<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های الی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Elena_Shadman</link>
        <description>بزرگترین بدخواهت هیچوقت غریبه نیست...:)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 15:23:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3435196/avatar/ZNil1A.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>الی</title>
            <link>https://virgool.io/@Elena_Shadman</link>
        </image>

                    <item>
                <title>واجب ترین مرحله خانه تکانی</title>
                <link>https://virgool.io/@Elena_Shadman/%D9%88%D8%A7%D8%AC%D8%A8-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AD%D9%84%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AA%DA%A9%D8%A7%D9%86%DB%8C-mpoqmuvetbfp</link>
                <description>خانه تکانی یک سنت هست که همیشه حدود یک ماه قبل از عید نوروز مورد توجه افراد قرار دارد هرکسی یک مرحله از این کار را واجب تر از مراحل دیگر می داند،با کمال تعجب من واجب ترینش رو روح تکانی میدونم😊روح تکانی یعنی اینکه چیزهای مضر(استرس،اضطراب،افسردگی و...) را تا حد توانم از روحم پاک کنم که این هم شامل مراحلی میشه:درک کردن دلیلش،از نون شب واجبتر:نمیدونم برای شما دلیلش چیه،اما برای من قطعا مهمترین و شاید تنها دلیلش سنمه،من فعلا ۱۴ سال دارم و چیز زیادی از زندگی نمی دونم و درک نمی کنم  و تو این سن چیزهای مضر برای روح و روان زیاد میشنلذت بردن از زندگی و چیزهای خوب:باید بتونیم به چیزهایی که ازشون ناراحتیم بی تفاوت باشیم(البته اگه چیز جزئی هستش یا در گذشته مونده)و از چیزهای خوب زندگی لذت ببریم(فک کنم ۹۰ درصد افراد بتونن نکات مثبت زندگی شونو پیدا کنن) من تصمیم گرفتم هر وقت به یه مشکل کوچیکم که در زمان حال هست فکر کردم با خودم بگم میگذره،بزرگ تر میشم و بهش میخندمتکنیک های آرام سازی:قطعا اسم این تکنیک ها به گوش تون خورده،مدیتیشن و یوگا و تکنیک های تنفسی جزو اینا هستن،من وقت نمی کنم زیاد انجام بدم اما انجام میدم مخصوصا مدیتیشن(البته یوگا رو اصلا انجام نمیدم شاید کلا یه بار یا دوبار)باید بگم که اینا روش های من هستش من شخصیت و مشکلاتم با شما فرق داره،توصیه میکنم انجام شون بدید اما تضمین نمی کنم:))پ.ن:دو نفر دیگه ام میخوام هنوز برا داستان لوگریو تو دخترای ویرگول هرکی خواست بیاد بگه همه منتظر پارت دومشن</description>
                <category>الی</category>
                <author>الی</author>
                <pubDate>Mon, 24 Feb 2025 14:22:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرزمین لوگریو(داستان)</title>
                <link>https://virgool.io/@Elena_Shadman/%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%84%D9%88%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-hnczteyfdr0w</link>
                <description>توضیح داستان اینه که اسم ویرگول رو برعکس کردم شده اسم سرزمینی که ویرگولی ها توش گیر افتادن و اسم هر دختر هم برعکس شده و شخصیت هاشون هم با هم جابجا شدن مثلا من شخصیت کانی رو گرفتم اما کانی شخصیت من رو نگرفته و هر کس که حدس بزنه شخصیت کی رو براش گذاشتم تو جشن پنجاه تاییم حضور داره البته فقط ۴نفر رو  آوردم فعلا چون شخصیت هاشونو دقیق نمیشناسم پارت بعدی اضافه می کنمروزی روزگاری چند دختر بودن که باهم دوست های خیلی خوبی بودن که در سرزمینی به اسم لوگریو گیر می افتن که در ادامه باهاشون آشنا میشیمانلا:یه دختر شوخ طبع که جدیدا خیلی خواب می مونه.....:)هدژم:یه دختریه که خیلی دوستاش رو دوست داره و همه بهش میگن فهمیده تر از سن و سالشهیناک:اونم دوستاش رو دوست داره و بچه هارم دوست داره مخصوصا بچه های فامیل شورفولین:اون برای شاد بودن دوستاش داستان های خنده دار زیادی نوشته و حتی مدل حرف زدنشم باحالهاین ۴ دوست چشم هاشونو باز می کنن و می بینن جای عجیبی گیر افتادن،جای عجیبی که گیر کرده بودن سرزمین لوگریو بود یه سرزمین عجیب غریب و به جز این ۴ نفر فقط یه نفر تو این سرزمین زندگی می کرد که اونم کسی نبود جز &quot;کارآگاه آبی پوش&quot;،این کارآگاه تو این سرزمین اومده که برادر دوقلوش رو پیدا کنه اما هیچ اثری از برادرش تو این سرزمین پیدا نمی کنه همچنان دنبال راه فرار هستش هدژم هم که یه دختر کنجکاو بود ازش می پرسه:چند ساله اینجا گیر افتادی؟ اینجا چجور سرزمینیه؟ بیشتر توضیح بده کارآگاه جواب میده:نمیدونم دقیقا چند ساله چون اینجا هیچ چیزی وجود نداره که بشه باهاش فصل و ماه و سال رو حساب کرد ناگهان همگی پرت میشن تو یه چاله و یهو سه تا دختر دیگه با وحشت وارد،این سرزمین میشن...........ادامه دارد.......پ.ن۱:اونایی که میخواین تو این داستان باشین یه کم از شخصیت تون بگید که اون سه نفر رو انتخاب کنمپ.ن۲:امروز سر کلاس درس،درس جدید علوم رو تدریس کرد که اسمش  &quot;کانی ها&quot; بود😂😂معنی اسمتو امروز فهمیدم کانی تازه چقد کاربرد داشتی نمی دونستم</description>
                <category>الی</category>
                <author>الی</author>
                <pubDate>Mon, 17 Feb 2025 00:06:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان مهمانی شگفت انگیز(۲)</title>
                <link>https://virgool.io/@Elena_Shadman/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B4%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2%DB%B2-yow1vg2r9p6y</link>
