<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های الهام سرداری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Elhamsardari</link>
        <description>دانش‌آموخته‌ی ادبیات انگلیسی، آموزگار زبان و عاشق شعر. عضو انجمن نویسندگان کرج</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 15:57:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4052944/avatar/XI1Q71.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>الهام سرداری</title>
            <link>https://virgool.io/@Elhamsardari</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دور تر از بوسه</title>
                <link>https://virgool.io/@Elhamsardari/%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D9%88%D8%B3%D9%87-h2i0fzaimmts</link>
                <description>قدم گذاشتن در مسیری که می‌دانی اجل دقایقی دیگر قدم بر آن خواهد کوفت، برای قلب ناتوان من، آن نجات‌دهنده نبود. آن سنگ‌های کف زمین سرد به سیاهی بخت من می‌نمود و آن چادر چون روزگار آشفته من، در آغوشم گرفته بود. سیاه و تاریک. دستانش بسته بودند و من رد زخم دستبند را دور آن مچ‌ها می‌دیدم و یاد بوسه‌هایم را زنده می‌کردم. او آرام نشسته بود و ذاتش را با پرده‌ای از همان جنس پرده‌هایی که با ملحفه می‌دوختم پنهان کرده بود. یازده جنازه و سی زخمی او روی آنها ایستاده بود و به رد بوسه‌های‌ام دور زخم‌های مچش خیره شده بود. این اتاق برای پسرم تنگ می‌نمود. روبرویش نشسته بودم. نگاه از من می‌دزید، مثل همان وقت‌هایی که یواشکی دور از چشم من از بقالی شکلات می‌دزدید و من می‌فهمیدم. سرش پایین بود، اما من چشم‌های قشنگ پسرم را سرخ تصور می‌کردم. ناگهان پسر رشید من کوچک شد. آب رفت. شد پسر ۷ ساله‌ی من که حتی صندلی هم برایش بزرگ بود، چه برسد به بار گناهش. سایه‌ی لپ‌هایش افتاده بود و باز نگاهم نمی‌کرد. آن پوشینه را کنار زد و چشم بر چشمانم دوخت و گفت:— مامان!کافی بود همان یک کلمه هیزم شد بر آن آتش قلب و علو گرفت و جنگلم را آتش زد.— جان مامان.او همچنان ۷ سالش بود و چشم‌هایش می‌گفت: «مامان، من کار اشتباهی نکردم، تو مرا نجات بده.»سرباز آمد و او را از صندلی جدا کرد. اجل را کنارش دیدم؟ دیدمش. خود را روی همان کاشی سیاه انداختم و فریاد زدم:— پسرم، پسرهای شما را نگرفته و دخترانت را زخمی نکرده است. کودک است، دستانش برای ۱۱ نفر کوچک است. حتی لیوان را به درستی نمی‌گیرد و آنها را مدام می‌شکاند. باز کنیدش، نبریدش.اینها را می‌گفتم؟ یا فقط اصواتی نامعلوم از ته اشک‌هایم نمایان می‌نمود؟به تونلش رسیده بود و سایه طناب را می‌دیدم. برگشت و نگاهم کرد. هفت ساله بود. ده ساله شد. ده ساله بود. پانزده ساله شد. پانزده ساله بود. بیست ساله شد و حالا پسر رشید من قد قامت کرده بود. نگاهم کرد طولانی و زیر لب زمزمه کرد:— کار من نبود.رو برگرداندم. اجل کنار چهارپایه ایستاده بود و مسکوت. می‌شنیدم واضح و دقیق. صدای حاج آقا و بعد صدای چهارپایه.پایان</description>
                <category>الهام سرداری</category>
                <author>الهام سرداری</author>
                <pubDate>Sun, 31 Aug 2025 23:10:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساحلی که هرگز نیامد</title>
                <link>https://virgool.io/@Elhamsardari/%D8%B3%D8%A7%D8%AD%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%B2-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%AF-ibebl5usknfc</link>
