<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های الهه بهشتی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Elahebeheshti</link>
        <description>سلام، من الهه بهشتی هستم نویسنده و داستان‌پرداز. از این که نوشته‌هامو می‌خونید و با نظراتتون کمکم می‌کنید ممنونم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:46:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/78103/avatar/udUGBU.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>الهه بهشتی</title>
            <link>https://virgool.io/@Elahebeheshti</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نمایش خانگی: موج‌سواری روی نفرت از صداوسیما</title>
                <link>https://virgool.io/@Elahebeheshti/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%AE%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%AC-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D9%86%D9%81%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%85%D8%A7-irdlwvg4vmlp</link>
                <description>مدت‌هاست که صداوسیما به دلایلی که همه می‌دانیم، بخش بزرگی از مخاطبانش را از دست داده. مردم از کیفیت پایین، تکرار و خط فکری از پیش تعیین‌شده‌ی سریال‌هایش خسته شده‌اند، اما هنوز دلشان سریال ایرانی می‌خواهد. تنها جایی که برایشان مانده، شبکه نمایش خانگی است. نمایش خانگی هم نهایت استفاده را از این خلأ می‌کند و هر محتوای به‌دردنخوری را به اسم «سریال» به خورد مردم می‌دهد.در این نوشته فقط سراغ محتوای این سریال‌ها می‌روم و کاری به سیاست‌های تجاری این پلتفرم‌ها ندارم؛ سیاست‌هایی مثل پخش تبلیغاتِ پیاپی در حالی که از مخاطب پول اشتراک هم گرفته شده. به نظر من نمایش خانگی صرفاً با این ترفندها مخاطب را فریب می‌دهد:پرداختن به موضوعات جنجالی‌تر از تلویزیونرد کردن برخی خط قرمزهازرق‌وبرق بصری بیش از حدخشونت اغراق‌شدهو همین باعث می‌شود مخاطب تصور کند که «دارد چیزی بهتر از محتوای تلویزیون» می‌بیند؛ فقط چون لباس بازیگرها فرق دارد، فحش بیشتری رد و بدل می‌شود یا پای موضوعی به میان آمده که هنوز تابوست.اما این فقط یک ظاهرسازی فریبکارانه است. در واقع بیشتر این سریال‌ها نه‌تنها از آثار تلویزیون بهتر نیستند، بلکه گاهی ساده‌ترین و پیش‌پا افتاده‌ترین اصول فیلمنامه‌نویسی، کارگردانی و بازیگری را رعایت هم نمی‌کنند.بعضی‌ها دفاع می‌کنند که «حداقل به مسائلی مثل تعرض جنسی پرداخته می‌شود و فرهنگ‌سازی می‌کنند». اتفاقاً همین‌جاست که اوضاع بدتر هم می‌شود: به جای پرداختن مسئولانه و عمیق به موضوعات حساس، با ساده‌انگاری و سطحی‌نگری آن‌ها را روایت می‌کنند (سریال «شغال» نمونه‌ی بارزش است) و نتیجه‌اش نه‌تنها آگاهی نیست، بلکه عادی‌سازی است.سخن آخر: قرار بود نمایش خانگی که پول می‌گیرد و سختگیری کمتری نسبت به آثارش وجود دارد، اثر بهتری تحویل بدهد. اما در واقعیت، با کمی ارفاق همان محتوای قدیمی صداوسیماست؛ فقط با ظاهری به‌روزتر، بازیگرهای معروف‌تر و چند تا خط قرمز شکسته‌ی ظاهری.الهه بهشتی</description>
                <category>الهه بهشتی</category>
                <author>الهه بهشتی</author>
                <pubDate>Sun, 23 Nov 2025 22:48:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویایی که فراموشش کردی...</title>
                <link>https://virgool.io/@Elahebeheshti/forgotten-dream-djenrhvnpzzi</link>
                <description>به یک کلبه زیبا فکر کن عزیز من! به من! دوست داری کلبه‌مان چه شکلی باشد؟ یک کلبه چوبی وسط جنگل که داخلش روشن است و نور از پنجره‌هایش به بیرون می‌تابد؟فکر کن که به یک پیاده‌روی طولانی رفته باشی و ناگهان باران شدیدی گرفته باشد. تصمیم می‌گیری برگردی. هوا خیلی سرد، اما کلبه ما گرم است و تو در راه بازگشتی. تمام مسیر به خانه فکر می‌کنی و وقتی که نزدیک می‌شوی، بوی نان در دماغت می‌پیچد و این جاست که می‌فهمی چیزی به خانه نمانده.به موسیقی فکر کن عزیز من! به صدای قل قل سوپ داغی که رو آتش است. به این که بالأخره تمام شد.وقتی می‌رسی، سگ‌مان به سمتت می‌دود. دور تا دورت می‌چرخد و برات دم تکان می‌دهد. دستی به سرش می‌کشی و لبخند می‌زنی. دیگر تمام شد عزیز من؛ تو به خانه بازگشتی و من پشت در منتظرت هستم.در را باز می‌کنی و وارد کلبه کوچک‌مان می‌شوی. حالا من کنار پنجره ایستاده و به تو لبخند می‌زنم. کلمه‌ای به زبان نمی‌آوریم اما تو می‌فهمی که می‌گویم: «حمام آماده است.»از پله‌ها بالا می‌روی، وارد حمام می‌شوی و لباس‌های خیست را در می‌آوری. نم لباس هنوز روی پوستت مانده اما احساس راحتی می‌کنی. پاهایت را داخل وان حمام که با آب داغ پر کرده‌ام، فرو می‌بری. احساس می‌کنی گرما از کف پاهایت به تمام وجودت سرایت می‌کند. همان جا دراز می‌کشی، طوری که فقط سرت بیرون است: مقداری آب از وان سرازیر می‌شود و روی زمین می‌ریزد.یک پنجره بزرگ در مقابلت وجود دارد که قطرات باران با شدت زیادی به آن می‌خورند. حالا دیگر در امانی و می‌توانی از صدای باران لذت ببری.«عزیز من شام حاضر است.»در حالی که حوله تنت است، از پله‌ها پایین می‌آیی. راستی، دوست داری حوله‌ات چه رنگی باشد؟ آه عزیز من مگر رنگ‌ها در رویا اهمیتی دارند؟ حس است که به رویا رنگ و بو می‌بخشد، برای همین است که گاهی توصیف رویایی که دیده‌ایم خیلی سخت می‌شود زیرا برای وصف آن به احساسات نیاز داریم و احساسات کجا در کلمات می‌گنجند؟عزیز زیبای من از پله‌ها پایین بیا، فرصت کم است! من کنار آتش ایستاده‌ام و منتظرم اشاره کنی تا دو کاسه سوپ داغ برای خودمان بریزم. اما تو همچنان ایستاده‌ای و تکان نمی‌خوری. خشکم می‌زند. منظورت را می‌فهمم: فرصت تمام شده! این رویا هم به پایان رسید. تو بیدار می‌شوی! بدرود عزیز من! بدرود تا رویایی دیگر. فقط بگو این بار کجا می‌بینمت؟ در حال قدم زدن در برفی که تا زانوهایمان بالا آمده؟ در حال ماهیگیری کنار دریاچه زیبایی که که چند قوی عاشق در آن شنا می‌کنند؟ یا باز هم همین جا در همین کلبه به ملاقاتم می‌آیی؟آه! تو دیگر بیدار شده‌ای عزیز من و احتمالا هرگز مرا به یاد نمی‌آوری…نویسنده: الهه بهشتی</description>
                <category>الهه بهشتی</category>
                <author>الهه بهشتی</author>
                <pubDate>Sat, 12 Apr 2025 21:13:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@Elahebeheshti/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-ncyocreaxblq</link>
                <description>یک نفر می‌گفت: «تنها بودن با احساس تنهایی کردن خیلی فرق دارد!»و من الآن معنی این جمله را می‌فهمم!به نظرم هر انسانی در طول زندگی خود یک بار خیلی جدی به این حقیقت پی می‌برد که واقعا تنهاست. فرقی ندارد چند تا دوست دارد، چند نفر دور و برش هستند و چقدر سرش شلوغ است. مثل مرضی که ناگهان می‌فهمی به آن مبتلا شده‌ای. نه! در واقع همیشه به آن مبتلا بوده‌ای و هیچ وقت هم بهبود نخواهی یافت.تنهایی هم همین‌طور است. هرگز تو را ترک نخواهد کرد و تا آخرین لحظه زندگی‌ات، همنشین تو خواهد بود. مهم نیست کجا باشی، همسرت کنارت باشد یا نوه‌هایت دورت را گرفته باشند؛ در نهایت وقتی به یک نقطه می‌نگری و چای می‌نوشی، تنهایی. نه متعلق به کسی یا چیزی هستی و نه مالک آن‌ها. هرگاه خلاف این احساس کردی، بدان که اسیر یک فراموشی زودگذر شده‌ای که دیر یا زود ترکت می‌کند.اما این مرض تنهایی اگر یک مزیت داشته باشد، آن این است که تمام امراض دیگرت را در خود می‌بلعد. اگر آن را بپذیری و دوست خود خطابش کنی، اگر رفتارت با او از سر مهر باشد، هم هیچ می‌شوی و هم همه!این جا یادی هم کنیم از قسمتی از ترانه‌ی Zero (صفر) از گروه Smashing Pumpkins که می‌گوید:Emptiness is loneliness(پوچی همان تنهایی است)And loneliness is cleanliness(و تنهایی همان پاکی است)And cleanliness is godliness(و پاکی، خداگونه بودن است)And God is empty just like me(و خدا هم درست مثل من خالی است)الهه بهشتی - روزنوشت 1402/06/04</description>