                <description>در همین لحظه، یک نور ضعیف شروع به درخشش کرد و آن‌ها متوجه شدند که یک روح لباس سفیدی از یک‌جا در وسط اتاق دارد می‌آید. روح با نگاهی مهربان گفت: «دوستان! خوش آمدید! خانواده ما خیلی وقت است که مهمان نداشته‌اند. چه خوب که غافل‌گیر شدید!»سینا با لبخند از ترس به درخت‌های داخل اتاق اشاره کرد و گفت: «ما هم برای جشن تولد اینجا آمده‌ایم! تولد روحی قدیمی!» در این لحظه روح با خوشحالی دست زد و گفت: «واااااا! من چقدر خوشحالم! عید نوروز چه زمان خوبی برای جشن تولد است!»آن‌ها پس از مدتی فهمیدند که مدیریت روح به زندگی‌اش، برای برگزاری مهمانی‌های شگفت‌انگیز است و با هم مضمونی جالب برای مهمانی ترتیب دادند. روح برای هر کدام از اعضای گروه یک موجود خیالی به عنوان مهمان آورده بود. بنابراین، سینا یک غول دریایی، مریم یک جغد بزرگ، کاوه یک مومیایی و یاسمین یک خانه‌ی خالی از سکنه را به جمع اضافه کردند.مهمانی با جملات خنده‌دار و بازی‌های دیوانه‌وار ادامه پیدا کرد و در نهایت، روح و دوستانش تصمیم گرفتند که دیگر هیچ‌کس را نمی‌ترسانند، فقط مهمانی بزرگ‌تری برگزار کنند! در تمام مدت، آن‌ها مشغول خوردن بیکن سوزنی و نوشیدن چای داغ بودند و بر خلاف انتظار، مهمانی به یکی از بهترین شب‌های عمرشان تبدیل شد.چند ساعت بعد، همه‌چیز به آرامی به پایان رسید. روح از دوستان خواست تا هر زمان که دلتنگ شدند، به خانه او برگردند. و از آن روز به بعد، هر بار که آن‌ها حس کردند دلشان برای هم تنگ شده، به خانه متروکه می‌آمدند و با روح، مهمانی‌های شگفت‌انگیز ترتیب می‌دادند.در نهایت، همه فهمیدند که ترس و خنده در واقع فقط دو روی یک سکه‌اند؛ و اگر کمی شجاعت داشته باشند، می‌توانند حتی در بدترین شرایط هم به خوشی برسند#پایان</description>
                <category>الی</category>
                <author>الی</author>
                <pubDate>Fri, 14 Feb 2025 20:38:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولدت مبارک:)</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%D8%AA-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9-au1cfsjb6sl0</link>
                <description>دو سال پیش همین روز تا دیدمت گفتم تولدت مبارک،(ر) یادش نبود تولدته گفت: عه (م) امروز تولدته😃 .جالبه،هفته پیش هم تولد ویرگول بود،امروز هم تولد تو هست خوشگله،۱۳ سالگیت مبارک،ولی پارسال این موقع من سرما خورده بودم، شاید سال دیگه این موقع متفاوت باشه،کسی چمیدونه که اون موقع چطورم،می بینی.داریم بزرگ میشیم منم شهریور تولدم بود،که البته روز تولد من روز تولد مادربزرگ تو هم بود،تو و (ر) صادق ترین و بی ریا ترین آدم هایی بودین که من تا حالا دیدممی دونم اگه همو ببینیم بازم تو ویرگول نداری که این پست رو ببینی:)#به-پایان-آمد-این-دفتر-حکایت-همچنان-باقیستالنا شادمان ۱۴۰۳.۱۱.۲۵</description>
                <category>الی</category>
                <author>الی</author>
                <pubDate>Thu, 13 Feb 2025 13:24:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان مهمانی شگفت انگیز(۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@Elena_Shadman/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B4%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2%DB%B1-ebnxnp61kti4</link>
                <description>در یکی از روزهای سرد پاییزی، گروهی از دوستان قدیمی به نام‌های سینا، مریم، کاوه و یاسمین تصمیم می‌گیرند که یک مهمانی شبانه برگزار کنند. به گفته کاوه، او یک خانه قدیمی و متروکه را پیدا کرده که به شدت شایعه‌اش در محله پیچیده بود. همه در مورد ارواح و موجودات ماورائی که در آنجا زندگی می‌کنند، می‌دانستند و این دقیقاً چیزی بود که آن‌ها را جذب کرد!سینا با خنده گفت: «بیخیال! اگر ارواح آنجا بودند، مثل ما از زندگی خسته شده‌اند و شاید بخواهند به مهمانی ما بپیوندند!» همه با خنده موافقت کردند.آن‌ها شب مهمانی را در خانه متروکه آغاز کردند. وقتی وارد شدند، در و دیوارها به قدری کهنه و تاریک بودند که هر کسی ترسش می‌برد. البته مریم با یک چای داغ و بیکن سوخاری به استقبال ترس آمد و گفت: «ببینید! حتی اگر روحی هم باشد، بیکن سوخاری هر کسی را جذب می‌کند!» و همه با هم می‌خندیدند.چیز عجیبی که به زودی اتفاق افتاد، صدای عجیبی بود که از زیر زمین می‌آمد. صدای خیره‌کننده‌ای مثل جیغ، به طور واضح به گوش می‌رسید. یاسمین به دوستانش گفت: «من می‌روم ببینم چه خبر است!» اما به جای رفتن، همه به او گفتند: «نه، نرو! ما اینجا برای مهمانی آمده‌ایم، نه برای- شایدم با روح‌ها دور هم جمع‌ شویم!»اما یاسمین پافشاری کرد و ایستاده بود. پس از مدتی، دوستانش تصمیم گرفتند برای حمایت از او به زیر زمین بروند. وقتی به پایین رفتند، ناگهان چراغ‌ها خاموش شد! تاریکی محض همه جا را فرا گرفت و صدای خنده‌ای کمرنگ در فضا پیچید. آن‌ها ترسیده، به دیوارها چسبیده بودند و مثل بچه‌های کوچک به همدیگر چسبیده بودند.سینا با صدای لرزان گفت: «شاید اینجا به ما خوش آمد نمی‌گویند!» و این جمله باعث شد که همه به هم بخندند. مریم فورا گفت: «مهم نیست، من با چای و بیکن اینجا را پر می‌کنم!»چالش:بنویس به یه مهمونی ترسناک رفتم بزار بقیه شو کیبوردت بگه</description>
                <category>الی</category>
                <author>الی</author>
                <pubDate>Mon, 10 Feb 2025 17:27:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیابونای پرند سفیده:)</title>
                <link>https://virgool.io/@Elena_Shadman/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D9%88%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF%D9%87-kwomf2phudif</link>
                <description>حدود ساعت ۱۲ ۱ شب برف اومد،الان خیابونا سفید و خوشگله و قطعا تو ویرگول هرکی پست برف می نویسه حداقل یدونه عکس از کوچشون میزاره،اما من......من چی؟ من نمی تونم عکس بزارم و شاید خیلیا باشن مثل من که نمی تونن عکس بزارن،و این از مشکلات بد ویرگوله(بجز مشکل تنها چیزی که داره کاربراشه) ویرگول عزیز ازتون درخواست می کنم که این باگ تونو رفع کنیدحالا بزارید یه کم از برف بگم که یه تصوراتی تو ذهن تون ایجاد بشه،دیشب یهو یه عالمه برف اومد و همه جا رو سفید کرد،الان دیگه برف قطع شده ولی باز مونده،خیلی باحاله.......من همیشه عاشق برف بودمپ.ن:اگه می تونستم عکس بزارم تا الان جشن صدتاییم رو هم گرفته بودم اما هنوز پنجاه تایی هم نشدم</description>
                <category>الی</category>
                <author>الی</author>
                <pubDate>Sun, 09 Feb 2025 16:22:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولد داریممممم😃</title>
