<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Ehsan</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Ehsan0</link>
        <description>اگه نوشته‌های من رو می‌خونی، بدون کار از کار گذشته</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:34:03</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3324677/avatar/itvMqO.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Ehsan</title>
            <link>https://virgool.io/@Ehsan0</link>
        </image>

                    <item>
                <title>«نوشته‌های پراکنده» : دریای افکار</title>
                <link>https://virgool.io/@Ehsan0/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-myeaytt37fo8</link>
                <description>به دور و بر خود می‌نگرم ...وهم دریا در اعماق دلم ترس برانگیخته است.از عمق طویل آن هراسی ندارم، اما تفکرات نهفته در آنجا لرزه بر اندامم می‌اندازند.دوران کودکی خود را مشغول بازی در ساحلش بودم؛ غافل از روزی که با قایق ذهن، به دل این دریای خروشان خواهم زد.به فکر فرو رفته‌ام که موجی سهمگین قایقم را واژگون می‌کند. ضربانم از شدت اضطراب در گوش هایم می‌پیچد و تا انتهای مغز، خود را بالا می‌کشد. ترس از غرق شدن را با تمام وجود حس می‌کنم. نفس زنان خود را به سطح آب می‌رسانم. هنوز بازدم دوم تمام نشده که موجی عظیم بر سرم فرود می‌آید. بیش از پیش به زیر فرو می‌روم. دیگر نایی برای مقاومت ندارم ...ناگهان رو به اعماق می‌کنم. چشمانم را تا حد ممکن باز و سیاهی آن پایین را به تاری نظاره می‌کنم. بی‌اختیار شروع می‌کنم به حرکت، اما مقصدم سطح آب نیست !با آخرین جانی که در بدن دارم به سمت سیاهی افکارم می‌روم. فشار مرگباری به پرده گوشم وارد می‌شود، اما ملالی نیست و ادامه می‌دهم. این کار را از روی شجاعت نمی‌کنم !هنوز هم در دلم ترس دارمهنوز هم شک و تردید بیخ گلویم را گرفته‌ استهنوز هم اضطراب مانند خوره وجودم را می‌خورداما باید روزی برسد که سیاهی وجودم را بپذیرم. باید آن را با آبی مهربانیم، سبز نشاطم، قرمز خشمم، زرد منطقم و سفید وجودم درآمیزم.تا سرانجام به «رنگ آدمیت» خود برسم !... </description>
                <category>Ehsan</category>
                <author>Ehsan</author>
                <pubDate>Tue, 24 Sep 2024 18:57:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«نوشته‌های پراکنده» : پناهگاه فرار از زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Ehsan0/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-jqiprqewufyc</link>
                <description> این یه مجموعه جدیده که وقتی هیچ ایده نداشته باشم و بخوام متنی بنویسم برای دوتا سری دیگه، تو قالب «نوشته‌های پراکنده» می‌نویسم. اینجا نیومدم مثل همیشه به زمین و زمان گیر بدم و ناله کنم. صرفا نشستم پای لپ‌تاپ و شروع کردم به نوشتن هر چیزی که به نظرم می‌تونم با فکر و نوشتن اون، از زندگی فرار کنم.«شطرنج»این روزا دوباره حس و حال شطرنج تو دلم پررنگ شده. short video های یوتوب بی تأثیر نبودن و دوباره انگیزه برگشتن به صفحه سیاه و سفید رو به دلم انداختن. البته قصد اینکه به طور جدی ادامه بدم رو ندارم، البته اینم معلوم نیست که میخوام به صورت جدی ادامه بدمش یا نه. صرفا از بازی کردنش لذت می‌برم ...