<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های کایوس</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Dylanx</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:36:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4858725/avatar/P4uZXH.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>کایوس</title>
            <link>https://virgool.io/@Dylanx</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آیینِ تَمَنّا</title>
                <link>https://virgool.io/@Dylanx/%D8%A2%DB%8C%DB%8C%D9%86%D9%90-%D8%AA%D9%8E%D9%85%D9%8E%D9%86%D9%91%D8%A7-d4q8peiw7cc7</link>
                <description>این‌هایی که می‌خوانید، منحصراً مشمولِ یک شخص، یک خدا، و یا یک بُت نیست.به تبع، می‌تواند حتی راجب پرنده‌‌ای کاغذی‌ بر روی طاقچه‌ی اتاقتان باشد.پرستش هرگز تنها در عبادت تحقق نیافته؛ پرستش، می‌تواند در وهله‌ی اول تَمنّا باشد، نیاز به دنبال کردن، بودن در محضرِ آنی که باید، به شکلی که باید؛ و حتی اگر نعمتِ وجودش گُم شود، تا مَرگ، به مانند نویسنده‌ای در ستایشِ شاعری، چشم به راه ماندن.در وهله‌ی دوم، انسان می‌پرستَد تا بسازد، می‌پرستد تا با الهام بقای روحش را پایدار کند؛ ما، من و تو، می‌پرستیم تا زنده بمانیم.تا نکند روزی گلِ نسرینِ وجودمان پرپر شود و بریزد؛ تا دیگر نیازی به قفل زدن بر گنجه‌ی ناگفته‌هایمان نباشد.ما مردم عادت داریم محفوظ بداریم آنچه را که پرستیدنی پنداشته‌ایم. همین حقیقتِ کوچک تلألوی خورشید را امیدبخش، آب را طراوت‌بخش و عشق را جاودانه ساخته.عشق، همان نقطه‌ایست که ذره به ذره‌ی تَنِ این دنیا در ستایشِ او مشترک می‌شوند؛و آنی در ستایشِ محبوبش_بدون‌ِ شک می‌توان بی‌جان هم باشد_ موفق‌تر است، که عاشقی را از بَر باشد.چراکه عشق حقیقتاً، مترادفِ محضِ پرستش است.خردادِ ٤۰٥</description>
                <category>کایوس</category>
                <author>کایوس</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 20:00:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه‌ی ما</title>
                <link>https://virgool.io/@Dylanx/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7-ihv5u1ks91rx</link>
                <description>خاطراتم از دوران کودکی‌ام را، انگاری داده‌ام مادربزرگ مسنی که کهولت سن دقت را از چشمانش ربوده وصله‌دوزی کند؛آن خانه، همانی که دری داشت فلزی و زرد رنگ، پشت آن در، آلونکی بالای حیاط که نم و گرد‌وخاکش دنجش کرده بود. بوی رنگِ تازه‌ی دیوارها سکنی گزیده بود، شده بود چیزی بیشتر از یک مهمان‌ ساده. صدا می‌پیچید، جان می‌داد برای آواز خواندن و هم‌نشینی با هرآنچه احساس امن بودن می‌داد.یک لاکپشتی هم داشتم، بی‌خبر غیبش زد؛ نمی‌دانم زیر خاک یا برگ‌های خشک فرار کرد یا کجا؛ همه وری را جوریدم، نبود که نبود. شاید بو برده بود قرار است بروم. شاید خداحافظی را معضل می‌دانست، یا که رسم بدرقه بلد نبود، نمی‌دانم.آن خانه، برایم تقابلیست میان کابوس و رویا. شب‌ها می‌شود مقصدِ ناخودآگاهم؛ دیوارها از جنس خمیرِ بازی‌‌اند، رنگین‌تر از همیشه، زنده‌تر؛ لمس که می‌شوند فرو می‌روند، فرو می‌روم در آنها. سخت می‌گِریَم به تمنای ماندن. به تمنای بوییدن و چشیدنِ هر آنچه در آن لحظه بود و نبود و می‌شد که باشد.چیدنِ یک دسته یاس برای مادرم، تا بشوید و پاک کند آثار حزن از چهره‌اش.تمام شد.دستم از تمامِ اینها کوتاه شد.دیگر پدر در آن آلونکِ کهنه که زندگی‌ام بود برایم درس شعر و آواز نمی‌گوید.نام لاکپشتم را فراموش کرده‌ام.شاید حتی فاصله‌ای نمانده تا باورم شود همه را در خواب دیده‌ام، که هرگز قصه‌ی شبی درباره‌‌ی دیوها و شیشه‌ی عمرشان با نام پریزادانِ درختِ سیب نشنیده‌ام؛ که هرگز نبوییدم عطر برگِ نارنجِ آن حیاطِ سرتاسر آب‌پاشی شده را.وهم است یا خاطرههرچه در می‌زنم،تو گویی نیستند آنهایی که نمی‌دانستند رسم بدرقه،تا بار دیگر، بیآیند به استقبال.</description>