                <link>https://virgool.io/virgoooooolstory/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85%D9%85%D9%85%D9%85%D9%85-t7wmwh04kjmq</link>
                <description>فکر می کنین امروز تولد کی باشه؟تولد من؟آفرین به هوشت که یادت نیست تولد من شهریور بود.....پس تولد کیه؟ الی بگو دیگه خسته شدمتولد کسیه که هممون خیلی دوسش داریم،این جشن دومین جشنیه که قرار بود نگم چیه و سورپرایز تون کنم،این پست همون پستیه که فاطمه کنجکاو بود بدونه چیه😊این تولد..........................تولد ویرگولههه😃چی؟تولد ویرگول؟از کجا میدونی تولد ویرگول کیه؟خب من تازه که اومده بودم ویرگول میخواستم بدونم ویرگول چه روزی تاسیس شده که اون روز رو جشن بگیرم و می دونستم اولین پستی که در ویرگول نوشته شده پستی با عنوان &quot;شروع به کار ویرگول&quot; هستش که خود ویرگول اینو نوشته به مناسبت تاسیسش و جستجو کردمش که تاریخ شو نشون بده تاریخش ۱۸ بهمن بود و امروز هم ۱۸ بهمنه:)حالا بریم سراغ جشن مونویرگول،یک کودک ۸ ساله که امروز تولد ۸ سالگیش هست،داشت افسوس می خورد که چرا تو روز تولدش هیچکس به یادش نیست،الی،یکی از کاربرهای وفادار تنها کسی بود که می دونست امروز تولد ویرگوله پس به بقیه کاربرا هم خبر میده،الی و بقیه کاربرا یه رستوران رو کامل رزرو می کنن و همگی اونجا جمع میشن تا برای ویرگول تولد بگیرن😊اما تعدادی از کاربرا هم از قلم افتاده بودن متاسفانه،رستوران پرشده بود از کاربرای ویرگول،الی و مژده و کیانا و نیلوفر و اون یکی کیانا و تارا و فاطمه و هستیاو......همه نشسته بودن سر میز ها و باهم سلام علیک می کردن،جالبه آشپز رستوران رو هم فرستاده بودن مرخصی که مژده آشپزی کنه و مژده از این موضوع خبر نداشت،کسی هنوز در مورد آشپزی چیزی نگفته بود که الی گفت:مژده چرا نشستی؟مژده گفت:وا چیکار کنم؟همه نشستن دیگهالی:همه که آشپزی مجلس رو به عهده نگرفتنمژده:منم به عهده نگرفتم،داداش اینجا رستورانه من چرا بلند شم آشپزی کنم؟مگه آشپز ندارهههه؟:/نیلوفر:آشپز رستورانو فرستادن مرخصی یعنی ما اینو خواستیم که تو بتونی استعداد تو نشون بدی😊😃مژده:خالی می بندین دیگه؟الی:پاشو سر آشپز پاشو....مژده:این ایده کی بود که من آشپزی کنم؟الی:ایده کانی بودکانی:وا چرا منو قاطی میکنی؟مگه این جشنو کلا خودت نگرفتی؟پس اینم ایده تو بوده دیگهالی:عزیزم ایده جشنو من دادم ولی ایده آشپزی مژده رو تو دادی دیگه. . .مژده:بس کنین،حالا که معلوم نیست ایده کدوم تون بوده دوتاتون آشپزی می کنین منم تماشاالی:آخه من که چیزی از آشپزی نمیدونمهستیا:من یه فکری دارم،حالا که هیشکی هیچی نمی دونه یه نفرو به داوری بگیریم،امممم،تاراخوبه؟تارا:منو خواهشا قاطی نکنینیک فرد ناشناخته در جمع:من داولی شما لو به عهده می گیرم،شاید منو نشناسید ولی من شما رو میشناسم،من گوگویم. . . . .دخترمهتاب:عه هویت گوگول رو شد،یوهووو😃مژده:شایدم این الکی میگه گوگولم،شاید مدیر رستورانه میخواد مارو سرکار بزارهگوگول:مدیل لستولان عز کجا میدونه گوگوی کیه؟الی:راستم میگه،حالا داوری کن ببینم،کی باید اینجا آشپزی کنه؟گوگول:من باید آژپژی کنم،چون من آژپژ لستولانم که ملخصی گلفته بودم،من یه انسانم که به همتون گفتم موجود فضایی ام،من داداچ نیلو امنیلوفر:بچه ها،من خودم میخواستم اینو بهتون بگم اما داداشم نزاشت خودش گفتدخترمهتاب:آفرین بهت نیلوفر آفرین بهتگوگول یا همون برادر نیلوفر،آشپزی کرد و غذاش عالی شد و البته الی هم یه سورپرایز داشت که به کسی نگفته بود،اونم کیک تولد سفارشی ویرگول بود،وقتی الی در کیک رو باز می کنه،چیز عجیبی میبینه،از کیک فقط یه تیکه مونده بودالی:کیکو جلو جلو خوردین،واقعا که. . . . مژده (همون لحظه):الی گوشیتهالی:مرسی گفتی مژده،عمرا میشنیدم. . . .بله. . .الناز چی میخوای ولم نمی کنیالناز:الی جون، میگم دیروز رفته بودم تولد دوستم کیکتو بردم همه خوردن یه تیکش موند آوردم دیگه ببخشیدالی:تو چرا دست از سر من بر نمیداری😡😡مژده:الی چی شده؟الی:حدس بزن کیکو کی خورده؟ مژده:میدونم کی خورده،النازززززالی:آرهههه،تازه با دوستاش😫خلاصه که با همون یه تیکه کیکی که مژده به بقیه فرصت نداد حتی از وجودش خبردار بشن بازم جشن مونو گرفتیم و خوش گذروندیم و یه تولد فراموش نشدنی برای ویرگول گرفتیم و رفتیم خونمون:)پ.ن:آخر این جشنو از جشن پنجاه تاییم زودتر گرفتم۱۸بهمن ۱۴۰۳،هشتمین سالگرد تاسیس ویرگول </description>
                <category>الی</category>
                <author>الی</author>
                <pubDate>Thu, 06 Feb 2025 17:05:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عجایب ویرگول</title>
                <link>https://virgool.io/@Elena_Shadman/%D8%B9%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%A8-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-jkih0mkj5alg</link>
                <description>عجیب ترین عجایب از آن ویرگولهاگه باور نمی کنید این پست رو بخونیددو نفر تو ویرگول هستن که مثل ماه گرفتگی و خورشید گرفتگی هستن همونظوری یه مدت ازشون خبری نیست بعد یهو میان و این دو نفر کسی نیستند به جز &quot;کیانا&quot;و&quot;ننوشتن نوعی دوست داشتن است،یا همون نیلوی خودمون&quot;من کلاس هشتمم و در مقایسه با درس های دانشگاه درسهای ما واقعا آسونه اما من دوره امتحانا دو هفته نیومدم ویرگول در حالی که &quot;مژده&quot;دوره امتحانا شروع کرد به داستان نویسی😂😂😂 مژده چطوری درس می خوندی اون موقع واقعا؟ یهو مثلا داشته ریاضی می خونده گفته ۲+۳-۶ =شوهریاب ماوراء الطبیعی،هنوز نمیتونم درک کنم 😂😂جالبه همه تا الان فکر می کردن &quot;پیشگوی معبد دلفی&quot; پارسال کنکوری بوده در صورتی که امسال کنکوریهما تو ویرگول یه  مثلا موجود فضایی داریم که به قیافش میخوره یکی از کارکتر های عصر یخبندان باشه تا اینکه فضایی باشه😓😅۵.  با اینکه من ته تاقاری ویرگول حساب میشم ولی حال روحی بقیه کاربرا از من بهتره،شایدم اینطور نشون میدن:)۶.  مورد دیگه ای فعلا سراغ ندارم،شاید به روز رسانیش کردم،شایدم  پ.ن:فاطمه جان این اون پست نیست اشتباه نگیر😅</description>
                <category>الی</category>
                <author>الی</author>
