<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فآطمه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Ef_r</link>
        <description>او دل به ماندن نسپرده است و حیات دنیا را سفری می‌بیند كوتاه، از مبداء تولد تا مقصد مرگ🌱</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:36:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1585317/avatar/xETPV6.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فآطمه</title>
            <link>https://virgool.io/@Ef_r</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کدام طرف تاریخ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Ef_r/%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D8%B7%D8%B1%D9%81-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-yohfoelznkfj</link>
                <description>«يَا دَلِيلَ الْمُتَحَيِّرِينَ»                                     ‹ای راهنمایِ متحیران›آتش رفح گویی در قلبم شعله می‌کشید...بیمارستان المعمدانیبیمارستان شفاو....هرحادثه به پیوست دیگری در این آتش درون می‌دمید!!حزن دلم را سامان میدهم تا با خاکسترهای این حوادث، قرن ها پیش بازسازی شود...دو دوتا چهارتای این مغزِ حسابگر خجل و شرمنده، سر به زیر اشک میریزد و من باید با سیل جوشان چشم هایش کربلا را روایت کنممبارزاتخیمه هاسوختن هاو جهالت ها را...اگر فناوری ها و پیشرفت های قرن ۲۰۲۴ از ساختمان بلند بالایِ رشدِ انسانِ مدرن میگوید، زیربنایِ باتلاقیِ رذالت ها و جنایت هایِ او ابهت آن بنای عظیم را در خود میبلعد..وقتی او با این همه ادعای ترقی و شرف سوار بر مرکب خویِ حیوانی‌اش شده و بر مظلومین بی دفاع و ستم دیده می‌تازد، جنایات وقاعه ی عاشورا، داستان کربلا، گودال و نیزه ها... از انسان هایِ آن روزگار دور از حقیقت شمرده نمیشود.(اگر دیروز منفعت عده ای با حضور امام جمع نمیشد، امروزهم ندایِ انا المهدی‌ به مذاق گوش هایِ خودخواه خوش نمی آید.¹برای همین است زمین و زمان را بهم میدوزند تا فطرت بیدارِ آدمی² را در پس تویِ لهوِ و لعب دنیا سرگرم نگه دارند... إِنِ اسْتَطَاعُوا &quot;اگر بتوانند...&quot;)- و به راستی که تاریخ را در تاریخ میتوان یافت!حسین‌ع اگر با یزید بیعت میکرد، امروز در حافظه‌ی چه کسی حقانیت اباعبدالله و باطل بودن یزیدیان متقن بود؟؟؟او خوب میدانست سرخی خونش چگونه تا ابد جریان باطل را رسوا خواهد کردو امروز عملیات طوفان الاقصی، مبارزات و ایستادگی هایِ جبهه ی مقاوت گویی رسالتِ اثبات حرمله، شمر، یزید و... زمانمان را به دوش میکشد و شاهدین را به قضاوت می‌کشاند...وقتی مرزِ حق و باطل زیر خروار ها خاکِ تزویر، فتنه، دو رویی و بهتان و... برای جمعیتی محو میشود و مختصات خود را در زمینِ عملِ خود گم میکنند، خون بشر برای نجات، تطهیر و غبار روبی می‌آید تا شاید بشارت فرقانِ³ خدا برای مومنین محقق شود و حجت بر گردنِ توجیح کنندگان تمام...و حال که زمین حق و باطل همچون شیشه های آب دیده به شفافیت رسیده است&quot;ما در کدام طرف تاریخ خواهیم ایستاد⁴ ؟!&quot;¹. جهل، جهل است... دیروز و امروز هم فرقی نداردفقط به اقتضایِ زمان و مکان، فرم عوض میکند!². و مگر جز این است که حقیقت از فطرتِ بیدارِ آدمی برمی‌خیزد که بُعدِ زمان و مکان را در هم میکوبد؟!³. ان تتقوا الله، یجعل لکم فرقاناهمانا کسانی که تقوای خدارا پیشه کنند، خداوند برای‌شان میزان تشخیص حق و باطل قرار میدهد⁴. کربلا به وسعتِ همه ی تاریخ استو برایِ فرد فردِ بشر مختصاتی در زمین کربلا و میدان حق و باطل تعریف میشود(کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا...)00:13_ شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۳</description>