این یکی از خقن‌ترین مات هاییه که تا الان داشتم 😎«کتاب»تو این تابستون و تا الان فقط تونستم کتاب «مرگ یا بستنی؟» رو تموم کنم که واقعا یکی از عجیب‌ترین و جذاب‌ترین کتاب هایی بود که تا حالا خونده بودم. بعد از اون رفتم سراغ «جادو فروش دو» که جلد اولش هم جزو بهترین کتابایی بود که خونده بودم. ایده داستان و انتخاب شخصیت‌ها واقعا تو جلد اول بی نقص بوده !!برای همینم خودم رو مجاب کردم جلدو دو و سه رو بخرم (جلد سه رو خریدم که گرون‌تر نشه 😶).درکل، از خوندن جلد دوم تا الان لذت بردم و حالم با این کتاب خوبه. امیدوارم این حس ادامه دار باشه.اینم عکس جلد دوم «جادو فروش» «موسیقی»و در آخر میرسیم به بخشی که همراه و یاور همیشه مؤمن جوونا و نوجوونای هم سن و سال من تو تنهاییه !!خیلی تو موسیقی فراز نشیب دارم، یا به عبارتی دیگه پراکنده آهنگ و موسیقی گوش میدم. اما در حال حاضر چیزایی که توی لپ‌تاپم دارم و گوش میدم اینا محسوب میشن :اصالت - یاسمردم - هادی پاکزادسیاه - مهراد هیدنشجریان - تو کافر دل نمیبندیپرواز تهران.شیراز - گروه دال بندآلبوم خاطرات پراکنده - گروه حال بندLose Yourself - EminemThe Second Waltz - André Rieuاینو همین الان دارم گوش میدم ...و تمام !!اولین قسمت از مجموعه «نوشته‌های پراکنده» همین الان تموم شد.خوشحالم که میتونم با یه کار مفید مثل نوشتن از زندگی فرار کنم :)خب دیگه، تا یه نوشته بعدی، فعلا خداحافظ ...</description>
                <category>Ehsan</category>
                <author>Ehsan</author>
                <pubDate>Tue, 03 Sep 2024 00:17:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«نمیدونم» : ترمیم</title>
                <link>https://virgool.io/@Ehsan0/%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85-%D8%AA%D8%B1%D9%85%DB%8C%D9%85-zvy3jlrhh9sw</link>
                <description>سلام :)این یکی از کامنت هاییه که برای یه نفر نوشته بودم. به نظرم پتانسیل تبدیل به یه نوشته خوب رو داره ... حواست باید باشه: «درست شدن یه چیزی خیلی بیشتر از خراب شدن اون چیز طول میکشه !!»اگر میخوای زندگیت عوض بشه، اگر میخوای به یه شرایط متعادل برسی و آروم باشی، نباید توقع داشته باشی به همون سرعتی که زندگیت نابود شده درست بشه. بعد که اینو موضوع رو قبول کردی، باید به جای اینکه به حرفای «قلبت» گوش کنی، به «عقلت» اعتماد کنی :«قلبت» میخواد به سریع ترین شکل ممکن و با یه قدم گند، یه شبه به یه شرایط ایده‌آل برسه که این نشدنیه !!!«عقلت» میدونه که بهتر شدن شرایط، مستلزم قدم های کوچیک کوچیکه که در گذر زمان به نتیجه میرسن ...اینکه با احساسات بخوای شرایطت رو یه شبه تغییر بدی فقط اوضاع رو بدتر میکنه. پس با در نظر گرفتن یه مدت زمان معقول، شروع کن به برداشتن قدمای کوچیک کوچیک، همین !!بعد از یکی دو هفته خودت متوجه میشی اوضاع «آروم آروم» داره تغییر میکنه، نه «یهویی» !!تو پرانتز :(میدونم تمام حرفام کلیشس و ممکنه فکر کنی اومدم یسری نصیحت بدردنخور کنم که یه چیزی گفته باشم، ولی باور کن من خودم اینارو تجربه کردم. نمیگم میتونم درکت کنم چون این یه دروغه، اما تو شرایطی که من داشتم، اینا تجربیاتی بودن که من کسب کردم و نتیجه گرفتم. برای همین امیدوارم به تو هم کمک کنن.)امیدوارم برات مفید باشن و بدردت بخورن :)مسیر زندگیت همین قدر خواستنی باشه :)فکر کنم اینم یکی از اون متن به دردبخورا باشهبه هر حال امیدوارم که از خوندش لذت برده باشیتا یه نوشته دیگه، فعلا ...</description>
                <category>Ehsan</category>
                <author>Ehsan</author>
