز کردم و سمت چپ و راستمو نگاه کردمکوپه بغلی روشن بود پس میتونستم هنگام فرار پناه بگیرمدر بطری رو باز کردم نصفیشو روی اونی که منو کشیده بود پایین خالی کردم نصف دیگشم رو اونی که کمکش کرده بودچهره هاشون دیدنی بودهمونطور که داشتم جلو خودمو میگرفتم از خنده منفجر نشم رفتم خودمو توی کوپه بغلی انداختمنشسته بودن دور هم انو بازی میکردنمنم رفتم اون ته نشستماین گذشتوقتی که رسیدیم ایستگاه با عجله خودمونو به وضو خونه رسوندیموضو که گرفتیم اومدیم بیرون بخار ازمون بلند میشد و صدای خوردن دندون ها به هم بلند شده بودسریع رفتیم نمازمونو خوندیمو برگشتیم قطارهممون خودمونو دور یه پتو پیچیده بودیم تا دوباره گرم بشیم و سرما نخوریممن خوابم بردساعت ۹ صبح بود که رسیدیم ایستگاه راه آهن مشهدپیاده شدیمو با  ۷۰ تا چمدون که صدای قرقر شون صبح سالن بزرگ ایستگاه مشهدو برداشته بود قرار بود دوتا اتوبوس بیاد دنبالمون و ببرتمون حسینه وقتی که رسیدیم هر گروه یه جای حسینه رو گرفتنخداروشکر چون دوتا غول همراهمون بودن تونستیم بهترین جا رو تصاحب کنیمروز اول به خوبی و خوشی گذشتروز دوم شب هنگام برگشتن بودپسری که کاپشن زرد همیشه تنش بود رو جا گذاشتیمیا شایدم اون ما رو جا گذاشتبا بچه ها توی گروه های دو نفره راه افتادیم تا پیداش کنیمکوچه ها هم تاریک بودن و چشم چشم رو نمیدید و شب بود نمیشد صداش کردیک ساعت طول کشید تا اینکه معلممون رو دیدیم که دوان دوان داره میاد سمت ماگفت پیدا شدتوی یه زعفرون فروشی پیداش کرده بودناز اونجا که شماره معلممون رو نداشته زنگ زده بوده به پدرش از اونجام پدرش به مدرسه زنگ زده بوده تا با معلمش ارتباط برقرار کنهتوی این زنجیره فقط خواجه حافظ شیرازی در جریان نبود که این پسر گم شده بوداین ماجرا هم گذشتتوی راه برگشت به تهران بچه ها بمب بد بو گرفته بودن و این بمب ها میتونست فاجعه به بار بیاره و اورددیالوگی که در کوپه بغلی بود چند دقیقه قبل از وقوع حادثه+ممد این بسته که خریدی چیه؟-اون بمب بد بوعه+چیکارش باید کرد کار کنه؟ اتیشش میزنن؟-نه مالشیه، باد میکنه منفجر میشه+ اینجوری؟-چی؟ نکنیابومبو گند تخم مرغ فاسد شده تا شعاع ۴ کوپه اونور تر رفت</description>
                <category>Drake</category>
                <author>Drake</author>
                <pubDate>Sun, 04 Jun 2023 23:32:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش؟ (افتتاحیه انتشارات عتیقه فروشی خاطرات)</title>
                <link>https://virgool.io/Atighefroshikhaterat/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%AA%D8%A7%D8%AD%DB%8C%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B9%D8%AA%DB%8C%D9%82%D9%87-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-drnedthbosk3</link>
                <description>ادما هر کدومشونداستان خاص خودشون رو دارنداستانی که شاید شنیدنش باعث شه خیلیا به خودشون بیانخاطره ها ریشه در تجربه ها دارناما خبشاید هر تجربه ای شیرین نباشهولی توی افسانه ها اومده که هر چی تجربه تلخ تر باشهمیزان شکوفایی بیشتر میشهمیزان ارزش اون تجربه بیشتر میشهیه جور مثل پاسخنامه یه امتحان سخت میمونهدرود بر اهالی شهر ویرگولبا بچه های ویرگول نشستیم و فکرامونو ریختیم روی همبه این نتیجه رسیدیم که برای عتیقه فروشی احساسات یه شعبه باز کنیمو افتتاحیه این دکه کوچیکمون رو با یه چالش شروع کنیمچالشی تحت عنوان خاطره نویسیفرق نداره که خاطره طولانی باشه یا کوتاهشور باشه یا شیرینخودت رو بذار جای کسی که میخوادیک خاطره رو با قلم زیبای خودش به خط در بیاره</description>
                <category>Drake</category>
                <author>Drake</author>
                <pubDate>Thu, 06 Apr 2023 13:48:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرت نوشته ای از آنتوان چپق</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%DA%86%D8%B1%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86-%DA%86%D9%BE%D9%82-knsryazdiyjc</link>
                <description>شخصیت ها و رخ داد ها تمامی زاده ذهن است و کاملا اتفاقی است لطفا از هرگونه برداشت سوءتفاهم خودداری کنید با تشکر(رده سنی بالای ? (اگه زیر 18 سال هستید با چشمان بسته بخوانید))هر کسی یه داستان زندگی دارهداستانی پر از فراز و نشیباما خب بعضیا داستاناشون نشیب ها رو فقط پوشش میدهنمیشه هم گفت کسی فرازی نداشتههممون توی زندگی هامون یک غم بسیار بزرگ داریم که غصه هامون به دور اون میچرخنمیدونی یعنی چی؟یعنی تو بخوای پاشی غصه ها رو دونه دونه نابود کنی فایده ندارهچون اون غمه دوباره غصه های دیگه رو به گردش در میارهو خدا رو چه دیدیشاید دو برابر شدنباید ریشه اون غم رو پیدا کنی و خشکش کنینه که قطعش کنیخشکش کنی!ریشه هاشو قاب کنی بزنی به قفسه سینتمیدونی چرا؟چون افسانه ها میگن اگه اتفاقی رو فراموش کنی دوباره برات تکرار میشهخب میدونی من چه حالی دارم؟میخوام فراموش کنماون غمی که دربارش بهت گفتمتا دوباره برام تکرار شهحس میکنم دلم دوباره چشیدن مزه تاریکی رو میخواددرستهتاریکی خوب نیستاما خوبهیعنی تاریکی یک بخشش خوبهاون بخشی که سر میشیاون بخشی که دیگه هیچی حالیت نیستحافظ نگاه تند و تیزی به من انداخت-میفهمی چی میگی؟ اینهمه تلاش کردیم تا خلاص شیم بعد الان میخوای برگردی سر پله اول؟خندیدمخنده ای تلخ-میدونی !؟ اینطوری کمتر درد میکشمسرش رو با تاسف تکون داد-تو نباید برگردی بخاطر اون نباید برگردیبه سمت سایه ای اشاره کرد که کنار اتش نشسته بود و با چوبی چوب ها رو جا به جا میکرد تا خوب بسوزندنگاهش کردمحافظ دست گذاشته بود روی نقطه ضعف منلبخندی رضایت بخش زددست روی شونه من گذاشت-میدونستم!سپس از من دور شد و به سمت اتش رفت و منو با موجی از غم و شک تنها گذاشتتنهاییچه جمله غریب اشناییقبلا درد تنهایی رو چشیده بودمتونسته بودم در کنار زهری که وارد بدنم میشد پادزهری براش بسازماما الان چی؟