<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شب‌زی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Dreamer</link>
        <description>این‌جا از خواب‌هایم می‌گویم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 17:14:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/75074/avatar/22j2mQ.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>شب‌زی</title>
            <link>https://virgool.io/@Dreamer</link>
        </image>

                    <item>
                <title>این یک خواب نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@Dreamer/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-vsgofqrq6yxp</link>
                <description>مچ دستم درد میکند. ساعدم درد میکند، بازویم هم. دردش ادامه پیدا می‌کند تا سرشانه و از آنجا با یک قوس می‌رود سمت ستون فقراتم و کمی هم پایین. اگر نقطه‌ای را وسط قفسه‌ی سینه‌ام در نظر بگیریم و بعد قرینه‌اش کنیم روی پشتم، دقیقا تا همان‌جا.او دست انداخته روی قلبم و فشارش می‌دهد، انگشتهایش را فرو می‌کند و در‌می‌آورد.نمی‌توانم بنشینم، نمیتوانم راه بروم، نمی‌توانم بنویسم، فیلم ببینم، رانندگی کنم. یک ساعت که کتاب می‌خوانم باید بیفتم. می‌خوابم و هیچ انگیزه‌ی بیدار شدن ندارم. میخواهم زمان بگذرد. خواب‌هایم را نمی‌نویسم، نمی‌توانم، دستم درد میکند و امکان زندگی ندارم.نقشه‌هایمان نقش‌بر‌آب شده، او غمگین است و می‌گوید می‌خواهد بمیرد. من همه را تحمل میکنم. باید تحمل کنم. قلبم برای اوست، می‌تواند از جا بکّندش. نقشه‌ها را باید از نو کشید. مچ دست را باید فکری به حالش کرد.در نور خفیف چراغ دیواری پشت میز کوچک نشسته ام، کتاب را بسته ام و به او فکر می‌کنم و خودم و قلب‌هامان.درد در همه‌جای بدنم پخش شده، در حال و آینده و گذشته. بعضی شب‌ها از باقی شب‌ها تیره‌تر می‌نماید. این یک خواب نیست، می‌توانست باشد. متاسفانه اما، این یک خواب نیست.</description>
                <category>شب‌زی</category>
                <author>شب‌زی</author>
                <pubDate>Sun, 26 Jul 2020 02:08:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امکان‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Dreamer/%D8%A7%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%A7-viffjijxrfuz</link>
                <description>در انتهای راهرویی طولانی  ایستاده ام. بند زندانی است و اطرافش اتاق ها قرار دارند. جرمی مرتکب شده ایم، من و تو، و محکوم هستیم به اعدام. اما معین نیست چه زمان قرار است بازداشت شویم و حکم‌مان را به اجرا درآورند. (یوزف کا. را به خاطر می‌آورم.) رفیقم را می‌بینم. از یکی از اتاق‌ها بیرون می‌آید. آزاد شده است. در حال رفتن می‌گوید:«می‌خواهند امکانت را بگیرند. به‌شان اجازه نده.»بندْ کتاب‌خانه‌ای می‌شود. برای خروج باید کارت هویتم را که  موقع ورود داده بودم پس بگیرم. دلهره امانم نمی‌دهد.«مگر چند روز بی‌کارت شناسایی چه می‌شود؟» بیرون می‌زنم و به سرعت از دانشگاه خارج می‌شوم. جلوی درب شرقی منتظرت ایستاده‌ام. انتظارم به درازا می‌کشد. انگار قرار نیست خارج شوی. نکند برای اجرای حکم گرفته باشندت! باید راهی پیدا کنم. نباید بگذارم کشته شوی. از این که مرگت را پذیرفته بودم شرم می‌کنم.«پیشنهادم این است: گم و گور می‌شویم. دست کسی دیگر به‌مان نخواهد رسید.» چقدر احمقانه. هر بچه‌ای می‌داند ممکن نیست.«شاید پدرم آشنایی در دم‌ودستگاه داشته باشد!» باید با خانه تماس بگیرم. می‌گیرم، ولی نمی‌توانم توضیح دهم. ناگهان آدم‌هایی با ظاهر‌های بسیار معمول دورم را گرفته اند، حتا خانواده‌هایی با کودکان‌شان، اما می‌دانم خبرچینانی هستند. نمی‌پرسم. «مامان، فردا برای ناهار مهمان می‌آورم. حالا وقتی دیدمت بیشتر توضیح می‌دهم.» فکر ابلهانه‌ای بود. پدرم چه آشنایی می‌تواند در آن سطح داشته باشد؟