                <pubDate>Sat, 31 Aug 2024 02:54:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«نمیدونم» : شکست یا فرار ؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@Ehsan0/%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-fnc1ld1x5kjv</link>
                <description>( سلام. سریع بگم و برم. «این متن برخلاف اکثر نوشته های دیگه مفیده» پس خوندنش خالی از لطف نیست :))دوباره مندوباره یه سال تحصیلی دیگهو دوباره کم آوردن در مقابل فشار مدرسهاین بار اولم نیست، یعنی تجربه این موقیعت رو داشتم. منتها نه به این شدت و نه با این فشار بالا !!سه شنبه (6 روز پیش) رو با گریه خوابیدم و با بغض به مدرسه رفتم. چون نه المپیاد رو تکمیل کرده بودم و نه به تکلیف مدرسه رسیده بودم. در کل این یعنی «من آدمش نیستم !!». یا به تفاسیر دیگه میشه گفت :- آدم اون مدرسه نیستم- به درد المپیاد نمی‌خورم- جای یکی دیگه رو گرفتم- در مقابل بقیه یه بازندم- و یه عالمه تفکر نابود کننده دیگه ...شرایط جوری رقم خورده بود که میخواستم از همه چیز و همه کس فرار کنم. در اصل داشتم از «شکست خوردن» فرار می‌کردم که خب اصلا خوب پیش نمی‌رفت. بگذریم، من دوتا تجربه تو این زمینه داشتم که مربوط به دو بازه زمانی متفاوت و دو روش متفاوت بود.«سال هشتم - ترم اول»زمانی که پروژه «برد گیم سازی» هنر که دو هفته وقت داشت رو انجام نداده بودم، بعلاوه یکسری تکالیف دیگه.که با عجز و ناله و التماس تونستم بابا رو راضی کنم و اون روز رو مدرسه نرم. منتها این کار جواب داد و تونستم خودم رو به کارهای عقب افتادم برسونم و برگردم رو دور !!«سال نهم - ترم دوم»چهارشنبه آزمون مشابه نهایی داشتیم برای مطالعات که از 5 فصل آخر سوال می‌اومد. در مجموع 12 درس بود که من فقط یک درس رو تا آخر سه شنبه شب خونده بودم !!دوباره میخواستم فرار کنم. برای همین آخر شب با بابا حرف زدم و جمله‌ای گفت که بعد از اون باعث شد خیلی آدم کامل‌تر و بالغ‌تری بشم. بابا گفت :                                                                  «مسئولیت کارت رو بپذیر»این یه جمله عزت نفس درونیم رو از قبل بیشتر کرد. که از اثراتش میشه گفت :- امتحانات ترم یک رو با تقلب شده بودم 19.98 ولی نهایی رو بدون کمک کسی 20 شدم- خودم رو با بقیه «مقایسه» نمی‌کردم چون این دست رنج من بود و مستقل از تلاش و نتیجه بقیه- آرامش بیشتری داشتم و بیشتر از اینکه نتیجه آزمون یا کارم مهم باشه، سیر تلاش کردن برام اهمیت داشت      و از همه مهمتر من رو با «شکست خوردن» مواجه کرد و بهم فهموند شکست خیلی بهتر از بازی نکردنه !!«سال دهم - تابستان»دو راه متفاوت که هر دو به مقصد رسیده بودن. چهارشنبه بود و برای ننوشتن تکلیف ریاضی منفی گرفته بودم.تصمیم گیری برام سخت شده بود و نیازمند کمک بودم. چهرم داد میزد از درون دارم با خاک یکسان میشم. اگه دست خودم بود میخواستم پنجشنبه که 5 زنگ المپیاد داشتیم و برای دومین بار متوالی تکلیف ننوشته بودم رو نرم. ولی آخر با یکی از مشاورای مدرسه حرف زدم و اونم با دیدگاه «شکست بهتر از فرار کردنه» من رو قانع کرد که پنجشنبه حاضر بشم. صبح روز پنجشنبه با ترس و نگرانی به کلاس رفتم و برای بدترین حالت آماده بودم ...اما همچی خوب پیش رفت و بهترین جلسه المپیادم بود !!شده بود یه فیلم سینمایی که همچی با خوبی و خوشی تموم میشه.اصلا فکر نمیکردم اینجوری بشه. البته اگر دو جلسه دیگه هم تکلیفم رو تحویل ندم اولیام باید بیان مدرسه. ولی این پذرفته شدن توسط معلم و جلمه‌ای که خودش گفت :                                            «یه وقت به خاطر تکلیف ننوشتن کلاس رو از دست ندی !!»