<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های الن :)</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Elenam</link>
        <description>می نویسم ..</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 22:20:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3864872/avatar/bT5uSA.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>الن :)</title>
            <link>https://virgool.io/@Elenam</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جان پناه</title>
                <link>https://virgool.io/@Elenam/%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87-opewkyus84ak</link>
                <description>خیلی وقت بود کنار گذاشته بودم... از وقتی نمی‌کشیدم هر وقت یکی جلوم شرو میکرد سیگار کشیدن ‌‌از آهنگِ صدای سوختنش تا پُک آخر نفسم می‌گرفت.‌.چن دقیقه ای میشد رو به روی هم نشسته بودیم و توی سکوت غرق شده بودیم .. میگفت من راز چشمارو میتونم بخونم .. راس میگفت ، فقط ی نگاه کافی بود تا بفهمم حالش چطوره .. قرار گذاشته بودیم ، ی قرار نانوشته که هیچ حرفی راجبش نزده بودیم و جفتمون پذیرفته بودیمش، هر وقت حالت خیلی بده فقط سکوت کن ..  انگار جفتمون خیلی پر بودیم .. اونقدی که به پوچی رسیده بودیم .. بن بست سکوت ، پلاک آشفتگی، درب آبی رنگ .همینطوری که داشتم جلوی فرار چشماشو از نگاهم میگرفتم .. فندکو برداشت و اولین پک و عمیق کشید ‌.. لعنتی نکش ، تا مغز استخونم سوخت ‌‌‌‌‌‌..بالاخره تونستم از تونل پوچی رد بشم و کلمه هارو از باتلاق بالا بکشم ‌‌ ‌.‌‌.. خب ، بهم بگو کجا حس کردی باختی ..؟ الان فک کنم من باختم ‌‌‌.‌‌‌. ی بازنده ی هیچی ندارم ‌.. هیچی ندار ‌‌‌.گف باختن خیلی وقتا مهم نیس ... مهم اینکه از کی ببازی . .از کی باخته بودم؟ .. اوممم این دفه از .. نمیدونم حتی نمیدونم از کی باختم ..  تو بگو من خیلی سیاهمگف من از عشق باختم .. از همسفر .. از پناه .. شایدم از خودم .. گفت من زیاد باختم ولی زیاد احساس بازنده بودن نکردم ، گفت من زیاد تموم شدم اما زیاد به تهش نرسیدم ..گفت من وقتی به تهش رسیدم که از جان پناهم باختم ‌..اصن جان پناه میدونی چیه ؟ کوهنوردا وقتی دارن ی مسیر سختیو میرن که خیلی طولانیه و نفس تنگی میگیرن سر راهشون ی سری کلبه ها هست که اگر کسی اکسیژن بهش نرسید و نفسش یخ زد میبرنش اونجا و پناه میگیرن تا دوباره جون بگیرن ادامه ی راهو برن ..  به اون کلبه ها میگن جان پناه !آروم نفس عمیق کشید و به دستش نگاه کرد ‌‌.. زخماش رو دستم نیس اما وقتایی که دلتنگ میشم جای زخماشو رو دستم نوازش میکنم :)‌‌ادامه داد .. باختم دیگه .. همه چی خوب بودا ‌‌.. همونطوری که آدم حسابیا میگن .. آرامش بود ، سقف بود ، خودش بود ، خونه بود ، اما یهو .. انگار عشق نبود.. ینی بودا ، اما ی کاری کرد که دیگه دیده نمیشد .. آخه عشق تو خونه ها جون داره .. اگه غمش بگیره ‌بی رنگ میشه .. بی رنگش کرد، کشتش .. ی وقتایی عزیز ترین کسا ی کارایی باهات میکنن که به یقینت شک میکنی .. به قلبت .. به احساساتت..!از چشم بقیه هیچکاری نکردا ، اما از چشم منی که چشمام به چشماش گره خورده بود ، کرد ‌‌..میدونی انگار یهو حس کردم رو ی طنابی که دو سرش به کوه بسته شده و زیرش دَرَس دارم راه میرم و یهویی جان پناهم منو هل داد پایین .. میدونی یهویی انگار حس کردم صد قدم رفتم و ده قدم نیومده جلو ، رفته عقب ..یهویی حس کردم وسط کوه گم شدم .. نفس کم آوردم.. گوگرد تو ریم پر شده و نفسم یخ زده .. یهویی حس کردم از جان پناه خیلی دورم...سومین سیگاری بود که داش روشن می‌کرد و من ، بعد از یکسال عمیق تر از همیشه پک میزدم ..(:</description>
