<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Drya</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Drya</link>
        <description>INFP .  kpoper  . ?? (: .  itsme (idontwannabesomebodyjustwannabeme:crown)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 16:14:01</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/75161/avatar/L4oje4.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Drya</title>
            <link>https://virgool.io/@Drya</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پذیرفتن</title>
                <link>https://virgool.io/@Drya/%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-odl2rvsf59jb</link>
                <description>یه مسئله ای که بعد از اتفاقات شهریور ماه پارسال متاسفانه تشدید شد ؛ این بود که قبلا هر قدر پذیرش تفاوت ها برامون سخت بود الان سخت تر تر تر شدهیعنی حتی میبینم که بلد نیستیم حضور فیزیکی کسی که ظاهر متفاوتی از ما داره رو قبول کنیم (مثلا کسی که کم یا بی حجابه یا اینکه محجبه یا چادری هست)و خب این خیلی خیلی خیلی بده :)وقتی شما نتونی حتی بشینی کنار کسی که باهات متفاوته چطور میخوای باهاش صحبت کنی و تبادل نظر داشته باشی ؟ ازش یادبگیری و بهش یاد بدی ؟ اصل اول اینه که تو بتونی (با لبخند نه با اخم و پشت چشم نازک کردن و ...) کنار اون ادم «بشینی» !!!البته منظورم ادم نرمال با نقطه نظر متفاوت با خودمونه ها ... قطعا ادم نمیتونه خیلی ریلکس بشینه کنار اونی که مثلا بمب بسته به خودش یا جلو چشم شما داره مواد تزریق میکنه:| ادم سالم رو داریم در نظر میگیریم ?بعد وقتی این چیزا رو میبینم واقعا ناراحت میشم :( حالم بد میشه که میبینم کوچکترین زمینه ای رو فراهم نمیکنیم برای اینکه با ارامش کنار هم باشیم و بتونیم با احترام باهم صحبت کنیم یا اگر فراهمه خرابش میکنیم ...قبول دارم رفتارِ اون تعدادی از افرادی که از هر دو نوع طرز فکر افراطی هستن ناخوداگاه تاثیر میذاره روی ذهنیت ما ولی بایددد باااید یادبگیریم تفکیک کنیم ... ادم افراطی نماینده یه طرز فکر نیست ! نمیتونه باشه ... اگه شما اونو ملاک بگیری توی طرز فکر توام ادم افراطی هست و کسی که باهات مخالفه اونو ملاک میگیره و کلا هیچی به هیچی !!! تا زمانی که یادنگیریم انصاف داشته باشیم تو برخورد باهم و اشتباهاتمونو بپذیریم و اصلاح کنیم و تر و خشک رو باهم نسوزونیم و باهم با احترام گفتگو کنیم ؛ هیچ تغییر مثبتی اتفاق نمیفته :)??</description>
                <category>Drya</category>
                <author>Drya</author>
                <pubDate>Thu, 28 Sep 2023 12:57:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من زندم :دی</title>
                <link>https://virgool.io/@Drya/%D9%85%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%85-%D8%AF%DB%8C-dzeklcagwjhw</link>