خیالم رو راحت کرد که مسیر رو درست اومدم و انتخاب روشم درست بوده.پس با خیال راحت تکلیف رو برای جلسه بعد آماده می‌کنم و با اعتماد به نفس بیشتری به مسیرم ادامه میدم. سکوت از بهترین صدا هاست (عجب جمله گفتم :|)خیل خباین نوشته هم تموم شدتلاشم رو می‌کنم زود به زود بنویسمولیکن بدون اغراق زمان از دستم در میرهنمیتونم برای کارایی که دوست دارم درست حسابی وقت بزارمولی هفته‌ای یه بار رو متن مینوسم که خودم احساس خوبی کنمبه هر حال دیگه این نوشته تموم شدهتا یه نوشته جذاب یا کسل کننده دیگه، فعلا :)</description>
                <category>Ehsan</category>
                <author>Ehsan</author>
                <pubDate>Sat, 31 Aug 2024 02:46:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«شب نوشت» : اسم خاصی به ذهنم نرسید!</title>
                <link>https://virgool.io/@Ehsan0/%D8%B4%D8%A8-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D8%AE%D8%A7%D8%B5%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B0%D9%87%D9%86%D9%85-%D9%86%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF-p0jq8n3cmxhv</link>
                <description>درود به تویی که خواننده اولین قسمت از مجموعه «شب نوشت» منی :)البته این خوش‌ آمدگویی به معنای علاف نبودن تو نیست، صرفا رسم ادب بود که باید به جا می آوردم.یه راست و بی مقدمه میرم سر اصل ماجرا، فردا شروع آزمایشی کلاسای المپیاده و من هنوزم به تصمیم نهاییم نرسیدم! الان موندم برم المپیاد فیزیک یا نجوم؟!  و خب یه ذره برای این سردرگمی دیره و زمان ندارم. به همین دلیله که بیش از حد معمول اعتماد به خودم رو از دست دادم و حالم خیلی خوب نیست. با مشاورای مدرسه که صحبت کردم گفتن:« زنگ اول رو برو سر کلاس نجوم، اگر خوشت اومد که همونو ادامه بده. اگر هنوز دو به شک بودی زنگ دوم رو با فیزیک سپری کن و بعد تصمیم نهاییت رو بگیر. درکل یه کدومشون رو انتخاب کن و تا تهش ادامه بده... ».طبیعتاً برای منی که بعد از یه ماه به نتیجه نرسیدم دو تا زنگ هم کفاف نمیده، منتها این آخرین فرصتم برای انتخاب کردن مسیرمه!  از طرفی نمیخوام بی گدار به آب بزنم که مجبور بشم وسطش به دلیل درست نبودن راهم  کارم رو نصفه نیمه بزارم کنار (برای همینه که همیشه به خودم و ایده هام شک دارم، احتیاط!)، اما باید یاد بگیرم شرایط هرچقدر هم که سخت باشه تصمیم بگیرم و مسئولیتش رو قبول کنم!اینجور مواقع یه عقیده هست که باعث میشه نگرانی کمتری برای نتیجه انتخاب هام داشته باشم:« ناامید باش و بدترین حالت ممکنه رو تصور کن، اینجوری هیچوقت ناامید نمیشی و آمادگی شکست رو داری »این مسبب اینه که نتیجه های افتضاحی که میگیرم برام عادی باشن و اگرم آخر کار خوب تموم شد خوشحالی بعد از موفقیتم سرجاش باشه. برای همین میتونم با مرور این جمله راحت تر تصمیم گیری کنم.البته که شکستای ما یسری تجربه بهمون میدن که میتونیم با استفاده از این تجربه ها مسیر درست رو آسون تر انتخاب کنیم، ولیکن اگر این تجربیات رو به کار بگیریم کمکمون می کنن. به یه عبارت دیگه:« تجربیات یه کتابخونه بزرگه که اگر کتاب هاش رو نخونیم به درد نمیخوره و فقط فضای اضافی اشغال کرده! »مسیر افکارم همین قدر مبهمه و مه آلوده... من دیگه باید برم تو رخت خواب، چون فردا باید ساعت 7:30 مدرسه باشم.« تو زندگی به جای کسب کردن تجربه، از تجربه بقیه استفاده کن! » پیشنهاد میدم رو جمله قبلی فکر کنی...  اگر بفهمی خیلی برد کردی.فک کنم این اولین متنی بود که به طور جدی یه محتوای مهم و قابل توجهی داشت.به هرحال، تا یه متن بی محتوا و بی فایده (شایدم برعکس!) دیگه؛فعلا :)</description>
