<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Echona</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Echona</link>
        <description>«هر لحظه، هر خط؛ جست‌وجو برای معنا و لحظه‌های واقعی.»</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 10:04:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4428640/avatar/XyERDz.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Echona</title>
            <link>https://virgool.io/@Echona</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ذره ای شک نکنید</title>
                <link>https://virgool.io/@Echona/%D8%B0%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%DA%A9-%D9%86%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-p3n2i2wsgx51</link>
                <description>در این پست حرف هایی می زنم که دیگر هیچوقتحتی در مسیرت شک نیفتدبا دقت بخوانیدبرای اینکه به یقین برسی فقط چند لحظه به حرف هایم دقت کنبرو کل اینستاگرام و توییتر را زیر و رو کنبرو حرف ها و نقد های تمام مخالفان و براندازان جمهوری اسلامی را نگاه کن ، حتی همام آدم خوب هایی که با لباس و چهره شان ممکن است تورا به شک انداخته باشندهمه یکصدا چه می گویند؟همه فقط می گویند جمهوری اسلامی فلان ضعف را دارد / فساد دارد/ قاتل است / تزویر دارد / فلان است / مردم را بدبخت کرده / و چه و چه...مخلص کلام همه در حال ایراد گرفتن از شرایط فعلی هستنداصلا من می گویم ایرادهایشان کاملا هم به جا و همه هم درست استحالا سئوال من از تویی که دچار شک و دودلی شده ای این استچرا حتی یک نفر از اینها از برنامه ها و از فردای براندازی با تو به طور مفصل و دقیق سخن نمی گوید؟تا به حال شده از خودت بپرسی چرا اااااااین همه مخالف و منتقد و معترض از زن و مرد و کودک و پیر و جوان و تحصیل کرده و بی سواد و لات و شیخ و بازیگر و دکتر و پرستار و مجری و فوتبالیست و چه و چه...24 ساعته تمام فکر و ذکر و انرژی خودشان را گذاشتند فقط برای ایراد گرفتن از شرایط فعلی؟و چرا حتی یک نفرشان همین انرژی را صرف این نمی کند که تصویری درست و دقیق از اتفاقات فردای براندازی برای مخاطب ایجاد کند؟من به تو می گویم چرادر منطق به این روش می گویند «نقد سلبی»نقد سلبی یعنی:منتقد فقط می گوید چه چیز بد استاما توضیح نمی دهد چه جایگزینی دقیقا بهتر است و چگونه اجرا می شودچرا توضیح نمی دهند؟چون شرایط بعد از براندازی بسیار قابل نقد تر از شرایط فعلی استفقط چند لحظه تصور کن همین شیوخ و متفکران و فیلسوفان و منتقدان راستین بخواهند 24 ساعته به طور دقیق و مفصل از اتفاقات بعد از براندازی ریز به ریز و مرحله به مرحله برای مخاطب توضیح بدهند...اگر چنین کاری کنند به خدای احد و واحد قسم به اندازه جمهوری اسلامی منتقد پیدا می کنندمنتقد پیدا می کنند همانطور که جمهوری اسلامی منتقد پیدا کرده استاز کودک تا بی سواد تا دکتر و بازاری می تواند حرف هایشان را نقد کند و بففهمد شرایط فعلی از آینده بهتر استپس حقیقت « مفصل» پس از جمهوری اسلامی را از مخاطب خود پنهان می کنندو در حد اینکه دوران گذار رضا پهلوی می آید و بعد هم قدرت را به رای می گذارد و خوش و خرم همه چیز تمام می شود بسنده می کنندعزیزانیک تصمیم بزرگ اجتماعی نمی تواند فقط بر پایه « این بد است» گرفته شودباید تصویر روشنی از « آنچه خوب است و آن خوب چگونه عمل می کند» وجود داشته باشدحتی آن شخص مذهبی که می گوید من سمت پهلوی و اسراییل نیستم و هم پهلوی و هم جمهوری اسلامی هردو یک قماش هستندحتی او هم نمی داند دقیقا با خودش چند چند استاو هم کارش این شده که فقط ایراد بگیرد و متن های طولانی بنویسد و گمان کند قله اورست را فتح کرده...خب تو هم در حال اشتباه هستی چون در حال براندازی جمهوری اسلامی هستی در حالیکه جایگزینش را هم قبول نداریپس لااقل سکوت کن تا جایگزینی که قبول داری را پیدا کنیو گرنه باید 47 سال دیگر همین حرف ها را برای براندازی جایگزینش تکرار کنیراستی آزمایی حرف های من برای شما اصلا کاری نداردهمین الان یک صفحه به من معرفی کن که ادمین یا صاحب صفحه این کار را انجام داده باشدبه اندازه ای که برای نشان دادن ایرادات جمهوری اسلامی وقت گذاشته برای نشان دادن تصویر فردای براندازی برای مخاطب خود وقت گذاشته باشداگر آن صفحه را پیدا نکردی بدان آنها در حال مخفی کردن حقیقت هستندبدان بلاتکلیف هستندبدان حتی از صحبت کردن درباره اش می ترسندجمهوری اسلامی در حال حاضر هرچه که باشید برای تو پرونده اش رو شدهولی آنها می خواهند چیزی را جایگزینش کنند که حتی می ترسند درباره اش مفصل صحبت کنند( اگر کسی نترسیده معرفی اش کن)و یک اصل مهم است که می گویداگر برنامه اجرایی فردایت شفاف نباشد،هر تصمیمی تبدیل می شود به جهش در تاریکیتا الان توضیح دادم که چرا نباید به سمت جبهه مقابل برویاز حالا می خواهم توضیح دهم که چرا باید سمت جمهوری اسلامی بمانی و در ماندنت حتی ذره ای شک نکنیطولانی می شود اما خواندنش شیرین استوقتی سیاست های کلی جمهوری اسلامی و نیت و هدف از تاسیس همچین حکومتی را بررسی می کنیم می بینیم ریل گذاری و اهدافش کاملا انسانی و اسلامی و منطقی استیعنی چه؟یعنی مثلا اگر مذهبی باشی بهترین و ایده آل ترین حکومت برای تو حکومتی است که شعار و عملش همین باشد که ما قرار است پرچم این حکومت را به حضرت قائم تقدیم کنیمپس حداقل در «شعار» با جمهوری اسلامی موافقی و هیچ جوره نمی توانی به این ریل گذاری و هدف ایراد بگیری!حالا فرض کن کشتی ای برای رساندن مردم به ساحل امن ساخته شده.طراح نیست درستی داشته.