                <description>.سلام به همه .فکرکنم دلیل کمتر اینجا اومدنم همون دلیل کمتر به کانال شخصیم سر زدن و اونجا نوشتن باشه ! اونم اینه که از یه جایی به بعد فهمیدم نوشتن توی مجازی ناخوداگاه لذتِ نوشتن روی کاغذ و با دست رو برام کم میکنه . چون مگه ادم اتفاقات روزمره رو چندبار و چند جا میخواد ثبت کنه ؟((:نمیگم اینجا یا تو اینستاگرام (که البته اونو چندوقت یه بار پاک میکنم چون جدا وقت زیادی از ادم تلف میکنه بی اینکه ادم بفهمه.الانم چندوقتیه تو پیجم لاگین نیستم) یا کانالم نوشتن و کلا تایپ کردن کیف نمیده ها ؟! ولی با دست نوشتن یه چیز دیگست:دی( یه چیزی هم میخواستم بعد این جمله اخری بگم که یادم نمیاد الان:( )اره خلاصه :دی .حالا چیزی که اومدم بگم و انگیزه پست گذاشتنم شد بعد این همه وقت ، این بود که من دقت کردم دیدم گاهی وقتا بعضی از ما ادما میایم و مفهومی مثل &quot;پذیرش&quot; رو یه تفسیر و معنای کاملا مطلق براش درنظر میگیریم.کلا خیلی وقته دارم میبینم دور و برم که چه تو جامعه خودمون چه تو دنیا ، انگار این مفهوم پذیرش معنیش این شده که من همینم که هستم و تمام ! :| و همینم باعث شده ما ادما خیلی از هم دور شیم و هر روز از روز قبل منزوی تر و تنها تر شیم و بی حوصله و کم تحمل تر  ... چون کیه که از یه ادمی که انگار دیواره نه ادمیزاد و اصلا و ابدا حاضر نیست اگر جایی خطا داره اونو پذیره (و در نتیجه هم اصلاحش کنه) خوشش بیاد؟!من نمیگم که ادم باید صفر تا صد زندگیش رو با انتظارات اطرافیان و جامعه تطبیق بده ! نشدنیه اصلا . تو هیچ وقت نمیتونی همه ادمای دنیا رو راضی نگه داری (تجربش کردما که میگم ._. و سرررررررررویس شدم سر این قضیه:اشک :دی)امااا یه استاندارد ها و حداقل هایی وجود داره ! اگه میتونی چیزیو تغییر بدی که اولا حال خودت بهتر بشه و بعدم ادمایی که واقعا تو براشون مهمی بتونن بهتر و بیشتر از قبل باهات ارتباط بگیرن ، خب مقاومت کردن دلیلش چی میتونه باشه؟ جز لج کردن با خودمون ؟!خیلی وقتا دیدم دور و برم که تو اومدی و به یکی گفتی ببین من تورو قبولت دارم و دوستت دارم و رفیقتم و کنارتم و ... بعد طرف کلاااااااااا اومده از این اعلام پشتیبانی این برداشت رو کرده که اوکی پس من پرفکت و بی نقص و عالیم و جز این نیست که اگه بود فلانی (که ما باشیم) نمیومد اینو بگه و منو قبول کنه . و رسماااا هر نوعی از رفتار و اخلاق که دلش میخواست داشت ... بعدم که هر کسی یه جور دیر یا زود تنهاش میذاشت کاسه چه کنم چه کنم دستش میگرفت !!! خب عزیز من :| وقتی میبینی همههه همههههه همهههههههه گذاشتن رفتن لابد تو و اخلاق رفتارت یه ایرادی دارید ! میخوای تنها نباشی؟ یه تلاشی بکن برای مورد پذیرش قرار گرفتن . نمیشه که هر کاری دلت میخواد بکنی بعدم بگی همینه که هست انتظارم داشته باشی همه عاشق و دلباخته تو باشن ؟! لابد مثلا بداخلاقی کم حوصله ای بدرفتاری یه دلیل داره به هر حال . ادما اونم تو این حجم هیچ وقت الکی ارتباطشونو با ادم کم یا قطع نمیکنن .(منم ارتباطمو مدتهاست قطع کردم با اون دوست البته.چون دیدم تا خودش نخواد هیچ تغییری اتفاق نمیفته)بعدها بهش فکر کردم دیدم شاید دلیل این حجم از مقاومت دربرابر تغییر دقیقا خود من و حمایت کردنام بوده . نمیدونم ولی شاید اگه زودتر از اینها اون ادمو تنها میذاشتم برای خودش اول از همه بهتر میشد !اخه ادم بعضی وقتا فکرمیکنه شاید اون ادم فقط حس امنیت و پذیرفته شدن میخواد که خیالش راحت شه ینفر اونو دوست و قبول داره تا قدم برداره برای تغییر . نمیخواد اونو عوض کنه تا خودش نخواسته نمیخواد تغییرش بده بخاطر منافعی که قراره در نتیجه اون تغییر بهش برسه ... ولی خب در مورد همه اینطور نیست ! گاهی وقتا ادما میخوان پذیرفته شن که هر کاری دلشون میخواد بکنن و بعدم که اعتراض کردی برگردن بگن خودت خواستی بمونی:| خودت گفتی تو رو قبول دارم هرطور که هستی!اینه که میگم این فاز &quot;همینه که هست&quot; و &quot;منو همینطور بپذیر اگه واقعا دوستمی یا عاشقمی&quot; ئی که تو دنیا مثل ویروس داره فراگیر میشه اصلا جالب نیست و اول از همه هم به ضرر خود اون کسیه که به طور مطلق دو دستی میچسبه به این عقیده :/</description>