                <category>فآطمه</category>
                <author>فآطمه</author>
                <pubDate>Sun, 15 Sep 2024 10:31:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متنی که بارها ویرایش شد</title>
                <link>https://virgool.io/@Ef_r/%D9%85%D8%AA%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%B4%D8%AF-l8j1afktlowy</link>
                <description>متن تابلو: امکان برگشتن از مسیر وجود ندارددیر فهمیدم دردِ بزرگ شدن بیشتراز دردِ زخمِ زانوهایم در کودکی استگاهی دلم بی رحمانه زخم میخواهد، یک جراحت بر جسم... تا دردِ روحم را فراموش کنم؛و آن روز بیشتر از همیشه....[....¿]                                                      دوسه روزی از شروع گذشته استو من همچنان در شروعِ تلخِ روز اول دست و پا میزنمشروعی که ساده نبود!این شروع یعنی پایان مسیر قبلیو مسیر قبلی یعنی دانشگاه                       یعنی اولِ دردِ جاماندن از رفقااولِ حرف های بی سر و تهیعنی بازهم شکست...و &quot;سلام پشت کنکوری شدن&quot;کم بودن و کوچک بودنم بیشتر از همیشه به چشم می آمدنتوانستن کلمه ای بود که بر پیشانیم خودنمایی میکرد...اما مثل آدم هایِ اطرافم فکر نمیکردمآنها فقط شکست را نظاره میکردند و من تلاش نکردنم را...و همین جانم را له میکرد                             چرا تلاش نکردم؟؟؟                                     چرا حقیرانه تن به کاهلی و کم کاری دادم؟؟ شاید بی خبری، شاید خواب و غفلت...شاید....[تلخیِ واقعیت]گویی با شک ۲۰۰k ولتی برق از خواب پریده ام؛تمامِ جانم درد میکند!!!شکست از یک طرف، تلخیِ رو به روشدن با واقعیت از طرفی دیگر روحم را میخراشد...هدف ها و آرزوهایی که در رویا زیسته ام، یکی یکی چون سراب، محو میشوند و مرا در برهوت واقعیت تنها می گذارند...زندگی، این بیابان بی سر و ته با پوزخندی گوشه ی لبش، خیره به چشمانِ بهت زده ام از مرگ می گوید...داد میزند، هییییی قطعه قبرها آماده ست، اگر آدم جنگ نیستی بسم الله، یکی از اینها مال تو، برو و کپه ی مرگت را بگذار^_^خیره خیره، با شانه های افتاده، فقط نگاه میکنمدروغ چرا، هم ضعیفم، هم خستهولی از مرگ میترسم، خیلی... آن هم چنین مرگی...نمیخواهم با دیدنِ هیبت بدقواره ی دنیا سکته ی قلبی کنم و تمام...من آرزوها و هدف هایم را عمیقا دوست دارم...                                                        ولی فقط دوست داشتن کافی نبود:)))))-آبان ۱۴۰۲[خوف و رجا]از حالِ بدِ روز دوشنبه یک ماه و اندی میگذرد، با شرایط بیشتر کنار آمده ام، ولی همچنان در فراز و نشیب احوالات، حالی به حالی میشوم...گاهی پر از ترس و دلهرهگاهی سرشار از توکلگاهی خالی از امیدگاهی چیرهگاهی مغلوب و مقهورو این خاصیت آدمی ست، نه؟؟!از حق نگذریم با وجودِ تلخی و سختی های مسیر، اگر این روزها در تجربه یِ زیسته ام به ثبت نمی رسید، هیچ وقت به عظمتِ داشتن هدف، اشتیاق، دویدن، تلاش و... نمی رسیدم.اوایل دوست داشتم زمان به عقب برگردد، تمام گذشته در من گویی عزیزی شده بود مدفون، که روز و شبم را به خاک سردش گره میزد، و کار منِ عزیز مرده شده بود آه و ناله و خون جگری.ولی الان....                                             من، یک وجود زنده، با تمام غم و دلشکستگی هایم مگر آفریده نشده ام برای زندگی کردن؟؟؟ _ زندگی در حال؟! یا گذشته؟