                <category>کایوس</category>
                <author>کایوس</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 13:50:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از فکرِ تو</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A7%D8%B2-%D9%81%DA%A9%D8%B1%D9%90-%D8%AA%D9%88-a8qjrqr0onph</link>
                <description>قهوه‌ای که صبح جوشاندم تا بنوشم، سرد شد.آنقدر سرم گرم کارهایم شد که آن را فراموش کردم؛فراموش کردم حتی فنجانی وجود دارد. به کل فراموش کردم.جالب اینجاست که بدانی، هنگام درست کردن قهوه‌ام می‌دانستم ممکن است یادم برود آن را بنوشم.من همیشه آنقدر درگیر امور روزانه می‌شوم،که فراموش می‌کنم لحظه‌ای برای نشستن و درنگ برایم وجود دارد.لحظه‌ای برای نوشیدنِ آن قهوه‌‌ی گرم؛که حالآ دیگر گرمایش را از دست داده و صفای سابق را هم ندارد.شاید حواس‌پرتی‌ام دلیل داشته باشد.دلیلی که خود نیز از وجود آن در کورترین نقطه‌ی ناخودآگاهم باخبر هستم. دلیلی که در آن تاریکی و خلاء سوسو می‌زند و اغواگرانه درخشندگی می‌کند.اینکه اگر لحظه‌ای وقفه بیاندازم و تأمل کنم،قرار است در آخر به تو برسم.انتهای هر مسیری در آفاقِ ذهن من، به تو ختم می‌شود نازنین‌تر از جانم؛به تو.من به تو وصل هستم، به همان‌گونه که تمام مسیرهای اروپا به رُم.حتی زمانی که دستم از لمس انحنای چانه‌ات عاجز است تا تو را ببوسم.نمی‌دانم چه مقدار مَنگی لازم است تا فکرت را از سرم پاک کند؛ تا تماما از این دردمندی خلاص شوم. فارغ شوم.از فکرِ تو.از فکرِ نوشیدنِ قهوه‌ای گرم، در کنارِ تو.</description>
                <category>کایوس</category>
                <author>کایوس</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 13:01:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>او</title>
                <link>https://virgool.io/@Dylanx/%D8%A7%D9%88-apyvgg1vyna3-apyvgg1vyna3</link>
                <description>تیغ برقصان و بسوز از دردکه شدم مسحور، مسحورِ یک قلبآن وقت که بوسه زَنَد خونینزنده‌تنِ دفن شده‌ی او،سر و صورتِ شبان نیکوی ما راو بخراش سپیدهٔ آسمانتا ببارد مقدس‌ترینِ آب ها رابر پیکر بی‌جانِ کبودششاید هم در شبی ماهتابروید سوسنی عنکبوتی،از میان لب هایشهرگز نخواهی دانست.</description>
                <category>کایوس</category>
                <author>کایوس</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 12:40:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویایِ طبیعتِ بی‌جان</title>
                <link>https://virgool.io/@Dylanx/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%D8%AA%D9%90-%D8%A8%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D9%86-ckff3friohms</link>
                <description>Christina&#039;s World - Andrew Wyethتنم خشکید میان متروکآشنای ناآشنامگر چند است که اینجایم؟سرم را بُرد سکوتبی‌قرارِ غروبِ این خانه‌هایمدویدن میان علفزار و،گریختن از دستان بندهایمبند های رنگین آویزان،شناور در بادهایندخاکستر بارید یک وقتشامگاهان،آبادی را خشکاندآن شد که آمد خاطرمنقش زرد و سبز،ماند خانه‌‌ی ما، بی‌کَس.</description>
                <category>کایوس</category>
                <author>کایوس</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 18:50:36 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>