نه الان دیگه نمیتونم درد تنهایی رو تحمل کنممیدونم که نمیتونممثل جنینی که از آب بیرون میارن و به اکسیژن وابستش میکنندیگه نمیتونم توی آب نفس بکشمدیگه این قلب سنگی سبزرنگبا خشک شدن گل ها و گیاهاش نمیتونه دووم بیاره چون از هم میپاشه چون ریشه گیاهاشن که باعث میشن قلب سنگی من تکه هاش رو کنار هم نگه دارهسرنوشت!باز چه آشی برای من پختی؟این دفعه یک وجب روغن میریزی روش؟ناامید شم؟چشامو ببندم بگم هوا نیست؟زیر درخت توت بشینم منتظر خوردن سیب توی کلم باشم؟یا هر وقت کتاب اره ماهی پشمالو در نبرد با وایکینگ ها چاپ شد شروع کنم؟نمیشه دست روی دست گذاشتاز یه طرف کاری کنم هم گند میزنم به همه چیز و همه کسچقدر دارم چرت و پرت میگم نه؟اره این چرت و پرتام وقتی شروع شد که نشستم قسمت چندم کارتون باب اسفنجی رو با خواهرم نگاه کردمشایدم چرت و پرت نیستنهذیون باشننمیدونمبه مغزم خیلی فشار اومده خودت که خوب میدونیتو به مغز خودت مثل من فشار نیارمثل من دیوونه میشی!دیوونه دیگهالان ساعت 4 صبحه و من هنوز دارم مینویسمالبته 4:43سه تا نوشابه کوکا هدر دادم تا بیدار نگهم دارهروش یه جور نوشته اصل انگار فیک باشه روش مینویسه داداش راستیتش رو بخوای این فیکهشاید کلی قرص مایسین دار بخورم تا دیگه هیچی نشنومدیگه حرفی ندارماما میدونی چیه؟من میخوام با امید بمیرمازش کمک بخوامو بمیرماینطوری بهم قوت قلب میده که یه نیرویی هستتازگیا خیلی ازش کمک میخوام تا کمکم کنه بتونم کمکت کنمیا یه جور بهتر بگمکمکت کنه!همونطور که به من خیلی جاها کمک کردمیدونم یه جایی هست و داره هممون رو بر انداز میکنههر روز ما رو ازمایش میکنهمثل من توی امتحاناتش مردود نشوسوالاش خیلی راحته اما گزینه هاش خیلی سختهامتحاناش کتاب بازناما چیزی که فرصتت رو کم میکنه زمانتهروی هر سوال دو دقیقه واسادیدی نمیتونی حلش کنی برو بعدیاخرش میتونی برگردی تایمی که اضافه اوردی رو بذاری براش و حلش کنیمیتونم یه راهنمایی بهت بکنمحرف قلب رو گوش کننه حرف مغز راحت طلب رو!صدامو میشنوی؟؟بلند شوتو میتونیمیدونم که میتونیدیدم که تونستیپس این بار رو هم میتونینگو نمیتونمکنار نکشتسلیم نشوبه قول خودت فایتینگگهمونی که خودت قبلا بهم میگفتیتو بهم یاد دادی که بجنگمبهم یاد دادی که چطوری نابودشون کنمتو یه فرمانده ایاگه شایسته نبودی فرمانده نمیشدیمنم اگه شایسته نبودم میانجی نمیشدمپسبجنگپیروزی با توعهاگه نخوای رخ نمیدهادم تا خودش نخواد نمیشهنذار داستانت اینجوری تموم شهداستانت قشنگ تر از چیزیه که فکرشو میکنیمخصوصا اگه نویسندش خودت باشیمیدونم که نویسنده خوبی هستیامروز بخاطر حواس پرتیم یه شرطی رو از مامانم باختم و مجبورم تا سه روز ظرفا رو من بشورمنویسندگی منو میبینی؟خدارو چه دیدی شاید برات تم سال رو آبی کردم</description>
                <category>Drake</category>
                <author>Drake</author>
                <pubDate>Fri, 31 Mar 2023 15:57:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سالگرد افتتاحیه انتشارات عتیقه فروشی احساسات</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%AA%D8%A7%D8%AD%DB%8C%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B9%D8%AA%DB%8C%D9%82%D9%87-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AA-omfwbpcuuuu2</link>
                <description>دورود بی کران بر تمامی دوستان و عزیزانسال نوتون مبارک باشهیک ساله که از عمر این عتیقه فروشی کوچیکمون میگذرهعتیقه فروشیی که اگه کمک خیلی از دوستانم نبود انقدر سر و سامون نمیگرفتسعی کردیم در همه ژانر های احساسی نوشته ای رو به قفسه های قدیمی این عتیقه فروشی اضافه کنیمتا شاید دیدن و خوندنش باعث شه احساساتمون یه دستی به سر و روی خودشون بکشناحساساتی قبیل از ترسشادیغمتنفرعشقامیددوستیاعتماد به نفسشرمدلتنگیخستگیرنجیدگیضعف قربانی شدنخود باختگیو کلی احساسات دیگهخیلی دوست دارم نظرتونو درباره این مغازه کوچیک بپرسمپ.ن:تگ مخصوص انتشارات: احساس نامه</description>
                <category>Drake</category>
                <author>Drake</author>
                <pubDate>Wed, 29 Mar 2023 22:38:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکوت</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-hhzbq9hdve7p</link>
                <description>می تاختبا اسبی نیمه جانبر روی شن های خسته بیابانخورشید مانند گویی اتشین بر فراز آسمان بر سر بیابان با تمام توان می تابیدسوار بطری آبی که در خورجین گذاشته بود را بیرون اورد و چند قطره ای در گلوی خشک خود ریختاسب شیهه ای کشید و در آغوش شن ها افتادسوار خودش را تسلیم سرنوشت کرد و خود را مانند اسب به آغوش گرم شن ها سپردتاریکیگرماصدای قدم زدناین سه باعث میشد هوشیار نگهش دارندباید بلند میشدوگرنه زیر محبت بیش از اندازه خورشید پر پر میشددستانی بازوانش را چنگ زدن و او را بلند کردندشن سوار بر خون از سر و رویش میچکیدباز هم داشت خواب میدید؟سوالی بود که مدام در ذهنش به‌دنبال پاسخ آن بودچشمانش دو دو میزدندچرا نمیتوانست او را تشخیص دهد؟صدایی برخواست_اینجا چه میکنی جوان مگر از جانت سیر شده ای؟سر پسر جوان درد میکردسعی میکرد صحبت های آن زن را در ذهنش رمز گشایی کند_به دنبال شخصی هستم بانوباید او را پیدایش کنم حتی اگر باعث از دست رفتن جانم شودزن کلاه شنلش را از سرش انداختزنی بود ۴۰ ساله با موهای سیاه رنگ و چشمان زاغیچهره اش پر بود از زخم های کهنهاما باز هم از زیبایی او کم نمی کرد_میفهمی چه میگویی؟ در صحرای مرگ به دنبال که میگردی؟در این صحرا هیچکس زنده نمیماند!پسر لبخند تلخی زد_جوری مرا از مرگ میترسانی که گویا زنده ام!زن سکوت کرددستمالی رنگی از جیب ردایش بیرون کشید و زخم های پسر را تمیز کردشوری شن ها زخم پسر را میسوزانداما....اما فقط ابرو هایش بودند که از درد به حرکت در می آمدنددیگر هیچ نفهمیدخواب مسکنی بود که به دستور مغزش در رگ هایش جاری شدچشمانش را باز کرددیگر خبری از خورشید نبوداسمان در تاریکی خویش میدرخشیدکمی اطرافش را برانداز کردجنگلبوی خوش سوختن چوب کاج با بوی پونه در هم امیخته شده بود و فضا را پر کرده بودخبری از ان زن نبودنکند آن هم خواب بوده است؟مغزش انقدر خسته شده بود که دیگر فرق بین واقعیت و رویا را نمی توانست تشخیص دهدخواست برخیزددرد تا مغز استخوانش نفوذ کرد و مانع بلند شدن او شدلبخند زدپس خواب نبوده است.....ادامه دارد...پ.ن:عید نو بر همتون مبارک باد امیدوارم سال پر برکت و خوبی در کنار خانواده هاتون داشته باشید و آرزوی سلامتی و دل خوش برای همتون دارم??</description>