                <category>الن :)</category>
                <author>الن :)</author>
                <pubDate>Thu, 03 Apr 2025 00:21:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمان</title>
                <link>https://virgool.io/@Elenam/%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-ljfb7hxcv363</link>
                <description>ساعت هفت و بیست و یک دیقه ی شب . شاید هم چهار و نیمه صبح . ماجرا همین بود ‌. زمان . زمان عجیب ترین و تلخ ترین کلمه ی این جهان بود . زمان بگذره فراموش میکنی ، زمان بگذره میپذیری ، زمان بگذره آروم میشی ‌..اما همش ی دروغ بود . دروغی که آدما بهم دیگه میگفتن ، اونم وقتایی که دیگه نمیدونستن چطوری همدیگرو آروم کنن ، انگار توی نطفشون بود که وقتی دیگه هیچی برای تسکین دادن نداشتن باید ازین کلمه استفاده میکردن ..زمان ، ی دروغ بزرگ بود ‌.زمان برای من همیشه با بقیه فرق داشت ، وقتی تو کنارم بودی اندازه ی چشماتو دیدن می‌گذشت و موقه خدافظی می‌رسید، وقتی نرسیده بودی و نزدیک بودی کش میومد و دقیقه ها اندازه یک سال میشدن ، وقتی داشتی میرفتی ، وقتی داشتم غصه ی بعد خدافظیو میخوردم ، وقتی وایمیستادم و جای خالیت و میدیدم ‌. زمانم کش میومد و کلافم می‌کرد.. وقتایی که نبودی ، عقربه ها تنبل میشدن ‌. هرچی بهشون میگفتم زودتر بچرخید تا بیاد کنارم لجبازی میکردن و وایمیسادن:) ‌. وای از وقتی که نداشتمت ، زمان مرده بود ‌‌..انگار که زمان زندگی من ، با بودن تو تنظیم شده بود .کاش تو همیشه مال من بودی و کنارم بودی ، کاش زمان وقتایی که بودی وایمیستاد ‌، کاش هفتاد تا جون داشتم واسه کنارت زندگی کردن و هفتاد تا دل داشتم واسه عاشقت شدن .❤️‍🩹</description>
                <category>الن :)</category>
                <author>الن :)</author>
                <pubDate>Mon, 31 Mar 2025 23:54:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق یعنی چی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Elenam/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-%DA%86%DB%8C-rzqifdbuxpyd</link>
                <description>از تو گفتم براش ، از سرو های توی خیابون خونتون .. از تک درخت مجنون کوچتون ‌.. از رنگ دونه دونه آجرای دیوارایی که ازشون میگذرم تا به تو برسم ؛ از تو گفتم براش ، از عطر تنت که هر دفه تو آغوشم جاش میزاری ، از لبخند گوشه ی لبت وقتی نگات میکنم ، از ذوق چشمات ..؛ از روزایی که نگفتنیای دلمو تو گوش آسمون گفتم و بازم نشد ، از دلتنگیایی که تو گوش جهان داد زدم و بازم نشد ، از دل جا مونده تو بغلت گفتم براش..؛ از تو خوندم ، از شب طولانی چشمات .. از طلوعم توی بغلت و غروب دلگیرم وقتای خدافظی.. از روزایی که بی بهونه با خاطره هامون گریه کردم براش گفتم ، از وقتایی که ازت دورم ..بهش گفتم برای غرق شدن تو این رویا راهی جز اینکه مثل من هر روز از سَر توی این قصه گم بشی نداری ‌،بهش از آرزوی شکستن تو تلاطم های دریای آغوشت گفتم ،  از روزایی که دلتنگی از تو دورم میکنه و به پایانی که دیگه گفتنی نیست نزدیک میشم ‌‌.. من براش از تو گفتم و اونو با خودم تو این رویا غرق کردم .. فک کنم حالا جواب سوالشو گرفته بود ، فک کنم حالا با قلبش احساس کرده بود که &quot;عشق یعنی چی&quot; :))</description>