-آذر ۱۴۰۲[شاید باید عاشق شد]این جمله از کتاب خرده عادت ها بارها و بارها در ذهنم مرور میشود...&quot;باید عاشق ملال خود بشوید&quot;به راستی شاید باید عاشق شد...کنکور، درس خواندن... ملالِ من است،و این روزها دختری، در تکاپویِ عاشق شدن است، عاشق ملالِ خویشتن؛-اواخر آذر۱۴۰۲[اور دوز]I can&#x27;t به جانِ خودم                                          جانم زیادی خسته است، حالِ ادامه دادن درونم دست و پا میزند، شاید نجات یابد...-بابا من خسته ام، میفهمیییی؟ با دندون و خون جیگیری خودمو گرفتم...                              و بله گند خورد به زمان جمع بندی دی ماه...          حیرانم، این من چه میخواهد؟!بی حوصلگی زیاد، دردهایم را به کدامین دوا، درمان کنم؟! زمان در حالِ دویدن است و من کم‌ حرکت، ترسناک است، به عقربه ها زل زده‌ام و گویی به جایِ چرخدنده ها، جانم فشرده میشود-دی ۱۴۰۲[نورِ نجات]اربعین پایه ی رفاقتمون گذاشته شد، به برکت همون آشنایی و ارتباطمون باهم، حالمو فهمید و بنا به پیشنهادش وصل شدم به موسسه ی زانکو...گویی آن موسسه فقط برایِ حالِ داغان من نسخه پیچ شده بود، آنقدر که مرهم شدند و دست گیر...و این چنین رزق امام حسین‌ع دلیلِ نجات بهمن و اسفند شد[میخواهم فعلا فروردین و خرداد حلقه ی مفقودِ این روایت ها باشد، شاید بعدا کلماتی برایشان جاری شد، شاید...][تطهیر جان...]میدانی کنکورهم انقدرها بدنیست...                           حداقل مرد و مردانه در چشم‌هایت خیره میشود و آینه وار ضعف هایت را متذکر!!                 تورا به واکاوی خود مجبور میکند...                       گاهی بازیابی نیازست، گاهی بروزرسانی، گاهی حذف، گاهی فولدرسازی و جا باز کردن...          &quot;شاید توفیقی باشد اجباری برای خودجویی و خودسازی&quot;                                                                         - کاش  قدران نعمت بوده و ناممان را در خیلِ شاکران آورند                                                                                              راستش را بخواهی حال که اواخر مسیرم بهتر فهمیده‌ام که کنکور فقط رنگ یک آزمونِ چند ساعتِ را ندارد.                                                 کنکور یک مسیر است، به نام درس و تست و کامِ تطهیرِ جان...                                                 اگر وارد ماجرا شوی...                                             -وات؟                                                                   +تو پای در ره نه و از هیچ مپرس، خود راه بگویدت که چون باید رفت-۳ اردیبهشت ۱۴۰۳پ.ن:¹.بر عصیان هر قوم بگماشت حق بلایی         ما خیل عشقبازان هجرانمان بلا بود‌².زندگی با زنده بودن فرق ها دارد رفیق³.حرف زیاد است و کلمه کم... ضمنا همه ی این ماجرای کنکور و درس خواندن در کنارِ دردی غظیم جریان داشت و تمام رمقم را خرج میکرد○ آبان ۱۴۰۲</description>
                <category>فآطمه</category>
                <author>فآطمه</author>
                <pubDate>Thu, 27 Jun 2024 22:45:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در جوارِ آسمان</title>
                <link>https://virgool.io/@Ef_r/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-bd39tjhujbra</link>