مسیرش هم درست تعیین شدهاما در وسط راه چند ملوان سودجو و یا فاسد وارد بدنه خدمه می شوند و به مسافران ظلم می کنندمسافران تعدادشان زیاد است و هرلحظه اراده کنند می توانند هدایت کشتی را به دست بگیرندمسافران همگی منتظرند کشتی به همان مقصدی که ملوان از ابتدا تعیین شده بود برسدمسافران هرگز مثل ملوان ها فاسد نمی شنود و با تفییر مسیر کشتی موافقت نمی کنند و هر لحظه تصور کنند کشتی تغییر مسیر داده شورش می کنندجان عزیزت خوب دقت کن چون هر جمله ام نکته داردپس ملوانان نفوذی هرچقدر هم فاسد باشند و هرچقدر هم ظلم کنند اما برای اینکه موقعیتشان به خطر نیفتد و کله پا نشوند مسیر اصلی کشتی را تغییر نمی دهندچون مردم حواسشان به مسیر هستچون مردم قدرتمند هستندحالا تصور کن نیمی از مسیر طی شده و این فساد ملوانان مسافران را به تنگ آورده و خسته شدند و قصد دارند کشتی را کلا نابود کنندمی گویند این کشتی را خراب می کنیم و بعد از همین کشتی های اطراف هر کدام را که شد سوار می شویمکستی های اطراف هم به آنها وعده های قشنگ می دهند اما ریل گذاری و مقصد آن کشتی ها کاملا با مقصد مسافران در تضاد استحالا گزینه عاقلانه چیست؟کشتی که ریل گذاری و مقصدش با ایده آل تو یکی است و آن مقصد را تغییر نمی دهد اما دچار نقص و فساد شده را نگه داری!یا بزنی کشتی را خراب کنی و خطراتش را به جان بخری و با تیوپ و قایق نجات خودت را به کشتی ها مجاور برسانی ، به کشتی هایی که کلا مقصدشان چیز دیگریست و حتی نمی دانی همین ظلم و فساد در آنجا هم وجود دارد یا نهاگر منطقی باشی باید حداقل مطمئن شوی همین ظلم ها و همین فساد هایی که از آن خسته شدی در کشتی بغلی وجود نداشته باشد و بعد اقدام کنیاگر احساسی باشی می گویی فعلا از این نجات پیدا کنم بعدا هرچه شد شداگر آنجا هم ظلم بود آن را هم خراب می کنمعزیز من فقط چند لحظه با قلبت به من گوش کناین انقلاب را مردان پاک رقم زده اند و این کشور با خون مردان غیرتمند و پاک تا امروز حفظ شدهشاید حالا بعضی مسئولینش فاسد شده باشنداما مردمش هنوز فاسد نیستندقدرت هم دست مردم استبه خدا قسم اگر مردم حس کنند مسیر و هدف و ریل گذاری اصلی کشتی تغییر کرده از شما زودتر آن را کله پا می کننداگر می بینی با وجود نقص و فساد و ظلم هنوز این کشتی را حفظ می کنندچون می دانند حداقل مسیرش هنوز درست استو علت این که مردم دو دسته شده اند در بالاتر موجود استمردم دو دسته شده اند:1 احساسی و خشمگین2 منطقی و صبورممکن است بگویی این ملوانان فاسد مسیر کشتی را هم تغییر داده اندیعنی اگر امام زمان ظهور کند با او هم می جنگنداصلا حرف تو قبولکشتی بغلی که از ابتدا هدفش همین بود:)یعنی تو فکر می کنی رضا پهلوی با ترامپ یا اسراییل برای تو حکومتی می سازند که پرچمش را بعد از ظهور به امام زمان تقدیم می کند؟انها که علنا دشمنی با حکومت جهانی امام زمان را فریاد می زنند، می خواهی زیر پرچم آنها بروی؟هر چه که بلد بودم به ساده ترین زبان ممکن نوشتمحالا اگر منطقی و صبور هستی بماناگر احساسی و خشمگین هستی بروپ.ن:مطلب از دوست خوبمون رفیق حسین هست با کمی تغییر که بازنشر دادمباشد تلنگری بشه برای هممون،اگر هم خواستید نشر بدین ایشون گفتن نشر بدون ذکر منبع و با نام خودتان کاملا آزاد هست</description>
                <category>Echona</category>
                <author>Echona</author>
                <pubDate>Wed, 25 Feb 2026 17:05:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوچه بهمن پلاک 22</title>
                <link>https://virgool.io/@Echona/%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86-%D9%BE%D9%84%D8%A7%DA%A9-22-fsjasnwmix2a</link>
                <description>در خیابان ها قدم می زدم ،در کنار مردمی که پر شور تر و بیشتر از همیشه آمده بودند۲۲ بهمن امسال برای من، حال و هوایی دیگر داشت…گویی زمستان و سرمایش تاب مقاومت در برابر گرمای دل‌های مردم را نداشت.در خیابان‌ها، شور و شعف موج می‌زد؛دل‌ها به اندازه‌ی خورشید، گرم و روشن بود و طنین امید را در هر نگاه می شد دید...به پرچم ایران در دست های کودکان،که میان باد می رقصید،نگاه می کردم..آن ها دست های نسل بعدند ، دست هایی که ایران را می سازند.تمام این مردم قطره هایی بودند که در کنار هم دریا شده بودند،پیر ، جوان ، کودک ، زن ، مردهمه مدل آدمی را می شد دیدو چقدر کنار هم زیباتریم:)خیلی هارا دیدم کهوضو گرفتند ، نیت کردند قدم هایشان را تقدیم خدا و امام زمان کردندبه یاد شهیدان ،به یاد تمام آن هایی که رفتند تا ما بمانیم..خیابان ها میزبان انسان هایی عاشق شده بودکه این را در دل داشتند:ای انسان چون شهادت سر آغاز زندگی استمرگ سرخ رمز آزادی و راه زندگی است...مشت ها گره کرده بالا می آمدمشت هایی که کنار هم نور می شدندو تاریکی را به عقب می راندند...و قدم هایی که محکم تر از همیشه برداشته می شدندقدم هایی که نشات گرفته از اراده ای آهنین بودنداز امید ، از استقامت ...شبیه همان سپید مویی که با عصای خود آمده بود و دردهایش نتوانسته بودند جلوی اراده اش بایستند...خیلی ها هم اما دوربین به دست در میان جمعیت می گشتند،به دنبال ثبت لحظه ها و روایت ها،روایت مردمی که خم شدند اما نشکستندروایت مردمی که همیشه در صحنه حاضرندروایت مردمی که در مقابل تبار اپستینیان ایستاده اندنمی خواستم چیزی بنویسم اماشنیدم کسی گفت:بعدا خداوند خواهد پرسیداز قلمی که می توانست روایت کند و نکرد،از آن شاعر که شعری نسرود،و من آن لحظه متوجه شدم حتی جواب وجدان خودم را هم نمی توانم بدهم..چه برسد بخواهم در مقابل خدای بزرگ پاسخگو باشمنگذاریم روایت ها مصادره شوند ،و این جمعیت دیده نشود...شاید این مناسبت برایمان کمی رنگ عادت گرفته بود،اما اتفاقاتی مارا به خودمان برگردانداتفاقاتی که نباید فراموش شوندآن ها راه را دوباره نشانمان دادند...به همین سبب بعضی ها برای اولین بار آمده بودندبرای آرمان هایی مهم و بزرگ...و عجب انسان های شریفی اند مردم ایرانو خطاب به مسئولین عزیز :لطفا هوای مردم دوست داشتنی ایران را داشته باشیدبرایشان قدمی بردارید ومطمئن باشید خداوند چندین برابرش را برایتان جبران خواهد کرد:)پشت ایران به مردمانش گرم است ،به همان هایی که در دامنش قد کشیده اند:)اتحاد مردم ، مولفه اصلی قدرت یک کشور است.روایت تصویری این دوستمان را هم ببینیدhttps://virgool.io/@murmolak/%DB%B2%DB%B2-%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86-ezin8qjfxguiدشمن را مایوس کنید. ( کردید)</description>