                <category>الهه بهشتی</category>
                <author>الهه بهشتی</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jan 2025 21:52:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آبی!</title>
                <link>https://virgool.io/@Elahebeheshti/%D8%A2%D8%A8%DB%8C-f7jcc8cuyc1f</link>
                <description>آبی! این روز‌ها بیش از پیش از پیر شدن می‌ترسم. از مردن، از پوچ و فنا شدن می‌ترسم. از این که تمام این‌ها برای هیچ باشد، خیلی می‌ترسم.چند روز است که وقتی دست و صورتم را می‌شویم و خودم را در آینه توالت نگاه می‌کنم، چند چروک ظریف زیر چشم چپم می‌بینم. لامپ کنار آینه خیلی پرنور است و اگر نور آن‌قدر زیاد نباشد، چروک‌ها دیده نمی‌شوند اما من می‌‌دانم که آن‌جایند. درست مثل تمام زخم‌های دیگر که در خودم پنهان کردم و هرگز راجع به آن‌ها چیزی نگفتم اما بالأخره از یک جایی بیرون می‌زنند: گاهی در قالب یک تار موی سفید، گاهی در قالب یک چروک زیر چشم و گاهی هم می‌شوند شبیه احوالاتی که این روزها دارم.انگار داخل باتلاق افتاده‌ام و هر چه دست و پا می‌زنم بیشتر فرو می‌روم. آبی! جز تو به چه کسی می‌توانم بگویم؟ جز تو چه کسی می‌تواند بفهمد که هر روز نقش یک آدم معمولی را بازی کردن، آن هم وقتی که درون مغزت دارد از صدا منفجر می‌شود یعنی چه؟آبی؟ صدایم را می‌شنوی؟ من دوام نمی‌آورم، من این نبرد را می‌بازم. اما تو زنده بمان! نمی‌گویم قوی باش یا حتی نترس چون خوب می‌دانم که این‌ها چیزی جز جملات بیهوده نیست. فقط می‌گویم زنده بمان آبی. دوام بیاور و زنده بمان!الهه بهشتی</description>
                <category>الهه بهشتی</category>
                <author>الهه بهشتی</author>
                <pubDate>Thu, 06 Jun 2024 22:31:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از تو می‌هراسم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Elahebeheshti/%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88-%D9%85%DB%8C-%D9%87%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D9%85-od6b8ckhx1ne</link>
                <description>من از تو می‌هراسم! از تویی که با هیبت هراس آلود خود، بر سر راه من ایستاده و مجال عبور نمی‌دهی. راه، سیاه و حزن انگیز است و روح تو مرا می‌خواند. به جاده‌هایی که آمده‌ایم فکر کن. به خودت فکر کن، به من، به ترس‌هایمان! یادت هست؟ یادت هست چقدر از همه چیز می‌ترسیدیم؟  هیچ کس را نداشتیم و صدای باد گوش‌هایمان را پر کرده بود. اما من همچنان تو را صدا می‌کردم با آن که آن‌وقت‌ها هنوز نامت را نمی‌دانستم. کنار تو همه چیز معنای دیگری داشت یا بهتر بگویم؛ هیچ چیز معنا نداشت. فقط من و تو بودیم و فضا. یک فضای حزن آلود که در آن کسی داشت ما را صدا می‌کرد. به خودم که آمدم دیدم کسی آن‌جا نیست جز خودم. و این اولین باری بود که نبودنت را فهمیدم.  حالا تو، در مقابل من ایستاده‌ای. حالا بین من و تو به اندازه تمام گذشته‌هایمان فاصله افتاده و همان‌طور که صدای باد از دوردست‌ها می‌آید، می‌شنوم که کسی نامت را صدا می‌کند. این بار دیگر صدای من نیست! تو محو می‌شوی، صدای تو محو می‌شود، خاطرات تو محو می‌شوند اما حضور هراسناکت، تا ابد راه مرا سد کرده و به من مجال گذر نمی‌دهد…الهه بهشتی</description>
                <category>الهه بهشتی</category>
                <author>الهه بهشتی</author>
                <pubDate>Sat, 01 Jun 2024 14:41:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد قسمت 1 تا 6 زخم کاری: بازگشت</title>
                <link>https://virgool.io/@Elahebeheshti/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-1-%D8%AA%D8%A7-6-%D8%B2%D8%AE%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-mfozlhtmqe9f</link>
                <description>کلا اینجوری شدم که وقتی می‌شنوم قراره فصل 2 سریالی ساخته بشه، ناراحت می‌شم به ویژه اگه از اون سریال خوشم اومده باشه چون می‌دونم قراره بالأخره یجوری گند بزنن بهش. قطعا منظورم سریال‌هایی هستش که قرار نبوده فصل 2 داشته باشن و تا عوامل سریال دیدن مخاطب خوشش اومده گفتن: «اِ؟ پس یه فصل دیگه هم می‌سازیم!»خب بریم سراغ «زخم کاری: بازگشت» که امیدوار بودم شایعه‌ای بیش نباشه اما متاسفانه به حقیقت پیوست. در ضمن، بدانید و آگاه باشید که این متن صرفا نظرات شخصی منه و بیشتر حول فیلمنامه و روند داستانی نوشته شده.تا اون جا که من یادمه، فصل اول زخم کاری یجوری تموم شد که جایی برای ادامه نداشت. مالک مرد و حتی یه نما ازش نشون دادن که چشماش بسته شد، سمیرا دیوونه شد و اینجوری به سزای اعمالش رسید، مالک به میثم وصیت کرد که مامانتو بردار و برو. (یه همچین چیزی یادمه حال نداشتم دوباره برم ببینمش. اگه اشتباه می‌کنم بگید.)وقتی حرف از زخم کاری 2 شد، با خودم گفتم نمیشه که! یا مالک باید زنده باشه که خیلی مسخره میشه یا مرده باشه که سریال بدون مالک بی‌مزه میشه. ببینید دوستان، این که آخر یه فصلی یه کاراکتر بمیره و فصل بعد زنده شه فقط توی یه ژانر تخیلی مثل گیم آو ترونز قبوله. تازه اونم قبلش اونقدر مقدمه‌چینی کرده بودن که پذیرشش برامون راحت بود. توی ژانر رئال، اگه می‌خوان این تردید توی ذهن مخاطب به وجود بیاد که ممکنه کاراکتر زنده باشه، باید شرایطش رو به وجود بیارن نه این که همه عوامل از جمله نحوه فیلمبرداری، موزیک غمگین و شنیدن وصیت مالک به میثم دست به دست هم بدن که ما باور کنیم کاراکتر مرده!حالا به هر دلیلی تصمیم گرفتید مالک زنده بمونه؟ باشه! دیگه چرا جنگیش می‌کنید؟ طرف دو تا چاقو خورده کلی خون ازش رفته، گذاشتیدش توی تابوت و خاکشم کردید! در بهترین حالت مالک عصر چاقو خورده و اینا شب پیداش کردن یعنی چند ساعت ازش خون رفته اونم توی جای بدون اکسیژن. بعد زنده مونده؟ زنده که مونده هیچ، انقدر هوشیار بوده و جون داشته که زنگ زده به دستمالچی و لوکیشن فرستاده؟ حالا خود این لوکیشن فرستادن داستان داره!اولا که مالک گوشی ورتو داشته همیشه و با این گوشی نمیشه لوکیشن فرستاد! یه گوشی دیگه هم داشته؟ باشه پس چرا ما ندیدیم هیچ‌وقت؟ مگه نه این که وقتی یه اتفاق خلاف عادت میفته قبلش باید زمینه‌چینی کرده باشن؟ بعد گوشی به کنار، چطوری لوکیشن فرستاده؟ توی ناکجاآباد که احتمال زیاد اینترنت نیست اصلا، اگرم باشه زیر زمین آخه؟ از توی تابوت؟ اینجا ایرانه ها!سمیرا هم که مثلا دیوونه شده بود، می‌بینیم که نخیر! مثل روز اوله و گویا با چند جلسه تراپی برگشته به حالت کارخونه، انگار نه انگار!یه چیز دیگه که برای من غیرقابل باوره عشق یهویی و پردازش نشده میثم و شیداست! توی فصل 1 تمام تلاششون رو کردن که به ما نشون بدن میثم و مائده به شدت عاشق همن. از اون عشقای نوجوونی دیوانه‌وار که تا دم خودکشی با هم رفتن و بعد از مرگ مائده میثم اسبش رو که اونقدر براش عزیز بود کشت. حالا یهویی وقتی کلا یه سال هم از اون وقایع نگذشته عاشق یکی دیگه شد؟ توی کلاسیک‌ترین و پیش پا افتاده‌ترین حالت ممکن؟ منظورم برخورد میثم با شیدا و شکستن عطرشه (سکانس معروف ریختن جزوه‌ها در دانشگاه). من هنوز اینو هضم نکرده بودم که دیدم اینا رفتن وسط رابطه یهو! چی شد؟ کی؟ کجا؟یکی دیگه از چیزایی که به عنوان مخاطب باور نمی‌کنم کاراکتر طلوعیه! سکانس «هیچِ هیچِ هیچ» رو به خاطر بیارید لطفا. چقدرم شروع بدی داشتن و هم کامبیز دیرباز و هم مهران غفوریان بد بازی کردن. کامبیز دیرباز که هم نقشش بد نوشته شده، هم بد گریمش کردن هم بد بازی می‌کنه. کارگردان نتونسته توی این 6 قسمت برای من مخاطب جا بندازه که طلوعی چرا با اون همه ابهتی که سعی دارن ازش نشون بدن، درگیر زمین‌های سمیراست در حدی که به خاطرش می‌خواد باهاش ازدواج کنه!