<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های E:)ham</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Ehamam</link>
        <description>آری! و دَر آخَــر اَز گنـدُمـزار مـن و تـو، مُـشتی کـاه مـی مانَـد بَـرای بــادها....</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 11:40:35</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1074169/avatar/CVUmaa.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>E:)ham</title>
            <link>https://virgool.io/@Ehamam</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پیوست غمگین من: آه</title>
                <link>https://virgool.io/@Ehamam/%D9%BE%DB%8C%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%86-%D8%A2%D9%87-lswmmwgo01rf</link>
                <description>آهِ این سالیان دور منمکه به لبهای زمان ماسیده استآهِ لعنت شدهٔ این شب تارکه به دنبال نوای ققنوس،می دَود این همه سال.چنگ می اندازم،به تن سرد زمانتا خراش مجال بر تن او اندازموانگهی پس می زند دستم را...حال دیگر هیچ نیست،تنها &quot;منم&quot;با دو دستان آغشته به خونبا تن بی جانِ ققنوس و زمان....حال دیگر من هم، با سر چوبهٔ دار، اپرای عدالت می رويم.....حال دیگر زِ من و ما و شما نیست اثرحال دیگر تنها، یک صدا مانده است بر گوش جهان.....آه می ماند و آهز همه پژواک هاآه می ماند و آهاز همه بیداد ها، فریادهاآه می ماند و آهآه می ماند و آهآه می ماند و آه.....پ. ن:سلام، امیدوارم دلتون بی غصه و زمین بر مدار خوشی بچرخه:-))اینم یه شعر قدیمی بود که توی پیش نویس هام پیداش کردم و تصمیم گرفتم دوباره منتشرش کنم. امیدوارم لذت برده باشید.</description>
                <category>E:)ham</category>
                <author>E:)ham</author>
                <pubDate>Tue, 07 Oct 2025 00:48:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید.... در زندگی دیگر.</title>
                <link>https://virgool.io/@Ehamam/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-ujvefju5gok8</link>
                <description>:)))صبحی سرددرست آنگاه که تازگی خون سرخ رنگ خورشیدسنگفرش خیابان را جلا می دهد،چشم خواهم گشود.از این خواب سرب زده چشم خواهم گشودو لبخند نادیده ات را خواهم نوشید.دستانت را خواهم گرفتو زیر پوست یخ زده اتجریان زندگی را حس خواهم کرد.با چشمان تو به دنیا خواهم نگریستو نقش امید را،در یکایک روزنه های آن خواهم یافت.به یاد می آورم،که تک تک این لحظات رادر رؤیا دیده ام.لحظاتی که به رنگ قلب های ماستو اشک هایمانکه مجالی برای ریختن نیافتند،حال محجوبانه بر گونه هایمان خواهند غلتید.خیالات سودا زدۀ من!نزدیک تر شویدو مرا در آغوش شیرین خودوحشیانه بسوزانید!زیرا پژواک نغمه ای مسلولدر گوشهایم زنگ می زند:شاید.......در زندگی دیگر.</description>
                <category>E:)ham</category>
                <author>E:)ham</author>
                <pubDate>Tue, 30 Sep 2025 23:57:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و نسترن ها را در آغوش گرفتی...</title>
                <link>https://virgool.io/@Ehamam/%D9%88-%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%DB%8C-swbaolk6cor0</link>