                <category>الن :)</category>
                <author>الن :)</author>
                <pubDate>Tue, 18 Mar 2025 23:14:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو ...</title>
                <link>https://virgool.io/@Elenam/%D8%AA%D9%88-sursuppowu7z</link>
                <description>تورا در پاره ای از تنم نه ، تورا در تمام جانم یافتم ..در صبح های نا آرام و بد خلقی های همیشگی ام ، درست در آن صبحی که با فکر تو خواب از سرم پرید و لبخند مهمان لب هایم شد تو را در گوشه گوشه ی تن یافتم :).همان دم که در آیینه خودم را می‌دیدم که هر ثانیه بیشتر شبیه تو میشد .. رقص دستانش بر روی بدنش ، حرکت چشمانش ، تمرین لبخندش و تمام جزئیات کوچکی که فقط و فقط من از او میدیدم ، حال در من جا خوش کرده بود ! درست در تمام تنم ..در همان لحظه های ناخوش ، در تمام فشار های اتمسفر ، زمانی که در زمستان درونم تابستانی آفتابی آرامم می‌کرد تورا در جانم یافتم ... رد پای آغوشت ، نفس های جا مانده ات و بودنت و بودنت ؛ تو تنم را در آغوش کشیدی و از آن پس ، تنت وطنم شد :)</description>
                <category>الن :)</category>
                <author>الن :)</author>
                <pubDate>Mon, 10 Mar 2025 21:44:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امید</title>
                <link>https://virgool.io/@Elenam/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-jousyndlxwsy</link>
                <description>این آخرین پیام ما به سیاره ی مریخ است . _گزارش چهارصد و شصت و دوم ماموریت با موفقیت انجام نشد . اما ما با تحقیقات دقیقمان بالاخره پی به شجاعت غیرعادی انسان ها در مقابل سیاهی های سیاره ی آبی بردیم!ما فهمیدیم آنها نوعی وسیله دفاعی بیولوژیک دارند که یک جور سپر محافظی نامرئیست .  سپری که بعد از سال های سال بی سپر جنگیدن و زخمی شدن ، شبی در تاریکی های تنهاییشان به آنها اهدا می‌شود . سپری که نامش &quot;پذیرش&quot; است که باعث می‌شود آدم ضد ضربه شود و آدم هارا دچار این احساس می‌کند که با بستن چشم هایش و زدن لبخند ِشبه لبخندی  و نفس عمیقی کشیدن بتواند بگذرد و ادامه دهد ، همچون دارویی آرام بخش است ، دارویی که بعد از سال ها درد کشیدن به بیماری تزریق می‌شود ‌‌. و یک جوری می‌شود که در مقابل همه ی سختی ها مقاوم می‌شوند ‌‌. و اگر اتفاق بدی بیوفتد دقایقی در سکوت به دنیای درون خود می‌روند و غصه هایشان از چشم هایشان جاری می‌شود و دوباره ، ادامه می‌دهند.  و ما هنوز موفق به کشف فرمولی برای ساختن داروی پذیرش نشده ایم .! راستی یادم رفت که بگویم ، منابع پذیرش آدم ها به اندازه زخم های وجودشان است . هرچقدر غم های بیشتری در زندگی به وجودشان چسبیده باشد ، پذیرش بیشتری پیدا می‌کنند._الف ‌. میم . ماموریت زندگی .  </description>
                <category>الن :)</category>
                <author>الن :)</author>
                <pubDate>Sat, 08 Mar 2025 18:05:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@Elenam/%D8%B9%D8%B4%D9%82-gs2cwmzg5cp5</link>