حالا اینا به کنار. یه قسمت یادتونه کیمیا رو نمی‌دونیم چیکار کردن که زمیناشو واگذار کرد و هی گفتن وای از طلوعی بترسید خیلی خطرناکه و اینا؟ حالا ارجاعتون می‌دم به قسمت 6، سکانس شیرینی خوردن. کجای اون سکانس در حد و اندازه اون هولدینگ و کاراکتر طلوعیه آخه؟ بیشتر شبیه وقتاییه که مدیر مدرسه بچه‌ها رو توبیخ می‌کرد. اون دو نفرم وراث سهامدارای قبلین، بعد درگیر پول 200 تا سالنامه بودن؟ یعنی کیمیا رو هم همینجوری ترسونده بودن؟یه سوال مهمتر: ما کل فصل قبل کاراکتر طلوعی رو ندیدیم. قسمتای اول هم نشون داد که دایی ناصر و منصوره اجازه نداشت به حضور بزرگوار شرفیاب شه بس که کله گنده‌ست این بشر. حالا توی همه سکانسا فقط خودش و نوچه‌اش وارد عمل می‌شن؟ خودش تهدید می‌کنه، می‌ترسونه، از زندگی شخصیش مایه می‌ذاره و ... بیشتر شبیه یه طبل توخالیه، من که هیچ ابهتی توی این کاراکتر ندیدم.به طور کلی، 6 قسمت از فصل دو زخم کاری گذشته و من حتی نفهمیدم که منتظر چی باید باشم! فقط دیدم زن شفاعت دم به دیقه میگه «من صبرم زیاده»، جواد عزتی هر قسمت میاد یه ذره جلومون بازی می‌کنه، میثم میگه من باید طلوعی رو زمین بزنم، طلوعی میگه زمینای سمیرا رو می‌خوام و در نهایت هم هیچی پیش نمیره. یعنی یه داستان منسجم و کلی نمی‌بینیم که دنبالش کنیم. من میگم شما که 6 قسمت رو به بطالت گذروندید و وقت ما رو هم الکی گرفتید، حداقل وقت می‌ذاشتید همینا رو فکر شده و با کیفیت می‌ساختید. بخدا حتی سکانس زائد هم میشه ساخت که برای مخاطب جذاب باشه و سرگرمش کنه.گمانه‌زنی‌هایی هم هست که این فصل با مرگ میثم تموم میشه و فصل بعد مالک وارد میشه. مرگ میثم که بسیار محتمله ولی سوال من اینه که چرا فصل 2 باید اینجوری باشه؟ این‌قدر بی سر و ته و بی‌داستان. شما فکر کن می‌خوای این 6 قسمت رو برای یکی تعریف کنی، چی میگی؟ انقدر که پخش و پلا و بی‌ربط به همن! اصلا از هیچ لحاظ قابل مقایسه با فصل 1 نیست. توی سریال شهرزاد هم مشابه این اتفاق افتاد اگه یادتون باشه. یه فصل 1 عالی داشتیم، یه فصل 2 بدون داستان و بی سر و ته و یه فصل 3 که قابل تحمل بود تا حدودی. انگار فصل 2 برای سازنده‌های ایرانی پیام بازرگانیه و صرفا یه مسیر عبور.اگه بخوام جمع‌بندی کنم، این فصل حداقل تا قسمت 6 چیزی برای ارائه نداشت. در نظر داشته باشید که این تعداد قسمت برای این که یه سریال روی روال بیفته و داستانش مشخص شه زیادم هست. خیلی از بازیگرای جدید به نقششون نمیان و به دل نمی‌شینن، برخلاف فصل قبل این فصل اکثر بازیا ضعیف و حتی تصنعیه. فیلمنامه‌ای هم که عملا وجود نداره در حدی که من فکر می‌کنم خود نویسنده‌ها و کارگردان هم نمی‌دونن قراره چی بشه. خلاصه که بدجور خورد تو ذوقم.</description>
                <category>الهه بهشتی</category>
                <author>الهه بهشتی</author>
                <pubDate>Tue, 17 Oct 2023 20:00:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دَر (داستان کوتاه)</title>
                <link>https://virgool.io/@Elahebeheshti/%D8%AF%D9%8E%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-xfcnkhscdyzt</link>
                <description>من محکوم شده‌ام که تا آخر عمر با درد غیرقابل تحملی در سمت چپ قفسه سینه‌ام زندگی کنم. نمی‌دانم از کجا، اما می‌دانم تنها راه نجاتم این است که در را باز کنم اما چیزی مانعم می‌شود؛ چیزی شبیه به وحشت. یادم می‌آید که من از درهای بسته می‌ترسم چون هیچ‌کس نمی‌داند پشت یک در بسته چه‌چیزی انتظارش را می‌کشد.باد می‌وزد، آن‌قدر شدید است که می‌تواند مرا با خود ببرد. تکانم می‌دهد و مرا به این سو و آن سو پرت می‌کند. انگار هیچ دیواری وجود ندارد اما با تمام این‌ها، تنها راه خروج همین در است! دوباره نگاهش می‌کنم، چه ابهتی دارد! چقدر ترسناک است! بی آن که بدانم، قدمی رو به عقب برمی‌دارم اما فاصله‌مان هیچ تغییری نمی‌کند.تمام بدنم سست و بی‌جان می‌شود، انگار اسکلت بدنم ناگهان ذوب می‌شود و مثل مایع سفتی روی زمین می‌ریزم.یک نفر فریاد می‌زند: &quot;زود باشید، بیایید بیرون، فرار کنید!&quot;برمی‌گردم او را نگاه می‌کنم، یادم می‌آید یک شب کاری کرد که تا صبح از سرما بلرزم در حالی که خودش در خانه مانده بود و احتمالا عشق‌بازی می‌کرد. می‌توانم نجاتش دهم اما نمی‌خواهم. بگذار در خانه‌اش بماند، این بار هم من بیرون می‌روم اما بدنم آن‌قدر سفت شده که نمی‌توانم تکانش دهم. نگاهی به در می‌اندازم، جرات نمی‌کنم حتی قدمی به سمتش بردارم، می‌دانم تمام ناکامی‌های من پشت در است. کاش داستان همین‌جا تمام شود، کاش مجبور نباشم دوباره این جهان را ببینم.در می‌زنم، اسما در را باز می‌کند، نه دیگر هیچ‌وقت در را باز نمی‌کند، هفته پیش همسایه‌شان گفت که از این جا رفته. از این خانه، از این شهر، از این خاک رفته. همان لحظه دلم ریخت اما باور نکردم. یک هفته مداوم از صبح می‌آمدم جلوی در می‌ایستادم تا پاسی از شب. زمستان بود، نمی‌دانم تا چه ساعتی منتظرش می‌ماندم، اما آن‌قدر می‌ماندم که دیگر سرمای شب قابل تحمل نبود.برمی‌گشتم خانه، با دماغی قرمز و انگشتانی بی‌حس. پدرم بیدار بود، منتظرم می‌ماند تا برگردم. می‌گفت این ساعت شب وقت خانه آمدن نیست، بحث‌مان بالا می‌گرفت. یک شب از خانه بیرونم کرد و گفت دیگر برنگرد. تا صبح به در خیره شدم، نه برای این که دلش به حالم بسوزد و بگذارد برگردم، برای این که مطمئن شوم دنبالم نمی‌آید. آن‌جا بود که فهمیدم دوستم ندارد.از آن به بعد درهای بسته مرا می‌ترسانند. کسی نمی‌داند پشت درهای بسته چیست، کسی نمی‌داند پشت یک در بسته، آیا مادرت به پدرت التماس می‌کند که در را برای تو باز کند، یا او هم با او همدست شده و با خیال راحت در آغوش هم می‌خوابند. کسی نمی‌داند که اسما پشت در ایستاده بود و شاید از پنجره‌ای مخفی مرا نگاه می‌کرد، یا یک هفته قبل کار خودش را تمام کرده بود.آن شب که پدر از خانه بیرونم کرد، خوب یادم است چون رنج زیادی کشیدم. تا مغز استخوان سردم بود، احساس خشم می‌کردم و غمگین بودم. اما بیشتر از همه این‌ها خجالت می‌کشیدم، هنوز دلیلش را نمی‌دانم.صبح که شد، با بدنی سرمازده و کرخت از آن جا رفتم، نمی‌خواستم مرا ببینند، نمی‌خواستم بدانند تا صبح آن جا بوده‌ام؛ هر چند احتمالا می‌دانستند.مستقیم رفتم سمت خانه اسما، نمی‌دانم چه چیزی مرا تا آن جا کشاند. انگار نیرویی می‌خواست مرا تا انتهای ناامیدی ببرد. سرخورده از خانواده، به سمت آن‌جا رفتم. این بار من تنها کسی نبودم که جلوی خانه منتظر است، تمام اهل محل آن‌جا بودند، با چهره‌هایی آمیخته از حسی مابین وحشت و هیجان. زمان به من اجازه نداد آرام آرام حقیقت را بفهمم، تا به خودم آمدم، دیدم جنازه‌ای را می‌برند. نیازی نبود چهره‌اش را ببینم تا بفهمم کیست. او را از حالت بدنش، حتی از زیر ملافه‌ای سفید شناختم. او را از نحوه نبودنش شناختم.من آن روز انتهای ناامیدی را تجربه کردم. آن لحظه‌ای که با سرعتی وصف‌ناشدنی سقوط می‌کنی و ناگهان سرت به چیزی می‌خورد و همه چیز تمام می‌شود. آن لحظه دنیا برای من تمام شد و من شدم تنهاترین آدم روی زمین. آن لحظه احساس کردم بدنم آن‌قدر سفت است که نمی‌توانم تکانش دهم اما با این حال احساس می‌کردم دارم ذوب می‌شوم. آن روز بی‌مکان شدم، بی‌هویت شدم، بی‌حافظه شدم و احساس کردم دیگر هیچ میلی به زیستن ندارم. گاهی با خودم می‌گویم شاید این من بودم که مردم. اصلا شاید مردن همین شکلی است، یک روز از خواب پا می‌شوی و تمام عزیزانت را به نحوی از دست می‌دهی. بعد آن‌قدر غصه می‌خوری که خودت هم می‌میری. آن‌وقت در جایی خارج از ذهن تو، عزیزانت تو را می‌بینند که دیگر نفس نمی‌کشی.اما من نمرده بودم، هیچ دلیلی برای اثبات این حرفم ندارم فقط می‌دانم بعد از آن باز هم زندگی کردم اما دیگر هیچ اتفاقی را به حافظه‌ام نسپردم، گذاشتم دنیا همان‌جا تمام شود.دیگر باد نمی‌وزد. همه‌چیز آرام شده. احساس خفگی می‌کنم اما از این خوشحالم که بالاخره این کابوس لعنتی تمام می‌شود و می‌میرم. صدای او می‌آید که کمک می‌خواهد. دلم برایش می‌سوزد. انگار نزدیک مردنت که می‌شود، مهربان می‌شوی. دلم می‌خواست می‌توانستم کاری برایش بکنم زیرا او برخلاف من علاقه شدیدی به زندگی کردن دارد. به صدایش گوش می‌دهم که هر لحظه ضعیف و ضعیف‌تر می‌شود تا این که به‌طور کامل قطع می‌شود. تقریبا مطمئنم که مرده است. اندوه عجیبی به سراغم می‌آید. انگار قلبم مثل یک گلوله در خودش جمع شده، یک گلوله فولادی که باعث می‌شود سنگینی غیرقابل تحملی در سمت چپ قفسه سینه‌ام احساس کنم. به سمت چپ خم می‌شوم، احساس می‌کنم چیزی تا مرگم باقی نمانده. ناگهان در باز می‌شود…نویسنده: الهه بهشتی</description>
