<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های جنگل کلاغ ها</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Elendil</link>
        <description>جوهر بیرون زده‌ی خودنویس، از برگه های مغشوش ذهن | برگرفته از وبلاگ الندیل [www.elendil.blog.ir]</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 11:12:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/202959/avatar/spFa2P.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>جنگل کلاغ ها</title>
            <link>https://virgool.io/@Elendil</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چرا باید فیلم Crimson Peak را چندین بار ببینیم</title>
                <link>https://virgool.io/@Elendil/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-crimson-peak-%D8%B1%D8%A7-%DA%86%D9%86%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C%D9%85-bn928bddgwkz</link>
                <description>پس از مدتی طولانی، به این صفحه برگشتم، اونم با معرفی و بررسی یک فیلم؛ و چه فیلمی زیبا تر از «قلعه‌ای به رنگ خون»؟پوستر فیلمفیلم Crimson Peak به کارگردانی Guillermo del Toro در سال 2015 با بازی Jessica Chastain ، Mia Wasikowska و Tom Hiddleston اکران شد. بودجه‌ی ساخت این فیلم، 55 و فروش آن 74.7 میلیون دلار بوده و دارای نمره‌ی 6.5 در وبسایت IMDb است. از توضیحات ابتدایی که بگذریم، دلیل اینکه خواستم این فیلم رو به شما دوستان معرفی کنم، علاقه‌ی بیش‌ازحد خودم به خرده‌فرهنگ گوث و هنر گوتیک (به انگلیسی: Gothic) بود و از اونجایی که به نظر من این فیلم بهتر از هر فیلم دیگه‌ای موفق شده هنر گوتیک رو به تصویر بکشه، گزینه ای عالی برای معرفیِ اولین فیلم من به شماست.قبل از پرداختن به جزئیات و سکانس های این فیلم، بهتره معرفی کوتاهی از خرده‌فرهنگ و هنر گوتیک داشته باشم:گوتیک در لغت یعنی منسوب به قوم گوت ها از اقوام اروپای شمالی.[1]در لغتنامه‌ی مرحوم دهخدا اینگونه آمده که:گوتیک . [ گ ُ ] (فرانسوی ، ص ) سبکی از معماری که آن را «اژی وال » نیز نامند. سبک معماری گوتیک که از قرن دوازدهم م . آغاز شد. (فرهنگ فرانسه به فارسی سعید نفیسی ). پیرنیا (ایران باستان ج 3 ص 2716) این اصطلاح را به «شیوه ٔ جناقی » ترجمه کرده است .اما در اصطلاح، گوتیک خرده‌فرهنگی معاصر که عمدتاً مشتمل بر موضوعاتی طبقه‌بندی شده بر پایه‌ی تاریکی هست.[2] خرده فرهنگ گوتیک در هنر، از قرون وسطی در فرانسه آغاز شده که در نیمه‌ی دوم از سده‌ی دوازدهم پاگرفته و تا نیمه‌ی قرن شانزدهم میلادی در همه‌ی کشور های اروپایی متداول شده. اون زمان هنر گوتیک شامل معماری، مجسمه‌سازی، نقاشی، رنگ‌آمیزی‌شیشه‌ها، نقاشی با آبرنگ روی گچ و دستخط بوده.[1] اما امروزه با یک تم واحد درون هنرهای مختلف اعم از ادبیات، موسیقی، سینما، نقاشی، عکاسی و مدلینگ رایجه.[2]مسلما این معرفی خیلی خلاصه است و قصدم این بود که قبل از اینکه این فیلم رو معرفی کنم، در چند مطلب مفصل در مورد گوتیک و همه‌ی زیرشاخه های مربوطه‌اش با شما صحبت کنم (که پس از این مطلب در اولین فرصت به آماده کردن اون مطالب خواهم پرداخت و لینکشون رو همین‌جا خواهم گذاشت :دی) ولی خب چه میشه کرد که به تاخیر انداختن کارها، هیچوقت نتیجه‌ی خوبی برای من نداشته. حتی شاید تعجب کنید که نیّت من ارسال این مطلب برای شب هالووین و تحت عنوان «بهترین فیلم برای تماشا در شب هالووین» بود.