                <description>میگفت بازیچه ی دست یار بودن عشق است ، می‌گفت صدای عشق کلاویه های پیانوی پدربزرگ است که سالهای سال برای عشق جاودانش اهنگ مورد علاقه اش را مینوازد ، می‌گفت بی تجربگی به وقت اولین دیدار ، دست پاچگی هنگام دیدن چشم هایش ، گونه های سرخ و دست  های لرزان ... می‌گفت آنجا عشق است ... می‌گفت آن زمان که همراه خنده هایش شدی و با غم درون چشمانش بغض کردی بازیچه ی عشق شدی ، می‌گفت وقتی دستانت درون موهای فرفری اش گم شد یا آن لحظه که کمرش را محکم تر فشردی ، آنجا عشق درونِ قلبت نفوذ کرده ‌‌‌...میگفت تا به حال دلتنگ شدی ؟ بی هوا اشک هایت آمده ؟ اصلا میدانی صدای کسی را بشنوی که کنارت حضور ندارد چگونه است ؟ ...لعنتی نمی‌دانست نویسنده کتابی که در دستش گرفته و با خواندن هر خطش به فکر فرو می‌رود و برایم حرف می‌زند ، روبرویش نشسته است:)</description>
                <category>الن :)</category>
                <author>الن :)</author>
                <pubDate>Thu, 06 Mar 2025 23:16:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تعلق</title>
                <link>https://virgool.io/@Elenam/%D8%AA%D8%B9%D9%84%D9%82-tj4tpf0vpitp</link>
                <description>شاید اگر درست به عقب برگردم و وسط هرج و مرج ذهنم لحظه ای آروم بگیرم .. از اولین باری که بهش عمیق فکر کردم نزدیک یکسال میگذره .. بهتره بگم اولین باری که از ی نفر شنیدمش .. داشت میگفت اینجا زندگی میکنه اما به اینجا تعلق نداره .. داشت میگفت &quot;احساس تعلق نمیکنم&quot; ازون جمله هایی بود که باعث میشه چن دیقه خشکم بزنه و بعد تکستشو ریپلای کنم ... &quot; تعلق &quot; ازون کلمه های عمیقی که باید به نقطه ی سفید از دیوار خیره شی و بری توی خودت و وسط فکرات غرق بشی .. ازونایی که باید دکمه ی پاز زندگیو فشار بدی و توی باتلاق دلت فرو بری و از روزمره فرار کنی تا بفهمی آیا متعلق به اینجایی که نفس میکشی هستی یا ن؟ بعضی وقتا واسه فکر کردن بهش نیاز به نفس عمیق دارم .. ی تمرین تنفس با ی پُکِ سنگین سیگار ‌‌.. میدونی بنظرم زندگی کردن مث روزایی میمونه که با ذوق داری میری جایی که دوس داریو هرچقدم راه زیاد باشه اصن متوجهش نمیشی .. اما وقتی میخوای برگردی دقیق تر بهش نگاه میکنی و میبینی اونقدم کم نبوده فقط چون ذوقشو داشتی زودتر گذشته ‌‌‌.. داشتم فکر میکردم و میگشتم و میدیدم که آیا من متعلق به این جا هستم ؟ جایی که من اسمشو خونه گذاشتم . جایی که برای ساختنش از خود گذشتگی رو یاد گرفتم و عمیق رشد کردم . آیا من متعلق به اینجا هستم؟ برای من ِ عاشق توی فکرام غرق شدن ینی به تو فکر کردن .. تویی که هیچ وقت قرار نیست اینارو بخونی و الانم کنارم نیستی .. به تو فکر کردن .. کنار تو بودن و با تو زندگی کردن برای من یعنی تعلق داشتن و فکر کنم من اونقدری اینجا احساس تعلق میکنم که ناخونامم به سلیقه ی توعه:)</description>
                <category>الن :)</category>
                <author>الن :)</author>
                <pubDate>Wed, 05 Mar 2025 23:37:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیدن</title>
                <link>https://virgool.io/@Elenam/%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86-jeggjznshu0v</link>