                <category>Ehsan</category>
                <author>Ehsan</author>
                <pubDate>Thu, 15 Aug 2024 02:33:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«نمیدونم» : ذهن مستقل</title>
                <link>https://virgool.io/@Ehsan0/%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%82%D9%84-bemsz9uiljlf</link>
                <description>سلام!قبل از خوندن بزار یه نکته پرانتزی بگم(البته که تو نوشته قبل هم گفتم) :«این یکی از مشکلاتی بود که می خواستم توی متن قبلی در موردش حرف بزنم ولی توضیح دادنش طولانی تر از اونی شد که فکر می کردم. پس توی یه قسمت جدا از مجموعه «نمیدونم» آوردمش که متن خستت نکنه. خیل خب، اگر آماده هدر دادن وقتت هستی، شروع کن به خوندن...»یکی از ترسناک ترین و منزجر کننده ترین مشکلات من، نداشتن کنترل روی افکارمه. قتل، سرقت و خشونت، آسیب جسمی، تمسخر شدن در ملا عام، لحاظتی که برام منزجر کننده بودن، دیگه به تصاویر مستهجن اشاره نمی کنم (که کردم) و... بعضی از مواردی هستن که به صورت تصاویر و فیلم های کوتاه لحظه ای ذهنم میسازه به طور ناخودآگاه وقتایی که به فکر فرو میرم برام تصویر سازی می کنه. افکاری که توی اون دوستام، نزدیکانم، یا آدمای معمولی که صرفاً فقط با من توی یه مکان حضور دارن، قربانی ذهنی من میشن.در مقابله با این آسیب فکر و روانی من برای در اومدن از این حالت از واکنش های ناگهانی مثل از جا پریدن وچرخوندن سرم استفاده می کنم. منتها بعضی وقتا که تصاویر خیلی زننده یا آزار دهنده میشن به صورت کوتاه باهاش حرف میزنم!   احتملا متوجه شدی که توی جمله آخرم برای ذهنم یه شخصیت متصورم شدم که باهاش حرف میزنم، به خاطر اینکه واقعا باهاش صحبت می کنم!  به دلیل اینکه میدونم اون بعضی از مواقع حرف ها و نظرات بخش های به اصطلاح  «تاریک» و «روشن» درونم به طور مستقیم بیان می کنه و حرکت مدنظر اونا رو متصور میشه.  آره... این یعنی تمام اون تصاویری که من ازشون فرار می کنم، یجایی از عمق وجود خود من هستن و یسری هاشون تجربه های شخصی من! بعلاوه باید بگم که خیلی سخته بخوای از گذشته خودت که خودت یه زمانی سازندش بودی فرار کنی... البته که من باید به خاطر گذشتم از خودم عذرخواهی کنم و شرمنده باشم، هر چی هم که باشه من این بلا رو سر خودم آوردم. میدونم تمام ماجرا تقصیر من نیست و محیط هم باعث درصدی از این فلاکت ذهنی الان من بوده، اما دست آخر من بودم که اون تصمیمات رو گرفتم و این آسیب ها رو هم دیدم. پس کسی رو جز خودم بابتشون سرزنش نمی کنم. درکل این دوگانگی درونیم اذیتم می کنه و نمیتونم اینو به کسی بگم...اگر یه ذره ذهنت درگیر شده، شاید این آرامش این عمس کمک کنه.خیلیم خوب...من واقعا باید برم دنبال کارام، وگرنه تا ساعت 3 هم جمع نمیشه.امیدوارم بتونی ذهن و افکارت رو کنترل کنی چون واقعا موضوع تاثیر گذار و مهمیه!در کل خودم در تلاش حل این مشکلم و امیدوارم بتونم از پس این چالش هم بربیام.اگه کاری باری نداری، من برم که بعدا بازم با یه متن بی فایده دیگه بر گردم.فعلا :)</description>
                <category>Ehsan</category>
                <author>Ehsan</author>
