<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های صدرا امامی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@EmamiSadra</link>
        <description>‏‏‏یک‌ مشاور توسعه کسب و کار که در تلاشه اول خودش و بعد جهان اطرافش رو کمی بهتر کنه.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:47:03</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/940/avatar/oS4fBR.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>صدرا امامی</title>
            <link>https://virgool.io/@EmamiSadra</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نئوکلاسیک - نهادگرا؛ مسئله این نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@EmamiSadra/%D9%86%D8%A6%D9%88%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%87%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D8%9B-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-sspg2wdpdmkg</link>
                <description>مقدمهجناب امیر ناظمی، در نوشته‌ای با عنوان «با احترام به دکتر نیلی؛ چرا حوزه نوآوری جای نئوکلاسیک‌ها نیست!» دلایلی برای ناتوانی اقتصاد نئوکلاسیک در مورد تبیین نوآوری را بیان کرده‌اند، خلاصه این نظر را می‌توان در این جمله بیان کرد: « اقتصاد نئوکلاسیک اساسا قابلیت آن را ندارد که نوآوری و سیستم نوآوری را تحلیل کند یا توصیه‌هایی در این خصوص ارائه دهد » و در ادامه به دفاع از نهادگرایی پرداخته‌اند. به گمان نگارنده این نظر دارای اشکالاتی‌ست که بررسی این اشکالات انگیزه‌ی اصلی این نوشته شد. در ادامه، ابتدا به نقد این مقاله پرداخته می‌شود و سپس روش و دریچه‌ا‌ی تاره برای بررسی دلایل عدم توسعه نوآوری در کشور ارائه شود.پیرامون مقالهاز نگاه معرفت‌شناسانهبه نظر می‌آید فرض اساسی و اشتباهی در این نوشته وجود دارد. در این نوشته، نهادگرایی بدیلی برای اقتصاد نئوکلاسیک فرض شده است، حال آن که نهادگرایی هیچ اصلی از اصول اساسی اقتصاد نوکلاسیک را نفی نمی‌کند.چه عواملی سبب می‌شوند اجرای سیاست‌های اقتصادی در مکان‌ها و زمان‌های مختلف نتایجی یکسان در بر نداشته باشند؟ شاید این گزاره را به‌ توان مهم‌ترین و پایه‌ای‌ترین پرسش مکتب اقتصاد نهادگرا عنوان کرد. مکتب اقتصاد نهادگرا که از پایان قرن نوزدهم در میان برخی اقتصاددانان شکل گرفت، نقش نهادهای اجتماعی، سیاسی و اقتصادی را در تعیین وقایع اقتصادی مورد تاکید قرار می‌دهد. البته این شیوه مواجهه با تجزیه و تحلیل اقتصادی را نمی‌توان به صورت مستقل به نهادگرایی نسبت داد چرا که از همان آغازین گزاره‌هایی که اسمیت در خصوص اقتصاد لیبرال عنوان کرد و حتی پیش از آن در آثار جان لاک، آنجا که نهاد مالکیت را مهم‌ترین نهاد اقتصاد معرفی می‌کند و غایت دولت را صیانت از حقوق مالکیت می‌داند، نهادها نقش خود را در اقتصاد کلاسیک و نئوکلاسیک به شکل بارزی نشان داده‌اند. اما به ویژه در آثار ریکاردو، به نقش نهادها آن‌گونه که شایسته بود، پرداخته نشد و اقتصاد نهادگرا نیز پاسخی به همین شیوه نگاه به نقش نهادها در اقتصاد بود.این بدان مفهوم است که اصولاً اقتصاد نهادگرا، برخاسته از دل اقتصاد نئوکلاسیک است و نه مکتبی در مقابل یا حتی به موازات آن. حوزه فعالیت اقتصاد نهادگرای جدید نیز به مطالعه نهادها معطوف است. منظور از نهادها نیز قواعد بازی است که شامل قواعد نوشته‌شده، نوشته‌نشده و توافقاتی است که روابط بین عاملان اقتصادی و همچنین بین دولت و عاملان اقتصادی را سامان می‌دهد. از این منظر، قانون اساسی، قوانین حقوقی و قواعد نوشته‌شده به همراه هنجارهای نوشته‌نشده و رفتارهای انسانی هستند که  اقتصاد جوامع را شکل می‌دهند. آن‌سو، اقتصاد نهادگرا شامل دو حوزه  وسیع و مکمل است. حوزه  اول بر حقوق مالکیت  و نقش عاملان اقتصادی اعم از اشخاص، شرکت‌ها و سازمان‌ها در جهت کاستن از هزینه‌های مبادله تاکید دارد. حوزه دیگر اقتصاد نهادگرایی تاکید بر نقش دولت در ایجاد نظم و کنترل اجحاف بر جامعه و همچنین نقش نهادها در جهت محدود کردن دولت در استفاده از قدرتش در مصادره کردن اموال و استثمار افراد است.در وافع می‌توان چنین عنوان کرد که اقتصاد کلاسیک و پس از آن نئوکلاسیک، پس از تاکید اولیه بر برخی نهادها از جمله نهاد مالکیت، نقش دولت به عنوان مهم‌ترین نهاد پاسدار نهاد مالکیت، کوچک‌سازی دولت و در نهایت دولت تنظیم‌گر و نه بازیگر و نیز، احترام به نهاد بازار و مکانیسم قیمت‌ها به عنوان عناصر بنیادین نظریه‌پردازی خود، فرض را بر آن می‌گذارد که نهادها و بستر لازم برای سیاستگذاری اقتصادی فراهم است اما نهادگرایان بر این باور بوده و هستند که این نهادها که اقتصاد نئوکلاسیک آنها را داده شده فرض می‌کند ممکن است به صورت خودبه‌خودی به وجود نیایند، همچنین ممکن است به حدی از رشد نرسیده باشند که بستر لازم برای اقتصاد فراهم شود و در نهایت دولت‌ها در اغلب موارد به عنوان مهم‌ترین قدرت متمرکز موجود در جامعه، نه‌تنها نقش تنظیم‌گر را بر عهده نگیرند که خود به عوامل بازدارنده رشد بدل شوند. در نتیجه، فرض داده شده اقتصاد نئوکلاسیک ممکن است، به ویژه در کشورهای در حال توسعه که فاقد پیشینه تاریخی نهادسازی موثر هستند، درست عمل نکند و نتایج حاصله با پیش‌بینی‌های اقتصاد نئوکلاسیک همخوانی نداشته باشد.اما باید به یاد داشته باشیم که در مباحث نظری اقتصاد نئوکلاسیک چنین بحث می‌شود که آزادی انتخاب برای تولیدکننده و مصرف‌کننده و شکل‌گیری رقابت آزاد، می‌تواند زمینه تخصیص بهینه منابع و خلق ثروت و بهبود رفاه عمومی را فراهم کند و در مباحث نهادگرایی چنین بحث می‌شود که تخصیص بهینه منابع، به چه شرایط و نهادهایی نیاز دارد و با چه نهادهایی می‌توان رقابت و کارآیی ایجاد کرد. نهادگرایان معروف، به توضیح علل توسعه‌نیافتگی کشورها و لزوم ایجاد نهادهای مناسب برای توسعه توجه داشته‌اند. از مباحث نهادگرایی می‌توان چنین نتیجه گرفت که برای کاهش هزینه مبادله و کمک به توسعه اقتصادی باید تعریف دقیقی از حقوق مالکیت وجود داشته باشد و لازم است بوروکراسی و تعدد قوانین کاهش یابد. بنابراین نهادگرایی جدید، جایگزینی برای نظام بازار و اقتصاد نئوکلاسیک نیست و اقتصاد آزاد را نفی نمی‌کند اقتصاد نهادگرا را ‌باید یک حاشیه قابل اعتنا بر اقتصاد نئوکلاسیک دانست و نه جبهه‌ای در مقابل آن.به عنوان بررسی مصداقی به دو کتاب از معروف‌ترین اقتصاد‌دانان نهادی اشاره می‌شود.در كتاب خشونت و نظم‌های اجتماعی، داگلاس نورث به بررسی چرایی توسعه‌نیافتگی اكثریت كشورهای جهان می‌پردازد. نظریه نظم‌های اجتماعی، جوامع بشری را به دو دسته نظم اجتماعی «دسترسی باز» و «دسترسی محدود» تقسیم می‌كند. جوامع «دسترسی باز» دارای جامعه مدنی پویا و سرزنده، تنوع و تكثر سازمان‌های سیاسی و اقتصادی، روابط اجتماعی غیرشخصی، حاكمیت قانون و تضمین حقوق مالكیت هستند. اما جوامع «دسترسی محدود» دارای تعداد بسیار اندك سازمان‌های خصوصی، روابط اجتماعی بر پایه اعمال نفوذ و امتیازدهی شخصی، اجرای نابرابر قانون و حقوق مالكیت تضمین‌نشده هستند. همه نظم‌های اجتماعی برای مهار خشونت به وجود آمدند. اما هر نظم اجتماعی به شیوه‌های متفاوت و عواقب متفاوت بر انگیزه‌های اقتصادی و توسعه اقتصادی، خشونت را كنترل می‌كند. مشكل جوامع دسترسی محدود این است كه كلید كنترل خشونت، ایجاد انحصارات و خلق رانت است. یعنی خلق رانت‌های منظم و دایمی در این جوامع صرفا سازوكاری برای پر كردن جیب اعضای «ائتلاف غالب» نیست بلكه ابزاری اساسی برای كنترل خشونت است.در کتاب چرا ملت‌ها شکست می‌خورند نیز دارون عجم‌اوغلو و جیمز رابینسون موسسات سیاسی و اقتصادی که برآمده از خود ملت‌ها هستند را عامل پیشرفت اقتصادی می‌دانند. این کتاب، حکومت‌ها را به دو دسته تقسیم می‌کند: مشارکتی و انحصاری. در حکومت‌های مشارکتی موسسات اقتصادی و سیاسی به‌جای این‌که مشارکت در امور اقتصادی را محدود به عده‌ای معدود از خواص و سازمان‌های دولتی نمایند، باعث تشویق و ترغیب اکثریت مردم برای مشارکت در امور اقتصادی می‌شوند. این امر مستلزم وجود قانون و ضوابط قوی در رابطه با حق مالکیت خصوصی، حاکمیت بی‌طرفانه قانون، خدمات همگانی با امکان تبادل و قراردادهای عادلانه، امکان ورود شرکت‌های جدید به بازار و دولتی که خواهان و دارای قابلیت اجرای این شرایط و پیش نیازها باشد است.در نقطه مقابل موسسات مشارکتی، موسسات اقتصادی انحصاری با به‌کار گرفتن امکانات و منابع اکثریت در خدمت منافع گروهی محدود و انگشت‌شمار قرار دارند. آن‌ها نه مدافع حق مالکیت می‌باشند و نه باعث ایجاد انگیزه برای فعالیت‌های اقتصادی می‌شوند. در این حکومت‌ها شروع یک کسب و کار جدید غیرممکن است، چراکه بازار به‌صورت انحصاری در دست دولت یا نور چشمی‌ها خواهد بود.همان‌طور که مشخص است هیچ کدام از این نظریه‌ها، اصول اساسی مانند حق مالکیت را نه تنها رد نمی‌کنند؛ بلکه وجود بازار آزاد و دولت بی‌طرف را ضامن اصلی تحقق توسعه می‌دانند.از نگاه عملکرد برنامه‌ریزانهر چند که برای به دست آوردن یک تحلیل جامع نباید یک فرد را مورد تحلیل قرار داد و باید تمرکز فکری را بر فهم روندهای اصلی یک نظریه قرار داد اما برای تبیین دقیق‌تر نظرات اقتصاددانان طرفدار بازار آزاد و همچنین گریزی به عنوان مقاله شاید بد نباشد نظرات دکتر نیلی را در مورد اصلاحات نهادی مرور کنیم. هر چند باز هم باید تاکید شود مرور این نظرات به این دلیل است که دکتر نیلی به طور معمول تلاش کرده تا نظرات خود را بر پایه پژوهش‌ها و اصول کلی مورد نظر خود که مکانیسم بازار آزاد شاکله‌ی اصلی آن است، قرار دهد.به عنوان مثال در در خرداد سال 94 و در کنفرانس بانک مرکزی در قسمتی از سخنرانی موارد زیر مطرح می‌شود:« آنچه تاکنون در بهبود عملکرد اقتصادی کشور مؤثر بوده است، یعنی وارد نکردن شوک جدید و ایجاد ثبات در اقتصاد کلان، گشایش‌های تجاری و ارزی و سایر اقدامات و تدابیر صورت گرفته، همگی در سطح سیاست‌گذاری طبقه‌بندی می‌شوند؛ اما رفع موانعی که از این به بعد پیش روی اقتصاد ملی قرار دارند، نیازمند اصلاحات نهادی است. مواردی چون تعیین تکلیف اوراق بهادارسازی و ایجاد بازار برای بدهی‌های دولت، بهره‌برداری اهرمی از بودجه عمرانی، توسعه‌ کمی و کیفی بازار سرمایه، اصلاحات ساختاری در نظام بانکی، و ایجاد تعهد در دولت برای پایبندی به انضباط مالی و بودجه‌ای، از جمله‌ اصلاحات نهادی اولویت‌دار هستند که استمرار موفقیت‌های اقتصادی در سال ۱۳۹۴ با آنها گره خورده است. »یا در یادداشتی  با عنوان «سیاست‌های ضد رکود دولت، مسکنی ضروری قبل از درمان » بیان می‌شود:به دنبال رسیدن به تورم ۴۰ درصدی و تبعات منفی آن، عزمی جدی برای کاهش تورم در دولت جدید به وجود آمده است... تداوم این شرایط نوید‌بخش، در گرو اعمال اصلاحات بنیادی در نظام بانکی است. لازمه این اصلاحات نهادی اقتصادی، حل مساله مطالبات غیرجاری، حل مشکل بدهی‌‌های دولت و سامان بخشیدن به فعالیت موسسات اعتباری غیر مجاز است. »بنابراین به نظر می‌آید حتی در اوج دوران بهبود وضعیت اقتصادی در دولت گذشته نیز، طرفداران اقتصاد نئوکلاسیک حداقل از لحاظ نظری به اهمیت نهادها، اصلاحات نهادی و تاثیر دولت در زمینه سیاست‌گذاری پرداخته‌اند.از نگاه نتایج حاصل شدهفکر نمی‌کنم بر کسی پوشیده باشد که آن‌چه در صحنه واقعی اقتصاد ایران در حال فاصله بسیاری با اقتصاد بازار آزاد دارد.نهادهای نظارتی توزیع کالا، تسلط بخش عمومی بر اقتصاد، مخدوش کردن اصول رقابت، عدم رعایت حق مالکیت فردی و دخالت مستمر دولت در قیمت‌گذاری مواردی هستند که می‌توان به صورت مبسوط به آن پرداخت اما صرفا برای بررسی یک مورد به نتایج خصوصی‌سازی می‌پردازیم. خصوصی‌‌سازی یک وجه کوچک از منشور بزرگ‌تری به نام آزادسازی اقتصادی است. به گفته‌ی آقای کرباسیان طی ۱۴ سال گذشته ۸۸۶ بنگاه به ارزش ۱۴۴ هزار میلیارد تومان واگذار شده بود که سهم بخش خصوصی واقعی در کل واگذاری های پیش از این تنها ۱۸ درصد بود.در یک شمای کلی‌تر می‌توان گفت از سال ۱۳۸۴ تاکنون حدود ۱۶۰ هزارمیلیارد تومان از اموالی که طبق قانون اساسی، مالکیت عمومی داشته‌اند از سوی دولت سلب مالکیت شده و به افراد و مجموعه‌های اقتصادی واگذار شده است. در ۱۴ سال گذشته واگذاری‌های سازمان خصوصی‌سازی به ۴ شکل انجام شده است. حدود ۳۰ هزار میلیارد تومان از کل واگذاری‌ها در قالب طرح سهام عدالت انجام شده است. این بخش از واگذاری‌ها به دلیل غیرقابل انتقال بودن سهام و بلاتکلیفی در نحوه اعمال مدیریت سهام‌داران همچنان ناقص باقی مانده است.