به هر حال؛ این شما و این بهترین فیلم گوتیک.هشدار اسپویل: اگر از اسپویل شدن فیلم اجتناب می‌کنید، بهتر است پس از تماشای فیلم، به خواندن این مطلب بپردازید.در اولین سکانس فیلم شاهد آخرین صحنه‌ی فیلم هستیم و درحالی که جمله‌ی «روح ها واقعی‌اند» (Ghosts are real) رو از زبان ایدث (روایتگر داستان) می‌شنویم، شاهد صورت زخمی و دست و لباس خون‌آلود او هستیم {گالری عکس در انتهای متن؛ عکس 1} و از همین‌جاست که فیلم، به ما سه نمونه از شاخصه های هنر گوث رو نشون میده (روح، خون و سبک لباس ایدث) و ما با همین یک جمله مقدمه‌ای مناسب از فیلم بدست میاریم. داستانِ فیلم در سال 1901 و در دو شهر بوفالو (نیویورک، آمریکا) و کامبرلند (انگلستان) روایت میشه.پس از اون، مراسم خاکسپاری مادر ایدث رو در چهارده سال قبل (1887) نشون میده {عکس 2} که همزمان در حال توصیف اندوه دوران کودکی ایدث و همچنین خاطره‌ای از مشاهده‌ی روحِ مادرش در همون زمان هست. دقت کنید، در سبک این فیلم از کلمه‌ی «وحشت» نام بردند ولی به هیچ وجه با فیلمی طرف نیستیم که مثل بقیه‌ی فیلم های ژانر وحشت، سعی در ترسوندن و ایجاد دلهره برای مخاطب داشته باشه بلکه به شکلی زیبا به این شاخصه‌ی اصلی ادبیات گوتیک می‌پردازه. گرچه به نظر من بکار بردن ژانر وحشت برای crimson peak کاری اشتباه است و باید مثل خود آقای دل تورو، سبک این فیلم رو «گوتیکِ عاشقانه» بدونیم.[3] گواه این حرف نحوه‌ی نمایش روح در جای‌جای فیلمه. در این فیلم ما با دوربین سردست، موسیقی دلهره‌آور، نورِ کمِ محیط و القایِ‌وحشتِ فیلم‌ساز به استقبال ارواح نمیریم، بلکه سازنده به شکلی کاملاً عادی و بی‌باک از نمایش ارواح، در سکانس های مختلف روح رو به تصویر میکشه و چه زیبا به تصویر میکشه.کمی بعد شهر بوفالو، بازارش و مردمش رو با رنگ‌بندی بسیار چشم‌نوازی شاهدیم {عکس 3}. چندباری که در طول فیلم فضای باز رو می‌بینیم، اگر به رنگ‌بندی محیط دقت کنیم متوجه میشیم که روی این مهم، بسیار خوب کار شده. پس از رسیدن ایدث به کالج (؟) و خوش‌وبش با دوستش آلن، مادرِ آلن رو با دخترش و دو زن دیگه می‌بینیم که لباس هایی بسیار فاخر به تن دارند. {عکس‌های 4 ، 5 ، 6 و 7} لباس هایی که دقیقا خاصِ اون دوره‌ی تاریخه.اینجا در مورد لباس بهتره که یه توضیحی بدم:پوشش مردم قرن 19 میلادیهمونطور که میدونید فرمِ پوشش مردم در طول سالهای مختلف تغییرات زیادی کرده و مردم در هر دهه‌ی تاریخ، به سبک خاصی لباس می‌پوشیدند. داستان ما در اولین سال های قرن بیستم میلادی یعنی 1901 در حال روایته زمانی که آخرین سال از عهد ویکتوریایی است و در همین سالهاست که هنر گوتیک به شکوفایی خودش رسیده و در اوج قرار داشته. هم‌زمانیِ عهد ویکتوریا با زمان شکوفایی هنر گوتیک باعث شده تا در مُدلینگ گوتیک، شاخه ای تحت عنوان «گوتیک ویکتوریایی» به وجود بیاد و هم‌اکنون افرادی در این زمینه، در شبکه های اجتماعی، مشغول فعالیت اند که میتونید با جستجویی ساده کارشون رو مشاهده کنید (البته بازم باید بگم که در این خصوص مطلبی خواهم نوشت). به نظر بنده زیبا ترین سبک پوشش مردم در تمام تاریخ، مربوط به همین زمان (قرن 19 میلادی) هست. چه مرد و چه زن. گرچه در اون زمان، تمام مردم این پوشش رو نداشتند و بیشتر مردمِ مُتِمَوِّل بودند که با این ظاهر در اجتماع حضور پیدا می‌کردند؛ این رو در طول فیلمِ Crimson Peak هم به وضوح شاهیدم. به عنوان مثال در سکانس اداره‌ی پست، پوشش مردم عادی اون زمان رو هم می‌بینیم. {عکس 24}به هر حال در اینجا به ذکر همین موضوع بسنده میکنیم که فیلم Crimson Peak به بهترین شکل ممکن موفق شده معماری و پوشش مردم اون دوره رو به تصویر بکشه و به همین منظور تونسته چندین جایزه مرتبط رو دریافت کنه[4].