<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های DrownedinTear</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@DrownedinTear</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 08:10:58</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3839591/avatar/Sx0R9N.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>DrownedinTear</title>
            <link>https://virgool.io/@DrownedinTear</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فارق‌التحصیلی</title>
                <link>https://virgool.io/@DrownedinTear/%D9%81%D8%A7%D8%B1%D9%82-%D8%A7%D9%84%D8%AA%D8%AD%D8%B5%DB%8C%D9%84%DB%8C-rhgh9sdlokot</link>
                <description>خب سلام به همگی دوباره منم و شمایی که بنده رو قابل میدونید و نوشته هام رو میخونیدحالا فارق‌التحصیل شدم. با تمام شب بیداریا پی دی ف خوندنا و سختیا، تموم کردم دوازده سال تحصیلیم رو و موفق به گرفتن دیپلم شدم. حالا اینجام که بنویسم من تونستم، موفق به پشت سر گذاشتن تمام اون اتفاقات بد و چرک دوران تحصیلم شدم. به خودم میگم به من که بد گذشت ولی اگه دختر دار شدم هیچوقت نمیزارم این دوران رو تنها بگذرونه حتی اگه قرار باشه براش سخت باشه هم باید بدونه مادرش یعنی فاطمه ی سر به هوای بی حوصله كنارشه، مطمئنم دخترمم مثل خودم نازک نارنجی بار میاد پس فاطمه کنارشه تا هواشو داشته باشه؛ البته قبل از دخترم باید مادر خودم بشم و راهنمایی کنم خودمو. از این به بعد منتظر نتایج کنکورم هستم که ببینم کجا و چی قبول میشم تا دوباره یه شروع جدید و دردسرای جدیدی رو داشته باشم . دو سه ماه دیگه هم تولدمه و با خودم میگم کاش هیجده سالگیم رو دقیقا مثل وقتی که بچه بودم تصور میکردم میگذروندم اما خب روزگار زورش بیشتر از این حرفا بوده و منم خسته تر از اینا....حالا که داره نوزده سالم میشه با خودم فکر میکنم که خب آخرش که چی؟یعنی امسال میشه اون سالی رو تجربه کنم که همیشه میخواستم؟خیلی زود بزرگ شدم و ترسیدم. از همه چیز ترسیدم. از آینده از گذشته از آدما.</description>
                <category>DrownedinTear</category>
                <author>DrownedinTear</author>
                <pubDate>Fri, 15 Aug 2025 15:07:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افسردگی</title>
                <link>https://virgool.io/@DrownedinTear/%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-uo1ozub7yswv</link>
                <description>افسردگی شبیه تصویر جذابی که فیلم‌ها به شما نشان می‌دهند نیست. ربطی به غمگین بودن ندارد. افسردگی، یک استیصال مزمن است. یک &quot;نمی‌توانم&quot; ممتد. وضعیتی که سفری کوتاه از تخت به توالت خانه را بدل به تقلایی جان‌کاه می‌کند. یک بیماری وحشی است که نیاز به درمان و مهار دارد. غم‌انگیزتر تجویزهای اطرافیان است: برو سفر، ورزش کن، رژیم غذایی مدیترانه را امتحان کن، و هزار ورد ناجادویی دیگر. چطور می‌توانی برای دیگری توضیح بدهی نفست درد می‌کند؟ و از خورشید و مهتاب و ستاره و ابر و نور و تاریکی بیزاری؟ و هر معاشرت ساده استخوانت را می‌تراشد؟ چطور می‌توانی برای آن‌که بودنت را دوست دارد شرح بدهی نبودن و کم‌بودن  راهی است که ناچاری برای گریز از مصائب انتخاب کنی؟ چطور می‌توانی بگویی پشت ایموجی خنده، تصویر بغض‌کرده‌ی کودکیت را پنهان کرده‌ای؟