۳۰ هزار میلیارد دیگر از ۱۶۰ هزار میلیارد تومان واگذاری انجام شده در قالب پرداخت بدهی دولت یا &quot;رد دیون عین سهم&quot; بوده است. این واگذاری‌ها مشمول شرکت‌ها‌ و اموالی شده است که پس از تعیین قیمت پایه در هیئت واگذاری و برگزاری فرآیند مزایده، کسی مایل به خرید آن‌ها نبوده است و دولت این اموال و شرکت‌ها را در ازای دیون معوق خود با مبنا قرار دادن قیمت پایه به طلبکارانش واگذار کرده است. 100 هزار میلیارد باقیمانده نیز به دو صورت واگذار شده است. بخش نامعلومی از این ۱۰۰ هزار میلیارد به صورت &quot;بلوک غیرکنترلی&quot; و بخشی دیگر به صورت &quot;بلوک کنترلی&quot; واگذار شده است.به جز پرونده‌های موردی، آخرین باری که مجلس ایران به شکل کلی &quot;روند خصوصی‌سازی در ایران&quot; را مورد بررسی قرار داده است به سال ۱۳۸۹ برمی‌گردد. در گزارش مجلس، کارنامه خصوصی‌سازی تا آن زمان چنین بوده است: « تنها سیزده و نیم درصد روند خصوصی‌سازی از سال ۱۳۸۴ تا کنون حقیقی بوده و بقیه به شرکت‌های شبه‌دولتی واگذار شده است. شرکت‌های شبه‌دولتی نه تحت حاکمیت و نظارت دولت، مجلس و دستگاه‌های نظارتی قرار دارند و نه قواعد رقابت‌پذیری بخش خصوصی را رعایت می‌کنند. در واگذاری شرکت‌های واگذار شده زیرمجموعه نفت و پتروشیمی، مشکلاتی وجود دارد. برخی شرکت‌های واگذار شده به افراد حقیقی و حقوقی است که اهلیت لازم در اداره این شرکت‌ها را نداشته‌اند. »فکر می‌کنم می‌توان تنها همین یک مورد را به عنوان نمونه‌ای از واقعیت اقتصاد ایران پذیرفت و پس از آن تلاش کرد مشکلات را نه در نظریه اقتصاد بازار آزاد یا نهادگرایی بلکه در موارد دیگری جست و جو کرد.روش و دریچه‌ای برای بررسی دقیق‌ترریچارد روملت، هسته‌ی یک استراتژی موفق را سه اصل می‌داند. تشخیص درست چالش‌های اساسی، توصیف سیاست راهنما برای مواجهه با چالش‌ها و برنامه‌ی اقداماتی بر اساس سیاست تعیین شده. به نظر می‌رسد این سه مفهوم که دارای رابطه‌ی خطی با یکدیگر هستند هنگام صحبت در مورد مسائل این چنینی که به بررسی دلایل ریشه‌ای و چگونگی مواجهه با آن‌ها می‌پردازد کارساز باشد. مزیت استفاده از این مدل است که می‌تواند ساختار مناسبی برای یک گفت و گو خلق کند. نویسنده بر اساس یک نظم مشخص به ارائه تفکر خود می‌پردازد و خواننده می‌تواند با بررسی تحلیل‌های هر مرحله، نقدهای خود را ارائه کند. در ادامه تلاش می‌شود تا با استفاده از این روش به بررسی دلایل عدم توسعه نوآوری در کشور پرداخته شود.تشخیص چالش‌ها۱- به نظر می‌رسد بررسی ساختار اقتصاد سیاسی ایران به عنوان کشوری در حال توسعه و صادرکننده‌ی نفت بتواند تصویر دقیق‌تری نسبت به دوگانه نئوکلاسیک –نهادگرا بدهد؛ زیرا باید آن دسته از عوامل اجتماعی و سیاسی را نیز در نظر بگیریم که سهم چشمگیری در صورت‌بندی سیاست‌های اقتصادی دارد و برای کل اقتصاد سیاسی متضمن پیامدهای مهمی است. بخش نفت عملا مستقل از بقیه اقتصاد سیاسی‌ست. در یک کلام، درآمدهای نفتی نوعی مازاد اقتصادی محض است که سهم بسیار بزرگی از درآمد ارزی دولت را تامین می‌کند. شکوفایی و پیشرفت اقتصادی تا حد زیادی مستقل از مازاد اقتصادی تولید شده در داخل و حجم آن است. از راه همین ساز و کار ساده، دولت به تنها سرچشمه قدرت اقتصادی و اجتماعی مبدل شده است؛ قدرتی که از تلاش‌های تولیدی جامعه نیز مستقل است. بر همین اساس دولت به تدریج تمامی حقوق و وظایف را در چنگ خود می‌گیرد. در این شرایط، روشن‌ترین علت تفکیک اجتماعی طبقات نه درآمد نسبی آن‌ها و نه رابطه‌ی آن‌ها با ابزارهای تولید است. عامل تعیین‌کننده‌ی رفاه، جایگاه و موقعیت نسبی گروه‌های مختلف اجتماعی و اقتصادی و رابطه‌ی آن‌ها با دولت است.  در این حالت می توان سه گروه اجتماعی عمده را از هم تشخیص داد:(الف) گروه تحت الحمایگان دولتمرکب از تمامی طبقاتی که در عین برخورداری از مزایای درآمد نفت به دلیل سنت، دارایی یا تحصیلات خود، بزرگترین تهدید برای انباشته شدن انحصاری حقوق اجتماعی - اقتصادی در دستان دولت هستند و به همین علت در قالب دستمزدها و حق الزحمه‌های بالا، مناصب پرمنفعت، اعتبارات کم بهره و غیره بزرگترین بخش تعهدات را برای دولت به بار می‌آورند. بدین ترتیب آن‌ها از سطح بسیار بالا و رو به رشد مصرف، و نرخ سریع انباشت مالی برخوردار می‌شوند.(ب) توده جمعیت شهری (به استثنای تازه ترین مهاجران از نواحی روستایی )که هم از نتایج درآمدزا و اشتغال‌زای هزینه‌های بسیار بالای دولتی و خصوصی سود می‌برند و هم از مقررات دولتی ناظر بر حداکثر ساعات کار، حداقل دستمزدها و طرح های رفاهی در صنایع بهره مند می‌شوند.(پ) جمعیت روستاییکه تقریبا به طور کامل مورد بی عنایتی قرار گرفته‌اند. بالا بودن نفرات، فقر فلاکت بار و پراکندگی جغرافیایی شانس ناچیزی برای درخواست پشتیبانی اقتصادی و عدالت اجتماعی در اختیار دهقانان قرار می‌دهد. جدای از این، راهبرد توسعه نیز به شکل فعال موجب اضمحلال کشاورزی و نابودی جامعه روستایی می‌گردد.این سلسله مراتب وابستگی اجتماعی - اقتصادی نه تنها به پیشرفت دیرپای اقتصادی بلکه حتی به عملکرد نسبتا روان و پایدار اقتصاد سیاسی نیز منجر نمی‌گردد. برعکس، چنین جامعه ای جز در صورت تلاش آگاهانه برای سازگار ساختن شیوه توسعه خود با واقعیت اوضاع اجتماعی و اقتصادی کشور، با برخوردهای اجتماعی، عدم توازن اقتصادی و نابسامانی های تکنولوژیک دست به گریبان خواهد بود. در کشورهای در حال توسعه، دولت نقش کمابیش مهمی در تعیین مقوله ها و تصمیمات فوق دارد، عمده ترین موانع رشد سریع اقتصادی این موارد است: نخست، بهره برداری کمتر از حد مطلوب از ظرفیت تولیدی موجود به علت انعطاف ناپذیری چارچوب نهادی و ساختار تکنولوژیک اقتصاد سیاسی؛ دوم، محدودیت های مطرح برای ظرفیت فعلی تولید کالاهای سرمایه‌ای و مصرفی داخلی؛ سوم، کمبود سرمایه مالی یا «پس انداز» داخلی که در صورت انعطاف‌پذیری ساختارهای فنی و نهادی کشور، مسئله ای جدی نمی بود؛ و چهارم، کمبود منابع مالی خارجی یا کمبود ارزی که خود موجب محدودیت شدید واردات کالاهای سرمایه ای و مصرفی خارجی می گردد. متأسفانه تنها دو محدودیت اخیر - یعنی کمبود منابع مالی داخلی و خارجی - را با چشم غیر مسلح می توان دید، ولی حتی آنان که مجهز به عینک‌های علمی و تحلیلی هستند گاه از اهمیت دیگر مسائل غفلت می‌کنند یا آنها را دست کم می‌گیرند. در نتیجه، بسیاری از کشورهای در حال توسعه یا رهبران آنها بر این باورند که اگر صرفا دسترسی کافی به منابع مالی به ویژه منابع ارزی می‌داشتند دیگر هیچ گونه مشکل جدی در برابرشان مطرح نبود.نتیجه آنکه در یک کشور صادرکننده نفت سیل عایدات نفتی در قالب درآمدهای ارزی، این تصور نادرست را موجب می‌شود که برای رشد مصرف در حال و آینده به طور توأمان هیچ محدودیت عمده‌ای مطرح نیست و هیچ مانع اساسی بر سر راه «توسعه اقتصادی» وجود ندارد. هزینه شدن درآمدهای نفتی توسط دولت، چه از لحاظ مصرف و چه از لحاظ سرمایه گذاری، به صورت الگویی برای بقية اقتصاد در می‌آید. سطح و ترکیب مصرف و سرمایه گذاری کل به نوبه خود تعیین کننده دگرگونی ساختاری، راهبرد توسعه، تکنولوژی انتخابی سطح و ترکیب اشتغال، نرخ تورم، توزیع درآمد و رفاه، و ویژگی‌های جمعیت شناختی اقتصاد سیاسی می‌باشدبا توجه به این ساختار، نقش نفت را می‌توان در موارد زیر بررسی کرد:تأثیر درآمدهای نفتی بر مصرف عمومیافزایش هزینه های مصرفی بخش عمومی در آغاز، شکل های زیر را به خود می گیرد:(۱) گسترش دستگاه دولت، (۲) افزایش غیر معمول دستمزدها و حقوق بازنشستگی دولتی و غیره که تعیین کننده حداقل درآمد بخش تجاری است و (۳) کاهش و معافیت مالیات بر درآمد.این خود موجب افزایش اشتغال، درآمد و ثروت گروه تحت الحمایة دولت، ارتقاء سطح مصرف آن‌ها و تغییر ترکیب این مصرف به نفع خدمات جدید، کالاهای مصرفی بادوام و غذاهای تجملی می‌گردد. سهم خدمات در بازده ملی در اثر گسترش سریع خدمات عمومی و نیز بالا بودن تقاضا برای خدمات خصوصی جدید که در هر دو نیز گروه تحت الحمایه دولت بالاترین سهم را دارد، افزایش می یابد. با توجه به کمبود شدید «نیروی کار ماهر» لازم برای عرضه خدمات جدید، خود این موجب درخشش بیشتر ستاره بخت گروه تحت الحمایه می شود و این جریان به فرایندی تراکمی - انباشتی مبدل می‌گردد. رشد تقاضا برای خانه های تجملی، موجب بروز زمین‌خواری در شهرها و کمبود مواد خام لازم برای ساختمان سازی که تنها تا حدودی می‌توان آن‌ها را وارد کرد می شود. افزون بر این، بخش اعظم پس‌اندازهای طبقه «تحت الحمایه» راهی بورس بازی زمین خواهد شد و بدین ترتیب در کل بازار مسکن تورم پدید می‌آید و ثروت طبقه تحت الحمایه بیشتر و بیشتر خواهد گردید. تنها فایده این جریان برای توده نیروی کار شهری ایجاد مشاغل موقت و فشار تزایدی بر دستمزدهای این بخش می‌باشد، ولی همین مزایا نیز به علت افزایش سریع قیمت و اجاره بهای مسکن از دست می‌رود. افزایش تقاضا برای کالاهای مصرفی بادوام را تا حدودی افزایش تولید داخلی و تا حدودی نیز واردات مستقیم این کالاها مرتفع می‌سازد که در هر دو عرصه، طبقه تحت الحمایه عامل اصلی است. ولی تأثیر اشتغال‌زای این افزایش تقاضا تنها محدود به رشد تولید داخلی کالاهای مصرفی بادوام می‌شود که اولویت دادن به استفاده از تکنولوژی سرمایه‌بر نیز آن را هر چه محدودتر می‌سازد. طبقة تحت الحمایه به اعتبارات ارزان و هنگفت دولتی دسترسی آسانی دارد و این در نبود کنترل‌های ارزی به معنی آزادی وارد کردن ماشین آلاتی است که در داخل تولید نمی‌شود.اما در مورد فرآورده های غذایی و کشاورزی باید گفت که بخش کشاورزی قادر به برآورده ساختن افزایش سريع تقاضا برای این فرآورده‌ها نیست؛ حال آنکه اگر چنین می‌بود رشد رفاه اقتصادی دست کم تا حدودی نصیب دهقانان نیز می‌شد. این ناتوانی ربطی به افسانه «عدم واکنش دهقانان» ندارد بلکه تا حدودی ناشی از محدودیت‌های فنی و ساختاری و تا اندازه ای نیز ناشی از غفلت عمده‌ از بخش کشاورزی در راهبرد توسعه است. در نتیجه، کمبود مواد غذایی در شهرها به کمک افزایش وارداتی مرتفع می‌شود که تنها در سایه درآمدهای نفتی امکان‌پذیر است. با وجود این، به دلیل محدودیت های فیزیکی مطرح برای واردات و توزیع آن‌ها، یعنی ناکافی بودن بنادر، جاده ها و تسهیلات ذخیره سازی و حمل و نقل و گاه به علت ترجیح فرآورده های داخلی از سوی مصرف کنندگان (مثلا گوشت تازه به جای گوشت یخ زده)، فشارهای تورمی همچنان ادامه خواهد یافت. تورم بهای مواد غذایی بر تورم قیمت مسکن و خدمات افزوده می‌شود و سخت‌ترین اثرات را بر نیروی کار شهری می‌گذارد. دولت خواهد کوشید تا با اعطای یارانه به فرآورده های غذایی در بخش شهری این وضع را تخفیف دهد ولی روشن است که این شیوه هیچ فایده ای برای کشاورزان ندارد. در یک کلام، هزینه کرد درآمدها برای مصرف، هیچگونه ثمری برای کشاورزان ندارد و اگر هم اثری بر آنها می‌گذارد در جهت وخیم تر کردن وضع آن‌هاست.ب) تأثیر درآمدهای نفتی بر سرمایه‌گذارینقش دولت در زمینه سرمایه‌گذاری حتی مستقیم‌تر است. نخست، بخش خدمات -که پیشاپیش نیز در واکنش نسبت به افزایش تقاضای مصرفی برای خدمات جدید رو به رشد گذاشته است - بر اثر رشد سریع دستگاه دولت گسترش بیشتری می‌یابد. این موجب جلب بخشی از نیروی کار ماهر مدرن از فعالیت‌های تولیدی به فعالیت‌های خدماتی خواهد شد. دوم، راهبرد جایگزینی واردات منجر به سرمایه‌گذاری دولت در صنایع سنگین؛ و سرمایه‌گذاری بخش خصوصی در زمینه تولید و عمدتا مونتاژ اقلام مصرفی با دوام خواهد شد. سوم، بخش کشاورزی بر اساس این فرض فراگیر ولی نادرست که صنعتی شدن صرفا با گسترش شهرنشینی همراه است و بر پایه این باور غلط که نیازهای غذایی و مواد خام یک کشور نفتی را به سهولت می‌توان با کمک درآمدهای نفتی برطرف ساخت به فراموشی سپرده می‌شود.نتایج راهبرد فوق به قرار زیر است: نخست، فعالیت های شهری در زمینه خدمات و صنایع سبک و سنگین یکسره وابسته به بازار داخلی که خود در گرو جریان سالانه درآمدهای نفتی است خواهد بود؛ به دیگر سخن، راهبرد سرمایه‌گذاری را که خود در گرو درآمدهای نفتی دولت است تنها با دریافت و مصرف باز هم بیشتر درآمدهای نفتی می توان حفظ کرد!دوم، تمامی فعالیت‌های اقتصادی جدید - چه در بخش صنایع و چه در بخش خدمات - به شدت محتاج تجهیزات سرمایه‌ای و نیروی کار ماهر مدرن است. تجهیزات سرمایه‌ای را می توان وارد کرد ولی نیروی کار ماهر مدرن را که کمبود آن به شدت احساس می‌شود نمی‌توان با کارگر خارجی جایگزین ساخت. این موجب پرداخت دستمزدهای فزاینده «شبه رانت به کارگران ماهر مدرن موجود، تغییر باز هم بیشتر توزیع درآمدها به نفع طبقه تحت الحمایه، افزایش قدرت خرید این گروه اجتماعی و نیز هزینه تولید - که هر دو آتش تورم را تیزتر می‌کند - می شود.سوم رشد ساختمان‌سازی صنعتی و ایجاد زیرساخت‌ها که بر سرمایه‌گذاری در زمینه مسکن و دارایی شهری افزوده می‌شود موجب بروز کمبود شدید نیروی کار و مواد خام، همراه با پیامدهای تورمی و بورس بازانه مشابهی می‌گردد.