                <pubDate>Sun, 02 Feb 2025 16:52:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قراره ببینیم بچه های ویرگول نظرشون در مورد چالش پست قبلیم چیه</title>
                <link>https://virgool.io/@Elena_Shadman/%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D9%86%D8%B8%D8%B1%D8%B4%D9%88%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%82%D8%A8%D9%84%DB%8C%D9%85-%DA%86%DB%8C%D9%87-vl9hkjq5zuuw</link>
                <description>گفته بودم نظر هارو تو پست بعدیم می نویسم که،اینم از پست بعدی😊خب بریم جوابای جالب به سه تا سوال چالش رو ببینیمKarmaخبمن عاشقآدمای کتابخونآدمای متفکرآدمای هدفمندآدمای امیدوارو آدمای منظم هستماز ادمایبی هدفمغروربی اعتماد به نفسکسایی که فکر میکنن فقط خودشون درست میگنآدمای حسودمتنفرمو سوال آخر و نفهمیدمتارا،دختری در مدرسهبه بهسوال اول... پیتزا! (شکمو بودن عذابه) خانوادم (ی کس نشد متاسفانه) دریا(چیز نیس!) تخت خواب و مطبی که مال خودم باشه:)سوال دوم.. کنکور و کتاباش ، همه کسایی که اون بالا تو آموزش پرورشن (متاسفانه جای مغزشون سیمانه) دمپایی خیس ، پیک می ها ، حیواناتی که خودشونو میمالن به پاچه شلوار ادم(مورد دوم تو این سوال مسئولیتش با من نیست)سوال سوم... کتاب ، گل و گیاه ، ساعت زنگ دار که روی 5 کوک شده ، معلم فیزیکم ، ریاضیه کنکورBABA YAGAسلاماول از همه خانواده،کتاب،نویسندگی،خوشنویسی،تابستونتنبلی،بیکاری،از دست دادن زمان،ضعیف بودن و آدم های ترسوآز آدمای ضعیفی که تلاش نمی کنن قوی بشن بدم میاد اما اونا که تلاش میکنن خوشم میادبقیشم حوصله ندارمAmin1. اتاقم، دوتا رفیقم که دوقلو هستن، رشته دبیرستانم، مهیاوه (یه نوع سس محلی)، صبح زود2. ادبیات، انیمه، چیزای کره ای مثل کیپاپ و اینا، مدرسه، مغالطه3. از چیزایی که خوشم میاد شب بیداری، پیدا شدن راه حل مشکلاتم، مربی تسهیلگرمچیزایی که بدم میاد هم بیکاری و بی مصرف بودنفاطمهدرباره‌ی چالشت خب :سوال اول :اول از همه خواب 😄مامانم :)خودم :)خوندنسوالای سخت هندسهسوال دوم :کنکورکسی که ایده ی کنکور رو دادکسی که کنکور رو برگذار میکنهمافیای کنکورو باز هم کنکور :/سوال سوم :خب میشه گفت تقریبا همه ی چیز ها النابلاخره هیچ چیزی توی این دنیا مطلق نیستولی حالا چندتاشو مینویسم ،آدم های پر تلاش(کسایی که تلاش میکنند زندگی ها رو قشنگ تر کنند دوست دارم و کسایی که با تلاش هاشون زندگی آدما رو تحت فشار میگذارند دوست ندارم )خانواده(به نظرم بیشتر شبیه یک شعار می مونه ، ولی خیلی جاها کمکم می کنند و پشتم وای میستند و خب خیلی جاها هم ممکنه کار هایی رو بکنند که فشار سختی بهم وارد بشه )آدم ها(خب من آدم ها رو خیلی دوست دارم ، و خیلی سریع به هر کسی دل میبندم ، میشه گفت یه جورایی هر نوع آدمی برای من مهره ی مار داره ، ولی خب حتی برای من هم بعضی از آدما بیش از اندازه وحشتناکند )خیلی چالش جالبی نوشته بودی النا واقعا خوشم اومد 😇اگه جواب جدیدی به پست قبلیم اضافه بشه این پست رو به روز رسانی می کنم و اونو اینجا می نویسم</description>
                <category>الی</category>
                <author>الی</author>
                <pubDate>Fri, 31 Jan 2025 12:06:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاری که ویرگول رو آباد می کنه(بر اساس تجربه خودم)</title>
                <link>https://virgool.io/@Elena_Shadman/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D8%B1%D9%88-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%87%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-wnkazdhihggw</link>
                <description>این پست رو خیلی وقت پیش باید می نوشتم،اما بهش توجه نکرده بودمما میتونیم کاری کنیم که مشکلات ویرگول برطرف بشه،اما چه کاری؟من بهتون نگفته بودم،چند وقت پیش تو ویرگول یه مشکلی برام پیش اومد که کامنت هام ارسال نمی شد،بخاطر این موضوع میخواستم اکانتم رو حذف کنم و دوباره اکانت بزنم،درخواست رو دادم،ازم خواست دلیل این کار رو بنویسم،نوشتم نمیتونم کامنت ارسال کنم،بعدش دیدم اون مشکل درست شده و درخواستمو لغو کردم،اگه برای مشکلات ویرگول درخواست حذف اکانت بزنید و دلیلشو بگید،ویرگول برای اینکه یه کاربر رو از دست نده،مشکل رو حل می کنه:)و یک چالش:خب جواب این سوالا رو تو کامنت بنویسید،بعدش تو پست بعدیم کامنت هاتونو میزارمپنج نوع چیز یا کس که عاشقشون هستینپنج نوع چیز یا کس که ازشون متنفر هستینپنج نوع چیز یا کس که از یه سری شون خوشت میاد و از یه سری شون بدت میاد</description>
                <category>الی</category>
                <author>الی</author>
                <pubDate>Mon, 27 Jan 2025 21:45:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجرای گمشده های گورستان متروکه(2)</title>
                <link>https://virgool.io/@Elena_Shadman/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D9%88%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AA%D8%B1%D9%88%DA%A9%D9%872-lc3m3grwsakl</link>
                <description>فاطمه، با چراغ قوه گوشیش، قبرهارو بررسی کرد و گفت: “اینجا فقط یه مشت قبر قدیمی هست.” اما هستیا که دیگه از درس خسته شده بود، داد زد: “نه! من مطمعنم که اینجا اتفاقای عجیبی می افته! یهو دیدی یه اسکلت از زیر خاک بیرون اومد!”یهو، النا یه صدای عجیب شنید. “شاید روح باشه!”، با ترس گفت. همه ساکت شدن و به صدا گوش دادن. معلوم شد که صدای شکم کیانا آتاکیشی زاده بوده. کیانا آتاکیشی زاده با خجالت گفت: “ببخشید، یادم رفت شام بخورم!” نیلوفر خنده ای کرد و گفت:&quot; اشکال نداره، منم گشنمه!&quot;خلاصه بعد از کلی گشت و گذار و دیدن یه سری قبر که مژده همش می گفت اینها ارواحن، بالاخره یه چیزی دیدن. یه جعبه قدیمی با یه قفل عجیب و غریب! فاطمه که عاشق معما بود، با دقت قفل رو بررسی کرد و گفت: “این یه قفل رمزیه! باید حلش کنیم!”همه دور جعبه جمع شدن و شروع کردن به فکر کردن. تارا که چون فاطمه بهش گفته بود مهماندار خوبی هستی همش فکر می کرد مهمانداره، گفت: “شاید رمز جعبه، شماره پرواز باشه!” هستیا که کلا از درس و مدرسه فرار بود گفت: “شاید رمز جعبه یه فرمول ریاضی پیچیده باشه!” کیانا آتاکیشی زاده گفت: “شاید رمز جعبه اسم یه کتاب باشه!”