اما عیبی ندارد اگر افسرده‌ای. اگر متزلزل و مأیوسی. عیبی ندارد اگر دمدمی و ملتهبی. اگر بلند میخندی و راحت گریه می‌کنی. اگر حس می‌کنی تمام روزهای گذشته و آینده را تباه کرده‌ای. اگر آواز اسم کشتگان اخیر یا خبر قیمت دلار تو را در هم می‌شکند. در این روزها که من هم دوباره کاملا غرق شده‌ام- عیبی ندارد اگر ته ته تاریک دریا دراز بکشی و بلندبلند گریه کنی و بدانی مادرت صدایت را در ساحل نخواهدشنید. فقط از یاد نبر این رنج‌های بزرگ یعنی تو‌ هنوز انسانی. زنده‌ای، پس باید زندگی کنی. بله، بی هیچ شعاری زندگی از همیشه مزخرف‌تر است، و پیداکردن دلیلی برای لبخندی گرم از همیشه سخت‌تر شده، اما این تنها شانس ما برای تماشا و مکاشفه و رشد هست...همین.مرسی که خوندی.🤍</description>
                <category>DrownedinTear</category>
                <author>DrownedinTear</author>
                <pubDate>Wed, 02 Apr 2025 02:23:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تهش همونی بشه که باید..</title>
                <link>https://virgool.io/@DrownedinTear/%D8%AA%D9%87%D8%B4-%D9%87%D9%85%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B4%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-nimhlut1vgzk</link>
                <description>ذهنم دست کشیده از رویاهاش و سعی بر این داره که همین واقعیت پیچیده ای که وسطش قرار داریم رو هندل کنه. دست از اهمیت دادن های بیجا برداشتم و این خیلی سخت بود و مستلزم شکستن تمام تابوهای ذهنی و اعتمادم به آدما ولی درنهایت شد که دیگه خودم رو درگیر آدم ها نکنم، و بله شاید دیگه دنیا اونقدری که فکر میکردم رنگی رنگی نباشه ولی سبز و آبی مورد علاقه‌ام رو هنوز در گوشه کناراش میتونم پیدا کنم.از یه جایی دیگه بال پر ندادم به احساساتمو و چقدر آسمون آبی تر از قبله. شاید الان دیگه با لبخند کسی دلم قنج نمیره یا به انتظار بی سر و ته چیزی روزامو سر نمیکنم ولی با اخم کسی هم قلبم به هم نمیپیچه و شب هامو بدون دغدغه صبح میکنم. سعیم بیشتر بر رد کردن این مرحله از زندگی و تصمیم های جدی تر زندگیه، از ادا های مضحک دست کشیدم ودارم سعی میکنم با چیزهایی که واقعا خوشحالم زندگی کنم.و من چقدر از افرادی که هوام رو زیرزیرکی داشتن ممنونم که حتی لبخند هایی که میگرفتم هم باعث میشد دلگرم تر بشم. و این سیر اتفاقات به نظرم باید اتفاق میافتاد تا همه چیز سر جای خودش قرار بگیره، هنوز خیلی زندگی نامرتبه و همین دو سه روز پیش بود که فکر میکردم زمین و زمان داره روی سرم فرود میاد ولی درنهایت دیروز همه چیز آروم شد و من چقدر به این یکنواخت نبودن زندگی امیدوارم. گاهی دلم میسوزه برای فرصت هایی که سوزوندم و همچنان میسوزونم ولی فاطمه زیادی فرجه میخواد و من دل به دلش ندم کی بده؟ بلاخره همیشه که نباید پیشرو در همه چیز و صد از صد بود من به هفتاد هشتاد هم راضی‌ام. خلاصه که همه چیز در نهایت سرجاش قرار میگیره(خوش‌بینانه) و من چقدر دلم میخواد تهش همونی بشه که باید.</description>
                <category>DrownedinTear</category>
                <author>DrownedinTear</author>
                <pubDate>Thu, 20 Feb 2025 00:55:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تصمیم بزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@DrownedinTear/%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-plrl8kltkfst</link>