چهارم، رشد انفجارگونه بخش ساختمان، زمینه ای برای اشتغال کارگران غير ماهر فراهم می سازد و حتی ممکن است موجب کمبود موقت نیروی کار در نواحی شهری گردد. ولی این رشد انفجارگونه - بنا به سرشت خود - چندان نمی‌پاید و به محض آنکه در سطح مشخصی تثبیت شد موجب بیکاری فزاینده و تصاعدی می‌گردد. پنجم، تداوم عقب ماندگی در بخش کشاورزی، نرخ سریع رشد اقتصادی، و رفاه همگانی در شهرها و اتکای استراتژیک به واردات کشاورزی همراه با نرخ پایین تبدیل ارز که خود موجب سردی بازار صادرات کشاورزی می گردد سبب پیدایش آهنگ سریع مهاجرت از روستا به شهر می‌شود. ولی راهبرد سرمایه‌گذاری در شهرها به زیان اشتغال جهت‌گیری دارد و شهرها چه از لحاظ فیزیکی و چه از لحاظ اجتماعی قادر به جا دادن مهاجران روستایی در خود نیستند. این منجر به رشد حلبی آبادها، بیکاری، اشتغال ناکافی، تعارضات و ناسازگاری های اجتماعی و بزهکاری می گردد. در عین حال، بخش کشاورزی اهمیت اقتصادی خود را هر چه بیشتر از دست می‌دهد و از نظر اجتماعی-سیاسی دچار محرومیت می‌گردد.در مجموع باید گفت درآمدهای نفتی که طبق فرض باید موجب تسهیل و تسریع فرایند پیشرفت اقتصادی و اجتماعی می شد سبب تهی شدن منابع نفتی کشور، مشوق رشد فعالیت های شهری کاملا وابسته به درآمدهای نفتی، تغییر توزیع درآمد و ثروت به نفع یک اقلیت کوچک، ایجاد عدم تعادل تولیدی و مصرفی و نتیجتا نرخ‌های بالای تورم می گردد، خطر بیکاری دیرپا را مطرح می‌سازد، بخش کشاورزی و جامعه روستایی را نابود می‌کند و به تعارضات اجتماعی و بی‌نظمی روانشناختی می‌انجامد.این گرایش‌ها گریزناپذیر نیست ولی به شدت با سرشت واقعیت اجتماعی-اقتصادی کشورهای در حال توسعه صادرکننده نفت عجین شده است..راهبرد توسعه و تکنولوژی انتخابیسمت گیری استراتژیک به زبان کشاورزی و به سود تکنولوژی سرمایه‌بر، خاص کشورهای صادرکننده نفت نیست. بسیاری از کشورهای در حال توسعه اعتقاد دارند که برای صنعتی کردن اقتصاد خود، تنوع بخشیدن به فعالیت‌های تولیدی خویش، افزایش پس انداز داخلی و رشد اقتصادی آینده و غیره، باید هم بر سرمایه‌گذاری در بخش شهری تأکید ورزند و هم در این بخش از یک شیوه تولیدی سرمایه‌بر پیروی کنند. مبنای نظری این ایستار کاملا هم موجه نیست؛ ولی در هر حال، تجربه نشان می‌دهد که استراتژی‌های بالا برای کشورهای مزبور ثمرات بسیار ناچیزی در بردارد و در عین حال مشکلات اجتماعی - اقتصادی بسیاری همچون کمبود مزمن منابع ارزی، عقب‌ماندگی روستاها، فقر و بیکاری در شهرها و غیره را سبب می‌شود.اما در مورد کشورهای صادرکننده نفت، ظاهرا تصویر بسیار متفاوت از این است. مطابق نظریه انتزاعی و نیز مشاهدات سطحی، کشورهای نفتی اولا باید بر گسترش شهرنشینی تأکید ورزند چرا که می‌توانند نیازهای کشاورزی خویش را از راه واردات برطرف سازند و ثانيا باید از تکنولوژی سرمایه‌بر استفاده کنند زیرا منابع سرمایه و منابع ارزی فراوانی در اختیار دارند. پیش از بحث در مورد / محدودیت های این تصورات، اشاره به یک تناقض ظاهری سودمند است: در یک کشور در حال توسعه معمولی ظاهرا بدان دلیل کشاورزی به فراموشی سپرده می شود که کشور، خود را بیش از حد وابسته به این بخش می‌داند حال آنکه در یک اقتصاد در حال توسعه نفتی غفلت از کشاورزی به این علت صورت می‌گیرد که کشور، خود را مستقل از بخش کشاورزی می‌داند. به همین ترتیب، در کشورهای غیرنفتی، ظاهرا بدان امید از تکنولوژی سرمایه‌بر استفاده می‌شود که «پس انداز داخلی» و منابع ارزی آینده افزایش یابد، حال آنکه در کشورهای صادرکننده نفت از آن رو از همین سیاست پیروی می‌شود که کشور با فراوانی سرمایه مالی داخلی و خارجی روبروست.برای جمع‌بندی این تحلیل کلان شاید بتوان اقتصاد فعلی ایران را یک اقتصاد مرکانتیلیستی خواند. اقتصادی که همان گروه تحت الحمایت شاکله‌ی اصلی آن هستند. آنچه می‌توان از این رویکرد عنوان کرد این است که در این حرکت مرکانتیلیستی یک اتحاد استراتژیک و یک اشتراک منافع بین تجار و قدرت‌های سیاسی و نظامی وجود دارد؛ بر این اساس دولت که وظیفه‌اش ایجاد عدالت بوده بیشتر به‌عنوان ابزاری برای سوداگران کار می‌کند. ایجاد دیوارهای بلند حمایتی و یک نوع ملی‌گرایی افراطی از مشخصات این رویکرد است؛ نکته دیگر نیز رسمیت بخشیدن انحصار در این رویکرد بوده که موجب سرکوب رقابت می‌شود. در واقع در این چرخه با افزایش بدهی‌ها درآمد دولت کاهش خواهد یافت و دولت مجبور به افزایش مالیات می‌شود. با افزایش مالیات‌ها اقدامی ضدتولید صورت می‌گیرد و این موضوع کاهش بیشتر درآمد دولت و کسری بیشتر را به همراه خواهد داشت که در نهایت منجر به افزایش بدهی‌های دولت خواهد شد. در این چرخه باطل که مرتب توزیع و بازتوزیع ثروت جامعه انجام می‌گیرد، کسانی که در مرحله اول سود بردند، همچنان از بازتوزیع ثروت نفع نیز خواهند برد؛ بر این اساس در عالم سوداگری هیچ گاه تمایل به حل چالش‌های اقتصادی دولت وجود ندارد. در واقع شخصی که از طریق سوداگری به ثروت رسیده خواهان پایان یافتن این سوداگری نخواهد بود.این تبیین از آن جهت مهم است که نقش اصلی پایان این چرخه را نه برنامه‌ریزان و سیاست‌گذاران اقتصادی – یا همان بدنه کارشناسی – که سیاستمدار ایرانی بر عهده دارد. به نظر می‌رسد از همین روست که جناب نیلی به عنوان فردی حاضر در نظام سیاست‌گذار و تصمیم‌ساز بیان می‌کند: اقتصاددانانی که طی سالیان گذشته، نه تنها بدون هرگونه چشم‌داشت، بلکه با تحمل انواع تحقیرها و نگاه‌های شک‌آلود از طرف تصمیم‌گیرندگان، بدون برخورداری از هرگونه پشتیبانی سیاسی و صرفا با ابزار استدلال کارشناسی و علمی، در تلاش بوده‌اند تا با به‌کارگیری انواع ابتکارها و حتی هنرمندی‌های مختلف، صورت‌حساب عطش سیری‌ناپذیر سیاستمداران برای کسب محبوبیت از طریق حراج منابع تجدید‌ناپذیر کشور را جلوی آن‌ها گذاشته و به آن‌ها گوشزد کنند که ادامه این شرایط، کشور را با بحران مواجه خواهد ساخت.۲- پس از این تحلیل کلان، به نظر می‌رسد نگاهی خرد بتواند تشخیص ما را تکمیل کند. نسخه‌های توسعه اقتصادی ایران چه از جانب نئوکلاسیک‌ها و چه نهادگرایان ضعف دانشی در مورد نوآوری دارد. این ضعف دانش نه از بابت تحلیل‌های کلان این نظریات بلکه ناشی از کمبود دانش سیاست‌گذاران است. به طور خلاصه باید گفت حکم‌رانی خوب، نتظیم‌گری و موارد این چنینی در نهادگرایی نیز لزوما به توسعه نوآوری مبدل نمی‌شود. خلق و تجاری‌سازی محصولات مبتنی بر فناوری، توسعه فرآیندهای نوآوری سازمانی، ارتباط با هسته‌های فعال در زمینه نوآوری و فناوری خود دانش جدایی‌ست که به طور کلی در ایران گسترش پیدا نکرده است. این موضوع پیش از آن که در اقتصاد کلان و حتی خرد بررسی شود مربوط به رشته مدیریت و به خصوص مدیریت نوآوری و فناوری است. بررسی وضعیت نشر کتاب‌های این حوزه که اولین گام برای درک این مفاهیم پیچیده است نشان می‌دهد اساسا دانش کشور در این زمینه بسیار پایین است و این ضعف اساسی خود را در برنامه‌ریزی و سیاست‌گذاری نشان می‌دهد. باری این خرده را نمی‌توان از اقتصاددانان و خواندگان گرفت بلکه باید در مسیری جدا به آن پرداخت.سیاست راهنماسخن بسیار است اما به نظر می‌رسد طرح مرحله‌بندی شده‌ مسانل، امکان خلق راه‌حل و پیاده‌سازی آن را بیشتر کند. از طرف دیگر ارائه فهرست طویلی از مشکلات، مانع از تمرکز بر موضوعات اصلی می‌شود؛ در نهایت این عدم تمرکز و ترس از سیل مشکلات نیز به اشتباه ما را به دنبال نسخه‌های تغییرات طوفانی سوق می‌دهد، تغییراتی که بر حسب تجربه نتایج ناپایداری را رقم می‌زند. به همین دلیل بهتر است که بر همین دو موضوع تاکید کنیم و با استفاده از این دو تشخیص، سیاست راهنمای خود را طراحی کنیم.با توجه به چالش اصلی و کلان، به نظر می‌رسد ایجاد زمین بازی خارج از نفت باید اصلی‌ترین سیاست بلندمدت باشد؛ اما برای طراحی چگونگی آن باید به وضعیت واقعی اقتصاد ایران بازگردیم. برای این کار از گزارش رقابت‌پذیری جهانی استفاده می‌کنیم. بر طبق این گزارش، اقتصادها به سه دسته تقسیم می‌شوند. اقتصادهای نهاده محور که در این اقتصادها، پایه‌های اصلی نهادها، زیرساخت، محیط کلان اقتصادی و آموزش و بهداشت است. اقتصادهای بهره‌وری‌محور که آموزش مهارت، کارایی بازار مواد اولیه و نیروی کار، گسترش بازارهای مالی، آمادگی تکنولوژیک و اندازه بازار پایه‌های اصلی‌ آن است و اقتصادهای نوآوری‌محور که در آن مهارت‌های کسب و کار و نوآوری پایه‌های اصلی را شکل می‌دهد. بر طبق این گزارش ایران در حال گذار از اقتصاد نهاده‌محور به بهره‌وری‌محور است. موضوع اصلی این است که سطح اقتصادی یک کشور را نمی‌توان به طور ناگهانی به نوآوری محور تبدیل کرد؛ زیرا آمادگی‌های اقتصادی، موضوعی خلق‌الساعه و یک شبه نیستند. از طرف دیگر، در ایران و در سال ۱۳۹۷ بیشترین سهم از تولید ناخالص داخلی کشور در گروه خدمات ثبت شده و این حوزه حدود ۴۵ درصد از کل تولید ناخالص داخلی را به خود اختصاص داده است. پس از آن گروه صنعت  با ۱۹ درصد، نفت و گاز طبیعی با ۱۸ درصد، کشاورزی با ۸ درصد، سایر فعالیت‌های اقتصادی با ۶ درصد، صنعت ساختمان با ۳ درصد و معادن با ۱ درصد در رتبه‌های بعدی قرار دارند و می‌دانیم اقتصادی که دارای یک بخش بزرگ خدماتی در داخل و  کسری تراز حساب خدمات است باید مطمئن شود که بخش‌های تولید و صادراتش با سرعت کافی توسعه می‌یابد تا به شکل مناسب افت درآمد نفت و ذخایر پایان‌پذیر را جبران کند. به نظر می‌رسد با در کنار هم قرار دادن این دو مورد بتوانیم حداقل یکی از دلایل عدم پیشرفت اکوسیستم استارتاپی کشور از منظر جلب توجه نیروهای کلان اقتصادی را تحلیل کنیم. اکوسیستم استارتاپی کشور تلاش کرده با فهم مدل‌های مبتنی بر اقتصادهای نوآوری محور به خلق کسب و کارهای نوین بپردازد و به طور مستقیم وارد سطح‌ سوم بشود. با این تلاش‌ها این اکوسیستم توانسته گردش مالی درخور توجهی را به دست بیاورد اما به سبب عدم هدف‌گیری بازار بزرگ‌ صنایع کشور‌ که نیاز بهره‌وری نیاز اصلی آن‌ها بوده به صحنه‌ی اصلی اقتصاد راه پیدا نکرده است. از عینک طرفداری صرف نوآوری، می‌توان به عملکردها و مدل‌ها نقدهایی را وارد کرد؛ اما از نگاه یک سیاست‌گذار و از زاویه دید درون اکوسیستمی هم می‌توان به این موضوع نگاه کرد و موضوع را به شکل دیگری صورت‌بندی کرد  و عدم موفقیت این اکوسیستم را نه در مدل‌های کلان که به صورت دقیق و عملیاتی شناسایی کرد. در این صورت‌بندی به جای تلاش برای خلق اکوسیستم استارتاپی کشور، اکوسیستم نوآروی – بهره‌وری کشور را باید تقویت کرد. یقینا نباید در مقابل آزادی انتخاب هیچ گروهی قد علم کرد و حاکمیت باید سعی کند فاصله‌ی دانشی و قانونی خود را با اکوسیستم استارتاپی کاهش دهد. موضوع اولویت‌بندی منابع و حتی زمان جلسات بدنه‌ی کارشناسی و سیاست‌گذاران است. واقعیت‌های اقتصادی و نیازهای اقتصادی کشور باید این اولویت‌بندی را ایجاد کند و آن‌چه مشخص است اهمیت بالای این دوران گذار اقتصادی است. بنابراین به نظر می‌رسد از یک نگاه عملیاتی اهم سیاست‌گذاری‌ها باید به‌گونه‌ای باشد تا تمرکز فعالان اکوسیستم نوآوری – بهره‌وری بر نوآوری‌هایی قرار بگیرد که هدف خود را حل مشکلات بهره‌وری کشور قرار می‌دهد. با این کار این اکوسیستم می‌تواند به سرمایه‌های بزرگ صنایع کشور خود را نزدیک کند و سهم طبقه توده‌ی شهری از جریان کلی اقتصاد را افزایش دهد. این تلاش‌ها باید توانایی صنایع را برای صادرات بالا ببرد و به صرف کاهش هزینه خود را محدود نکند. از طرف دیگر این اکوسیستم باید یه سمتی سوق داده شود که کشاورزی سنتی کشور را به سمت کشاورزی دقیق نزدیک کند تا بتوان سهم جمعیت روستایی از اقتصاد را نیز افرایش داد. برای اشاره مصداقی می‌توان به سخنرانی جناب روحانی  اشاره کرد و درستی این اولویت و خواسته‌ی اصلی اقتصاد کشور را درک نمود. در این سخنرانی بر کمک‌گیری از استارتاپ‌ها برای نیازهای کشاورزی و نیروگاهی مانند وجود آب و سوخت، در جریان بودن فعالیت و مواردی این‌چنینی اشاره می‌شود. خواسته‌های این چنینی بیش از آن‌که به استارتاپ‌ها به عنوان نهادی موقت که در حال آزمایش مدل کسب و کار و گسترش‌پذیری آن هستند، به شرکت‌های فعال در زمینه نوآوری اشاره دارد؛ همچنین با توجه به مطالعاتی که بر روی استارتاپ‌های کشور انجام شده می‌توان دریافت که این خواسته‌ها از آن‌چه زمینه‌های فعالیت اصلی استارتاپ‌های کشور است، فاصله دارد. مورد نهایی که باید در زمینه سیاست راهنما اشاره شود این است که همزمان این تمرکز بر عوامل نوآوری - بهره‌وری باید در مسیر انتخاب صنایع استراتژیک و قابل رقابت در عرصه بین‌الملل، دست برداشتن از تولید تمام موارد در کشور و باز تععریف واژه‎ی استقلال و خودکفایی نیز گام برداشت.