                <category>Drake</category>
                <author>Drake</author>
                <pubDate>Mon, 20 Mar 2023 18:02:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>7.2 ریشتر . تهران</title>
                <link>https://virgool.io/@Drake/7.2-%D8%B1%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-.-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-iuzq73iaald2</link>
                <description>زمین مثل دریایی مواج به حرکت در میومدو کشتی های آجری رو یکی پس از دیگری غرق میکردمنوسط خیابون شریعتیبین لاشه های کشتی هامن چیکار میکردم؟منم باید با ملوانا غرق میشدمکوله پشتی ام رو محکم تر به خودم چسبوندمکتابای درسیی که دیگه به دردم نمیخوردناما شاید میتونستن یاد و خاطره دوستامو زنده نگه دارنصدای آتش نشانی و هلی کوپتر امداد و آمبولانس فضای تهران رو پر کرده بوداما بین این سهفقط هلی کوپتر کارساز بودمن تنها شده بودمخبری از خانوادم نداشتمو این یعنی تنهایی؟اطرافم میلگرد ها مانند نیزه ها من رو محاصره کرده بودنحس بودن توی قفسالان میفهمم پرندم چه احساسی در قفس داشتصدای مهیب وحشتناکی منو به خودم اوردبرج میلادنماد شهرماکنون از عرش به فرش اومده بودو به همراهش گرد و خاک عظیمی بلند کرده بودمانند طوفان های شن بیابونترس؟وحشت؟خوف؟دیگه چیزی منو نمیترسوندمرگ ، ادم خوبیهنمیدونم چرا همه ازش میترسن....شاید اون غریزه ادماس که از مرگ میترسهشایدم هر دوبه قول شاعرروح میخواد پرواز کنه و برهاما تنمیخواد هنوز نفس بکشهو جلوشو میگیره</description>
                <category>Drake</category>
                <author>Drake</author>
                <pubDate>Wed, 22 Feb 2023 10:46:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مزخرفنامه حکیم بن دیلمی</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D9%85%D8%B2%D8%AE%D8%B1%D9%81%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AD%DA%A9%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%86-%D8%AF%DB%8C%D9%84%D9%85%DB%8C-aoplgumt2dvv</link>
                <description>آدما تا امید دارن زندناما این رابطه در عالم ریاضیات و هستی دو شرطی نیستیعنی اگه  A اتفاق بیوفته B  هم اتفاق میوفتهولی بر عکس این گزاره امکان پذیر نیستچون وقتی ادم زنده باشه دلیل بر این نیست که امید داشته باشهمردم به زامبی ها میگن مرده متحرکاما زندنحرکت میکننو شاید نفس میکشنغذا میخورنخستگی راه زیادهیکی بود میگفت خوابم میومد یکم خوابیدمبیدار شدم دیدم نهبیشتر از این حرفاساینکه نتونی به یکی که دوستش داری ولنتاین رو تبریک بگی درد زیادی برا قلبت دارهاینکه حتی ندونی که میتونی خودتو به تولدش برسونی یا نهدنیا افتاده رو دور لج و لج بازیوقتی خیلی خیلی حالم بد میشه فقط جا میتونه حالمو خوب کنهیکی حرم اون آقای دوست داشتنیی که ضامن آهو بودیکی پا برهنه بر روی چمن های مخملی طبیعت هنگام نوازش نسیماما تازگی آهنگ رشد غم زیاد شدهسعی میکنیم فراموش کنیماما اثراتش باعث میشه ب یاد بیاریم......</description>
                <category>Drake</category>
                <author>Drake</author>
                <pubDate>Wed, 22 Feb 2023 09:19:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مجموعه فاجعه به بار اوردن های من 10(قسمت اخر)</title>
                <link>https://virgool.io/@Drake/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%D9%81%D8%A7%D8%AC%D8%B9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-10%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D8%AE%D8%B1-qcu8c45c6nar</link>
                <description>دبستانتوی صف می ایستادیم اول صبحی برنامه ای به اسم صبگاهبنظرم برنامه مزخرفی بوداینکه 300 نفر دانش اموز رو 30 دقیقه توی حیاط یخ بندان نگه داری یکم نا جورهما یه روزی داشتیم به اسم روز سید هایعنی کسایی که سید بودن مدرسه می اورد بالای سکو و یه شال سبز بهشون میداد و یه هدیه ناقابلو ما هم با حسرت به سید ها نگاه میکردیمو ناراحت بودیم که چرا ما سید نشدیمکمد جایزه داشتیممدرسه به زور کارت امتیاز میداد تا جمع کنیم و اون وسایل باحالاش رو بگیریمیادمه فقط چند تا بچه خرخون بودن که تونستن یه چراغ مطالعه بگیرن از کمد جوایزمنم گرفتماما ن برای خرخون بودن ، بخاطر مسابقه ای که توش برنده شدمنمیگم خرخون بودن بده و من از ادم خرخون بدم میادمن از اینکه بشینم کتابا رو بجوم بدم میادهمونطور که خیلیا از غذاهای دیگه خوششون نمیادمامور ابخوری داشتیم لنتی بعد از زنگ نمیذاشت کسی لب به اب بزنهو مجبور بودی تشنه 60 دقیقه تو کلاس بشینی(شایدم کمتر یادم نیست)اما خب همه میدوننادم تشنه دقیقه ها براش ساعتن?یادمه شده بودم مبصر کلاس اولی هامن چهارم بودم اونا اولجدولی از خوب ها و بدها درست میکردم بلکه دست از شیطنت بردارنمعلمشونم وقتی میومد ی نگاه بی توجه به جدول مینداخت و میرفت میشست روی صندلیو احتمالا بعد رفتنمم همه جدولا رو پاک میکردنمیدونم توی قسمت های قبلی گفتم یا نهاما من اون زمان  سنتور میزدم و کارمم بد نبودبه بهونه اماده شدن برای جشن و تمرین سنتور کلاسا رو پیچوندم با یکی از دوستامو این سبب شد با ناظممون رابطه صمیمانه پیدا کنم(از وقتی که زن گرفت به کل مهربون شده بود)سال پنجم بودیم که یک ناظم خانوم برامون اوردنالبته فکر میکنم از فامیلای مدیر بودچون ما فقط دوتا مستخدمینمون خانوم بودن و معلم چهارم به قبلمونیعنی ما سال پنجم میرفتیم میگفتیم خانوم ما اقاست?