<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Elham.ashtari</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Elham.ashtari</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 07:42:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/94080/avatar/TMSAM1.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Elham.ashtari</title>
            <link>https://virgool.io/@Elham.ashtari</link>
        </image>

                    <item>
                <title>انتظار، داستانی کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@Elham.ashtari/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-badkxemftwml</link>
                <description>نوشتن از روی نقاشینقاشی از وینسنت ونگوکانتظارواژه‌ای بیگانه که اکنون از هر آشنایی برایش آشناتر است.انتظارِ شیرین، وقتی طولانی بشود، طعم شیرینش به تلخی می‌گراید و این تلخی چنان قدرتمند احاطه‌ات می‌کند تا به یک طعم گسِ برسدو آن را مزۀ همیشگی ثانیه‌ها و دقایقت بکند.بانو با پیراهنی سپید وموهایی مشکیچون ستاره‌ای درخشان در آسمان شب، نشسته به انتظاردیدگانش خیره به فرارویی ظلمانی، اما از شوق دیدار یار، چنان نوری گسترانده است که منور کرده تاریکی دل جاده را.قرارگاهشان کافه‌ایست کنار خیابانی باریک منتهی به آسمانی پرستاره به وقتِ بعد از غروبمیز سپید، کنارِ دیوارِ آبی و دو صندلی قهوه‌ایمقابلِ هر صندلی یک گیلاس، یکی پرشده از شراب قرمزبه قرمزی لب‌های عاشقی منتظرِ مست شدن از بوسۀ معشوقو دیگری پُر شده از هوای نیامدن.خسته نمی‌شوداز رفتن‌های خود و نیامدن‌های یار خسته نمی‌شود.گویی نمازی است که بایستی به جا آورده شودبرای رستگاریبرای وصالبرای حسابرسی به وقتِ دیدار معشوقکافه‌چی گیلاسش را از باده پر می‌کند.بادهٔ پیراینبار اما قهوه میخواهد.قهوه‌ای تلخ به طعمِ روزگارش را طلب می‌کند.کافه‌چی گیلاس به دست روی برمی‌گرداند و به سمت داخل کافه برای تعویضِ سفارش می‌رود.بانو، آنی نگاهش از جاده برداشته می‌شود و بر هیبتِ کافه‌چی می‌نشیند.خموده شده است. موهایش کم پشت و اضافه‌وزنی قابل توجهدر برگشتِ مسیر نگاه به سمت جاده، خاکستریِ افشانده بر پیرامونش،  چشمان مانده به راه وی را می‌آزارد و دلیل دیدن می‌شود.می‌بیندآبیِ فیروزه‌ای دیوار گراییده به چرک‌آبیمیز سپیدگراییده به خاکستریصندلی‌های قهوه‌ای سست و خراشیدهو لایه‌ای ضخیم از غبار نامرادیِ روزگار که پهن شده بر آنچه بود و آنچه هست.در پیِ فراز و فرود دیدگانِ خسته و سردرگم، سایه‌‌ای نمایان بر درب‌های شیشه‌ایِ کافه، او را به سمتِ خود می‌کشد.تصویری آشنا اما غریبهیک صندلی خالییک گیلاس خالیو فرارویشان، بانویی ملبس به پیراهنی سیاه با موهایی سپیدوفنجانی قهوۀ تلخ در انتظارِ نوشیده شدن.انتظاری تلخدر کافه‌ای کنارخیابانخیابانی منتهی به آسمانی تار، پوشیده از  ستارگانی رنگ‌پریده‌ وچشم به راهِ گم شدن در آغوشِ نور.✍?الهام اشتری‌نژاد </description>
                <category>Elham.ashtari</category>
                <author>Elham.ashtari</author>
                <pubDate>Mon, 02 Nov 2020 14:31:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب و کویر</title>
                <link>https://virgool.io/@Elham.ashtari/%D8%B4%D8%A8-%D9%88-%DA%A9%D9%88%DB%8C%D8%B1-rzvp4cb3igmq</link>
                <description>شب و کویر  elhamashtari.com مناظر شهر به سرعت از جلوی چشمانم میگذرند.به جاده میرسیم.با همان سرعت پیش میرود. قطار را میگویم.سریع السیر است.از هواپیما میترسم.  سالهای دوریست که میترسم.از همان زمان، که  شوق رفتن روی ابرها و از نزدیک تماشا کردنشان، با دیدن تصاویری تاریک از هواپیمایی سوخته و متلاشی شده درتلویزیون و اشک و آه زنان و مردان و کودکان، به رویدادی وحشتناک تبدیل شد.از همان زمان، که شوقِ صبحِ زود بیدار شدن جمعه ها و به دوش کشیدنِ کوله پشتی ‌خالی و ادای کوهنوردها را درآوردن،   جایِ خود را بهیک پیاده رویِ کوتاه  و دنبال کردن مسیر مارپیچ  کوهنوردی داد.تا جایی که سوی چشم، یاری میکرد.وهمان شاخه‌های کوتاه و بلندِ ترس از ارتفاع، مانع ادامۀ راه بود.و اینگونه بود که ریشۀ این ترس در کودکی جوانه زد و امروز چنان سترگ و تنومند شده است که لذتِ تجربه های بسیاری را از من ربودهاست.