چرا بیرون نمی‌آیی؟ آشنایی می‌بینم. به سمتش می‌روم. «چرا هنوز نیامده؟»«نگران نباش، تولدش است، استاد خواست برایش جشن بگیرد.»فکر می‌کنم چه جشنی است که استاد به تنهایی برگزار کرده و همکلاسی‌ها را رها کرده بروند؟ نکند برای اجرای حکم بازداشتت کرده‌اند! بغضم می‌ترکد. نمی‌توانم گریه نکنم. باید این‌ها را به تو بگویم. باید بگویم نباید تسلیم مرگ شد. شاید امکانی باشد. این‌ راه‌ها که به ذهن من رسید ساده‌لوحانه اند، درست، ولی چاره‌ای باید جز پذیرش باشد. اگر بکشندت و هرگز این‌ها را که در سر دارم نشنوی؟ اگر امکان‌های آینده را بی‌دلیل روشنی بگیرند و حتا نگذارند بگویم از پذیرفتن تن‌زده‌ام؟ چطور می‌توانم نگریم؟زنگ می‌زنی. می‌گویی داری می‌آیی.«سریع بیا! بی هیچ توقفی. جلوی درب شرقی منتظرت هستم.»می‌دانم به در خروجی نخواهی رسید. عبور از آن راهروی تاریک و طولانی دشوار خواهد بود. کشته خواهی شد. من دیر به خودم آمده‌ام و کار دیگر از کار گذشته است. حسرت همیشگی را تا روز اجرای حکم خودم در سینه حمل خواهم کرد. سنگین، چون تابوتی. هرگز در آغوشت نخواهم کشید. مرگ را احساس می‌کنم؛ در متکثر‌ترین مفهموم‌اش. مرگ نه فقط نیستیِ جسم، که نیستی امکان‌ها است. دیگر امکانی وجود نخواهد داشت.</description>
                <category>شب‌زی</category>
                <author>شب‌زی</author>
                <pubDate>Sat, 25 Apr 2020 00:02:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دفترچه‌ای با کاغذهای کاهی</title>
                <link>https://virgool.io/@Dreamer/%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1%DA%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%BA%D8%B0%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%87%DB%8C-rist1lwuxucv</link>
                <description>خواب دیدم می‌خواهم دفترچه‌ای برای خودم درست کنم.ماجرا از آنجا شروع شد که دفترچه‌ای در یک نوشت‌افزارفروشی گران‌قیمت دیدم. ده هزار تومان باید بابتش می‌پرداختم. با خودم فکر کردم اگر در این مغازه ده تومان باشد به‌راحتی می‌توانم ارزان‌ترش را پیدا کنم. بعد گفتم اصلا یکی می‌سازم!مقداری سیم دفترچه از قبل داشتم (این را از بیداری می‌دانستم) و باید کاغذ و جلد جور می‌کردم. اما در این دوران بیماری که نباید از خانه بیرون رفت. از پدرم پرسیدم که دست‌فروش‌های انقلاب بساط می‌کنند یا نه، گفت نه، با خودم گفتم پس حتما می‌کنند. از خانه بیرون رفتم.صحنه‌ی بعدی در انقلابم. وارد یکی از خیابان‌های فرعی می‌شوم و سر از یک نوشت‌افزاری بزرگ در می‌آورم. تصمیمم را گرفته‌ام، باید کاغذ کاهی پیدا کنم. به محض ورودم یک مشتری می‌پرسد:«کاغذ کاهی دارید؟»«نداریم.»می‌خواهم بروم که چشمم به کاغذ‌ها می‌افتد. دارند انگار. جلو می‌روم:«کاهی ندارید؟ اینا گرافن؟»«بله.»می‌پرسم دانه‌ای چند است، جواب می‌دهد هشتصد. از دستگاه عجیبی استفاده می‌کند برای برش زدن کاغذها به ابعاد مربعی کوچک. من نه دستگاه را دارم، نه آنقدر کوچک به دردم می‌خورد. هرطور شده از دستش خودم را خلاص میکنم و می‌زنم بیرون. می‌خواست به زور به من قالبشان کنم.«با هر وسیله‌ای میشه بریدشون!»«من فقط کاتر دارم خونه. تمیز در نمی‌آد.»«چرا بابا کاری نداره که.»«ممنون. خداحافظ.»کمی جلوتر که می‌روم چشمم به کاغذفروشی بزرگی می‌افتد. بزرگ هم که نه، عرض زیادی در خیابان اشغال کرده بود اما عمق کمی داشت. درست شبیه آن کاغذفروشی که در بازار بزرگ، در بیداری، دیده بودم. سرشان حسابی شلوغ است. چندین نفر فروشنده دارد. یکی‌شان ایستاده کنار پیشخوان، بیکار.