                <description>به چشمانِ ماه خیره میشوم، او یارِ دیرینه ی زمان استبالا و پایین کردن حافظه اش را همیشه دوست داشته ام...هرچه باشد او بیشتر می‌بیند و می‌داند!به شکاف سینه اش قسمش میدهم، به همان لحظه ای که موهبت الهی فرود آمد و شق القمر شد؛شق القمر شد و افتخار آیت خدا شدن، نصیبش...قسمش میدهم، از آن رازِ سر به مهر پرده بردارداز حال و سیمایِ یار بگویداز نشانی اشاز....با هلال روشنش، لبخند محجوبی را بر بیقراریِ دلم مینشاند...دیگر قسم نمیدهم ولی نیمه ی دیگرش که به تاریکی پناه برده است، پشت به من، شانه هایش از بغض و گریه میلرزد.از او قول میگرم که اصوات نگاهم را به محضر پر مهرِ امامم برساند....- ۲۵ رمضان ۱۴۴۵، آخرین جمعه ی ماهِ عزیز خدا#امید_وصل #دل_گویه</description>
                <category>فآطمه</category>
                <author>فآطمه</author>
                <pubDate>Mon, 22 Apr 2024 22:10:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بفرمایید به صرفِ کلماتِ آشفته...¡¿</title>
                <link>https://virgool.io/@Ef_r/%D8%A8%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%B5%D8%B1%D9%81%D9%90-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA%D9%90-%D8%A2%D8%B4%D9%81%D8%AA%D9%87%C2%A1%C2%BF-dx3rgyp3cief</link>
                <description>رمز ایستادن، قوت ریشه است... از آن شب تلخ یک هفته می گذرد                   از آن نگاه سرد                                                از آن امواج منفی و دلهره آور...(سرمایِ نگاهش اولین تجربه نبود                اما اینبار با همیشه فرق میکرد..)برهوت کلامش ذهنم را سرگردان کرده بود و کلماتش بی رحمانه و روح خراش شکوفه ی زخم بر قلبم می نشاند....از دلیل می پرسید                                     دلیلِ بودنم                                               دلیلِ خواستنم                                          دلیلِ نشدن ها                                          دلیلِ ماندن....                                              از هرآنچه که میدانست...مانده بودم به جنس صدایِ آشنایش گوش سپارم یا کلماتِ غریبش!به آن یک جفت تیله های خوش رنگ دوست خیره شوم، یا از سردی نگاهِ آن غریبه فرار...گویی او بازپرس شده بود و من متهم!برای سوال هایش پر از جواب بودم...         اما...                                                   نمیدانم ترس و بهت آنقدر درونم رخنه کرده بود که کج سلیقگی در انتخابِ جواب به خرج میدادم یا او تن به پذیرش نمیداد؛ و خلاصه هرچه بود کلماتم به مذاق گوش هایش خوش نیامد.شاید همه ی جواب هایم را میدانست و حتی بیشتر...شاید تکرار اذیتش میکرد                           شاید‌ مشترکات ‌را ‌فراموش ‌کرده ‌بود           شاید آن جواب ها برایش کهنه شده بود    شاید حرفی، سوالی، شبهه ای... خوره ی جانش...و...شاید من کافی نبودم                                      و البته که نبودم!فکر آشفته ام افسارش رها شده بود                و منِ سرگردان محکوم بودم به گفتن...گفتن برای کسی که آن لحظه شاید بازپرس به نظر میرسید ولی یارآشنای دلم بودرفاقتش را با جان لمس کرده بودم...هفکر بود و همراه،                                      عزیز بود!                                                        و وجودش دلیلِ شوق و حرکت...در مقابل او، از کم بودن، با ظاهری آرام، بی صدا، از دورن، در آغوش خود شکستم...چشمانم دریایی متلاطم شده بود و نگاهم بی‌تاب به زمین خیره...لب هایم دیگر نایِ دفاع نداشت و بینمان سکوت حاکم شد...هر حرف تازه ای را به دهان او میچشیدم، مزه ی تکرار میداد و چاره ای جز سکوت نبود!وسعت غمِ دلم را فقط او میداند... فقط خدا..!...................