<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های المیرا نوین</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ElmiraNovin</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 23:59:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/38124/avatar/yYcC7I.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>المیرا نوین</title>
            <link>https://virgool.io/@ElmiraNovin</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زنگ انشا</title>
                <link>https://virgool.io/@ElmiraNovin/%D8%B2%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7-erjtv3yezfvj</link>
                <description>توضیح:زنگ انشا بود. معلم از ما خواست تا از بین سه موضوع، یکی را انتخاب کنیم و یک انشای پُربار و زیبا بنویسیم. موضوع اول &quot;دوست&quot; بود، موضوع دوم &quot;خانه‌ی مادربزرگ و سومی را از همه بیشتر دوست داشتم، &quot;هدیه‌ی آسمان&quot;؛ همان را انتخاب کردم و نوشتم.</description>
                <category>المیرا نوین</category>
                <author>المیرا نوین</author>
                <pubDate>Wed, 13 Apr 2022 01:33:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عوض شدم و نفهمیدم</title>
                <link>https://virgool.io/@ElmiraNovin/%D8%B9%D9%88%D8%B6-%D8%B4%D8%AF%D9%85-%D9%88-%D9%86%D9%81%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%85-mgjjrp6qpwvl</link>
                <description>وقتی یاد خودِ اون موقع‌هام میفتم، چیزی فراتر از تعجب میاد سراغم. من خیلی حرف می‌زدم. منظورم نوشتنه! شاید بچه‌ی خوشحال‌تری بودم. تا قبل از‌ این‌که شخصیت دومم که همون آدم بد زندگی منه، به کل‌ زندگیم چیره بشه، زمان‌هایی رو در اختیار داشتم که می‌تونستم مهربون باشم، می‌تونستم از خوشحالی دست‌پاچه بشم و به این‌ور اون‌ور چنگ بندازم تا انرژیم خالی شه. همیشه فوری می‌رفتم سراغ اینستام و هی می‌نوشتم. شده بود چرت و پرت، اما واسه این‌که به دیگران هم خوشحالیمو نشون بدم و گاها اون‌ها رو هم با خودم همراه کنم، می‌نوشتم...اما من آدم پایداری نیستم. تو پیج روانشناس محبوبم (مثلا خیلی آدم خفنیم) خوندم و یاد گرفتم که مجبور نیستم خصلت‌های بدم رو مخفی کنم یا از بین ببرمشون. گاهی باید مشخصه‌ی بد رو پذیرفت.و توی کتاب نیمه‌ی تاریک وجود که اون رو هم نصفه رها کردم چون عادتمه، خوندم که باید از ویژگی‌های بد، سوءاستفاده کرد و برای کسب منفعت به کار بردشون.حرفای بالا، شده دلیل این روزهام برای آروم کردن خودم. سعی می‌کنم این‌که ضعف‌هام، بدی‌هام، نامردی‌هام به خودم و پایدار نبودنم داره اذیتم می‌کنه رو فرصتی ببینم برای تغییر و رشد. باید موفق شم که اینطوری بودنم رو بپذیرم.من از کمالگرایی بیش از حد، تبدیل به بیخیال‌ترین و بی‌تفاوت‌ترین آدم دنیا شدم و حالا باید از‌ این اوضاع، بهترین عصاره رو بیرون بکشم و برای ادامه دادن، ازش استفاده کنم.فکرم اونقدر چندشاخه شده و بعضا کند کار می‌کنه که نمی‌دونم حرفایی که می‌زنم، واقعا عقاید من هستن یا نه! پیش اومده براتون؟ که ندونید چی درسته چی غلط؟ ندونید چی براتون خوبه، چی بد؟ ندونید خودتون رو خوب توصیف کردید یا کاملا بی‌ربط رفتید جلو؟اینا کلیشه نیست! واقعا شده که مشابه چنین احساساتی رو تجربه کرده باشید؟من هر روز دارم تجربه‌ش می‌کنم. گاهی تیرهایی که سمت مغزم شلیک می‌شن، اونقدر زیادن که دیگه نه می‌تونم جلوشون رو بگیرم نه حتی به یکیشون توجهی نشون بدم و خودمو درگیر صحبت‌های ذهنی‌ با خودم کنم.این همون بی‌تفاوتیه‌ست. همون حسی که منو به یه آدم آروم و بی‌حوصله تبدیل می‌کنه و بقیه فکر می‌کنن عجب آدم بی‌فکر و سرخوشیَم!دوست ندارم کسی الکی بگه آره منم این‌طوریم. طورِ هر کس، نمی‌تونه عینا مثل طورِ اون‌یکی باشه. ما پیچیده‌ایم. ما نمی‌تونیم به راحتی همدیگه رو درک کنیم. ما نباید دروغکی به همدیگه ترحم کنیم.ممنونم که تا اینجا اومدید. نه به خاطر صرف زمانتون، بلکه چون تلاش کردید حرفای منو، افکار خودتون تصور کنید❤️</description>
                <category>المیرا نوین</category>
                <author>المیرا نوین</author>
                <pubDate>Fri, 19 Nov 2021 03:35:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای مامان باباها</title>
                <link>https://virgool.io/@ElmiraNovin/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%87%D8%A7-cssjmm8q8bla</link>
                <description>می‌خوام یه چیزی بگم. فقط این‌جا امنه. آخه اونا این‌جا نیستن؛ نمی‌شناسن این‌جا رو!می‌خوام از هر کسی که پدر یا مادره یا فرزندخونده داره، یه خواهشی بکنم:لطفا بچه‌هاتون رو اذیت نکنید! باور کنید اون‌ها هم به گردن شما حق دارن. اون‌ها هم می‌تونن از شما برنجن. منطقی نیست که چون شما آوردیدشون، یعنی می‌تونید مثل اسباب‌بازی دوران بچگیتون یا خمیربازی‌های رنگی‌رنگی، هر جور خواستید توی دستتون فشارشون بدید و باهاشون بازی کنید. اون‌ها خسته می‌شن، داغون می‌شن و اوضاعشون ده‌برابر سخت‌تر از زمانی خواهد بود که شما از اون‌ها می‌رنجید! می‌دونید چرا؟ چون شما مادر و پدرید و هر چی بخواید می‌گید، دعوا می‌کنید، فحش می‌دید، تنبیه می‌کنید، محکوم می‌کنید، به اسارت در میارید و هزار تا کار دیگه... اما اون‌ها با یه زنجیری به اسم «احترام» دستشون بسته‌ست. اون‌ها اغلبشون با ادبن، انصاف سرشون می‌شه، نمک‌نشناس نیستن. اون‌ها بیشترشون حاضر نیستن یکم صداشون بره بالا تا مبادا شما دلتون خش بیفته!خواهش می‌کنم شمایی که پدر یا مادری و داری اینو می‌خونی، یکم رعایت حال بچه‌هاتو بکن. به مامان بابای خودم نمی‌تونم بگم اما شما که دارید می‌خونید، بدونید که بدی‌های شما رو کسی ضبط نمی‌کنه اما تو دل ما بچه‌ها ثبت می‌شه و یه روز از جایی که نباید، می‌زنه بیرون...دوستتون داریم. دوستمون دارید. عذابتون ندیم، عذابمون ندید❤️</description>
                <category>المیرا نوین</category>
                <author>المیرا نوین</author>
                <pubDate>Wed, 20 Oct 2021 22:00:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من دیگه یه کوه‌نوردم</title>
                <link>https://virgool.io/@ElmiraNovin/%D9%85%D9%86-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%DB%8C%D9%87-%DA%A9%D9%88%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%85-jlchq3ejpngx</link>
                <description>دیروز رفتم کوه. البته ”رفتم” درست نیست؛ اگه تنها می‌بودم، مطمئنا زود خسته می‌شدم و احتمالا فشارم میفتاد! اما وقتی چند نفر دیگه همراهی می‌کنن، دیگه سختی‌ها و طولانی بودن مسیر حس نمی‌شه. حتی دسته‌جمعی جایی رفتن، سنگینی بیش از حد کوله‌پشتی رو هم خنثی می‌کنه؛ مخصوصا برای کسی مثل من که هر جا بره یه ”انباری” با خودش حمل می‌کنه! مثلا یادمه وقتی مدرسه می‌رفتم، فقط من بودم که توی کیفم نخ و سوزن داشتم و چونه‌ی مقنعه‌ی هر کس پاره می‌شد، من به دادش می‌رسیدم! یادش به خیر توی اون دوران، با مقنعه‌ی سفید شکل لباسشویی می‌شدم؛ البته الانم همون‌شکلی می‌شم با مقنعه...داشتم کوهو می‌گفتم. موقع برگشت، چندباری پام لیز خورد اما نیفتادم و به جاش یاد گرفتم توی سرپایینی باید خودمو یکم هل بدم عقب و راه برم تا اگه سنگ‌های ریز بدجنس برام دسیسه چیدن، بتونم خودمو کنترل کنم. البته این رو هم فهمیدم که هرگز پامو نذارم جاهای صاف و شیب‌دار و چشمم سمت پله‌های کوچیکی باشه که خود به خود درست شدن. برداشتن قدم‌های مورّب توی سرپایینی هم خیلی مهمه. به خودم افتخار می‌کنم که تونستم تجربیات پایین رفتن از کوه رو برای خودم جمع کنم. تو راه برگشت چشمم افتاد به تله‌سیژ و اصرار کردم که از اینا سوار شیم؛ نزدیک‌تر که شدیم دیدم قیافه‌ش خیلی خطرناک به نظر میاد! حس کردم دوتا صندلی مرگ‌بار رو از یه نخ آویزون کردن! در هر صورت مهم این بود که تله‌سیژ تعطیل بود و پیاده برگشتیم. شروع کوه‌نوردی برای من خیلی مهمه چون با این‌که خیلی نسبت به سال‌ها قبلم تغییر کردم، اما هنوزم ذهنم درگیر رسیدن به تناسب اندامه، پس باید خوب تلاش کنم. البته کودک پرخور درونم هنوز یاد نگرفته به تصمیمات من احترام بذاره و دیروز توی استراحت‌های مابین کوه‌نوردی، دوتا شیرکاکائو، یه دونه نسکافه با کیک خونگی، یه همبرگر کوچولوی خونگی با دوغ آبعلی و چهارتا بیسکوییت دایجستیو خورده!!! آهان، یه آلوی شل و ول و یه سیب بزرگ‌تر از سیب گلاب هم خورده!!! اگه بگم یکم پسته هم خورده، خیلی زشت می‌شه نه؟ ولی خورده... من چه کوه‌نورد متعهدی هستم.خیلی خوبه که هر هزارسال یک بار، دستم به نوشتن خاطراتم می‌ره. دفتر گزارشات روزانه‌م از دست فرارهای تموم‌نشدنی من خسته شده اما خوشحالم که این‌جا رو پیدا کردم تا هر وقت حوصله‌ی خودکار دست گرفتن ندارم، بنویسم و از دلِ دفترم دربیارم؛ چون برای اون مهمه که من فقط بنویسم، چه توی کاغذ، چه روی ابرا و چه توی ویرگول :)</description>