                <description>باران می بارید، از چشمانت.زیر کاج بلند موهای تو، چلچله ها می خواندند.چه غوغایی بود، یادت هست؟چه غوغایی بود.....دستانت را گرفتمبوی نسترن می دادند.بوی نسترن هایی که کاشته بودی،همان ها که چکه چکهبا آواز چلچله ها اشک می ریختند.و در آن روز، بهار هم با ما بود.در آغوش تو آرمیده بودو در سینه ات، ناشیانه می تپید.-یادت هست؟-یادت هست که تراوش ترانه های زندگی از لب های خاموشت،رنگ آسمان بود؟و در شوق بهاران زیستن رابه درختان عریان می آموختی؟آن روز وقتی که خورشید داشت می افتاد-مانند احساسِ لبِ طاقچهٔ خاک گرفتهٔ نم خوردهٔ زندگی هامان-و هزار تکهٔ غروب رنگ ابر نما می شدرقصیدیم، رقصیدیم و باز هم رقصیدیمدر زیر طاق گل های درخت اقاقیاهنگامی که برگ های خزان زدهٔ بی نوای سروبر سرمان می ریخت.ما می خندیدیم و صدای خندهٔ ما،در آن لحظات آکنده از دلهره ای مسکوتبا قلبهایمان سخن می گفت.و ژرف جانمان رااز تلخی مرگ گل های یاسسرمست می کرد.آن روز،به رختِ کهنهٔ ابدیت چنگ زدیمو بعدها، بعدها، بعدها بعد از توردِ ناخن های در پی دست ها گشته مان رابر تن پیر و فرتوتش دیدمآنگاه که با هر سکوت سبز و سنگین کاج هابه یاد موهای نم دارِ تو می افتادمو لبخندت،که بوی سبزینهٔ سبزترین سروهای ابدی بهشت را می داد.و دستانت،که از ازل، نسترن ها در آن غنوده اند.حال،اِی -پری هزار افسانه ای از یادها رفتهٔ من-پر افشان کنکه هنوز هم بوی نسترن ها را استشمام می کنمحتی وقتی که تو،دیگر اینجا نیستی.نام اثر: وداع.پ. ن: ایده این شعر رو از ترانه یارم به یک لا پیرهن خوابیده زیر نسترن...... گرفتم. و خب، اینجا نسترن یه نماد خاص هست. امیدوارم شعرم به دلتون نشسته باشه:)همین.</description>
                <category>E:)ham</category>
                <author>E:)ham</author>
                <pubDate>Wed, 11 Jun 2025 00:29:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واگویه هایی از جنس دیوانگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Ehamam/%D9%88%D8%A7%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%B3-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-u4190ef88h4s</link>
                <description>+در قفسی اسیرم، تاکنون بوتیمار غمگینی بودم که برای دل خود می خواند، ولی حالا جهانیان باید صدایم را بشنوند! او اوج می گیرد، روزی که آسمان منتظرش نیست!هنگامی که ماه در آبخوری قفسم افتاد، نورش را نوشیدم و مجنون شدم! به دیوارها کوفتم، بهشان دهن کجی کردم، لگد زدم، آشوب کردم، فرار کردم! فرار کردم! و بعد...... ناگه از خواب پریدم....... بال و پرم زخمی بود، اما حتی خراشی روی دیواره ها نیفتاده بود..... پس دیوانگی کردم....... تا ماه را ببینم، تا هوای جنگل را تنفس کنم، تا از آب دریا بنوشم، تا...... بر خود زخم زدم، بر قفس چنگ زدم، بر صورت صاحب نقش خشم زدم..... اما.....کو رهایی؟ کو رهایی؟؟ کو رهایی؟؟ زمزمه ای گنگ می نوازد:یا مرگ، یا اسارت. اما مرگم را هم دیوار های این قفس رقم می زند.پس شما هم دعوتید به تماشای مرگ تدریجی این بوتیمار دیوانه...... زمانی برای مردن نیست:-)/بیلی ایلیش https://music.apple.com/us/album/no-time-to-die-single/1498647640 </description>
                <category>E:)ham</category>
                <author>E:)ham</author>
                <pubDate>Mon, 05 May 2025 11:39:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از زبانِ ثریا:-)</title>
                <link>https://virgool.io/@Ehamam/%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AB%D8%B1%DB%8C%D8%A7-g7hylhrbeegw</link>
                <description>خانم ثریا امیرطهماسبی، دلدادهٔ شهریار... در مقام شعر(آمدی جانم به قربانت، ولی حالا چرا) معروف است که جناب شهریار، در بستر بیماری این شعر رو برای خانم ثریا امیرطهماسبی هنگام واپسین دیدار سرودند.این شعر زیبا، بسیار مشهور است. ولی این قضیه، روی دیگری هم دارد..... آن روی دیگر را، از زبان قاصر من بشنوید:بعدِ تو در ظلمتِ شب، آینه مهتاب را خورد انعکاس چشم هایت، در دل آیینه ها مرد در دلم شمعی فروزان رفته رفته آب می شد می چکید از چشم هایم جرعه ای مهتاب می شد برگِ شب را باد پس زد، بوم هم بر خواب سر زد آه! یاد تو چرا این گونه بر جانم تبر زد؟ هر نگاه بید مجنون، شب به شب دیوانه ام کرد کوچه باغِ خاطراتت، والهٔ ویرانه ام کرد دست خاموشی به دستم، چشم در چشم ستاره یادم آید آن شبی که دیدمت آخر دوباره دست من بر دست تو، دستان تو سرمای شب. نبض تو خاموش بود و بهتِ من مهری به لب.  گفتمت ای مهربان!چشم تر من را ببینجان من در فرقتت سوزد، تو با من این‌چنین؟تو مرا شمعی نگارا،  با تو من پروانه ام! آسمانم باش تا ابرت شوم، جانانه ام!در تب و تابی غمین تر بر سر بود و نبودنجان فسایید و بگفت جانانه ام با جان منآمدی جانم به قربانت، ولی حالا چرا؟ بی وفا، حالا که من افتاده ام از پا چرا؟.... پ. ن:این شعر رو از بقیه اشعارم بیشتر دوست دارم. با اینکه عجله ای گفتمش و وزن و قافیه درست و حسابی هم نداره، ولی خیلی به دلم میشینه. لطف کنید شما هم نظرتونو بگید که ببینم آیا ارزششو داره یا نه؟ آخه می دونید، میگن شعرای هرکس مثل بچه اش هست.... بدیاشو نمی بینه. به نظر من هرچیز عالی هزینه ای داره و هزینهٔ اشعار زیبا و احساس خالص شهریار، زخمی است که از این عشق ناکام بر قلبش ماند..... روح هر دو بزرگوار قرین رحمت حق🫶🏻با عقل، آبِ عشق به یک جو نمی رود/بیچاره من که ساخته از آب و آتشم</description>
                <category>E:)ham</category>
                <author>E:)ham</author>
                <pubDate>Wed, 26 Mar 2025 15:43:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما همه ترکیبی، از &quot;کمی&quot; ها هستیم.....</title>
                <link>https://virgool.io/@Ehamam/%D9%85%D8%A7-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%AA%D8%B1%DA%A9%DB%8C%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-cgcxe2qg0rxf</link>
                <description>  دل آدم ها،همگی یک رنگ استچه تفاوت، که کمی تیره تر یا روشنتیرگی ها هم، شسته می شود.... روشنی ها هم، تیره می شود..... جملگی وارثان یک خاکیم. ما همه ترکیبی، از &quot;کمی&quot; ها هستیم.... ما کمی&quot;زیباییم&quot; ما کمی&quot;ترسوییم&quot; ما کمی&quot;بی رحمیم&quot; ما کمی &quot;بی حوصله&quot; ما کمی&quot;عاشق&quot; و &quot;کمی&quot;....... این کمی ها هستند، که مرا می سازند، این کمی ها زِ تلألوی کدام خاطره ام جان یافته است؟ تلخ بود یا شیرین؟ از برایش جای پای تلخ درد، بر وجودم قدم رنجه نمود؟ نقش لبخند به لب هایم کشید؟ جای پایی اشک خورده، بر تنِ روحم دوید؟ ساعت زندگی ام از رنج هایم وارهید؟ نم نم شور و نشاط تازه ای را آفرید؟بر تن پروانه شوقم سرود تازه ای می خواند؟ یا عبور سرد و نمناکش، دلی را باز می رنجاند؟ من نمیدانم، ولی هست که هست..... هرچه بود و هرچه هست، این همین است که هست..... پ. ن:به نظرم پذیرش رنج هاست که آزادی رو به دنبال داره. در حقیقت، شاید پذیرش خاطرات خوب و بد زندگی، اولین قدم در راه خودشناسی باشه. یعنی پذیرش خود، به معنای پذیرش رنج های خود، وجوه تاریک قلب خود، نقاط قوت و ضعف شخصیت خود هست و نباید از خودمون فرار کنیم. باید بپذیریمشون و اگه تونستیم اصلاحشون کنیم. و این تازه قدم اوله. نظر شما چیه؟ </description>
                <category>E:)ham</category>
                <author>E:)ham</author>
                <pubDate>Wed, 26 Feb 2025 10:43:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عقاب باش!</title>
                <link>https://virgool.io/@Ehamam/%D8%B9%D9%82%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-g55bqinxxuec</link>
                <description>کلاغ ها خیلی دوست دارن عقاب ها را اذیت کنن. کلاغ با اینکه از عقاب کوچک تره، اما چون چابک تر از اون هست می تونه سریع بچرخه و مانور بده. گاهی اوقات هنگام پرواز ، بالای سرِعقاب قرار میگیره و به سمتش شیرجه میره، ولی عقاب میدونه که میتونه اوج بگیره، چون قوی تره!عقاب به جای اینکه از آزارهای کلاغِ مزاحم ناراحت بشه،بیشتر و بیشتر اوج میگیره و سرانجام کلاغ عقب می افته...... :-)این، حکایت ما آدم هاست....  به جای اینکه از آزار و اذیت دیگران،قضاوتشون، حسادتشون و...... ناراحت بشید و غصه بخورید، اوج بگیرید! اوج بگیرید و این جماعت کلاغ صفت رو در اندیشه های غلطشون رها کنید!اندیشه ها افکار ارزشمندت، چیزی هست که تو را قوی می سازد و بال و پرت را شکل می دهد! پس تقویتشان کن:-)روزگاران بر شما پر نور باد! </description>