هر آدمی در برهه های متفاوت نیاز به بازبینی دارد...                                                           در افکارش                                                    در باورها و عقیده‌ اش                         در تشخیص و انتخاب هایش                        در....امان از روزی که بنای بلندی را رویِ نتیجه گیری های احساس پی ریزی کرده باشیم، احساس هم میتواند روغنِ لایِ لولا باشد که دلیلِ دوام است و آسانی، هم بی فایده و سبک، چنان شناوری بر آب...عواطفی که زیربنای شناخت میشود، قوت دفاع و مقاوت را ندارد، (روی آب شناور است) و با هجمه ای که سویش روانه شود، بنا را از اوج به فرش مینشاند.به او حق میدهم... شاید در پسِ کلماتِ ناخوشش، روحی در جستوجویِ نور نهفته باشد...باید تاریکی هارا بزداید... و این راهی ست پر فراز و نشیب، پیش رویِ همه‌ی‌مان...برای حالِ دلش دعا میکنم... زیاد!                  او هم رفیق است هم عزیز...?مردادماه ۱۴۰۲</description>
                <category>فآطمه</category>
                <author>فآطمه</author>
                <pubDate>Tue, 26 Sep 2023 16:08:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنگ هنر</title>
                <link>https://virgool.io/@Ef_r/%D8%B2%D9%86%DA%AF-%D9%87%D9%86%D8%B1-s8jvwygvsnpd</link>
                <description>درس آن روزِ زنگ هنر متفاوت‌تر از همیشه بود...معلم گفت: صفحه ی دفترتان را خط خطی و سپس در میان خطوط طرحی بکشید...+حرف هایش برای همه تازه و عجیب بود!اما مشغول شدیم...خط های کج و معوج جلوی چشمانم دهن کجی میکردند، از پایین به بالا، از چپ به راست نگاهم را میکشاندم تا ارتباطی میان خطوط پیدا کنم.ابتدا طرحی را تصور کردم، قلم را از فراز و نشیب ها گذراندم، و نهایتا به شوقِ نمره ی بیست نقاشیِ جزیره ای از دل آن صفحه ی شلوغ بیرون آمد.کلاس‌ به پایان رسید!                               معلم رفت، و سالها از آن نقاشی می گذرد؛    اما ماجرا هنوز ادامه دارد...بزرگتر شدم و قصه ی آن نقاشی هم بامن قد کشید...                                                         و امروز قلم به دست رو به روی صفحه ی خط خطیِ زندگی ایستاده ام!روی خطوطِ درهم و برهمِ رنج و سختی، غم، شکست، نامردی ها، سرگرمی ها، فراموشی، تنبلی، خستگی و...• {لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ فِي كَبَدٍ...                 همانا ما انسان را در رنج و زحمت آفریدیم}گاهی از رنج به تنگ می آیم                             و اصل مطلب فراموش میشود....یادم میرود باید خطوط را پشت سر بگذارم و بال های صعود را مهیا کنم،طرحی از من باید آماده ی ملاقات شود!و این چنین سراسر مسیر مبارزه است...      این طرف ماهستیم و اراده و تلاشمان،و جبهه ی مقابل خطوط بدقواره و بدقلقِ سختی ها و مشکلات...باید جنگید                                                  باید دوید و دوید                                             تا به مقصود رسید...#رسالت خطوط مغلوب کردن است                 و کاش ما مغلوب شدگانی نباشیم که هدف را فراموش میکنند...اللهم الرزقنا......._________                                              ?شب امتحان نهایی تاریخ/خردادماه ۱۴۰۲</description>
                <category>فآطمه</category>
                <author>فآطمه</author>
                <pubDate>Sun, 10 Sep 2023 14:39:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تیک آف ۱۸ سالگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Ef_r/18-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-zjf8ppsk2zv8</link>
