<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Emin</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Emin7</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 19:56:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1492080/avatar/U1XKQe.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Emin</title>
            <link>https://virgool.io/@Emin7</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بهار</title>
                <link>https://virgool.io/@Emin7/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-vagqoqfkfdcp</link>
                <description>درگرماگرم آفتاب بهاریدوخط به رنگ ارغوانبرای دختری که ریشه درخاکآواز آبی میخواندحال که تو در دور و نزدیک نفس میکشیچرا نباید برای تمام گل برگهایت مستانه نوشت،و دیوانه وار به آبی های دور دست دل بستشاید دوستی آشنا ،آشنا به خواندنِ خط ابر باشدنمیدانم فقط نمیدانم زیستن را بدون بهاربدون ابربدون آبی دور دستچگونه باید تحمل کرد</description>
                <category>Emin</category>
                <author>Emin</author>
                <pubDate>Wed, 07 May 2025 11:51:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبگرد</title>
                <link>https://virgool.io/@Emin7/%D8%B4%D8%A8%DA%AF%D8%B1%D8%AF-nrddcvoph708</link>
                <description>به نفس های آخر زمستان رسیده ایممیبینی زمان چگونه تو و من را به دنبال خود میکُشاند؟؟آری میکُشاندحالا یک سال است تویی که گم گشته من شدی شبگرد شده ام و هرشب تمام کوچه پس کوچه های شهر را به دنبال نشانه ای از تو میگردمگلدان تازه خریده ام تا هیچوقت یادم نرود هرسال با آمدن بهار ،قلبم دوباره انتظار پاییز و زمستان را میکشدتاتورا دوباره در میدان انقلاب ببینمباهم به کافه عمارت برویم و از همه نگفته هایمان لیوان داغی از سکوت بنوشیمشبگرد شده ام‌ من،آسمان،ماه وستاره ها پیوسته برایت شعری از آبی دوردست می سُراییمبقول آن خواننده محصور در غربت و جان به لب رسیده از تیغ سانسورتوکجایی؟</description>
                <category>Emin</category>
                <author>Emin</author>
                <pubDate>Wed, 05 Feb 2025 15:40:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمق</title>
                <link>https://virgool.io/@Emin7/%D8%B1%D9%85%D9%82-ps0ddxdidmar</link>
                <description>چه بگویم که شرح حال من باشدهربار که با قلم شکسته ام هم سفر جاده های سپید میشومسرخط اول بایکدیگر قرار میگذاریم که تا آخر خط باهم برویمدرد سراغم می آید و قلم را برمیدارمودفتر شوق را میبندمشاید دفعه دیگر فرصتی باشد که با دل نوشتحالا اما ماه هاست که رمق برای گفتن نیستراستی تو حالت خوب است؟</description>
                <category>Emin</category>
                <author>Emin</author>
                <pubDate>Fri, 18 Oct 2024 13:00:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@Emin7/%D8%B9%D8%B4%D9%82-okv7uvcrfjjo</link>
                <description>تو درخرداد آرزوهایم قلم در دست مجروح گیری تنت را که بر دیوار منزلگه پنجره های دَوار کوبانده اند برجانم میکشم قلمت را درآغوش من رهسپار کاغذ سپیدت کن بنویس شرح غصه هایت را من تمامم دست میشود برای نوازش گونه هایت من تمامم جان میشود برای جان دادن به تن مجروحت غصه هایت را با ابر سفید به آسمان میبرم کاغذ نوشته هایت را برای آبی ها میخوانم مرغک آرمیده بر سکوی ساحل  خبر دارد به بسیاری ثانیه ها اگر خالی میشوی از خویش من برایت از تو می آورم ز بالا مقامی رشک ورزیدن کار ما نیست ما از خویش جدا و بر خویش نظاره ملامت ها میکنیم باک نیست اما بازهم چنان میخواهمت که چون منی تو گر در مطبخ خانه ات چای را با قلبت میجوشانی من همه آب میشوم در کتری جانت بجوشان مرا برای حسن ختام یاوه هایم جان کم است من روحم را سوی تو سپارمتنها و بی کسی نخواهی بود آنکه نامش امانت است  تورا نخواهد کرد رها</description>