کادر بندی فیلم برای انتقال زیباییِ معماریِ گوتیک، چه داخلی و چه خارجی در تمام فیلم بسیار حرفه ای و زیبا انجام شده. به عنوان مثال این مورد رو در چند سکانسِ خواندن داستان {عکس 8}، میز صبحانه‌ی خانه‌ی ایدث {عکس 9}، شیشه های رنگیِ پاگردِ راه‌پله‌ی خانه‌ی ایدث {عکس 10}، صندلی خانه‌ی ایدث که توماس شارپ روی اون نشسته {عکس 11} و همچنین کمی جلوتر که داخل هتل رو نشون میده، {عکس 12} میشه دید.چند صحنه‌ی بعد «سِر توماس شارپ، بارونت» رو می‌بینیم. به لباسش دقت کنید {عکس 13}. بسیار زیباست. حرف از لباس توماس شد، ایدث هم کمی بعد با پدرش در مورد لباس توماس صحبت میکنه که برای یک دهه قبل بوده؛ برام جالب بود و حس میکنم سازنده ها واقعاً قصد داشتند که توجه بیننده ها رو به لباس ها جلب کنند.کمی جلوتر در مراسم میهمانی خواهر توماس رو با لباسی به رنگ خون می‌بینیم که انگشتر هم‌رنگی به دست داره. با چهره‌ای مصمم در بین جمعیت به دنبال برادرش می‌گرده و همزمان انگشتر رو پنهان میکنه {عکس 14}. در طول میهمانی داستان رو رها کنید و فقط به لباس ها نگاه کنید. این لباس ها بهترین لباس های آخر قرن نوزدهم است که مردان و زنان فیلم به تن دارند. {عکس‌های 15 ، 16 ، 17 ، 18 و 19} و در بین اونها به نظرم زیباترینش برای لوسیل هست. دو لباس قرمز {عکس 14} و آبی که جلوتر خواهیم دید {عکس 20} متمایز از لباس دیگرانه.چند سکانسی بعد، ایدث به کلینیک آلن میره و اینجا دو مورد، جالبِ توجهه: یکی سقف کلینیکش (که در مواردِ نیاز به تاریکی، قابل پوشیدنه) {عکس 21} و دیگری عکس های قدیمی که به ایدث نشون میده {عکس 22}.اما یک مورد که تو این فیلم به نظرم زیاد جالب نبود، یک دست بودنِ بیش از حدِ لباس ها توی مراسمِ تدفین هست. در حدی که انگار مردم کلاه هاشون رو همه از یه‌جا خریدن! هرچند در مراسم خاکسپاری لباس های خاصی پوشیده می‌شده ولی بازم این حجم از یکسان بودن جالب نیست. {عکس 23}در نهایت وقتی به کامبرلند می‌رسیم، با گل سرسبد فیلم مواجه می‌شیم. عمارت آلریدل (Allerdale Hall). موردی که اگر از هیچ قسمت این فیلم خوشتون نیومد، به خاطر این خونه هم که شده، باید فیلم رو ببینید. هرچی نباشه، ساخت این خونه مخصوص این فیلم بوده و در استدیوی Pinewood Toronto Studios، طی هفت ماه انجام شده. بله؛ خونه وجود نداره و در انگلستان فیلم برداری نشده. حتی در هالیوود هم فیلم برداری نشده؛ اما قبل از اینکه بگید پس همش جلوه‌های ویژه و صفحه سبزه، باید بگم که دل‌تورو این خونه رو در ابعاد واقعیِ سه طبقه ساخت تا دیدش رو به طور کامل به تصویر بکشه. چرا که به عقیده‌ی سازنده، در یک فیلم گوتیکِ عاشقانه، خودِ عمارت تقریبا مثل یک شخصیت عمل می‌کنه. لذا نمی‌خواست چیزی مصنوعی بسازه و تحویل مخاطبش بده. از‌این‌رو دست به ساخت عمارت آلریدل زد.