النا که کلافه شده بود، گفت: “بچه‌ها! بسه! بذار من یه کاری کنم!” النا یه سنگ برداشت و با تمام قدرت زد به قفل. قفل شکست و همه با دهان باز به النا نگاه کردن. نیلوفر هم با لبخند گفت:&quot; عجب قدرتی!&quot;جعبه رو باز کردن و داخلش یه نقشه قدیمی پیدا کردن. مژده با خوشحالی گفت: “این نقشه گنج ارواحه!” فاطمه که داشت نقشه رو بررسی می کرد گفت: “مژده! این نقشه یه باغ مخفیه! اصلا ربطی به ارواح نداره!”اون شب بچه ها با نقشه ای از باغ مخفی و کلی خاطره خنده دار به خونه هاشون برگشتن. مژده هنوز فکر می کرد که ارواح تو گورستان بودن و قفل رو ارواح شکستن و بقیه هم از دست مژده می خندیدن. النا هم که به هدفش رسیده بود. اون شب این دوستان فهمیدن که با همدیگه هر ماجرایی رو می تونن به یه خاطره خنده دار تبدیل کنن و نیلوفر هم با اینکه کم حرف بود، کلی از این ماجراجویی لذت برده بود و فهمیده بود که چقدر از وقت گذروندن با دوستاش خوشحال میشه.</description>
                <category>الی</category>
                <author>الی</author>
                <pubDate>Sat, 25 Jan 2025 23:31:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مجموعه ای از کامنت هایی که برام آموزنده،جالب یا خنده دار بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@Elena_Shadman/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%A8-%DB%8C%D8%A7-%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-jiozarjnrxny</link>
                <description>تو این پست قراره مجموعه ای از کامنت هایی که تابحال زیر پستام نوشته شده و بنظر من آموزنده یا جالب یا خنده دار بوده رو نشونتون بدم که احتمالش زیاده کامنت شما هم توشون باشهKaniیه نویسن ه هایی داشت که با متناشون آنیش به پا میکردن :)) .. میخوندیشون با خدت میگفتی نویسنده فقط اینان نه ما :)) .. کم کم رفتن .. خالی شد .. بد شد ویرگول میدونی .. دیگ ازش زیاد خوشم نمیادالانم که میام فق بخاطر اینه که یه چنتا دوست اینجا دارم که میخوام بخونم ازشون :))که البته قبلا زیاد بودن رفتن .. 👩🏻‍🦯فاطمهاینقدر همشون زیادی حق بود که دیگه نمی دونم چی بگم .با همش خیلی خیلی موافقم .می تونه به عنوان اصول زندگی ثبت بشه واقعا .اگر بتونم متنت رو روی یک کاغذ خوشگل تایپ می کنم و ازش یه پرینت برای اتاقم میگیرم ؛)گوگولهیچی مثل سلامتی نمیشه ، شما آجم‌ها همیشه مریضیدما گوگول‌ها اصلا بیماری نداریمفاطمهخیلی گشنگ بود 🙃💞کی اذیتت کرده ؟🤬 بیا بریم بزنیم لهش کنییییم😈آدمی که برای یک نفر هم خار باشه ، به هیچ وجه نمی تونه یه گل واقعی باشه ، اون گل بودنش واسه بقیه هم الکیه 🙂ولی به نظرم زندگی، برای همه یه گل داره ولی خار زیااادی هم داره .گوگولتو سیاره ما تا بخوای به گل‌ها دست بزنی جیغ میکشندKaniواای دست رو دلم نزار این هفته از دست خوااهرام رو به موتم الی 😕😂😂گوگولمن دوش دارم که اژ بچه‌های ویرگول بستنی بسازم و بخورم احشاس میکنم هر کجوم یه تعم دارنکیانایه خودکار جدید خریدم 😃Kaniنیکا نیکا نیکا نیکا 😂😅اینو ابجیمم چن سال پیش یهو گف : عهه چنبار نیکا نیکا بگیم میشه کانی کانی !😯😂امتحان ریاضی چطور گذشت ؟!گوگولکارما شاید دختر خشمگین بهش بیادHananehچقدر دلم تنگ شد برای راهنمایی :)))بهترین سال های زندگیم بود آن سال ها ..لذت ببر عزیزم ،چون دبیرستان با وجود خوب بودنش حجم زیاد درس ها دیگه نمیزاره زیاد لذت ببری از محیط مدرسه ...موفق باشی 🥰🌱کیانامرسیي النای عزیزمو همچنین روز تو هم مبارک و امیدوارم همیشه سالم و خوشحال باشیمرسی از آرزوهای قشنگت امیدوارم دوبرابرش برای خودت اتفاق بیفتهولی یچیزی... من همینکه سالم و در کنار خانوادم باشم از صدتا مدرسه تیزهوشان و اینجور چیزا واسم بهترهبازم ممنونننننمروان نویساون معلم چیکار کرده گه انقدر موجب حس خوب الی خانم شده :)؟میم نون واوامیدوارم هر‌چقدر درو برتون همهمه‌ بود درونتون همونقدر آرام و شاد و سرزنده باشه و احساسات خوب در بدترین روزهای زندگیتون جا باز کنن و حالتون تابستونی کنندختر مهتابسلامگوگول یکی از بر و بچ ویرگول هست که با اسم کاربری جدید آمده!😅حسم این رو میگه! حالا باید گوگول بیاد ما رو روشن کنه!فاطمهخیلی خوب بود ، خواهر الناز :)حالا با پاستیل سبز کوچولو دوست میشدی شاید بچه ی خوبی بود :( همون اول کار با چاقو به جون بچه نمی افتادی خب 🙁Kaniخووب بوود حیف خیلی کم میام مینوشتم وگرناصن نمیتونم پست بنویسم یا بخونم اینروزا دو سه تا دلنوشته مونده رو دستم دلم میخواست بنویسمشون هعی .‌ زندگیم اینروزا بدجور قارشمیش شده باور کن توش گم شدم 👩🏻‍🦯 ..من بودم دوستی با اون آدم فضایی رو قبول میکردم از آدمش ک خیر ندیدیم ببینیم ادم فضاییش چطوره 👩🏻‍🦯رفتن به فضا رو هم قبول میکردم به شرط یه کتابخونه با میلیونتا کتاب که بخونم تو فضا .. بعضی وقتا هم با ستاره ها حرف میزدمگوگولپوستتو دوچ دایشتمآفرین ۲۰ میگیریقابل توجه داداچ‌های دیگه، از الی یاد بگیریدسعیدخوابِ ویرگول. چقدر جالب. و چقدر خوب که اینجا باعث شده خیلیا بنویسن و بخونن و تا این حد هم اثرگذار و مهم باشه توی بخشی از زندگی آدم هایی که اینجان.آره نعمته، کلا جای باحال و جالبیه، یه مدت هم هست داره یکم خودمونی و تر و صمیمی تر میشه و خیلی قشنگه این. امیدوارم موندگار بشه و باشه.سفیر پاکیفعلا که ویرگول خودش داره خودشو نابود می‌کنه با این آپدیت مثلا جدیدی که آورده‌.متاسفانه اون روز دیر نیستگوگولدر ادامه الی و مژده بعد از تموم شودن تخمه‌هاشون از گرسنگی به خود میپیچجن و گوگول خوشحال بودگوگولخودکشی مال آدمهاستما گوگول‌ها خودکشی نداریمدر واقع گربه‌ها هم خودکشی ندارنگوگول‌ها + گربه‌ها = متمدنآدمها = نامتمدنفائزه عین آبادیخودکشی برای ادمهای ضعیف نیست، خودکشی نقطه ایه که فرد به انتهای زیست روانی خودش میرسه و دیگه دلیلی برای جنگیدن و ادامه به لحاظ روانی نداره اما خب در خیلی از موارد غریزه ی زیستی بقا بر اون غلبه می کنه و فرد به رغم میل زیاد اما دست به عمل نمی زنه و یا به گونه ای عمل می کنه که خودکشی ناموفق باشه یجورایی تقلب می کنه☺️Karmaقطار من از بدو تولد تا الان تو فضا در حال حرکت بوده امیدوارم آینده هم همینطور باشه😃😁😍🪐گوگولواقعا ژیبا بوجبه نظژم مقصدت گوگولینوسه، اونجیا پیاجه میشیKaniقطار زمانم منو هم غافلگیر کرده زیاد و هم خسته :))خیلی وقتا زده به سرم پیاده شوم چون پیش چشمم مقصدی نمیدیدم و احساس میکردم گم شدم .. اما حالا که فکرش را میکنم میبینم هر چقدر به مقصد فکر میکنم بدتر میشه ، پس فعلا رو مسیر تمرکز کردن بهتره :)گوگولشَیاماگه جای ویرگول بوجم حساب بعضی‌هایو حذف میکلدم.