                <category>المیرا نوین</category>
                <author>المیرا نوین</author>
                <pubDate>Sat, 21 Aug 2021 13:23:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب هیجان‌انگیز “سرچشمه”</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-%D8%B3%D8%B1%DA%86%D8%B4%D9%85%D9%87-adlttkpexonr</link>
                <description>می‌خوام از سرچشمه بنویسم، کتابی که من رو به کتاب‌خون شدن علاقه‌مند کرد. یادمه وقتی خریدمش، صفحات زیادش باعث شد فکر کنم وقتی موهام سفید شد تمومش می‌کنم، بی‌خبر از این‌که قراره با خوندن چند صفحه‌ی ابتداییش، مثل کَنه بچسبم بهش و ولش نکنم!تابستون بود و تنهایی رفته بودم شهر کتاب تا طبق معمول یه چرخی تو بخش لوازم‌التحریر بزنم و برگردم، اما نمی‌دونم چی شد که سرچشمه به دست برگشتم خونه!چنین سحرآمیزم من...!این کتاب درباره‌ی یه درگیری ذهنی صحبت می‌کنه که محاله انسانی حداقل یک بار‌ بهش فکر نکرده باشه!!!!! همون سوالاتی که از بچگی میان تو کله‌ی آدم و جز دیوونگی حسی باقی نمی‌ذارن... فکر کنم حدس می‌زنید چیو می‌گم؛ درسته، دقیقا منظورم همونه!!!منشا ما آدما چیه؟!از کجا اومدیم ما؟چه‌طور می‌شه آغاز و شکل گرفتن این جهان رو درک کرد؟و چه‌طور می‌شه از این که ما از کجا اومدیم و قراره کُـــجا بریـــــم، مطمئن شد؟!سوالات باحالین نه؟ البته بیشتر از باحال، موتور ذهن رو داغ می‌کنن :) اصلا دلیل علاقه‌ی من به این کتاب همینه که لحظه به لحظه‌ش ذهن رو درگیر می‌کنه و آدمو راحت نمی‌ذاره! یادم میاد هی با خودم می‌گفتم الان دیگه معلوم می‌شه، الان دیگه تموم می‌شه، اما هیجان به پایان نمی‌رسید و من همچنان تشنه و کنجکاو به راهم ادامه می‌دادم...شاید اولش کمی گیج بشید و ندونید چی به چیه ولی به نظر من این یه جذابیته و هر چه‌قدر جلو برید، هم به روند داستان مسلط می‌شید و هم خودتون رو جای نقش اصلی داستان می‌بینید که داره دست و پا می‌زنه تا حقیقتو پیدا کنه. فقط باید توی داستان کتاب “سرچشمه”، اثر فوق‌العاده‌ی “دن براون” قرار بگیرید تا درک کنید که هیجان به معنای واقعی یعنی چی!ماجرا، ماجرای جستجوی یه استاد نمادشناسی به اسم “لانگدن” هستش که می‌خواد جواب سوالات بالا رو پیدا کنه؛ آخه دانشمند قصه ادعا کرده که پاسخ تمومشون رو کشف کرده و توسط یه دستگاه که با هوش مصنوعی طراحی شده و حالا دست لانگدنه، قصد هدایت این استاد باهوش به سمت حقیقت رو داره... شاید براتون سواله که خب چرا خود دانشمنده به همه نمی‌گه قضیه چیه!!! در جواب این سوال باید بگم که بهتره خودتون بخونید و ببینید که جهل انسانی چه‌طور باعث می‌شه که لانگدن راه ادموند رو ادامه بده نه خود ادموند... ادموند همون دانشمند داستانه.قول‌می‌دم بعد از استارتی که از این کتاب می‌زنید، به خودتون می‌گید: «کاش زودتر پیداش کرده بودم!!! حالا چه‌طور‌ بذارمش زمین؟؟!!!!!!» البته استثنا هم وجود داره و ممکنه به خاطر عقاید مذهبی، تمایلی به خوندن چنین مطالبی نداشته باشید! پس این می‌تونه یه زنگ اخطار باشه برای کسانی که فکر می‌کنن این کتاب یه توهین محسوب می‌شه؛ بالاخره عقیده‌ی هر کس قابل احترامه.و در نهایت، قسمت هیجان‌انگیزتر این‌جاست که طاقچه، این کتاب رو داره و کافیه اراده به خوندن کنید تا همین الان وارد دنیای پروفسور لانگدن و پیچ‌وخم‌های مسیر کشف حقیقت بشید :) من خودم کتاب کاغذیش رو دارم ولی یه سرچ توی طاقچه انجام دادم و با دیدن جلد سرچشمه، خاطره‌های عجیبم با این کتاب‌ زنده شد...امیدوارم اهل ماجراجویی و پی‌ بردن به رازهای سر به مهر‌ باشید^____^اینم از لینک کتاب توی‌ طاقچه: https://taaghche.com/book/38379 </description>
                <category>المیرا نوین</category>
                <author>المیرا نوین</author>
                <pubDate>Sun, 08 Aug 2021 23:47:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای زندگی، جز زندگی چاره‌ای نیست.</title>
                <link>https://virgool.io/@ElmiraNovin/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AC%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%86%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-kkazoavju5es</link>
                <description>زندگی این‌طوریه. اتفاقاتی میفته که نمی‌تونی باورشون کنی. کسانی رو از دست می‌دی که حتی تو خیالت هم نبودشون غیر ممکنه! زندگی عجیب‌ترین‌ها رو مقابلت قرار می‌ده و می‌گه: «خب، حالا واکنشت چیه؟!»اون‌وقته که تو نباید خشکت بزنه، باید بپذیری، کنار بیای، باید قبول کنی که چیزایی که داری می‌بینی عادی هستن. تموم حرف زندگی اینه که هیچ چیزی‌ غیر عادی نیست. همه چیز قابلیت اینو داره که وجود داشته باشه... و حتی وجود نداشته باشه. وقتی کسی که تا همین امروز بوده، از حالا به بعد دیگه نیست، باید بپذیری که این طبیعته و کاریش نمی‌شه کرد. باید غم رو در کنار خنده و نبودن رو در کنار بودن قبول کنی. نه واسه این که دووم بیاری، دووم نیاوردن هم طبیعته، واسه این که زندگی رو زندگی کنی.</description>
                <category>المیرا نوین</category>
                <author>المیرا نوین</author>
                <pubDate>Thu, 10 Jun 2021 02:42:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نفس بکش، تا نفس بکشم</title>
                <link>https://virgool.io/@ElmiraNovin/%D9%86%D9%81%D8%B3-%D8%A8%DA%A9%D8%B4-%D8%AA%D8%A7-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D8%A8%DA%A9%D8%B4%D9%85-ehhugednvwf5</link>
                <description>یادمه بهم گفته بودی از این می‌ترسی که یه روز خسته شی و برای همیشه بری. اون روز‌ گفتی که یه موقع‌ها کم میاری، رنگت می‌پره و بی‌حال می‌شی. یادمه اون موقع هم سبز کم‌رنگ بودی! فراموش نمی‌کنم... دلت گرفته بود، یه عالمه غصه رو یه جا قورت داده بودی ولی یواشکی به من گفتی که خیلی سخت و دردناکن، هضم نمی‌شن! من برای حرفای اون روزت هیچ جوابی نداشتم چون دل منم پر از غم شده بود... اما الان وقتشه که یه چیزایی رو بدونی. وقتشه بدونی که چه قدر به بخشش تو نیاز دارم! چه قدر می‌خوام که حالت خوب باشه و من از روی عمد ناراحتت نکنم. از روزی که اولین قدم‌هامو روی دستای بزرگت گذاشتم و از لحظه‌ای که اجازه دادی تو هوات نفس بکشم و زندگی کنم تا به امروز بهت مدیونم! بهت بدهکارم “زمین”! تو هیچ‌وقت جایی که من پا می‌ذاشتم رو سرد نکردی؛ همیشه گرم بودی و من در جواب، تو رو سوزوندم و گرمای وجودت رو به شعله‌های سوزانی تبدیل کردم که هر بار بخشی از تو رو خاکستر می‌کرد...! منو ببخش. ببخش که توی دلت، به جای گل، به جای لبخند و به جای عشق، بیماری کاشتم. پلاستیک تو رو بیمار می‌کرد و من تو رو بیمار کردم... منو ببخش زمین، ببخش که من این قدر بد بودم اما تو هر بار خواستی ثابت کنی که تا همیشه برای قدم‌های من امن‌ترینی. کاش می‌تونستم بهت قول بدم که دیگه اذیتت نمی‌کنم، کاش یک بار برای همیشه به هوای تو قول می‌دادم که دیگه سیاهش نکنم. کاش می‌تونستم تا همیشه دوست وفاداری بمونم و درخت‌هاتو با دست نوازش کنم نه با تیزیِ تبر! ولی من سعیمو می‌کنم زمین، دارم تمرین می‌کنم که خالصِ خالص دوست بدارمت و تا زنده‌ام به حرفت گوش کنم. ما با هم زنده‌ایم، اگه تو نباشی، ما هم نیستیم، نسل‌های بعد ما هم نیستن... اگه تو قشنگ‌ترین رنگ سبزی که توی دنیا وجود داره نباشی، دیگه کسی زیبایی جهان رو نخواهد دید! اونایی که هنوز‌ به دنیا نیومدن، از ما طلب دارن؛ اونا تو رو از ما طلب دارن زمین! اونا هم حق دارن تو رو سبز و خوشحال ببینن. من همین حالا برای خودم یه رویا ساختم و اون اینه که روزی‌ از راه برسه که همه‌ی ما، همه‌ی هممون، با دشت‌های سبزت، با کوه‌های قدرتمندت، با حیوونای بی‌گناهت، با آب‌های وسیعت و با هر چی که تو دوست داری، مهربون باشیم❤️پیک زمین#پیک زمین</description>
                <category>المیرا نوین</category>
