<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Eli</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Eli_r</link>
        <description>من آوارگی را به جانم خریدم که فارغ بمیرم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 12:54:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4564001/avatar/72Aq1Z.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Eli</title>
            <link>https://virgool.io/@Eli_r</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عروسکِ زشت</title>
                <link>https://virgool.io/@Eli_r/%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3%DA%A9%D9%90-%D8%B2%D8%B4%D8%AA-dqgn08gxemgm-dqgn08gxemgm</link>
                <description>مسافرتِ سال ها پیشیه بچه ی کوچیک بودمخیلی کوچیکدختر کوچولوی اونا همتقریبا هم سن و سال من بودمنِ ۶ سالهو دوستِ ۴ ساله مباهم بازی میکردیمدعواقهر و آشتیخیلی هم دیگه رو اذیت می کردیمولی خیلی هم خوش میگذشتموقع خرید از هم جدا می شدیماون و مامان و باباش باهممن و مامان و بابام باهمبعدِ کلی گشتن یهومن یه مغازه عروسک فروشی دیدمبا ذوق گفتم عروسکدیگه نمیشد روی منو زمین بندازنوارد عروسک فروشی شدیماز بین اون همه عروسکای خوشگلمن یه عروسکِ گاوِ زشت رو انتخاب کردمگفتم اینو میخوامبا تعجب ازم پرسیدن مطمئنی؟سرم رو به نشونه رضایت تکون دادمعروسک رو برام خریدنتوی بگ بود و پیدا نبود چی خریدیمرسیدیم هتلدوستم با یه عروسک باربی تو دستش اومد تو اتاق ما گفت الی چی خریدی؟رفتم عروسکمو اوردم که نشونش بدمگاوِ زشتم رو اوردماون یه باربی خریده بودمن یه گاوبا بغض نگاه میکرد به من و گاوهشروع کرد به گریه کردنکه منم میخواممنم عروسکِ تو رو میخوامبهش گفتم خب تو که خودت عروسک خریدیاینو میخوای چیکار؟گریه می کرددیگه همه کلافه شدیم از دستشمامان و باباش بهش قول دادنکه فردا بریم همونجا و براش بخرنمن خیلی ناراحت شده بودماصلا دلم نمیخواست اونم عروسک منو داشته باشهفکر اینکه چیزی که مال منه و دوسش دارم و کسی دیگه ای داشته باشه؛ دیوونم میکردکوچولو بودم ولی حسودخیلی زود دلم میشکستفرداش رفتیم بیرونقرار شد بریم عروسک منو براش بخریمبا خودم میگفتم منکه باربی تو رو نخواستمتو چرا گاو منو میخوای؟خیلی فکر کرده بودمیه راه حل داشتمکه خوشحالم نمیکرد اصلاولی خیالمو راحت میکردقلبمو به درد نمی اورد حداقلگاو رو برداشتم و رفتم سراغشدستمو دراز کردمعروسکو بهش دادمگفتم مالِ توبا تعجب تو چشمام نگاه میکردآخه میدونست از چیزی که دوست دارم نمیگذرمگفت چی؟گفتم من دیروز باهاش بازی کردممیخوام هدیه بدم به توچون خیلی دوسِش داشتیخوشحال شد و بغلم کردمیدونیولی من خوشحال نبودمحتی نمیتونم بگم که چقدر ناراحت بودمولیولیولیدوست نداشتم چیزی که مالِ منه رو اونم داشته باشههمیشه دوس دارم یه چیزی یا کامل مالِ خودم باشهیا اگه نصفه و نیمه مالِ منهاصلا همون بهتر که مالِ یکی دیگه باشهو هیچوقت مالِ من نباشهاین حسهمیشه با من هستبا من بزرگ شدهدیگه نمیتونم کنترلش کنمحتی الانم نسبت به آدما همین حسو دارممیخواد دوست باشهمیخواد یه نسبت دیگهوقتی که یکیو دوست دارمنمیتونم نصفه و نیمه بودنِ شویا مالِ یکی دیگه بودنِ شو تحمل کنمالانم همین کارو میکنمآدما برام اون عروسکِ گاوِ زشتنکه قلبم براشون شرحه شرحه اسولی وقتی میبینم کامل به من تعلق ندارنمیذارمشون کناربهتره بگم تقدیم شون میکنم به یکی دیگهنمیتونی حتی درک کنی که چقدر همیشه قلبم شرحه شرحه میشه ولی در برابر دوست داشتن و دوست داشته شدن مقاومت میکنمپسچیزایی که بدونِ هم معنی نمیدنبهتره جفتشون نباشن</description>
                <category>Eli</category>
                <author>Eli</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 12:40:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لی لی</title>
                <link>https://virgool.io/@Eli_r/%D9%84%DB%8C-%D9%84%DB%8C-n498teyzurnb</link>