                <category>Drya</category>
                <author>Drya</author>
                <pubDate>Sun, 24 Sep 2023 22:16:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام D:</title>
                <link>https://virgool.io/@Drya/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-d-zotyj2vzlu5k</link>
                <description>من اومدم :)) ! بعد از دوسال !خب تو این دو سال اتفاقات مختلفی افتاده و منم تغییرات خوبی داشتم و تجربه های خیلی مفیدی هم کسب کردم ^^ که یکم به اپدیت کردن و نوشتن اینجا عادت کنم حتما درباره شون مینویسم (:در کل یه عالمه حرف دارم اما حقیقتا الان نمیدونم از کجا باید شروع کنم !!! فعلا این پستو داشته باشید تا بیام ببینم باید چی کار کنم :)))) دستپاچه شدم D:</description>
                <category>Drya</category>
                <author>Drya</author>
                <pubDate>Fri, 09 Sep 2022 12:04:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عناوینی که به ذهنم میرسه خیلی برای عنوان طولانیه اقا D:</title>
                <link>https://virgool.io/@Drya/%D8%B9%D9%86%D8%A7%D9%88%DB%8C%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B0%D9%87%D9%86%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B7%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87-%D8%A7%D9%82%D8%A7-d-hfqsrhajald8</link>
                <description>سلام:)عرضم به حضورتون کهمن هی میخواستم پست بذارم ولی موضوعاتی که به ذهنم میرسید آنچنان جذابیتی نداشتن نه برای نوشتن و نه خوندن . ولی الان میخوام راجع این باهم صحبت کنیم که ، چرا بعضی(و بهتره بگم خیلی)وقتا ما تمام تلاشمونو میکنیم اما نمیشه ؟ و خب قاعدتا وقتی ادم همه نیرو و توانش رو برای انجام یه کار میذاره و واقعا دریغ نمیکنه و کم کاری نمیکنه اما نتیجه ای که میخواد رو نمیتونه بگیره ؛ نا امید میشه !بیاین باهم مرور کنیم توی این شرایط حسی که سراغمون میاد چیه ؟اتفاقی که اول از همه میفته اینه که خودباوری مون رو از دست میدیم !اینطور به قضیه نگاه میکنیم که ، من تمام تلاشمو کردم اما نتونستم موفق بشم ... پس یا تمام تلاشمو نکردم (که واقعا میدونیم کردیم(مسلمه که این گفتن نداره که ما در صورتی میتونیم توقع یه نتیجه عالی داشته باشیم که حتما براش تلاش کافی کرده باشیم! در غیر این صورت توقعمون قطعا بی جا و بی مورده)) یا من اون استعداد و توانایی رو ندارم !این قسمت استعداد و توانایی هم چند حالت داره .یا همه (اون همه ای که میدونی نمیخوان الکی انرژی بدن و به اصطلاح سرتو شیره بمالن منظورمه) سفت و سخت معتقدن که تو میتونی و بهت ایمان دارن و خب از طرفی این باعث میشه انرژی بگیری از طرفیم باعث میشه یه سنگینی شدیدی روی دوشت حس کنی و کار سخت بشه برات و همش به این فکر کنی که نکنه یه وقت همه رو نا امید کنم؟یا اینکه بنظر بقیه تو نمیتونی اما خودت &quot;میدونی&quot; که &quot;میتونی&quot; &quot;قطعا&quot; و &quot;یقینا&quot; ! که خب این مخالفت بقیه یه جاهایی یکم عقب میبردتت یه وقتاییم اتفاقا حس لجبازی و سر سختی تو رو دوچندان میکنه !