                <category>Echona</category>
                <author>Echona</author>
                <pubDate>Fri, 13 Feb 2026 14:06:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در دستِ نسیم</title>
                <link>https://virgool.io/@Echona/%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%90-%D9%86%D8%B3%DB%8C%D9%85-xkzqcihef3wg</link>
                <description>یک روز سرد زمستانی بودپشت میز کارم نشسته و سخت مشغول نوشتن بودم ، اما هر چه کردم چیزی برای نوشتن نیافتم...کلافه دستی در موهایم کشیدم ،به پشتی صندلی تکیه دادم و چند لحظه چشمانم را بستم،به این امید که کلمات بر قلمم جاری شوند...سکوت بود و سکوت ،در آرامش ذهنم را می جوریدم..اما باز هیچ نبود.ناگاه صدایی شنیدم:_تق تق رشته افکار در هم و بر همم از هم گسسته شد.چشمانم را باز کردمبه دنبال منبع صدا ،نگاهم به پنجره افتاد.کبوتر سفیدی پشت پنجره نشسته بودو با نوکش به شیشه می زد،به سمتش رفتمدستگیره را کشیدم و بازش کردم.به محض باز شدن پنجره،سوز سرما به صورتم خورد،بی اختیار به خود لرزیدمکبوتر کمی نگاهم کرد ،انگار می خواست چیزی بگویداز لبه پنجره پرید و رفت با نگاهم دنبالش می کردم،در افق مسیر حرکتشنگاهم روی چیزی ماند...در کمی دوردستپرچم سه رنگ وطنم ،با تمام زوایا و رنگ های دوست داشتنی اش،در میان باد می رقصید...نفس عمیقی کشیدم:سبز ، سبزِ ایرانمسپید ، به پاکیِ همان کبوتر ها سرخ ، که خون بهای ایستادگی استو خدایی که همیشه با ماست...اگر چشمانم را یارای دیدن بود،اکنون بی شمار انسان را می دیدمکه میله پرچم را نگاه داشته اندتا پرچم را بالا نگه دارند،حتی به بهای خونشانو در ازای رخت شهادت بر تن کردن...اگر می دیدم ،تمام رشادت ها و فداکاری ها از مقابل دیدگانم رد می شد...آری تمام ما اینجاست،همه اش در تار و پود این پرچم به هم بافته شده است.هویتم، تاریخم ، خانه ام ، وطنم و ...به تماشای آن لحظه نشستم،و عجب غروری داشت دیدنش و عجب غروری داشت دیدنش در دستان باد...کبوتر روی سیم برق نشست،دوستانش هم آنجا بودند.به سمت میزم برگشتم،قلم را برداشتم روی کاغذ نوشتم:« بنای نخستینمان به رویش بود ،سبز ،درست مثل ردیف سروناز هاسبز پرچممو سپیدمثل لحظه ای که سپید کبوتر هایمان راپر دادیم پهنه آسمانکه پیام نوع دوستی مارا به همه برسانندو سرخ مثل لحظه ای کهتن به تن سینه سرخ شدیم،پنجه آفتاب را کوبیدیم به طاق آسمانمبادا کسی ،خیال پرسه زدن در این حوالی به سرش بزند»قلم را زمین گذاشتمنگاهم به کبوتر ها افتاداما دیگر آنجا نبودند ، رفته بودند تا امید را فریاد بزنند...آری ایران من ،تا در دامان توام...تا هوایت را نفس می کشم،تا دست پر مهرت را روی شانه ام احساس می کنم،هرگز بدون کلمه نخواهم ماند.تو دلیل همیشگی من برای نوشتن و سرودنی...و اینک هنگامه آمدن ماست...پ.ن: متن درون « گیومه» به گمانم از آقای محسن آزادی باشد ، اما دقیق مطمئن نیستم.</description>
                <category>Echona</category>
                <author>Echona</author>
                <pubDate>Tue, 10 Feb 2026 15:41:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر چه شما نامش را بگذارید</title>
                <link>https://virgool.io/@Echona/%D9%87%D8%B1-%DA%86%D9%87-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AF-a30dfjtvf009</link>
                <description>واقعا نمی دانم چه بگویم ، زبانم قاصر است..اندکی از فجایع اپستین را می خواندم،باورم نمی شود ، نمی شود ، نمی شودباورم نمی شود آدم ها دست به چنین کارهایی بزنند.اصلا چطور یک آدم به جایی می رسد که چنین دچار قساوت می شود..این را از عزیزی شنیدم ، به گمانم حرفش درست باشدمی گفت وقتی اتصال انسان با آسمان قطع شد،بقیه اش دیگر مشخص نیست...دیگر خدا می داند چه رفتار هایی از او سر خواهد زداین ها را در بهت و حیرت می نویسمخدای من این روز ها آدم چه چیز هایی را که نمی شنود..از گوشه و کنار دنیا چه خبر ها که نمی رسدراست می گفت:اینها کت و شلوارشان را می پوشندکراواتشان را می بنددادکلن گران قیمتشان را می زنندویترین زیبایی را برای همگان به نمایش می گذارندچشمان جهان را به متمدن بودن خودشان جلب می کننداما خدا می داند که در پس پرده چه اتفاقاتی در حال رخ دادن استبنیاد ثروت و برج هایشان روی خون مظلومان و بی گناهان سوار شدهو شاید فراموش کرده اند که خون ملت های مختلفاز آفریقایی ها بگیر تا غیره و غیرهبا شستن پاک نمی شود،خون راهش را پیدا می کندو روزی یقینا طومارشان را در هم می پیچد...و این وعده خداست:وَنُريدُ أَن نَمُنَّ عَلَى الَّذينَ استُضعِفوا فِي الأَرضِ وَنَجعَلَهُم أَئِمَّةً وَنَجعَلَهُمُ الوارِثينَما می‌خواهیم بر مستضعفان زمین منّت نهیم و آنان را پیشوایان و وارثان روی زمین قرار دهیم!اما آزادی همین است؟حقوق بشر و نمی دانم غیره و ذلک همین است؟از کدام آزادی سخن می گویند؟از کدام قوانین سخن می گویند وقتی نام جهان را حتی دیگر نمی شود جنگل گذاشتحیوانات هم چنین نمی کنندای انسان ، چه چیز تو را به اینجا رساند؟همان ها که خون تمام مردم را در ادوار مختلف در شیشه کرده اندحالا با دفتر و دستکشان ، حامی حقوق بشر و آزادی شده اندباورتان می شود می خواهند ما را آزاد کنند؟