                <description>برم مدرسه یا نه؟ سلام راستش یکهو تصمیم گرفتم دیگه نرم مدرسه . یعنی روند خوندن رو توی خونه طی کنم مخصوصا وقتی رشته ای که میخوام قبول بشم ربطی به چیزی که توی دبیرستان دارم میخونم نداره. چقولی خان بزرگ هم مثل اینکه فهمیده و داره به خواهرم خبر میده که باز این ابجیت نمی‌خواد بره مدرسه (البته مهم نیست فقط حرصی میشم یکمی) مانتوم رو پوشیدم و آماده ی رفتن به مدرسه بودم که گفتم ولش کن اگه میخوای شروع کنی از همین الان شروع کن . می‌دونم علامه ی دهر رو قرار نیست با این کار عوض کنم اما مطمئنم یکم جلوتر میوفتم. هدفم قبولی توی کنکوره هاا ولی اگه نشد خدا بزرگه ما که سعی داریم بخونیم. دیگه جونم براتون بگه که آره قراره از الان شروع بشه و درسخون بشم😂😂چیزی که توی این دوازده سال تحصیلی نشدم. تا نهم که همه چی خوب بود و با معدل نوزده قبول شدیم ولی لامصب دبیرستان به غول بزرگ بود که انگار اومده بود این سراب نمره های خوب رو از بین ببره و همش بشه نیم ، یکو چندصدم و خلاصه نمره های پایین ده و قبول نشدن . راستش هنوز دهم رو پاس نکردم و باید بعد کنکور و نهایی ها بشینم برای پاسی توی دهم هم امتحان بدم( اینم یه نمونه از گندکاریهامه که هنوز دامن گیرمه ولی درس نمیگیرم) اینجام که بخونم و بشوره ببره هرچی نخوندن رو و امیدوارم که بشه. راستش تاحالا اونقدر خوش شانس نبودم که بشه برای همین دیگه تکیه ای به شانس نمیکنم و خودم دست به کار میشم. امروز باید چند ساعت مفید درس بخونم و امیدوارم بشه.خب مرسی که تا اینجا خوندی . خدانگهدار 🤍</description>
                <category>DrownedinTear</category>
                <author>DrownedinTear</author>
                <pubDate>Sun, 16 Feb 2025 07:53:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیف زون</title>
                <link>https://virgool.io/@DrownedinTear/%D8%B3%DB%8C%D9%81-%D8%B2%D9%88%D9%86-pgcbhkahdxpt</link>
                <description>سلام . نمی‌دونم چیشد از اینجا سر در آوردم ، من فقط دنبال جایی بودم که برای کسی شناخته شده نباشم تا رها و آزادتر بنویسم. امروز 26 بهمن و روز ولنتاینه . بنظرم اینجا می‌تونه جای امنی برای نوشته های من باشه تا ذره ای احساس تنهایی نکنم . نه نویسنده ام نه تاحالا نویسندگی کردم ؛ صرفا میخواستم بنویسم از اتفاقاتم، مثل تعریف کردن اتفاقات روزمره ام برای دوستی نزدیک. بلد هم نیستم خودم رو درست و حسابی معرفی کنم . یعنی اینطوریه که &quot;تا سوالی پرسیده نشه چیزی هم گفته نمی‌شه&quot; اما خب بزارید براتون بگم که فاطمه ام و سال آخر دبیرستانمه و یک کنکوری بیخیالم که البته ناگفته نماند استرس کنکور و فشارش باهام هست . دیگه جونم براتون بگه فردا فارسی دارم و ساعت ده شب تااازه پیام دبیر رو دیدم که میخواد از دوتا درس یکی شاهنامه و اون یکی هم خبر ندارم چیه امتحان بگیره. متاسفانه کاری از دستم زیاد بر نمیاد چون اتاقم تک نفره نیست و نمیتونم شبا بشینم درس بخونم برای همین خودمو گول زدم و گفتم صبح زود بیدار میشم میخونم دیگه. فوقش به دبیر میگم ندیده بودم پیامتونو که راستم گفتم تازه .مرسی که خوندی خداحافظ تا فردا صبح 🤍</description>
                <category>DrownedinTear</category>
                <author>DrownedinTear</author>
                <pubDate>Fri, 14 Feb 2025 23:26:06 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>