                <author>المیرا نوین</author>
                <pubDate>Sat, 17 Apr 2021 02:50:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از یاد ها رفت اما از دل­ ها نه</title>
                <link>https://virgool.io/@ElmiraNovin/%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D9%81%D8%AA-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%84%C2%AD-%D9%87%D8%A7-%D9%86%D9%87-hn1l0qzn7ydt</link>
                <description>دوران عجیب و غریب زندگیم نیاز به ثبت شدن داره. یه کاغذ باحوصله می‌خوام تا خوب به حرفام گوش بده و خطوط زیادی رو در اختیارم بذاره. آخه بعضی از کاغذا مخصوصا اونایی که مال دفتر سیمی‌ان، آدمو از خالی کردن خودش پشیمون می‌کنن. تا میام سفره‌ی دلمو باز کنم، می‌بینم خسته‌ام و فرار... این‌جور که بوش میاد الان اوضاع خوبه، اما قول نمی‌دم کلمات عزیزی که تو ذهنم بودن رو وسط راه فراموش نکنم!سخت‌تر از تحمل اون روزا، به یاد آوردنشونه که یه جون دوباره بهشون می‌ده، طوری که همین الان می‌خوام پا شم برم دستامو با صابون بشورم و برگردم! یاد صابونای بی‌زبونی که اون دوران فرت و فرت تموم می‌کردم به خیر. به خیر که نه البته! ولی ظالمانه آبشون می‌کردم و عین خیالمم نبود؛ فقط دست و صورت من تمیز می‌شد، کافی بود برام. باز این جامدا سرسخت‌تر بودن، مایعا خیلی زود تباه می‌شدن و می‌رفتن بیچاره‌ها. اما از حق نگذریم، با پول اونا چه کارایی نمی‌تونستم بکنم! از پولام نگم، نگم که چه طور نگاهم می‌کردن و من برای داشتن چیا، اونا رو فدا می‌کردم. واسه آپدیت کردن و به روز نگه داشتن محتویات زجرآور سبد پلاستیکیِ روی جاکفشی، چه پیامک‌های برداشتی که برای گوشیم نیومد. اولش با یه دونه گندزدای گوگولی شروع شد که از خریدنش ذوق‌مرگ بودم چون احساس باکلاس بودن بهم می‌داد اما بی‌خبر بودم از این که چه باطن پلیدی داره! نگو می‌خواسته بعدش فک و فامیلشم بیاره! الکل دبه‌ای، الکل جیبی، ضدعفونی‌کننده سطوح چرمی، ضدعفونی‌کننده سطوح فلزی، ویروس‌کش دائمی، ویروس‌کش اعتباری و هزارتا رفیق دیگشو چسبوند بیخ ریش ما. دلم پره ها! بیخیال...می‌خوام از زمانِ محبوبم بگم. زمانِ محبوبم، منو ببخش که الان یادم افتاد که باید اول به تو اشاره می‌کردم. تو مهم‌تر از پول هستی و من غفلت کردم. از زمانِ از دست رفته‌م چه طور حرف بزنم که آتیشش باز نسوزونتم؟ چه حیف! وقتی کل اون دقایق و ساعاتی که داشتم با اون دستمال آبیه، گوشی و کیف پول و جلد دفترچه و گواهی‌نامه و عینک و قاب عینک و خودکار جیبی و کلیدامو ضدعفونی می‌کردم رو با هم جمع می‌زنم، می‌بینم که من الان باید پروفسور می‌بودم نه یه غرغروی بی‌کار که داره سعی می‌کنه با جمله‌ها تصویرسازی کنه! یه پروفسور بودم اگه به جای پر کردن اسپری‌های خالی‌شده‌ی شیشه‌پاک‌کن اتک با الکل، کتاب می‌خوندم و مقالات علمی چندهزار کلمه‌ای تولید می‌کردم. ولی خب سلامتی مهم‌تره دیگه. یه مریض که حالش وخیمه، مقاله و این داستانا به چه دردش می‌خوره آخه؟ والا. ولی من بازم نمی‌تونم از هیچ‌کدوم از مواد پاک‌کننده و پدهای الکلی و دستکشای دکتری و ماسکای رنگ و رو رفته‌ی اون زمان متشکر باشم. اونا ناجی اون دوران آدما بودن ولی خب حس تنفره دیگه، اومدنش که دست خودم نیست...دستکش؟ ماسک؟ انگار گفتم دستکش و ماسک! ای داد بی داد... این ماسکا با صورتای ما چه کارا که نکردن! چه جوشایی که نزدیم! حالا اون هیچ، چه کِیسای آشنایی و دوستی‌ای که واسه همین قاتل زنجیره‌ای بودنمون از دست ندادیم...! توضیح نمی‌خواد، همه می‌دونن که با اون قیافه‌های دوچشمِ بی دماغ و دهن، شبیه قاتل‌های فراری‌ای بودیم که به هیچ وجه نمی‌خوان دیده و دستگیر بشن. همونایی رو می‌گم که تا ماسکشون می‌خواست بیاد پایین، سریع می‌کشیدن تا زیر چشمشون تا مبادا ذرات ویروس بره تو حلقشون. البته از اون بی‌معرفتایی که ماسکو به جای زیر چشم، زیر دماغشون نگه می‌داشتن چیزی نمی‌گم. ولی انصافا اعتماد به نفس می‌خواد که دماغِ اندازه‌ی فیل، البته نه خود فیل، خرطومش، داشته باشی و به همه نشون بدی، کِیفشم ببری.این آخرا مد شده بود همه دوتا دوتا می‌زدن ماسکو؛ یه ساده، یه گل‌گلی از روش!از کجا به کجا رسیدم! می‌خوام زودتر بحث ماسکو تموم کنم برم سراغ دستکش دکتری.یعنی این پروسه‌ی دستکش دکتری دست کردنو نمی‌فهمم من. جز این که به جای پوست دست، به دستکش الکل می‌زدیم تا اگزما و التهاب و این چرت و پرتا بدبختمون نکنه، کاربرد دیگه‌ای نمی‌تونم یادم بیارم. ولی اعتراف می‌کنم اولای داستان، فکر می‌کردم اگه دستکش بندازم، کار بچه‌ویروسای بدجنس رو سخت‌تر می‌کنم، یکیم نبود بهم بگه تو جلوی نفس کشیدنتو بگیر، نمی‌خواد از خودت دکتربازی درآری، این ویروس از راه پوست وارد بدن نمی‌شه نابغه جان! در هر صورت دستکش دکتری، ایده‌ی مزخرف و جوگیرانه‌ای بود. اسمشم دوست دارم بگم دستکش دکتری، از بچگیم اسمش همین بوده و خواهد بود. می‌دونم، می‌دونم، همه تعجب می‌کنن وقتی می‌گم جلوی نفس کشیدنمو می‌گرفتم! باور نمی‌کنن که من از کنار هر غریبه‌ای رد می‌شدم، نفسمو حبس می‌کردم تا هوای دهنامون رد و بدل نشه! بی‌تاثیر بوده یعنی؟ ولش کن. هر چی بوده گذشته رفته... جهان! بدون کرونالباسای بایگانی شده رم بگم، می‌رم پی کارم. دیگه این یکی تو همه مشترک بود، البته جز اون شنگولایی که تو باغ نبودن و از بیرون که میومدن لباساشونو در میاوردن می‌انداختن رو تخت و مبل و میز و هر جایی غیر از اون جالباسی مهجور ته سالن! غیر از اونا، همه یدونه جالباسی یا نهایتا ازین لباس‌آویزای چند شاخه که نمی‌دونم اسمشون چیه داشتن که مخصوص لباسای کرونایی بود. بالاخره این اسم رو به زبون آوردم! سخت بود واقعا. هنوزم سخته که این کلمه رو جایی بشنوم و بغضم نگیره. من که همین قدر احساساتیم، بقیه رو نمی‌دونم...داشتم می‌گفتم، لباسای کروناییمون رو با دقت از تنمون خارج می‌کردیم و آویزون می‌کردیم به جالباسی، حسابی که هوا خورد و کروناش رفت (!)، با خیال راحت می‌ذاشتیم سر جاش تو کمد، کنار بقیه. البته اینم بگم که من خودم هیچ‌وقت این کارو نمی‌کردم. دلم نمیومد جون لباسای تمیز و عزیزمو به خطر بندازم. آخه از این که کرونای چیزای پارچه‌ای، چهار_پنج ساعته پاک می‌شه، مطمئن نبودم! پس لباسای گرفتار شده‌ی سیاه‌بختم تا روزی که سعادت لباسشویی رفتن نصیبشون بشه، همون‌جا رو جالباسی می‌موندن. بعضی وقتا می‌دیدم یه کوه ته سالن درست شده، یه کوه پارچه‌ای از لباسای تلمبار شده‌ی تمام اعضای خانواده. این همه گفتم اما هرگز دلم نخواست از تغییر رفتارم با اعضای خانواده به خاطر این که به خیال منِ وسواسی، پروتکل‌ها رو رعایت نمی‌کردن، چیزی بگم. من وسایل رو جوری ضدعفونی می‌کردم که دست آلوده‌م دوباره به اون قسمتی که تمیز کردم نخوره و هیچ‌کس جز خودم این کارو بلد نبود. پس الان مشخص شد که چرا خانواده‌مو آشفته کرده بودم، سخت‌گیری‌های بیش از حدم که نمی‌دونم آیا واقعا به جا و ضروری بودن یا نه...کلمات عزیزمم یادم نرفت!{سال‌های بعد از کرونا، زمانی که کل دنیا پاک پاکه}</description>
                <category>المیرا نوین</category>
                <author>المیرا نوین</author>
                <pubDate>Sat, 17 Apr 2021 01:27:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تا شروع کلاس هنوز وقت دارم</title>
                <link>https://virgool.io/@ElmiraNovin/%D8%AA%D8%A7-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-p6h7vprb8nz1</link>