                <category>E:)ham</category>
                <author>E:)ham</author>
                <pubDate>Sun, 23 Feb 2025 16:56:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دود می خیزد .....</title>
                <link>https://virgool.io/@Ehamam/%D8%AF%D9%88%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%B2%D8%AF-ywix8l2d8vjt</link>
                <description>دود می‌خیزد زِ خلوتگاه من.کس خبر کی یابد از ویرانه‌ام؟با درون سوخته دارم سخن، کی به پایان می‌رسد افسانه‌ام؟.... :-)دست از دامان شب برداشتمتا بیاویزم به گیسوی سحر.خویش را از ساحل افکندم در آب،لیک از ژرفای دریا بی‌خبر....بر تن دیوارها طرح شکست.کس دگر رنگی در این سامان ندید،چشم می دوزد خیال روز و شباز درون دل به تصویر امید.تا بدین منزل نهادم پای رااز درای کاروان بگسسته‌ام...... گرچه می‌سوزم از این آتش به جان،لیک بر این سوختن دل بسته ام... :-)تیرگی پا می‌کشد از بام‌ها:صبح می‌خندد به راه شهر من.دود می‌خیزد هنوز از خلوتم.با درون سوخته دارم سخن..... پ. ن: زیبایی محض و دیگر هیچ. وقتی سهراب داد سخن سر دهد، سراپا چشم و سراسر معنی می‌شوم و تنها چیزی که میتونم بگم اینه:جانا سخن از زبان ما میگویی!..... :-)امیدوارم مثل من لذت برده باشید❤️</description>
                <category>E:)ham</category>
                <author>E:)ham</author>
                <pubDate>Fri, 07 Feb 2025 23:34:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ رنگ:-)))</title>
                <link>https://virgool.io/@Ehamam/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%B1%D9%86%DA%AF-svecvtns4byi</link>
                <description>این یکی از معدود شعر های نویی هست که من دیوانه وار دوستش دارم. وقتی که میخوانمش، انگار صدای دنگ دنگی که سهراب میگوید در گوشهایم می پیچید. اگر شما هم خوشتون اومد لایک کنید❤️تقدیم نگاهتون:دنگ...، دنگ ....ساعت گیج زمان در شب عمرمی‌زند پی در پی زنگ.زهر این فکر که این دم گذراستمی‌شود نقش به دیوار رگ هستی من.لحظه‌ام پر شده از لذتیا به زنگار غمی آلوده‌است.لیک چون باید این دم گذرد،پس اگر می‌گریمگریه‌ام بی ثمر استو اگر می‌خندمخنده‌ام بیهوده‌استدنگ...، دنگ ....لحظه‌ها می‌گذرد.آنچه بگذشت ، نمی‌آید باز.قصه‌ای هست که هرگز دیگرنتوان شد آغاز. مثل این است که یک پرسش بی پاسخبر لب سرد زمان ماسیده‌است.تند برمی خیزمتا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیزرنگ لذت دارد ، آویزم،آنچه می‌ماند از این جهد به جای:خنده لحظه پنهان شده از چشمانم.و آنچه بر پیکر او می‌ماند:نقش انگشتانم.دنگ...فرصتی از کف رفت.قصه‌ای گشت تمام.لحظه باید پی لحظه گذردتا که جان گیرد در فکر دوام،این دوامی که درون رگ من ریخته زهر،وا رهاینده از اندیشه من رشته حالوز رهی دور و درازداده پیوندم با فکر زوال.پرده‌ای می‌گذرد،پرده‌ای می‌آید:می‌رود نقش پی نقش دگر،رنگ می‌لغزد بر رنگ.ساعت گیج زمان در شب عمرمی‌زند پی در پی زنگ :دنگ...، دنگ .... دنگ...👈🏻سهراب سپهری، هشت کتاب، مرگ رنگ .</description>
                <category>E:)ham</category>
                <author>E:)ham</author>
                <pubDate>Fri, 07 Feb 2025 23:29:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش سادگی...</title>
                <link>https://virgool.io/@Ehamam/%D8%BA%D8%B1%D8%BA%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%86%DB%8C%D9%87-gumydueznngk</link>