                <description>دیدم وسط شلوغیای هر روز و زندگیِ رو دور تندی که اسمشو گذاشتیم &quot;پیشرفت&quot; ی گوشه دست به سینه نشسته، با ابروهای توهم رفته و نگاه عصبانی . بهش گفتم چیشده چرا مشکی شدی ؟ گفت چرا آدمای اینجا همش دارن میدوئن؟ چرا فک میکنن زندگی مسابقه دادن با همدیگس ؟ گفتم خب چون اونا فهمیدن که اینطوری میتونن زندگی رو بِبَرن . گفت چرا فک میکنن با سرعت بالا میتونن بفهمن معنی درست زندگی چیه ؟ آدما وقتی میدوئن نمیفهمن ، چون نمیبینن ‌‌. چون دارن فقط میشمرن تا برسن . بین دوییدناشون پیر میشن و وقتی میرسن ، میمیرن‌ و هیچ وقت زندگی رو نمیبینن. دیگه هیچی نداشتم که بگم .. دیدم داره راس میگه .. دیدم چقدر &quot; دیدن&quot; مهمه و آدما چقدر یادشون میره که ببینن ، دیدم همیشه دوویدن و رسیدن و بردن یا نرسیدن و باختن مهم نیس ، برد وقتیه که وایسی ، ببینی .. برد وقتیه که بفهمی زندگی همینه !دیدم سرعت بالای زندگی ، چقدر باعث ندیدن میشه . دیدم ندیدن چقدر باعث حس نکردن میشه . دیدم حس نکردن چقدر باعث زندگی نکردن میشه . دیدم زندگی نکردن چقدر باعث کلافگی میشه . دیدم چقدر ما برای از بین بردن کلافگیمون بیشتر دوییدیم و بیشتر باختیم. دیدم زندگی وقتیه که وسط شلوغیات ، قلبتو از یاد نبری ، زندگی وقتیه که ثانیه هاتو بفهمی .دیدم قبلا این و حس کرده بودم و یادم رفته بود . دیدم زندگی حد فاصل همین فهمیدن ها و از یاد بردن هاست . وایساده بودم ببینم دارم کجا میرم با این عجله ؟ دیدم اینکه &quot;وایسم و ببینم &quot; مهم تر از اینکه ببینم دارم کجا میرم . دیدم زندگی حدفاصل فهمیدن ها و از یاد بردن هاست :)</description>
                <category>الن :)</category>
                <author>الن :)</author>
                <pubDate>Tue, 04 Mar 2025 23:57:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ی دویست و هشتاد و چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@Elenam/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D9%88%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D9%88-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-ar0ncb9fepud</link>
                <description>برای تویی که دلیل لبخندمی وقتی میرم تو فکرام و به ی گوشه خیره میشم :))نمیدونم این چندمین باریه که دارم بهت فکر میکنم و این چندمین باریه که عاشقت میشم:))همه میگن وقتی آدما بهم دیگه میرسن و وقتی وصال تناشونو بهم سفت تر از همیشه وصل میکنه دیگه برای همدیگه نامه نمینویسن...اما من دلم میخواد برات همیشه بنویسم.. میخوام این نامه ها هیچ وقت تموم نشن .. میخوام تا وقتی کنار تو موهامون رنگ دندونامون شد برات نامه بنویسم و بزارمش رو در یخچال .. جلوی کیف پولت .. کنار آینه ‌..میخوام تا همیشه چشماتو وقتی میخنده ببینم &quot;))میخوام وقتی از تو دستام عشق جاری میشه و قلبتو لمس میکنه ، چشماتو ببینم ...میخوام تا اون روزا برای هزارمین بار بهت بگم که چقدر کنار تو بودن قشنگه ..‌ چقدر کنار تو زندگی کردن لذت بخشه ‌.‌.. میخوام بهت بگم که لابه‌لای تن تو چقدر حس امنیت میکنم:)) میخوام بهت بگم که قلبت ، روحت ، وجودت و همه چیت .. منو کامل میکنه ..آخه نمیدونی چه حسی داره بین این همه آدم ِ نصفه نیمه کامل شدن :)))میگما کاش منم برا تو نیمه باشم .. کاش بتونم آسمونت باشم آرزوهاتو بسازم .. آرومت کنم .. کاش بتونم آرامش و عشقی که کنارت دارمو بهت برگردونم :)نمیدونم ‌‌‌.. کاشکی این تن ِ کوچولو پناه غصه های گندت باشه ‌.. همونطوری که تو پناهمی🫀</description>
                <category>الن :)</category>