                <pubDate>Wed, 14 Aug 2024 00:25:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«نمیدونم» : خودت رو دوست داری؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@Ehsan0/%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%B1%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-vf7g845rg8lt</link>
                <description>عجب...ببخش اولش سلام نکردم. سلام!یه ذره همه چی قاطی پاتی شده، نه اینکه قبلا خیلی وضعیت منظم و رضایت بخش باشه ها، ولی الان افسار زندگیم یه ذره زیاد از حد از دستم در رفته. نمیدونم شاید درست نباشه اما می خوام یسری دغدغه هامو به اشتراک بزارم. اساساً با این موضوع اشتراک گذاری عواطف، افکار و مشکلات مخالفم ولی خب اصلاً فلسفه اومدنم به ویرگول همین بوده دیگه؟ مگه نه؟ نمیدونم...مثل همیشه بهترین جواب برای در رفتن از زیر توضیح دادن نمیدونمه!خیل خب، اگه خیلی علاقه داری و مثل همه کسایی که متنای منو می خونن بیکاری بیا با هم یسری از مشکلاتمو بررسی کنیم :سردرگمی خیلی بی مقدمه میرم سر اصل مطلب، هیچ هدفی ندارم! پوف...نمیدونم چی میخوام چی نمیخوام، چی دوست دارم چی دوست ندارم، باید چه کار کنم؟  به چی فکر کنم؟  چجوری برنامه ریزی کنم؟  اصلاََ وقتی میدونم هدفی ندارم برای چی برنامه بچینم؟ وقتی نمیدونم از چی خوشم میاد برای چی هدف مشخص کنم؟ خیلی چیزا هست که نمیدونم و این عصبیم می کنه. باعث میشه بابتشون استرس بگیرم و درونم به هرج مرج بیفته.بی نظمی خونهیکی از رو اعصاب ترین و کلافه کننده ترین موارد ممکنه بی نظمی خونس! من نمیتونم جایی که مرتب و منظم نیست درست فکر کنم، درست کار کنم و آروم باشم. برای همینم هست که تو خونه نمیتونم تمرکز و آرامش کافی داشته باشم. برای همین این روزا تو خونه بیشتر کنترل خودم و رفتارم رو از دست میدم. از اون طرف هم دعواهای مامانم با برادر کوچیکم و رابطه حال حاضرم با داداشم که داغونه، اوضاع رو سخت تر از اونی که هست میکنه.فشار تحصیلیاز وقتی حلی 10 شروع شده استرس و کلافگیم بیشتر شده. آدمی نیستم که اینارو تو اجتماع بروز بدم. یعنی وقتی تو جمع مدرسه و بیرون قرار میگیرم مودم میشه یه آدم سرزنده و خنده رو که انگار شادترین فرد جَمعه. منتها اینجوری نیست. تقریبا همه بچه هایی که از حلی 2 اومدیم فهمیدیم از وروی های جدید مدرسه و کسایی که آزمون جانمایی دادن و از یه حلی دیگه اومدن عقبیم و ضعیف تر تو درس، ولی حس می کنم فقط این منم که از این قضیه ترسیدم و بقیه خیلی خوب باهاش کنار میان. به هرحال موضوع عجیب تر اینه که خودم دارم بیشتر به خودم فشار میارم تا خانوادم! البته که مامان دوباره شروع کردن به گیر دادناش و این عصبانیت و کلافگی رو دو چندان می کنه، ولی میفهمم که از روی نگرانیه و بابت عصبانیتم از دستش عذاب وجدان میگیرم. دوست ندارم بگم ولی حس می کنم مامان ازم ناامید شده و فکر می کنه نمیتونم گیلیم خودم رو از آب بکشم بیرون. از طرفی هم حس می کنم براش مهم نیست و همین جوری از روی عادت میگه برو درس بخون. نمیدونم، ایندفعه اونجوری نیست که بخوام با «نمیدونم» از زیر بار توضیح دادن فرار کنم! چون واقعا نمیدونم هدف مامان چیه. در مجموع اینکه اینقدر اعتماد به خودم رو از دست دادم، چه تو بهتر شدن درسام و چه تو بقیه مسائل مثل شناخت مامان، واقعا از درون آزارم میده...من خودمو دوست دارم ؟!با تمامی این تفاسیر به طور قطع من خودم رو دوست ندارم(نوشته بعد رو بخونی بهتر میفهمی). اگرم کسی از چیزی هستم و چیزی که بودم باخبر بشه، از من متنفر نشه مطمئناً فاصله میگیره و از من دور میشه. یه مورد دیگه هم نداشتن اعتماد به خودمه. یا به عبارتی، یکی دیگه از مشکلاتم نداشتن اعتماد به نفسه. که در این مورد  مشاور مدرسه بهم گفت:« علت نداشتن اعتماد به نفس تو اینه که خودت رو دوست نداری! ».