                <description>داریم از این خونه می‌ریم. وقتی هنوز خیلی مونده بود که بخوایم کارای اسباب‌کشی رو شروع کنیم، اصرار داشتم که زودتر جعبه بگیریم و من بند و بساطمو جمع کنم و چیزایی که نمی‌خوام رو از اتاقم خارج کنم. اما الان که وقتش رسیده، می‌بینم که اون قدر هم آسون نیست و اون ذوقی که داشتم، حالا تسلیم بی‌حوصلگی و خستگیم شده... شوق اتاقم و پنجره و دیدن گربه‌ها و پرنده‌ها هنوزم تو دلم هست، نمی‌گم نیست، اما کاش چشمامو می‎بستم و وقتی باز می‌کردم اون جا بودیم! چه قدر ساده و خلوت زندگی کردن خوبه! هر چند من در مقایسه با خیلیا، واقعا سبک زندگی مینیمالی دارم و خوشحالم که دارم پیشرفت هم می‌کنم تو این زمینه.در حال حاضر هیچی نمی‌تونه جای طبقه اول بودن خونه‌ی جدید رو برام بگیره! این که به کوچه نزدیکیم و وقتی می‌رم پشت پنجره‌ی اتاقم، با گربه‌ها و درخت‌ها خیلی فاصله ندارم، روحمو نوازش می‌ده و دیگه هرگز نمی‌خوام طبقات بالای هیچ خونه‌ای زندگی کنم...لپ‌تاپ بغلمه و چند دقیقه‌ی دیگه کلاس مجازیم شروع می‌شه. درست کنار دستم هفت‌سنگی از کتاب‌ها و جزوه‌های سال‌های دور و نزدیکم قرار گرفته که حس می‌کنم همشون یکی یدونه چشم دارن و خیره شدن بهم ببینن چی کار دارم می‌کنم. سر‌دسته‌شون یه دفتر رنگ‌آمیزیه که نمی‌دونم تو کمد من چی کار می‌کرده اصلا! رسما فقط توپ و آبنبات و دوچرخه و بستنیه که باید رنگ کنم! نه این که من اهل این جور چیزای بچگونه نیستم و دوست ندارم! این دفتره هم حتما می‌دونه با کی طرفه که پا شده اومده تو کمد من. در هر صورت من نمی‌خوامش و داره می‌ره به خونه‌ی جدید. البته فعلا نمی‌دونم باهاشون چی کار کنم...اون زیر میرا یه کلاسور قرمز می‎بینم که تمام جلدشو با کامواهای رنگی تزئین کردم. خوشحالم که دارم باهاش خداحافظی می‌کنم چون دلیل این کارم رو هم نمی‌فهمم! چرا آدم باید یه کلاسور ساده و دل‌نواز رو به این شکل دربیاره؟ آهان چون یه زمانی صورتی‌دوست شده بودم و سلیقه‌م اینجور چیزا رو به اینی که الان می‌پسندم ترجیح می‌داد. چه خوب که اون طور نموندم و خود واقعیم برگشت. من از وسایل دخترونه و گوگولی مگولی خوشم نمیاد و هر چی زمان می‌گذره بیشتر می‌فهمم که چه قدر برای اسباب و وسایل ساده و تک‌رنگ (ترجیحا زرد) احترام قائلم.چه خوبه که نوشتن با کیبورد دست آدمو درد نمیاره. همین دیشب بعد از شصت سال اومدم گزارش‌نویسی کنم و دفتر گنده‌مو باز کردم که بنویسم. لولوها شاهدن که دو بند ننوشته بودم که دستم دچار شکستی از تمام نقاط  شد! یاد دبستان افتادم که از دستمون تا حد مرگ کار می‌کشیدن و اگه دستت مثل من تند می‌بود، این وضعیت دوچندان می‌شد؛ یعنی انگار دوبار دستت می‌شکست! یا مثلا دردی دوبرابر! هوف...توی اتاق تازه‌م دیگه میز کارمو به طرف بیرون نمی‌ذارم، رو به دیوار، چسبیده به دیوار زرد عزیزم. این طوری قشنگ‌تره. شایدم رو به پنجره گذاشتمش که احتمالا مامانم خوشش نمیاد! به هر حال مهم خود میزه که خیلی دوستش دارم، واقعا فداکاره. قراره اجازه بده هم روش لپ‌تاپ بذارم و تولید محتوا کنم، هم نخ و سوزن و پارچه‌ی بدن عروسک‌هام رو می‌پذیره. تازه می‌ذاره خوراکی‌هامو پخش‌و‌پلا کنم و دیر جمعشون کنم! آخه شنیدم بعض میزا همچین کارایی نمی‌کنن و نهایتش بذارن خودکار آبیتو روشون جا بذاری! تازه اگه خودکارت از این خشک داغونا باشه! چون خودشون بدذاتن، خودکار رَوون نمی‌پسندن.همیشه همین قدر تنوع‌طلب و قاطی‌پاتی هستما! جدی رو شوخی می‌گیرم، تخیل رو واقعیت می‌بینم، گاهی هم مثل الان واقعیت رو با انسانِ میزنَما به خیالی شیرین تبدیل می‌کنم...:) </description>
                <category>المیرا نوین</category>
                <author>المیرا نوین</author>
                <pubDate>Mon, 12 Apr 2021 16:34:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی حرفی، پر حرفی</title>
                <link>https://virgool.io/@ElmiraNovin/%D8%A8%DB%8C-%D8%AD%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%BE%D8%B1-%D8%AD%D8%B1%D9%81%DB%8C-onp0hib0wg12</link>
                <description>میلی به قهوه ندارم اما همین الان اجاقو خاموش کردم و توی لیوان همیشگیم قهوه یونانی ریختم. همون قهوه ترکه اما جای آب، شیر میریزیم. کنار دستمه و دارم مینویسم. اغلب اوقات که تصمیم میگیرم درباره ی موضوعی بنویسم، همه چیز یادم میره! کلمات و ترکیباتی که توی ذهنم نگه داشته بودم و به نظرم خیلی خاص بودن، تجربه های خودم توی اون موضوع، یکی دو تا جمله ی طنز که ذوق هر چه زودتر نوشتنشونو داشتم و خیلی ایده های جالب دیگه، از یادم میرن و نتیجه ش میشه کاری که الان دارم میکنم. این جور مواقع معمولا پناه میبرم به اجزای تشکیل دهنده ی اتاقم و در واقع میفتم به جونشون! آخه حق ندارم؟ اشتباه که نمیگم! یه لوستر کریستالی که اصلا به فضای اتاق من نمیاد، فرشی که خیلی دوستش ندارم چون بیش از حد گل داره و اذیت کننده س و طبق معمول ریشه های بیرون اومدش که مثل کرم قاطی هم شدن و حرصم میدن! اینا همشون حقشونه گیر بدم بهشون.چه خوب، الان چشمم افتاد به عروسک هایی که با کاور نایلونی کادو پیچشون کردم و نشوندمشون روی میز کوچیکم تا به موقع ش هدیه بدم به دوتا دوست. دو دوست مجازی که خیلی دوستشون دارم و اغلب همدیگه رو تو روزای تولد یا حتی غیرتولد غافلگیر میکنیم. این بچه ها، این عروسکای پارچه ای، رو خودم درست کردم. از یکیش فقط همین یدونه رو دارم و برام سخته که داره از پیشم میره... اما همونطور که توی نامه هم نوشتم و گذاشتم توی کوله ی کامواییش، اینکه می دمش به کسی که دوستش دارم، حس قشنگ تری رو برام به ارمغان میاره تا اینکه بخواد تا ابد با خودم بمونه. شاید یکم کلیشه ای باشه اما دارم سعیمو میکنم که به وسایلم دل نبندم، میخوام تغییر کنم؛ کمی عوض شدم تو این چندماه... چه قدر هیجان انگیز. همین الان فهمیدم که دستم توی تایپ خیلی تندتر از قبل شده! می دونی، واقعا کیف میده که انگشتات سریع کار کنن و دقیقا روی دکمه های درست بشینن و تو با فشار دادنشون، هی کلمه خلق کنی و بنویسی. چه قدر کیبورد رو دوست دارم و لمس هر دکمه ی الفباش بهم حس خوبی میده. البته آهنگی که حالا در حال پخشه هم بی تاثیر نیست! آهنگ &quot;Home&quot; از آلبوم &quot;وایت استونز&quot; ِ سکرت گاردن! دوست داشتنیه. تمام آهنگای گروه سکرت گاردن مطابق سلیقه ی من هستن. روی آهنگا کسی نمی خونه و این یعنی یه گزینه ی مناسب برای ایجاد آرامش در من. چرا نمی گم بی کلام؟ خب من آهنگ بی کلام رو دوست دارم :) گاهی آهنگای بی کلام بیشتر از اونایی که بهترین شعرها و خواننده ها رو دارن، می تونن حرفای دلم رو بیان کنن و باهام همدلی کنن. بگذریم...قهوه خورده شد. نفهمیدم کی خوردمش ولی بد نبود. حداقل نه اون قدر که تصور میکردم؛ سر حال شدم و ممکنه بتونم راجع به چیزی که تو ذهنم بود بنویسم. اممم، اعتماد به نفس، پذیرش، ... ، نه نه، چی بود؟! اممم، ای بابا! فکر کنم نمیشه! تا چند دقیقه پیش داشتم سرگذشت غم انگیز &quot;ملکه سفیدبرفی&quot; رو مینوشتم و مطمئنا همین باعث شده که نتونم روی اون یکی موضوع باحاله تمرکز کنم. گفتم زندگی ملکه! دارم چیزایی که به ملکه، قبل از اقدام به قتل سفیدبرفی گذشته رو روی کاغذ میارم تا همه بخونن و بدونن. احتمالا فقط من میدونم و این خیلی بده. به زودی داستان کامل رو این جا هم میذارم اما سریالیش توی پیج اینستام هست.خسته نیستم. آخر شبه و مثل هر شب من تازه شارژ شدم و کلی کار هیجان انگیز قراره انجام بدم :) میخوام سلکسر ستاره ای شکلم که صورتشو تموم کرده بودم رو کامل کنم. میخوام ادامه ی کتاب مقالات مونتنی رو با صدای بلند بخونم. میخوام گزارش اتفاقات امروز رو توی دفتر گزارشات روزانه م که اسمش روزانه س اما دیر به دیر توش مینویسم، بنویسم. میخوام سریالمو ببینم و بعدش برنامه ی فردامو که داخل اون هم مرتب نمینویسم، یادداشت کنم. آره کتابمو با صدای بلند میخونم، آهسته و خیـــــــــــــــلی شمرده. باید خوب بفهممش و درکش کنم. اگر پاراگرافی رو نفهمم، شده باشه سه بار دیگه از روش آروم تر از قبل میخونم تا بالاخره یه چیزایی دستگیرم بشه. دارم با مونتنی بیشتر آشنا میشم و فکر کنم قراره فیلسوف محبوبم بشه، شاید، نمیدونم. شایدم فقط جوگیر شدم.***تو زمینه ی شعرهای اصیل و تاثیرگذار ایرانی تخصص کافی ندارم وگرنه این اثر خوندنیم رو با یه شعر به جا و پرمفهوم به پایان میرسوندم :) </description>
                <category>المیرا نوین</category>
                <author>المیرا نوین</author>
                <pubDate>Mon, 08 Feb 2021 01:45:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هانیه، غزاله و &quot;من&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@ElmiraNovin/%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87-%D8%BA%D8%B2%D8%A7%D9%84%D9%87-%D9%88-%D9%85%D9%86-bjf98idvovor</link>