                <description>《هوالنور》۱۸ سالگی عزیز سلام!حرف های ناگفته ی زیادی دارم...آنهایی که گفتنی ست، امید که به تحریرِ قلم درآیند!.راستش این روزها حالم بهتر است، بیشتر میدانم که نمی دانم... و می دانم که باید بدانم و گام هایم در مسیر تندتر شده است!هنوزهم گه گاهی تسمه پاره می کنم(خسته می شوم و درمانده...)، ولی از تلِ آشفتگی های ۱۷ سالگی خبری نیست، آرامتر و مطمئن تر شده ام..اما![آیا آرامی بی قرار شنیده ای؟]هربار که احساسی در من می شکفد گویی دوباره متولد شده ام...                               حال و هوایم عطر مسرت بخشِ هدف گرفته است، تغییر مسیر داده ام و ترس و امید را آمیخته به هم رویِ شانه هایم حمل میکنم؛با مرور خاطره ها، بال پروازی به وسعت آسمانِ گذشته، وجودم را به تماشایِ تجربه ها فرا می خواند... و من هربار در دشتِ داشته هایم، گل های تازه ای می یابم!آدم هارا... بیشتر میخواهم، بیشتر می بینیم، بیشتر می خوانم، بیشتر...و اشتیاقم به دیدن، به سکوت، هنوز به وفور با من است...فی المجموع منِ امروز گرچه ناچیز و حقیر، در دنیایِ جدیدی سیر می کند و هرلحظه قلبش را بی قرارتر می یابد...[کنکور 30 دی ماه_ روز جمعه]بی خیالیم اینبار بیشتر از همیشه گل کرده بود...چهره هایِ اطرافم اکثرا آشفته و مضطرب بودند، اما من نه!!گویی برای بازدیدی علمی راهیِ دانشگاه میشدیم...مطمئن بودم نتیجه ی چندان خوبی از کنکور دی در انتظارم نخواهد بود، پس چندان به آنچه خواهد شد اعتنایی نکردم، اما تلخیِ تجربه یِ سین زدن و جواب ندادن همیشه با من می بماند:/اینکه شروع ۱۸ سالگی ام مقارن با کنکور بود روزنه ای متفاوت برایِ نگرشی تازه شد؛ امید که بابِ دردی درمان دهنده شود:))حسینیه ی ثارالله_شنبه های انتظار (سوپرایز تولد من و لادن){سراپا اگر زرد و پژمرده ایم                     ولی دل به پاییز نسپرده ایم}و شروعی دوباره...《بسم الله》</description>
                <category>فآطمه</category>
                <author>فآطمه</author>
                <pubDate>Fri, 10 Feb 2023 18:03:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی توقعِ توقعات</title>
                <link>https://virgool.io/@Ef_r/%D9%86%D8%B9%D9%85%D8%AA%DB%8C-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-a0wxwih1oc0f</link>
                <description>راهیان نور_فکه یِ عزیز_ من و زینب جانمبه قول آیت‌الله میرزاعلی احمدی، همه گرفتاری‌ها از توقع است.وقتے یاد بگیری از ڪسی توقع نداشتہ باشی، هم خودت راحت‌ تری، هم دیگران...هرچه بزرگتر شوی این را بیشتر درک میکنی که برای برطرف کردن نیازهایت فقط باید خودت باشی و توکلت به خدا...در این میان که یادگرفته ای مسیر را یک تنه باید پیشروی کنی، عینِ نعمت، از طرف خدا، آدم هایی نازل میشوند که بدون انتظار و چشم داشتی مهربان اند، کنارت در غم و شادی حاضر، بی توقع مرهم دردها و بر زخم های قلبت مینشینند!                                                    در کنارشان حضور خدا را احساس میکنی و مصداق رُحَماءُ بَینهُم میشوند؛اینها داستانشان فرق میکند، جنس حضورشان متفاوت است، این مرام و معرفتی که حول وجودشان میچرخد ماجرای توقع داشتن ما یا انتظار داشتن آنها نیست، آنها سفیر شده اند و رسالت یادآور شدن حضور خدا را به دوش میکشند و در مسیری که باید تنها به مقصد برسی، به جانت شوق و شورِ حرکت میبخشند، سهولت می آفرینند، جاده را هموار تر میکنند و لطف و محبت خدا با دستانشان در زندگی ما جاری میشود...می دانی نام این آدم ها چیست؟           رفیق! بهترین همراهان و همسفران زندگی...دی ماه ۱۴۰۰                                                                《در نزدیکیِ تولد لادن، برای او و امثالش》</description>