برنامه اقداماتپس از تعیین چالش و سیاست راهنما حال باید به برنا‌مه‌ی اقدامات بپردازیم. موضوع اولیه‌ای که باید در طراحی این برنامه مدنظر قرار بگیرد عدم ورود مستقیم دولت به معنای تزریق مستقیم پول در این اکوسیستم است؛ زیرا با ورود مستقیم همان طبقه‌ی حمایت شده نیز وارد این فضا می‌شود و این اکوسیستم نیز ساختاری شبیه به بقیه اقتصاد ایران پیدا می‌کند. موضوع در این‌جا باید سیاست‌گذاری‌های مشوق‌، طرح‌ها، آموزش‌ها و موارد این‌چنینی باشد. به عنوان مثال می‌توان از سیاست‌گذاری کشور لبنان مثالی آورد که در آن  بانک مرکزی لبنان، بانک‌های این کشور را به سرمایه‌گذاری در اکوسیستم استارتاپی تشویق کرده است. این بخشنامه که در سال ۲۰۱۳ تدوین و عملیاتی شد، به بانک‌های این کشور این اختیار را می‌دهد که بتوانند ۳ الی ۴ درصد سرمایه اسمی خود (تا پایان سال ۲۰۱۵ مجموعا حدود ۵۰۱ میلیون دلار) را در اکوسیستم کارآفرینی شامل استارتاپ‌ها، شتاب‌دهنده‌ها، پارک‌های علم و فناوری و صندوق‌های سرمایه‌گذاری جسورانه به صورت مستقیم یا غیرمستقیم سرمایه‌گذاری کنند. در مقابل، بانک مرکزی لبنان زیان ناشی از سرمایه‌گذاری بانک‌ها تا سقف ۷۵ درصد مبلغ سرمایه‌گذاری ‌روی استارتاپ‌ها و ۱۰۰ درصد مبلغ سرمایه‌گذاری ‌روی شتاب‌دهنده‌ها و پارک‌های علم و فناوری و دیگر برنامه‌های حمایتی را تضمین می‌کند. همچنین بانک مرکزی لبنان در سود سرمایه‌گذاری بانک‌ها به میزان ۵۰ درصد شریک است. قبل از اجرای این قانون مبلغ سرمایه‌گذاری انجام‌شده در اکوسیستم کارآفرینی لبنان حدود ۲۰ میلیون دلار گزارش شده است به‌طوری‌که استارتاپ‌های این کشور با مشکلات متعددی در خصوص تأمین مالی چه از طریق سهامی و چه از بدهی مواجه بودند. بررسی عملکرد بانک‌ها‌ در سال‌های پس از تصویب این قانون نشان می‌دهد که بانک‌ها عمده سرمایه‌گذاری خود را در حوزه استارتاپ‌ها به صندوق‌های سرمایه‌گذاری جسورانه تخصیص داده‌اند. آمار و ارقام تا پایان سال ۲۰۱۵ نشان می‌دهد که تعداد ۱۸ بانک از ۳۱ بانک مبلغ ۲۲۵ میلیون دلار در اکوسیستم استارتاپی و دانش‌بنیان سرمایه‌گذاری کرده‌اند.موضوع مهم‌تر از سیاست‌گذاری مشوق‌ها، ایجاد ارتباط و کانال ارتباطی صنایع بزرگ و اکوسیستم نوآوری – بهره‌وری است که باید با استفاده از زیرساخت‌های آی‌تی و نهادهای خارج از قدرت مثل اتاق بازرگانی و انجمن‌ها به صورت پویا و تعاملی شکل‌دهی بشود؛ زیرا اساسا بین فعالان این دو گروه ارتباط مشخص و سامان‌یافته‌ای وجود ندارد. به نظر می‌رسد باید در ابتدا هر دو طرف به شناخت طرف مقابل بپردازند و بعد در یک ساختار شفاف بهترین پیشنهاده برای افزایش بهره‌وری انتخاب و پیاده‌سازی شود.موضوع سوم و نهایی نیز تسهیل کسب دانش بهره‌وری‌ست که این مهم نیز از طریق سیاست‌گذاری دستگاه‌های حکومتی برای نهاد دانشگاه و همچنین اعضای اکوسیستم قابل پیگیری‌ست.به ابتدای سخن بازگردیم. موضوع اصلی و اساسی مشکلات نوآوری کشور، در اصول پیش‌فرض اقتصاد نئوکلاسیک نیست؛ همچنین مشکلات اقتصاد سیاسی کشورهای صادرکننده‌ی نفت نیز نباید فضا را برای جولان اقتصاددانانی که به اسم نهادگرایی، بر طبل اقتصاد دولتی و دستوری می‌دهند باز کند؛ بلکه باید با دفاع از نهاد بازار و مالکیت خصوصی و طراحی اقدامات مرحله‌ای امکان تشکیل ثروت در بخش خصوصی و خلق ثروت خارج از زمین نفت را تسهیل کرد.امید است این صورت‌بندی بتواند کمکی کوچک برای توسعه نوآوری کشور انجام دهد.پی‌نوشت: در این نوشته از مقالات متعددی استفاده شده است:نهادگرایی مکمل نظام بازار - حمید آذرمندتبدیل حاشیه قابل اعتنا به جبهه مقابل - مصطفی نعمتییک پاسخ به حمله‌های بی‌شمار - مسعود نیلی ۳ شرط اصلاحات اقتصادي بدون درد - گفت‌وگو با جعفر خيرخواهان به بهانه انتشار كتاب «خشونت و نظم‌هاي اجتماعي» - مصطفی خدادادیخصوصی‌سازی و تغییر آرایش سیاسی و اقتصادی در ایران - علی رسولیاقتصاد سیاسی کشورهای صادرکننده نفت - محمدعلی همایون کاتوزیان</description>
                <category>صدرا امامی</category>
                <author>صدرا امامی</author>
                <pubDate>Sun, 25 Aug 2019 18:20:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدمی و چالش خلق کردن</title>
                <link>https://virgool.io/@EmamiSadra/%D8%A2%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D9%88-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%AE%D9%84%D9%82-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-wpriuhyy1ech</link>
                <description>خلق کردندور و بر خودمان را که خوب ببینیم یا خاطره‌هایمان را که مرور کنیم؛ می‌بینیم که انگار آدمی در زندگی خود نویسنده است یا شایدم کارگردان! نقاش یا مجسمه ساز هم می تواند باشد. اگر بخواهیم واقع‌بین باشیم بازیگری هم به گروهی از آدم‌ها می‌آید. ولی اشتراک تمام این ویژگی‌ها در دو واژه خلاصه می شود:«خلق کردن»؛ چیزی که انگار در درون آدمی‌ست و بدون آن، زندگی معنایی ندارد؛ همین زندگی که آدم‌های خلاق، در طول تاریخ به آن، معناهای بیشتری داده‌اند؛ خلاق بودنی که نیاز به تولد دارد و تلاش.گاهی اوقات آدمی باید خود را ورق بزند یا بنشیند و کارهایش را نگاه کند؛ گفتگوی دو نفره نیز می‌تواند سناریوی مشابه باشد. گوش دادن هم راهکار خوبی است؛ گوش دادن به آدم‌هایی که تجربه خلق کردن داشته‌اند یا خواندن حرف‌هایی که در کتاب‌ها نوشته‌اند یا در فیلم‌هایشان گفته‌اند و یا در یک اثر نقاشی گنجانده‌اند.همه اثرها، هر چقدر هم از پیش به آن‌ها فکر شده باشد باز هم در لحظه زاده شده‌اند. باید این لحظه‌ها کشف شوند تا آدمی عمیق‌تر زندگی را بشناسد. آن‌ها که تجربه‌اش را دارند، می‌گویند، هر از چندگاهی بازخوانی یک اثر، درهای جدیدی بر انسان می‌گشاید. آدمیزاد باید بنشیند، فکر کند که ادامه این اثر چه می‌توانسته باشد.زیباترین داستان‌ها، فیلم‌ها، تئاتر‌ها و تندیس‌ها هم اگر در همین مرحله‌ای که هستند بمانند، در درازمدت بی‌اثر خواهدشد. همانگونه که اگر در ذهن انسانی که خلق‌شان کرده می‌ماندند، ما دیگر به آن‌ها دسترسی نمی‌داشتیم و چه کسی می‌داند اگر نبودند، دنیا به چه شکل درآمده‌ بود.«خلق کردن»؛ این خلق کردن سخت است و همانجاست که سره از ناسره تمیز داده می‌شود. آن‌جا که می‌بینی گروهی در وسط گودند و یک گروه دور آن؛ همان دسته‌ای که صرفا می‌گویند: انجامش بده. بعضی‌ها هم که خیلی دور می‌ایستند و به طور قطع می‌گویند: نمی‌شود!ماجرایی‌ست. باید به راه افتاد و سبک رفت، شروع خلق، شروع خالق شدن است.پی‌نوشت: متن چاپ شده در صفحه “همشهری دو” به تاریخ ۳ شهریور ۱۳۹۵</description>
                <category>صدرا امامی</category>
                <author>صدرا امامی</author>
                <pubDate>Wed, 22 May 2019 03:17:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاملی 7159 کلمه‌ای درباره اهمال‌ کاری</title>
                <link>https://virgool.io/@EmamiSadra/procrastination-ppzgan5qbop2</link>
                <description>( قاعدتاً برای یک آدم پشت گوش انداز خوندن 7000 کلمه کار دشواریه. برای همین بعد از تموم شدن هر مرحله، درصد پیشرفتتون رو نوشتم تا شاید با دونستن این نکته بتونید تا تهش برید )نوشته رو با یک جمله از محمود دولت‌آبادی شروع کنم:عجیب‌ترین خوی آدمی این است که می‌داند فعلی بد و آسیب‌رسان است، اما آن را انجام می‌دهد، به کرات هم. هر آدمی، دانسته و ندانسته، به نوعی در لجاجت و تعارض با خود به سر می‌برد و هیچ دیگری ویرانگرتر از خود آدمی نسبت به خودش نیست.سوال اصلی کل این نوشته اینه: چرا با این که می‌دونیم باید قبل از بحرانی شدن شرایط، کاری رو تموم کنیم اون رو تا آخرین لحظه به تعویق می‌ندازیم؟و خب به نظرم باید اول وضعیت فعلی من رو بدونید:من باید نهایتا تا چهل روز دیگه از پایان‌نامه کارشناسی ارشدم دفاع کنم و هنوز ویرایش اولش هم حاضر نشده، نزدیک به یک ماهه که فشار عقب افتادن کارها دل‌دردهای مزمنی رو ایجاد کرده و یک بار کار رو به بیمارستان رسونده، دو شرکتی که مشاور‌شونم به حق از دست من دلخورن و کارهاشون عقب افتاده، پروژه‌ی مطالعاتی معاونت علمی چند روزی از هدف‌گذاری عقبه و دو هفته متوالی شده که به جلسه کتابخونیم  - نهال -  نرفتم و توجیهش برام این بوده که چون از کارهام عقبم، نرم تا بتونم خودم رو به هدف‌گذاری‌هام نزدیک کنم. (3.5% از متن )درباره چه کسی حرف می‌زنم؟من در این نوشته از آدم‌هایی – مثل خودم - حرف می‌زنم که کارهایی برای انجام دارن و خودشون هم به وضوح می‌دونن که باید اون کارها رو انجام بدن؛ اما با تعمد کامل کارهای دیگه‌ای برای خودشون می‌تراشن و این روند رو اونقدر ادامه می‌دن تا تبدیل به تماشگر زندگی خودشون می‌شن. انگار در حال دیدن تئاترین که نقش اولش رو دارن و نقششون اینه که بازی بقیه بازیگرها رو نگاه کنن و فکر کنم گاهی وقتا هم برای این که نبینن به جایی پناه می‌برن و می‌خوابن، ساعت‌ها و ساعت‌ها می‌خوابن. این آدم‌ها دائما حسرتی را با خودشون به دوش می‌کشن. این حسرت به ‌خاطر نرسیدن به اهدافشون نیست، کمی عمیق‌تر و سوزانده‌تر، حسرتشون برای اینه که کارهایی که دوست داشتند رو حتی شروع نکردن.تا قبل از نوشتن درباره اهمال‌کاری فکر می‌کردم آدم‌ها دو دسته‌اند: کسانی - مثل من –  که اهمال‌کارند و دائما کارها را به عقب می‌ندازن و دسته‌ای دیگه به شدت دقیق و دوراندیش که کارها را به موقع و سر فرصت انجام می‌دن؛ اما از زمانی که شروع به مطالعه درباره‌ی اهمال‌کاری کردم متوجه شدم تقریبا همه‌ی ما حداقل در جایی و لحظه‌ای اهمال‌کار بودیم و هستیم؛ حتی اقتصاددان برنده صلح نوبل (جرج اکرلوف) هم کار بسیار ساده‌ای را اونقدر به تعویق می‌ندازه که انجام دادنش بی‌معنا می‌شه.بذارید کمی بیشتر توضیح بدم. ما در زندگی با دو دسته کار روبه‌روییم: فعالیت‌هایی که تموم کردنشون دارای یک زمان مشخصه: مثل زمانی خاص برای یک گزارش کاری، پایان‌نامه و...فعالیت‌هایی که برای تموم شدنشون زمانی وجود نداره: مثل یادگیری یک ساز یا زبان جدید یا دیدن یک مکان تاریخیدر ارتباط با فعالیت‌های دارای زمان می‌تونیم آدم‌ها را به سه دسته تقسیم کنیم.:1- اهمال‌کار همیشگی که هر مهلت پایانی رو از دست می‌ده2- اهمال‌کار موضوعی که بنا به علاقش کارها را به موقع انجام می‌ده یا نمی‌ده3- افرادی دقیق که به تمام کارهایشان به موقع رسیدگی می‌کنناما موضوع اونجایی جالب می‎‌شه که به فعالیت‌های دسته دوم می‌رسیم: اون‌هایی که تاریخ انجام مشخصی ندارن. فکر می‌کنم وقتی به این موضوع دقیق می‌شیم همه‌ی ما کارهایی رو داریم که می‌خواستیم انجامشون بدیم و به دلایل مختلفی به عقب انداختیمش. کارهایی که می‌شده شروع بشن و به نتیجه برسن، اما با بهونه یا کار تراشیدن‌های الکی انقدر به تعویق افتادن که می‌تونیم الان لیست بلندبالایی ازشون درست کنیم؛ برای همین می‌گم که همه‌ی ما در نهایت اهمال‌کاری کردیم و حسش رو درک می‌کنیم ولی خب لزوما همه‌مون شخصیت اهمال‌کار نداریم. (9.5 % )پیشنهادم اینه برای تکمیل این موضوع  ویدیوی تد راجع به اهمال‌کاری رو ببینید.تعریف اهمال‌کاریتعویق ارادی کاری مهم که قصد انجامش را داریم، با وجود آن که می‌دانیم در نتیجه این تعویق زیان خواهیم دید.برای توضیح بیشتر باید بگم اگر شما آگاهانه کاری رو به تاخیر بندازید یا با یک نگاه عارفانه به لذت بردن از لحظه حال رای بدید اهمال‌کاری نکردید. اهمال‌کاری دقیقا نوعی هوس محسوب می‌شه و شما با تعویق انداختن عامدانه کار به خودتون ضرر می‌زنید. در واقع مشکل از اینجا شروع می‌شه که اهمال‌کاری خودش رو در تمام ابعاد زندگی‌ نشون می‌ده و تبدیل به تجربه‌ی فشاری روزافزون می‌شه. احساسی که مدام به ما یادآوری می‌کنه که در نهایت باید با کاری که عقب می‌ا‌ندازیم روبه‌رو بشیم؛ ولی ما باز هم خواسته‌ها رو بر بایدها ترجیح می‌دیم.اگر بخوام قسمت تعریف رو با یک تلنگر به پایان ببرم باید بگم بیاید باور کنیم کهاهمال‌کاری در واقع خودزنی‌ست که به تدریج از ارزشمندترین منبع جهان؛ زمان، می‌کاهد. (11.8 % )چرا اهمال‌کاری می‌کنیم؟به نظرم اشتباهه که فکر کنیم پدیده‌ای مثل اهمال‌کاری رو می‌شه تک عاملی بررسی کرد. برای همین سعی می‌کنم عوامل مختلفی که باعثش می‌شن رو بیان کنم، فقط اول از همه بگم که یکی از باور‌های غلط اینه که فکر کنیم اهمال‌کاری می‌کنیم چون تنبلیم و نمی‌تونیم زمانمون را به خوبی مدیریت کنیم. اهمال‌کاری مقوله‌ای پیچیده‌تره.