سال پنجم هم گذشت و رفتیم سال ششممعلمی داشتیم رو مخوقتی میگم رو مخ بود یعنی از همه جهت رو مخ بوداول صبح میشست روی یکی از میز های نیمکت ها و با دکمه پیرهنش ور میرفت و روی اعصابم بودششم هم تموم شد و من دوستام از هم جدا شدیمهمه پخش شدنمثل دونه های تسبیح افتاده روی زمین شدیمسال هفتم شد و من بودم و بچه هایی که اکثرا از یک مدرسه بودنیه سریا علویی بودنیه سریام پیام غدیرو غیرهمن بودم و چند نفر دیگه که طرد شده بودیمپسری رو دیدم که روی نیمکت نشسته بودنشستم کنارش و سر صحبت رو باز کردماولین اردو طولانی قرار بود برممشهدشوق استرس دلشورهاحساساتی بودن که در رگ هایم پمپاژ میشدنبقیشم که میدونین چی شد.....پ.ن:داستان یک پسری که کاپشن زرد رنگ پوشیده بود توی مشهد رو میخواستم تعریف کنم گفتم شاید دوست نداشته باشه و ناراحت شهانچه گذشت: https://virgool.io/me-plus-school/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%D9%81%D8%A7%D8%AC%D8%B9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%869-dxvqccpftdjx  https://virgool.io/me-plus-school/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%D9%81%D8%A7%D8%AC%D8%B9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86%DB%B8-kx1y3qs5f5nt  https://virgool.io/me-plus-school/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%D9%81%D8%A7%D8%AC%D8%B9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-7-jqd6exo5y5ox  https://virgool.io/me-plus-school/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%D9%81%D8%A7%D8%AC%D8%B9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86%DB%B6-vnbo4wltbqog  https://virgool.io/me-plus-school/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%D9%81%D8%A7%D8%AC%D8%B9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%865-uh0ig8qfsauz  https://virgool.io/me-plus-school/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%D9%81%D8%A7%D8%AC%D8%B9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%864-glq90tczxdqj  https://virgool.io/me-plus-school/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%D9%81%D8%A7%D8%AC%D8%B9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86%DB%B3-m5zowfpbzluh  https://virgool.io/me-plus-school/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%D9%81%D8%A7%D8%AC%D8%B9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86%DB%B2-bipc7295crz8  https://virgool.io/me-plus-school/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%D9%81%D8%A7%D8%AC%D8%B9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-f9f7bencqaml </description>
                <category>Drake</category>
                <author>Drake</author>
                <pubDate>Tue, 20 Dec 2022 11:41:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از اون بدون عنوانا</title>
                <link>https://virgool.io/@Drake/%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7-ehd88hoosktw</link>
                <description>بر روی کاغذ های قلبم نام تو را حک کردم شاید که بعد از مرگم رهگذران دانند که این قلب صاحبی دارد که این قلب دیوانه کسی بوده و است و خواهد بود قلبی که وقت دیدنت کارش را به سرعت انجام میداد تا به سوی قلب تو بیاید و شاید ارام بگیرد خون را در تنم به جریان می اندازد نه ان که من را دوست داشته باشد بلکه من را برای تو زنده نگه میدارداز من به عنوان وسیله ای برای رسیدن به تو استفاده میکند نمی دانستم روزی میرسد که قلبم به من خیانت کند  اما این بهترین خیانتی بود که دیدم افکار و ذهنم نقاشی تو را ، سر خود در ذهنم ترسیم میکنند نقاشی هایی که قلبم از هر کدامش از پول پس انداز خود برای خود میخرد تا قاب کند بر قفسه های سینه ام که به وقت دیدن انها یادش بیوفتد که باید بتپد</description>
                <category>Drake</category>
                <author>Drake</author>
                <pubDate>Mon, 12 Dec 2022 11:21:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برادران</title>
                <link>https://virgool.io/@Drake/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-gtuvjsfbf6hb</link>
                <description>نمی تونی خواب راحت داشته باشی از دستش خوراکی هاتو باید باهاش نصف کنی توی یه کاسه جداوسایلت از شبیخون هاش جان سالم به در نمی‌برهبا اینکه نمیخوای اما باید تکیه گاهش باشی در صورتی که خودت تکیه گاه میخوایباید حواست باشه کسی بهش چپ نگاه نکنهبا اینکه همه خودت چپ نگاه میکننباید به ژله هایی که فقط برا خودش درست میکنه و تو یخچال میذاره با حسرت نگاه کنیباید براش جوری برادری کنی که جز تو رازش رو به کس دیگه ای نگهباید پولای عیدیت و تولدت رو بشماره تا با خودش مقایسه کنهباید نفوذی رو که روی پدرت داره رو بپذیریباید گریه هاشو تو آغوشت پاک کنهو خوشحالی هاشو با یکی دیگه بکنهباید بهت نگه که دوستت دارهو تو فکر کنی که ازت بدش میاداما با همه ایناخواهر هنگام مریضیت میشه مادر دومتتو هنگام غم و خستگیت یه بوسه میزنه به پیشونیت و تو آغوشت میگیرهتو رو دوست دارهاما وقتی که داغونی اینو بهت میفهمونه </description>
                <category>Drake</category>
                <author>Drake</author>