سن چیه ؟من دوش دالم رنگم بلوند باشه ولی متاشفانه کاکائوییم.تو خواب کسی بوجم منو به عنوان کلید دار خانه شکلاتی میدیداحساس محبت و شاجیفشل جابشجوندوست دارید آدم باشید یا گربه ؟ جوابم میشه گولبهتارا،دختری در مدرسهسوال اول. نه دوس ندارم. 20 چون دیگه کنکور نداری ( 19 ممکنه پشت کنکور باشه)آبی آسمانیی نقاشی روشن رو بوم دایره ای که شخصیتاش حرکت میکردنگیجی (فعلا)بهارمرسیییییییییی الیKarmaمنم حسش کردم ، بی حسی رو میگممن از زندگی می ترسمKarmaمنم امسال تابستون رفته بودم از مدرسه قدیمیمون دیدن کنم و عکس بگیرم با بچه ها یکم حرف زدم مدیر اومد تو حیاط و گفت شما از کجا اومدی هی عکس میگیری فلان با بچه ها حرف میزنین:/ منم گفتم یه جور رفتار میکنین انگار تو مدسه اورانیوم غنی میکنین دانش آموزاتونم نخبه دولتن رفتارتونم خیلی زشت بود لطفا اصلاحش کنین یعنی ببخشید ولی سر تا پاش و قهوه ای کردم 😂😂😂Karmaمعمولا فصلای سرد و دلگیر سال باعث افسردگی می شن یا حتی تشدیدش می کنن ولی الناز شما خوب اوسکول می کنه 😂گوگولدویوشتهتارا،دختری در مدرسهامیدوارم دختر 206 صدفی دار هیچوقت اسمشو تو گوگل سرچ کنهKaniسلام عزیزمم پست جالبی بود ولی من واقعن خواب میمونم اینروزا همش :// ع کجا فهمیدی 😕نوشتن نوعی دوست داشتن استآخه چه فکرهایی گوکول نیلوفر نیست...😅😅نیلوفرااا هم مهره مار دارن والا همه جذبشون میشن... 😄😄😃😃Karmaگوربانتتتتت منم که مثل همیشه نقل مجلسم 😂روان نویسعزیزممم ؛)آبجی منم داره برای امتحاناش میخونهطفلکی سرما خورده خیلی اذیتهامیدوارم هم خودت هم خواهرم و هم هرکسی که تلاش میکنه نتیجه ی شیرینش رو بیینهو البته باعث خوشحالی والدینش هم بشه ❤مرحبا به اراده اتمن یکسال ویرگول رو به خاطر کنکور ترک کردمدو هفته برای امتحان که چیزی نیستتو میتونی😉هستیاواقعا رو روانشاسا فشاره و خودشونو بعضی وقتا که تراپی های سنگین دارن میرن پیش تراپیست دیگهآخی دلم سوخت واسه خواهرت، من همیشه دوست داشتم خواهر داشته باشم مخصوصا بزرگتر 🙂Karma😂😂😂😂مگه گورستان غیر متروکه هم داریم ؟هستیااره بیاید دور بشیم از این درس بی اصاحاببمن خیلی پایه ام هستم تو این چیزا 😂😂😂خب امیدوارم برای شما هم جالب اومده باشه چون من سرش خیلی زحمت کشیدم</description>
                <category>الی</category>
                <author>الی</author>
                <pubDate>Fri, 24 Jan 2025 13:03:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجرای گمشده های گورستان متروکه(1)</title>
                <link>https://virgool.io/virgoooooolstory/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D9%88%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AA%D8%B1%D9%88%DA%A9%D9%871-vgapucsdpsyz</link>
                <description>هوا داشت گرگ و میش می‌شد که النا، دختر ۱۴ ساله پرانرژی، با خواهرش الناز دوباره کل کل می‌کرد. النا که همیشه آرام‌تر بود، سعی می‌کرد بحث رو تموم کنه، ولی الناز ول کن نبود. کیانا، دوست النا که یه دختر مهربون و ساکت بود، کنارشون ایستاده بود و با لبخند به این دعوای خواهرانه نگاه می‌کرد. نیلوفر، دختری که معمولاً زیاد تو جمع دوستاش ظاهر نمی‌شد ولی دختر باحالی بود، یه گوشه با لبخند ملیحی به اونها نگاه میکرد.یه دفعه مژده، با موهای بهم ریخته و چشای از حدقه در اومده، در حالی که عروسکش کوکو رو محکم بغل کرده بود، از راه رسید. “بچه‌ها! یه خبر دارم! یه خبر فوق‌العاده ترسناک!”فاطمه، که داشت مسائل ریاضی رو حل می‌کرد، عینکش رو یه کم پایین کشید و با لحن جدی گفت: “مژده، باز تو فیلم ترسناک دیدی؟”مژده سرش رو تکون داد و گفت: “نه بابا! این دفعه واقعیه! یه گورستان متروکه هست که میگن شب‌ها ارواح توش پرسه میزنن!”تارا که داشت برای کنکور زیست می‌خوند، کتابش رو بست و با تعجب گفت: “گورستان متروکه؟!” فاطمه زیر لب گفت: “باز یه چیز عجیب غریب پیدا کرد!” و در حالی که به تا نگاه می کرد، با خودش گفت: “تارا واقعاً می تونه مهماندار هواپیمای خوبی بشه!(اشاره به پست ویراپیما)”هستیا که از درس خسته شده بود، گفت: “بیاین یه کاری کنیم که از این درس خوندن خلاص شیم! بریم این گورستان رو ببینیم!”کیانا آتاکیشی زاده، که فقط روزهای تعطیل دوستاش رو میدید و همیشه یه کتاب دستش بود، گفت: “مگه دیوونه شدین؟ گورستان؟ اونم شب؟!” ولی با این حال کنجکاو شده بود. نیلوفر هم که معمولا ساکت بود، با لبخند گفت: “خب شاید جالب باشه!”النا که عاشق هیجان بود، گفت: “آره! بریم! من که نمی‌ترسم!” و اینجوری شد که گروه عجیب و غریب ما، به سمت گورستان متروکه به راه افتادن.وقتی به گورستان رسیدن، هوا کاملاً تاریک شده بود. مژده با ترس و هیجان گفت: “می‌بینین؟ ارواح همین دور و برن!” کیانا، که همیشه مهربون بود، سعی کرد مژده رو آروم کنه، “نگران نباش مژده، هیچ روحی این اطراف نیست.” نیلوفر هم به آرومی گفت: “اره مژده، اینجا فقط قبره.”</description>
                <category>الی</category>
                <author>الی</author>
                <pubDate>Wed, 22 Jan 2025 23:45:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمستون برو😭😭</title>
                <link>https://virgool.io/@Elena_Shadman/%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D9%88-e0qfavnyaet9</link>
                <description>یادتونه تو یه پست گفتم خواهرم زمستون ها بدتر از همیشه هستش و اسمش هم سندروم زمستانی هست؟ یه ماهه دارم با این سندروم زمستانی الناز که همتون منکرش شدین سر و کله میزنم😰هی میگم منم مثل اون خودمو بزنم به سندروم زمستانی اما اصلا بلد هم نیستم😔خسته شدم ازش....زمستونو میگم.....تابستون برگرد....دلم برات تنگ شده😓خواهش میکنم یه راه بزارید جلوم:(</description>
                <category>الی</category>