                <category>الهه بهشتی</category>
                <author>الهه بهشتی</author>
                <pubDate>Sun, 14 May 2023 00:26:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای همه کسایی که درگیر جدایی هستن</title>
                <link>https://virgool.io/@Elahebeheshti/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%A9%D8%B3%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1%DA%AF%DB%8C%D8%B1-%D8%AC%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%86-dqfqfnnd6lt7</link>
                <description>نمی‌دونم کی هستی و کجایی، اما اینو می‌دونم که اگه داری این نوشته رو می‌خونی، احتمالا تو هم مثل من قلبت شکسته.یه دیالوگ توی سریال Bojack Horseman بود که می‌گفت:&quot; بعد از این که قلبت اون‌قدر شکسته شده بود که فکر می‌کردی دیگه بیشتر از این نمی‌تونه بشکنه، قلبت یه راه جدیدی برای شکستن پیدا می‌کنه...&quot;تو هم شاید اولین بارت نباشه که قلبت می‌شکنه و با خودت بگی: «چرا هنوز این همه اذیت می‌شم؟ چرا به رفتن آدما عادت نمی‌کنم؟» یه چیزی بگم؟ منم هربار اینو از خودم می‌پرسیدم اما بالأخره فهمیدم که من یه آدم احساسی‌ام که با همه وجودم وارد یه رابطه می‌شم و وقتی رابطه‌ای تموم می‌شه، من آسیب زیادی می‌بینم چون حس می‌کنم همه چیزو با هم از دست دادم.از یه جا به بعد تصمیم گرفتم دست از ملامت خودم بردارم چون خودمو همینجوری که هستم دوست داشتم و پذیرفته بودم. البته این متن رو ننوشتم که بخوام بهت راه‌حل بدم. فقط خواستم بگم که تو تنها نیستی و من و میلیون‌ها نفر دیگه در این جهان داریم درد مشابهی رو تجربه می‌کنیم. شاید نتونیم کاملا همو درک کنیم، ولی حداقلش اینه که می‌فهمیم چه چیزایی رو داریم از سر می‌گذرونیم.اگه الآن غمگینی، اگه دلت می‌خواد داد بزنی و بلند بلند گریه کنی یا اصلا ساکت بشینی یه گوشه و با هیچ‌کس حرف نزنی، من می‌فهممت. می‌فهمم اگه احساس سردرگمی داری و حتی نمی‌تونی تشخیص بدی که دقیقا چه حسی داری. می‌دونم ممکنه احساس تنهایی بهت حمله کنه و فکر کنی که تنهاترین آدم روی زمینی. ولی واقعیت اینه که همه ما تنهاییم، همیشه و همه‌جا. اصلا هم قصد ندارم جملات انگیزشی حواله‌ات کنم که پاشو، به خودت بیا، زندگیتو بساز و غیره. چرا؟ چون می‌دونم تو نیاز به این حرفا نداری. داری از مسیری عبور می‌کنی که پر از سختی و درد و رنجه. هیچ کس حق نداره بهت بگه قوی باش چون همین الآنشم قوی هستی که داری این غم رو تجربه می‌کنی و ادامه می‌دی.من نمی‌خوام جملات مجله‌های زرد رو تحویلت بدم چون می‌دونم تحمل اون سنگینی که روی قلبت احساس می‌کنی چقدر سخته. می‌دونم زندگی می‌تونه خیلی زجرآور باشه این روزا. می‌دونم شبا نمی‌تونی بخوابی چون می‌دونی کابوس در انتظارته و صبح‌ها نمی‌خوای بیدار شی چون نمی‌خوای با زندگی واقعی بدون اون روبرو شی.همه‌ی احساسات مبهم و متناقض این روزا رو می‌شناسم. یه روز ناراحتی، یه روز ازش عصبانی هستی، یا احساس می‌کنی باهاش کنار اومدی و دوباره فرداش دلت براش تنگ می‌شه.فقط لطفا بدون که تو شایسته این هستی که تمام این احساسات رو بدون سرزنش خودت تجربه کنی. تا هر وقت که لازمه به خودت فرصت بده که باهاش کنار بیای. هرکاری که فکر می‌کنی می‌تونه حالت رو خوب کنه انجام بده و خواهش می‌کنم اعتماد به نفس خودت رو خدشه دار نکن.براساس تجربه‌ام بهت می‌گم که در نهایت همه چی خوب میشه و یه روز تمام این احساسات غم‌انگیز کوله‌بارشونو جمع می‌کنن و از پیشت میرن. فقط باید اجازه بدی زمانش برسه. اون دیالوگی که اول این متن آوردم، تهش میگه:&quot; و در نهایت تو یاد می‌گیری که می‌تونی تنهایی دووم بیاری...&quot;لطفا دووم بیار! در ضمن اگه دوست داشتی می‌تونی از احساساتت بهمون بگی :)</description>
                <category>الهه بهشتی</category>
                <author>الهه بهشتی</author>
                <pubDate>Fri, 12 May 2023 02:38:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای به او</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%88-inpdeb73cdom</link>
                <description>برای تو می‌نویسم؛ ای رنجیده‌ی مهجور. برای تو که گاهی درون منی و گاهی خیلی دور.برای تو می‌نویسم که بدانی من زخم‌هایت را دیدم. دیدم که پاره پاره شده بودی اما خم به ابرویت نیامد. پژواک صدایت را شنیدم وقتی در خلوت خود فریاد می‌کشیدی و کسی برای کمک نمی‌آمد. وقتی چراغ‌ها را خاموش کردی که کسی اشک‌هایت را نبیند، دیدم که ستاره‌ای در کهکشان برای همیشه مرد.ای تنهاترین تنهای روی زمین، ای زیبا! برای تو می‌نویسم که بدانی من هم به اندازه‌ی تو تنهایم. من هم سخت در عذابم و سینه‌ام چنان تنگ و سنگین است که هر بار نفسی از آن بیرون می‌آید، شگفت زده می‌شوم. بدان که من هم خسته شده‌ام اما زیر پایم خالیست و مجال استراحت ندارم.ای زاده‌ی اندوه، ای شگرف! به من بگو که چگونه بار هستی را به دوش می‌کشی و این‌چنین قامت افراخته‌ای؟ به من بگو آن چیست که بر ماتم تو چیره شده و عزم تو را این چنین راسخ کرده؟با من حرف بزن و بگو که چرا دلت گرفته؟ بگو چه شد که دیگر هیچ نگفتی؟ چرا وقتی می‌رفتی، به هیچکس بدرود نگفتی؟ای زبان به کام کشیده‌ی خاموش؛ با من حرف بزن! چراکه من خود تو ام! تویی که سال‌ها از تو فاصله دارد اما همچنان می‌دود. با چکمه‌های آهنینی که سوراخ شده‌اند، با بدن خسته‌ای که دیگر تاب ندارد و با نفس‌هایی که به شماره افتاده‌اند. اما همچنان می‌دود چون او هم مانند تو باور دارد که یک روز می‌رسد، تو را در آغوش می‌گیرد و برای اندوه مشترک‌تان می‌گرید.الهه بهشتی</description>
                <category>الهه بهشتی</category>
                <author>الهه بهشتی</author>
                <pubDate>Sat, 06 May 2023 22:25:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راز شب - دلنوشته بامداد 1401/08/14</title>
                <link>https://virgool.io/@Elahebeheshti/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%A8-%D8%AF%D9%84%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%AF-14010814-fcsguuxovyoq</link>