«کاغذ کاهی دارید؟»رفیقش را صدا میزند تا برایم بیاورند. بعد کلمه‌ی عجیبی می‌گوید در وصف کاغذها. کلمه در یادم نمانده، ولی منظورش این است که جنس‌شان مرغوب است.می‌پرسم:«آچاهارش دونه‌ای چنده؟»«دونه‌ای هفتصد.»گران می‌شود. حساب میکنم. شصت برگ لازم دارم، جلد هم باید پیدا کنم. گران می‌شود. سعی می‌کنم خودم را قانع کنم که اگر درست برش بزنم می‌شود از پِرتی‌های هر برگ هم استفاده کرد. اما می‌دانم نمی‌شود. ابعاد دفترچه کوچک می‌شود و به دردم نخواهد خورد. باید یک دفترچه‌ی شصت‌برگ برای خودم دست‌وپا کنم، کاغذهایش باید کاهی باشد، چون باید ارزان دربیاید و از نظر مادی بی‌ارزش، وگرنه هیچ‌چیز داخلش نمی‌نویسم. وقتی دفترچه‌های دوست‌داشتنی می‌خرم هیچ‌چیز نمی‌نویسم چون نباید در آنها جز بهترین چیزها را نوشت. نمی‌نویسم چون نباید برگه‌هاشان را پاره کنم، چون نوشته‌هایم نباید خط‌خوردگی داشته باشند. اما بر کاغذهای کاهی می‌شود راحت نوشت، بی‌خیالِ بی‌نقص‌بودن. ورق‌های دفترچه‌ی کاهی را می‌توان پاره کرد و نوشته هایش را می‌شود خط زد. جلد دفترچه باید حتما از مقوای ساده‌ی سفیدی باشد. بعد خودم کم‌کم جملات و کلماتی که دوست دارم زیاد ببینم‌شان را بر آن می‌نویسم. به دوستانم هم می‌دهمش تا برایم بنویسند. جلدش بعد از مدتی الهام‌بخش‌ترین صفحه خواهد شد. این‌طوری هرچیزی که بر جلد باشد کمک به نوشتنم می‌کند. من باید بنویسم و دفترچه‌های زیبا، تشریفات بیهوده و ترس از اشتباه نمی‌گذارند. باید دفترچه‌ای ارزان قیمت بسازم. قیمت این کاغذها اما خیلی زیاد است. گران می‌شود.از خواب پریدم.</description>
                <category>شب‌زی</category>
                <author>شب‌زی</author>
                <pubDate>Sun, 22 Mar 2020 04:03:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سقوط</title>
                <link>https://virgool.io/@Dreamer/%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7-pmg1xrdoadse</link>
                <description>خواب دیدم که مربی آموزش رانندگی هستم و باید از خانمی امتحان بگیرم. نمی‌دانم که بود، نمی‌شناسمش. سوار ماشین من شدیم و به سمت محل امتحان حرکت کردیم. خیابان خلوت شیب‌داری بود، گفتم آنجا فقط کافی است بتوانی پارک کنی، طوری که شیب را با دنده عقب به سمت بالا بروی، آن وقت همه‌چیز درست است. اما به محض راه‌افتادن متوجه شدم روی حرکت ماشین تسلط ندارم، نمی‌دانستم تنظیم صندلی به‌هم خورده یا من مشکلی پیدا کرده‌ام. نمی‌توانستم کلاچ و ترمز را درست کنترل کنم، به ماشین‌هایی که کنار خیابان پارک شده بودند برخورد می‌کردم و درست پیش از رسیدن به مقصد بود که به دیوار هم کشیده شدم. باید از گذر باریکی حدود صدوبیست درجه می‌پیچیدم که اتفاقا شیب هم داشت. آخرین خیابان قبل از مقصد.تمام اقتدار و تواناییم فرو ریخته بود. سعی می‌کردم به روی خودم نیاورم اما دیگر چه قابلیتی برای ارزیابی فردی دیگر داشتم؟ در تمام آزمون‌هایی که قرار بود مسئول برگزاری‌شان باشم رد شده بودم، ولی سعی داشتم موضع خودم را حفظ کنم.واقعیت این بود که من بر هیچ چیز کنترل نداشتم، نه بر حرکت ماشین، نه بر نظر آن زن و همسرش که همراهش آمده بود نسبت به خودم و نه حتا بر فهم مسئله. حتا نمی‌دانستم چرا چیرگیم را از دست داده‌ام. احساسی مثل سقوط. دیگر هیچ کاری از دستم برنمی‌آمد. و این واقعیت به شدت هراس‌انگیز بود.</description>
                <category>شب‌زی</category>
                <author>شب‌زی</author>
                <pubDate>Mon, 07 Oct 2019 01:53:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین خواب‌نامه:جانوران کوچک مسلط</title>