                <author>الن :)</author>
                <pubDate>Sat, 01 Mar 2025 18:02:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوشبختی</title>
                <link>https://virgool.io/@Elenam/%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C-pbimrokzwvjw</link>
                <description>چیزی که ما به اسم خوشبختی و خوشحالی تو این دنیا پیدا کردیم و شناختیم ، خیلی فراتر از زندگی کردن تو بُعد ظاهری و جسم و تن های خسته ی ماست . خیلی فراتر از خریدن لباسای برند ، ماشین خاص و تک  یا حتی جواهرای گرون قیمت ...ما تو لحظه هایی که کنار همدیگه نبودیم فهمیدیم باید خوشبختی تو قلبامون باشه و با چشم ِ دلمون به دنیا نگاه کنیم ؛ ما خوشبختیو با خودمون همه جا میبریم ، ما فهمیدیم مهم نیست که خونه ی هزار متری داشته باشیم یا نقلی ، آخه هرجا بریم عشق کنارمونه و همراهیمون میکنه حتی وسط روزای سخت و ساعتایی که با بی قراری میگذرن ...ما به تموم رنگای سیاه دنیا رنگ سفید می پاشیم تا طوسی بشن :)))ما شاد بودن و تو لحظه های کوچیک پیدا کردیم ، وسط قصه های آخر شب ما لبخند و لابه لای احساسِ خودمون به اون لحظه ها پیدا کردیم  ما فهمیدیم که فقط ی بار قراره زندگی کنیم پس تصمیم گرفتیم تو این فرصت عشق و تجربه کنیم ، عشق واقعی ، لحظه های واقعی ، خنده های واقعی کنار همدیگه:))ما یاد گرفتیم تموم چالش های زندگیمونو و سقف های کوتاه و بلندی که از زیرشون قراره رد شیم و بپذیریم و قوی تر از همیشه باهاشون رو به رو شیم و ببریمشونما دوتایی یاد گرفتیم زندگی رو زندگی کنیم :)))هرچند سخت و تلخ ، اما با اضافه کردن شکر به مقدار کافی چایی شیرین زندگیمون آمادست:)))ما یاد گرفتیم هرجا که میریم عشق و با خودمون ببریم و اونجا رو قشنگ کنیم چه اتاقای تاریک ، چه دیوارای مشکی ..تا وقتی همدیگرو دیدیم و بیشتر خندیدیم ، این بار بیشتر بخندیم :)  </description>
                <category>الن :)</category>
                <author>الن :)</author>
                <pubDate>Fri, 28 Feb 2025 10:24:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طوسی</title>
                <link>https://virgool.io/@Elenam/%D8%B7%D9%88%D8%B3%DB%8C-hbfddgibccvx</link>
                <description>میدونی فهمیدم که آرامش رنگ داره ، فهمیدم که آرامش تو هر خونه ای رنگ خودشو داره ، اصن تو بعضی خونه ها رنگ نداره ، ولی تو خونه ما پر رنگه :))آرامش تو خونه ی ما طوسیه ، همونقد ظریف و ملیح و همیشگی ، خودشو رو عشقمون و خونه زندگیمون پهن کرده و مهمون همیشگیه خونمونه:) خونه ی ما🙂خونه ای که ما دوتا توش کنار همیم ، نفسامون، هدفامون، بغلامون توش یکیه!فهمیدم مهمونمون اگه ما پیش هم نباشیم مشکی میشه ، اشکی میشه ؛)فهمیدم قلبای سفیدمون مشکیاشو طوسی میکنن ، اشکاشو لبخند میکنن :)فهمیدم وقتی دستای همو میگیریم و چشامون برق میزنه ، وقتی لبامونو رو هم میزاریم و آروم میگیریم ، طوسیش از همیشه خوش رنگ تره :)))فهمیدم تو خود آرامشی:))!آرامش من :)اقیانوس آبی من ، دشت نرگسم  ، آسمون به وقت طلوعم ، بارون لبخندم ، ماه کاملم ، بوسه های بنفشم...عمرمی تو :)))</description>
                <category>الن :)</category>
                <author>الن :)</author>
                <pubDate>Thu, 27 Feb 2025 15:13:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قمار</title>