                <category>Emin</category>
                <author>Emin</author>
                <pubDate>Fri, 14 Jun 2024 23:47:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمستان</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-gcmukbxjdy4w</link>
                <description>زمستان را دوست دارم سرد و استخوان سوز استمیدانمدرختان در عریانی خویش ،به خوابندفرصت حالا مغتنم است برای راه رفتن، شبها هم دم تنهاییت مهتابیست که نقره فام دلش را با تو شریک میشود و اشک هایت شبنم جنگل بی برگروز را با مهر خورشید قدم به اعماق شاخه ها میگذاری و صورتت را به بوسه های نور میسپاری تا یادآور عشقی باشد که هیچگاه از قلب تو راهی برای رفتن نیافتزمستان را دوست دارم حتی اگر اشک های شبانه ام در مسیر عبور از دشت های سرد صورتم ،یخ میزنند زمستان را دوست دارم حتی اگر چینی قلب شکسته ام بار ها در بند های قدیمی ترک میخورد ،نمیدانم کدام زمستان دوباره  خواهد شکست و کدام پاییز دوباره بندش میزندزمستان را دوست دارم روح من پیوسته در ساحل امن و دور از تو رو به موج ها به دنبال آبیست....💙💙❄🌧🌨Emin</description>
                <category>Emin</category>
                <author>Emin</author>
                <pubDate>Mon, 25 Dec 2023 19:22:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامش چیست</title>
                <link>https://virgool.io/@Emin7/%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B4-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-hizbuwkrm8me</link>
                <description>جالب میشود اگر دریا و آسمان دست یکدیگر را گره زنندمیشود هرروز دست معشوق را گرفتاز پلکان دریا به آسمان رفتدرآبی آسمان به سمت آبی دریا نگاه کرد و گریست به این شادی کوتاه مدت کنار اومیشود درآسمان بااو خندید ورعد خنده اش دریا را طوفانی کندمیشود دستش را گرفت و به ملاقات ماه رفتدرسیاهی شب انعکاس نور چشمانش را دردریا دید و میشود درآسمان غرق چشمانش شدمیشود غروب دریا را بااوتماشا کرد وشانه ات را چون بالشی برای سر همیشه دردناکش تقدیم کردقلبم به دریا میزند و موج به ساحل رهسپارمیکند وچشمانم دیگر چیزی جز اونمیبیندوصدایی خوشتراز صدایش برایم مفهومی ندارداو بامن است و بی منرنج شیرینیست که قلبم به اختیار او میتپد و روحم اینچنین درکنارش آرام گرفته است و جانی دیگر در جسمم نیستاو همه من را گرفت و همه را به من داد او همه را گرفت و عشق دادنامش ...</description>
                <category>Emin</category>
                <author>Emin</author>
                <pubDate>Tue, 22 Feb 2022 10:47:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دریا</title>
                <link>https://virgool.io/@Emin7/%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-pxotkfrgd4k9</link>