                <description>در دلت گاهی سوال زیر را تکرار کن؛چند می‌ارزم اگر دارایی‌ام را گم کنم؟°°°°°°°°°°°°°°روزي خلیفه هارون الرشید به اتفاق بهلول به حمام رفت . خلیفه از روي شوخی از بهلول سوال نمود اگر من غلام بودم چقدر ارزش داشتم ؟بهلول جواب داد پنجاه دینارخلیفه غضبناك شده گفت : دیوانه تنها لنگی که به خود بسته ام پنجاه دینار ارزش دارد .بهلول جواب داد من هم فقط لنگ را قیمت کردم . و الا خلیفه قیمتی ندارد .حکایت، حکایت ماست. آدم امروز، ارزشش به رنگ و لعابش شده. هرکه شیک تر، ثروتمندتر، احترامش بیشتر. هرکه قدرتش بیشتر، هوشیارتر و برای هرگونه صفات مثبت دیگر، لایق تر. اما من به شخصه، هیچوقت نتونستم بین لباس آدم ها و میزان شعورشان ارتباط برقرار کنم. نظر نامحبوب من اینه که نه ثروت و نه تحصیلات، هیچ کدوم نمی تونن میزان شعور و اخلاقیات یک شخص رو تعیین کنن. نمیگم هیچ تاثیری ندارن. تاثیر گذار هستن و می تونن فرصت های بیشتری در اختیار فرد برای ارتقای خودش قرار بدن، اما خب عامل اصلی نیستن. به قول فلاسفه:برای موجود شدن یک چیز، مجموعه عللی لازم است که علت تامه معلول را به وجود می آورد و علل ناقصه نمی توانند به تنهایی  آن را پدید بیاورد.  پس با همه اینها، چرا جوامع امروزی دارن با سرعت نور به سمت ظاهربینی هرچه بیشتر سوق داده میشن؟ آیا دلیلش غلبه فرهنگ مصرف گرایی است؟ آیا اثرات غلبه پوچ گرایی بر انسان امروز هست که انسان دیگر معنایی در اصالت نمی بیند؟ واقعا دلیل این ارزش گذاری های اشتباه چیه؟ اینها از کجا نشأت میگیره؟....دوباره، و با دیدی جدید، بر می گردیم به پرسش آغازین:در دلت گاهی سوال زیر را تکرار کن؛چند می‌ارزم اگر دارایی‌ام را گم کنم؟ یکی از نمودهای ظاهربینی در جوامع امروزی، همین عکس هاست. عکس هایی با ژست های مختلف، موبایل های گران قیمت و...البته به شخصه مخالف زیبا و شیک پوشیدن نیستم، ولی خب آیا نمایش اینها ضروریه؟  مگه قرار نبود این وسایل برای لذت بردن ما باشن؟ پس چرا امروزه از وسیله به هدف تبدیل شده اند؟                          </description>
                <category>E:)ham</category>
                <author>E:)ham</author>
                <pubDate>Thu, 23 Jan 2025 13:45:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب‌؛ یادداشت‌های زیرزمینی</title>
                <link>https://virgool.io/@Ehamam/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-ptilzyv8y31p</link>
                <description>معرفی کتاب:این رمان اثر نویسندهٔ سرشناس روس، فیودور داستایفسکی است که به عنوان اولین رمان اگزیستانسیالیسم شناخته می شود. این رمان توسط رحمت الهی و اخیرا هم توسط حمید رضا آتش برآب به فارسی برگردانده شده است.فیودار داستایفسکی کتاب یادداشت‌های زیرزمینی را در سال ۱۸۶۴ منتشر کرد. یکی از عجیب‌ترین رمان‌هایش که در آن به پیچیده‌ترین جنبه‌های روانشناختی انسان پرداخته است. منتهی با فرمی که از دیگر آثار او فاصله بسیار زیادی دارد.حمیدرضا آتش برآب، مترجم کتاب، در ابتدای کتاب در یادداشتِ طولانی مترجم نوشته است:آقایان! خانمها! گوش کنید! شما یکی از دشوارترین، دراماتیک‌ترین و غیر قابل هضم‌ترین رمانها را در دست دارید.اکنون چیزی بیش از صد و پنجاه سال از نگارش این اثر می‌گذرد، نخستین رمان تک‌گویی درونی و اولین جریان صدای وجدان که تاریخ ادبیات به خاطر می‌آورد. حتی پیش از ولوله‌ی جوشانِ جیمز جویس، ایتالو ازوو، روبرت موزیل، آلفرد دولبین و ژان پل سارتر. این رمان تسلایی اندک است که انسهان‌های باهوش را به هیچ نمی‌رساند، اما دیوانه‌ها با آن حتما به جایی می‌رسند. دُزِ بسیار قوی و کشنده‌ای دارد و برای بسیاری همان بهتر که هرگز آن را تورق نکنند.یه تیکه از کتاب:آدمی، هرکه باشد، همیشه و همه‌جا می‌خواهد آن کاری را بکند که دلش می‌خواهد...