هر کدوم از این دو حالت که باشه ؛ وقتی ما نتونیم اونطوری که دلمون میخواسته و واقعا هدفمون بوده و براش تلاش کردیم نتیجه بگیریم ، انگشت اتهام رو اول از هر چیز سمت اصل اون کار و بیشتر از اون توانایی های خودمون میگیریم !درحالی که خیلی از وقت ها میتونم بگم در ۹۵% مواقع مسئله اصلا ظرفیت های ما ، قابلیت هامون ، خودباوری مون و امثال اون نیست .مسئله &quot;درست انجام ندادنِ&quot; اون فعالیت ، &quot;اصولی انجام ندادنِ&quot; اون کاره (:وقتی ما نمیدونیم &quot;چطور&quot; باید تلاش کنیم ؛ که از تلاش مون نتیجه مطلوب بگیریم ، قطعا تنها چیزی که اخر سر عاید ما میشه خستگیِ یک یا چند دوره تلاش بی وقفه و مداوم و البته ناامیدی بعد از دیدن نتیجه کاره درحالی که اگر یادبگیریم چطور باید تلاش کنیم ، شاید حتی انرژیی که باید استفاده کنیم خیلی کمتر از چیزی که بنظر میاد و فکر میکنیم باشه وقتی اینو یادمیگیریم تلاش کردن از یه کارِ خسته کننده ی اعصاب خوردکنِ و در نهایت عملا بیهوده و الکی ، تبدیل میشه به یه کار خیلی خفن و باحال که کاملا ارزششو داره براش وقت بذاری چون تهش نتیجه همه سختی ها شب بیداری ها و غیره و ذلک رو میگیری و تمام خستگی هات در میره !همه اینا رو گفتم که بگماگر تلاش کردین و نتیجه نگرفتید ، اولا مطمئن بشید که توی جایگاه درستی هستین ، بعد راه های مختلفو امتحان کنین و اگر بازم نشد ، بدونین که نحوه تلاش کردن شما باید اصلاح بشه !نه اون راه اشتباهه ، نه توانایی های شماست که ایراد داره ؛ فقط نحوه تلاش کردنتونو باید اصلاح کنید تا نتیجه بگیرید(:</description>
                <category>Drya</category>
                <author>Drya</author>
                <pubDate>Fri, 29 Jan 2021 23:42:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازگشت!</title>
                <link>https://virgool.io/@Drya/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-knq9p5s3nfgn</link>
                <description>سلام!مثلا قرار بود بیشتر سر بزنم ویرگول -.- ! اما خب از اونجایی که تجربه بارها بارها و بارها:| ثابت کرده هر تصمیمی ادم بگیره برعکس میشه اصولا ، سکوت پیشه میکنم مِن بعد :دی !توی این مدتی که ویرگول نویسی م نمیومد به اصطلاح ؛ اتفاقای مختلف و زیادی افتاده که از جمله شون ورود به 21 سالگی و همینطور رسیدن به مرحله عقد به صورت همزمان بود(:اتفاقی که نمیتونم دربارش بنویسم (یعنی هرقدر بنویسم بازم اونطوری که باید، قابل درک و لمس نیست) چون هرکسی خودش باید تجربش کنه اما همینقدر میتونم بگم که به اون ترسناکی و وحشتناکیی که توی ذهن نسل ما هست ، نیست اصلا ! امیدوارم هر کسی به وقتش و با آدمِ درست زندگیش وارد این مرحله بشه ^^(بعدا دوباره و مفصل تر راجعش باهاتون صحبت میکنم^^)اتفاق خوب دیگه اینه که یه مقدار تنبلی رو گذاشتم کنار و با نردیشمی جان همراه شدم و میشه گفت حدود یک ماهی هست دارم با &quot;گزارش نویسی&quot; پیش میرم که نسبت به بولت ژورنال وقت و دغدغه ذهنی و وسواس کمال گرایانه ی کمتری از من میگیره و در نتیجه بیشتر از اینکه حس کنم به جای سر و سامون دادن به زندگیم داره بیشتر پیچیدش میکنه ؛ حس میکنم داره با یه روند آروم و مفید و مختصر بهش نظم میده :)اگر دوست داشتین میتونید به سایت یا پیج نردیشمی سر بزنید و شما هم مطالبی که براتون مفید تره و قابلیت اجرایی بیشتری داره رو گلچین کنید !</description>
                <category>Drya</category>
                <author>Drya</author>