                <pubDate>Fri, 25 Nov 2022 22:00:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودمو خودت</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-kluj0447lewk</link>
                <description>فقط خودمو و خودتیه کارتون بذارم رو سرمو سرخ شدنمو نبینیدستاتو با لیوان کاغذی توی کافی شاپ بگیرموتو چشات نگاه کنماگه بتونم سرمو بلند کنمچشمای سیاهت خودمو نشون بدنلبخندت بشه امضای تپش قلبمخنده هات بشه لالایی وجودمروی پیانو راه بریمو تو فقط به بد پیانو زدنم بخندیروی ساحل انقد شن بازی کنیم که مردم صداشون در ادودریا بیادو همه رو بشوره و ببره و مردمو آروم کنهتوی تونلای جاده چالوس انقد جیغ بزنیم که سنگای اون بالا هول کننو بیوفتن پایینسر فیلمای ترسناک من چشامو ببندم و با پفیلا خودمو خفه کنمو تو بخندیتو ماشین انقد با آهنگا همخونی کنیم که خوانندش از رو برهتو بگی میشهمن بگم نمیشهاز دستم عصبانی بشیو من اخمای قشنگتو دید بزنمخسته و داغون باشمو تو پرستارم باشیبه قول شاعرالهی تب کنم شاید پرستارم تو باشیتو عاشقم باشیو من عاشق تر از توتو بری بیرونو من از نگرانی دلم هزار راه برهراه زندگی سخت باشه و فقط تو باشیتلفن کنی بهمو اسمتو سیو کرده باشم عسلاخه تو شیرینی زندگی باشیو عسل نباشی؟</description>
                <category>Drake</category>
                <author>Drake</author>
                <pubDate>Mon, 31 Oct 2022 16:52:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قتل گاه وجود</title>
                <link>https://virgool.io/@Drake/%D9%82%D8%AA%D9%84-%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-wqjjfbcsspu4</link>
                <description> https://vrgl.ir/PoQle پیشنهاد میکنم که قبل از خواندن این پستپست سر گذشت یک ضد قهرمان ۲ را بخوانید پیش نویس های زیادی رو باز کردمتا بلکه کمی از نصف دیگرم رو به یاد بیارمپوچیسعی کردم این چند ماه رو به کل همه چیز رو کنار بذارمباید سقوط میکردم که همه چیز رو از دست بدموقتی که نگهبان من را پیدا کرد مانند قوطی کهنه خالی نوشابه بر روی انبوهی از قوطی های دیگر افتاده بودمبی رمق و بی جانبی هدف و بی نشانسعی می‌کردم او را درگیر ماجرایم نکنماما باز هم به سویم آمدباز هم تسکین ده قلبم گشتافسوس که مجبورم با سرود سرنوشت همخوانی کنمیا به قول شاعر مجبورم به ساز قلم نویسنده داستانم برقصمآن روزی که چشمانم را باز کردمنور با شدت بسیاری به سوی چشمانم تاختاز درد چند لحظه ای چشمانم را محکم بستمبوی گندیدگی به مشامم میرسیدمنشا آن را پیدا نمی کردمچقدر سردم بودچشمانم آرام باز کردمبا صحنه ای که مواجه شدم نفس در سینه هایم قفل ساختچاه پر بود از آدم هایی مانند خودمبا لباس هایی مختلفمن مرده بودم؟پهلویم هنوز از درد خنجر آن مرد شکارچی درد میکردخون همچو یک ارتش قدرتمند لباس سفیدم را فتح میکردچند روز بود که آنجا بودم؟مجبور بودم با سرنوشت همراهی کنماگر بلایی بر سر شاعر و نگهبان آمده باشد هیچگاه خودم را نخواهم بخشید دست بر روی سینه ام کشیدمبه جای دو قلب یک قلب داشتمفقط یک قلبدر خودم جمع شدمجلوی اشک هایم سدی مستحکم ساخته بودمدر درونم گریه کردمدرون آدم را کسی نمی‌تواند ببیند و بفهمدسنگ های دیواره چاه همانند نیزه در تنم فرو می رفتنداهمیت نداشتکلافی از نخ بر روی سرم افتادسرم را بلند کردمآسمان پر ستاره شب را دیدم و یک سری که با چشمانش به من نگاه میکردچه زود شب شدگویا همین یک دقیقه پیش خورشید در آسمان بدون ابر میتپید بی اختیار طناب را گرفتمبه دور خودم بستمسر محو شد و طناب شروع به بالا رفتن کردبا هر کشیدگی به بالا درد خنجر بیشتر بی امانم میکردلبه چاه را گرفتمدستی دستانم را گرفت و مرا بیرون کشیداز آن سرمامیخواستم همه چیز را فراموش کنمهمه کس را از یاد ببرمدوباره شروع کنماما...اما او هر کی بود نذاشتردایش در تاریکی شب به رقص در آمده بودچهره اش را با دستمالی پوشانده بودبی رمق چشمانم را بستمدیگر خونی در‌تنم باقی نمانده بودزمان مرگچقدر دانه های شن سریع زمان را حساب می‌کردنددنیا اطرافم در حال محو شدن بودسیلی محکمی حواسم را سر جایش آوردگویا روحم را به داخل بدنم هل داده باشندچشمانم را گشودمباور نمی کردمنگهبانآن همه راه را به خاطر من آمده بودصورتش در آفتاب های سوزان بیابان سرخ شده بودبا اخم و وجودی سرشار از خشم و محبت شروع به فریاد زدن بر سرم کردفقط نگاهش میکردمچقدر هنگام عصبانیت زیبا تر میشدسیلی دیگری در گوشم نشستسکوت کرده بودم و با بغض نگاهش میکردمتقصیر من نبودسرنوشت دستانم را بسته بودباید او را در شهر تنها می‌گذشتمو گرنه زنده نمی ماندخشم جایش را به گریه داد در آغوش گرفتمشحالا دو قلب داشتمقلبم از شادی سر از پا نمی شناخت و ذوق زده از حضور قلب او بوداو از بیرون اشک می‌ریخت و من از درون اشک می‌ریختمچقدر دلم برایش تنگ شده بودخودش را از من جدا کردبا نگرانی به لباس غرق خونم نگاه کردلبخندی بی رمق زدمگفتم:_حالا در آغوش تو با آرامش میمیرمتوجه نکردپارچه ای از ردایش را برید و دور کمرم پیچیدگفت:_این جلوی خون ریزیت رو میگیرهاهمیت ندادمگفتم:-چند روزه که من اون تو ام؟گفت:_چندین ماهادامه دارد.....پ.ن:منبع عکس وقتی فیلتر بشهپستا پر میشه از عکسایی که حرفای دیگری در دلشان جای داده </description>
                <category>Drake</category>
                <author>Drake</author>
                <pubDate>Sun, 23 Oct 2022 20:03:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خنده</title>
                <link>https://virgool.io/@Drake/%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%87-hceem1n4hgm0</link>