                <description>هانیه و غزاله که هیچ وقت اسماشون از یادم نمی­ره، از اون دوست صمیمی­ هایی بودن که هر جا می­رن با همن و یه لحظه از هم جدا نمی­شن. اونا که یه اکیپ دونفره ­ی قوی رو تشکیل داده بودن، خیلی کارا از دستشون برمیومد. میتونستن به راحتی به همکلاسیاشون گیر بدن، اذیتشون کنن، دلشونو بشکنن و باعث خجالتشون جلوی جمع بشن. اونا باعث خجالت من می­شدن! اگه یه دبستانی 8-7 ساله باشی و حدود پنج ساعت تو مدرسه تنهایی بدون مامانت زندگی کنی، ممکنه بشی یه مظلوم به تمام عیار که همه می­زنن توی سرش و نمی­تونه از خودش دفاع کنه.اون موقع­ ها، هانیه و غزاله، بدجنس ­ترین بچه­ های مدرسه بودن. البته شاید فقط برای من اینطور بوده. اونا از همون اول بند کردن به کسی که به خیال خودشون بچه ننه ­س و پاستوریزه. اون من بودم. دختری که دیر با کسی دوست می­شد، خیلی کم حرف می­زد، از همه خجالت می­کشید و به هیچ وجه اعتماد به نفس نداشت. بچه ای بودم که بیشتر از تمرکز روی درس و مشقام، به کیفی که صبح ­ها بعد از پوشیدن فرم مدرسه برمیداشتم یا کفشی که می پوشیدم توجه می­کردم. کیف من تمام مدت سال، مثل همه­ ی بچه­ های دیگه، کیف ثابتی بود. و این یعنی تمام روزهای اون سال، به خاطر مدل و رنگ کیفم مسخره می­شدم! یه کیف دوشیِ ساده­ ی قهوه ­ای، که بند بلند مشکی داره و از رو یه جیب بامزه می­خوره، واقعا اون قدر ننگ ­آوره که داشتنش باعث زجر یه بچه­ ی دبستانی بشه؟ فکر نمی­کنم. الان که شکل اون کیف رو به خاطر میارم، با خودم می­گم کاش هنوز داشتمش و استفاده ­ش می­کردم! ولی چرا اون دوتا دختر، به خاطرش هر روز سر صف اذیتم کردن؟ هدفشون چی بود؟ چرا با سن کمشون تصمیم گرفته بودن بد باشن؟ چرا تفریحشون خندیدن به من بود؟ نمی­دونم.من معمولا در طول هر سال تحصیلی، دوتا کفش مختلف می­ پوشیدم. یادمه اون سال دوتا کتونی داشتم. خوشحال بودم که هر جفتشون مورد تایید هانیه و غزاله بودن و با خیال راحت می­ پوشیدمشون! اما یه روز مامانم منو به انباری خونمون برد و سورپرایزم کرد. یه جفت کفش نوستالژی که مال دوران دبستانش بود رو بهم نشون داد. اونو دور ننداخته بود تا اگه یه روز دختردار شد، بدتش به اون. اون کفش­ از نظر من خوشگل نبود. رنگش قهوه ­ای تیره بود، از جلو چین می­خورد و یه سگک بهش چسبیده بود. کاملا کلاسیک بود. شاید اگه الان داشتمش عاشقش می­شدم، اما اون زمان، سلیقه ­­ی من که خاستگاه &quot;هانیه­ ای و غزاله­ ای&quot; داشت، پوشیدن همچین کفشی رو اونم توی مدرسه قبول نمی­کرد. وقتی به این فکر کردم که باید اون چند دقیقه ­ای که توی صف قبل از کلاس وایستادم، اون کفش رو به پام داشته باشم، استرس بدی گرفتم. هرگز نتونستم حسمو به مامانم انتقال بدم. اگر هم می­گفتم، ناراحت می­شد از این که دختری داره که نمی­تونه از خودش و انتخابش در مقابل بدجنس ­ها دفاع کنه. چون قبلا بارها همچین اتفاقاتی افتاده بود...روزی فرا رسید که من کفش­ های کلاسیک قهوه­ ای رو پوشیدم. به موقع به مدرسه رسیده بودم و مثل همیشه پشت سر آخرین نفر توی صف وایستادم. چشمم مدام به در بود که هانیه و غزاله بیان. همش به کفشام نگاه می­کردم و استرس می­گرفتم. سعی می­کردم توجهم به پاهام رو کم کنم و این طوری باعث بشم که بقیه هم نبیننش، اما نمی­شد. حس می­کردم چشم همه به پای من دوخته شده! تو همین فکرا بودم که یه دفعه اونا رو جلوی صف دیدم که قبل از من اومده بودن! نفرت انگیز بودن. غول­ های ترسناکی که خودم ساخته بودمشون و همیشه اونا رو بزرگ­ تر و مسن­ تر از خودم می­دیدم، داشتن میومدن به سمت من. آفتاب غلیظی درومده بود و منِ حساس به نور، طبق معمول یکی از چشمامو بستم تا نور کم­تر کورم کنه! یک چشمی به کفشام نگاه کردم و سریع سرمو آوردم بالا که مبادا جلوجلو توجه اونا رو جلب کنم. واقعا سخت بود. من داشتم چی کار می­کردم؟!اوضاع مطابق انتظار من پیش نرفت. باورم نمی­شد که یه نفر می­تونه به خاطر حالت صورتش هم مورد تمسخر قرار بگیره. باورم نمی­شد که بسته بودن یکی از چشمام به خاطر نور خورشید، اون قدر خنده ­دار و افتضاح باشه که اون دوتا به خاطرش سرزنش و خجالت زده­ م کنن. و باورم نمی­شد که تا این حد ضعیف باشم که به خاطر عادی ترین چیزا هم اذیت بشم...کاش اون موقع کسی می­بود تا بهم بفهمونه باید چه طور رفتار کنم و چه طور به خوشحال بودنم ادامه بدم. مامانم همیشه بود اما نتونست جلوی خودآزاری­ های من رو بگیره. قدرت هانیه و غزاله از مامانم خیلی بیشتر بود. حتی اون با مادر هانیه دعوا کرد و بهش تذکر داد تا جلوی دخترشو بگیره اما فایده­ ای نداشت. مشکل، واکنش­ های من به بدجنسی­ ها بود که تا وقتی که بزرگ بشم، تغییری نکرد.اون روز توجه بیشتر اون دو نفر به چشمای من بود تا کفشم، اما من از روزای بعد دیگه اون کفش رو پام نکردم. نمی­خواستم بهونه ­ای دستشون بدم. دوست داشتم راحت باشم، هر چند که هرگز نبودم. من هرگز نمی­تونم اون خاطرات رو از ذهنم بیرون کنم. در کنار تمام شادی­ ها و خوشبختی­ هایی که به عنوان یه بچه­ ی 8-7 ساله تجربه کردم، اتفاقاتی رو هم پشت سر گذاشتم که فقط خودم می­دونم که تا چه حد هولناک بودن. شاید این داستانا از نظر بقیه خیلی سطحی و عادی باشه اما من می­دونم که توی دورانی از زندگیم، دو نفر حضور داشتن که بچه نبودن، بلکه آدمای بدذاتی بودن که ماموریت داشتن تا یه آدم دیگه رو حقیر کنن و موفق هم شدن.خوبه که این حرفا رو جایی ثبت کردم...</description>
                <category>المیرا نوین</category>
                <author>المیرا نوین</author>
                <pubDate>Mon, 01 Feb 2021 16:07:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طرز تهیه اسپرسو در خانه با موکاپات</title>
                <link>https://virgool.io/@ElmiraNovin/%D8%B7%D8%B1%D8%B2-%D8%AA%D9%87%DB%8C%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%88%DA%A9%D8%A7%D9%BE%D8%A7%D8%AA-vsfrthmyit87</link>
                <description>قبل از هر چیز، اگر علاقمند به آشنایی با زادگاه و انواع قهوه هستین، مطلب پایین رو مطالعه کنین، در غیر این صورت، چند خط پایین تر به شما آموزش داده می شه که چه طور خودتون یه اسپرسوی باکیفیت و خوشمزه درست کنین!تولد قهوهآیا تا به حال به ماجرای کشف اولین دانه­ قهوه فکر کردین؟شاید خنده ­دار باشه اما اولین دانه­ های قهوه رو چند تا بز کشف کردن! بزهای سر به­ زیری که با خوردن ناگهانی دانه­ های قهوه در مرتع­ های اتیوپی، به موجودات وروجک و پر جنب­ و جوشی تبدیل شدن و تا ساعت ­ها از در و دیوار بالا می ­رفتن. پس در واقع صاحب این بزها به نوعی کاشف قهوه و خاصیت انرژی­ بخشی اون بوده.به نظرتون اینا رو می شه خورد بچه ها؟بعد از برداشت میوه قهوه، اون رو توی درجات مختلف برشته می­ کنن تا آماده ­ی مصرف بشه. به برشته­ کاری قهوه، &quot;روست&quot; قهوه (Roast) می­ گن. هر چی دانه قهوه بیشتر تفت داده بشه، رنگ تیره ­تری پیدا کرده، به تلخی اون اضافه می­ شه و میزان کافئینش کاهش پیدا می کنه. میزان روست قهوه به سلیقه­ افراد مربوط می­ شه اما معمولا دانه­ های تیره، طرفداران بیشتری دارن.می دونستی که قهوه این شکلیه؟ یا اولین باره می بینی؟اونی که تیره تره، از همه بیشتر حرارت دیده و به همین خاطر تلخ تره.نژادهای قهوهمیوه­ قهوه شامل سه نژاد عربیکا، رُبوستا و لیبریکا هستش و عموما دو نوع اول قابل دسترس­ تر هستن.عربیکا: طعم اون به ترشی می­ زنه و بسیار دلنشینه. عربیکا پرطرفدارترین نوع قهوه ست.ربوستا: کافئین بیشتری داره، تلخ بوده و برای دوست­داران قهوه تلخ یه گزینه­ عالی هست. ربوستا می تونه مطابق با ذائقه و انتخاب افراد، با عربیکا مخلوط و به صورت ترکیبی مصرف بشه .لیبریکا: بسیار کم کشت می­ شه و خیلی از مردم تا به حال اسمی از اون نشنیدن. لیبریکا طعمی کاملا خاص و متفاوت از دو مورد اول داره.آسیاب قهوهپس از برشته شدن دانه­ ها، قهوه به دو صورت دانه­ ای و آسیاب­ شده به خریداران ارائه می­ شه. توی هر یک از روش­ های مصرف قهوه، دانه باید به میزان معینی آسیاب بشه. نکته قابل توجه اینه که هر چی فاصله­ بین آسیاب کردن قهوه و مصرف اون کوتاه ­تر باشه، طعم و اصالت قهوه بیشتر حفظ می شه. چون با شکستن دانه ­ها به تیکه­ های کوچیک­ تر، روغن اونا خارج شده و در صورت عدم استفاده توی مدت زمان محدود، قهوه­ ی شما کیفیتی که انتظارش رو دارید نخواهد داشت. پس بهتره به جای تهیه­ قهوه­ آسیاب شده برای مصارف مختلف، اون رو به صورت دانه ­ای تهیه کنین و هر زمان قصد نوشیدن قهوه داشتین، توسط دستگاه آسیاب قهوه، خودتون اونو آسیاب کنین.دستگاه آسیاب در دو مدل مته ای و تیغه ای در دسترسه که دقت در یکنواختی دانه ها، توی آسیاب مته ای بیشتره.آسیاب قهوه تیغه ای، ارزون تره اما دقت کم تری در یک اندازه سازی دونه های قهوه داره!اگر شما هم طرفدار نوشیدنی­ هایی که بر پایه قهوه تهیه می­ شن هستین، احتمالا بارها به این فکر افتادین که خودتون ساخت این نوشیدنی­ ها رو توی منزل امتحان کنین. در ادامه، مرحله به مرحله، یکی از محبوب ­ترین روش های سرو  قهوه، یعنی اسپرسو و مشتقات اون رو خواهید آموخت و بدین ترتیب صاحب کافی­ شاپ شخصیتون توی خونه می ­شین؛ چرا که با همین اسپرسو می شه ده ها نوشیدنی جذاب دیگه ساخت، مثل کاپوچینو، انواع موکا، لته و ...