                <author>الی</author>
                <pubDate>Thu, 16 Jan 2025 14:02:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی روانشناس ها روانی میشن:)</title>
                <link>https://virgool.io/@Elena_Shadman/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%86-k1091v5bljs3</link>
                <description>من دیروز یه مطلب روانشناسی خوندم که چیز های آموزنده ای داشت در مورد چیزهای مختلف بود،یه قسمتش مربوط به انواع تروما بود که چهار یا پنج نوع رو معرفی کرد که یکیش &quot;ترومای ثانویه&quot; نام داشتنوشته بود که این نوع تروما از شنیدن ترومای دیگران صورت میگیره و خیلی از روانشناس ها هم ممکنه دچارش بشنیعنی حتی ممکنه روانشناس ها هم روانی بشن و این یعنی هیچ چیزی اون طوری که نشون میده نیست...!مثلا خودم وقتی بچه بودم تا سن ۸سالگی فکر میکردم بدترین خواهر دنیا رو دارم اما ۸ سالم که بود رفتیم خونه یکی از دوست های خواهرم که پدر و مادرش هر دو شاغل بودن اسمش هم شینا بود اون موقع الناز کلاس پنجم بود، شینا کلاس پنجم بود خواهرش دهم بود البته یه برادر دوساله هم داشت،خواهرش هر دوتا شونو اذیت میکرد و بهشون کار میگفت بعدش فهمیدم الناز اونطوری که نشون میده نیست:)پس هیچ چیز اونطوری که نشون میده نیست...</description>
                <category>الی</category>
                <author>الی</author>
                <pubDate>Fri, 10 Jan 2025 18:35:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>الی برگشته😊</title>
                <link>https://virgool.io/@Elena_Shadman/%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D9%87-csljtqi8ehpu</link>
                <description>سلام مجدد به همه ویرگولی های خوب:)من بخاطر امتحانا ازتون خداحافظی کردم و دوباره برگشتم و میخوام در مورد اتفاقاتی که دوره امتحانا افتاد بگم داستان اول: الناز (مانع و کمک کننده)الناز یا اژناز،متاسفانه/خوشبختانه خواهر من هستش تو این دوره از طرفی صدای بلندش موقع درس خوندن مانع درس خوندنم میشد و از طرفی هم تو درس ها بهم کمک میکرد،مخصوصا ریاضی رو....در اصل بعد تموم شدن درسش عذاب وجدان میگرفت و میومد بهم کمک میکرد، آدمی مثل الناز تاحالا تو زندگیتون بوده؟ اگه بوده چه کسی بوده؟داستان دوم:خانم جباری(پلانگتون)تاحالا به شخصیت پلانگتون تو کارتون باب اسفنجی دقت کردین؟ اگه هیچی از داستان این کارتون ندونی و پلانگتون رو تو این کارتون ببینی اصلا فکر نمیکنی اون نقش منفی باشه با خودت فکر میکنی حتی اگه تو دلش هم بدجنس باشه بدی ای ازش بر نمیاد چون زورش به کسی نمیرسه....این خانم هم دقیقا همینطوریه....شاید الان پرسید خانم جباری دیگه کیه؟چرا الی تاحالا نگفته ازش؟ گفتم حواس،تون نیست.....یادتونه گفتم پارسال یه معلم داشتم که بخاطرش غیبت میکردم؟این همونه،چشم فرا بدید الان داستان رو تعریف میکنم،اول از همه بگم فامیلیش اصلا جباری نیست در اصل اینکه همچین نام مستعاری براش گذاشتم  سه تا دلیل داره:۱-به معنی این نام مستعار فکر کنید می فهمید با شخصیتش تطابق داره ۲- اگه احیانا اسمش رو تو گوگل سرچ کرد نفهمه من ازش نوشتم ۳-حفظ شدن حریم خصوصی(بله پس چی خیال کردی😁) حالا بریم سر اصل مطلب،روز شنبه که امتحان ریاضی هم داشتم(آهای آهای ریاضی با ما نکن تو بازی) اومدم مدرسه و دیدم خانم جباری هم اومده که بالاسر مون وایسه به عنوان مراقب(😳😳) از هولم یادم رفت قسمت اشتباهی رفته بودم،رفتم پایین پیش خانم الف(معاون مون) گفتم چرا بچه ها نیومدن خلاصه بعدش فهمیدم اصلا جباری قسمتی که من امتحان میدادم نیومده و اونجا یه معلم دیگه اومده.....بخیر گذشت😃ولی توضیحات بیشتر از متن داستان بود. معلمی مثل خانم جباری داشتین؟اگه داشتین معلم چه درسی بوده؟داستان سوم:ایلدا صرافیان(با کمال تعجب)بله بله اشتباهی نشده،گفته بودم ایلدا،کاربر سابق ویرگول وقتی کلاس ششم بود با خواهرم دوست بود اما اومده بودن یه مدت کوتاه بمونن پرند،یادتونه؟ ما چهارشنبه هفته پیش بعد از امتحان رفتیم تهران خونه عموم و تا شنبه(همون شنبه ای که تو مدرسه با خانم جباری روبرو شدم) موندیم بعدش شنبه صبح وقتی داشتیم بر می گشتیم خونه، تو پمپ بنزین ایلدا رو دیدیم، داشت با باباش میرفت مدرسه فک کنم...سلام علیکی کردیم،با الناز رفع دلتنگی کرد حسابی بغلش کرد، نمیدونست من تو ویرگولم، وقتی بعش گفتم گفت منم میخوام برگردم ویرگول ولی نمیتونم اون موقع هم با گوشی لینی نمیدونم چیچی( همون دوستش که با هم حساب شریکی داشتن،اسمش یادم میره سخته) می رفتم گفت تابستون میرفته کلاس شنا با همون دوستش که اسمش سخته و اون یکی دوستش زنبق،منم گفتم جالبه که منم میرفتم.تاحالا تصادفی یکی از کاربران ویرگول رو دیدین؟اگه دیدین کی بوده؟خلاصه اتفاقات جالبی افتاد دیگه و اینکه من برگشتمپ.ن:روز به روز داریم به اون جشن همگانی دوم که سورپرایزه نزدیک میشیم</description>
                <category>الی</category>
                <author>الی</author>
                <pubDate>Wed, 08 Jan 2025 17:35:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو هفته خداحافظی الی از شما</title>
                <link>https://virgool.io/@Elena_Shadman/%D8%AF%D9%88-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%DB%8C-%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D9%85%D8%A7-cfpeoghqrtb0</link>
                <description>بی مقدمه یه راست میرم سر اصل مطلب من دو هفته قراره هیچ فعالیتی تو ویرگول نداشته باشم(نهایتا شاید یه پست یا یه روز فعالیت)اما بعد این دوهفته یه بازگشت قشنگ دارم:)فک کنم دلیل شو خودتون از حالا حدس بزنید دیگه نهآره درست حدس زدید بخاطر امتحانات..... میدونید دیگه امتحان های نیم ترم اول داره شروع میشه....امتحانات من از شنبه شروع میشه. برای همین باید دوهفته ای خداحافظی کنم ازتون...امیدوارم هم من،هم شما تو امتحانات نمره ای که دوست داریمو بگیریم</description>
                <category>الی</category>
                <author>الی</author>
                <pubDate>Wed, 25 Dec 2024 19:17:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عکس ۳ نفره😊</title>