[5]در مدتی که این خونه ساخته شده، دل‌تورو جزئیات دیوانه کننده ای رو در طراحیِ اون قرار داده. به عنوان مثال مبلمان خونه رو در دو اندازه‌ی مختلف ساخت تا به طور مؤثرتری احساس شخصیت ها رو در زمان های خاص به تصویر بکشه. او اتاق ها رو با کد گذاریِ متاسب با حالات مربوط به صحنه های خاصِ فیلم، رنگ‌آمیزی میکنه و در کاغذدیواری های خونه کلمه‌ی «تَرس» رو رمزگذاری می‌کنه. اساساً دل‌تورو بیش از اون چیزی که مردم برای خونه هایی که داخلش زندگی می‌کنند، برای این خونه وقت گذاشته. آسانسور ترسناکِ فیلم واقعی بوده و هنگام فیلم‌برداری کاربرد داشته؛ همینطور شومینه ها و آتششون. تنها مواردی که CGI یا جلوه‌ی بصری براش استفاده شده، سوراخ سقف و نمای بیرونی خونه است. واضحاً دل‌تورو با ساخت این عمارت، به معنای واقعی کلمه به یک چیز عظیم دست‌یافته.[5] https://www.aparat.com/v/bvIZd پس از نشون دادن خونه، فضاسازی فیلم تقریباً تموم میشه و «داستانِ فیلم»، کمی سعی در خودنمایی داره. داستانی که صرفاً به یک سری موارد شاخص در ادبیات گوتیک پرداخته و همین مورده که برای طرفداران هنرِ گوتیک، باعث جذاب شدن فیلم شده. شاید بهتره اینطور بگیم که برخلاف حالت عادی که صحنه‌سازی و فضاسازیِ فیلم، ابزاری در خدمتِ ارائه‌ی داستانِ فیلم‌هاست؛ برای دل‌تورو برعکس شده و داستانِ فیلم، وسیله‌ای است برای انتقال زیبایی های بصری و فضاسازیِ گوتیکِ ویکتوریایی.در مورد بازیگری هم به ذکر این نکته اکتفا می‌کنم که هرچقدر Mia Wasikowska (ایدث) بد بازی کرد، Jessica Chastain (لوسیل) با بازیِ احساسیِ خودش جبران کرد. بقیه هم به نظرم در حد متوسط بودن..خوب صحبتم در مورد این فیلم تموم شد. همونطور که شنیدید، اگر در دیدهٔ مجنون نشینی/به غیر از خوبی لیلی نبینی. در این مطلب من سعی کردم فقط زیبایی های فیلم رو بیان کنم. یقیناً ایراداتی هست که نوشته نشده و از شما دوست عزیز میخوام تا هر موردی که توی این فیلم به چشمتون اومده رو در قسمت نظرات با من درمیون بذارید. همچنین قلباً خوشحال میشم تا اگر موردی رو اشتباه گفتم بهم یادآوری کنید. به‌هرحال من درخصوص این فیلم به جز یکی از دوستانم با کسی صحبت نکردم و اینجا برای اولین باره که نظرم رو به این شکل بیان میکنم. لکن ایرادات هر قسمت از حرفم رو با کامنت های با ارزشتون به من گوش‌زد کنید تا اصلاح کنم.در پایان، ضمن تشکر از شما دوست گرامی که تا اینجا من رو همراهی کردید، به دیدنِ آخرین سکانس این فیلم و تیتراژ پایانی، دعوتتون می‌کنم. https://www.aparat.com/v/NhMlx گالری عکس: برای مشاهده‌ی گالری عکس به وبلاگ مراجعه فرمایید. [www.elendil.blog.ir]منابع:[1] : هنر گوتیک، ویکیپدیا[2] : اولین و بزرگترین مرجع تخصصی موسیقی سمفونیک و گوتیک متال[3] : Reuters, Del Toro subverts gothic romance gender expectations in &amp;amp;amp;amp;quot;Crimson Peak&amp;amp;amp;amp;quot; OCTOBER 12, 2015[4] : لیست جوایز فیلم Crimson Peak در وبسایت IMDb[5] : Bustle, All About &amp;amp;amp;amp;#x27;Crimson Peak&amp;amp;amp;amp;#x27;s Creepy Mansion</description>
                <category>جنگل کلاغ ها</category>
                <author>جنگل کلاغ ها</author>
                <pubDate>Wed, 27 Jan 2021 21:23:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هدف</title>
                <link>https://virgool.io/@Elendil/%D9%87%D8%AF%D9%81-xtyaq6m5wkar</link>