                <description>ناهمواری را می پیمایم و گاه نگاهی بر عقب می اندازم. نه این مسیر را دوس میدارم نه آنچه در انتظارم است را و اگر قرار بر انتخابی باشد ترجیح میدادم بر ترک های جای دیگری پای نَهَم. سنگ ریزه زیرپاهایم میلغزند و صدا. میشنوم. صدای آب می اید به ساحل رسیده ام؟ خیر صدای پا می اید. باید می‌دانستم که هرچه تلاش کنم به ساحل نخواهم رسید و افسوس که شن لانه ای برای من نیست و دریا از جنازه ی مادرم هم دورتر بنظر میرسد. صدای پا و من ایستادم. میشنوم. دقیق و کامل. صدای پا نزدیکم میشود پایم بر سنگ ریزه میغلتد و می‌دانم که آنچه بالای سرم است آسمان نیست زیرا آبی نیست. و می‌دانم جایی ک فرود می آیم نیز ساحل نیست چون سفید است و من سرنوشتم مانند هر سوسکی مرگ در چاهی حقیرانه است. سعی میکنم به تاری دست بیندازم؟ خیر ناجی نیست.میدانم که دقایقی چند فرود می آیم و پایان است. اما مگر می‌شود پیش از سقوط، پرواز را نخواست؟ گاه فکر می‌کنم اگر لحظه‌ای، فقط لحظه‌ای، سرم را بالا می‌گرفتم شاید چیزی شبیه پرنده‌ای می‌دیدم، یا سایه‌ای، یا حتی خطی از نور که بگوید هنوز تمام نشده‌ام. اما من چشم بستم. نه از ترس، از انکار. نمی‌خواستم بدانم هنوز هم می‌شود ادامه داد. صدای پاها از پشت رسیدند و ایستادند. کسی آنجاست. شاید همیشه بود. شاید من نشنیده بودم. صدای نفس‌ها، نه تهدید است، نه نجات. فقط حضوری خاموش.سقوط ادامه دارد.به راستی پایم لغزید یا دلم؟ مرگ برایم اتفاق افتاد یا انتخابی راستین بود؟</description>
                <category>الهام سرداری</category>
                <author>الهام سرداری</author>
                <pubDate>Sun, 10 Aug 2025 11:21:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تبعیدی در جنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@Elhamsardari/%D8%AA%D8%A8%D8%B9%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%86%DA%AF-iq1obtkc6xwf</link>
                <description>من هزاران‌بار مرده‌ام؛ اما قلبم هرگز در شکنجه از هم نگسست. با این‌همه، امواج غریبی از احساس، از درون، پیکرم را می‌جَوَند؛ ترکه‌ای‌ آلبالویی، که بر تار و پود جانم می‌نوازد.صدا می‌آید . نه از آن‌دست صداهایی که روزانه می‌شنوم، که از جنس وعده‌های زندان‌بان است؛ آن صداهایی که گفت برای عذابم خواهد آمد، اما هیچ‌گاه نیامد.روزی، زندان‌بان قهقهه‌ای چرک زد و گفت: «تبعید می‌شوی؛ تا ببینی و بشنوی بلایی که بر سرت خواهد آمد.» و آن‌گاه، ترس چون توری سرد، بر وجودم سایه انداخت. اما نه ترسی شورآفرین، که نه چیزی دیدم و نه صدایی شنیدم؛ تنها در محدوده‌ای کوچک حبس شدم.این‌بار اما، صداهایی غریب می‌شنوم؛ نه باز شدن قفل زندان‌اند، نه آوازهای شکسته‌ی زندانیان. سوت‌هایی کشیده، و انفجارهایی دوردست که به خانه‌ی من نمی‌رسند؛ اما ردشان، جایی بر سینه‌ام میگذارد. ستاره‌هایی دنباله‌دار، شتاب‌زده از آسمان می‌گذرند و به جایی اصابت می‌کنند که خانه‌ی من نیست، اما بخشی از قلبم در آن مدفون است.ترس این‌بار، نه پنهانی و آرام، که تن‌به‌تن با من روبه‌رو می‌شود؛ و من، دیگر نه در مقام آدمی، بلکه توپی وصله‌وصله‌ام در میانه‌ی زمین بازی، که ترس در قالب ستاره‌های آتشین به سوی دروازه‌ پرتابم می‌کند.زندان‌بان روزی گفته بود: «کاش در جنگ بودی تا درمی‌یافتی که ترس واقعی نه در شکنجه‌ی من، که در صدای بمباران است.»و من امروز، تمام‌قد ایستاده‌ام تا بگویم: «جنگ است، و قلب شکسته‌ی من، هزاران‌بار ایستاده و باز خواهد ایستاد.»گفته بودم پیش‌تر هزاران‌بار مرده‌ام، اما همواره نفسی بازمی‌گشت تا مرا به یاد آورد؛ زیرا من، تنها من، رقیب مرگ بودم.اما اکنون، این شهر است؛این مردم من‌اند.آن کتابدار که هنوز برایم کتاب می‌آورد.