                <description>میخوام بحث اون قضاوت رو دوباره باز کنماکثریت میدونن چی میگمبه قول ملانصرالدین آن هایی که میدانند به آن هایی که نمی دانند بگویندبه نظرتون هرکی میخنده و خنده روی لباشه  شاده و عاری از غمه؟خب بذارید بگم نههمونطور که میدونین آدما به دو دسته تقسیم میشندرونگرا هابرونگرا هابرونگرا ها خنده هایی از ته قلبشون دارنچون هیچ چیز در دلشون نمی مونه و راحت میتونن بیانش کنناما خب قضیه برای درونگرا ها فرق میکنهدلشون پر از حرف هاییه که میخواستن بزنن و نزدنخنده هاشون گریسگریه هاشون خنده...البته استثنا بودن کسانی که خنده های واقعی داشتنبه قول شاعرمن این قابلیت رو دارم که هنگامی اشک هایم روی صفحه شیشه ای موبایلم میخورد برات ایموجی خنده بفرستم و تو حتی خبردار هم نشیتازگیا دارم متوجه میشم که تاریکی زیاد هم خوب نیستباعث میشه از بقیه جا بمونیم و رشد نکنیمنمیدونم شنیدین یا نهاما در تاریکی زمان مفهومی نداردسعی میکردم در تاریکی حل بشماما یه حسی منو بیدار نگه میداشتپس اونایی که دوست دارن چی؟پس اونایی که ازت متنفرن چی؟پس این چیزایی که تا الان بدست اوردیشون چی؟پس کسانی که بهت نیاز دارن چی؟آیا ارزشش رو داره که اینا رو با تاریکی معاوضه کنی؟تصمیم فرار دارم از تاریکیاما مغزم هنوز سم تاریکی در آن جریان دارهشاید نتونم تایپ شخصیتیم رو عوض کنماما شاید بتونم زندگی کنماما فکر نکنم تاریکی از اینکه سرش رو کلاه گذاشتم خوشحال بشهاحتمالا ماموری از دل تاریکی برایم میفرستد تا کارم رو یک سره کنههمونی که مجهول رو کشت......و شاید این آخرین نوشته به جا مانده از من شود شایدم آخرین نباشهاما خب حلالیت میطلبماز همهخوبی یا بدی اگه از من دیدین حلال کنینافق خوبی رو براتون آرزومندمو یه پیام دارم برای جاسوس نگهبان و دیگرانرومینا اشرفیمقالهٔ اصلی: قتل رومینا اشرفیرومینا اشرفی دختر ۱۴ ساله‌ای بود که در ۱ خرداد ۱۳۹۹ به دست پدرش به قتل رسید. پیش‌تر او به‌دلیل مخالفت خانواده با ازدواجش، به همراه دوست پسرش از خانه گریخته بود، اما توسط پلیس دستگیر و به پدرش تحویل داده شد. پدر رومینا هنگامی که او خواب بود، با داس سر از تنش جدا کرد.[۳۱] در تصویر آگهی ترحیم رومینا اشرفی که در اینترنت دست به دست می‌شود، نام پدر او به‌عنوان اولین اسم از افراد صاحب عزا درج شده‌است.[۳۲]شاید خبرش رو همتون شنیده باشینبهش میگن قتل ناموصی و زیاد هم هستبعد از شنیدن این خبر لرزه به بدنم افتادچون منم ممکن بود باعث مرگ شخصی بشم که خیلی دوستش دارمبدرود </description>
                <category>Drake</category>
                <author>Drake</author>
                <pubDate>Sat, 21 May 2022 15:03:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مجموعه فاجعه به بار اوردن های من9</title>
                <link>https://virgool.io/me-plus-school/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%D9%81%D8%A7%D8%AC%D8%B9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%869-dxvqccpftdjx</link>
                <description>خبر رسیده که یه سریا معترضن که چرا مدارس حضوری شدهو اینکه الان که دیگه حضوری شده نمیشه به سادگی کلاسا رو پیچوندخببذارید یکم موضوع فرار از مدرسه رو تشریح کنم?برای فرار از مدرسه و پیچوندن کلاسا چند اصل خیلی مهم باید رعایت شه(الهی العفو?)1.بازیگر خوبی باشیباید از تمامی نقاط صورت در حرف زدن و بکار ببری تا حرفت نافذ تر بشه?2.پیدا کردن یه موضوع باید برای پیچوندن مدرسه یه موضوعی رو پیدا کنی که بدون رفتن به خونه حل نشه??3.پیله کردن به مهربون ترین معلماین یکی رو خودم امتحان کردم صد در صد تضمینیه??خب یه خاطره تازه هم دارم از این ماجرا البته شریک جرم بودم و فراری دادم???برای کلاس کامپیوتر اکثریتمون باید بریم به صورت آنلاین آموزش ببینیماما خب یه سریا هم باید بمونن برای یه کلاس کامپیوتر خاصخب من طبق معمول داشتم کیف و کتابم رو جمع میکردم که یک از دوستام کمک خواست ?سریع یه نقشه ریختیمنقشه این بودقرار شد من حواس ناظم و معلم رو باهم پرت کنمسخت بودبه ناظم گفتم بچه ها توی حیاط جنوبی از درخت بالا رفتن و دارن توت میخورن ، ناظم از جاش پرید و به سوی حیاط دوید(اگه بفهمن من لو شون دادم تیکه بزرگم گوشمه??)معلم مشاورمون هم با ایستادن رو به رویش و با بستن دیدش موفق شدم سرگرم کنمخب ما فرار کر....یعنی اون فرار کرد?پنج دقیقه بعدش خودم زدم بیرون از مدرسه و دوتایی رفتیم به سوی مترواز شانس خیلی خوبمونهنگام پایین رفتن از پله هامعلم دفتر آموزش رو رو مشاهده نمودیمو این رفیقمون هول شد و یهو سلام کردمعلم هم یه نگاه متعجب بهش انداخت و جواب سلامش رو داد و رفت?یعنی قشنگ اون موقع که میخوای یه کار خاص کنی باید یه معلم جلوت سبز شه???ما اکثرا با شیش روش میپیچونیم مدرسه و کلاس ورزشش رو?حساسیت هاسردرددل دردشکسته شدن دست ها یا پاهاپا دردبیماریقشنگ اگه توی نقشت فرو بری و یکی از این موضوع ها رو بیان کنی مستقیم توی خونه ایالبته نباید زیاد ازشون استفاده کنی ??چون مشخص میشه که داری بهونه میاری و اونموقس که اگه کف کلاسم افتاده باشی و نفست بالا نیاد میگن فیلمشه??یادش بخیردبستان بودمقرار بود یه تکلیف رو انجام بدیم و منم ننوشته بودمش??ناگهان دلم درد گرفت(مدیونین فکر کنین اتفاقی بوده باشه??)و زنگی که باید تکلیف رو تحویل میدادیممن توی خونه بودم ???✌✌یه چند ماه پیش این خاطره رو به مامانم گفتمیه لبخند ملیح زد و گفت میدونسته که الکی بوده??????خب یه اصل به اون اصل های اول اضافه میکنم??4.نیاز به مامان مهربوناما خب به ارزشش می ارزهوقتی مدرسه رو میپیچونم?به راستی یاد دوران آموزش مجازی بخیرچه میکروفن هایی که وصل میشد اما میگفتیم وصل نمیشهچه اینترنت هایی که وصل بود و میگفتیم قطع شده بودیمچه دهانمان هنگام خوردن لقمه نون و پنیر میجنبید و معلم صدامون میکردچه معلم در حال درس دادن بود و چت هایی که کردیمدر آخر شما را با یک میم تلخ تنها میذارمدر پناه حق?</description>
                <category>Drake</category>
                <author>Drake</author>
                <pubDate>Mon, 16 May 2022 17:24:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عنوانی ندارم...</title>