                <pubDate>Tue, 15 Dec 2020 13:47:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شرح حال !</title>
                <link>https://virgool.io/@Drya/%D8%B4%D8%B1%D8%AD-%D8%AD%D8%A7%D9%84-paxyfvlruo7m</link>
                <description>خبسلام:) عیدتون مبارک ^^اللقاعده از پست قبل تا الان  حال حاضر اتفاقای خیلی زیادی افتاده که بخوام اینجا راجعشون بنویسم . ولی الان شرح این اتفاقات (حداقل با جزئیات) از حوصله بنده خارجه ولی به صورت خلاصه میتونم بگم تا حد تقریبا خوبی این چندروز اخیر تونستم خودمو جمع و جور کنم و برخلاف روزای اول قرنطینه که عملا به خواب و گیجی و یه مشت حس ِنه چندان خوب گذشت ، الان دارم سعی میکنم از این فرصت پیش اومده و توفیق اجباری به نفع خودم استفاده کنم((:بنظرم بجز درس و رسیدگی به کارای عقب افتاده میشه ادم سعی کنه حتی با وجود اینکه مثل قبل سرکار یا دانشگاه و مدرسه نمیره و این روزا شدن مثل اخر هفته ها ولی عادت های خوب رو بوجود بیاره تو خودش .مثل به موقع بیدار شدن یا به موقع خوابیدنفیلم مستند سریال خوب دیدن و کتاب خوب خوندن ...ادم به رخوت و بی حوصلگی نگذرونه این فرصت رو ... چون خب بعدا هیچ بهونه ای نمیتونه بیاره که مثلا وقت نداشتم یا چی !یه کاری که من یه مدت تقریبا کوتاهی هست دارم انجامش میدم و بابتش خیلی خوشحالمو دوستش دارم اینه که مثلا وقتی فلان فیلم رو میبینم میرم نقدش رو هم میخونم و این یه دید وسیع تر و باز تری به ادم میده و در عین حال از تعصب ادم نسبت به اون بازیگر کارگردان نویسنده و غیره (خصوصا اگر مطرح باشن) تا حد زیادی کم میکنه و این خیلی خوبه ^^فعلا همین حرف ها به ذهنم میرسن:)سعی میکنم بیشتر از قبل سر بزنم به ویرگول :دی!</description>
                <category>Drya</category>
                <author>Drya</author>
                <pubDate>Thu, 26 Mar 2020 10:34:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پستِ کم و بیش خاکستری ... !</title>
                <link>https://virgool.io/@Drya/%D9%BE%D8%B3%D8%AA%D9%90-%DA%A9%D9%85-%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D8%B4-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C-xubcp22dyigx</link>
                <description>چقدر دنبال عکس گشتم برای پست جدیدم و نمیدونم چرا اصلا عکسی که مد نظرم بود رو پیدا نکردم:\چقدر حال این روز و شب ها خاکستریه ... چقدر ادم زیر اوار افکار مختلفه ...چقدر همه چیز باهم قاطی شده ! (نمیدونم بگم گاهی نمیتونی یا کلا نمیتونی) تشخیص بدی کدوم درست و خوبه و کدوم غلط و بد ...از اون جمعه ای که خبر ترور سردار سلیمانی اومد دقیقا تا جمعه بعدش بی هیچ اغراقی هر روزصبح که بیدار میشدی میدونستی یه خبر بدی هست که بخوای یا نه از در و دیوار و زمین و آسمون بهت میرسوننش!و این اخرا دیگه واقعا من یکی کم اوردم . خیلی زیاد !از پیج اصلیم بیرون اومدم و چندروز بعد هم کلا اینستاگرام رو حذف کردم . کانال های خبری یا اونایی که عنوان خبری نداشتن اما اخبار رو لحظه به لحظه قرار میدادن ارشیو کردم و تا جایی که دست خودم بود از اخبار ِ تلویزیون دوری میکردم ...حس خفگی بهم میداد این همه غصه و خبر تلخ ... هنوزم همون حال رو دارم. شاید بشه گفت اندازه نصف سر سوزنی آرومترم ...و توی اون مدت اصلا نتونستم جریان و روند عادی زندگیم رو پیش ببرم. درست کتاب بخونم فیلم سریال انیمه یا مستند ببینم ...الانم که یذره ای دارم رو روال میفتم ؛ شنبه عصر بلیط برگشتمه به اهواز !و خب باز بهم میخوره برنامم تا دوباره روی دور بیفتم ...اینم بگم که از آذرماه رفتم سراغ بولت ژورنال و داریم باهم پیشرفت میکنیم *: (:</description>