آن نانوا که نان می‌پزد.خانجونی که برایم دلمه می‌آورد، و حالا مردم می‌گویند: از ترس، تمام جانش دلمه زده است.پزشک با نگاهی آشفته می‌گوید: «آرام باشید.»اما در چشمانش، چند ستاره‌ی دنباله‌دار سوسو می‌زنند؛ و روانش، پیش از خانه‌ها، تخریب شده است.شهردار می‌گوید: «نترسید، شهر ما در خطر نیست.»و من می‌دانم که آن زنِ مهاجر، چه‌قدر می‌کوشد تا عفت کلامش را حفظ کند و نگوید: «خطر، دیگر چیست؟خانواده‌ام در تیررس ستاره‌هاست، و من… باید تا کجا پایکوبی کنم برای این‌که حتی در این آسمان ویرانه، جایی برای سقوط ندارم؟»می‌گویند شهر در جنگ نیست، اما اگر از من بپرسید، نبردی خاموش و سهمگین در جریان است.وهم، چون مهی چسبناک، بر شهر سایه انداخته.و صدای بازی کودکان، دیگر از کوچه‌ها به گوش نمی‌رسد.کودکان از ستاره‌ها می‌ترسند، و آن‌چنان وحشت بر وجودم چیره شده که دلم می‌خواهد انگشت بر ستاره‌ها بزنم، یا سوارشان شوم، و بر فراز آسمان پرواز کنم؛ شاید این هزار و یکمین بار، پایانِ همه چیز باشد.و امشب، که صداها باز آغاز شده‌اند، دیگر گوش نیست که می‌شنود؛ پوستم است که در می‌یابدشان.هر موج، هر انفجار، از زیر پوست، از رگ، از استخوان عبور می‌کند.مطمئن نیستم این صداها از بیرون می‌آیند یا از درون.دیوارها هنوز ایستاده‌اند، اما یقین دارم چیزی در من ترک خورده است.حتی نور چراغی که سوسو می‌زند، به‌نظرمن، نیشخند همان کسی‌ست که آخر قصه را می‌داند.شاید همه‌چیز همین‌جا تمام شود؛شاید فردا هنوز شهری باشد، نانوایی‌ای باشد، و زنی که دروغ را با عفت کلام، بسته‌بندی می‌کند.اما من…اگر قرار است برای هزار و یکمین بار بمیرم، ترجیح می‌دهم این‌بار با صدای خودم بمیرم؛نه در سکوتی که ستاره‌ها، برایم تجویز کرده‌اند.</description>
                <category>الهام سرداری</category>
                <author>الهام سرداری</author>
                <pubDate>Mon, 04 Aug 2025 18:48:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بچه ی مردم اقای ال احمد اینبار از زبان بچه</title>
                <link>https://virgool.io/@Elhamsardari/%D8%A8%DA%86%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%A7%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DA%86%D9%87-pnbrx1uff6ql</link>
                <description>مادر بیشتر از همیشه سرم داد میزد. دیگر برایم قاقا نمیخرید و همیشه گونه هایش خیس بودند. مادر من را پیش یک اقای غریبه برده بود که نون خور اضافی صدایم میزد. من نمیدانم نون خور اضافی چیست اما هربار که این را میگفت مادر چشمهایش یک مدلی میشد که مادربزرگ میگفت اسمش نگرانیست.خاله ها (خانوم های همسایه)  بد نگاهم میکردند نمیدانم چطور بگویم بد دیگر بد. زیر لب به من بیچاره و طفلکی میگفتند.معنی دقیق هیچکدام از حرف هایشان را نمیدانستم اما قلبم با شنیدن صحبت هایشان غصه میخورد. مادر وارد اتاقم شد و بزور کت شلوار نو را تنم کرد. خوشحال بودم. مادر هیچوقت نمیگذاشت این کت و شلوار را تنم کنم میگفت که حیف هستند.من نمیدانم حیف یعنی چه اما فکر کنم برای پوشیدن خوب نبوده اند. مادر مثل همیشه دست هایم را محکم نمیکشید و ارام راه میرفتیم. چمشهایش باز از انها بود.نگران. در مسیر ،کشمش فروشی زیاد دیدیم .من دلم قاقا میخواست. چندبار به مادر گفتم که قاقا میخواهم و او به من گفت که بعد از اینکه سوار ماشین شدیم میتوانیم قاقا بخوریم.مادر مثل همیشه به نیمی از سوالاتم جوابی نمیداد.عیب ندارد .مادربزرگ میگفت ادم بزرگ ها همه چیز را نمیدانند.در راه دیدم که مردم دور یک چیزی جمع شده اند. از مادر خواستم مرا بلند کند.میخواستم بدانم چخبر است.