                <description>اگر ما دریابیم که نظام هستی بر چه هدفی استوار است، به بهترین سوالی پاسخ داده ایم که بشر از ابتدای وجود تاکنون به دنبال رسیدن به آن بوده است.اما در مورد خودمان چطور؟ ما چه هدفی داریم؟اگر انسان از بدو تولد تا لحظه مرگ پیوسته یک زندگی روزمره و بی هدف را دنبال کند و نهایت امر، ندای مرگ را لبیک بگوید، در واقع در زندگی به هیچ چیز نرسیده. اگر قرار باشد اندکی فکر نکنیم که ما در زندگی چه هدفی داریم و به دنبال رسیدن به چه چیز هستیم، پس چرا زندگی کنیم؟ به نظر من حتی در شرایطِ زندگیِ سخت، مانند زندگی در خاورمیانه، که همیشه دستخوش تغییر است، نظم دادن به روال زندگی و رسیدن به رفاه در آن، یک هدف است. در واقع تعریف رفاه در چنین شرایطی با دیگر نقاط جهان تفاوت دارد و آن نیز عبارت است از تلاس برای قرار دادن روال زندگی در یک خط کشی و تلاش برای خارج نشدن از آن. یعنی فشار زندگی را به نحوی بر خودمان کم کنیم. اما شما هم می دانید که این واقعا معنای رفاه نیست. حتی اگر از بررسی معنای رفاه بگذریم، چیزی که ذکر شد، اصلا هدف نیست!بگذارید با ذکر چند مثال منظورم را واضح تر کنم:هدف یعنی از ابتدای زندگی تا پایان آن، به دنبال رسیدن به چیزی مثل اختراع برق، یا به دنبال ساخت ماشین خودران باشی، یا تلاش کنی که یک رمان بنویسی تا تخیلت را به جهانیان نشان دهی، یا یک اثر هنری خلق کنی تا احساست را به دیگران ابراز داری. حال سوالی مطرح است که اگر ما اینگونه اهداف را در زندگی نداشته باشیم چه؟ اگر ما به مدرسه برویم، بعد از آن دانشگاه را تمام کنیم، شغلی دست و پا کرده و لقمه نانی بر سر سفره خانواده مان بیاوریم و بدون فکر کردن به چنین مفهومی دار فانی را ترک کنیم، تکلیف چیست؟ آیا این شخص که حتی فکری به این موضوع نکرده، با کسی که در زندگی تمام انگیزه، اراده و همت خود را بکار برده ولی به هدفش نرسیده، با شخصی که اراده ی خود را بر رسیدن به هدفش، به گونه ای استوار کرده که نهایتا به آن رسیده، برابر است؟ اما اگر بحث برابر بودن می کنیم، باید بپرسیم که در پیشگاه چه معیار و عدالتی؟شخصی را تصور کنید که در مقابل یک «سیبل تیر اندازی با کمان» ایستاده و در فاصله ای دور از آن، به سمتش پرتابِ تیر می کند. می خواهم صحبت این متن را با هم به داخل این مثال بیاوریم:هدف، سیبل تیراندازی است؛ تیری که به سمت سیبل می رود اراده، انگیزه و همت ماست؛ شرایط حادثه مانند گرانش زمین، وزش باد و... نیز شرایط جامعه ی ما و شخص پرتاب کننده ماییم. هدف ما این است که اراده ی ما (تیر ها) به نتیجه (سیبل) برسد. در اولویت نخست فقط رسیدن و در اولویت دوم برخورد به مرکز آن (رسیدن به خواسته ی اصلی و نه کمتر از آن) است. اما آیا ما بر شرایط تاثیری می گذاریم؟ نهایت کاری که از ما ساخته است، انتخاب تیر و کمان با کیفیت است (همان اراده محکم و استوار؛ به فرضی که آموزش کافی دیده ایم یا به عبارتی واقعا می دانیم که چه میخواهیم). ولی واقعا، آیا ما می دانیم که چند تیر در تیردانمان باقیست؟ یا چه مدت به تاریکی هوا وقت باقی مانده؟ یک تیرانداز در شرایط مثال ما، به عینه پاسخ این دو سوال را می داند ولی آیا ما آگاهی مان چقدر است؟آیا اگر از شرایط زمین بازی ناراضی هستیم و واقعا مشکل از مهارت و کیفیت تیر و کمان ما نیست، نمی توانیم زمین بازی را تغییر دهیم؟.پی نوشت: این متن را به مناسبت چهاردهم تیر ماه که در تقویم به عنوان «روز قلم» نامگذاری شده نوشتم و در همین روز ثبت می کنم.بسیار خوشحال می شوم تا نظرتان را به خصوص اگر مخالف این صحبت هاست با من در میان بگذارید. سپاسگزارم که این متن را تا انتها خواندید.برگرفته از وبلاگ الندیل#صحبت_از_سوالات_و_برخی_موضوعات_فلسفیمشاهده‌ی این مطلب در وبلاگم</description>