این کار به‌هرصورت چیزی را که برای او عزیز و بی‌نهایت مهم است برایش محفوظ می‌دارد، یعنی «شخصیتش» و «فردیتش» را. پ. ن: این کتاب کتابی هست که تا مدت ها بعد از خواندن مرا به تفکر واداشت. پ. ن: من این کتاب رو با شب های روشن یکجا خوندم(درواقع اسمش هم بود یادداشت های زیرزمینی و شب های روشن). فوق العاده زیبا بودند. اگر مثل من از خوندن رمان های روسی، مخصوصا شاهکارهای داستایوفسکی لذت می برید(البته با وجود اسامی بیشمار شخصیت ها، معمولا این لذت به راحتی بدست نمیاد 😅) یا کتابخون حرفه ای هستید، حتما این کتاب رو پیشنهاد میکنم. اما اگر میخواید تازه شروع به کتاب خوندن بکنید، بهتون توصیه می کنم کلا از رمان های روسی شروع نکنید چون سردرد می گیرید بعدش🥲با آرزوی لذت بردن از کتاب، برای همه. </description>
                <category>E:)ham</category>
                <author>E:)ham</author>
                <pubDate>Mon, 13 Jan 2025 14:03:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقشی موهوم:)</title>
                <link>https://virgool.io/@Ehamam/%D9%86%D9%82%D8%B4%DB%8C-%D9%85%D9%88%D9%87%D9%88%D9%85-picazdvviqhm</link>
                <description>من آن نقش موهوممکه دیده نخواهم شددر پس تاریکی ها خواهم لغزیدو ظلمت را خواهم نوشیداما...... دیده نخواهم شد.من آن گیاه تلخمکه از رنج ها روییدمبه هر زخم رشد کردم و به هر اشک زندگی. چه خیال کرده ای؟اشکم را چه دیدی؟ اشک ها، حرف های ناگفته ای هستند که در قلب محبوس شده اند. با بغض بر در این سد آهنین می کوبند و هنگام گفته شدن، می چکند....آری! من آن لحظهٔ هیچم.... هیچی پر از ظلمت. تنهایی ام پر از شب، و شبم از تنهایی پر. ستاره ای بر آسمان زندگانی ندیدم تا انعکاسش چشمانم را بخنداند. آری! من هیچم و هیچستان سرای من. هیس! تا هیچ نشوی، داخل نتوانی شد! در هیچستان گم شدم، و کسی مرا نیافت.... مرا ندیدی، ولی نگاهت می کردمآن هنگام که شفقِ هیچ پدیدار شدو در لحظه ای خلأ آگین، نگاهمان درهم گره خورد. چشمانت را برگرفتیاما من مرآت تو ام! به کجا چنین شتابان؟ و در آن لحظه وهم آلود، پژواکی گوش هایت را مسلول کرد.... خنده ای موهن، قهقه هایی بی صدا. ترسیدی، نه؟ آری! من بودم که بر پوچی ات زار زدم، یا بر خنده ات قهقهه..... قهقهه ای بر حال زارَتیا فغانی بر قهقهه های اشک آلود؟ با رنج ها برقص، که امروز تو، نقش زهرآگین دیروزِ منو امروز من، نقش موهوم فردای توست..... پ. ن: این رو خیلی شتاب زده نوشتم. به نظرتون چطور بود؟ </description>
                <category>E:)ham</category>
                <author>E:)ham</author>
                <pubDate>Thu, 09 Jan 2025 23:08:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ای منِ سرگردانِ من!</title>
                <link>https://virgool.io/@Ehamam/%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86%D9%90-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%85%D9%86-lodi0o0wglqv</link>
                <description>به قول مولانای جان:خویشتن نشناخت مسکین آدمیاز فزونی آمد و شد در کمیخویشتن را آدمی ارزان فروختبود اطلس، خویش بر دلقی بدوختدلتنگم! دلتنگ خودم...... کسی نیست بگوید ای دل غافل! میان زندگان، به دنبال مرده ها گشتن خطاست! چندین سال است که ندیدمش، که حسش نکرده ام، دستانش را نگرفته ام، وقتی آمد دورَش کردم، گفتم برو! می خواهم همرنگ جماعت شوم! نیازی به تو ندارم! و امان از آفتاب پرستان مردم نما، که هر روز به رنگی و هر ساعت به شکلی می شوند! رفتی؟ نه، خود از خود راندمت! با دستان خودم تو را کشتم، بی آنکه بدانم تو تنها کسی هستی که به او نیاز دارم، تنها کسی هستی که واقعا دوستم می داری! هنوز گه گاهی انگار به سراغم می آیی.... فکر نکن نمی فهمم! از آن دورها نگاهم می کنی، آه می کشی، خنده ای تلخ می کنی و با چشمانی اشکبار راهت را میکشی و می روی.... فکر نکن نمی فهمم! هربار که می آیی تا چند روز بغضی گلویم را می فشارداز اینکه نتوانستم به طرفت بدوَمدر آغوشت بگیرمدر آغوشت بِگِریم..... نه! گمان نکن بی تو خوشحال تر هستم! به هیچ وجه! بی تو زنده بودن، فقط رنج کشیدن است. تو مرا می بینی و به خیالت بخاطر خودم به طرفم نمی آیی، اما من که تو را می بینم، فقط می خواهم مرا ببخشی، عذر خواهی بکنم،بگویم ای &quot;من&quot;! باز بی من نرو!  اما شرمندگی راهی جز تماشا و بغض برایم نمی گذارد.... ای منِ سرگردانِ &quot;من&quot;! توان عذرخواهی ندارم، فقط بدان بی تو قلبی پوچ و آکنده از رنجم! بیا دوباره این کالبدِ رنجور را روح ببخش! همین.....</description>
                <category>E:)ham</category>
                <author>E:)ham</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jan 2025 13:09:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصهٔ بابابزرگ و من....</title>
                <link>https://virgool.io/@Ehamam/%D9%82%D8%B5%D9%87%D9%94-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D9%88-%D9%85%D9%86-kdqhaystdb1i</link>
                <description>آن قبل ترها، نه خیلی قبل-حدودا سه چهارسال پیش-بابابزرگم قصه می گفت. از همه چی....قصه هاش، خاصِ خودش بود. خاطرات زندگیش بود. می دونید، بابابزرگم خوب قصه نمی گفت. اما قصه های خوبی می گفت. از ژاندارم های قدیم، شاهی که هنوز اعلیحضرت می نامدش، از ظلمش، خوبیش، ناامنی، آوارگی، ثروت، فقر، تعقیب و گریز  و...... از تمام خاطراتش، قصه مادرش جزء به جزء در ذهنم به یادگار مونده. زن شجاعی که چهارتا بچه رو خودش به دنیا آورد:باباجون، نبین الان مردم چه جور نازک نارنجی شدن. آدم حیرون می مونه والا! مادر خدابیامرزم-فاطمه خانم-وقتی که پا به ماه بود، گله می برد برای چرا. یه روز وسط کوه و کمر دردش شروع میشه و بنی بشری اونجا نبوده. خودش بعد از اینکه بچه رو به دنیا میاره، با یه تیکه سنگ تیز بند نافش رو میبره، لباساش رو می تکونه و دوباره میره سراغ گله و بعدازظهر هم برشون می گردونه. چندتا از خواهر و برادرام همینجوری به دنیا اومدن....... باباجون! آدم باید قوی باشه. قدیما مردم زندگی خیلی سختی داشتن، ولی خم به ابرو نمی آوردن. من حتی یه مرتبه ناشکری یا شکایت از مادرم نشنیدم. صبر داشته باش ولی هیچ وقت غفلت نکن. نشین به دعا کردن که گره از کارت باز بشه، دعاتو بکن، ولی هر گرهی به دستای خودت باز میشه..... غفلت کنی عمرت بر باد رفته..... بابابزرگ، حالا دیگر قصه نمی گوید. کم حرف که بود، ولی حالا دیگر در حد دو، سه جمله هم حرف نمی زند. آن زمان ها هم که می گفت، جز من کسی به او گوش نمی سپرد،وقتش را نداشتند.  چند ماهی میشد سرش به خواندن کتاب های تاریخی گرم بود. از تیمور لنگ به اسکندر مقدونی و از اسکندر مقدونی به سینوهه و از سینوهه به... روزی گفتمش:بابا جان، قربانت شوم، چرا دیگر قصه ای، خاطره ای، نمی گویی؟ این کتاب ها را کنار بگذار، کمی باهم در باغ قدم بزنیم، روحیه ات بهتر می شود. گفت:خوبم باباجان...... خوبم..... به شوق همین ها زنده ام هنوز.....میدانی عزیزکم، دیگر خسته ام، خسته..... می دانید، بابابزرگم هیچ وقت از آن بابابزرگ های ایده آلی که توی ذهن همه هست، نبود. آدم تنها و کم حرفی بود که نه همراهم به پارک میومد، نه وقتی وارد خونه میشد کلی پفک و خوراکی برام می آورد. بابابزرگم اینجوری بود دیگر و جای اینجور چیزها، بهم کتاب میداد تا بخوانم، همونایی که خودش می خواند. می دانید، من و بابابزرگ، خیلی بهم شبیه هستیم. شاید به همین دلیل هست که اینقدر دوستش دارم، روحیات خاصش، سرگرمی های خاصش، چروک هایی که خاصِ صورت او بود...... چیزی که ما را بهم نزدیک می کند این است که هردو تنها، کم حرف و جدی هستیم که ساعت ها در سکوت کتاب می خوانیم و افکار همدیگر را می فهمیم...... هیچ وقت فراموش نمی کنم عصری را که در کتابخانه اش درحال کتاب خواندن بودیم و به او گفتم‌:باباجان! تا به حال متوجه شباهت میانمان شده اید؟ خندید و گفت:آره دخترجون! هردوِ ما، انسان زده هستیم!میدانی عزیزکم، دیگر خسته ام، خسته..... زمان کمکی به فراموش کردن نمی کند، اما کمک می کند عادت کنیم. درست مثل چشمانی که به تاریکی عادت می کند... و نظرتون؟ </description>