مادر بلندم کرد و اسبی را دیدم که در سوراخی افتاده بوده و دستش اوخ شده بود.به مادر که گفتم گفت چون به حرف مادرش گوش نداده است دستش اوخ شده است. من نمیخواستم دستم طوریش شود پس به حرف مادر گوش میدادم.در ایستگاه ایستاده بودیم و منتظر ماشین بودیم.خسته شده بودم.پاهایم درد میکرد و دلم قاقا میخواست.دست مادر را دائم میکشیدم و پا میکوبیدم. پس این ماشین کجاست من کشمش میخواهم قاقا میخواهم. مادر به سوال هایم جوابی نمیداد و بیشتر پا میکوبیدم.دو سه بار گفتم: پس مادل چطول سدس؟ماسین که نیومدس.پس بلیم قاقا بخلیم.مادر باز گفت که ماشین خواهد امد.بالاخره ماشین امد و سوار شدیم.هرچه از مادر میپرسیدم کجا میرویم کی قاقا میخری چرا کت تنم است یا چرا ان اسب به حرف مادرش گوش نداده بود مادر جوابی به من نمیداد. اما اخرین بار که گفتم کجا میرویم مادر گفت که میرویم پیش بابا اما وقتی از او پرسیدم کدوم بابا از انها شد. خاله میگفت کلافه. کلافه شد و گفت اگر حرف بزنم دیگر قاقا برایم نمیخرد.پس ساکت شدم و مشغول خندیدن با اقایی که مامان میگفت شاگرد شوفر است شدم. او برایم شکلک در می اورد من هم ادایش را در می اوردم. هربار که به سمت مادر برمیگشتم اهمیتی به من نمیداد. در جایی که مادر میگفت میدان است پیاده شدیم و من اخرین لبخندم را به شاگرد زدم.مادر دستم را کشید و کمی مرا راه برد و میدان را تا خلوت شود دور زدیم.هنوز قاقا نداشتم.مادر دست کرد در جیبش و یک چیزی بهم داد.نمیدانستم چیست همانطور نگاهش کردم. با انگشتش تخمه کدو فروشی را نشانم داد و گفت:بگیر. برو قاقا بخر.ببینم بلدی خودت بری بخری. نگاهی به ان چیز کردم فکر کنم پول بود.به مادر گفتم که باهم برویم اخر من میترسیدم.اما قبول نکرد.همانجا ایستادم چطور باید یک چیزی را میخریدم؟ باید چه کار میکردم؟ چه میگفتم؟نگاهش کردم انگار که هیچکس کنارم نبود. نمیدانستم باید چه کار کنم.مثل ان خاله ها نگاهم میکرد. با دستش دوباره تخم کدوئی را نشانم داد و تکرار کرد که بروم خرید. نمیخواستم تنها بروم بلد نبودم چه بگویم نمیدانستم چطور خرید کنم.بغض داشتم و دلم میخواست گریه کنم شانه هایم را تکان دادم و گفتم:مادل من تخمه نمیخوام تیسمیس میخوام. مادر سرم داد زد و گفت همانجا کشمش هم دارند.بلندم کرد و مرا وسط خیابان گذاشت و هولم داد.دو سه قدم رفتم اما برگشتم و گفتم:مادل تیسمیس هم داله ؟ و او گفت که دارد.وسط خیابان بودم و فکر میکردم به اقای فروشنده چه باید بگویم که صدای بلند بوق ماشینی امد. نمیدانم چطور شد اما به خودم که امدم دیدم در اغوش مادرم و لای مردم قایم شده ایم. نمیدانستم چخبر شده است و وقتی از مادر پرسیدم گفت که چون یواش راه میرفتم نزدیک بوده که ماشین زیرم کند.اینبار به او قول دادم که سریع میروم تا ماشین زیرم نکند.مادر ماچم کرد و مرا روی زمین گذاشت و در گوشم گفت :تند برو جونم. ماشین میادش. اینبار تند رفتم. انقدر تند که فکر میکردم من هم ماشینم اما چرخ هایم نزدیک بود که به هم پیچ بخورند. به ان طرف خیابان که رسیدم برگشتم و مادر را نگاه کردم.مادر دست هایش به چادرش بود و به قول مادربزرگ خشکش زده بود.خیلی نگاه میکرد پس اهمیتی ندادم و راه افتادم تا بروم قاقا بخرم. به تخم کدوئی رسیدم ان پول را دادم و قاقا خریدم. مادر دروغ گفت کشمش نداشت. سر برگرداندم تا بدوم بروم پیش مادر اما مادری انجا نبود.سرم را هزاران بار چرخاندم. وحشت به دلم افتاده بود. مادر کجا بود؟ مادر نبود.شاید مردم اورا باخود غرق کرده اند.ترسیده بودم حالا دیگر واقعا گریه میکردم.مادرم کو؟ مادرم را میخواستم. دویدم تا به ان طرف خیابان برسم و مادر را پیدا کنم اما همان صدای بوق اینبار نزدیک تر ،خیلی نزدیک تر شنیده شد.در اسمان بودم؟ ابرها نزدیک تر بودند. سرم و کمرم درد میکردند من که برعکس اسب به حرف مادرم گوش داده بودم پس چرا اوخ شدم؟ابرها دور تر شدند و من دیگر حس نکردم که اوخ شده ام.</description>