( و این که خواهشا یادتون باشه که همه‌ی این‌ها نوشته نشده تا ما با داشتن بهونه بخوایم کارامون رو عقب بندازیم. توی قسمت بعدی از راه‌حل‌ها هم می‌گم )1- بسترهای ارتباطی موجود: خانواده، دوستان و جامعهاولین عاملی که باید بهش اشاره کنم بسترهای ارتباطی موجوده. این بسترها در نگاه خرد، خانواده و حلقه اصلی دوستانه و در نگاه کلان، جامعه. باید قبول کنیم که ما الان در فضای مثبتی زندگی نمی‌کنیم. یه لحظه فضایی رو تجسم کنید که در اون هیچ اختلافی با خانواده وجود نداره، دوستانتون  به شدت در انجام کارها از شما حمایت می‌کنن و جامعه از ایده‌های جدید شما استقبال می‌کنه. خب معلومه که این فضا ما رو ترغیب به انجام کار می‌کنه؛ اما اگر برآیندی از کل جامعه رو در نظر بگیریم، می‌شه گفت که ما الان در همچین فضایی زندگی نمی‌کنیم. صداهای بلند موجود در جامعه دارن بر طبل خشونت و ناامیدی می‌کوبن، ساختار حکومتی هرگونه تغییر رو پس می‌زنه، وضع اقتصادی روند مثبتی نداره، خانواده‌ها با شدت‌های مختلف تصمیم‎‌های خودشون رو مقابل تصمیم فرد می‌ذارن و دوستان به خاطر فضای تیره‌ی موجود از ایده‌های بزرگ هم حمایتی نمی‌کنن و شاید به سمت نگاهی به شدت متمرکز بر لحظه‌ی حال و به دور از برنامه‌ریزی بلند مدت برن. حضور در این فضا به طور کلی توانایی ذهن برای برنامه‌ریزی و شوق و ذوق برای انجام درست و به‌موقع کارها رو کم می‌کنه.2- عدم توانایی در خودساماندهیمستقیم سر توصیف موضوع بروم: اهمال‌کاری، نقصی پیچیده در خودساماندهیه یعنی این که ما مهارت مدیریت خودمون رو نداریم و نمی‌تونیم از پاداش‌های آنی بگذریم تا منافع بلند مدتی که دنبالشیم رو به دست بیاریم.در واقع ما با هر بار اهمال‌کاری از ذهنمون شکست می‌خوریم و ذهنمون در بازی تسلط بر نفس پیروز می‌شه. من معمولا مسائل رو طوری برای خودم می‌گم که کمی بهم بربخوره تا شاید به خودم بیام اما بذارید کمی بیشتر توضیح بدم تا بدونید این مدیریت خیلی هم کار آسونی نیست. در واقع موضوع از اینجا شروع می‌شه که ما نمی‌تونیم راجع به تفکرمون، فکر کنیم و بفهمیم که چرا این جرقه‌ی لحظه‌ای پیش اومده و در نتیجه چون حتی نمی‌تونیم اتفاق افتاده تو ذهنمون رو مجسم کنیم جلوی این انگیزه‌های آنی ضعیف می‌شیم و نمی‌تونیم احساسات اون لحظه رو مدیریت کنیم.پیشنهاد می‌دم این چند جمله رو از جان ری ( اقتصاددان اسکاتلندی قرن نوزدهم ) بخونید:دورنمای خیرهای آتی که شاید در آینده به دستمان برسد در چنین لحظه‌ای ملال‌آور و مشکوک جلوه می‌کند و محتمل است آن را پست‌تر از آن چیزی بدانیم که نور پرتوان امروز بر آن می‌تابد و می‌بینیم که در کمال تر و تازگی در چنگ ماست. و اصلا نمی‌بینیم که فردا هم وسوسه‌ی به تعویق انداختن کار به همین شدت خواهد بود.حالا بعد از دونستن این موضوع که ما تسلط کمی روی خودمون داریم فکر کنید مجبورید کاری که دوستش ندارید رو هم انجام بدید و ببینید ذهن در این لحظه چه بازی عجیبی رو به راه می‌ندازه:فردی که تسلط کمی روی خودش دارد و دستخوش گرایش شدیدی برای پیروی از امیال آنی ست. وقتی با کاری ناخوشایند روبه‌رو می‌شوند، توفان کامل اهمال‌کاری رخ می‌دهد؛ اغلب اهمال‌کاران گرایشی به تباه کردن کوشش‌هایشان بروز می‌دهند، اما ممکن است از حالتی منفی ( کمال گرایی ) یا از حالتی مثبت ( لذت وسوسه ) به این نقطه برسند.پل گراهام در مقاله‌ی خودش درباره اهمال‌کاری فعالیت‌هایی رو تعریف می‌کنه به اسم &quot;پادویی&quot; و معتقده پادویی فعالیتی محسوب می‌شه که ما رو از فعالیت اصلی خودمون دور می‌کنه و جمله‌ی قشنگی رو راجع به موضوع مطرح می‌کنهپادویی‌‌ها آن قدر در کشتن پروژه‌های بزرگ موثرند که خیلی از افراد از آن دقیقا به همین منظور استفاده می‌کنند.موضوع نهایی که به نظرم در مورد خودساماندهی مهمه اینه که معمولا انسان‌ها پس از فهمیدن اشتباهشون، از اون موضوع یاد می‌گیرن و به قول معروف مار گزیده از ریسمون سیاه و سفید می‌ترسه ولی نکته‌ی جالب ماجرا اینجاست برای اهمال‌کارها به نظر می‌رسه این حلقه بازخورد کار نمی‌کنه و اهمال‌ کارها از عقب افتادن کارها و مشکلاتی که براشون پیش میاد درسی نمی‌گیرن. (22.7 % ) 3- تنزیل هذلولیاقتصاددان‌های رفتاری که در چند سال اخیر در حال نوبل بردن هستن روی این موضوع کار می‌کنن که چرا تمام تصمیم‌های یک انسان عاقلانه نیست. تنزیل هذلولی هم یکی از مفهوم‌هایی هست که برای توصیف یکی از همین رفتارها به وجود اومده. خلاصه این مفهوم یعنی که انسان‌ها وقتی قراره در مورد آینده تصمیم بگیرن ( یا حداقل اعلام کنن ) تصمیمات عقلایی مطرح می‌کنن ولی تصمیمات لحظه‌ای و کوتاه مدت خودشون رو کاملا بر اساس منافع کوتاه‌مدتشون می‌گیرن. به عنوان مثال پژوهش‌های متعددی نشون می‌ده که انسان‌ها معمولا بسته به طول زمان ترجیحاتی متناقض دارند. اگر از شما بپرسند هفته آینده میوه می‌خورید یا کیک، معمولا می‌گویید میوه. هفته بعد وقتی برشی از کیک و یک سیب به شما تعارف می‌شود طبق آمار به احتمال بیشتر کیک را انتخاب می‌کنید؛ یعنی به زبان دقیق‌تر وقتی برای آینده برنامه می‌ریزید فرشته درونتان به گزینه‌های پر خاصیت اشاره می‌کند ولی برای آن لحظه سراغ چیزهای خوشمزه و لذت بخش می‌روید.فکر کنم حالا تمام روزهایی که گفتین از شنبه را درک کرده باشین! دقیقا از شنبه یعنی همین؛ شما آینده رو به جایی راحت تبدیل می‌کنید تا تمام چیزهایی را که در لحظه نمی‌خواید رو به آنجا بفرستید. این موضوع یه جورایی باعث پیش‌داوری لحظه‌ی حال هم می‌شه. در واقع این موضوع نشون می‌ده ما نمی‌تونیم درک کنیم که خواسته‌‌هامون در طول زمان تغییر می‌کنه و چیزی که الان می‌خوایم همون‌چیزی نیست که بعدا هم بخوایمش. به خاطر همین پیش داوری لحظه حال هم هست که برای سال‌های متمادی همان برنامه‎ی همیشگی که اول سال برای خودمون می‌نویسیم رو تکرار و هر بار هم می‌گیم این بار واقعا جدیم و شروع به نوشتن همچین لیستی می‌کنیم:- ورزش، کم کردن وزن و شکم شش تکه- ترک سیگار- تکمیل زبان انگلیسی و شروع زبان فرانسه ( یا اسپانیایی )- یادگیری نرم‌افزار ( های مربوط به رشته )- فهرست بلندبالای کتاب- فیلم‌های تاریخ سینما یا کارگردان4- خویشتن متفرقفردی که برنامه می‌ریزد و فردی که در اجرای برنامه ناکام می‌ماند واقعا عین هم نیستند، بلکه اجرای متفاوتی از آن چیزی هستند که توماس شلینگ ( استاد نظریه بازی‌ها ) خویشتن متفرق می‌خواند. به بیان دیگه یک فرد خودش رو در قالب یک خویشتن متحد نمی‌فهمه، بلکه موجودات متفاوتی می‌بینه که در حال کشمکش و رقابت و چونه زنین.فکر کنم همین چند جمله‌ی یان مک ایون کل موضوع رو بگه و دیگه احتیاج نباشه من حرف بیشتری در موردش بزنم:در لحظه‌های تصمیم‌گیری مهم، ذهن را می‌شود یک پارلمان یا یک اتاق رایزنی دانست. فراکسیون‌های مختلف مشغول نزاع‌اند. منافع کوتاه مدت و بلند مدت همدیگر را لعن و نفرین می‌کنندو نه تنها هیجانات مطرح و مورد مخالفت واقع می‌شوند که برخی پیشنهادها فقط برای تحت الشعاع قرار دادن پیشنهادهای دیگر پیش کشیده می‌شوند. جلسات ممکن است به بیراهه بروند یا به آشوب کشیده شوند.5- پروژه‌های بزرگپل گراهام که واقعا وبلاگش برای همه‌ی افرادی که در زمینه استارتاپ‌ها کار می‌کنن باید نقش معدن طلا رو داشته باشه وقتی راجع به اهمال‌کاری حرف می‌زنه موضوعی رو مطرح می‌کنه که به نظرم بعضی از اهمال‌کاری‌های ما به اون برمی‌گرده: وقتی با پروژه‌ای بزرگ روبه‌رو می‌شیم.اما چرا؟ خود آقای گراهام سه دلیل رو براش مطرح می‌کنه:1- ترس از اتلاف وقت: اولین موضوع اینه که پروژه‌های بزرگ معلوم نیست چه زمانی به نتیجه می‌رسن و اصلا به نتیجه می‌رسن یا نه و این موضوع باعث می‌شه که شما از این موضوع بترسید و هی با خودتون فکر و خیال کنید که نکنه وقتم رو از دست بدم و وارد مقایسه‌ای بشین که اگر این کار رو نکنم و توی همین بازه زمانی اون یکی کار کم ریسک رو انجام بدیم چی؟ بهتر نیست؟ و اینجوری پروژه بزرگ و اصلیتون رو به عقب می‌فرستین.2- نگرفتن پاداش: اگر بتونید از پس هیولای ترس از زمان بر بیاید، حالا نوبت به هیولای پاداش می‌رسه و شما باید با این تفکر مواجه بشین که برای این کار چه پاداشی بهم می‌رسه؟ آیا اصلا اطرافیان ( در نگاه خرد )، بازار ( در صورتی که کاری تجاری باشد )، جامعه دانشگاهی ( اگر پژوهش است ) و در یک کلام جامعه متوجه کار من می‌شود؟ آیا درآمدی از آن به دست خواهم آورد؟ آیا معروف و مشهور می‌شوم؟ آیا اثرگذاریم پایدار می‌ماند؟ و احتمالا موضوعی که پیش میاد شک به کار و باز عقب انداختن پروژه می‌شه.3- وحشتناک بودن پروژه: اگر از دو هیولای قبلی گذشته باشید حالا با خود پروژه روبه‌رو می‌شوید و در یک کلام باید گفت پروژه‌های بزرگ و پیچیدگی آن‌ها وحشتناکند. بذارید پایان‌نامه خودم رو مثال بزنم. من در پایان‌نامه خودم باید عوامل موثر درونی بر پایداری استارتاپ‌ها رو به دست بیارم. برای این کار چندین کتاب راجع به ساختار سازمانی، فرآیند کنترل پروژه، مدل‌های برنامه‌ریزی استراتژیک، مدل‌های مفهومی رشد استارتاپ‌ها، نمونه‌های موفق و شکست خورده موجود داخلی و خارجی و کلی هم وبینار و ویدیو و مصاحبه دیدم تا بتونم شروع کنم؛ اما تنها اتفاقی که برام افتاده این سوال بوده که بقیه چجوری توی 2 ماه پایان نامه می‌دن؟ به واقع دسته‌بندی این مدل‌ها، کنار هم قرار دادن، به دست آوردن متغیر خودش انقدر پیچیده شده که مصاحبه با صاحبان کسب و کار رو بذاریم کنار فعلا. در نهایت باید بگم هر چه مسئله بزرگ‌تر باشه مجبور کردن خودمون برای کار کردن روی اون موضوع سخت‌تر هم می‌شه. ( 35.7 %)6- فهم مفهوم زمانمورد دیگه‌ای که زمینه‌ساز اهمال‌کاری می‌شه اینه که ذهن ما نمی‌تونه مفهوم زمان رو به طور دقیقی درک کنه. مثلا من اگر بگم که از اول سال 97 نزدیک به 144 روز گذشته شما هیچ حسی پیدا نمی‌کنید. اما اگر بگم شما در یک دقیقه دست کم می‌تونید 200 واژه رو بخونید و یک کتاب 200 صفحه‌ای تقریبا 70 هزار واژه داره یعنی اگر از اول سال تا الان فقط روزی 15 دقیقه کتاب خونده بودید تا الان تونسته بودید 6 کتاب 200 صفحه‌ای بخونید. بیش از ماهی 1 کتاب.فکر کنم حالا زمان براتون معنا پیدا می‌کنه. به نظرم این که ما نمی‌تونیم زمان رو لمس کنیم باعث می‌شه نفهمیم یعنی چقدر زمان داریم؛ مثل وقتی که بهمون می‌گن 750 گرم سیب. تا وقتی که توی اون یکی دستمون یک وزنه با وزن مشخص نداشته باشیم هیچ فهمی از این که این چیزی که الان دستمونه چقدر وزن داره نداریم.موضوع اونجایی سخت‌تر می‌شه که با کارهایی روبه‌روییم که زمان مشخص پایان ندارن. باز از خودم مثال بزنم. وقتی قرار شد کنکور ارشد بدم من که به هیچ وجه درسخون نبودم به خوبی تونستم تمام برنامه‌هام رو برای کنکور تنظیم کنم چون از اولش می‌دونستم تمام اتفاق‌ها قراره در یک روز و ساعت مشخص و نه حتی 1 دقیقه قبل و بعد بیفته و حتی می‌دونستم کل تلاش‌های انجام شده من در زمانی نزدیک به 3 ساعت و با تعداد سوال مشخص قراره سنجیده بشه. مثال دیگه‌ش برنامه‌ی آماده‌سازی یک قهرمان برای المپیکه یا حتی لیگ‌های فوتبال. تمام ضرب‌الاجل‌ها از پیش تعیین شده و تو هیچ تخطی نمی‌تونی ازشون داشته باشی؛ ولی زندگی عادی این شکلی نیست ما خیلی از کارهای زندگیمون هیچ ضرب‌الاجلی ندارن و ما هم به سمتشون نمی‌ریم چون هم نمی‌دونیم چقدر زمان می‌خوان و هم نمی‌دونیم کی پاداش کارهامون رو می‌گیریم. موضوع دیگه‌ای هم که وجود داره اینه که ما معمولا مدت زمان لازم برای انجام یک فعالیت رو دست کم می‌‎گیریم. حالا یا هیچ‌وقت واقعا نفهمیدیم تکمیل یک پروژه مشابه چقدر وقت گرفته و خب خیلی وقت‌ها هم موقع برنامه‌ریزی، سناریوهای بی مشکل که هیچ اتفاق بد و خارج از پیش‌بینی ما توش نمی‌افته رو لحاظ کردیم و خب این ناتوانی برای زمان‌بندی باعث می‌شه که اون فعالیت رو شروع کنیم و چون طبق برنامه‌ریزیمون پیش نرفته وسط کار ولش کنیم.7- نگاه به خویشتن همچون بیگانهاین مورد کمی نگاه عصب‌شناسی به خودش می‌گیره. مورد عجیب و جالبی که می‌تونه باعث شه خیلی از کارهایی که انجام نمی‌دیم رو درک کنیم. دانشمندان عصب‌شناسی آزمایشی رو ترتیب دادن و در اون پالس‌های مغزی ما رو وقتی راجع به زمان حال خودمون و همینطور خودمون در زمان آینده حرف می‌زنیم رو ثبت کردن. مورد عجیب این آزمایش اینجاست که ما به خود آیندمون مثل یک بیگانه نگاه می‌کنیم. اگرچه ما به طرز گریزناپذیری در سرنوشت آینده‌ی خودمون شریکیم، اما این فرد برای ذهن ما ناشناخته است. به زبان ساده‌تر پالس‌های مغزی ثبت شده ما وقتی در مورد آینده خودمون حرف می‌زنیم از همون ناحیه‌ای در مغز فرستاده می‌شه که وقتی راجع به دیگران حرف می‌زنیم استفاده می‌شه. 8- کمال‌طلبی منفیاین مورد رو با یک داستان شروع می‌کنم. نقل شده که معماری در شیراز بوده که طرحی رو برای یک مسجد کشیده که تا به حال هیچ‌کسی حتی چیزی شبیه به اون رو ندیده بوده. پادشاهان به دنبال اجرای طرح بودن و بسیاری از درباریون به دنبال دزدیدنش. معمار برای تصمیم این که طرحش رو به چه کسی بسپاره خودش رو در اتاقی حبس می‌کنه و ساعت‌ها طرحش رو نگاه می‌کنه و در نهایت آتیشش می‌زنه. اهمال‌کارهایی که دچار کمال‌طلبی منفی شدن مثل همین معمار شیرازی، مبتلا به تصویر کامل چیزی می‌شن که هنوز متولد نشده؛ اون‌ها مسحور طراوت و تازگی ایده‌هاشون می‌شن و به تماشای چیزی می‌شینن که گذر ایام تباهش نکرده.چون این موضوع در مورد خودم هم وجود داره بذارید مفصل توضیحش بدم.