منظره اتاقم الان این حس خوبو نداره (البته اگه از این عکس حس خوب رو بگیری)هوف...عجب متن پر گِله ای شد. نمیدونم، برای من صرفا فقط نوشتنش حال میده و اون قسمت که میبینی یه آدمی که وقتش رو از سر راه آورده یه نظری نوشته یا این نوشته رو لایک کرده. در کل که امیدوارم یه چیزی دستگیرت شده باشه (این از همون امید دادنای الکیه). امیدوارم متنای بعدی برات مفیدتر باشن.ممنونم که وقت گذاشتی و حداقل یه نگاهی انداختی.من میرم به فیزیکم برسم تو هم برو به کارات برس. فعلا :)</description>
                <category>Ehsan</category>
                <author>Ehsan</author>
                <pubDate>Tue, 13 Aug 2024 23:57:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مجموعه «نمیدونم»</title>
                <link>https://virgool.io/@Ehsan0/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85-tbqyc7x1gmme</link>
                <description>سلام !تو این نوشته خیلی نمی خوام چیزی بگم. صرفا یه توضیح خواستم بدم برای مجموعه «نمیدونم» که اصن محتواش چیه، که حداقل اگه میخوای وقتتو تلف کنی با خوندن متنای من بدونی داری چجوری زندگی با ارزشت رو هدر میدی (حداقل کاری بود که میتونستم در حقت انجام بدم).بگذریم، «نمیدونم» یه مجموعه نوشته از زندگی خودمه. یعنی اون بخشایی که از زندگیم رو که میخوام بنویسم رو تحت یه مجموعه به اسم «نمیدونم» قراره بنویسم. که توی این سری نوشته ها از کارایی که انجام دادم میگم. احتملا مجموعه «شب نوشت» هم اضافه کنم که از اسمش معلومه، بعضی شبا خواب از سرم پریده باشه و حس و حال نوشتن بهم غلبه کنه میام پای لپ تاپ مینویسم. حالا چرا اسم نمیدونم رو گذاشتم ؟خب معلومه، چون نمیدونم!یعنی حوصله نداشتم برای اسمش فکر کنم. بعلاوه تو مرحله‌ای از زندگی‌ام که جواب خیلی از سوالایی که باید بدونم نمیدونمه!شبت نوشت هم سری نوشته هاییه که قبلا عنوان نوشته های اکانتام بود و هنوزم با اسمش و محتواش حال می‌کنم :) خب دیگه، برای الان و امشب بسه (البته شاید یه متن از مجموعه «نمیدونم» نوشتم، خودمم نمیدونم). باید برم بشینم ریاضی فردا مدرسه رو بنویسم که فشار تحصیلی از فردا به طور خیلی جدی که نه ولی جدی شروع میشه.خیل خب، کاری باری؟من برم دنبال کارام، تو هم برو دنبال کارات. فعلا :)خدایی قشنگه، نیست؟</description>
                <category>Ehsan</category>
                <author>Ehsan</author>
                <pubDate>Mon, 12 Aug 2024 01:08:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به نام خودت :)</title>
                <link>https://virgool.io/@Ehsan0/%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-h1rgbo75qk6c</link>
                <description>سلام به همه!به هر بیکاری که داره این نوشته رو می‌خونه. هر علافی که فکر کرده یه چیز به دردبخور تو متنام می‌تونه پیدا کنه.و هر آدمی که تو ویرگول وجود داره. سلام به همه شما ویرگولیا عزیز و غیرعزیز =)قوری ز قلم قلم ز قوری قربونت برم گوگولی مگولی</description>
                <category>Ehsan</category>
                <author>Ehsan</author>
                <pubDate>Sun, 11 Aug 2024 18:51:45 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>