ممکنه شما هم جزو افرادی باشین که تعریف مشخص و دقیقی از از اسپرسو ندارن و معمولا اون رو به اشتباه، نام نوعی دانه­ ی قهوه می­ پندارن! اسپرسو، یکی از ده­ ها روش آماده ­سازی نوشیدنی با استفاده از دانه های قهوه ست و تعریف بسیار ساده و کوتاه اون چیزی نیست جز آبی که با فشار زیاد از پودر قهوه عبور کرده و در یه فنجون ریخته می­ شه.شاید این بهترین تعریف از اسپرسو باشه که هرگز از ذهن کسی پاک نمیشه...طرز تهیه اسپرسوابزار تهیه اسپرسو:اسپرسو که در واقع همون عصاره­ گیری از قهوه ست، معمولا به دو روش تهیه می ­شه:1- توسط موکاپات2- توسط دستگاه اسپرسوسازبه به! دو سلطان :)اگر به تازگی قدم به دنیای جادویی قهوه گذاشتین، بهتره برای شروع، موکاپات رو انتخاب کنین و زمانی که یه قهوه ­باز حرفه­ ای شدین، دستگاه­ اسپرسوساز می ­تونه رفیق خوبی برای شما باشه.پس برای تهیه­ یه فنجون قهوه اسپرسو، باید دو مورد زیر رو فراهم کنین:1- پودر قهوه مناسب برای ساخت اسپرسو (که بسته به سلیقه می­ تونه تماما عربیکا، تماما ربوستا و یا مخلوطی از هر دو باشه)2- دستگاه موکاپاتنکته­ 1: میزان آسیاب قهوه ­تون باید مناسب دستگاه موکاپات باشه؛ یعنی ریز اما نه به شکل آرد؛ که همون طور که گفته شد بهتره خودتون آسیابش کنین. با یکی­ دو بار آزمون و خطا می تونین قهوه رو در اندازه­ مناسب پودر کنین.اجزای تشکیل­ دهنده موکاپاتموکاپات که شبیه به یه ساعت شنی هستش، از سه قسمت تشکیل شده:1- بخش پایینی که همون مخزن آب هست.2- بخش میانی که شبیه یه صافی هستش و روی مخزن آب قرار گرفته و پودر قهوه رو درون خودش جا می ده.3- بخش بالایی که قوری نام داره و عصاره­ قهوه در اون ریخته می­ شه.نکته­ 2: موکاپات­ ها تو سایزهای مختلفی عرضه می­ شن. باید توجه داشته باشین که سایز موکاپاتتون رو متناسب با هر تعداد فنجونی که اغلب سرو خواهید کرد، انتخاب کنین. مثلا اگر هر بار یه فنجون اسپرسو تهیه می کنین، پس موکاپات یک ­کاپ براتون مناسبه. دلیل این موضوع رو هم در ادامه خواهیم خوند.حالا بی ­معطلی سراغ مراحل ساخت یه اسپرسوی باکیفیت می­ ریم:ابتدا مخزن پایینی رو با آب (ترجیحا داغ) و تا زیر سوپاپ که از داخل مشخصه، پر کنین.صافی رو روی مخزن قرار داده و پودر قهوه ­تون رو لب به لب صافی پر کنین. توجه داشته باشین که برای صاف کردن سطح قهوه، اون رو فشار ندین چون این کار باعث فشرده شدن قهوه و تقلای آب زیرین برای عبور می شه و نهایتا قهوه ­ی شما خواهد سوخت!قوری رو روی بخش میـانی قرار داده و محکـم ببندین.موکاپات رو روی شعله­ متوسط اجاق قرار بدین و سه تا چهار دقیقه از صدای گوش ­نواز پاچیدن عصاره ­قهوه به دیواره­ قوری لذت ببرین. وقتی صدای عصاره ­گیری تغییر کرد، یعنی اسپرسو آماده شده و باید شعله رو خاموش کنین. برای تشخیص بهتر، درب قوری رو بردارین و اگر قهوه در حال پخش شدن و فس­ فس کردن بود، اسپرسوی شما برای سرو حاضره :)وقتی از این دریچه کوچیکه حباب های قهوه پخش و پلا شد، یعنی دیگه تمومه :)برای تولید اسپرسو با کیفیت بالاتر، باید مخزن آب و صافی کاملا پر بشه تا فرایند عصاره­ گیری بهتر صورت بگیره. به همین دلیله که باید موکاپاتی رو تهیه کنین که در هر بار استفاده، به تعداد فنجون مورد نظرتون اسپرسو تولید کنه نه بیشتر. البته کامل پر نکردن بخش ­های موکاپات با آب و قهوه، ایراد اساسی نداره و فقط از کیفیت اسپرسو کم می کنه.حالا دیگه می تونین اسپرسویی که با دستان خودتون ساختین رو تو فنجون مورد نظرتون بریزین و از طعم و بوی خاص این قهوه جادویی لذت ببرین. برای شیرین کردن اسپرسو، شکر به میزان مورد نیاز اضافه کرده و هم بزنین. راستی، با اسپرسو نمی شه فال گرفتا ^_^ چون ته مونده نداره! اون قهوه ترک هستش که با تفاله ش فال می گیرن.بعدا با آموزش ساخت کاپوچینو، موکا و انواع نوشیدنی های دیگه ای که با اسپرسو و شیر می شه ساخت برمیگردم :) و البته آموزش قهوه ترک هم خواهیم داشت.</description>
                <category>المیرا نوین</category>
                <author>المیرا نوین</author>
                <pubDate>Fri, 29 Jan 2021 01:19:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گربه یعنی چی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ElmiraNovin/%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-%DA%86%DB%8C-lugsd3ekcepw</link>
                <description>راحت نیست که بگی وقتی باهاشون حرف می‌زنی، دقیقا چه احساسی داری. یه چیزی شبیه به درددل کردن می‌مونه، اما یکم متفاوت‌تر. تو تونستی یه کسی رو پیدا کنی که موقع حرف زدنت نپره وسط جمله‌هات، یکی که بلده فقط توی شصت ثانیه یه اداهایی از خودش درآره که یادت بره واسه چی ناراحت بودی. یه همدم که هرگز ازت کینه به دل نمی‌گیره، نه به خاطر غذایی که از سمتت بهش می‌رسه، اون واسه خودت کنارت می‌مونه. اینا اعتقادات منه. وقتی یه گربه میاد می‌شینه روی پام و سعی می‌کنه بخوابه، می‌دونم هدفش چیه، هم خودش گرم بشه و هم منو دلگرم کنه. می‌دونم هر کسی اینو باور نمی‌کنه اما یه گربه اولین باری که تو رو می‌بینه، چهره‌ت رو به خاطر می‌سپره و گاها واست یه اسم انتخاب می‌کنه، مثلا &quot;چاغسیتاک&quot;! من یه گربه داشتم که اسممو گذاشته بود چاغسیتاک. یه اسم بامعنا توی دنیای گربه‌ها! اون توی دلش منو صدا می‌زد و ازم می‌خواست دستمو بذارم زیر سرش؛ می‌گفت: «تو می‌دونی چه طور باید با اون یکی دستت چشممو ناز کنی تا خوشم بیاد چاغسیتاک، ازت ممنونم» بعد شروع می‌کردم به نوازش کردنش، دوتامون یه نفس عمیقِ رضایت‌بخش می‌کشیدیم.می‌دونی، هر گربه‌ای یه شخصیت منحصر به فرد داره و اصلا این طور نیست که فکر کنی می‌تونی با یه رفتار یکسان دو تا گربه رو راضی نگه داری. اگه جیمی دوست داره غذاشو بذاری روی پله تا بیاد برش داره، فیبو متنفره که اصلا “تو” بخوای غذاشو بدی! اون خودش میاد با کله‌ش کمد رو باز می‌کنه و بسته‌ی غذا رو بیرون می‌کشه، اون وقت تو باید بهش بگی «فیبوی نازم» تا بذاره بسته رو باز کنی و غذاشو برداری! این یعنی پیچیدگی شخصیت گربه‌ها. به رفتار درست از سمت تو می‌گن عشق و محبت متقابل. اگه گربه‌ی من عاشق چاغسیتاکش بود، منم در قبالش بهش عشق می‌دادم، اون می‌خواست روی تخت کنار من بخوابه، پس من بهش اجازه می‌دادم و شکمم می‌شد تخت اون. البته هیچ‌وقت بهش قول نمی‌دادم تا صبح کتابش نکنم! سه چهار بار کتابش کردم اما چون قول نداده بودم، دلخور نشد.وقتی فهمیدم حاضرم برای گربه‌ها هر کاری بکنم، وقتی اونا رو وارد زندگیم کردم، یه سری لغات و مفاهیم جدید برام تعریف شد که شاید با هزاران صفحه توضیح دادن نتونم برای کسی معناشون کنم... یه گربه حرف نمی‌زنه اما با همون سکوتش کلی درس بهت یاد می‌ده. تجربیاتت رو بیشتر می‌کنه، نه توی آداب معاشرت با گربه‌ها، بهت واسه واکنشت به رفتار آدم‌ها تجربه اضافه می‌کنه...دوستتون دارم حیوونای دوست داشتنیِ من، قابلیت اینو دارم که هم‌زمان همتون رو با هم دوست بدارم ^___^</description>
                <category>المیرا نوین</category>
                <author>المیرا نوین</author>
                <pubDate>Wed, 13 Jan 2021 19:19:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماموریت هیولا</title>
                <link>https://virgool.io/@ElmiraNovin/%D9%85%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%AA-%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%84%D8%A7-zhwdso8mnqnz</link>