                <category>Drya</category>
                <author>Drya</author>
                <pubDate>Thu, 16 Jan 2020 21:15:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منی که نونزده را تمام کرد .</title>
                <link>https://virgool.io/@Drya/%D9%85%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%88%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-mjtlpowdqwvb</link>
                <description>پارسال و عکس هایی که از دانشگاه میگرفتم :) (دکترشهیدچمران) سلام:)خدمتتون عرض کنم که ...سیزدهم ابان ماهی که اومد و گذشت بنده رسما نونزده سالگی رو تمام کردم و الان که در خدمت شمام بیست سالو اندی (چندروزی) دارم :دیخب این مدت اتفاقات خیلی خیلی زیادی افتاده طبق معمول روال زندگی . هم بد هم خوب .چیزی که اینجا باید عنوان کنم این مسئله س که از تقریبا تابستون من این حس سراغ اومده بود و هنوز هم باهامه که بیست سالگی باید شروع یک سری تحولات و تغییرات خوب توی من باشه . بیشتر از اینکه &quot;حس&quot; باشه &quot;نیاز&quot; هست البته و &quot;ضرورت&quot; .یکی از این تغییراتی که یادمه سال قبل این موقع وقتی اهواز بودم و دانشجو ، بی هیچ مقدمه ای توی من شروع شد و اتفاقا کلی حس خوب و اتفاق خوب و شگفتیِ خودم و دیگران از دریایی که همیشه میشناختیم رو سبب شد موضوع &quot;اعتماد به نفس&quot; بود .مسئله جرئت و جسارت داشتن . درونگرا بودن اما قوی بودن و از اجتماع دوری نکردن .و این چیزیه که میدونم تا وقتی اینجام نمیتونم روش کار کنم . باید خونه فاصله بگیرم باید احساس ناامنی کنم که جسارت به خرج بدم ، که قوی باشم (و دقیقا &quot;باشم&quot; نه اینکه بخوام اداشو دربیارم :)) چیزی که خیلی عجیبه دقیقا همین موضوعه !!! من تو یک سالی که اهواز بودم ادا در نمیاوردم واقعا قوی &quot;بودم&quot; . نمیگم سخت نمیگذشت نمیگم دلم نمیگرفت ولی کلاااا تو اون یک سال شاید بگم 5 6 بار بغض نکردم یا گریم نگرفت دروغ نباشه . اونم منی که همه به حساس و احساساتی بودنم میشناسنم :دییییی)تغییرات دیگه ای که باید اعمال کنم مسئله بالابردن اگاهی هام هست راجع خودم راجع مسائل مختلف چه دینی و اعتقادی چه سیاسی و اجتماعی و چه علمی . بازم حرف دارم ولی فعلا به گفتن همین ها بسنده میکنم تا دوباره انگیزه ای داشته باشم برای ویرگول نویسی:))</description>
                <category>Drya</category>
                <author>Drya</author>
                <pubDate>Tue, 26 Nov 2019 18:53:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزمرگی،فکر،تصمیم،ارامش...</title>
                <link>https://virgool.io/@Drya/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%DA%AF%DB%8C%D9%81%DA%A9%D8%B1%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-vjofzhrqdsyr</link>