اولین مفهومی که باید به نظرم راجع بهش بگم اینه که کمال‌طلبی به عنوان یک خصیصه اصلا بد نیست، اتفاقا همون نیروییه که ما رو هل می‌ده تا سعی کنیم به دستاوردهای بیشتری برسیم و خب دنیای بهتری برای خودمون و جهانمون خلق کنیم. کمال‌طلبی اونجایی شروع به لطمه زدن می‌کنه که تبدیل به کمال‌طلبی منفی می‌شه؛ یعنی تفکری که ما به جای شوق رسیدن به دستاوردها، ترس از نرسیدن داشته باشیم و به جای لذت از داشته‌ها و سعی برای رسیدن به قله‌های بلندتر همواره ناراحت از نداشته‌هامون باشیم. کمال‌طلب منفی به خاطر ترس از نرسیدن و چون نمی‌خواد ریسک ناکامی را بپذیره، ترجیح می‌ده شرایط رو جوری جلو ببره که موفقیت ناممکن بشه و بعد بی‌عملی خودش رو با این جمله که این شرایط قابل درست شدن نیست توجیه کنه. این مدل کمال‌طلبی خودش رو در تصمیم‌های دیگه‌ای هم نشون می‌ده.یکی از اون لحظه‌های تصمیم‌گیری وقتی بروز پیدا می‌کنه که فرد تفاوت زمین بازی ذهنی و شرایط واقعی رو حس می‌کنه؛ مثلا یک فرد توانایی بالایی در خودش برای مدیریت یک تیم رو می‌بینه ( و شاید هم واقعا این توانایی رو داشته باشه ) ولی وضعیت واقعی خودش رو یک کارمند پاره‌وقت می‌بینه یا خودش رو دارای ایده‌هایی می‌بینه که در صورت پیاده‌سازی می‌تونن درآمد بسیار بالایی رو براش ایجاد کنن اما شرایط واقعیش اینه که دنبال شغل دومی برای پرداخت اجاره خونه‌ست. این فضا باعث می‌شه کم کم افراد بی‌عملی رو به شرایطی که پله‌پله آینده خودشون رو بسازن ترجیح بدن.نقطه دیگه‌ای که یک کمال‌طلب منفی به اهمال‌کاری می‌رسه اینجاست که با خودش فکر می‌کنه کارهای زیادی مونده که انجام بده و استدلال می‌کنه هیچ یک از این کارها به تنهایی ارزش نداره و دوباره دور باطل بی‌عملی رو برای خودش تولید می‌کنه. درواقع باید پذیرفت که کمال‌طلب منفی در بعضی موارد اعتماد به نفس لازم برای انجام دادن کارها را ندارد.در یک کلام اهمال‌کاری ترکیبی از ضعف، جاه‌طلبی و تعارض درونی ‌ست. (49.8 % )چه باید کرد؟متاسفانه بذارید این بخش رو با این جمله شروع کنم: هیچ معجزه‌ای در کار نیست.اگر فکر می‌کنید که اهمال‌کاری رو می‌شه با یک سری تکنیک و چند تمرین روزانه از بین برد باید بگم متاسفانه اشتباه کردید. اهمال‌کاری مثل خیلی از مشکلات ذهنی راهی جز شناخت، یادآوری در لحظه وقوع، تحلیل شرایط و تلاشی مستمر برای تغییر اوضاع نداره. شما روزها با این حس درگیر خواهید بود و فکر نکنید هیچ وقت قراره دست از سر شما برداره. شاید بهترین توصیف از این شرایط را ساموئل جانسون داشته که گفته:این بی‌خردی‌ست که به خود اجازه دهیم کاری را عقب بیندازیم که می‌دانیم در نهایت ناگزیر از انجامش هستیم. اهمال‌کاری یکی از نقاط ضعفی است که با وجود تعلیمات معلمان اخلاق و مخالفت با عقل سلیم، همچنان کم و بیش در ذهن همه وجود دارد. حتی آن‌هایی که به استوارترین شکل در مقابل این بی‌خردی می‌ایستند؛ اگر آن را فجیع‌ترین امیالشان ندانند، لجوج‌ترین امیالشان خواهند دانست. میلی که مدام حملاتش را از سر می‌گیرد و حتی اگر اغلب از میدان به در شود، هیچ‌گاه از بین نمی‌رود.ولی بیاید شروع کنیم و به نظرم برای این که کمی التیام پیدا کنیم قبل از شروع راه‌حل‌ها این جمله از پل گراهام یادمون باشه:هر نصیحتی درباره‌ی اهمال‌کاری که تمرکزش بر اتمام و خط زدن موارد در فهرست وظایف شماست نه تنها ناقص بلکه قطعا گمراه‌کننده است!در نهایت این رو بگم که من هشت عامل برای به وجود اومدن اهمال کاری گفتم و حالا می‌خوام هشت راه‌حل براش بگم.1- به حداقل رساندن اثرات منفی محیطیاحتمالا خیلی از شما اسم هرم نیازهای مازلو رو شنیدید. هرمی که سلسله مراتب نیازهای یک انسان درش نوشته شده. شخصی به اسم کلایتون آلدرفر نقدی رو به مازلو وارد کرد و گفت مازلو نیازها رو درست شناسایی کرده، اما دلیل محکمی بر این که واقعا این‌ها بر اساس یک سلسله مراتب باشن نداریم و به جای اون نظریه‌ای رو داد که نیازهای یک آدم رو در این سه حرف خلاصه کرد: ERG  که مخفف سه کلمه انگلیسی بودن: Existence, Relatedness, Growth  همه‌ی این‌ها رو گفتم که تاکید کنم، درسته که ما نیازهامون سلسه مراتبی نیست و می‌شه بعضی از نیازها رو کنار گذاشت اما ما به ارتباط برای ادامه دادن زندگی نیاز داریم و اگر هر راهکاری مبنی بر فاصله‌ گرفتن از جامعه رو انتخاب کنیم در بلند مدت شکست می‌خوریم. با این وجود به نظرم دو موضوع رو در نظر بگیرید. اولیش اینه که سعی کنید جمعی رو برای خودتون بسازید که به جای نقد شما و دست کم گرفتنتون سعی کنه شما رو به جلو هل بده. می‌دونم کار سختیه اما قطعا ارزش زمان گذاشتن رو داره. من خوشحالم که دوستانی مثل امیر و نوید دارم که این کار رو برام می‌کنن یا با جایی مثل باشگاه کتابخوانی ازتا آشنا شدم که فضایی رو برای بروز و حضور من و امثال من ایجاد کرده؛ به نظرم شما هم می‌تونید همچین جمع‌هایی رو برای خودتون بسازید. نکته‌ی دومی که می‌خوام بگم اینه که من توی عوامل به وجود آورنده از خانواده و دوستان و جامعه‌ای گفتم که فضایی مثبت نداره و این فضا روی ما اثر منفی می‌ذاره. حقیقتا برای این موضوع راه حلی کاملا مشخص ندارم. راه‌حل پایداری که باعث قطع ارتباط نشه و از اون‌طرف هم فضایی مثبت ایجاد کنه. تنها راهکارم تمرین برای کم کردن اثر این فضای منفیه و اون هم پیشنهاد هم چیزی نیست جز خوندن کتاب چهار میثاق ( خِرَد سرخپوستان تولتِک )چهار میثاق، کتابی است که خِرَد سرخپوستان تولتِک را به زبانی ساده توضیح می‌ده. در این کتاب از قوانین شخصی، قضاوت‌های درونی و خشونت‌هایی که نسبت به خودمون نشان می‌دیم، صحبت می‌شه و چهار پیشنهاد (میثاق) برای بهبود کیفیت زندگی ارائه‌شده.در ایران این کتاب توسط دل‌آرا قهرمان ترجمه‌شده و در مقدمه، چهار میثاق را این‌گونه معرفی شده:این کتاب حاصل تجربیات و اندیشه‌های مردی است از تبار سرخپوستان آمریکای مرکزی، که باورهای بنیادی تولتک‌ها را به زبانی ساده با مثال‌های قابل‌فهم و طبقه‌بندی بسیار مفید و مؤثر به نسل‌های جدید ارمغان کرده، با این امید که رؤیای سیارۀ زمین را تغییر دهند. همان‌طور که از نام کتاب پیداست، این کتاب به چهار قسمت اصلی تقسیم می‌شود و تمام سعی کتاب بر آن است که شما یاد بگیرید چگونه سیاهی اطرافتان را به خود نگیرید و از آن مهم‌تر چگونه سیاهی به محیط خود ندهید. این رو هم اضافه کنم، شما می‌تونید مدل فکری این کتاب رو متوجه بشید و سعی کنید در عمل اون رو انجام بدید و لزومی نداره حتما موافق نوع اندیشه سرخ پوست‌ها باشین، همونجوری که من نیستم.( برای تهیه نسخه چاپی از این لینک و برای تهیه نسخه صوتی از این لینک استفاده کنید )2- شناخت لحظه تصمیمدومین موردی که فکر می‌کنم باید بهش پرداخته بشه اینه که ما لحظه‌ی تصمیم‌گیریمون که باعث می‌شه کارهامون رو عقب بندازیم بیشتر بشناسیم. در واقع در مورد تفکرمون، فکر کنیم و سعی کنیم نقشه‌ای برای زمانی که وسوسه می‌شیم داشته باشیم. حقیقتش رو بگم باید ببینیم چجوری می‌شه خودمون رو گول بزنیم، چون این دقیقا همون کاریه که ذهنمون داره با ما می‌کنه. به نظرم هر کسی یک کاری رو داره که برای خودش مثال بزنه، اما من دقیقا می‌خوام پایان‌نامه رو برای شما مثال بزنم؛ ولی شما هم همین فرایند رو راجع به یه کاری که عقب می‌ندازین طی کنین.صبح پامی‌شم و بعد از دست و صورت شستن و خوردن صبونه، تقویم رو نگاه می‌کنم. می‌بینم امروز 20 مرداد ماهه و من 40 روز برای دفاع از پایان نامه وقت دارم. اولین حسی که پیدا می‌کنم یک استرس شدیده و این فکر که صدرا مگه امکان داره که بتونی توی 40 روز این کار رو تموم کنی؟ این فکر داره تو ذهنم می‌چرخه که یادم ‌میاد هماهنگی جلسات بورسیران و ارائه به سرمایه‌گذار هم‌یاد هم مونده و باز استرسم بیشتر می‌شه. اون هیولای کمال‌طلبیم شروع می‌کنه به خوندن این روضه که یقینا این کار هیچ خروجی نداره و این که حداقل تلاشت رو متوقف کنی بهتر از اینه که حتی یک جمله بخوای بنویسی و من توی این لحظه کمیسیون رفتن و حرف‌های خانواده رو دوره می‌کنم. سعی می‌کنم خودم رو جمع و جور کنم و بگم نه من می‌تونم، که یک دفعه هیولای پروژه‌های بزرگ به سراغم میان و می‌گن می‌دونی چند تا المان داره این تحقیق؟ می‌دونی تنظیم وقت مصاحبه با مدیرای علی‌بابا، اسنپ، دیجی‌کالا، تپ‌سی و... چقدر سخته؟ فکر کردی می‌تونی به همه‌ی اینا برسی و تازه تحلیل محتوا هم بکنی و بتونی یک مدل جدید از تاثیر استراتژی بر ساختار در بیاری؟ و خب حالا خویشتن متفرقم میاد بیرون و یکی از این خویشتن‌ها برای این که استرسم رو از بین ببره می‌گه می‌خوای بری توییتر؟ اینستاگرام یا تلگرام؟ و طنز ماجرا اینجاست که من احتمالا چند دقیقه‌ای برای رهایی از استرس این کار رو می‌کنم و باز یادم میاد که صدرا! 31 شهریورم می‌رسه‌ها! و بعد دوباره استرسم شروع می‌شه و این بار احتمال داره بزنم از خونه بیرون، خودم رو با گزارشی برای یکی از مشتری‌ها سرگرم کنم، کتابی که قراره ترجمه بشه رو چند خطی ترجمه کنم یا اون یکی کتابی که دارم می‌نویسم رو طرحش رو بررسی کنم و حتی برم زیر پتو و سعی کنم به زور بخوابم.فعلا همین. به نظرم همین که بتونیم بشناسیم چجوری داریم خودمون رو فریب می‌دیم و مراحلش رو برای خودمون بنویسیم یا فرآیندش رو ترسیم کنیم، می‌تونیم کم‌کم راه‌حلی براش پیدا کنیم. درواقع شناخت مشکل خودش یکی از اولین قدم‌های حل مشکله.یک ویدیو تد بسیار خوب هست در مورد چگونگی کنار گذاشتن عادت‌های بد که در اون راجع به نحوه فکر کردن هم توضیحات خوبی می‌ده که می‌تونید اینجا ببینیدش. (67.5 % )3- ارجحیت زمان حال به آیندهبعد از بررسی محیط و سعی به شناختن فرآیند تصمیم، حالا می‌خوام راجع به دونه دونه‌شون حرف بزنم تا بتونید این دفعه که دارید تصمیم می‌گیرید، با این استدلال‌ها چند دقیقه‌ای ذهنتون رو متوقف کنید تا خود منطقیتون زورش زیاد بشه. حالا بریم سراغ بررسی! یکی از کارهایی که ذهنمون انجام می‌ده تا خیال ما رو راحت کنه و کار رو عقب بندازه اینه که به صورت ناخودآگاه به ما بگه ما در آینده توانایی بیشتری برای انجام کارها داریم یا در آینده شرایط بهتری برای انجام کارها به وجود میاد. اما بیاین واقع‌بین باشیم. واقعا چندبار وقتی آینده، تبدیل به زمان حال شده ما شرایط بهتری برای انجام کارها داشتیم؟ یا شرایط بیرونی بهتر برای انجام کارها وجود داشته؟ در واقع باید باور کنیم که نسخه‌ی آینده خودمون و شرایطمون اصلا قابل اعتماد نیستن. یا اگر بخوام کمی ادبی‌تر مطرحش کنم باید بگم که:شما باید دریابید که نسخه‌ای از شما وجود دارد که حالا نشسته و این متن را می‌خواند، اما نسخه‌ای هم از شما وجود دارد که زمانی در آینده تحت تاثیر افکار و امیال دیگری قرار خواهد گرفت. نسخه‌ای متفاوت که در آن تخته‌رنگ متفاوتی از مغز برای ترسیم واقعیت در دسترس قرار می‌گیرد. موضوع این است که بپذیرید کسی که با پیامد این انتخاب‌ها روبه‌رو خواهد شد نسخه حال شما نیست، بلکه نسخه آینده‌تان است و قابل اعتماد نیست! نسخه حالتان باید نسخه آینده‌تان را فریب دهد تا کاری کند که برای هر دو طرف خوب است. نسخه حالتان کاری ‌کند که نسخه آینده‌تان نتواند کار را خراب کند. 4- اراده گستردهبذارید از تعریفش شروع کنم. اراده‌ی گسترده یعنی استفاده از ابزارها و تکنیک‌های بیرونی برای کمک به بخشی از خویشتن که مایل به انجام کار است. به زبان ساده‌تر یعنی ما خودخواسته خودمون رو از یک سری آزادی‌ها محروم کنیم تا اون قسمت از مغز که می‌خواد کارها رو پیش ببره زورش به اون فرشته‌ای که کارها رو عقب می‌ندازه برسه.بذارید چندتا مثال بزنم از کارهایی که خودم انجام دادم.اولین کاری که انجام دادم، نصب یک اپلیکیشن بود به اسم Off Time  و با استفاده از اون میزان زمانی رو که پای گوشی بودم، ثبت کردم. چیزی حدود 6 ساعت و این یعنی فاجعه. بذارید با یک مثال بگم یعنی چی. فرض کنیم من نزدیک به 7 ساعت در شبانه‌روز می‌خوابم، کل کارهای لازم دیگه مثل دوش گرفتن، دست‌شویی رفتن، غذا خوردن هم نزدیک به 3 ساعت در شبانه‌روز باشه و 2 ساعت هم در رفت و آمد باشم، پس من 12 ساعت در روز وقت دارم. حالا که این عدد رو دارید بیاید روزهای هفته رو بنویسیم و میزان وقتی که فعالیت‌هامون می‌گیرن رو رنگ کنیم. خب من شنبه تا جمعه رو از ساعت 6 بعد از ظهر تا 6 صبح رو به جای اون 12 ساعتی که جمع زدیم رنگ می‌کنم. حالا شنبه، یک شنبه، دو‌شنبه و نصف سه‌شنبه رو هم باید رنگ کنم و روی همش بنویسم: موباااایل!!! یعنی انگار من 3 روز زندگیم اینجوریه که پاشم از جام، گوشیم دستم باشه و برگردم به تخت و بخوابم. تباهی مطلق.بعد از فهمیدن این موضوع برای خودم این هدف رو گذاشتم که استفاده‌م رو به 4 ساعت استفاده در طول شبانه‌روز برسونم، شب‌ها گوشی رو به اتاق نبرم و صبح‌ها اولین کارم چک کردن تمام شبکه‌های اجتماعی و اخبار نباشه و بعد استفاده‌ی اصلی رو از OffTime  انجام دادم. شما با استفاده از این اپ می‌تونید دسترسیتون به اپ‌ها رو ببندید. یعنی چی؟ یعنی من گفتم به جز اسپاتیفای، تماس، تقویم و ماشین حساب روی هر اپی کلیک کردم باز نشه و پیام بده که برو سر کارت. چه مدت زمانی؟ 45 دقیقه و بعد از اون 1 ربع وقت دارم پای گوشی باشم و باید برگردم سر کارم. این کار رو باید 6 بار در روز انجام بدم. کار بعدی، پاک کردن تلگرام از روی لپ‌تاپ و توییتر از روی گوشی بود چون واقعا عین یک گرداب شما رو توی خودشون می‌بره. کار بعدی جدا کردن کانال‌های تلگرامیت و منتقل کردنشون به یه اکانت دیگه بود که پشت سر هم نخوام اخبار چک کنم یا با دیدن کلمه فوری و موارد مشابه یه کانال رو باز کنم.امیر هم اینجا یک متن بسیار خوب داره که پیشنهاد می‌دم بخونید ( البته من اینستاگرامم رو پاک نکردم )چرا حساب اینستاگرام را غیرفعال کردم و چرا این کار باعث پیشرفت در کار می‌شود؟واقعیت رو بگم آیا با این کارا تونستم به همه‌ی کارام برسم؟ نه! اما آیا بهتر شدم؟ بله! شاید بگید این مسخره بازیا چیه صدرا؟ آدم اگر بخواد اراده می‌کنه و انجام می‌ده و من باید بتون بگم که نه! من آدم کم اراده‌ای نبودم. من اراده کردم درس بخونم و تونستم 1 کنکور شم. من اراده کردم که سیگار نکشم و الان نزدیک به 6 ماهه که نکشیدم ولی هیچ کدوم از این‌ها دلیل نمی‌شه که فکر کنید نباید از ابزارهای بیرونی استفاده کنید یا استفاده از اون‌ها کسر شأن شماست. مساله اصلی نتیجه‌ گرفتن شما از این ابزارهاست تا بتونید به هدف‌هاتون برسید. پس جای این که با خوتون لج کنید یا خودتون رو گول بزنید، سعی کنید از این ابزارها استفاده کنید.5- آیا در حال انجام مهم‌ترین کار عمر خود هستید؟موضوع بعدی فکر به همین سوالیه که توی عنوان مقاله اومده. به نظرم درسته پروژه‌های بزرگ ترسناکن، اما به همون میزان هم اگر پروژه‌ای باشن که دوسشون داریم و فکر کنیم که این پروژه مهم‌ترین کاریه که باید توی عمرمون بکنیم ( حداقل در بازه فعلی ) باعث می‌شه اشتیاق انجام کار رو پیدا کنیم. در واقع شما باید پروژه‌های جاه‌طلبانه‌ای که از آن لذت می‌برید رو پیدا کنید برای این که بدونید آیا واقعا در حال انجامش هستین یا نه باید به این سه سوال جواب بدیدمهم‌ترین مسئله‌ها در رشته ( حوزه مورد علاقه ) شما کدام‌اند؟آیا دارید روی یکی از آن‌ها کار می‌کنید؟چرا نه؟اگر بخوام کمی روراست‌تر باشم باید بگم پادویی رو رها کنید: افرادی با ملایم‌ترین روحیه نیز اگر بخواهند کاری واقعی انجام دهند همگی میزان مشخصی از سنگدلی به خرج می‌دهند. اگر می‌خواهید روی چیزهای بزرگ کار کنید باید روی چیزهای کوچکی کار کنید که امکان رشد کردن و تبدیل شدن به چیزهای بزرگ را داشته باشند یا پی در پی روی چیزهایی بزرگتر از قبل کار کنید یا بار روحی آن را با همکاران تقسیم کنید و یادتون باشه که دو چیز لازمه کار واقعی‌ست: برهه زمانی بزرگ و روحیه مناسب.سوالی که امکان داره اینجا براتون پیش بیاد اینه که چجوری کارهای مهمی که باید انجام بدم رو دسته‌بندی کنم و من باید بگم از ماتریس آیزنهاور کمک بگیرید. ماتریسی که به رئیس‌جمهور آمریکا توی جنگ جهانی دوم برای مرتب‌سازی کارهاش کمک کرده. توی این ماتریس کارهاتون رو به 4 دسته تقسیم می‌کنید و بعد شروع به انجامش می‌کنید.آیزنهاور در آن زمان متوجه این نکته‌ی مهم شده بود که مدیریت زمانیِ صحیح، نه فقط به معنی انجام دادن همه‌ی کارهاست، بلکه به معنی انجام دادن مؤثر کارهاست. به عبارت دیگر، باید قسمتی از وقت‌مان را به تکمیل کردن کارهای مهم اختصاص بدهیم، نه اینکه همه‌اش را صرف انجام دادن کارهای فوری بکنیم. برای این کار، و برای کم کردن استرس و نگرانی از برنامه‌ی زمانبندی فشرده، باید فرق بین این دو واژه را بدانیم:مهم: کارهایی که انجام دادنشان باعث می‌شود به اهدافی که در سر داریم برسیم، چه اهداف شخصی و چه حرفه‌ای.فوری: کارهایی که نیازمند واکنش سریع هستند و انجام دادنشان معمولا باعث می‌شود، شخص دیگری را به هدفش برسانیم. این کارها اغلب شامل آنهایی است که هم ما رویشان تمرکز می‌کنیم و هم خودشان توجه ما را می‌طلبند، زیرا اگر سریع انجامشان ندهیم، باید به زودی با عواقبشان سر و کله بزنیم.موضوع نهایی که فکر می‌کنم باید راجع بهش حرف بزنم قرارگیری کوتاه مدت و انجام کار در بسته‌های کوچیکه. مثلا به  بسته‎‌های 10 دقیقه‌ای برای شروع یک پروژه که بارها اون رو به عقب انداختید فکر کنید و به خودتون بگید توی این زمان یا مثلا تا ساعت 2، چهارصد کلمه بنویسم. چون ما راجع به این پروژه‌ها به ذهنمون تلقین کردیم که انجامشون بسیار طاقت‌فرساست؛ پس برای شکوندنش لازم داریم که خودمون رو باهاش مواجه کنیم. اما می‌شه برای این که تبدیل به یک جنگ ذهنی نشه زمان کاملا مشخصی براش بذاریم. یه تایمر ده دقیقه‌ای برای شروع تا ببینیم واقعا هم زهر هلاهلی که فکر می‌کردیم نبوده.پیشنهاد می‌کنم این ویدیو تد رو از آدام گرنت ببینید تا راجع به افرادی که بهشون می‌گه Orginal Thinker بیشتر بدونید و ببینید اون‌ها چجوری پروژه‌های بزرگشون رو شروع کردن (85.2 % )6- ضرب‌الاجل‌های تحمیلیدر قسمت مشکلات راجع به این که ما خیلی زمان رو نمی‌فهمیم حرف زدم و بعد هم راجع به این که ما باید سعی کنیم ذهنمون رو فریب بدیم، چون اون هم داره همین کار رو با ما می‌کنه. حالا می‌خوام از دو کاری بگم که می‌تونه برای رسیدن به کارهامون کمکمون کنه. مورد اول ضرب‌الاجل‌هاییه که خودمون برای خودمون قرار می‌دیم، درسته به اندازه‌ی این که هر روز مدیرتون بهتون زنگ بزنه کارآمد نیست، ولی می‌شه کارآمدش کرد. چجوری؟ با یک سیستم اعلام و جریمه و صد البته پاداش. مثالش می‌شه جنبش چله که میثم زرگرپور توی توییتر راهش انداخت. خلاصه‌ش این بود که برای هر 40 روز یک هدف گذاشته می‌شد و اعلام رسمی می‌شد و در صورتی که هر روز انجام نمی‌شد جریمه‌ش پرداخت مبلغی پول برای یک خیریه بود. می‌دونم به راحتی می‌تونید همین رو هم بیخیال بشید اما به نظرم اعلام رسمیش و بعد انجام ندادنش بار خوبی برای ذهنتون نداره. به خصوص اگر خیلی‌ها بدونن و انجام دادن یا ندادنش رو پیگیری کنن و به خصوص اگر ازتون بخوان که ثابت کنید که انجامش دادید یا نه!موضوع دیگه‌ای که باید لحاظش کرد، پاداش به انجام زودتر کارهاست. به همون میزانی که انجام ندادنش جریمه داره در پایان اون مدت اگر تونستید زودتر یا بهتر انجامش بدید به خودتون جایزه بدید. شما که فکر می‌کردید امکان داره اون هزینه رو از دست بدید، حالا ازش اینجوری استفاده کنید.راه حل دیگه‌ای که داریم و نوید اون رو بهم پیشنهاد داد اینه که برای انجام پروژه‌ها از یک سیستم ستاره‌دهی استفاده کنیم. شبیه Angry Birds  اگر بازی کرده باشید. شما می‌تونید یک مرحله رو رد کنید ولی همه‌ی ستاره‌ها رو نگرفته باشید و خب چی از این بهتر که یه کاری تموم شه بریم مرحله بعد. کاری که باید انجام بدید اینه که پروژه رو به هدف‌های چند روزه یا چند ساعته تبدیل کنید و تعیین کنید چه زمانی کار فقط انجام شده، چه زمانی خوب انجام شده و چه زمانی عالی انجام شده.یعنی من قبول کنم که پایان‌نامه رو وقتی استاد می‌گه این حجم کار مال دکتراست و نه ارشد، بگم صدرا اون چیزی که توی ذهنته برای سه ستاره‌ست و با توجه به زمانت به یه ستاره راضی شو و بعدا تو مقاله سه ستاره شو دوباره!پیشنهاد نهاییم استفاده از یک اپلیکیشن به اسم SwipTimes. با این اپ می‌تونید ببینید هر کاری واقعا چقدر از شما زمان می‌گیره تا در برنامه‌ریزی‌های آینده واقع‌بین باشید.7- قدرت تصویرسازیدرسته که ما به خود آینده‌مون مثل یک بیگانه نگاه می‌کنیم اما خب از اون طرف ذهن توانایی برای تصویرسازی داریم. کاری که می‌شه انجام داد استفاده از جدول هفته‌های زندگیه. تصویرش چیزی شبیه به این می‌شه.قسمت زردرنگش رفته و باقی قسمت‌ها موندن. اون خاکستری اون پایین هم بعد از 72 سالگیه که تقریبا نزدیک به امید به زندگی در ایرانه و به نظرم نباید براش برنامه‌ای داشت. اون دو جدول عمودی پر شده وسط هر سن و سه نوار افقی رنگی 26 سالگی و 54 سالگی و 72 به عنوان باره‌های 18 ساله‌ی زندگیم و برنامه‌های کلیم برای اون‌هاست. این کل زندگی منه. و من به تازگی بزرگ چاپش کردم و زدم تو اتاقم تا هر هفته که می‌گذره روی یکیش خط بزنم و بدونم یکی دیگه هم رفت.کار دومی که به نظرم باز به کمک تصویرسازی باید انجام شه تصویر کردن حس از دست دادنه. گمون نمی‌کنم کسی از ما باشه که تا حالا کسی یا چیزی رو از دست نداده باشه. من همیشه برای توصیف از دست دادن راجع به این موضوع حرف می‌زنم که ما روزها برنامه می‌ریزیم که از کسی جدا بشیم یا ترکش کنیم، کلی دلیل منطقی برای خودمون میاریم و خودمون رو آماده این تصمیم می‌کنیم اما همه‌ی این‌ها با اون لحظه‌ی از دست دادن قابل مقایسه نیستن. اون لحظه انگار واقعا می‌فهمیم چه اتفاقی افتاده. اون لحظه‌ست که می‌فهمیم واقعا چه چیزی رو از دست دادیم. حالا به نظرم به عنوان یه تمرین یکی از این از دست دادن‌ها رو باید بنویسیم و این بار که خواستیم کاری رو عقب بندازیم تصویر کنیم که داریم چه چیزی رو از دست می‌دیم. چه موقعیتی رو، چه کسی رو، چه پولی رو و این بار حتی نوک انگشتامون بدونن چه تصمیمی گرفتیم.8- بلوغ فهم عملکرداسمش رو گذاشتم بلوغ فهم عملکرد تا از این بگم که کمال‌طلب منفی - که خودمم جزو همون دسته از آدم‌هام - ذهنش توی بازی می‌افته که یک موضوع ساده رو درک نمی‌کنه:اگر باید کاری رو انجام بدی و نمره‌ی عملکردت هفتاد شد این موضوع یقینا از بی‌عملی بهتره. یا به زبون دیگه تفکرشون صفر و یکه و چیزی جز این حالت نمی‌فهمن و چون 1 شدن همیشه شدنی نیست، پس خیلی کارا رو شروع نمی‌کنن.حقیقتا درمان کمال‌طلبی منفی کار خیلی سخت، دشوار و زمان‌بریه. اما فکر می‌کنم دو مورد بتونه توصیف قابل لمسی ازش بده. اگر با نظریه تحلیل رفتار متقابل آشنا باشین می‌دونین که اریک برن معتقده که روان ما رو می‌شه به سه قسمت والد، بالغ و کودک تقسیم کرد و کمال‌طلب منفی، والدی شلاق به دست داره که مدام به کودک لطمه می‌زنه. شلاقی که با پیام &quot; کامل باش، تو باید کامل باشی، تو حق نداری ذره‌ای کم باشی &quot; به بدن کودک می‌خوره و اون وقت بالغ، گیج و مبهوت نمی‌تونه بیاد وسط و جلوی والد رو بگیره.مورد دوم هم در روانشناسی جفری یانگ که اسمش هست: تله بی ارزشی. احتمالا اگر چشمتون رو ببندید و به کودکیتون برید صحنه‌ای رو می‌بینید که به خاطر بیست نشدن یا یک اشتباه کوچیک سرزنش شدید و روزها خودتون رو سرزنش کردید. در واقع پیامی که به شما داده شده اینه که اگر موفق نشید نادیده گرفته می‌شید و خب همین تصویر، آسیب امروز رو شکل داده. آسیبی که نتیجه‌ش اینه مدام دارید می‌دوید تا بیشتر موفق بشید و هیچ‌وقت از داشته‎‌هاتون لذت نمی‌برید.شرط اول مبارزه با هیولای کمال‌طلبی منفی هم مثل اهمال‌کاری شناختشه و بهتون پیشنهاد می‌دم پادکست دکتر شیری در این زمینه رو گوش کنید و  تمام اندیشه‌ی خودتون رو پیرامون کلمه‌ی عملکرد شکل بدین. یادتون باشه آب که از سر می‌گذره یک وجب و صد وجبش فرق داره. اگر یک وجب باشه می‌شه خودمون رو بکشیم بالا که غرق نشیم. گول تفکر همه یا هیچ رو نخورید.و در نهایت باید بگم کار رو با  بخشیدن خودتون شروع کنید. این که می‌تونستین در گذشته چجوری باشید رو کنار بذارید و از اون طرف این جمله یادتون باشه:هیچ ارتباط منطقی بین اتفاقات بد گذشته و آینده زندگیتون وجود نداره. این که تا الان نتونستین به هدف‌هایی که داشتین برسین، دلیلی برای این که از الان به بعد نرسین نیست.می‌دونم خوندن تقریبا 7000 کلمه واقعا سخت بوده و حق دارین کمی عضلاتتون گرفته باشه ولی حالا به عنوان جایزه یه فولدر هست که خلاصه مقاله و جدول هفته‌های زندگی توشه که شاید پرینتش بتون کمک کنه.پی‌نوشت نهایی: پرونده فصلنامه ترجمان درباره اهمال‌کاری بود و من بسیار ازش استفاده کردم. پیشنهاد می‌دم حتما بخونیدش.( و خب قاعدتا تموم شد )</description>
                <category>صدرا امامی</category>
                <author>صدرا امامی</author>
                <pubDate>Sun, 12 Aug 2018 13:10:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوشبختی یا موفقیت؛ مساله این است</title>
                <link>https://virgool.io/@EmamiSadra/success-or-s47cvw2vgln8</link>