                <description>    از وقتی که اومد، شیوه‌ی زندگی عجیب و غریب منم پایه‌گذاری شد. با اومدن اون هیولای بدذات، قوانین جدیدی که برای خودم ترتیب داده بودم، همگی به هم ریختن. درست وقتی که تازه تونسته بودم وسواسمو کنار بذارم و عادی زندگی کنم، دوباره وسواسی شدم! دقیقا موقعی که یاد گرفته بودم وقتی دستم “پولی” می‌شه، به خودم بگم: «خب‌ مگه چیه؟ ویروس نداره که»، فهمیدم که از این به بعد باید بگم: «ضدعفونیش کن، ویروس داره!».     فکرشو بکن، قبول کرده بودم که این میکروب کوچولوها که همه می‌گن واسه بدن خوبه رو دوسشون داشته باشم، سخت نگیرم و گاهی قاطی خوراکی‌هام بخورمشون... اما یهو دیدم تو نونوایی دارم دستکش‌بازی می‌کنم! &quot;دستکش‌بازی&quot; عنوانیه که به تعویض‌های متوالی دو_سه جفت از این دستکش پلاستیکیا دادم که گاهی به خاطر دست‌و‌پاچلفتی بودنم، به چهار جفت هم می‌رسه! «اه، انگشت اشاره‌م خورد به گوشه‌ی دستکش! عیبی نداره، میندازمش دور، یکی دیگه برمی‌دارم ~_~» اگه از دستکش‌بازی سربلند بیرون نیام، یه دفعه دیدی اصلا نون نخریده برگشتم خونه! هه، میکروبم می خواستم بخورم حالا :/      به درِ اتاقم نگاه می‌کنم؛ دری که داره از کَت و کول می‌افته. یه پالتو، یه کاپشن سنگین، دو تا شال‌گردن، یه روسری پشمی بزرگ، شلوار جینم، کلاهم و دو تا بلوز کامواییم، همشون با هم از لباس‌آویز پشتِ در آویزون شدن! همشون روزهاست که اون‌جا هستن تا کروناشون بره!! «بذار کروناش بره»؛ چه جمله‌ی آشنا و حال‌به‌هم‌زنی!    از کیف‌هایی که همین‌طوری خالی‌خالی می‌برمشون بیرون چی بگم؟ یه دونه گوشی میندازم تو کیف و تمام. تازه گوشیه خودش تو نایلونه‌ها ^__^ والا! از کجا پول بیارم هی قاب گوشی بخرم؟ هِی قاب بشور، هی قاب بشور!! نه، نمی‌شه عزیزم...    آهان، کارت بانکیمم ضمیمه‌ش می‌کنم، درمونده نشم تو خیابون!    اسپری ضدعفونیمم چون شیشه‌ش از این لوساس و کجش کنم می‌ریزه، تو دستم نگه می‌دارم :/ بدین صورت راه می‌افتم تو خیابون و از زندگی لذت می‌برم.   + کاش زیپ و دکمه هامون فلزی نبود! ای بابا                                                                                                            _ وا خب اسپری که اون جاست، مجبور نیستیم یک ماه صبر کنیم که! منطقه ی ممنوعه    پشت درِ اتاقم شده جایی که نباید خیلی نزدیکش بشم، اگه شدم و دستم ناخودآگاه به لباسی خورد، باید بدواَم دستامو با صابون بشورم! اونا قرار بوده فقط ۵_۴ ساعت اون‌جا بمونن تا کروناشون بره و بعد برگردن داخل کمد، اما هرگز نتونستم حضورشون کنار لباسای تمیز و عزیز کمدم رو بپذیرم! پس همون‌جا می‌مونن تا یکی دو بارم بیرون بپوشمشون و زمان لباسشویی رفتنشون فرا برسه! آخی، از دردی که لباسشویی این روزا می‌کشه چی بگم؟ مگه ساعتی از حرکت وایمیسته؟ هوف...  + چرا این طوری شدیم ما؟ میای مزون بزنیم، بیان بخرن ما رو؟                                                                                     _ نه بابا، ما پارچه ایما! چهار ساعت دیگه پاک پاکیم :) صبوری کن...     اینا رو ولش کن. بگو ببینم ماسکت از کدوماس؟ واسه من از این دست‌دوز صدلایه‌هاس که قراره این‌قدر بزنم تا اکسیژن مغزم خالی شه! تازه توی بند ماسکم از این دستگاه چیزا هم داره که صدامو باهاش می‌شنون :) نکنه مال تو از ایناس که قلابیه، نگه می‌داری رو شعله، آتیش می‌گیره! آره؟     بی‌شوخی، یه زمانی دانشگاه که می‌رفتم، موقع‌هایی که سرما می‌خوردم، از صبح تا عصر که کلاسم تموم بشه ماسک می‌زدم و خیلی هم خوشم می‌اومد. یعنی ماسک دوست داشتم. یه حس باکلاس شبیه حس سیگاری بودن بهم می‌داد. دیدی وقتی سیگار می‌کشی چه حس خفن بودنی داری وقتی دود می‌دی بیرون؟ من وقتی سیگاری شدم قراره ببینم...    اما حالا،ماسک شده یکی از فوبیاهام! همون‌طور که نمی‌تونم از لیوان خودم دوبار آب بخورم، وقتی ماسکِ دوثانیه زده‌شدمو نگاه می‌کنم، یه حالی می‌شم که نگم بهتره! اصلا دیگه بسه غر زدن! همین که کرونا داره اصول تمیز و مرتب زندگی کردن رو برامون یادآوری می‌کنه، دنیایی می ارزه...</description>
                <category>المیرا نوین</category>
                <author>المیرا نوین</author>
                <pubDate>Sat, 09 Jan 2021 17:47:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به خودت دروغ نگو!</title>
                <link>https://virgool.io/@ElmiraNovin/%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-%D9%86%DA%AF%D9%88-jcctoo8a6cqf</link>
                <description>من یه چیزی کشف کردم. خیلی مهم اما کم اهمیت؛ نمی‌دونم چرا بهش توجه نمی‌شه. یعنی بیشتر آدما خیلی دیر خودشون کشفش می‌کنن اما همون طور که گفتم دیر!خب بذار بگم. چند وقتیه که گاه و بی گاه موضوعی منو به سمت خودش می‌کشه. باعث ناراحتیم می‌شه. رفتاری که خوب می‌شناسمش اما درکش نمی‌کنم. یه اشتباه که خیلی حرصم می‌ده... نه که بخوام بگم من تماما این طور آدمی هستم، حتی نمی‌گم که نیستم! ناراحتیم به خاطر خود این اتفاقه. چیزی که اون قدر واضحه که دیده نمی‌شه! بیشترمون انجامش می‌دیم و خوشحالم هستیم تازه. شاید حالا که من دارم می‌نویسمش، خودم یکمی درست بشم و نجات پیدا کنم تا حدودی! و هر کسی که می‌خونه، امیدوارم یه جرقه باشه براش...  داستان اینه: من به موفق بودن فکر کردم، به همیشه مشغله داشتن و کار کردن. آدم تنبلی نبودن، روزها ذهنمو درگیر خودش کرد. این که یه آدم زحمت‌کش چه طور تلاش می‌کنه که زحمات پدر و مادرشو جبران کنه و بار سنگین مسئولیتشون رو کمی سبک‌تر کنه. بعد به خودم فکر کردم. به این که حتی اگه یه عملگرای بی عیب نباشم، اما چه قدر تلاشگر هستم و گاهی تا مرز بی‌هوشی پیش می‌رم. به این که از خیلی جاهای خالی با سرعت رد می‌شم، پُرشون نمی‌کنم و به خاطر رسیدگی به کار و هدفم که به عنوان مثال آسایش خانواده هست، برای همون خانواده کم می‌ذارم! می‌دونی چی می‌خوام بگم؟ تمام حرفم اینه: منی که هدفم جبران محبت کَسیه، منی که مقصودم از کار کردن، مستقل شدن برای انجام فلان کاره (مثلا خرید محصولات مرغوب پوستی با پول خودم)، منی که واسه آینده کاری رو انجام می‌دم و سعی دارم خوشحالیِ مثلا 10 سال دیگه‌ی خودم و خانواده‌مو فراهم کنم، چه طور می‌تونم چیزی که هدفم هستش رو &quot;الان&quot; نادیده‌ش بگیرم؟ چه طور می‌تونم توی دلم بگم دارم کار می‌کنم، وقت ندارم و با خیال راحت از انجام فلان محبت به بابام بگذرم؟ این چه منطقیه که من دوست دارم 10 سال دیگه یه خونه‌ی عالی و تمیز و با امکانات داشته باشم، اما الان میز کارمو کثیف نگه می‌دارم و تازه به خودم افتخار می‌کنم که به خاطر مشغله و زحمت‌های شبانه روزیمه که نمی‌تونم به نظافت خودم و وسایلم برسم؟  ببین آخه! مگه من آرزوم نیست که واسه خودم یه خونه‌ی مجردی کوچولوی تمیز و مرتب داشته باشم؟ پس چرا الان که دارم باقی مونده‌ی پُرزهای دستمال گردگیری رو روی کیبورد کامپیوترم می‌بینم، تمیزش نمی‌کنم، می‌گم ولش کن، مونده دیگه؟ من دیوونه‌ای چیزیَم؟ نه، فقط یکمی از دروغ خوشم میاد! چرا این کارو میکنی واقعا؟اگه آدم ایکس رو دیدی که بهت گفت من عاشق بچه‌مم بعد یهو دیدی اون قدر سرش گرمه که نمی‌رسه بچه‌شو ببوسه، باور نکن که هدفش تامین آینده‌ی بچه‌شه! شاید اون دروغگو نباشه و هدفشو صادقانه به تو گفته باشه، اما باز یه دورغی این وسط وجود داره و اونم دورغ به خودشه! همون دروغی که خیلیا سال‌های سال نمی‌بیننش و بعدها متوجهش می‌شن، همون موقعی که دیگه خیلی دیره...</description>
                <category>المیرا نوین</category>
                <author>المیرا نوین</author>
                <pubDate>Fri, 08 Jan 2021 18:59:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرت پسند</title>
                <link>https://virgool.io/@ElmiraNovin/%DA%86%D8%B1%D8%AA-%D9%BE%D8%B3%D9%86%D8%AF-tbyzvyxjjjpz</link>
                <description>تا حالا دستتو کردی لای چتری‌هات، هی با ناخنات بُرس بکشی، بعد بفهمی داری با عرق دستت چربشون می‌کنی بعد زود دستتو بکشی بیرون؟ من الان داشتم همین کارو می‌کردم آخه! وقتی اعصابم خرده، از این کارا زیاد انجام می‌دم. اما چرا باید اعصابم خرد باشه؟ الان می‌گم. چون یه دونه پُشتی(کوسن) توی اتاقم دارم که مال هزار سال پیشه و الان دارم می‌بینم که بالاش میزون نیست! یه طرفش قلمبه شده رفته بالا؛ باید کسی باشه که یه مشت به اون یکی طرفش بزنه تا توازن برقرار شه. من که حوصله‌شو ندارم به خاطر یه پشتی از جام بلند شم! تو داری؟  نمی‌دونم چرا چرت و پرت گفتن گاهی آرومم می‌کنه؛ متاسفانه الان هم آرومم کرد. بچه که بودم با خودم یه عهدی بستم. یه کمپین حمایتیِ خیالی راه انداختم که توش از چیزای‌ بی‌اهمیت دفاع می‌شد. اولین چیز‌ بی‌اهمیت، یه برچسب قلب‌شکل بود که به میله‌ی مابینِ کفی و دسته‌ی اِسکوتِرَم چسبونده بودم. فهمیدی کجاشو میگم؟ و می‌دونستم توی جهان هیچ‌کس به برچسب اسکوتر من اهمیتی نمی‌ده! تصمیم گرفتم توی کمپینم ازش حمایت کنم و کاری کنم تا دیده شه. دیده شد! من بعد از ۱۴،۱۵ سال هنوز به یاد دارمش! خودشه ^—^دومیش هم بالش مربعیِ تختم بود که قرار بود از “رنگ سفید روبالشی” حمایت کنم. مطمئن بودم کسی از خیالش هم نمی‌گذره که یه بالش مربعیِ سفیدرنگ، توی نقطه‌ای از کره‌ی زمین داره زندگی می‌کنه. گناه نداشت؟ کسی باید می‌بود که حقش رو بگیره!!! البته منظور دیده شدنِ “سفیدیِ” بالش بودااا، سوءتفاهم نشه! سفیدِ مهربونم، خوش‌بختم که سر راهت قرار گرفتم***... آیا با خوندن متن بالا آروم شدی؟ اگه شدی پس تو هم یه چِرت‌پسندی؛ یعنی با خوندن مطالب بیهوده حس خوبی بهت دست می‌ده‌ :)فعلا...</description>