                <category>فآطمه</category>
                <author>فآطمه</author>
                <pubDate>Tue, 17 Jan 2023 12:27:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رزقِ روز شهادت حاج قاسم</title>
                <link>https://virgool.io/@Ef_r/%D8%B1%D8%B2%D9%82%D9%90-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B4%D9%87%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D8%AD%D8%A7%D8%AC-%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85-notsdemgagck</link>
                <description>[?]نمیدانم حال دلم را چگونه توصیف کنم...قدم خیر عزیزم خسته ی زمین و رنج هایش نباشی! وصال یار گوارایت باد؛تو را ندیده دوستت دارم، درس و خط نخوانده عجب معلمی بودی...زهرایی پا به پای حاج صمد(ستار) پیش آمدی، خستگی های روحت، روحم را شرمنده کرد...تو کجا بودی و ما کجا...؟![مادر]در سراسر زندگی ات مادر بودی!                علاقه ات به پدر، بوسه ها و محبت هایت به او، همه مادرانه بود...                                برای حاج صمد از چهارده سالگی مادر...          و در ۲۴ سالگی برای پنج فرزندت...            قصه ی زندگیت درجایی تمام شد که تازه  بند مقدمه به پایان رسیده بود، شاید زندگی مغلوبِ باقی ماجرا بود که کوتاهیِ قدش به بلندی داستان نرسید، تو در میانه ی راه آسمانی شدی و مادرانه هایت ناتمام ماند?:) [عشق]آتش عشقی که در شعر مولانا حکایت میشد، چ زیبا به بَرِ زندگیت نشسته بود...            گفت:                                                       آتش عشق است کاندر نی فتاد             جوشش عشق است کاندر می فتادراست بود..                                              عجب محرکی است این عشق!دختری ات همه عاشقانه                        مادرانه هایت                                         صبوری ها                                            خستگی هایتحتی...دلتنگی های ستار                                         کار و بارش                                               تلاش هایش                                        مرادنگی ها                                               بودن و نبودنشهمه و همه جلوه هایی بودند بس تماشایی از خدا...[?]گاهی که زندگی بوی نابش را از دست می دهد و مثلِ نان خشک شده ای که از داغی افتاده و به مذاق خوش نمی آید، کتاب هایی مثلِ دخترشینا می توانند با سطر سطرشان حیات را در رگه های زندگی به جریان اندازند.?دخترشینا، خاطرات قدم خیر محمدی کنعان (همسر شهید حاج ستار ابراهیمی هژیر)سه شنبه/۱۳ دی ۱۴۰۱_ساعت ۲۱:۰۸</description>
                <category>فآطمه</category>
                <author>فآطمه</author>
                <pubDate>Wed, 04 Jan 2023 00:30:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجرای قلوب...؛</title>
                <link>https://virgool.io/@Ef_r/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D9%84%D9%88%D8%A8-ujm6z2clqtet</link>