بوی گند می آید..تف واقعادلم می خواهد عق بزنمو خیلی چیز ها را که غرب ،سالها تحت عنوان انسانیت و بشر دوستی به خوردم دادهبالا بیاورم...چشمانتان را روی اینها نبندیدبگذارید جهان بداند چه کسانی سال ها به اهل زمین فخر فروختند،سال ها متمدن بودن و حرف های بشر دوستانه خودشان را در چشم آدمیان کردند...یادتان نرود مردم نجیب ایران در مقابل چه کسانی ایستاده اند...دیگر فقط منم و بهت و حیرت..فقط منم و تماشای انسانی که برای هدف بزرگ تری خلق شده بود و شده استبرای انسانی که بی نهایت در پیش داشته و داردان شاالله خداوند مارا در آغوش بگیرد ، چرا که اگر لحظه ای رهایمان کندکسی نمی داند به چه موجودی تبدیل خواهیم شد...پ.ن: بین آنکه این را بنویسم یا نه مردد بودم ،اما در نهایت نوشتم ، چرا که روی دلم سنگینی می کردنداللهم عجل لولیک الفرج</description>
                <category>Echona</category>
                <author>Echona</author>
                <pubDate>Thu, 05 Feb 2026 18:06:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در چشم نرگس</title>
                <link>https://virgool.io/@Echona/%D8%AF%D8%B1-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%86%D8%B1%DA%AF%D8%B3-oiq9zjdnxvih</link>
                <description>سلامسلام به شما که به احوال مابهتر از خودمان آگاهید...میلادتان مبارک باشد.مبارک باشد قدومتان که به یمن شما رحمت از آسمان می بارد.می گویند روزی که شما بیایید ،خیلی از مردم شما را به خاطر می آورندنمی دانم شاید از کنار ما هم بار ها گذشته باشید..ببخش که نشناختیم،که دستمان را روی سینه نگذاشتیم و سلام نکردیم...ما را ببخش...این روز ها بعضی ها می گویند تو نیستیاما از تو چه می دانند؟نمی دانم چه حسی دارد که بشر را ببینیکه روز به روز بر جهل و ظلم خود اضافه می کند...به این می اندیشم که سالیان سال استدر میان مردم رفت و آمد می کنی،با مردم سخن می گویی،اما می بینی که خیلی ها به فکرت نیستند،اکثر آدمیان چنان به خودشان و دنیای زودگذر مشغولند،که فراموشت کرده اند...عجیب غربتی است ، عجیب...می گفت : حضرت علی با چاه راز دل می گفت..اما تو با که درد دل می کنی...؟هیچ کس مثل تو تنها نیست..هیچ کس آن قدر غریب نیست...خیلی چیز ها در دلمان هست بگوییم،بگوییم که الهی عظم البلاء و برح الخفاءاصلا چه کسی بهتر از شما برای شنیدن حرف هایمان...اما نشود فاش کسی آنچه میان من و توستتا اشارات نظر نامه رسان من و توستراستی بحث عیدی که سرجای خودش است:)ان شاالله سال دیگر ، تولدتان را با هم جشن بگیریم:)در جهانی که آرامش حکم فرماستو زندگی هایش بوی بهار می دهندرفیقان را صدا می کردی و با دیده ی حسرت دلم می خواست نام کوچک من را بلد باشی...و در آخرای کاش شبی ظهور می کرد بهاراز کوچه ی ما عبور می کرد بهارمن زردترین قصه ی عشقم ای کاشیک لحظه مرا مرور می کرد بهاراللهم عجل لولیک الفرجمیلاد آقا و سرور مانمهدی موعود (عج) فرخنده باد ،عیدتان مبارک:)</description>
                <category>Echona</category>
                <author>Echona</author>
                <pubDate>Tue, 03 Feb 2026 21:52:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جوان</title>
                <link>https://virgool.io/@Echona/%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-x5dppsjeilge</link>
                <description>السلام علی الحسینو علی علی ابن الحسیننقل شده هنگامی که امام حسین (ع) می خواست علی اکبر را به میدان بفرستدخطاب به لشکر دشمن فرمود:ای قوم ، شما شاهد باشید که پسری را به میدان می فرستم،که شبیه ترین مردم از نظر خلق و خوی و منطق به رسول الله (ص) استبدانید ما هرگاه دلمان برای رسول الله (ص) تنگ می شدنگاه به صورت این پسر می کردیم.سلام بر آقای جوانی کهبه میهمان نوازی و سفره داریو به مراقب بودن معروف بود..حتی آن هنگام که معاویه سئوال کرد به راستی چه کسی شایسته حکومت استاطرافیانش به ستایش او پرداختنداما او گفت:چنین نیست ، شایسته ترین فردعلی اکبر فرزند حسین است،که جدش رسول خداستو شجاعت بنی هاشم،سخاوت بنی امیهو زیبایی قبیله ثقیف را در خود جمع کرده است.و به او که می اندیشم ،در می یابم که او عجب الگویی است برای جوانانی چون منکه در ابتدای مسیر جوانی هستند...و بزرگ مردی است که روز ولادتش ،روز جوان هم نام گرفته است:)برپا شده یک شور دگر باز به دنیایا قاصدک آورده خبر باز به دنیایک بار دگر عالم هستی شده روشنرو کرده از آفاق قمر باز به دنیالیلا پسر آورده به این عالم خاکییا آمنه آورده پسر باز به دنیاآورده علی ابن حسین ابن علی همیک جلوه ای از نور پدر باز به دنیا...محسن صرامیولادت حضرت علی اکبر (ع)و روز جوان به همگی مبارک:)</description>
                <category>Echona</category>
                <author>Echona</author>
                <pubDate>Sat, 31 Jan 2026 14:03:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ادب ، آینه درونی</title>
                <link>https://virgool.io/@Echona/%D8%A7%D8%AF%D8%A8-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C-usgn1ns7azrm</link>