                <category>جنگل کلاغ ها</category>
                <author>جنگل کلاغ ها</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jul 2020 13:58:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صحبتی عامیانه در مورد فیلم گرگ وال استریت</title>
                <link>https://virgool.io/chi-bebinam/%D8%B5%D8%AD%D8%A8%D8%AA%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%DA%AF%D8%B1%DA%AF-%D9%88%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D8%AA-ob30jmslbvqa</link>
                <description>این روز ها که بازار بورس و اوراق بهادار در کشور هنوز رو به رشد و پیشرفت هست، به تبع اون آمار دانلود و مشاهده فیلم گرگ وال استریت هم افزایش یافته.چند وقت پیش، یعنی دقیقا تاریخ 31 فروردین امسال، یکی از دوستام توی گروه تلگرامی که داریم یه پست فرستاد با محتوای:«اگر چند روز تماشای فیلم گرگ وال استریت رو ممنوع علام کنن، تب بورس هم میخوابه.»حق با دوستم بود. درست از وقتی که همه دست اعضای خانواده شون رو گرفتن و به دفاتر پیشخوان دولت بردن تا کد بورسی بگیرند، فیلم مذکور در شبکه های اجتماعی وایرال شد! در واقع همزمان با شیوع بورس، صفحه‌ی اکسپلور اینستاگرام پر شد از بریده ها و سکانس های فیلم گرگ وال استریت! ظاهرا این فیلم مثل سوخت حرکت برای اهالی بورس محسوب میشد. یعنی همونطور که افراد هنگام ورود به شرکت های بازاریابی شبکه‌ای به کلاس های انگیزشی (ترجیحا با «ع») میرن و ذهنشون پر میشه از یه سری مهملات، باید موقع ورود به بازار سرمایه، حداقل یک بار فیلم گرگ وال استریت رو ببینند. شاید این فیلم مثل پیش نیاز ورود به عرصه است! شاید هم وقتی به دوستشون میگن چرا به بازار بورس و سرمایه وارد نمیشی؟ اون بنده خدا هم جواب میده بورس چیه؟ چی هست اصن؟ در مقابل جواب می‌شنوه که برو فلان فیلم رو ببین، خودت میفهمی. و این چرخه ادامه پیدا میکنه.اما بذارید فیلم رو بررسی کنیم.فیلم با بازی فوق العاده لئوناردو دیکاپریو (بازیگر مورد علاقه من) در مورد یک دلال سهام (کارگزار بازار سهام. به انگلیسی=Stock broker) ساخته شده و زندگی همچین آدمی رو تصویر میکنه. روایت فیلم گرگ وال استریت اول شخص هست و سیر داستانی تقریبا غیر خطی داره. در یک سوم ابتدایی فیلم و به خصوص اوایل اون به توصیف و مقدمه چینی برای مخاطب میگذره.کارکتر اصلی فیلم گرگ وال استریت یعنی جردن بلفورت در یک خانواده ای که پدر و مادر حسابدار بودن بزرگ شده و ظاهرا همین امر موجب علاقه او به بازار بورس وال استریت بوده. هنگامی که جردن بلفورت به یک کارگزاری وارد و از اون خارج میشه، به ما نشون میده که مقایسه‌ی افرادی که به هنگام هم‌ذات‌پنداری بین خودشون و جردن انجام میدن، چه مقایسه‌ی اشتباهی هست! آقای بلفورت یک کارگزار هست. کار اون قانع کردن مشتریه؛ یعنی کار اون در کارگزاری تلفن زدن به تاجران و سرمایه دارانی هست که میخوان پولشون رو سرمایه گذاری کنن یا در واقع بیشتر کنن. جردن یک ارتباط دهنده بین مشتری و فروشنده است؛ نه یک سرمایه گذار.