                <description>من همیشه طرفدار شب بودم. خودم هم آدم شب زنده‌داری هستم و اگه به خودم باشه، همیشه شبا بیدار می‌مونم و صبحا می‌خوابم. اگر هم روزی بخوام یه جای دیگه‌ای رو برای زندگی انتخاب کنم، حتما جایی رو انتخاب می‌کنم که مردمش اهل شب زنده‌داری باشن و شب‌ها راحت بشه رفت بیرون و قدم زد، نشست توی یه کافه یه نوشیدنی خورد و آدم‌ها رو تماشا کرد.اما واقعا چرا شب؟ شب برای من، مثل یه دوست خوب می‌مونه. یه دوست بی شیله پیله و راستگو که چیزی رو پنهان نمی‌کنه. تاریکی و سیاهی خودش رو به نمایش می‌ذاره و حقیقت رو توی گوش آدم زمزمه می‌کنه. این حقیقت که ما آدما، در نهایت تنها هستیم و این خودمونیم که باید به داد خودمون برسیم.من شب‌های زیادی رو بیدار موندم. گاهی از روی خوشحالی اما اکثر اوقات از روی ناراحتی. بعد از این که شب از نیمه می‌گذره و همه‌ی جنبندگان به خواب میرن، مثل کارتون‌های دیزنی که طلسم باطل می‌شد، ناگهان همه اون سروصداها از بین میرن و همه‌چیز، شبیه به یک وهم نابود می‌شه و در سکوت فرو میره.اون وقت تو می‌مونی و تمام واقعیاتی که تمام روز داشتی ازشون فرار می‌کردی. اگه اونقدر خوش‌شانس نبودی که خوابت ببره، محکومی به بیدار موندن و روبرو شدن با ترس‌هات. هر چیزی که تمام روز سعی کردی بهش فکر نکنی، این جا روبروت نشسته و زل زده تو چشمات. هرچقدر تلاش کرده بودی قوی باشی و خودت رو گول بزنی، بی‌فایده می‌شه.اما مهم‌ترین قسمت قضیه این جاست که شب‌ها معمولا کسی نیست. خودتی و خودت. مهم نیست توی خونه تنهای باشی یا با چند نفر دیگه زندگی کنی. مهم اینه که اون لحظه انگار می‌شی تنهاترین آدم روی زمین. اگه دلت گرفته یا داری از غصه منفجر می‌شی، هیشکی نیست که بهش پیام بدی یا باهاش حرف بزنی. برای همین مجبوری با خودت کنار بیای و باور کنی که بهترین دوستت، خودت هستی.کم کم یاد می‌گیری با غربت شب کنار بیای و رنج تنهایی رو بپذیری. صبح که میشه، تو یه آدم پخته‌تری. تمام وجودت رنجور و خسته‌ست چون تمام شب مشغول جنگیدن با تنهایی بودی اما از یه جایی به بعد یاد می‌گیری این تنهایی و سکوت رو دوست داشته باشی و ازش لذت ببری. اینجوری میشه که کم کم، تو هم به راز شب پی می‌بری و دیگه هیچ دروغی رو به این حقیقت سیاه ترجیح نمی‌دی.</description>
                <category>الهه بهشتی</category>
                <author>الهه بهشتی</author>
                <pubDate>Sat, 05 Nov 2022 02:40:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانک - فراموشی</title>
                <link>https://virgool.io/@Elahebeheshti/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-laewldvs3pvn</link>
                <description>وقتی بیدار شدم، اولین چیزی که یادم آمد این بود که تو هنوز نیستی. غصه‌ام گرفت، اما از این بیشتر غصه‌ام گرفت که تو را زودتر از خودم به یاد آوردم. ترسیدم، فکر کردم نکند روزی برسد که در من چیزی جز تو نباشد و بعد خود تو هم نباشی؟ بیشتر ترسیدم و سریع از جا بلند شدم. ساعت را نگاه کردم؛ باز دیرم شده بود. پس عجله کردم تا شاید در این گیر و دار، بتوانم تو را فراموش کنم.توی تاکسی راننده خیلی حرف می‌زد، معلوم بود حوصله‌اش سر رفته. خدا خدا می‌کردم زودتر برسم. وقتی رسیدم، کمی با همکارم گپ زدیم و بعد رفتم سراغ کار. دیدم نمی‌توانم کار کنم، به بهانه خرید روزنامه زدم بیرون. وقتی به دکه رسیدم، یادم افتاد که من اصلا روزنامه نمی‌خوانم. بعد بی‌دلیل یک پاکت سیگار خریدم و برگشتم. قبل از این که برسم، پاکت سیگار را در جیبم گذاشتم و نشستم پشت میزم.انگار هر ثانیه به‌اندازه هزار ساعت طول می‌کشید برای همین مجبور شدم مرخصی بگیرم و زودتر برگردم. هوا سرد بود اما من ترجیح دادم قدم بزنم. دستم را در جیبم فرو بردم که خورد به پاکت سیگار و یادم افتاد باید فکری برایش بکنم.سر راه یک فندک خریدم با این که سیگار نمی‌کشم. رفتم یک پارک خلوت و یک نیمکت پیدا کردم. نشستم، یک سیگار برایت روشن کردم و کنارم روی نیمکت گذاشتم.حرف زدم و حرف زدم و حرف زدم...و تو کشیدی و کشیدی و کشیدی...در نهایت هیچ‌چیز عوض نشد؛ این بحث هم مثل تمام بحث‌هایمان بی‌نتیجه بود. بلند شدم، پاکت را انداختم توی جوب و تو هم ته‌سیگارهایت را همان‌طور ول کردی روی نیمکت.امروز خیلی خسته شدم، دیگر باید بخوابم. اما از صبح فردا می‌ترسم، از این که هنوز فراموشت نکرده باشم، از این که فندکی در جیبم جا مانده باشد، از این که یادم بیفتد دیروز کلی با هم حرف زدیم، اما تو نبودی.نویسنده: الهه بهشتی</description>
                <category>الهه بهشتی</category>
                <author>الهه بهشتی</author>
                <pubDate>Sun, 14 Mar 2021 23:33:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقاب‌ها (دست‌نوشته کوتاه)</title>
                <link>https://virgool.io/@Elahebeheshti/%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-rqh3x0s2uzat</link>
                <description>وجود من، گورستان آدم‌هاست.گورستانی از خودم، از آدم‌هایی که قبلا بودم.شب‌ها که نقابم به خواب می‌رود،ناگهان تمام آن من‌ها بیدار می‌شوند،جیغ می‌زنند،فریاد می‌کشند،و بابت مرگ ناجوانمردانه‌شان ملامتم می‌کنند.صبح که بیدار می‌شوم، تمام بدنم درد می‌کند؛ طوری که انگار بار سنگینی را به دوش کشیده‌ام. کمی به فکر فرو می‌روم، اما درنهایت با خودم می‌گویم:((عجب خواب بدی دیدم!))و این‌گونه یک روز دیگر را آغاز می‌کنم...الهه بهشتی</description>
                <category>الهه بهشتی</category>
                <author>الهه بهشتی</author>
                <pubDate>Sun, 29 Nov 2020 22:44:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنوشت - جمعه 10 مرداد 1399</title>
                <link>https://virgool.io/@Elahebeheshti/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87-10-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-1399-rtjnrmunbqsr</link>
                <description>آرزوهایی که هر روز دارن بیشتر از ما فاصله می‌گیرن، چشم‌هایی که دیگه از دیدن هیچ‌چیز شگفت‌زده نمی‌شن، دل‌هایی که هی تنگ‌تر و تنگ‌تر می‌شن و آدم‌هایی که هر لحظه، بیشتر از قبل توی خودشون می‌شکنن.اینایی که گفتم، حال و روز خیلی از ماهاست که یه گوشه، قرنطینه شدیم و دیگه هیچی حالمون رو خوب نمی‌کنه. منم یه گوشه نشسته بودم و داشتم غرق‌شدن آرزوهام رو تماشا می‌کردم که یهو فهمیدم یه سایه داره از پشت بهم نزدیک می‌شه.برگشتم و نگاهش کردم. انقدر ترسیده بودم که نمی‌تونستم قدم از قدم بردارم و برای همین، به خودش اجازه داد که نزدیک‌تر شه. خوب نگاهش کردم؛ شبیه من بود!نه من نمی‌تونستم این شکلی باشم، هیچ‌وقت نبودم. چند قدم عقب رفتم اما هنوز خشکم زده بود. یادم افتاد این خودم بودم که کمکش کردم انقدر بزرگ شه، همون لحظه‌ای که فکر کردم دیگه دنیا ارزش جنگیدن نداره، همون روزی که برای چندمین هفته متوالی نرفتم دوچرخه‌سواری، همون موقعی که دیگه دل و دماغ رقصیدن نداشتم.سرمو برگردوندم دیدم دوچرخه‌ام هنوز توی حیاطه، یه عالمه کتاب نخونده توی کتابخونه‌ام داره بهم چشمک می‌زنه و کلی فیلم ندیده دارم که باید برم ببینم. دقت که کردم، دیدم شاید الآن انقدر خسته باشم که نتونم بجنگم، اما کلی کار نکرده دارم که قبل از مردن، حتما باید انجامشون بدم. این شد که یهو شروع کردم دوییدن به سمت چیزایی که هنوز باعث می‌شن از زندگی لذت ببرم.راستش، همین الآنم که دارم اینا رو برای شما می‌نویسم، اون سایه سیاه نشسته یه گوشه و زل زده بهم ولی فعلا جرأت نمی‌کنه که نزدیک شه.هر کسی توی زندگیش از چیزای کوچیکی لذت می‌بره که ظاهرا کم‌اهمیتن اما پاش که بیفته، چنان قدرتی پیدا می‌کنن که می‌تونن ما رو از دست خیلی چیزا نجات بدن. اینا رو نوشتم که شما هم یه نگاهی به دور و برتون بندازید، اگه سایه سیاهی می‌بینید، خودتون رو بردارید و برید به سمت همون چیزا.</description>
                <category>الهه بهشتی</category>
                <author>الهه بهشتی</author>
                <pubDate>Fri, 31 Jul 2020 23:32:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه - بپر!</title>
                <link>https://virgool.io/@Elahebeheshti/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D9%BE%D8%B1-rurlj8p7smox</link>