                <link>https://virgool.io/@Drake/%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-qhrmp2kr05vg</link>
                <description>شده که دیگه نتونی چیزی بنویسی؟شده که رودخانه پر خروش ایده هات خشک و بی آب بشن؟شده که انقدر حالت بد باشه ، اما باز هم نتونی بنویسی؟بهش میگن مرگ نویسندهنمی دونم چرااما دگر نمی توانم بنویسمایده ها می آیند و سپس به سرعت از یادم محو میشوندگیر کرده ام در باتلاقی از گل و لجننمی دانم چیست که مرا اینگونه زمین گیر کرده استدر این باتلاق رو به جلو میرومیا کامل در آن فرو میرومیا نجات پیدا میکنمزندگی تا میتوانست مرا به باد کتک گرفتاما خب میدانید چیه؟بعدش بهم یک شکلات داد تا نزنم زیر گریهتا کسی متوجه نشود که من ازش کتک خورده اممن احمق هم درد ها را در خودم ریختمجمع شدندیک کوه خیلی بلند شده بوددر بازار دلم روزی نشسته بودم و سرم را بین زانو هایم گرفته بودمگذشت از آن راه شاعریرو به رویم نشستدستش را روی شانه ام گذاشتصورت پف کرده ام را بلند کردملبخند بر لب داشتدستم را گرفت و از آن بازار کمی دورم کردگفت که برام ماموریتی داردبا او به سمت هدفم میرفتممیگفت که بعد از تکمیل ماموریت با خیال راحت سرت را بر روی زمین بگذارروز ها و ماه ها و سال ها گذشتدر طول مسیر توسط آفتاب سوزان بیابان پخته تر شدمناگهان جنگی رخ دادجنگی در وجودموارد جبهه ای که میخواستم شدم و فرمانده ای اش را بدست اوردمسربازانم یا آتش میگرفتند یا زخمی میشدند یا.........من زخمی و مجروح شدمبا کمک شاعر توانستم فرار کنمفرمانده ای فراریحیحارهدرستهترسو ام ، بزدلم.....درد زخم ها را طاقت نیاوردماز روی اسب بر روی زمین افتادمخنجرم را بیرون کشیدمنوک تیزش را بر روی قلبم گذاشتمخنجر را بالا بردم و با سرعت پایین آوردمدستی مانعش شدیک دختر بودتلاش کردم دستانم را رها کنماما قوی بودخنجر را از دستم بیرون کشید و بر روی شن ها پرتاب کردزخمم را ترمیم کردموهای سیاه رنگش چهره اش را زیبا تر میکرد و با رنگ چشمانش هم خوانی داشت ازش پرسیدم تو کیستی؟خنده تلخی کرد و گفت : من نگهبانم...چیز بیشتری نگفتروز ها گذشتحسی در درونم نمایان شدسعی کردم احساساتم را کنترل کنماما اسیر شده بودماسیر احساساتآن زنجیر سفت و سرد را روی گوشت های دستم احساس میکردمسرمایش تا مغز استخوانم نفوذ میکرددر نبردی با احساسممن را در گوشه رینگ تا میتوانست کوبیدبعد از پیروزیشنیشخندی زد که هنوز در خاطرم زندسمنم همانطور که خون گرم صورتم را نوازش میکرد لبخندی آرام زدم لبخندی پر رضایتدر طول این مسیر پر پیچ و خمدوستان و یاران بسیاری پیدا کردمکسانی که من را ابزار کار خود نمی دانستندکمکم کردندمن هم کمکشان کردماما میدانید چیست؟سواره ای زخمی هستم که بر علیه او شورش شده استدر دل این جهنم سوزانانقدر اسبم را راه میبرم تا با خودم تلف شوددگر نمی توانم نگهبان را در آن سوی پرچین ها ملاقات کنمدگر نمی توانم برگردم چون عده ای تیرانداز بر فراز کوه ها ایستاده اند و بدنم را بر زمین میدوزنددریک........حیحاین اسم برازندمه؟اژدهایی که تسلیم آتش شد....شاید این است داستان منیعنی نویسنده داستان من کیست؟چرا اینگونه با من تا میکند؟میگویند یک نویسنده خوب نباید دل رحم باشدمیخواهم به نویسنده داستان زندگیم تندیس نویسنده خوب را اهدا کنم......باید باری دیگر به سرزمین سایه ها بازگردمهمانطور که قبلا این کار را کردمسایه ها آدم ها را تغییر میدهدشاید این تغییر مرا با شرایط بیابان رو به راه سازداما میگن سایه ها اطرافیانت را ازت دور میکندباید دوباره از صفر شروع کنیبا یک نام جدیدبا مطالبی جدیدهمانطور که قبلا قید همه چی را زدمنامم را تغییر دادمو از اول شروع کردمنپرسید قبلا که بودمچون گذشته را دوست ندارماما خب دو نفر هستند که میداند اما باور نکرده اند...بدرود?</description>
                <category>Drake</category>
                <author>Drake</author>
                <pubDate>Mon, 18 Apr 2022 06:56:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهارشنبه دوری</title>
                <link>https://virgool.io/@Drake/%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B1%DB%8C-nhhxddnwnczr</link>
                <description>خب سوالی که ذهنم را درگیر خود کرده چهارشنبه سوری خود را چگونه میگذرانید؟کدام گزینه؟مشغول انداختن انواع ترقه جات زیر پای ملتهجوم به خانه اقوامسنگر گرفتن در خانه خوابمتماشای انواع فیلممدرسه امخوندن کتاب مورد علاقه و خوردن یک چای دبشگشتن تمام وقت در ویرگولچت کردن با بهترین دوستانخودتون اگه خواستین اضافه کنین...................تو کامنتا بگیدبدرود✌??</description>
                <category>Drake</category>
                <author>Drake</author>
                <pubDate>Sun, 13 Mar 2022 12:58:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید بدون عنوان</title>
                <link>https://virgool.io/@Drake/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-hvcdh5vojqmv</link>
                <description>نمی دونم جملم را با چی آغاز کنمچون واقعا تایپ کردن این کلمات بسیار سخت و طاقت فرساسدیوانه گشته ام ز تونمی دونم واقعا چیشد که عاشق تو گشتم چیزی که باعث شد قانون نانوشته ای که خودم و درونم امضا کرده بودیم پاره شوداولین کسی بودی که نتونستم حسم رو نسبت بهش نابود سازماین یعنیحسم بهت تقلبی نیستخونین گوشه رینگ افتاده ام و عشق بهم میخندندپیروزی را میتوانم در چشمانش ببینمنمی دونم با ناشناس دسیسه کردی بر علیه من یا نهاما خباز شکستی که خوردم خوشحالمچون....چون یه دلیل بسیار مهم برای موندنم بعد از تموم کردن این ماموریت پیدا کردمشاید حسم از نظر تو یا دیگران مزخرف باشداما خب گویا خدا تو را فرستادمی خواهم به سیم آخر بزنم و هرچی در اعماق وجودمه را برایت فاش کنمپیام هایت را وقتی میبینم قلبم به تپش می افتدنمی دونم چراگویا اگر قفسه سینه نداشتم قلبم تا بی نهایت پرواز می کردخوشحالم کهحسم را بیان کردم بهتچون سبک شدمهمانطور که گفتمقلبم یک کلید داشتو آنم در دستان توستدوستت میدارم و عاشقت هستم❤همین و بسبدرود?❤?</description>