                <description>مثل هر روز داشتم فکر می‌کردم که شاید امروز آخرین روز زندگی من باشه. آره! من هر روز به مرگ فکر می‌کنم. نه که بترسم ازش، نه! اما هر لحظه فکر می‎‌کنم که شاید این آخرین لحظه باشه و نکنه اون لحظه آخر، یک سوال تمام ذهن من رو درگیر خودش کنه: &quot; صدرا! همه‌ی اینا که چی؟&quot; بذارید اعتراف کنم من از مرگ نمی‌ترسم از این می‌ترسم که بمیرم و دنیا به مرگم بی تفاوت باشه.امروز همزمان این فکرای همیشگی، آهنگ نامجو داشت پخش می‌شد که می‌گفت:تو نسبت به دیگران موفق تری، نسبتای الکی ، نسبت های الکی! باید سعی کنی از قافله عقب نمونی، سبقتای الکی ، سبقت های الکی! باید سعی کنی  همه چیرو ول کنی، بدوئی، بندازی، بدوئی تا انتها، بدوئی تا انتها، انتها، انتهای الکی ، انتهای الکی، انتهای الکی، انتهای الکی، انتهای الکی، انتهای الکی، انتها ، انتها ، انتها ، انتها و من مثل هر روز دوباره شروع کردم به فکر کردن. نکنه امروز تصادف کنم و بمیرم؟ نکنه سر کوچه موتور بهم بزنه و تموم بشه همه چیز. نکنه پیر شده باشم و بد همه آرزوی مرگم رو بکنن.اشتباه نکنید، من آدم غمگینی نیستم، اتفاقا آدمایی که من رو می‌شناسن می‌دونن چقدر می‌خندم و پر انرژیم. آدم بی هدفی هم نیستم؛ من هدف‌هام رو خودم انتخاب می‌کنم و معمولا تونستم بهشون برسم و به همین دلیل آدم بی‌دستاوردی هم نیستم؛ اما اگر بخوام حسم رو بهتون منتقل کنم شاید باید دیالوگ امیر رو بهتون بگم، وقتی داشتیم آسمون رو نگاه می‌کردیم:صدرا! دقت کردی ما هیچی نیستیم توی این عظمت؟این سوال همون چیزیه که باعث می‌شه من، وقتی ساعت پنج عصر خبر یک شدنم رو توی کنکور ارشد شنیدم، دو ساعت خوشحال بودم و بعد انگار برام تموم شد.برگردم به امروز. امروز روزی بود که کم کم جواب سوالم رو فهمیدم. و حالا می‌خوام اینجوری بیانش کنم: باید بین موفقیت و خوشبختی فرق گذاشت.از موفقیت شروع کنم. به نظرم موفقیت، یک سری معیارهای بیرونیه که شما توسط جامعه، خانواده و دوستان با اون سنجیده می‌شید. میزان تحصیلات، میزان درآمد، میزان قدرت و چیزهای این شکلی. شما اگر این‌ها رو دارید احتمالا توسط اطرافیانتون، انسان موفقی محسوب می‌شید اما شاید در درونتون انسان خوشبختی نباشید. از کجا معلوم می‌شه؟ از اینجا که هر روز صبح با خوشحالی برای کاری که می‌کنید بیدار می‌شید؟ اگه درآمد و زمان کافی داشتید باز هم همین کارای الانتون رو می‌کردید؟اما به نظرم خوشبختی ملاک و معیار درونی داره. چیزیه که من و شما رو از درون زنده نگه می‌داره. همون چیزی که فکر نکنیم فقط زنده‌ایم. خوشبختی وقتی می‌آد سراغمون که ما جواب این سوال رو که همه‌ی اینا که چی رو، بتونیم بدیم. کار سختی نیست، مثل یک بچه، چندین بار پشت سرهم از خودتون بپرسین: چرا داری این کار رو می‌کنی؟ و بعد خودتون کلاهتون رو قاضی کنید.بذارید یه مثال بزنم: معلم مدرسه‌ای رو تصور کنید که رفته توی یک روستا و هر روز به عشق بچه‌های کلاسش بیدار می‌شه. این مثالم داستان نیست، می‌شناسم همچین کسی رو. این آدم توسط خیلی‌ها موفق محسوب نمی‌شه، چون خونه‌ش، ماشینش، پولش و محیطش اون چیزی نیست که فیلم‌ها از یک انسان دارای دستاورد نشون می‌دن اما به نظر من اون آدم دقیقا تعریف انسان خوشبخته. اشتباه برداشت نکنید، من نمی‌گم نباید برید سراغ همون چیزهایی که موفقیت محسوب می‌شن، من قضاوتی ندارم روی معیارهای شما. حرفم اینجاست که ما یادمون می‌ره اون چیزی که به زندگیمون معنی می‌ده دنبال کردن ملاک‌ها و معیارهاییه که ما باهاش حس خوشبختی می‌کنیم. همون حسی که ما رو می‌تونه هر روز بیدار کنه و اگه بمون بگن فقط چند دقیقه وقت داری با آغوش باز قبولش می‌کنیم.شاید شما فکر کنید من از سر شکم سیری این حرف رو می‌زنم، اما اگر شما ندیدید من در نزدیکیم آدم‌هایی رو دارم که به شدت موفق محسوب می‌شن. پولدار، خوشتیپ، دارای قدرت، خانواده خوب و تقریبا هر چیز دیگه‌ای؛ اما خوشحال نیستن. انگار هنوز، هر روز دنبال یه گمشده‌ای می‌گردن.بذارید این نوشته رو با گفتن حس خودم تموم کنم: من هر روز به خودم می‌گم که چی؟ من هنوز نتونستم اون چیزی رو بسازم که حس خوشبختی کنم، اما دارم هر روز براش تلاش می‌کنم. برگردم به سوال اولم: خوشبختی یا موفقیت، مساله این است!</description>
                <category>صدرا امامی</category>
                <author>صدرا امامی</author>
                <pubDate>Fri, 22 Sep 2017 18:40:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شور زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@EmamiSadra/%D8%B4%D9%88%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-zbr4ur8wkhhr</link>
                <description>امروز رو با دیدن یک ویدیو ( لینک از توییتر است و باید فیلتر شکن داشته باشید )شروع کردم، اول گریه کردم. قطره‌های اشکی که جاری می‌شد اما بار دوم به صدای مادر دقت کردم که چگونه با انرژی تمام او را حمایت می‌کرد. من داشتم آینده این بچه و محرومیت‌هایش را تصور می‌کردم و از طرف دیگر واکنش جامعه به او و مادرش داشت لذت بردن از زندگی و تلاشش را تحسین می‌کرد و من هم در عین گریستن شروع کردم به خندیدن به خنده‌هایش.احتمالا آن مادر هم به این موارد فکر کرده بود اما شور زندگی را از بچه نگرفته بود و وای که چه کار سختی!به کافه رسیدم مثل هر روز تا کار کنم و کسی رو دیدم که شور زندگی از تک تک رفتارهایش معلوم بود و کم کم در عین حرف زدن فهمیدم دیروز دو خبر گرفته:جواب آزمایش سرطان خواهرش مثبت استعشق سالیان جوانیش با پسرعمویش در حال ازدواج است و برایش کارت دعوت آمدهسرم رو بالا اوردم که بپرسم آخه لعنتی، چجوری؟ اما نتونستم. انگار خودش فهمید، سیگارشو تکوند، نگام کرد و گفت: زندگی عادلانه نیست، اما زندگی کردن دل می‌خواد. از دست دادن روزهایی که می‌تونی باشون باشی رو نمی‌خوام با ناراحتی از دست بدم.یاد ناظم دوران راهنماییم افتادم؛ تنها کسی بود که با حرف زدنش من رو مجذوب می‌کرد یک بار که یک کتاب بهم هدیه داد، صفحه اولش برام نوشت:زندگی رو نباید جدی گرفت، اما به جد باید زندگی کرد.شور زندگی این آدم‌ها مثال واقعی از فهمیدن معنای زندگیه. اون‌ها اتفاقات رو می‌بینن، خودشون رو گول نمی‌زنن اما روزهاشون رو هدر نمی‌دن. اونا زندگی کردن رو مثل یک ورزش می‌بینن که باید روزها تمرین کرد تا بتونن خوب و درست زندگی کنن. اون‌ها زمان فعلی رو فدای اتفاقاتی که در آینده می‌افته نمی‌کنن.  اون‌ها زندگی رو با تمام اتفاقاتش پذیرفتن و حالا انگار دارن زندگیشون رو مثل یک اثر هنری خلق می‌کنن.شاید حرف‌های من رو یک مثبت اندیشی کوتاه ببینین اما من هر روز دارم می‌بینمشون. شور زندگی رو توشون حس می‌کنم و خوشحالم که این آدما توی دنیای اطراف من هستن. اونام می‌دونن زندگی سخته، عادلانه نیست و بسیار راحت می‌تونه تموم شه، اما دارن زندگی می‌کنن.یه لحظه دنیایی رو تصور کنید که این آدم‌ها زیاد باشن و چه دنیای قشنگیه برای من.همین! امروز اولین روز هفته بود و امیدوارم هفته خوبی داشته باشید.</description>
                <category>صدرا امامی</category>
                <author>صدرا امامی</author>
                <pubDate>Sat, 16 Sep 2017 13:28:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدرا کیست؟ و چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@EmamiSadra/who-and-what-is-sadra-nvcft4yzeuwz</link>
                <description>این پست هم تکراری‌ست اما حداقل برای خودم تکرار می‌کنم تا خودآگاه‌تر بدانم.فراز اول: شناخت خودبرای بیان ساده مسئله شاید بهتر باشد یک رابطه عاشقانه را مثال بزنم و سوال سختی را مطرح کنم: یک شخص چرا عاشق شخص دیگری می‌شود؟ عاشق داستان ما، عاشق معشوق است چون او، اوست یا عاشق خصوصیات و صفات او می‌شود؟ بررسی عمیق این پرسش، مسئله را نشان می‌دهد: آیا مرزی بین خصوصیات و صفات فرد وجود دارد؟ و اگر دارد این مرز کجاست؟ به بیان دیگر ” او کیست درست است یا او چیست؟ ” با فهم این سوال می‌شود مسئله را راجع به خودمان هم به کار ببریم: ” من کیستم؟ یا چیستم؟ ”فراز دوم: کیستیبه نظرم باید رفت سراغ اصل مطلب: فرق بین کیستی و چیستی. در نگاه من کیستی انسان بر مستمر بودن وجود او تاکید می‌کند. دقیقا بر لحظه زندگی و زیستن تاکید می‌کند و نشان می‌دهد انسان به طور پیوسته در گذر از لحظه‌ها نو می‌شود. در این تعریف انسان، دارای نقشی سازنده در ساختن خویشتن می‌شود و مسئول آن وجودی می‌شود که می‌سازد.فراز سوم: چیستیاما چیستی. فکر می‌کنم برای توصیف چیستی باید بر بودن تاکید کنیم. آن‌چه انسان تا‌ به‌ حال ساخته و پرداخته کرده است. این وجود ساخته و پرداخته در واقع نشان می‌دهد انسان در زمان چه کرده و چه دستاوردی داشته است که ما اکنون آن را تجربه می‌کنیم.فراز چهارم: فرق میان ” و ” – ” یا “بگذارید کمی مسئله را باز کنم: مثلا وقتی ما راجع به رنگ حرف می‎زنیم یک سیب( در چشم انسان و فرکانس‌های دریافتی او ) یا قرمز هست یا نیست نمی‌تواند در لحظه هم سیب سفت و ترش و سبز رنگی باشد و هم یک سیب قرمز آبدار؛ اما بعضی از مفاهیم می‌توانند با ” و ” تعریف شوند. یعنی هم‌زمان دو خصوصیات را داشته باشند؛ مثلا سازمانی را بشناسیم که خلاق است ” و ” همین‌طور بهره‌وری بالایی نیز دارد. در مورد بحث ما دقیقا انسان مصداق مورد دوم است: انسان هم کیستی دارد ” و ” هم چیستی.فراز نهایی: صدرااگر تمام این نگاه را قبول کنیم حال باید صدرا را تعریف کنم:صدرا کیست؟من یک وجود مسئول در برابر خود برای ساختن و پرداختن خویشتن هستم که می‌خواهد به ماهیت انسانی خود مفهوم ببخشد و همانطور که در آرمان صدرا نوشتم می‌خواهد دنیا را جای بهتری برای زیستن کند.صدرا چیست؟چیستی را با این خصوصیات شروع می‌کنم: یک کنجکاو دوست‌دار تغییر که حرفه‌اش معلمی ‌ست و شغلش مشاوره کسب و کار و برای آن‌که شرح مختصری از این ساخته و پرداخته بدهم باید بگویم:فارغ التحصیل مهندسی صنایع از دانشگاه امیرکبیررتبه ۱ کنکور کارشناسی ارشد در رشته مدیریت اجراییدانش‌آموخته مدیریت اجرایی دانشگاه تهرانتوسعه دهنده کسب و کارمتخصص بازاریابی درونگرامدیر در گام اول تحول فردا</description>
                <category>صدرا امامی</category>
                <author>صدرا امامی</author>
                <pubDate>Fri, 15 Sep 2017 09:26:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرمان صدرا</title>
                <link>https://virgool.io/@EmamiSadra/mypassion-fvksge1nnsqe</link>
                <description>این پست تکراری‌ست؛ اما هر جا را که شروع می‌کنم عادت کردم خود را معرفی کنم.پرده اول: چرا؟تقریبا از همان دوران نوجوانی که ناخودآگاهی دوران کودکی کم‌کم رخت می‌بندد؛ سوالی ذهن را درگیر می‌کند: ” چرا؟ “. این چرا همان پرسش دوران کودکی‌ست که این‌بار نه فقط از روی کنجکاوی بلکه برای پاسخ به سوالی بزرگتر پرسیده می‌شود:  ”همه‌ی این تلاش‌ها را برای چه انجام می‌دهم؟ ” پرسشی بنیادین که پایه‌گذار تفکر آدمی‌ست. پرسشی که بسیاری از جریان‌های تفکری را ایجاد کرده‌است؛ اما این پرسش روی دیگری نیز دارد: پاسخش آدمی را به یک کشف وامی‌دارد کشفی به درازای عمر؛ کشفی پر از شک و یقین.پرده دوم: انسان و جهاندر این راه، سوال دیگری نیز پیوسته خودنمایی می‌کند: ” رابطه انسان و جهانش چیست؟ ”به گمانم در یک دسته بندی ساده چند رویکرد برای رو‌به‌رویی با این سوال پیش می‌آید:سعی به فراموشی این سوال و ادامه روزهاباور به ناتوانی انسان در کنش نسبت به دنیاسعی به کشفمن خود سومی را برگزیدمپرده سوم: دنیا چگونه می‌تواند باشد؟کشف که شروع می‌شود چه از دنیای درون خود شروع کرده باشی و بعد به بیرون بیایی و چه از دنیای بیرون شروع کرده باشی سرخوردگی یکی از حس‌های همراه می‌شود. تعبیر دنیای رنج را می‌شنوی یا ساده‌تر هر روز اخبار جنگ و قتل را در اخبار می‌بینی؛ اما  راه دیگری نیز هست؛ راهی برای ساختن دنیایی بهتر. راهی که شاید بتوان بهترین توصیفش را در موومان آخر سمفونی نهم بتهوون و شعر چکامه شادی فریدریش شیلر یافت:” یاران من؛ اینسان – غمین – نسراییدبگذارید تا نغمه‌ای دیگر ساز کنیمنغمه‌ای شادی‌افزاتر “پرده چهارم: باور به انساناین راه هموار نمی‌شود مگر این که به یک کلمه باور داشته باشیم: ” انسان ” موجودی که تنها وجود معنی‌ساز عالم است. اما باید این باور را غنا بخشید. این باور باید چنان عمیق باشد که انسان مسئولیت این وجود را هم برگزیند؛ باید پذیرفت این دنیا با وجود انسان‌هایی که با خودشناسی و برگزیدن اخلاق به راه خود ادامه می‌دهند می‌تواند بهتر باشد و باور داشت تمام انسان‌ها فارغ از رنگ و نژاد و مذهب می‌توانند این مسئولیت را به خوبی انجام دهند.پرده آخر: آرمان صدرادر این کشف، من نیز به انسان و توانایی ساختن دنیایی بهتر باور دارم و معتقدم نمی‌توان به چنین دنیایی دست یافت مگرانسان‌ها با هم همراه شوند، تفاوت‌ها را بپذیرند و عمیقا بخواهند که دنیا را بهتر بسازند. در نهانم، هر لحظه دنیایی را برای کودکانمان تصور می‌کنم که پیوسته بر غنای این وجود می‌افزایند و دستاورد خود را نه داشته‌های گذرا که در یک جمله می‌بینند: انسان – این تنها وجود معنی ساز – شایسته بالیدن است.</description>
                <category>صدرا امامی</category>
                <author>صدرا امامی</author>
                <pubDate>Fri, 15 Sep 2017 09:21:31 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>