                <description>هوا تاریک و تا طلوع آفتاب، خیلی مانده بود. مردی که چند دفتر یادداشت بزرگ در دست داشت، درحالی که کت و شلوار از مدافتاده و گشادی پوشیده بود، از خانه بیرون آمد. قدم‌هایش مثل همیشه تند بود و با عجله راه می‌رفت. چند قدم بیشتر راه نرفته بود که باران شروع به باریدن کرد.با این که هنوز وقت زیادی داشت و مطمئناً به موقع می‌رسید، نگران بود که مبادا دیر شود. برای همین، بدون این که برای برداشتن چتر به خانه برگردد، دفتر یادداشت‌هایش را محکم زیر بغل زد تا خیس نشوند و به راه خود ادامه داد.نزدیک پل معروف شهر که رسید، به رسم همیشه مکثی کرد و نگاهی به پل انداخت. این پل، بزرگ‌ترین پل تفریحاتی شهر بود که هفت طبقه داشت. طبقه اول آن، در هر ساعتی از شبانه روز، پر از آدم بود. آن‌قدر شلوغ بود و صدای آدم‌ها در هم می‌پیچید که شبیه یک موسیقی متن یکنواخت می‌شد؛ البته شاید یک موسیقی نه‌چندان خوشایند.اما طبقات بالایی خلوت‌تر بود چون بالارفتن از پله‌های این پل که مجموعاً به هزار عدد می‌رسید، کار هر کسی نبود. به خصوص صبح یک روز بارانی که پرنده آن جا پر نمی‌زد.مَرد، اندکی تأمل کرد؛ این بار شاید بیشتر از همیشه. فکر کرد دیدن طلوع آفتاب در این باران، از چنین ارتفاعی باید دیدنی باشد. فکر کرد شاید امروز بالأخره بتواند از این پل بالا برود و طبقه هفتم را ببیند اما می‌ترسید دیر بشود. شاید امروز باید ترس را کنار گذاشته و کاری را که می‌خواست انجام می‌داد، اما درنهایت فقط راهش را ادامه داد. هنوز چند قدم بیشتر نرفته بود که دوباره برگشت و با افسوس، نگاهی به پل انداخت: شاید این آخرین بارانی باشد که می‌بارد، شاید این آخرین باری باشد که از کنار این پل رد می‌شود، شاید امروز آخرین روز زندگی او باشد. این دلایل به نظرش قانع‌کننده آمدند اما کافی نبودند؛ برای همین، باز هم به راه خود ادامه داد.((او چیزی جز یک مرد ترسو نیست. هزاران دلیل برای خودش می‌بافد که کاری که واقعا دوست دارد را انجام ندهد. شاید هم اصلا از دیر رسیدن نمی‌ترسد، شاید دلیل اصلی ترسش ارتفاع است.))نه! برگشت و نگاه متعجبی به پل انداخت: نه، امکان نداشت که از ارتفاع بترسد! اما حالا که دقیق‌تر نگاه می‌کرد می‌دید که این پل به اندازه کافی بلند است که بتواند او را بترساند.((این حرف‌ها بچگانه‌تر از آنند که بتوانند غرور او را جریحه‌دار کنند تا بازگردد.))سری به نشانه تأیید تکان داده و با قیافه‌ای مصمم، به راه خود ادامه داد. ناگهان در حالی که لب‌هایش را از حرص به هم می‌فشرد و گونه‌هایش از شدت خشم ملتهب شده بود، بازگشت و با قدم‌های تند و محکم، به سمت پل رفت.((نه، او نمی‌ترسید. او از هیچ‌چیز نمی‌ترسید و به همین دلیل با سرعت از پله‌ها بالا رفت.))هنوز زمان زیادی تا طلوع آفتاب باقی مانده و باران هم شدیدتر شده بود. دفترهایش تقریباً خیس شده بودند و از لباس‌هایش آب می‌چکید. اما او با عزمی راسخ، بالا می‌رفت. هر جا نفس کم می‌آورد، کمی می‌ایستاد و استراحت می‌کرد اما باز ادامه می‌داد.بالأخره رسید، نزدیکی‌های طلوع آفتاب بود و هوا گرگ‌و‌میش. همیشه این موقع می‌رسید سر کار اما حالا این‌جا بود، در آخرین طبقه پلی که هنوز خیلی‌ها آرزوی دیدنش را داشتند. او این‌جا بود، ایستاده بر آرزوی بسیاری از مردم شهر. بدون آن که دندان‌هایش معلوم شود، لبخندی زد. در واقع، به سختی می‌شد فهمید که لبخند زد. جلوتر رفت و لبه پل ایستاد. دفترهایش را همان جا روی زمین و دست‌هایش را روی لبه پل گذاشت. کمی به سمت جلو خم شد تا پایین را ببیند. باورش نمی‌شد! بلندتر از آن چیزی بود که فکرش را می‌کرد. بلند و با شکوه!چیزی تا طلوع آفتاب نمانده بود. فکر کرد حالا که تا این‌جا آمده، بهتر است روی لبه پل بایستد و طلوع آفتاب را با وضوح بیشتری ببیند؛ یک طلوع بارانی که حتما رنگین‌کمان زیبایی خواهد ساخت. اما این‌ها همه بهانه بود، اون می‌خواست شجاعتش را به رخ خود بکشد.اول، دست‌هایش و بعد، یک پایش را روی لبه گذاشت و بعد پای دیگرش را. حالا روی لبه بلندترین پلی ایستاده بود که تا به حال می‌شناخت. او شجاع‌ترین مرد روی زمین بود. دست‌هایش را از هم باز کرد و سرش را مفتخرانه به سوی آسمان گرفت. چشم‌هایش را بست، قطرات باران روی صورتش می‌ریختند و پشت پلک‌هایش کم‌کم روشن می‌شد. اما دلش نمی‌آمد چشم‌هایش را باز کند و دست از این رویا بکشد.پشت چشمش کاملا روشن شده بود که چشم باز کرد. آفتاب چشمش را زد. یک دستش را جلوی چشمش گرفت و خواست از لبه پل پایین بیاید که چشمش به پایین پل افتاد.از آن ارتفاع، آدم‌ها خیلی کوچک بودند اما می‌توانست تشخیص دهد که چند نفر آن پایین ایستاده و بالا را نگاه می‌کنند؛ درست به سمت او! چه چیزی توجه‌شان را جلب کرده؟ در همین فکر بود که دید جمعیت دارد بیشتر می‌شود.به نظر می‌رسید آدم‌ها می‌خواهند چیزی به او بگویند. اما او نه چیزی می‌دید و نه چیزی می‌شنید. سعی کرد حدس بزند. از نگاه‌هایشان که مستقیم او را نشانه گرفته بودند، از دست‌هایشان که به نظر می‌رسید او را نشان می‌دهند و از فریادهایی که به نظر می‌رسید نام او را صدا می‌کنند.دوباره چشم‌هایش را بست و حس کرد که تبدیل به یک قهرمان شده است. اما مردم هیچ‌وقت برای تماشای کسی که از پل بالا رفته جمع نمی‌شوند. مردم برای تماشای کسی جمع می‌شوند که می‌خواهد خودش را به پایین پرت کند. آری، این حقیقت تلخی بود که باید با آن کنار می‌آمد. این چیزی بود که واقعا از او می‌خواستند، در واقع، او هنوز با قهرمان شدن فاصله داشت، فاصله‌ای به اندازه یک قدم، هفت طبقه و هزار پله!حالا باید انتخاب می‌کرد. جاودانه شدن یا بازگشتن و زیستن مثل یک کارمند ترسو که زندگی یکنواختی دارد؟ فکر کرد که باید بازگردد. البته که باید برمی‌گشت. او یک کارمند ساده است که در تمام طول زندگی‌اش، دست از پا خطا نکرده و تا همین جا هم چند ساعت تأخیر کرده بود. اما اگر برگردد چه چیزی انتظارش را می‌کشد؟ جز این است که اگر بازگردد، دیگران هم به ترسو بودنش پی می‌برند؟اما باید بگردد، چون این تنها کاری‌ست که بلد است. باید از این بلندی دل بکند و به زندگی عادی خود برگردد. باید تمام این توجه‌ها را فراموش کند. باید فراموش کند که روزی مردم او را با دست نشان دادند و نامش را فریاد زدند. باید همه این‌ها را فراموش کند و باز هم درحالی که مراقب است دفترهایش خیس نشوند، در تاریکی صبح راه بیفتد و در میان راه، کمی مکث کند و به بلندترین پل شهر نگاه کند؛ البته این بار با حسرتی بیشتر.هنوز صدای همهمه را می‌شنید. اشک روی گونه‌هایش جاری شد. نمی‌دانست برای چه می‌گرید. برای سرنوشت غم‌انگیزش یا برای ضعفی که در وجود خود احساس می‌کرد؟ شاید هم برای درماندگی‌اش. هر چه که بود، این صادقانه‌ترین اشکی بود که در تمام عمر می‌ریخت.احساس کرد سبک شده و تک تک سلول‌هایش در حال فروریختن است. چشم‌هایش را باز کرد، همه‌چیز وهم‌آلود بود. دیگر برایش مهم نبود که چه تصمیمی می‌گیرد. فقط نگاهش را به پایین دوخت تا زیباترین لحظه زندگی‌اش را برای همیشه ثبت کند. زانوهایش شل شد و بی آن که بخواهد، فروریخت! با دست‌های گشوده، گویی که پرواز می‌کند، به سمت مردمش رفت تا قهرمان شجاع و ابدی آن‌ها شود. پرواز کرد تا رها شود از آن همه ترس و نفرتی که نسبت به خودش داشت.دیگر چیزی نفهمید تا دوباره توانست چشم‌هایش را نیمه‌باز کند. سرش درد می‌کرد و دهانش مزه خون می‌داد. چشمش به پل افتاد، به طبقه هفتم که بالای آن، رنگین‌کمان زیبایی پیدا بود، زیباترین و عجیب‌ترین رنگین‌کمانی که به عمرش دیده بود؛ درست همان جایی که مردم نگاه‌شان را به آن دوخته بودند. بدون آن که دندان‌هایش معلوم شود، لبخندی زد. در واقع، اصلا نمی‌شد فهمید که لبخند زد.صدای همهمه می‌آمد، انگار این بار، مردم واقعا درباره او حرف می‌زدند.نویسنده: الهه بهشتی</description>
                <category>الهه بهشتی</category>
                <author>الهه بهشتی</author>
                <pubDate>Wed, 15 Jul 2020 00:53:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانک - راز غم انگیز</title>