                <description>❤خب! این مدت اصلا وقت نکردم سر بزنم به اینجا ): شاید بخاطر همینه که حس میکنم اینجام نمیتونه اون شوق و ذوقِ نوشتنِ مجازیم رو بهم برگردونه ×_× ! با این حال اینجا هم مینویسم :) گاهی حس میکنم نوشتنه که منو سر پا نگه داشته زنده نگه داشته ... وگرنه این حجم از استرس و فکر و دغدغه واقعا ادمو از پا درمیاره:(از دیشب تا الان و با توجه به مشاوره ای که رفتم هفته قبل میشه گفت تصمیمم رو گرفتم (چیزی حدود 70-80%ش رو) ... امیدوارم و همه تلاشم رو میکنم بهترین تصمیم رو بگیرم:)کسی اینجا متمم رو میشناسه؟من چندتا ویسی که مربوط به مبحث مدیریت زمان بود رو گوش دادم از سایتشون و عجیب بهم کمک کردن:).خدایا میدونم خیلی پرروئم-_-شرمندتم من ... ولی قول میدم بنده خوبی بشم:( توام کمکم کن ...❤(:</description>
                <category>Drya</category>
                <author>Drya</author>
                <pubDate>Sat, 02 Nov 2019 14:22:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینجا،من،دریا(:</title>
                <link>https://virgool.io/@Drya/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-xfxop5okrphq</link>
                <description>♡از اونجایی که به شخصه میمیرم برای دریا و ارامشش (*-*) طی یک اقدام انتهاری اسم کاربری و این صحبتا رو به اسم مورد علاقم تغییر دادم ?? .چیزی که این روزا خیلی بهش فکر میکنم فکر کردنه ! اینکه درسته که فکر کردن چیز خوبیه ولی اینم مثل هر کار دیگه ای وقتی از یه حدی بگذره اسیب میزنه به ادم و تصمیمات ادم :( خیلی سخته که ادم سعی کنه فکرنکنه خیلی زیاد . ولی باید روش کار کنم چون واقعا داره اذیتم میکنه ، خیلی زیاد ... البته نوشتن هم تا حد زیادی میتونه به آرامش پیدا کردن و سبک شدن ذهن ادم کمک کنه ولی نفس خود این کار بیش از حدش بد و غلطه ! مسئله دیگه اینه که فکرکنم باید مثل اون مدتی که فنچ و کلا پرنده داشتم (چیزی حدود ۸ سال) دوباره این کارو از سر بگیرم چون یادمه اون مدت بطور کلی خیلی از لحاظ عاطفی تعادل بیشتری داشتم . نمیدونم چقدر با ادمای تیپ ان ای اف پی سر و کار دارید ولی ما بیشتر از اینکه نیاز به محبت دیدن داشته باشیم نیاز به محبت کردن داریم و اینم از اون دسته مسائلی هست که با اینکه خوبه ولی از حدش که بگذره کلافه کننده میشه (حتی برای خودمون) و فکرکنم راه حلش این باشه که دوباره پرنده بخرم:)چقدر حرف زدم ? وقتی دستم میره به نوشتن دیگه نمیتونم بی خیال شم:)) </description>
                <category>Drya</category>
                <author>Drya</author>
                <pubDate>Wed, 02 Oct 2019 14:51:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین پست من ، اینجا ؛ ویرگول:)</title>
                <link>https://virgool.io/@Drya/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-bupfhjse74fk</link>
                <description>سلام:) من اینجارو اتفاقی پیدا کردم! یه حس خوبی بهش دارم:* باعث شد دلم برای وبلاگم تنگ بشه.خیلی زیاد(: یادش بخیر چه دورانی داشتیم با بلاگفا و وب نویسی:دی البته هنوزم وبلاگامو دارم(بعد از اینکه بلاگفا به فنا رفت دوباره وب زدم)اما مدتهاست رغبتم نمیشه اونجا چیزی بنویسم.نمیدونم چرا! شاید اینجا نوشتن باعث بشه ذوق و شوقم دوباره برگرده،نمیدونم شاید:)پ.ن:&quot;نمیتونم با کلمات توصیف کنم چقدر عاشق دریام:(&quot;پ.ن تر:چقدر عکس گذاشتن برا پستا اینجا رو مخه -_-</description>
                <category>Drya</category>
                <author>Drya</author>
                <pubDate>Fri, 27 Sep 2019 21:27:22 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>