پس ای هموطن عزیز، تو که نهایتا با چارتا (نه چهارتا) عرضه اولیه یا خرید سهمی که بهت توصیه شده، چار قرون سود کردی، چرا فرم کار و زندگی خودت رو با اون مقایسه میکنی؟ واقعا لازمه که بهت یادآوری کنم که توی خاورمیانه زندگی میکنی و روند پیشرفتت با اونا یه تفاوت هایی داره؟آقای بلفورت پس از کار کردن در یک کارگزاری کوچک تلاش میکنه که کارگزاری خودش رو راه بندازه، کارمندان خودش رو داشته باشه و به سمت توسعه پیش بره؛ بر این اساس نهایتا استراتن اوکمانت رو تاسیس میکنه. فیلم پس از ازدواج جردن وارد یک سومِ دوم (!پرده دوم) میشه. این فیلم با بازیگری فوق العاده ای که داره به شدت شما رو همراه میکنه و باعث میشه نهایت لذت رو ببرید. در استراتن اوکمانت هرازگاهی جدیت در کارمندان رو در عین حالی که مسخره بازی در میارن، شاهد هستید. به نیمه فیلم که میرسید، توجه پلیسی که به کار های غیر قانونی جردن جلب شده بوده بیشتر میشه و جردن اونها رو به قایقش دعوت میکنه تا دلیل حساسیتشون رو پی ببره. در ادامه پول هاش رو به بانکی در سوئیس میبره و مقداری حساب شده تر رفتار میکنه.خنده دار ترین و در عین حال جدی ترین سکانس فیلم موقعی هست که وکیل جردن خبر دستگیری رفیقش رو پشت تلفن بهش میده و در حالی که جردن به شدت های هست، مسیر خونه رو پیش میگیره و خودش رو به رفیق دیگه اش که باعث این کار بوده میرسونه. به نظر من بهترین سکانس فیلم همین سکانسه. عالیه واقعا : ))در پایان پرده دوم، پدر و وکیلش، مجدانه به او پیشنهاد بازنشستگی میدن. جردن تصمیم به این کار میگیره و اون رو در شرکت با کارمندانش در میون میذاره؛ اما در کمال ناباوری شاهد منصرف شدن ناگهانی او هستیم که باشادی همکارانش همراهه.در اینجا شما با تیپ شخصیتی کارآفرین (ESTP) به صورت کامل آشنا میشید. فرم شخصیتی ای که فکر کردن در اولویتش نیست و جسورانه علاقه داره به پیش بره و مثل آدمی ماجراجو، مایله زندگیش رو با کنجکاوی ادامه بده.وارد پرده سوم میشیم و پس از مدتی کوتاه، دستگیری جردن رو شاهدیم. به تبع این اتفاق زنش از او جدا، و به واقع، زندگیش از حالتی که داشت خارج میشه. تمام شریکان و دوستانش رو لو میده و نهایتا به زندان میره. هنگام رسیدن به زندان حرف جالبی زد:«وقتی به زندان رسیدم خیلی می‌ترسیدم. ولی دلیلی برای ترس نداشتم. برای یک لحظه کوتاه یادم رفته بود که ثروتمند بودم و جایی زندگی میکردم که هر چیزی قیمتی داشت.»در نهایت مونولوگی زیبا از این فیلم رو به عنوان حسن ختام متن انتخاب میکنم:«پول فقط براتون زندگی بهتر به ارمغان نمیاره، یا غذایی بهتر یا ماشینی بهتر و یا دخترایی بهتر؛ بلکه شما رو به آدم بهتری تبدیل میکنه. میتونید کلی پول به کلیسا یا حزب سیاسی موردعلاقه‌تون کمک کنید، حتی میتونید جغد خالدار رو هم از خطر انقراض نجات بدید.»برگرفته از وبلاگ الندیل#معرفی_و_بررسی_فیلم_و_سریالمشاهده‌ی این مطلب در وبلاگم</description>
                <category>جنگل کلاغ ها</category>
                <author>جنگل کلاغ ها</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jun 2020 16:56:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرآغاز</title>
                <link>https://virgool.io/@Elendil/%D8%B3%D8%B1%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-xgi9ihdkbzlx</link>