                <link>https://virgool.io/@Dreamer/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D8%AC%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D9%85%D8%B3%D9%84%D8%B7-zpdcs5zfscfw</link>
                <description>خواب می‌دیدم. خودم را یکّه روی تپه‌ای یافتم که نهرهایی از آن می‌گذشت، گاهی با هم تلاقی می‌کردند و گاهی جدا می‌شدند. فکر کردم بسترهاشان چه عمق کمی دارد، اگر بارانی بگیرد سیل این‌جا را برمی‌دارد. مشغول قدم زدن شدم، ناگهان چشمم به زرافه‌ی عظیم‌الجثه‌ای افتاد که کمی دورتر علف می‌خورد. مثل بنایی بلندمرتبه و سنگین ایستاده بود. ابهت وصف‌ناپذیرش همه‌ی وجودم را لبریز از ترس و هیجان توأمان کرد. بعد چند تای دیگر دیدم و بعد چند پلنگ. کاری به من نداشتند. همه در همان نزدیکی. باورکردنی نبود. ناگهان چشمم به گوزن عجیبی افتاد. بدنش کشیده‌تر و لاغرتر از معمول بود. اسم حیوان را یادم نمی‌آمد. بعد دیدم کسی همراهیم می‌کند، خاطرم نیست چه کسی، شاید برادرم. نگاه به گوزن انداخت و گفت اسمش فلان است. فلان که گفته بود شباهت دوری به واژه‌ی «گوزن» داشت اما من «گوزن» را به یاد نمی‌آوردم و آن کلمه که او گفته بود غریب‌تر از آن بود که بتوانم بپذیرم این موجود را با آن صدا می‌زنند. گفتم فکر نکنم اسمش این باشد. از موضوع گذشتم. از بین آن همه جانور این یکی از همه هولناک‌تر بود. چشمانش خیره به من می‌ماندند بعد به سمتم راه می‌افتاد. هرجا می‌رفتم رهایم نمی‌کرد. طوری که نگاهش را می‌دوخت دلهره‌آور بود‌. انگار چیزی بیشتر از یک حیوان می‌دانست. به سمت بالای تپه فرار کردم که دیدم گروهی انسان نشسته‌اند دور میزهای پلاستیکی، جشنی به راه انداخته‌اند و شاید آبجو می‌خورند. موجودات ریزی که تعداد زیادی‌شان در آن فضای اندک جا گرفته بود. با خودم فکر کردم: حیوانات کوچکی که مهار بر سر جانوران عظیم‌الجثه می‌کشند...</description>
                <category>شب‌زی</category>
                <author>شب‌زی</author>
                <pubDate>Sat, 28 Sep 2019 18:43:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صفحه‌ای برای منِ دیگر وجودم</title>
                <link>https://virgool.io/@Dreamer/%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86%D9%90-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF%D9%85-zo14b969vqh4</link>
                <description>   می‌خواهم خواب‌هایم را این‌جا بنویسم. به عنوان بازی و تمرین. نیمه‌ی وارونه‌ی زندگیم که با افراد زیادی در میان نمی‌گذاشتم‌شان.   قبلا هیچ‌وقت صفحه‌ای برای نوشتن راه‌اندازی نکرده‌ام، هرچند بارها به‌ش فکر کرده‌ام. امروز با همان اشتیاق، و البته همان نگرانی‌ها و ترس‌های همیشگی وارد ویرگول شدم - که دوستی پیشتر به‌م معرفی کرده بود- و تصمیم گرفتم چیزی بنویسم. چیزی بنویسم که بقیه هم ببینند. یعنی کسانی جز دوستان صمیمی خودم.   این صفحه قرار است متعلق به نیمه‌ی شب‌زی وجودم باشد. شاید پس از این اختیار کار را خودش دست بگیرد. درست نمی‎دانم اوضاع چطور پیش خواهد رفت. قرار است قصه‌های پیچ‌خورده، کج‌وکوله و درهم‌وبرهمی  این‌جا تعریف شود که موجود تاریک و سرکوفته‌ی ساکن شب‌هایم برایم می‌گوید. قصه‌هایی که طرح و شخصیتهای روشنی ندارند، یا دارند و من نمی‌دانم، گاهی هم می‌دانم و نمیخواهم روشن بگویم و یا -مثل اکثر مواقع- بعدا برایم واضح خواهند شد.    حالا که هرچه این‌جا بنویسم مربوط به ذهن شبانه‌ام است، ترس کمتر می‌شود. اگر «او» بگوید به «من» ربطی ندارد.</description>
                <category>شب‌زی</category>
                <author>شب‌زی</author>
                <pubDate>Fri, 27 Sep 2019 17:33:27 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>