به ایستگاه دوم رسیدیم.ایستگاه محمدیه.مردی با چرخ دستی کوچکی از میانِ راهروی باریک کوپه ها، بین دو ردیفِ صندلی‌هایی که با خشنودی وزنِ سنگینِ مسافران را تحملمیکردند تا راه  را  برای  رهرو سهل کنند، میگذرد و آنها را  ترغیب به خرید چیپس وساندویچ سرد میکند.شهاب صندلی را به عقب متمایل کرده و چرت میزند.تصاویر دوباره شروع  به حرکت کردند.با سرعتی زیاد شروع به حرکت کردند.با همان سرعتی که من کودکی را به نوجوانی رساندم و به سمت جوانی دویدم و امرِوز برای به یاد ماندنی کردنِ سالروِز سی سالگیم،  قصدِ  کویر کرده‌ام.خاطرات را در ذهنم شخم میزنم.با عبور از پیچ وخم روزگار گذشته، گاهی اخم، گاهی اشک، گاهی لبخند، بر گردی صورتم نقش‌آفرینی می‌کنند.ویژگی مشترکِ سرعت قطار و خاطراتِ تلخ و شیرینِ آدمی وجه مشترکی دارند.&quot; میگذرند&quot;آری می‌گذرند.هر چه باشند.هر جور باشند.مانند همین مسیر، همین جاده، ایستگاه محمدیه، ایستگاه کاشان، ایستگاه نطنز.بیشتر از چهار ساعت است که در جاده به سر میبریم.جاده ای صاف و خشک که هرازگاهی میتوانی چند بوته خار را چون سمبلِ زینت بخشِ برهوت ببینی.از متصدی قطار که برای سومین بار، رد می شد و نظارتی به حال و هوایِ کوپه ها می کرد، پرسیدم:-چقدر راه مانده است؟- دو ساعت دیگرراه طولانی بود. بعد از شش ساعت و نیم، به ایستگاه راه آهن شهر یزد رسیدیم.یزد با مردمانی خونگرم و میهمان‌نوازراننده تاکسی با هیجان و خوشرویی از شهرومیراث فرهنگی و دیدنی‌های باستانیش نقل میکرد.گویی قصد داشت خستگی مسیر راه‌آهن تا هتل را به حداقل برساند.به هتل رسیدیم.خانه ای قدیمی و سنتی بازسازی شده، دیوارهای کاهگل و ارسی هایی به اشکال نامنظم هندسی و رنگ های سبز و قرمز وآبی.حیاطی مستطیل شکل و حوضی در میان آن پوشیده با کاشی های آبی رنگ منقش به طرح‌هایی از بندهای ختایی و گل‌های پنج‌پر وقاجاری.داخل اتاق، دو طاقچۀ کوچک است که هر کدام مزین به یک ترمِۀ زیبای سِرمه‌دوزی شده و یک چراغ علاءالدین قدیمی از جنس برنج،نشسته بر روی ترمه‌هاهستند.زیباییِ نمای سنتی و دلنشین ترسیم شده به واسطه آن طاقچه و متعلقاتش، وجه تمایز آن با هتل‌ها و مهمانسراهای نیمه مدرن و مدرنبود.باری، امروز را به استراحت و گشتی در شهر میگذرانیم و برای فردا برنامۀ  کویرگردی داریم.ماشین  مخصوصِ تورکویر در ساعت مقرر به دنیالمان آمد.یک زوج دیگر هم با ما آمدند.حدود یک ساعت و نیم رانندگی و نیم ساعت پیاده روی.سپس رسیدن به مقصد.زمینی وسیع پوشیده از شن های طلاییهوایی خنک و کاملا متفاوت از درون شهرستاره هایی با درخششی بی‌نظیر که گویی فاصلۀ چندانی با تو ندارند وتنها با حرکتِ دستت به سمت آسمان، میتوانی هر کدام را کهمیخواهی بچینی و از آنِ خودت کنی.هلال ماه در میانِ ستارگان پرنور،  لبخندی با طعمِ خوش آمد گویی نثار میهمانان امشبِ کویرکرده است.تا به حال آسمان را چنین ندیده بودم.میتوانستم همانطور نشسته برشن‌ها، ساعت‌ها و شاید هفته‌ها شاهد این شاهکار باشم، بدون ذره ای خستگی.شهاب، با کیکی کوچک وشمع‌هایی روشن به سمت من آمد و دیگر دوستان کویرگرد با کف زدن و ابراز هیجان، رونقی به سالروز زمینیشدن من دادند.شمع‌هایِ روشنِ روی کیک، کورسویی بودند در میانِ تشعشعات پرنور ستارگانِ آرام گرفته در آسمانِ مهتابی و تنها به یادآور شدنسالهای سپری شده از عمر چند ده ساله من، بسنده کردند.ساعت نزدیک به دو صبح است.حال و هوای عجیبی را تجربه میکنم.احساسِ  کوفتگیِ کسی را دارم که سنگ بزرگی را جابجا کرده است.دقایقی خیره به آسمان، در اندیشه خود فرو میروم.شبِ زیبایِ کویر، سوسوی الماس های آویخته بر پهنۀ بی کرانش، سکوتش،  آرامشش،  مرا با خودش  به صلح رساند.آری صلحهمان صلحی که سالها برای به دست آوردنش به هرآنچه  که زمینی‌‌ بود، سرک کشیده بودم اما به سمت خودش، به آسمان، به فرازمین، نگاهی  نینداخته بودم.شهاب شگفت زده پرسید:- مطمئنی؟- بیشتر از همیشهزمین  کوچک و کوچک تر میشود و اکنون فقط آبی آسمان است و تکه هایی از ابرهای پراکنده .پایانالهام اشتری‌نژاد</description>
                <category>Elham.ashtari</category>
                <author>Elham.ashtari</author>
                <pubDate>Fri, 31 Jul 2020 02:05:06 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>