                <category>Drake</category>
                <author>Drake</author>
                <pubDate>Sun, 13 Mar 2022 11:31:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مجموعه فاجعه به بار اوردن های من 7</title>
                <link>https://virgool.io/me-plus-school/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%D9%81%D8%A7%D8%AC%D8%B9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-7-jqd6exo5y5ox</link>
                <description>درود بی کران و پر انرژینمی دونم قبلا که اردو میرفتین میتونستین تلافی تمام نمرات بد و منفی هایی که معلم داده بهتون رو در بیارین یا نه??ما قشنگ تلافی میکردیماردوی استخر کمک مشاورمون رو 5 دقیقه زیر آب نگه داشتیم??(این جمله دارای آرایه مبالغس)البته با کمک همه بچه هالنتی نمی رفت زیر آب کهخلاصه که زهرمون رو ریختیم?اردوی مشهدی که رفتیممعلم ها بسیج شده بودن و کسانی رو که شلغم نمی خوردن رو محکم میگرفتن و در حلقش میکردن???من رو گرفته بودن و داشتن شلغم تو حلقم میکردن که تونستم فرار کنمخدارا هزار مرتبه شکر?یه اردو هم رفتیم فوتبال صابونی??‍♂️به معلما یه انگشت میزدی کله پا میشدن??یه اشتباه بزرگ مرتکب شدیماومدیم با آب گرم خودمون رو آب گرفتیم تا کف مون برهبایدم سریع میرفتیم سوار اتوبوس می شدیم و میرفتیم سمت مدرسهشلوارم رو عجله ای عوض کردم اما لباسم رو نتونستم??‍♂️با لباسی نم دار و خیس در اتبوس نشستم????چند هفته پیشم بچه های مدرسمون میگفتن که با معلما اردو رفته بودن پینتبال بر علیه معلما شورش کرده بودن و به رگبارشون بسته بودن???یه جا هم برده بودن ما رو یه زمین بزرگ بودمن معلم دینیم رو با سوالام خیلی اذیت کرده بودم و میخواست توی این اردو تلافی کنه?دوباره منو تونست بگیرهبار اول رو زمین گیرم انداخته بودمیگفت یکی آب بدهتقلا میکردم فرار کنمنمی شد?یکی از بچه ها بطری دست استاد داد?(اگه الان پست رو میخونه باید بهش بگم خیلی خائنی??)معلمم داشت محتویات بطری رو روم میریخت که یکی از بچه ها پرید گفت:-استاد اون بطری منه و شربته???(خدا خیرش بده?)تونستم قسر در برماما خب با مشاورمون داشتم صحبت میکردم و من از همه جا بی خبر نمی دونستم که این یه تله بودهو مشاورمون با معلم دینیمون دست به یکی کرده بود??پشت سرم یه صدایی شنیدمبرگشتم ببینم کیهیه بطری آب معدنی خانواده تو صورتم خالی شد???اخرا که داشتیم میرفتیم میخواستم تلافی کنم که نشد?خلاصه که در جنگی عظیم با معلما هستیمبرایمان دعا کنین پیروز شویم??✌بدرود?❤?</description>
                <category>Drake</category>
                <author>Drake</author>
                <pubDate>Thu, 10 Mar 2022 09:38:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندکی چاشنی عشق</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%DA%86%D8%A7%D8%B4%D9%86%DB%8C-%D8%B9%D8%B4%D9%82-pqyyuhm3xuh3</link>
                <description>-عشق چیه؟فقط او را نگاهش میکردم-نمیشنوی چی میگم؟+میشنوم اما نمی خوام جوابت رو بدمبا بی حوصلگی و عصبانیت به من خیره شده بود-تا کی میخوای ادامه بدی؟+به چی؟-تا اخر عمرت تنها میخوای سر کنی؟+مگه چشه؟-چرا نمی ذاری وارد درونت بشم؟ چرا احساساتت رو با من درمیون نمی ذاری؟+که چی؟ تو هم مثل بقیه طردم کنی؟ سرکوفت بهم بزنی؟ مسخرم کنی؟ نمی تونم اجازه همچین کاری رو بهت بدمناشناس کنارم نشست-فکر کردم با هم میتونیم دوست باشیم ، من اگه میخواستم طردت کنم خیلی وقت پیش این کار رو می کردم+تو فقط اومدی تا نذاری بقیه از احساساتم چیزی بو ببرند، همین-باید بدونم چه حسی داری تا بتونم بهت کمک کنم+میدونی چیه؟ آدما از دور قشنگن سکوتی فضای ما را در برگرفت-دوباره سوالم رو میپرسممن به او خیره شده بودم و به دنبال راه فراری میگشتم-عشق چیه؟+چیزیه که من ازش دوری میکنم ، راحت شدی؟ -چرا؟+ولم کن حوصله ندارمصورتش را مقابلم نگه داشت-بهت گفتم چرا؟+چون ضربه داره، ممکنه از من خوشش نیاد ممکنه احساسم رو بهش بگم و اون با رفتنش نابودم کنه اینبار اشک ها جلوی آتش گرفتنم رو نمی تونن بگیرند، تنهایی خیلی بهتره ضربش کمترهناشناس مشتش را پر از شن های گرم بیابان و کرد و گفت:-میبینی اینو؟ دانه های شن مانند عمر میمونن زود میریزن ، زود تموم میشن. عمر هم مثل همین دونه های شنه...دستانم را روی گوش هایم گذاشتم+حوصلت رو ندارم-مطمئنی؟صدایش دلگرم کننده بود و آرامش بخش+احساسی در من وجود نداره ، من یک قاتلم چشمانش از تعجب گرد شده بود-چی؟؟چی داری برای خودت میگی؟+من احساساتم رو میکشم......به ماری خیره شدم که دور موشی خاکستری رنگ میپیچید و چشمان موش ورم کرده بود-امکان نداره،حتما داری شوخی میکنیبلند شدم و یقه اش را محکم گرفتم +من قاتل احساساتم، ازم فاصله بگیر ، دور شو،فقط کارت رو بکنترسیده بودرهایش کردمروی زمین افتادبلند شد و ردایش را تکاند و عقب عقب رفت-اشتباه بزرگی رو مرتکب شدیبا خشم نگاهش کردم+دور شو!زیر لب چیزی گفت که  نتوانستم بشنومبازوی تیر خورده ام را گرفتم و به سمت خیمه هایی نیم سوخته به راه افتادمچرا این جنگ تمام نمی شد؟چرا شکست نمی خورم؟چرا به زنجیر نمی بندند من رو تا بکشند؟افرادم زخمی و خونین بر روی تخت هایی از جنس افرا خوابیده بودندسد اشک هایم شکستندروی زانویم افتادمدستم را روی صورتم گذاشتم و گریستم...........بدرود?❤? https://vrgl.ir/PF5Ut </description>
                <category>Drake</category>
                <author>Drake</author>
                <pubDate>Thu, 10 Mar 2022 09:08:02 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>