                <link>https://virgool.io/@Elena_Shadman/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%DB%B3-%D9%86%D9%81%D8%B1%D9%87-zjip4hrh3dgh</link>
                <description>من میخواستم عکس پروفایل جدید بزارم اول میخواستم عکس دخترونه ۷ نفره بزارم که مثلا خودم و ۶ تا از دوست های ویرگولم باشه بعد یاد هستیا افتادم و گفتم بزار ۸ نفر باشه اما تهش عکس درستی گیرم نیومد مجبور شدم عکس ۳ نفره بزارم:).... مثلا من و مژده و کیانا.... دوستان گلم لطفا حسودی نکنید  خلاصه که بالاخره گذاشتم</description>
                <category>الی</category>
                <author>الی</author>
                <pubDate>Sat, 21 Dec 2024 19:36:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جشن یلدای ویرگولی</title>
                <link>https://virgool.io/@Elena_Shadman/%D8%AC%D8%B4%D9%86-%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84%DB%8C-s87ts1c3p5s9</link>
                <description>یادتونه گفته بودم به جز جشن پنجاه تاییم دوتا جشن برای دوتا مناسبت همگانی میگیرم که سورپرایزه؟ یکیش همین جشن یلدا بود که از قبل براش برنامه ریخته بودم جشن دوم هم جشن.................چیه خیال کردی چون این یکی لو رفته بعدی رو هم لو میدم اونم به موقشه.....امروز ۳۰آذر ۱۴۰۳،آخرین روز پاییز،من تصمیم گرفتم چندتا از بچه های ویرگول رو دعوت کنم که باهم یه جشن عالی داشته باشیم از این رو یه باغی رو اجاره کردم چندتا از بچه های ویرگول تصمیم گرفتن بیان اونجا اولین نفر خودم رفتم اونجا و منتظر موندم بقیه هم بیان اولین نفری که از در باغ با شیرینی،و دوتا هندوانه اومد تو،آنشرلی با موهای قرمز(مژده)بودمژده:سلام الی😊 چطوری؟ بالاخره قیافتو دیدم ولی مسیر خیلی طولانی بودالنا:سلام عزیزم....عه یکی دیگه اومد اون کیه؟؟نفر بعدی که با یه کیسه انار وارد شد کم نویس خودمون(کیانا)بودکیانا:من کیانا ام مگه یه بار تو پرندمال همو ندیده بودیم؟(به پست دختران ویرگولی ۱و۲و۳ اشاره میکرد)النا:وای سلام عزیزم آره دیده بودیم یادم رفت ولی خیلی کم میای ویرگولامژده:بی معرفت به من سلام نمیدی؟کیانا:عه سلام مژده ندیدمتسومین نفر و دومین کیانا همینطوری دست خالی وارد شدکیانا2:سلام الی..سلام بچه ها کیانا‌:عه سلام هم اسمم😊کیانا2:وای فکر کن ما تو یه شهر و تو یه مدرسه و تو یه کلاس بودیم خیلی خوب میشد..کاش،هممون تو یه شهر زندگی میکردیمنفر چهارم که با یه کیسه آجیل وارد شد فاطمه بودفاطمه:سلام بچه ها حالتون خوبه؟کیانا2:عه سلام تو پرندمال اصلا فرصت آشنا شدن مون نبود شلوغی امان نمیدادفاطمه:آره واقعا😂النا:بچه ها میدونید جای کی خیلی خالیه کلا تو فضای ویرگول؟مژده:نیلو؟؟😥النا:آره دقیقا من تا الان شک داشتم گوگول نیلوفر باشه ولی الان که فکر میکنم ممکنه الناز باشهکیانا:مگه تو خودت با شماره الناز وارد نشده بودی پس الناز چطوری میتونه وارد ویرگول شه؟النا:با شماره دوستاشفاطمه:ولی من فک میکنم ممکنه خودت باشی الناالنا:راستی الان خود گوگول میاد میفهمیم کیه دیگههمین لحظه گوگول به النا زنگ میزنهالنا:سلام گوگولگوگول(با تغییر صدا):سلام الی جون من سلما خولدم نمیتونم بیام شما خوش باشید النا:سلام مگه گوگول ها هم سرما میخورن؟گوگول:ممیویم(قطع میکنه)😂النا:گوگول گفت سرما خوردم😳خب دیگه نفرات بعدی هم میان و جشن به نوعی تازه شروع میشه با آهنگ تو شب یلدای منی و کیک و هندوانه و انار و.....حاضران ممنون از حضور تون که این یلدا رو قشنگ کرد کیک رو کیانا میبرههندوانه رو منانار رو مژده و فاطمه شریکیآهنگ رو تارا میزارهو بیلبورد های تبریکی رو آقای بنی هاشمی و نیلوفر حسین زاده(دختر ۲۰۶صدفی دار) به دیوار میچسبونن(بله مهمون افتخاری هم باید داشته باشیم دیگه)کیانا آتاکیشی زاده جان جات راحته؟ چیزی نمیخوای؟ همین طوری راحت یه گوشه نشستی...جالب ترش اینجاست آقای بابایاگا و آقای سفیر پاکی باهم یلدا گرفته بودن و پیش ما نیومدن دیگهولی هر چقدر به نیلوفر ۲۰۶ صدفی دار نگاه میکردم بیشتر یاد نیلوفر خودمون میوفتادم و گریم می گرفت،مژده هم خیلی،باهاش جور شده بود انگار یه چیز ذاتی داره که باعث میشه با نیلوفر ها دوست بشه😂😂😂همه از یلدای پارسال شون تعریف کردن،خلاصه که خیلی بهمون خوش گذشتاین وسط کیانا با همه عکس میگرفت مژده به همه چی میخندیدفاطمه و تارا برا کنکور و تست هایی که نزده بودن گریه میکردنکیانا۲ دلداری شون میدادخلاصه اینم از یلدا:)پی نوشت۱:کانی یادش رفته بود آلارم بزاره خواب مونده بودپی نوشت۲: منتظر بمانید،جشن ۵۰تایی نزدیک استپی نوشت۳:اون جشن همگانی بعدی هم نزدیک است اما ۵۰ تایی نزدیک تر استپی نوشت۴:ببخشید اگه بعضیا نبودن،خوشحالم که تونستم با این جشن شما رو خوشحال کنم</description>
                <category>الی</category>
                <author>الی</author>
                <pubDate>Fri, 20 Dec 2024 13:57:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا ویرگول ویران شده آباد می شود؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@Elena_Shadman/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-op0pcwoqxrbs</link>
                <description>کارمون به جایی رسیده که باید بگیم &quot;ویرگول&quot;کجایی رفیقم کجایی کجایی تو بی ما تو بی ما کجایی.....ویرگول ویران شده و فقط یه آوار ازش مونده و ما باید تلاش کنیم و با اون آوار ها ویرگول رو از نو بسازیم اما وقتی معماری اصلی یک ساختمون  دیگه اون ساختمون رو نخواد چی؟ کارمون یه کم اینطوری سخت میشه.... باید چیکار کنیم؟ خب فکر کن یه ساختمونی رو تعداد زیادی توش ساکن میشن اما معمار اصلیش تصمیم به ویران کردن اون ساختمون میکنه خب خوشبختانه خونه اصلی ساکنان تو اون ساختمون نیست و خونه دوم شونه اما متاسفانه محل آرامش گرفتن و فراموش کردن مشکلات شون اونجاس!!!!پس فقط میتونن زیاد بیان تو همون ویرانه و همدیگه رو ببینن و تصور کنن ساختمون امن شون ویران نشده:)</description>
                <category>الی</category>
                <author>الی</author>
                <pubDate>Mon, 16 Dec 2024 16:11:54 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>