                <category>E:)ham</category>
                <author>E:)ham</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jan 2025 21:43:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بر می گردم.....</title>
                <link>https://virgool.io/@Ehamam/%D8%A8%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%85-kdtmykngkjlf</link>
                <description>نمی دانمشاید درستشاید اشتباه اما..... برمی گردم زیرانوشتن را دوست دارم..... به قول سنایی:به حرص ار شربتی خوردم، مگیر از من که بد کردمبیابان بود و تابستان و آب سرد و استسقا.... این مدتاصلا دیگه نیومدم اینجافقط گهگاه میومدم پست های آتنای عزیز رو می دیدماونم بخاطر وایب مثبتش. سعی می کنم حضورم مثبت باشه کم ولی پربار..... همین. </description>
                <category>E:)ham</category>
                <author>E:)ham</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jan 2025 21:38:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین کلمات آخرین بازمانده:)</title>
                <link>https://virgool.io/@Ehamam/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-wufrkumk7dl4</link>
                <description>سلامو شاید خداحافظ!می خوام بی پرده حرف بزنم، رُک.بی آرایه ادبی و هیچ چیز دیگه ای.ساده و صمیمی.حوالی یک سال پیش بود که به ویرگول اومدم.اولین پستم که معرفی کتاب‌ بود:) فضای زیبایی بود، نه از لحاظ امکانات، بلکه آدمایی داخلش بودن که افکار زیبایی داشتن. پس کمبود امکاناتش هم قابل تحمل بود:)درباره همه چیز صحبت می شد، بحث می شد، اظهار نظر می شد، و البته محترمانه.یه جورایی، ویرگول گمشده من بود. فضایی فرهنگی و ادبی که جای دیگه ندیده بودم. هرکس با هر طرز فکری محترمانه رفتار می کرد و تفکر نقادانه هم به قوت خودش، پابرجا بود.تا اینکه.....یه سری جریاناتی پیش اومد که نمی خوام اشاره ای بکنم.خیلی از اون افکار ناب، بین توهین ها گم شدن و از ویرگول رفتن و جای اونا رو افراد معلوم الحالی گرفتن که انگار فضای سابقا ادبی و فی الحال نوشته محور ویرگول رو با فضای پوچ  اینستاگرام جابجا گرفتن.و حالا.....منم از اینجا می روم.آره، شاید نوشته های خیلی پخته ای نداشتم.شاید نتونستم خیلی پررنگ باشم و لایک و کامنت جمع کنم(که ابدا برام مهم نیست)ولی دست کم خوشحالم که به هیچ وجه به کسی توهین نکردم.دلی رو نشکوندم.سعی نکردم با هر اراجیفی، لایک بگیرم.سعی نکردم با بحث و جدل، تعداد کامنتام بره بالا.و خوشحالم که ابدا هیچ تلاشی برای بیشتر دیده شدن نکردم.و به نظر من، مهم همین بود.خیلی با خودم کلنجار رفتم تا این پست رو بنویسم. اما بالاخره نوشتمش، چون لازم بود که این کار رو بکنم.می دونید، من از آخرین بازماندگان نسل قبلی ویرگول هستم و حس می کنم دیگه جایی توی این ویرگول جدید ندارم. نمی گم قدیمی هستم، نه. اما همه اینجا عوض شدن. ویرگول برای من یه دفترچه یادداشت بود.و می خوام الان، به خاطر کرم خوردگی برگه هاش بندازمش دور.و حالا خیلی ساده می گم(با اینکه سخته) ،خداحافظ تا روزی که ویرگول، بشه همون فضای قشنگ سابق.به پایان آمد این دفتر، حکایت همچنان باقیست.... </description>
                <category>E:)ham</category>
                <author>E:)ham</author>
                <pubDate>Thu, 12 Jan 2023 10:25:11 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>