                <description>[?]بعداز دعاها و آرزوهای بلند، امسال برای دهه ی اول محرم قرار شد هیئت داشته باشیم؛تقسیم کار کردیم و هرکسی مسئولیتی به عهده داشت...برای جمع آوری هزینه ها، پوستری طراحی و نشر دادیم، نذورات کم کم جمع میشد.شنبه شب عزاداری ها را شروع کردیم؛از جمع خودمان هر روز یکی مداح میشد و یکی سخنران...همه چی اما گل و بلبل پیش نمیرفتسخنرانی با هرکسی بود میدانست اگر چشم در چشم بچه های خودمان شود فاتحه ی  سخنرانی را باید بخواند:/اهل بی حرمتی نبودیم امابا سوتی های وسط روضه و مداحی ها، از خنده سرخ میشدیم و چشمانمان اشکی... این وسط هم بعضی ها که خنده های بی صدا را می دیدند، نگاه چپ چپشان را حواله میکردند...روزهایی هم بود که هیچ کس جز خودمان، میهمان هیئت و عزاداریمان نمیشد...با همان جمع هفت هشت نفره یِ خادمین، خودمان میخواندیم، سینه میزدیم و قطره های اشک...به اندازه ی خودمان با تمام ظرفیت تلاش می کردیم برای برنامه ها سنگ تمام بگذاریم.میلرغبتدردعطشمحبتتعلقهدفغلیانعشقشورامیدآرزوشوق و...؛دل هایمان را به هم گره میزد... یه دل، دو دل، سه دل... ریسمانی بافتیم برای نجات!وصل شدیم به منظومه ای که حولِ آن مرام و معرفت و جاذبه ای لاینفک چرخ میزند....عزاداریِ ما بزرگ نبود، میهمانان زیادی هم نداشتیم و نه حتی کیفیت خیلی خوب...ولی هیچ یک نه مهم بود نه عامل گسستن!معیار آدم هایی که حرف از بودجه های کلان، سخنرانِ کشوری و مداحِ مطرح برای هیئت مطلوب میزد، اینجا خریدار نداشت،هیئت ما رسالتش سازندگی بود...جریان سازی بود...قرار بود منشاء اثر شود و کانون حرکت...نمیدانم در دلهای بقیه چه می گذشت وچه دعاهایی بالا میرفت، ولی من به جای همه صاحب عزا را قسم دادم مراقبِ &quot;نَفَسِ&quot; هیئت باشد..[آبروی ما به اعتبار عزای توستسلام ای غمی که مارا بزرگ میکنی]‌یَا اللَّهُ یَا رَحْمَانُ یَا رَحِیمُ یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ ثَبِّتْ قلْبنا عَلَی دِینِکَ.هیئت انصارالمهدی(عج) یاسوجمحرم ۱۴۴۴مردادماه ۱۴۰۱</description>
                <category>فآطمه</category>
                <author>فآطمه</author>
                <pubDate>Sun, 25 Dec 2022 11:32:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محل قرار: زیر سقف آسمان</title>
                <link>https://virgool.io/@Ef_r/%D9%85%D8%AD%D9%84-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%B3%D9%82%D9%81-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-jloyol4x2afi</link>
                <description>{?}من خیره به او، او آرامِ آرام، فقط گوش بود، حرف های من بود و چشم هایم که کلمات را بدون واسطه گری دهان، به گوش های شنوایش میرساند...[مهربان است، خیلی مهربان!]وسیع بود و هربار که دلم از کسی یا چیزی میگرفت، وسعت را مشق میکرد و به قلبم دیکته، تا مبادا فراموش کنم قول و قرارمان را...من به او شیفته ام، به مرامش، به نگاهش، به کرمش، به...کاش من او را بی ریا، مانند پاکی و صداقت کودکان دوست داشته باشم و کاش راست باشد اینکه میگویند، هرکه را دوست داشته باشیم، شبیه اش میشویم...به نجابتِ باران قسم؛هرآنچه را که بوی آسمان میدهد و نشانه ای از او دارد، در انارِ وجودم خانه دارد...ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ?او خود گفت:قَدْ نَرَىٰ تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّمَاءِ...ما نگاه تورابه آسمان می بینیم.......بهمن ماه ۱۴۰۰</description>
                <category>فآطمه</category>
                <author>فآطمه</author>
                <pubDate>Sun, 25 Dec 2022 11:12:11 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>