                <link>https://virgool.io/@Elenam/%D9%82%D9%85%D8%A7%D8%B1-k76vrefpgfyd</link>
                <description>عاشق تو شدن ، مثل پریدن تو دریا میمونه ...اونم وقتی نه حرفه ای شنا بلدم و هم از آب میترسم :)روزی که یادم نمیاد کِی بود از کل زندگیم گذشتم و زدم به آب بهتره بگم قمار کردم ...سر تو ؛ چیزی ام که گذاشتم وسط زندگیم بود از اولشم میدونستم میبازم اما انتخاب کردم سر تو کل زندگیمو ببازم :)من زدم به آب و همینطوری پیش رفتم ... چشمامو بستمو قدم برداشتم و به هیچی فک نکردم و فقط محو آرامش دریا شدم... خیره شدم به موج های نامنظم و دل ِ پر دریا فقط دیوونه وار پیش رفتم ...الان ک چشمامو باز کردم  ،  دیدم دارم بی خودی دست و پا میزنم و چیزی تا عرق شدنم نمونده ..اما ؛من هنوزم ...وسط دست و پا زدن و تقلا کردنم منتظر توعم ...منتظر اومدنت که تو نجاتم بدی..(:</description>
                <category>الن :)</category>
                <author>الن :)</author>
                <pubDate>Wed, 26 Feb 2025 09:14:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وجود ؛</title>
                <link>https://virgool.io/@Elenam/%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-dbw6pfx4k21d</link>
                <description>عجیب شده بود ...هروقت حالش خوب بود قبل ازینکه شروع به نوشتن کنه ، بالای برگش می‌نوشت :《 به نام وجودی که وجودم از وجودش بوجود اومده》  هر دفه بهش میگفتم: بابا خب چه کاریه ، ی بار بنویس برو از برگت کپی بگیر که بالای همه جزوه هات داشته باشی ، حوصله داریاااا . می‌گفت: تو نمیدونی ، هر دفه فرق میکنه! .. راست میگف ، وقتایی که حالش خوب نبود هایلایتر طوسیشو دستش می‌گرفت و پاورقی هارم طوسی میکرد.. بهش میگفتم خواهر من کل صفحرم طوسی کنی حالت خوب نمیشه هاااا ول کن این کتاب بدبختو ، نگام می‌کرد و لبخند میزد و میگف باششش . راست میگفت ، وقتی میخواست بنویسه ، انگار جوهر خودکارش معمولی نبود و جوهر ِ عشق بود .. انگار با رقصِ جوهر روی کاغذ اون داشت می‌رقصید و هر بار تکرار این رقص بیشتر زندش می‌کرد... هر وقت بهش میگفتم &quot;وجودش&quot; یعنی چی ؟ چشاش برق میزد و میرفت تو دنیای خودش و کم کم لباش شکل خنده به خودش می‌گرفت.. زودتر ازینکه خودش جوابمو بده چشاش باهام حرف میزد ، بعد کم کم ادامه می داد .. بین حرفاش مکث می‌کرد ، میدونستم با هر کلمه داره اون لحظرو تصور میکنه و اونجارو زندگی میکنه ... می‌گفت : ینی بودنش، بغلش، بوش، صداش ، حرفاش .. بعد یهو از دنیای خودش پرت میشد و میگف بیخیال! ، خودش میگفت بیخیالا ولی از چشاش میشد فهمید که هنوز اینجا نیست ، خیلی وقتا اینجا نبود .. اینجا نبودن عادت هر روزش شده بود ، فقط فرقش مدت اینجا نبودنش بود .. هررچقدر دلتنگ تر میشد بیشتر اینجا نبود ... میرفت ، جدا میشد ، غرق میشد ‌‌‌... یهویی به خودش میومد و ی چیزی و بهم یادآوری می‌کرد ‌‌... مث اون روز سرکلاس که یهویی گفت : راستی هر وقت اومدی خونم دیدی گل نیس بدون منم نیستم ‌، هر وقت اومدی دیدی گلا پژمرده و خشک شدن بدون منم پژمرده ام ...؛و حالاخیلی وقته میرم پیشش و گلا خشک شدن ،  همه گلدونا ام شکستن ... </description>
                <category>الن :)</category>
                <author>الن :)</author>
                <pubDate>Tue, 25 Feb 2025 14:27:06 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>