                <link>https://virgool.io/@Elahebeheshti/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%BA%D9%85-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-rlfjd1xtfbpy</link>
                <description>ماجرای جدایی آن‌ها کوتاه بود و حتی اندک ظرافتی هم نداشت که بتوان از آن یک داستان عاشقانه نوشت. مثل تمام جدایی‌‌ها: تلخ، منزجر کننده و دردآور. البته تمام آدم‌های اطراف فقط یک چیز می‌گفتند: &quot;زمان همه چیز را حل می‌کند.&quot;اما نه! زمان چیزی را حل نکرد، فقط تمام ناکامی‌ها ته‌نشین شدند. رفتند تا عمیق‌ترین نقطه‌ی وجود هر کدام، در تاریک‌ترین بخش روح‌شان، جایی که خاطرات برای همیشه جاودانه می‌شوند.سال‌ها گذشت. آن‌ها فکر کردند همان‌طور که همه می‌گفتند، زمان همه چیز را حل کرده است. راستش، حتی به این هم فکر نکردند؛ چون همه چیز را فراموش کرده بودند. اما دیری نپایید که فهمیدند چیزی حل نشده، بلکه با هر تکانی که زندگی‌شان می‌خورد، ذره ذره این خاطرات از جا برمی‌خیزند و می‌خواهند به جایگاه اصلی خود بازگردند. آن‌گاه، درست زمانی که به خود یادآوری می‌کردند سال‌ها از آن ماجرا گذشته و دیگر هیچ‌چیز مانند قبل نیست، خاطرات مثل آوار روی سرشان خراب می‌شدند و آن وقت بود که سردردها آغاز می‌شدند...بدتر از همه این بود که نمی‌شد دلیل این سردردها را به کسی گفت، زیرا دیگران دیگر چیزی به خاطر نمی‌آوردند. این رنجی بود درونی، مانند دیگر رنج‌های عمیق انسان؛ باید تنها تحملش می‌کردند و علاوه بر آن، رنج تنهایی را نیز به جان می‌خریدند. زمان باز هم گذشت. هر کدام از آن‌ها به آغوش دیگری پناه بردند اما باز هم با هر تکانی که در هنگام معاشقه می‌خوردند، خاطرات از جایشان تکان خورده، به سمت مغزشان هجوم می‌بردند و آن‌گاه، به صورت بوسه‌های آتشین بیرون می‌ریختند. دیری نگذشت که آن‌ها از زندگی کردن هم خسته شده و تصمیم گرفتند از این جهان مهاجرت کنند. آن وقت در نیمه‌های یک شب یا شاید هم نزدیکی‌های بامداد، در حالی که سعی داشتند باور کنند این جهان هنوز هم ارزش زیستن دارد، چشم‌های خود را بستند و آن راز غم‌انگیز را برای همیشه با خود بردند. آن راز را که می‌گفت: &quot;زمان هیچ‌چیز را حل نمی‌کند.&quot;نویسنده: الهه بهشتی</description>
                <category>الهه بهشتی</category>
                <author>الهه بهشتی</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jun 2020 22:07:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه - خانه روبه‌رویی</title>
                <link>https://virgool.io/@Elahebeheshti/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A8%D9%87%D8%B1%D9%88%DB%8C%DB%8C-bto8ziynbfwr</link>
                <description>نه فقط در مناسبت های ویژه، خانه روبه‌رویی همیشه چراغانی است، نگران قبض برق هم نیستند. شب‌های تابستان در حیاط خانه می‌نشینند و دور هم هندوانه می خورند. شب‌های زمستان هم وسط حیاط آتش روشن می‌کنند و دور هم چای زغالی می‌‌نوشند. صدای قهقهه‌هایشان، گاه تا خانه ی ما هم می‌آید و خواب را از سرمان می‌پراند اما هیچ کس چیزی نمی گوید چون می‌دانیم همه‌ی این‌ها به خاطر مادرشان است که دکتر جوابش کرده و گفته چند وقتی بیشتر دوام نمی‌آورد. می‌خواهند این چند وقت آخر، حسابی به مادرشان خوش بگذرد. ما هم چون می‌دانیم موقتی است، چیزی نمی‌گوییم. بیش از یک‌سال می‌شود که وضع همین است. آن ها همیشه تا نیمه شب بیدار می‌مانند و صبح روز بعد، با این که چشم‌هایشان از بی‌خوابی می‌سوزد، به یاد لحظات خوب دیشب، لبخند روی لب‌هایشان نقش می‌بندد و به امید یک شب دیگر، روز خود را آغاز می‌کنند. اما ما، در انتظار یک روز کسالت بار دیگر، خمیازه پس از خمیازه می‌کشیم و روز خود را به سختی به شب می‌رسانیم. شب‌ها هم با حسرت به قهقهه‌های آن‌ها گوش می‌دهیم و بی آن که بفهمیم، به خواب می رویم. دیگر به سر و صدای آن ها عادت که نه، دل بسته‌ایم. با این که گاهی سرسام آورند، اما من می‌دانم که هیچ کس دلش نمی‌خواهد یک شب بدون این سر و صدا‌ها بخوابد. فکرش را بکنید، یک شب هیچ خبری از قهقهه و آتش و هندوانه نباشد و یک آن زنی جیغ بکشد و دیگر بعد از آن فقط گریه و گریه و گریه...نویسنده: الهه بهشتی</description>
                <category>الهه بهشتی</category>
                <author>الهه بهشتی</author>
                <pubDate>Sat, 11 Apr 2020 00:24:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه - ایستگاه قطار</title>
                <link>https://virgool.io/@Elahebeheshti/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%82%D8%B7%D8%A7%D8%B1-nwix98t9iae4</link>
                <description>خواب دیدم، آری فقط خواب دیدم. آن قدر تکرار می‌کنم تا خودم هم باور کنم که فقط خواب دیده‌ام. خواب دیدم که وارد ایستگاه قطاری می‌شوم. از جلوی افرادی که روی صندلی‌های انتظار نشسته‌اند رد می‌شوم، کسانی که با چشمان معنادار و حتی گاهی عصبانی‌شان نگاهم می کنند، طوری که انگار، چیزی را از من طلب دارند. کله هایشان با قدم های من می چرخد، حس غریبه‌ای را دارم که تازه به جمعی وارد شده است.تونل با چراغ‌های قطار روشن می‌شود. خوشحال می‌شوم که قطار نزدیک است و قدم هایم را تندتر می کنم. ناگهان، همه از جایشان بلند می‌شوند و جلو می‌آیند. هر کس می‌خواهد زودتر از دیگری سوار شود، می‌ترسند جا بمانند. قطار نزدیک‌تر می‌شود و آن‌ها بیشتر می‌ترسند؛ بیشتر هجوم می‌آورند. ترس برم داشته، قدم هایم را باز هم سریع‌تر می‌کنم اما سرعت آن‌ها بیشتر است. راهم را می‌بندند، انگار اصلا متوجه من نیستند، من را نمی‌بینند. می‌دوم، یعنی می‌خواهم بدوم اما نمی‌شود، دیگر خیلی دیر شده. قطار رسیده و صدای باز شدن درهایش را می‌شنوم. نمی‌دانم چطور شد که یکهو افتادم و هر چه تلاش می‌کنم، نمی‌توانم بلند شوم. زیر قدم های سنگین‌شان دست و پا می‌زنم. جیغ می‌کشم، قطار سوت می کشد و صدای جیغ من گم می‌شود. صدای بسته شدن درهای قطار را می‌شنوم، و صدای جمعیتی را که موفق نشده‌اند سوار شوند، پس باز هم مرا له می‌کنند. نفس کشیدن برایم سخت شده و دیگر امیدی برای رهایی ندارم. در آخرین لحظات زندگی‌ام، تمام توانم را جمع می‌کنم و بلند فریاد می‌کشم: &quot;کنار بروید!&quot;تمام سالن با صدای من می‌لرزد و در سکوت مطلقی فرو می‌رود. دیگر سنگینی وزن‌شان را روی خودم احساس نمی‌کنم. به سختی از جا بلند می‌شوم و آدم‌ها را می بینم که دورم حلقه زده‌ و با تعجب به من خیره شده‌اند. قطار هنوز نرفته و مسافرانش با کنجکاوی از درهای باز نگاهم می کنند. یک نفر پیاده می‌شود و جایش را به من می‌دهد. به محض سوار شدنم، درها بسته می‌شوند و قطار حرکت می‌کند. از پشت شیشه‌ی در، به بیرون زل می‌زنم و برای آخرین بار، مردمانی را می‌بینم که برای نگاه کردن به زیر پای‌شان، نیاز به یک فریاد بلند داشتند.نویسنده: الهه بهشتی</description>
                <category>الهه بهشتی</category>
                <author>الهه بهشتی</author>
                <pubDate>Thu, 13 Feb 2020 23:39:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد سریال دل و مانکن!</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D9%84-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D9%86%DA%A9%D9%86-xpp20etv1zgu</link>