                <description>سلام!حدودا دو ماهی می شود که به ویرگول آمده ام،ویرگول برایم جای جالبی بودمی دیدم که چقدر فضا محترمانه و دوستانه است،گمان می کردم آدم های اینجا ، همه فرهیخته و با سوادند،خوشحال بودم که جایی پیدا کرده ام تا سیاه مشق هایم را با دیگران به اشتراک بگذارم ودوستان خوبی هم پیدا کردم.اما در این چند وقت گذشته ،متوجه شدم آدم های اینجا هم شبیه جامعه اند ،همه جورش یافت می شودو خب این طبیعی است.اما سئوالم این است:چرا تا به هم می رسیم و نظراتمان مخالف هم است ،به هم چنگ و دندان نشان داده و ناسزا می گوییم؟مگر نمی شود محترمانه صحبت کرد؟(البته که منظورم همه نیستند ، زیرا انسان های محترم هم زیادند و البته که گاهی ناسزا در دعوا یک طرفه است)انگار مهارت گفت و گو کردن و حتی دعوا کردنِ صحیح را نمی دانیم...اصلا چه شد که الفاظی چنین رکیک به گفت و گو هایمان اضافه شد؟چندی پیش ، دو دوست جوان حدودا 18-20 ساله را دیدم،اولی با شوخی و خنده به خواهر و مادر دومی چنان ناسزا گفت و دومی هم در کمال تعجب خندید و به گفت و گو ادامه داد...من مانده بودم که از کِی ، به قولی فحش ناموسی آن قدر برایمان عادی شد؟پس غیرتمان چه شد؟حواسمان هست؟این برای همه جاستبا ناسزا گفتن نمی شود نظرمان را به طرف مقابل بقبولانیمو غیر از اینکه از کوزه همان برون تراود که در اوست،و شخصیت و اعتبار و احترام خودمان را نشان می دهیم چیز دیگری ندارد...یادمان باشد حتی در دعوا و بحث انسانیت خودمان را زیر سئوال نبریم ،هر کسی می تواند فحش دهد ، ناسزا بگوید یا متهم کند ،اما هنر آن است که محترم بمانی و احترام طرف مقابل را نگه داریکه ادب مرد به ز دولت اوست...این چند روز هم،خیلی ها می دانم متوجه شده اند،ناگهان کاربرهایی بی نام و نشان ، بدون سابقه به اینجا اضافه شده اند...نمی خواهم قضاوت کنم اما انگار فقط آمده اندفضای ویرگول را مسموم کنند و بروند.(البته باز هم منظورم همه نیستند ، پس همه کاربرهای جدید به خودشان نگیرند)و تازه ناسزا گفتن اثر وضعی هم دارد ،با زبانی که می توانیم حرف های شیرین بگوییمو با آن دلی را شاد کنیم تلخ می گوییم و زخم می زنیم...و هیچ چیزی در این جهان ، بی اثر نیست...عمل ما حتما به ما بر خواهد گشتو البته که صدای دل های شکسته،خیلی سریع فاصله زمین تا آسمان را طی می کند...خلاصه که:ادب مرد بهتر از زر اوستمرد را بهتر از زر است ادبادب مرد زانکه زیور اوستچون ادب نیست گو مباش زرتندیمی(اشاره به حدیث امام علی (ع))گفتم این را بنویسم ،که به خودم مسائلی را یادآوری کنمو اینکه کمی هم درد دل کرده باشم...البته نا امید نیستم ها نه،چون خدا هست:)به علت کمبود عکس همین را داشته باشید ، توجهتان را به سمت امید ببرید😅</description>
                <category>Echona</category>
                <author>Echona</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jan 2026 17:24:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راوی</title>
                <link>https://virgool.io/@Echona/%D8%B1%D8%A7%D9%88%DB%8C-tdzm0qdvzhdy</link>
                <description>سلام سلام بر آقایی که عاشورا را برایمان روایت کرد...من اورا به صحیفه اش می شناسمبه دعاهایش،به عاشقانه حرف زدن با خدا..و..صحیفه که می خوانی،عشق از بند به بند و سطر به سطرش پیداست...و گاهی که میخواهی با خدا حرف بزنی،صحیفه را بر می داری و ورق می زنی و چشمانت از آن همه محبت خیس می شود..عجب لطیف است انسان:) برای من نخی از رشته سجاده ات کافی استسر نخ دستم افتاده که تو حبل المتین باشیتو و عشق تو و پیشانی ساییده از سجدهفقط شایسته ات این است زین العابدین باشیمجتبی دسترنجولادت امام سجاد (ع) مبارک✨</description>
                <category>Echona</category>
                <author>Echona</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 17:04:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماه</title>
                <link>https://virgool.io/@Echona/%D9%85%D8%A7%D9%87-lamjvk9hl06l</link>
                <description>سلام حضرت دلبرسلام قرص قمردلی بگویم:آن که عمویی چون شما داشته باشد،هرگز از چیزی نمی ترسدچرا که می داند ، عمویشدر هر حالی هوایش را داردمی گویند در کربلا ، همه دلشان به عباس گرم بود.همان آقایی که وقتیحسین (ع) به چهره او می نگریست،غم از دلش می رفت...عمو جان ،ای که ماه در مقابل جمالت کم می آورد..ای علمدار کربلا،که تا قیامت پرچم حق را بر افراشته ای...می شود عمو عباس صدایتان کنیم؟چرا که نه...ولادت حضرت عباس و روز جانباز فرخنده باد✨</description>
                <category>Echona</category>
                <author>Echona</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jan 2026 13:08:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بر بال ملائک</title>
                <link>https://virgool.io/@Echona/%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%B4%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D9%86-dllvbxgc8rca</link>
                <description>سلام ای مهربانسلام جان نبیمبارک باشد میلادتان ،که جبرئیل تبریکش را فرمودداستان آشنایی ما به قدیم برمی گردد:با اشک و روضه شیر به من داده مادرمتربت گذاشته پدرم در دهن حسیناز همان روز ، عاشقت بوده ایمای بهترین تجلی حصن حصین حسینما را هم شبیه همانکبوتر های حرمتدر آغوش بگیر...برای آن که بیابیم ما خدایت راگرفته ایم نشانی رد پایت رابرای آنکه به سمت خدایشان ببریگرفته اند ملائک نخ عبایت راو جبرئیل دلش تنگ می شد ای آقانمی شنید اگر یک شبی صدایت رافرشتگان مقرب هنوز حیرانندتو را به سجده در آیند یا خدایت رازمین به دور خودش چرخ می زند تا کهنشان دهد به سماوات کربلایت راعلی اکبر لطیفیانمبارک باشه:)</description>
                <category>Echona</category>
                <author>Echona</author>
                <pubDate>Fri, 23 Jan 2026 16:04:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آقا معلم</title>
                <link>https://virgool.io/@Echona/%D8%A2%D9%82%D8%A7-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%85-lehm5hm9nrp0</link>