                <category>الهام سرداری</category>
                <author>الهام سرداری</author>
                <pubDate>Sat, 19 Jul 2025 23:56:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تلخ ترین خاطره ی دوران کودکی</title>
                <link>https://virgool.io/@Elhamsardari/%D8%AA%D9%84%D8%AE-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-n13047ynaazk</link>
                <description>درختان روحم را به نظاره نشسته بودند و من میدانستم یا حداقل احساس میکردم روحم را با خودشان به تاراج برده اند.رودخانه کمکی به غلبه بر ترسم نمیکرد.صدایش بر تن کوچکم شلاق میزد. مادرم را میخواستم. گلهای زردی که برای مادرم جمع کرده بودم در دستانم غش کرده بودند. پاهای کوچکم دیگر تحمل وزنم را نداشتند پس روی علف ها نشستم. دخترها مرا رها کرده بودند وسط ناکجا اباد روستایمان و حالا من بودم و گل های عزادار و رودخانه ی خشمگین. باهم برای کندن گلهای بیگناه امده بودیم و حالا فکر میکردم خدا دارد انتقام گلهایش را از من میگیرد. از دخترها کوچک تر بودم اما حالی ام میشد که طور خاصی نگاهم میکنند. یکیشان سمتم امد و با لبخندی وهم اور گفت : مگر نمیخواهی دسته گلت از همه زیباتر شود؟ پس برو ان طرف رودخانه و گل بچین. میخواستم.میخواستم لبخند بزرگ مادرم را ببینم اما کوچک تر از انی بودم که شجاعت به خرج دهم پس سرم را تکان دادم که نه نمیخواهم. دختر بعدی اطمینان داد تا پشت سرم می ایند پس راه افتادم.دقایقی چند از مسیرم نگذشته بود که تهی بودن را حس کردم. کسی نبود. هیچکس. تنهایم گذاشتند. حالا فکر میکردم که شاید خرس دهکده جایی در حال چرب کردن ظرفش برای پختنم است.گلها مرده بودند و عرق های کف دستم کمکی به ابیاریشان نمیکرد.همین است.سرنوشت من گم شدن در جنگل است.تاریک شد. اما بر اساس اموخته هایم تا غروب ساعاتی مانده بود. پسر خاله ام نگران نگاهم میکرد.مرا روی دوشش نشاند و از قتلگاهم دورم کرد.</description>
                <category>الهام سرداری</category>
                <author>الهام سرداری</author>
                <pubDate>Mon, 14 Jul 2025 23:41:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره ی من</title>
                <link>https://virgool.io/@Elhamsardari/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-dbqbcwmph5t1</link>
                <description>سلام، من الهام سرداری‌ام.دانشجوی ادبیات انگلیسی و آموزگار زبان، در میان دفترهای پر از شعر، کتاب‌های نیمه‌خوانده، و سکوت کلاس‌های عصرگاهی بزرگ شدم. همیشه فکر می‌کردم بعضی آدم‌ها ساخته شده‌اند برای زندگی در واژه‌ها؛ و من، یکی از آن‌هایش بودم.اینجا می‌نویسم از تجربه‌های زیسته‌ام با زبان، از شعرهایی که شب‌هنگام نوشته‌ام، از کلماتی که نجاتم دادند، و از مرگ، زندگی، معنا، و آن لحظه‌های گنگی که فقط در شعر قابل توصیف‌اند.گاهی معلمم، گاهی شاعرم، گاهی زنی‌ام که فقط می‌خواهد بداند نوشتن هنوز نجات می‌دهد یا نه.اگر به زبان انگلیسی با طعم شعر، به جمله‌هایی که روی زخم آرام می‌نشینند، و به ادبیاتی که راهی به درون ما می‌زند علاقه‌مندی، خوشحال می‌شوم در این واژه‌گردی همراه من باشی.</description>
                <category>الهام سرداری</category>
                <author>الهام سرداری</author>
                <pubDate>Fri, 06 Jun 2025 18:32:50 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>