                <description>نقد سریال مانکن و دلمن شخصا از فیلم‌ و سریالای لاکچری استقبال می‌کنم و معتقدم توی این جو ناامیدی که توی کشور حاکمه، این دست سریالا می‌تونن بیننده رو به یه دنیای رنگارنگ ببرن تا برای حداقل یک ساعتم که شده، همه چیز یادشون بره. اما برای این که همچین اتفاقی بیفته، لازمه که این فیلم و سریالا خوش‌ساخت باشن تا مخاطب بتونه باورشون کنه.البته انتقاد من از سریالایی مثل مانکن و دل، تصنعی بودنشون نیست، کاری به کار گریمای عجیب غریب و طراحی لباسای عجیب غریب‌ترشون هم ندارم(توجه شما رو جلب می‌کنم به تیپ و قیافه شبنم قلی خانی توی سریال مانکن). از سوژه‌های تکراری، بازی‌های بد بازیگران و دیالوگای افتضاح و ابتدایی هم بگذریم. توی این چند قسمتی که از این دو تا سریال دیدم یه سوال در مورد شخصیت پردازی این سریالا برام پیش اومده. مثلا توی سریال مانکن، به چه دلیلی ما باید از قهرمان‌های اصلی(می‌دونم این واژه اصلا مناسب نیست) خوشمون بیاد؟ مثلا &quot;همتا&quot; یه دختر ضعیفه که توی 28 سالگی هنوز تکلیفش با خودش مشخص نیست، با این که وضع مالی خوبی ندارن، سر کار نمی‌ره و وقتی &quot;اخگر&quot; ازش می‌پرسه: ((چی بلدی؟)) عین خنگا می‌گه:((لیسانس شیمی دارم)) دختری که توی شخصیتش، ساده‌لوحی جاش رو به حماقت داده، بی اندازه متوقعه و هیچ ویژگی خاص و منحصر به هم فردی نداره!از اون طرف، کاراکتر &quot;کاوه&quot; یه پسر بی‌کله و پرروئه که به راحتی خیانت می‌کنه(چه به همتا، چه به کتی)؛ ولی با وجود تمام اینا، ما باید طرفدارش باشیم، چرا؟ منم نمی‌دونم!حالا می‌رسیم به عشق این دو تا! اولا که سریال با صحنه جدایی این دو تا شروع می‌شه و بعدشم مجبور می‌شیم یه ویدئو کلیپ ببینیم. احتمالا کارگردان انتظار داشته که جدایی این دو تا ناراحتمون کنه ولی رو چه حسابی؟ ما که هیچ شناختی از این دو تا کاراکتر و عشقشون نداریم، چرا باید جدایی‌شون ناراحتمون کنه؟ بعدشم، چه چیزی توی عشق اینا باید برامون جذاب باشه؟ بستنی خوردن و موتور سواری که نشد نشانه عاشق بودن!در مورد سریال دل هم دقیقا همین موضوع صدق می‌کنه. چرا باید کاراکتر &quot;رستا&quot; (با بازی خیلی خیلی بد ساره بیات) رو دوست داشته باشیم؟ چرا باید عشق آرش به رستا رو باور کنیم وقتی چیزی جز بی ادبی و بی منطقی از رستا ندیدیم؟ در مورد خود آرشم، تا الآن بارزترین ویژگی که ازش دیدیم &quot;بی‌نهایت پولدار بودن&quot; و &quot;بی‌نهایت عاشق بودنه&quot; که برای محبوبیت این کاراکتر کافی نیست وگرنه قائدتا باید کاراکتر &quot;مهراوه شریفی‌نیا&quot; رو هم دوست می‌داشتیم!راستی چرا اسم شخصیت‌های اصلی توی این سریالا انقدر از دنیای واقعی فاصله داره(مثلا اسم مهراوه شریفی‌نیا چیه تو سریال؟ هیچ‌وقت نفهمیدم!)؟ یعنی پولدارا اسماشونم با ما فرق داره؟الهه بهشتی</description>
                <category>الهه بهشتی</category>
                <author>الهه بهشتی</author>
                <pubDate>Sat, 08 Feb 2020 22:00:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از هر چیز و هر کسی که باعث می شه کمتر خودتونو دوست داشته باشید فاصله بگیرید!</title>
                <link>https://virgool.io/@Elahebeheshti/%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D8%B1-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D9%88-%D9%87%D8%B1-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B9%D8%AB-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%87-%DA%A9%D9%85%D8%AA%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA%D9%88%D9%86%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%D9%81%D8%A7%D8%B5%D9%84%D9%87-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AF-medsa4juw7tb</link>
                <description>من عمیقا معتقدم که هر کسی این نیاز رو داره که درون خودش احساس ارزشمند بودن کنه و خب حتما شما هم خیلی جاها خوندید یا شنیدید که میگن این احساس رو فقط خودمون می تونیم در خودمون به وجود بیاریم. درسته، منم قبول دارم. اصلا به نظرم یکی از اهداف مهم زندگی ( یا حتی شاید اصلی ترینشون ) اینه که خودمون رو بشناسیم و به ارزش واقعی وجودمون پی ببریم. یعنی زندگی می کنیم، سختی می کشیم، تلاش می کنیم، زمین می خوریم، دوباره بلند می شیم، چیزای مختلف رو تجربه می کنیم و با آدمای مختلف آشنا می شیم تا خودمون رو بهتر بشناسیم، تا بفهمیم که چه کارایی ازمون برمیاد و چقدر توانمندیم.قطعا قضیه به همین سادگی که در موردش حرف می زنیم نیست! این فرآیند خودشناسی سال ها طول می کشه و حتی یه سری آدما تا آخر قضیه هم به ارزش وجودی خودشون پی نمی برن و خب این خیلی غم انگیزه به نظرم. حرف اصلی من اینه: زمان زیادی طول می کشه تا به میزان ارزشمندی خودمون پی ببریم و &quot; باورش &quot; کنیم و این که در این مدت کجا باشیم و اطرافیانمون چه کسایی باشن خیلی خیلی مهمه! درسته که ته تهش این ماییم که خودمون رو برای خودمون تعریف می کنیم اما این که اطرافمون چی می گذره، می تونه روند خودشناسیمون رو کندتر یا تندتر کنه. بذارید مثال بزنم:1- توی مدرسه یا دانشگاه دارید رشته ای رو می خونید که مناسب شما نیست و حس خوبی نسبت بهش ندارید. در نتیجه نمی تونید توش فوق العاده ظاهر بشید. این فوق العاده نبودن در حالی که می بینید بعضی از هم کلاسیاتون چقدر عالی هستن، روی اعتماد به نفستون تاثیر می ذاره و احساس می کنید نسبت به بقیه در جایگاه پایین تری قرار دارید.2- جایگاه شغلی که در اون قرار دارید به اندازه کافی رضایت شما رو فراهم نمی کنه. حتی ممکنه درآمد خوبی داشته باشید ولی احساس مفید بودن نمی کنید یا حس می کنید که این شغل از نظر نگاه جامعه و یا مهم تر از اون، نگاه خودتون، در جایگاه خوبی قرار نداره.3- کارفرمای شما مدام دستاورد های شما رو نادیده می گیره یا رفتارش طوریه که احساس می کنید به اندازه کافی در شغلتون خوب نیستید. مدام بهتون فشار میاره یا برعکس، کارهای خیلی ساده و پیش پا افتاده ای ازتون می خواد که می تونه نشون دهنده این باشه که از نظر کارفرما، توان شما بیشتر از این نیست!4- دوستایی دارید که با رفتارشون، خواسته یا ناخواسته، باعث می شن حس کنید خیلی هم آدم باحالی نیستید! یا مثلا یه سریاشون مدام با حرفا و رفتارشون بهت نشون می دن که برای جنس مقابل هیچ جذابیتی نداری و باعث می شن انتظاراتتو از جنس مقابل پایین بیاری و نتیجه ش می شه یه رابطه سرشار از نارضایتی.5- شریک عاطفیت طوری باهات رفتار می کنه که احساس می کنی اون قدر که باید، خوب نیستی یا به اصطلاح براش کمی. مدام از ویژگی های مثبت روابط قبلیش یا اشخاص دیگه تعریف می کنه، توی رابطه کمتر از تو اشتیاق نشون می ده و خیلی کارای دیگه که یه نفر می تونه انجام بده و حتی شاید واقعا قصدشو نداشته باشه ولی در نهایت منجر به این می شه که ما فکر کنیم به اندازه کافی خوب نیستیم، کم ارزشیم و اعتماد به نفسمون رو از دست بدیم. یهو به خودمون میایم می بینیم که یه گوشه نشستیم، زانوی غم بغل گرفتیم و داریم زار زار به حال خودمون گریه می کنیم!دوستای عزیزم، برای خود من هم پیش اومده که یه جاهایی، حس خوبی نسبت به جایی که توش قرار دارم یا آدمایی که دور و برم هستن نداشته باشم؛ یه سری جا ها خودم کنار کشیدم، یه سری جا ها زندگی مجبورم کرد کنار بکشم و یه سری جا ها هم هر دو! در نهایت نتیجه ای که گرفتم رضایت بخش بود. هر بار که رها کردم و یا مجبور به رها کردن شدم، بعدش چیز بهتری به دست آوردم به علاوه اعتماد به نفس از دست رفتم رو.خلاصه مطلب این که، بیاید از هر چیز و هر کسی که باعث می شه کمتر خودمونو دوست داشته باشیم فاصله بگیریم. اصلا فاصله چرا؟ ترکشون کنیم! از بعدش نترسیم! بعدش هیچ اتفاقی نمیفته؛ بعدش بی سواد و بی کار و تنها نمی مونیم! حتی اگر هم بمونیم، حالا یه &quot; خودِ قوی &quot; داریم که کمکمون می کنه بهتر از اون چیزی که از دست دادیم رو به دست بیاریم.اعتماد به نفس، &quot; توان &quot; ماست؛ نذاریم &quot; توان &quot; مون رو ازمون بگیرن!</description>
                <category>الهه بهشتی</category>
                <author>الهه بهشتی</author>
                <pubDate>Fri, 11 Oct 2019 22:55:02 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>