                <description>به نام خداسلام آقا معلم!می دانم هم اکنون صدایم را می شنویدمی خواهم از شما بگویم اما از کجا شروع کنم؟اصلا که می تواند این مظلومیت را شرح دهد؟از پهلویت خون می رفت...اما گرم خنده بودی ،نگاهم که به چشمانت می افتادبرق امید درونشان موج می زد...می دانستی رفتنی هستی ،اصلا انگار اصراری هم برای ماندن نداشتی...راست می گویندانگار زمین طاقت وسعت بعضی انسان ها را ندارد...همان ها که خدا صدایشان می کند.شهید آوینی زیبا می گوید:شهادت پایان نیست ، آغاز است...حیات عند رب ،نقطه پایانی معراج بشریت استکه به آن مقام،جز با شهادتدست نمی توان یافت..این طفل ابجد آموزتازه یاد گرفته الفبای شهادت را هجی کند..اما تو با رفتنت،معنایش کردی...آنقدر مظلومانه رفتی و ذره ذره آب شدی که شمع هم در مقابلت ،خجالت زده شد...نمی دانم آن هنگامکه لحظه لحظه به رفتن نزدیک می شدی،به چه فکر می کردی...اما در مقابل دیدگان ما ، عاشورا تداعی می شد.آخرین یادداشت شهید حسین بابرییادداشتت را که دیدمنگاهم روی مورد آخر ماند...آقا معلم ، حتی کوچک ترین اتفاقات هم برایت بزرگ بودند..انگار آدم هرچه به نور نزدیک تر شود،بیشتر مراقبت می کند ..و..آقا خودم دیدم تو هم لب تشنه رفتیچون حضرت سقا شدی آقا معلم...از شوق فردا گفته بودی شوق رفتنامشب خودت فردا شدی آقا معلم...میلاد عرفان پوردلمان برایت تنگ می شود،بغض گلویمان را می فشارد،اما می دانیم حالت خوب است...آقا معلم ! برایمان دعا کن ،که آموزه هایت راخوب یاد بگیریم...از طرف جمعی از دانش آموزانت:)سرم را از روی برگه بالا آوردم ،نگاهم به معلم افتاد ،سیبک گلویش تکان می خورد..آرام گفت: ممنونم از انشایی که خوندی،میتونی بری بشینی...دفترم را بستم و از کنار میزش رد شدم،صدای قورت دادن بغضش را شنیدم.زیر لب می گفت:حسین بابری،قرار نبود تنها بری...</description>
                <category>Echona</category>
                <author>Echona</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 15:24:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخت سپید</title>
                <link>https://virgool.io/@Echona/%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-ufumb3qwdsfs</link>
                <description>می خواهم چیزی بگویم ، اما نمی دانم چه ،انگار حرف هایم ته کشیده اند...ملینا را می شناسید دیگردر آغوش پرمهر پدر ، در راه داروخانه به شهادت رسیداثر آقای حسن روح الامینهمین حالا که این هارا می نویسم ،دستان کوچک ملینا را روی شانه ام حس می کنم.یقینا او اینجاست ...ملینای کوچک ماحالا که در آغوش خداییسلام ما را هم برسان...</description>
                <category>Echona</category>
                <author>Echona</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jan 2026 20:24:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آسمان ، پهنۀ بی پایان</title>
                <link>https://virgool.io/@Echona/%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-zgjo6kct12vj</link>
                <description>آرام روی زمین می نشینم..بیرون از شهر ، در جایی که نور کمتر است،ستارگان چشمک می زنند..به ستارگان خیره می شومبه آن نقطه های سفید نورانی...با خودم می اندیشم ،یعنی هر کدام از این نقطه هاچقدر از ما فاصله دارند؟به وسعت جهان که می نگرم ،نفسم بند می آید...اینکه چقدر انسان کوچک است و جهان بزرگ...نسیمی آرام صورتم را نوازش می کنددستانم را به سوی آسمان دراز می کنم ،تا بلکه ستاره ای در دستم بنشیند.ناگهان چیزی در ذهنم تکرار می شود:سُبحان الذی سَخَّر لَنا هذا و ما کُنا لَهُ مُقرِنینو من خیره به آن عظمت ،پلک هایم سنگین می شود و در اندیشه های دور و دراز خود غرق می شوم.</description>
                <category>Echona</category>
                <author>Echona</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jan 2026 12:10:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت</title>
                <link>https://virgool.io/@Echona/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-pdeg7o4ntdzn</link>
                <description>فقط همین قدر که آمده ام این را برای خودم بنویسم و بروم ...داشتم این عکس را نگاه می کردم ، از خودم می پرسیدم گرفتن چنین عکسی ، آن هم با کسی که حدودا هفت ماه پیش هموطنانم را به خاک و خون کشید ، به چه معناست...فقط با خودم گفتم ، نمی توانم بعدا در چشم های رایان قاسمیان و خیلی های دیگر ، نگاه کنم و بگویم خونتان پایمال شد...پاینده باد ایرانم.</description>
                <category>Echona</category>
                <author>Echona</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jan 2026 19:35:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایران ، سرای امید</title>
                <link>https://virgool.io/@Echona/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-augwd0cnlp8k</link>
                <description>آمده بودند.پلاکارد هایشان در دست هایشان بود.از گرانی و اقتصاد ، شکایت داشتند .مطالبه می کردندنگران سفره هایی بودند که کوچک و کوچک تر می شود...اما آمده بودند برای آنکه ایران مان را تنها نگذارند...برای آنکه بگویند ما همه متحدیم ، آمدند تا به جهان اعلام کنند ایران کجاستتا بگویند ما در مقابل اجنبی ، خون تف نمی کنیم.و من خیره به این تصویر ماندملحظه ای که همه دوشادوش هم ،کنار هم ، کتف به کتف ،ایستاده بودند ،برای ادای احترام و نماز بر عزیزانمان...بر پیکر پرستار فداکار و تمام انسان های بیگناهانگار که زمان ایستاده باشد،آنهایی که دلشان برای وطنشان می تپد،بغض ها در گلو ،نفس ها حبس،شاید خشم ، شاید اشک ،اما با تمام آن فضا ناگهان ، چیزی در ذهنم تکرار شد« ایران ای سرای امید »همان جایی که سرا و خانه ی امید است و از خاکش ، امید زاده می شود.به امید آنکه ایران مانهمیشه متحد بماند .خطاب به همه هموطنانم:روز های خوش دنیا همه ارزانی تانآی مردم ، چه خبر از دل بارانی تانمهربانان زمین ، آیینه داران زمانمهر تابنده بر آن قلب چراغانی تانقاسم صرافانپاینده باد ایران مان:)</description>