                <description>سرما را احساس میکردم همه اتاق در سیاهی وسرما آرام گرفته بودنگاهی به شومینه انداختم و آخرین چوب در دلش سوخته بود وزغال ها در انبوه خاکستر آرام آرام دفن میشدند وچشمک های آخرشان را با لبخند حواله ام میکردندتوان برخاستن نداشتمخستگی مرا روی تختم محکم بسته بود ونمیتوانستم بلندشوم وچوب بیاورمسردم بود و پتو را بیشتر بغل میکردم کمی گرما تا انگشتان پاهایم گرم شود کافی بودتمام هفته را کار کرده بودم وطبق عادت هرآخر هفته شب ها زود شام میخوردم تا زود بخوابم اما نتیجه همیشه برعکس میشودخوابم نمیبردبه همه چیز فکرمیکنمشروع هفته جدیدمشتری های تکراری و درهمغر زدن‌های رئیسمخستگی شب ها و غذاهای آماده مزخرفدل خوشم به چندصفحه کتاب و غرق شدن دردنیای موهوم هرنویسندهباترک های سق اتاق بازی میکنم تا خوابم ببرد هر ترک را به شکل وشمایلی درمی آورم بی فایدست چشمانم بیدار تراز همیشه هستندلبخند شومینه ام گم شد وآرام گرفت چرا نمی آیدچرا کسی را نفرستاده دریا را میگویمدختری که عاشقانه دوستش دارمهرهفته کسی را میفرستد دنبالم تا پیشش بروم و کمی حرف بزنیمنزدیک صبح است وهنوز خبری نشدههفته پیش روزنامه فروش را فرستادهفته قبلتر دختر کوچولوی همسایه را باظرف صبحانههرهفته شخصی را میفرستد وبا اولین صدای زنگ خانه فرستاده اش وبعد خودش را میبینم ما فقط آخر هفته ها یکدیگر را میبینیم بااینکه من و دریا فقط چند صد متر فاصله داریمآری همسایه ام است هرشب مرا انتظارمیکشد اما من بی رحمانه جسمم را تا خانه میکشم و نگاهش نمیکنم فقط آخر هفته ها جانی در بدنم هست تا باهم کمی خلوت کنیم امروز هوا کمی طوفانیست عیبی ندارد منتظرش میمانم خودش مرا صدا خواهد کردولی دارد دیر میشود چشم هایم‌نزدیک صبح آرام میگیرند وچقدر متنفرم از این‌خواب ولی چاره ای نیست فرستاده ای نفرستاد شاید دلخور است حق داردمن بی رحمم در قبالشدیگر تحمل نگهداشتن چشمهایم را ندارمساعت ۶صبح است و هوا کاملا روشنبه خواب میروم خودش اگر بخواهد بیدارم میکندپتور بیشتر بغل میکنم در میزنندصدا را میشنومشاید خیالات برم داشتهچشمانم میسوزدساعت هنوز ۷نشدهخودش است؟صدای درزدن بی وقفه برقرار استخودش استشک ندارم طناب های تخت انگار باز شدندبلند شدم ولباس پوشیدمهوا بهاری است اما من سردم میشودعجیب است این در زدن همچنان ادامه داردیعنی چه کسی رافرستاده است لابد خیلی هم عجله داردبه لباس پوشیدنم سرعت میدهم وبه سمت در رفتم تا باز کنم همه چیز را برداشتممنظورم دفترم ،خودکار وکلید خانه استدر را که باز کردم کسی نبود باد بود که مدام درب توری که دیشب نبسته بودم را مدام میکوبید  ترفند خوبی بود به دریا نگاه میکنم لبخند تلخی میزد ودست تکان میدادیعنی چه اتفاقی افتاده است به سمتش رفتم باید از چند خیابان رد میشدمشلوغ نبودیکشنبه ها خلوت است و مخصوصا صبح زود از پلکان همیشگی متصل به ساحل پایین رفتم هوا ابری است وباد درسمت ساحل بیشتر مرا به حال مستانه راه رفتن وا میدارد سلام کردم ولی جوابم را ندادحق داشت دلخور بودکاپشنم را در آوردم ودور از موج های پیوسته اش میدانستم امروز حوصله ندارد برایش چیزی از روی دفتر بخوانم واو هم حوصله نوشتن ندارد  بی اختیار با کفش هایم به سمتش رفتممیدانست خیلی وقت است میداند چه درسرم میگذردگفت هروقت زمانش برسد تورا به آغوش میکشم نشستم بگونه ای که هرموجش تا سینه ام می آمد وخیسم میکردآرام وقرار نداشت دستهایم را باز کردملمسش میکردمآب تا بینی ام می آمد چند قطره ای می چکید در چشمانم و سوزشی که شور تراز اشکهایم بود  احساس میکردم زمانش رسیده استحرف هایمان به جایی نمی رسیدناراحتیش از بی رحمی من بود ودریغ کردن‌نگاه های شبانه ام‌از آنسوی خیابانها بلند شدم جلوتر رفتمبی اختیار گریه ام گرفت آنقدر جلو رفتم تا........</description>
                <category>Emin</category>
                <author>Emin</author>
                <pubDate>Fri, 04 Feb 2022 16:28:47 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>