                <description>مدتی بود که با خودم فکر میکردم که برای سرآغاز چه چیزی اینجا بنویسم؟ولی یک روز با خودم گفتم مگه اهمیتی داره؟ مگر آغازی وجود داره؟ مگر ما در یک ابتدا و انتها قرار داریم؟ پس چرا داشتم الکی خودم رو مشغول نگه می‌داشتم؟وقتی زمان ماهیت خطی نداره و فقط برای ما انسان هایی که بیش از سه بعد رو نمی‌تونیم درک کنیم، خطی احساس میشه، پس سرآغاز یک گفته‌ی نادرست هست. البته نمیدونم، شاید هم بهتره بذارید روی حساب تنبلی (زین پس این کلمه رو به اسم مغضل کالیبراسیون می‌شناسیم)..هدف من از ایجاد این صفحه، مکتوب کردن اون چیزی بود که در ذهنم قرار داشت. پیش از این وبلاگ نویسی خیلی رایج تر از الان بود ولی پس از همه گیر شدن (آره همون پاندامی که می‌شناسید. اینم مثل ویروسه) شبکه های اجتماعی، کمتر کسی سمت وبلاگ نویسی اومد ولی از اونجایی که من به سنت و اصول هر کاری پایبندم، شایسته دیدم که کار رو، بر طیق اساسش انجام بدم.اما خوب، برای این وبلاگ (شما در حالِ خوندنِ صفحه‌یِ ویرگولِ وبلاگِ من هستید) دو صفحه‌ی دیگه هم زدم. یکی در تلگرام، و یکی در وبسایت ویرگول.اولی رو برای اون دسته از عزیزان که مثل من از معضل کالیبراسیون رنج می‌برند و یا راحت نیستند که با گوشی موبایل، وبلاگ بخونن زدم؛ لذا برای این عزیزان صفحه تلگرام در دسترس تره! خوب چرا باید دروغ گفت؟ من خودم هم اینطور هستم و غالبا تلگرام رو ترجیح میدم و همونطور که عرض کردم وبلاگ رو برای اینکه بر اساس اصولش پیش برم، راه انداختم. لذا بله! همه همینیم، فقط برخی ادا در میاریم.دومی یعنی صفحه من در سایت ویرگول، به پیشنهاد یکی از دوستان عزیزم که گفت اخیرا مردم مطالبشون رو در همچین سایتی قرار میدن و دیگه دغدغه قالب و منو و رنگ ندارن، زدم. در واقع بعد از شنیدن حرفش مثل ندیده ها گفتم از قافله عقب نمونم، برم اونجا هم یه صفحه داشته باشم. آره دومی دلیلش یکم یه جوریه!از اینستاگرام به شدت متنفرم. خودم به زور، روزی یه بار بازش میکنم و احساس میکنم باید تا حد امکان ازش فاصله گرفت؛ چرا که معتقدم پوچ ترین و خطرناک ترین جایی که میشه آدم وقتش رو در اون سپری کنه، همین اینستاگرام هست. لکن امیدوارم هیچوقت هیچ فاکین وقت مجبور نشم که توی اینستاگرام صفحه ای بزنم. اگر روزی این اتفاق افتاد شما ملزم به فحش دادن به من زیر این پست هستید که پای حرفم نموندم..محور فعالیتی در این وبلاگ، وجود نداره.آره چون از اول متن رو فلسفی شروع کردیم اینجا هم با چندتا سوال اینچنینی میشه بحث رو جمع کرد ولی به یکی بسنده میکنم: مگه همیشه باید محوری وجود داشته باشه؟ هار هار هار!نه واقعا بخوام بگم، چون چیزی که به ذهن من میاد واقعا بسیار پخش و پلا هست و نمیشه در یک حیطه فیکس فرض بشه یا بهتر بگم، نمیشه که همیشه در مورد یک موضوع فکر کنم، لذا اینجا هم باید از هر دری سخنی به چشم شما بخوره.موضوعات رو بعدا که شروع به نوشتن مطلب کردم، با انتشار هر کدوم، داخل یه موضوع قرار میگیره و در منوی سمت چپ خواهید دید.در پایان از اینکه به حرف های من گوش میدید و وقتتون رو در صفحه من می‌گذرونید (هرچند کوتاه)، ازتون ممنونم.برگرفته از وبلاگ الندیل</description>
                <category>جنگل کلاغ ها</category>
                <author>جنگل کلاغ ها</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jun 2020 17:56:16 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>