                <category>Echona</category>
                <author>Echona</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jan 2026 20:06:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه من</title>
                <link>https://virgool.io/@Echona/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%D9%86-mmmz0tcwy2no</link>
                <description>دیشب با شنیدن شعری حالم خوب شد ، گفتم اینجا بنویسمش براتون تا شما هم بخونیدو ان شاالله دلتون آروم بشهکه آرامش بیاد تو دلامون و منتشرش کنیمکه حواسمون به ایرانمون ، به خانوادمون باشه:)حواسمون به اونایی که مثل گرگ بیرون خونمون منتظرن باشهآرامش و امنیت خونمون خیلی مهمه خیلیپرستارِ کشیک ِشب ، توی اورژانسِ هرمزگان ، یه دختر از دماوندهداره با حوصله ، جایِ خراشِ زخمِ مردی رو که اهل یزده ، می بندهیه ترکی از شمال غرب ، مهندس ناظرِ امروز ، توی پارس جنوبی بودتو یه آبادیِ کوچیک ، عروسیِ دو تا تاجیک ، به کردی پایکوبی بودیه دختر از یه شهرِ دور ، تو ترمینال آزادی ، میون اون شلوغی هابا حرفِ مردِ راننده ، یذره دلش آروم شد ، کجا می خوای بری بابا؟هنوزم خسرو ایام ، داره تو کوچه های شهر ، یاد ایام می خونهیه ماهیگیر بوشهری ، تو لحن ِشرجیِ بندر ، داره خیام می خونهوطن یعنی همین چیزا ، همین چیزای معمولی ، که ما هم جزئی از اونیمدرسته برخی از اوقات همش اندوه و اندوهه، ولی باز پاش می مونیمسنندج ، اسم میدونی رو بلوار بلوچستان ، تو کویِ رشتِ اهوازهکرج، نبش خراسان ، تو سرای اصفهان ، پشتِ خرم آبادِ شیرازهبرنجِ شالیِ گیلان ، تو دیگی از مسِ کرمان ، روی شعله گازِ خوزستانتویِ یه خونه نقلی ، داره قل می زنه قل قل ، مثه قلبم واسه ایرانمثه قلبش واسه ایران ، مثه قلبت واسه ایرانوطن یعنی همین چیزا همین چیزای معمولی ، که ما هم جزئی از اونیمخودم که خیلی این شعر رو دوست دارم خیلی...البته نام شاعر رو نمیدونم که ان شاالله بعدا اضافش میکنم</description>
                <category>Echona</category>
                <author>Echona</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jan 2026 18:03:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایرانم</title>
                <link>https://virgool.io/@Echona/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%85-zwfjnhdplhli</link>
                <description>به گمانم آن چیزی که ایران عزیزم بیشتر از همه این روز ها نیاز داشته باشد ، امید است.ایران من از این تجربه ها ، از این لحظه ها کم نداشتهاما هربار ، سربلند و استوار بیرون آمدهگوشه گوشه ایران عزیزم خون عزیزانم ریخته شده ،این کشور شبیه همه جا نیست ، خاکش فرق می کند...از گیسوی خواهرانم در موتور ایرباس ، تا دوازده روزی که بر ما تحمیل شد..ما به امید زنده ایم و کنار هم بودن،مشکل هم که باشد ، نیازی به دخالت بیگانه نداریم ،بیایید شبیه همیشه ، خانواده هم بمانیم ، مشکلاتمان را با هم حل کنیمو نگذاریم آنها که نباید از چند دستگی ما برای تجزیه ایرانمان و علیه خودمان استفاده کنند...دست در دست هم دهیم به مهرمیهن خویش را کنیم آبادپاینده باد سرزمینم ایران</description>
                <category>Echona</category>
                <author>Echona</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jan 2026 11:37:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«بیست سال در سکوت»/بخش دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@Echona/%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-rmwuejyf6frp</link>
                <description>به حلقه خیره شدم.انگار کسی قلبم را در مشت گرفته باشد.نمی‌توانستم نفس بکشم.گرد تمام آن بیست سالراه گلویم را بسته بود.حلقه را از دستم درآوردم.باید از خودم دورش می‌کردم.درِ چوبی کلبه را باز کردم.کمی دورخیز کردمو پرتابش کردم.حلقه از سراشیبی تپه به پایین پرت شد.چشمانم را بستم.می‌خواستم تمام آن بیست سالبا همین پرتاباز ذهنم بیرون برود.برگشتم به داخل خانه بروم،که صدایی آمد:— آخ… این چی بود؟صدای او بود.خشکم زد.فکر می‌کردم رفته است.بی‌درنگ از سراشیبی پایین دویدم.روی چمن‌ها نشسته بود و سرش را گرفته بود.کلاه حصیری‌اش کنارش افتاده بود،و موهای خرمایی‌اشبا هر وزش بادبه این طرف و آن طرف می‌رفت...حضورم را حس کرد،اما نگاهم نکرد.— تو اینو پرت کردی؟آرام گفتم:— ببخشید… از قصد نبود.سری تکان داد.نیم‌خیز شدو حلقه را از زمین برداشت.چند لحظه به آن خیره ماند.— صبر کن…من این حلقه رو می‌شناسم…حرفش ناتمام ماند.بلند شد.برای اولین بار به صورتم نگاه کرد.انگار چیزی ناگهان به یادش آمده باشد،برقی در چشم‌هایش دوید.فهمیده بود.حلقه را در دست داشت،نیم نگاهی به آن،نیم نگاهی به من.روی برگرداند،اما نفس‌های بریده‌اشگریه کردنش را لو می‌داد.شاید بالاخره پیدا کرده بودآنچه را که بیست سال تمامبه دنبالش می‌گشت.— باورم نمی‌شه…باورم نمی‌شه…رو به من ایستاد.صدایش آرام بود.— چقدر توی این بیست سال تغییر کردی.زبانم بند آمده بود.او هم تغییر کرده بود.مردانه‌تر،با جذبه‌تر،و شکننده‌تر.اشک در چشم‌هایش حلقه زد.— می‌دونی چند سال منتظرت بودم؟