                <description>مثل همیشهسرد و بی روحتکیه داده بودم به دیوارتوو وجودم هیچ حس و حالی برای زنده نگه داشتنم نبودچشمامو باز کردمبا انگشتای بامزه اش بهم اشاره میکردچشمام برق زدصورتم گل انداختدو قدم رفتم سمتشگفتم چیشده؟هیچی نگفتوایسادم سر جامبا قدمای کوچولوشاومد به سمتماون دست ظریف و نازشو به سمتم دراز کردهیچ حرفی نمیزدولی جوری نگاهم میکرد انگار منو میشناسهاختیارم دست خودم نبوداون دستمو میکشید و منم دنبالش میرفتمنمیدونم اگه اون چهره ناز و معصوم نبود شاید هیچوقت دنبالش نمیرفتمیا حتی اینکه دستشو بگیرمغرقِ رنگِ موهای خرماییش شده بودممحوِ اون چشمامژه هاشلبای کوچولوشتو دلم گفتمچقدر شبیه شهفکر اینکه خودش باشهداشت منو دیوونه میکردمیترسیدم دستشو ول کنم یهو برهمیترسیدم دستمو ول کنه یهو برهباهم از یه مسیر عجیب میرفتیمهیشکی غیر از من و اون اونجا نبوداون جلو ترِ من راه میرفتدست تو دستِ منخیلی با خودم کلنجار رفتمکه دوباره ازش سوال بپرسمتوو مغزم با خودم حرف میزدم:الی تو که بزرگیاون بچه اساینقدر بپرس تا جواب بدهپرسیدماسمت چیه؟دستمو شل تر گرفت و جواب ندادمی ترسیدم از دستش بدمبازم دنبالش رفتموایسادماونم وایسادبرگشت به طرف منبه بالا نگاه میکرد تا چشمامو ببینهبرای اینکه بهتر بتونم ببینمش زانو زدمروی زانو هام نشستمالان دقیقا صورتش تو صورتم بودچشمای ناز قهوه ایش نگاهم میکرددوباره پرسیدم:اسمت چیه؟نگاهم میکرد ولی جواب نمیداددوتا دستاشو محکم تو دستم گرفته بودم که یه وقت نره و من تنها بمونمچشمامو بستمشروع کردم به اشک ریختنبه التماس کردنبه زار زدنتورو خدا بهم بگو اسمتوخواهش میکنم بچهدست هامو ول کردقلبم یهو ریختولی چشمامو باز نکردمترسیدم که رفتن شو ببینمیهو جای دستاشو رو صورتم حس کردمبا دوتا دستای ظریفش اشک گونه هامو پاک میکردهنوزم چشمام بسته بودشنیدمگفتلی لیبرق از سرم پریدچشمامو باز کردمباز پرسیدمچی گفتی؟لی لیمات و مبهوت بودمحالا دیگه من بودم که نمیتونستم هیچ حرفی بزنمبچم بودبچه ی خودمدخترِ منمحکم بغلم کردانگار اونم میترسید منو از دست بدهموها مو هُل میداد پشت گوشم و میگفتدلم برات تنگ شده بود ‘مامان’حالا دیگه به آرزوم رسیده بودماون مو ها مالِ من بوداون دستای کوچولواون چشمااون لبا</description>
                <category>Eli</category>
                <author>Eli</author>
                <pubDate>Fri, 23 Jan 2026 00:36:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین نوشته</title>
                <link>https://virgool.io/@Eli_r/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-xtahwqwnn5ca</link>
                <description>کاش منم میتونستم احساساتمو به زبون بیارمکاش هیچ وقت مجبور به اینقدر قایم کردن شون نبودمانگار از آدما میترسممیدونیاز آدما نمیترسمااز عادت کردن بهشون میترسماز وابستگیاز دوست داشتناز زیادی بودناز یه طرفه بودن همه این حساماز اینکه یهو وسط راه منو بذارن و برننمیدونم چند بار این حسو تجربه کردمولی فکرشم قلبمو میسوزونههر وقت یادم میفته قطره اشک لعنتی از گوشه چشمم سُر میخورهپس بقیه چی؟چرا اونا اینقد راحت همه چیو بروز میدن؟مگه اونا چه فرقی با من دارن؟بذار دوباره بگممگه من با اونا چه فرقی دارم؟حتی الان که دارم اینارو مینویسمآدمایی هستن که وابسته شون شدمدوست شون دارمولی عمرا بتونم به زبون بیارمیکی هست که حتی به خودمم نمیتونم اعتراف کنمدیگه چه برسه به روی خودش بیارمهمیشه همین کارو میکنمتا وقتی که علاقمو کامل نسبت بهشون از دست بدماون موقع به خودم میگمدیدیدیدی میدونستی آخرشودیدی کار درستو کردیآره کار درستو کردمولی قلبم چی؟قلبم که برای همیشه پیش اون می مونه چی؟اگه میتونستم جواب همه این سوالا رو به خودم بدماز ته دلماز بند بند وجودماز هر نبضی که توی بدنم میزنهعاشق میشدمنه الکیایجوری که حتی خودشم باورش نشهمنکه باورم نمیشهاما اگه اون فصل از زندگیم رسیدامید دارم کهخوشحالی سهمم باشهنه غمِ کثیفی که همیشه داره میدوئه دنبالموااای عزیزَکَمحیفِ توحیفِ من</description>
                <category>Eli</category>
                <author>Eli</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jan 2026 03:10:55 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>