                <category>المیرا نوین</category>
                <author>المیرا نوین</author>
                <pubDate>Thu, 07 Jan 2021 02:20:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راه من</title>
                <link>https://virgool.io/@ElmiraNovin/%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%85%D9%86-dnuygvlvfkky</link>
                <description>شاید هیچ‌وقت خونده نشم، شاید هرگز کسی از کارهای من خوشش نیاد، شاید عروسک‌هام تا ابد همین طور توی کیسه بمونن و گریه کنن. عروسک‌هایی که با عشق ساختمشون و با امید به فروش رفتنشون شب‌هامو صبح کردم اما حتی یکیشون هم فروخته نشد! این می‌تونه تلخ‌ترین خاطره‌ی سال بشه. موقع تحویل سال یا شاید موقع تولدم بهش فکر کنم و غم‌انگیزیش دیوونه‌م کنه... شاید بقیه نتونن مثل خودم جملاتمو درک کنن، خودشونو بذارن جای من، از کلمه‌هام لذت ببرن... اما من ناراحت نیستم. می‌خوام این قدر دست و پا بزنم، این قدر خودمو دیوونه کنم و خوب بشم، دیوونه کنم و خوب بشم تا راهمو پیدا کنم. آخه می‌دونی چیه؟ من خودم هیچ‌وقت نمی‌تونم به این هرگز‌ها و هیچ‌وقت‌ها اعتماد کنم :) می‌دونم که خودمو سرافکنده نخواهم کرد...شاید این‌ها رو هم کسی نخونه، کسی بخونه و حرفی نزنه، کسی بخونه و نصفه ول کنه... مهم نیست، دست من از نوشتن باز نمی‌ایسته، از ساختن خسته نمیشه! مغزمم از فکر کردن و کار کردن نمی‌رنجه...  اصلا اینو نوشتم که خودم خالی شم؛ همین :)</description>
                <category>المیرا نوین</category>
                <author>المیرا نوین</author>
                <pubDate>Thu, 07 Jan 2021 01:50:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با من تکرار کن: بهار، پاییز، زمستون</title>
                <link>https://virgool.io/@ElmiraNovin/%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%86-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%88%D9%86-h2ugpjqpsqkh</link>
                <description>سوزش سه تا تاول جدیدم رو‌ احساس می‌کنم. من سرمایی‌ام و تو اتاق من از باد کولر خبری نیست؛ زندگی برای من این‌جوری بدون کولر خیلی زیباست اما فقط تا موقع خواب! وقت خواب که در اتاقم بسته‌س، واقعا می‌پزم از گرما! عرق می‌کنم و با حرص به پنجره خیره می‌شم که یه فوت هم بلد نیست کنه! بایدم تاولام صداشون دربیاد. آی از تاول، وای از تاول! همون بهتر که وقتی حواسم نیست اشتباهی بهشون می‌گم تبخال! بذار جریانو تعریف کنم برات: کفشای چرم زرشکیمو که آقای آشوری واسم درست کرده یه جور متفاوتی دوست دارم. پاشنه داره اما خیلی راحته، روش بند می‌خوره و همین بند بستنش یاد یه خاطره‌هایی می‌ندازه منو... سه ساله دارمش... امروز بهم خیانت کرد! عجیب کلافه‌ی ماسک زدن بودم و تندتند راه می‌رفتم. مامانجون قیمه بادمجون پخته بود و باید می‌رفتم می‌آوردمش. آفتاب داشت پلاستیکِ دستکشامو تو پوست دستم حل می‌کرد؛ مثل راه افتادن شیره‌ی داغ آبنباتی که روی شعله‌ی گاز نگه داشتی، داغی خورشید رو دستم پخش می‌شد، عرق می‌کردم و می‌سوختم و دستکش بدتر می‌چسبید! یه جور خیلی بدی از خورشید تابستون گله‌مندم... کفش محبوبم این‌جا بهم خیانت کرد! فکرشو بکن، از درد فشارِ قابِ پشت کفشت عذاب بکشی و نتونی درآری پرتشون کنی اون ور خیابون! چطور یهو تصمیم گرفته بود دوستم نداشته باشه؟ اون همه راه رفتیم ما با هم! زیر بارون، تو دانشگاه، موقع دوچرخه سواری... اون همه به خاطر راحت بودنش، ستایشش کرده بودم من!!!هیچی دیگه، وقتی برگشتم خونه، پشت هر دوتا پاشنه‌هام ور اومده بود :) یعنی تبخال زده بود! تاول ^_^ حالا هم شَبه و من بی باد کولر باید با سوزش پشت هر دو‌پاشنه‌م اون قدر سر کنم تا سرانجام موفق به غلبه بر بی‌خوابیم بشم و خلاص... عادت به جمله‌های بلند ندارم من، سختم شد این آخری :) دوچرخه رم جَو دادم :)</description>
                <category>المیرا نوین</category>
                <author>المیرا نوین</author>
                <pubDate>Thu, 13 Aug 2020 03:07:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرف اضافی ممنوع!</title>
                <link>https://virgool.io/@ElmiraNovin/%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%A7%D8%B6%D8%A7%D9%81%DB%8C-%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9-posehyzvoxok</link>
                <description>یه حرفی می‌زدم و به ثانیه نکشیده پشیمون می‌شدم. یک‌بار و دوبار نَه، کار هر روز و هر دقیقه‌م بود! پس از یه جایی به بعد ترجیح دادم که ساکت بمونم. تازگیا فهمیدم که توضیح دادن به شدت بی‌معنیه، تقریبا ایمان آوردم که سکوت واقعا خوب و پر از منفعته. شاید تنها گنجیه که راحت به دست میاد. اگه هیچی نگی، خیلی چیزا به دست میاری. البته باید آدمشم باشی، مثلا اگه از این آدم چیزا باشی، دیگه نمی‌تونی بی‌دردسر سکوت کنی. من که از نظر خودم یه آدم سربه‌زیر و به قول خودم ”لال” هستم، واسم آسونه که ببینم یکی که می‌شناسمش بازم یه چیز ساده رو اشتباه فهمیده و در واقع اون‌جوری که خواسته فهمیدتش و توضیحی ندم بهش. ولی واسه همه آسون نیست! من خوش شانسم. چون لالْ‌شخصیت هستم! اگه لال‌شخصیت نبودم، نمی‌تونستم جلوی جواب دادن‌ها و حل مسئله‌هامو بگیرم. اما خوش‌بختانه شانس یارم بوده و موفق شدم زبونم رو مهار کنم و سبک زندگیمو از بال‌بال‌زنی، به “بی‌محلی” تغییر بدم و خوشحال زندگی کنم. دمم گرم *وقتی این چیزا رو به بقیه می‌گم، خیلی خوشم میاد. اصلا فقط چون خوشم میاد می‌گم، نمی‌خوام کسی فکر کنه دلم از آدم خاصی پر شده... چرا دارم توضیح می‌دم؟ هر کی اهل فهمیدنه، خودش می‌فهمه. حرف نمی‌زنم تا پشیمون نشم. با خودم قرار گذاشتم که یادم نره خوشحال زندگی کردن چه طوریه :)</description>
                <category>المیرا نوین</category>
                <author>المیرا نوین</author>
                <pubDate>Wed, 15 Jul 2020 03:32:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک شروع خوب برای شناخت کیک‌پزها</title>
                <link>https://virgool.io/@ElmiraNovin/%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA-%DA%A9%DB%8C%DA%A9%D9%BE%D8%B2%D9%87%D8%A7-sugtctql6yzf</link>
                <description>شغل من يک شغل خيلى شيرين است. البته گاهى شيرينی‌ ملایم‌تری دارد، برای آن‌ها که سلیقه‌شان شیرینیِ کم است. من يک كيک‌پز هستم. از وقتى يادم مى‌آيد كيک می‌پختم. مثلاً شايد از ده‌_يازده سالگى! اين عجيب نيست، من كسى را مى‌شناسم كه وقتی هشت‌ساله بوده، صبح‌های سه‌شنبه براى خانواده نيمروهاى مخصوص خود را تدارک می‌ديده است! راستی من هم كيک‌هاى مخصوص خودم را می‌پزم. وقتى از كلمه‌ى “مخصوص“ استفاده می‌كنم، یاد چیزهای پر افتخار می‌افتم، چون این به این معناست که هيچ‌جاى دنيا هيچ‌كس نمى‌تواند کاری مشابه کار تو را انجام دهد، یا دست کم به سختی می‌تواند. نه، من مغرور نشده‌‌ام؛ هر چيز مخصوصى لزوماً عالى نيست. كيک‌هاى من گاهى افتضاح می‌شوند! و همین که کسی مثل من نتوانسته چنین گندی به بار بیاورد، خودش یک افتخار و احساس تک بودن می‌آفریند. یک بار که كيک گلابی پُرکشمش دوست داشتنی‌ام را درست كرده بودم، بعد از سه روز یادم افتاد که فراموش کرده‌ام كشمش اضافه كنم! خراب‌کاری در کیک‌پزی معمولاً فاجعه‌بار است؛ من چندباری تجربه کرده‌ام. در هر صورت من يک كيک‌پزم. يک كيک‌پز را فقط يک کیک‌پزِ ديگرْ خوب می‌شناسد. درست است، شما نمی‌توانيد به راحتی راجع به ما كيک‌پزها حدس‌هایی بزنيد. ما پیچیده هستیم. در ساده‌ترین حالت، شِكر می‌شویم و با كَلّه در مايع كيكمان فرو می‌رويم، حسابى كه خوش گذرانديم و حل شدیم، فریاد می‌زنیم و می‌گوييم که كيكتان آماده است! کیک‌پزها این‌گونه‌اند. رازهاى زيادى راجع به‌شان وجود دارد كه هرگز نخواهيد فهميد؛ شاید فقط وقتی که یک کیک‌پز شدید... اما قبلش خوب فکر کنید، باید تحمل دشوارترین اتفاقات را داشته باشید! گاهی نمک‌های بدذات، خود را شکر جا می‌زنند و ... * نتیجه‌ی اخلاقی:قدر کیک‌ها و کیک‌پزهای زندگی‌تان را بدانید.</description>
                <category>المیرا نوین</category>
                <author>المیرا نوین</author>
                <pubDate>Thu, 30 May 2019 01:57:19 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>