می‌دونی چقدر دنبال این حلقه گشتم؟می‌دونی چقدر…؟صدایش از قلب شکسته‌ای می‌آمدکه بیست سال تمام، جست‌وجو کرده بود...سکوت کردم.هر واکنشی هم که نشان می‌داد،حق داشت.من در حق او ظلم کرده بودم...ناگهان لبخند محوی زد.به حلقه در کف دستش نگاه کرد.— خوشحالم که تمام این مدت دست تو بود.نگاهش دوباره بالا آمد.— این یعنی…هنوزم برات مهمم؟چند ثانیه سکوت کردم.می‌خواستم بگویم بله،اما ناخودآگاه گفتم:— مگه نمی‌بینی… انداختمش دور؟انگار که آب سردی روی سرش ریخته باشند.شانه‌هایش لرزید.نمی‌خواستم این‌گونه شود...سرش را پایین انداخت.زیر لب خودش را سرزنش می‌کرد...نه می‌توانستم چیزی بگویمو نه تاب آن را داشتم که در این وضعیت ببینمش...من زیادی بی‌احساسم، نه؟دوستش داشتم،اما چرا با خودم و او این‌گونه رفتار می‌کردم؟اشک‌هایش رابا گوشه آستینش پاک کرد.شبیه بچگی‌هایش شده بود،همان اندازه معصوم و دوست‌داشتنی...لحظه‌ای گذشت.قلبم داشت زبانه می‌کشید.انگار می‌خواست حرف بزند...برای اولین بار،در تمام زندگی ام، گذاشتم حرف بزند:— بعد این همه سال، هنوزم حلقه رو نگه داشتم...فقط به خاطر تو...سرش را بالا آورد و به من خیره شد.رگه‌هایی از امید دوباره در چشمانش جان گرفت...دست و پا شکسته گفت:— یعنی...هنوز... تموم نشده؟آرام گفتم:— هیچ‌وقت تموم نشده بود.حتی همون روزی که بهت گفتم نه.پرسید:— می‌خوای…؟ادامه دادم:— تمومش کنیم؟سر تکان داد.من هم.چند لحظه در سکوت ایستادیمو به هم خیره شدیم...و همانجا قرارمان را گذاشتیم.یکبار دیگر...شبیه همان بیست سال پیش...فقطچمنزار،من،او،و حلقه...منتظر شنیدن نظراتتون هستم:)پ.ن: این داستان قرار نبود ادامه داشته باشه،ولی به لطف دوستان اندکی ادامه یافت:)</description>
                <category>Echona</category>
                <author>Echona</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jan 2026 13:11:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«بیست سال در سکوت»</title>
                <link>https://virgool.io/@Echona/%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-psngcl4nhcuc</link>
                <description>از روزی که به این خانه آمدم،هر روز می‌دیدمش.از پشت پنجره‌ی کوچکِ چوبیِ اتاقم.پنجره به منظره‌ای باز می‌شد که آرام‌آرام تمام دنیای من شد:چمن‌زاری آرام،دریاچه‌ای نقره‌ای که گاهی قوها روی سطحش می‌لغزیدند،و جنگل‌هایی در دوردست که تا افق کشیده شده بودند.ساعت‌ها پشت پنجره می‌ایستادم.به منظره خیره می‌شدم؛انگار اگر چشم برمی‌داشتم، چیزی درونم فرو می‌ریخت.مردی هر روز به چمن‌زار می‌آمد.کلاهی حصیری بر سر داشتو بی‌وقفه میان علف‌ها می‌گشت.سرش اغلب پایین بود.نه به اطراف نگاه می‌کرد،نه به کسی.اول کنجکاو شدم.بعد دیگر برایم مهم نبود.برایم شبیه بخشی از منظره شد؛چیزی که هست، اما پرسشی با خود ندارد.تا آن روز.پایش به سنگی گیر کرد و از شیب تپه سر خورد.روی زمین افتاد.قلبم یک‌باره تند شد. نتوانستم بی‌تفاوت بمانم. جعبه‌ی کمک‌های اولیه را برداشتم و از پله‌ها پایین دویدم.وقتی رسیدم، روی زمین نشسته بود و زانویش را گرفته بود.نزدیک شدم.گفتم:— حالت خوبه؟سرش را بالا آورد.نگاهش از صورتم گذشت،بی‌آنکه مکثی کند.گفت:— فکر کنم یه خراش ساده ستکنارش نشستم.گفتم همان‌طور بماند.مشغول پانسمان شدم.پرسید:— چطور متوجه شدی افتادم؟گفتم:— خونم همین جاست. از پنجره دیدم.چیزی نگفت.نگاهش دوباره روی زمین بود.سؤالی که مدت‌ها در ذهنم مانده بود،بی‌اختیار از دهانم بیرون آمد:— هر روز اینجا دنبال چی می‌گردی؟مکث کرد.بعد نفس عمیقی کشید.گفت:— دنبال چیزی که فکر می‌کردم اگر پیداش کنم،همه‌چیز درست می‌شه.سرم را بالا آوردم.به صورتش نگاه کردم.ادامه داد:— سال‌ها پیش، همین‌جا،از دختری که دوستش داشتم خواستگاری کردم.حلقه‌ای بهش دادم.قبول نکرد.عصبانی شد…حلقه رو پرت کرد توی همین چمن‌ها.دست‌هایم بی‌حرکت ماند.دهانم خشک شده بود.گفت:— از اون لحظه به بعد، هر روز،میام اینجا.شاید پیدا بشه.شاید بتونم برش گردونم…یا شاید بتونم بهش بگم که من هنوز هم دوستش دارم...حلقه روی انگشت دست چپم سنگین شد.بیست سال پیش...دختر نوجوانی بودم.او از من خواستگاری کرد…و من،از ترس،از ندانستن،یا شاید از جوانی،نه گفتم.کاش کسی به او گفته بود...که من،بعد از رفتنش، خم شدم و حلقه را از میان علف‌ها برداشتم.و از همان روز، با من ماند.پانسمان را تمام کردم.بلند شد.تشکر کرد.لبخند زد.باز هم نگاهم نکرد؛نگاهش هنوز روی زمین بود.وقتی رفت،مدتی همان‌جا نشستم.اشک هایم امان نمی دادند...به خانه برگشتم.پنجره هنوز رو به همان منظره باز بود.حلقه را نگاه کردم.بیست سال،هیچ کدام علاقه مان را از دست نداده بودیم.فقطهر دودر سکوتاز کنار همرد شده بودیم.منتظر شنیدن نظراتتون هستم:)</description>
                <category>Echona</category>
                <author>Echona</author>
                <pubDate>Mon, 05 Jan 2026 22:18:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامی آشنا</title>
                <link>https://virgool.io/@Echona/%D9%86%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7-p02avlbebmtd</link>
                <description>برای همان زنی کهبا تمام زنانگی اشدر مقابل فرعون زمانش ایستاد...و رو در رووقتی پرسیدند : کار خدا با برادر و اهل بیتت را چگونه دیدی؟با وجود تمام مصائب و اسارت ها ،قاطعانه فرمود:ما رَأَیتُ الاّ جَمیلایعنی چیزی جز زیبایی ندیدم.و چقدر انسان ، می تواند بزرگ باشد...</description>
                <category>Echona</category>
                <author>Echona</author>
                <pubDate>Sun, 04 Jan 2026 20:40:50 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>