<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Emzi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Emzi</link>
        <description>خاطرات، داستانهای کوتاه، طنز، هجو و گاها هزل</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 09:40:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/634/avatar/3W0D4X.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Emzi</title>
            <link>https://virgool.io/@Emzi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شامپاین</title>
                <link>https://virgool.io/@Emzi/%D8%B4%D8%A7%D9%85%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D9%86-bojdc75iyvft</link>
                <description>چند سالی از واقعه  شوم خاموشی جهانی می گذشت.در دسامبر سال ۲۰۲۲ طوفان خورشیدی شدیدی شروع شد که هنوز هم ادامه داشت. در اثر این واقعه همه ی وسایل الکتریکی از کار افتادند و تمدن ما به ۱۰۰ سال قبل برگشت.  اقتصاد همه ی کشورها فرو پاشید و همه ی وسایل رفاهی که بشر در این مدت برای خودش ساخته بود نابود شد.  به دلیل تاثیر این امواج بسیاری توان خواب شبانه را از دست دادند و دائما بیدار می ماندند. بیماری های روانی به شدت شایع شد و سخت می شد کسی با عقل سلیم پیدا کرد.***********************************************************در یکی از روزهای ابری پاییزی همراه حدود ۴۰۰ تاجر دیگر و ۲۰۰ خدمه  در یک کشتی بادبانی بزرگ تجاری از خلیج عدن  وارد اقیانوس هند شدیم نزدیک ظهر بود که هوا قدری طوفانی شد. بدون وسایل الکتریکی امکانات پیشبینی آب و هوا محدود بود، قطب نما ها درست کار نمی کردند و گیر افتادن کشتی ها در طوفان و گم شدن شان یک امر کاملا عادی شده بود.  در این شرایط همه، امید و توکلمان بعد از خدا به مهارت ناخدا بود. ناخدا در حال هدایت کشتی در امواج شدید اقیانوس بود که سر و کله یک کشتی بزرگ دیگر پیدا شد. اول همه تصور می کردیم این کشتی فکر کرده ما در طوفان گم شدیم و برای کمک به مسیریابی آمده، تنها کسانی که بر این باور نبودند ناخدا و گروه کوچکی از معتمدینش بود. خیلی زود معلوم شد که حق با ناخدا بوده و آنها مهاجم هستند، چون مسیر حرکت ما را سد کردند و از دکلشان پرده ی بزرگی شبیه به بادبان  آویزان کردند که رویش این جملات با خطوطی بزرگ نوشته شده بود:«شما و اموالتان را سالم به هر جا بخواهید میرسانیم. فقط کشتی را تحویل دهید.»ناخدا بدون هیچ تردیدی بادبان ها را بالا برد و فاصله اش را با کشتی مهاجم حفظ کرد، آرایش نظامی گرفت و همزمان از آنها دور شد.به دلیل مقاومت ناخدا و نپذیرفتن دستورشان، آنها به سمت کشتی ما شلیک کردند و تقریبا تمام انبار آذوغه مان نابود شد. جیره برای رسیدن به مقصد میانی هم کافی نبود و باید خود را به نزدیک ترین ساحلی که با ما در صلح بودند می رساندیم.عده ای از مسافران از جمله خودم که اصلا انتظار چنین درگیری ای را در یک مسافرت تفریحی نداشتیم، مال چندانی هم با خودمان حمل نمی کردیم زیر لب شروع کردیم به غر زدن: «خب چرا کشتی را تحویل نمی دهند؟ آنها که خودشان می گویند با ما و اموالمان کاری ندارند و ما را به هر جا می خواهیم میبرند.»من قبلا از حمله دزدان به کشتی ها داستانهایی شنیده بودم، شایع بود که آنها علاوه بر گرفتن کشتی و تمام اموال مسافران، همه را گروگان می گیرند و از خانواده شان اخاذی می کنند به خصوص اگر آنها مثل مسافرین این کشتی ثروتمند و تاجر باشند حتی شایع بود تعدادی از آنها در کار قاچاق برده و اعضای بدن هستند. با خودم گفتم «از کجا معلوم اصلا آنها دزد دریایی باشند در ثانی مگر می شود دروغ به این بزرگی را روی پرده ای به این بزرگی از دکل کشتی آویزان کرد؟! این در مرام حتی دزدها هم نیست»نیمه های شب بود که نامه ای حاوی یک عکس در کشتی پخش شد در این عکس انگار یک نفر با لباس رسمی خدمه همین کشتی یک مسافر را تقریبا بدون لباس در جایی شبیه به اتاق کشتی به اسارت گرفته بود، مسافر ظاهرا بیهوش روی تخت افتاده بود، زیر آن هم نوشته شده بود:«ناخدا شما را فریب داده و مقصدش نه جایی که به شما قول داده بلکه  قطعه قطعه کردن و قاچاق اعضای بدن شماست.»پیغام شب نامه تکان دهنده و ترسناک بود، حتی من که آشنایی مختصری با ناخدا داشتم با دیدن آن تصویر و پیغام دچار تردید شدم. یعنی تمام این مدت ناخدا یک قاچاقچی اعضای بدن بود و اینطور توانسته بود حفظ ظاهر کند؟! صبح آن روز ۲ قایق نجات از کشتی ما جدا شده و حدودا ۲۰ نفر از مسافرین به سمت کشتی دزدان دریای فرار کردند.به پیشنهاد معاون ناخدا دستور داد به تمام قایق های نجات باقی مانده قفل جدید بزنند. همچنین تمام کابین ها را بگردند و هر کاغذ سفیدی که در هر کجا پیدا می کنند به خصوص کاغذ مخصوص چاپ عکس را ضبط کرده و بسوزانند تا از پخش چنین شب نامه هایی در این وضعیت بحرانی جلوگیری شود.این اقدامات ناخدا به خصوص از نظر علاقه مندان به عکاسی و نویسندگی یک داغ ننگ بر پیشانی اش بود. آنها شروع کردند روی هر دیوار چوبی یا هر جایی که به دستشان میرسید بر ضد ناخدا شعار و مطلب نوشتند.همان شب، نامه ای دیگر حاوی تصویری از ۱۹ نفری که فرار کرده بودند پخش شد، آنها دست در گردن دزدان دریایی، شاد و خندان درحال خوردن شام و نوشیدن شامپاین بودند. زیر آن تصویر، نوشته شده بود:«همسفران ما در کنار آنها حسابی خوش می گذرانند چرا ما در اینجا در قحطی و ترس بمانیم؟ بیایید  خودمان را از دست ناخدای قاتل و تیم جنایتکارش نجات دهیممن اگر برخيزم،تو اگر برخيزي، همه بر مي خيزندمن اگر بنشينم، تو اگر بنشيني، چه كسي برخيزد ؟»محتوای این نامه خیلی مشکوک بود. از یک طرف با وجود سوختن کل کاغدها چطور توانسته بودند این نامه ها را تولید و پخش کنند؟ ثانیا و از آن مهم تر این عکس از داخل کشتی دزدهای دریایی  در زمانه ای که هیچ وسیله الکترونیکی کار نمی کرد چطور به دست ما رسیده بود؟ از ذهن من گذشت که برای این کار باید یک قایق از سمت دزد های دریایی این نامه ها را برای ما آورده باشد ولی این لازمه اش این بود که یک تیم کاملا در کشتی آنها عکس ها را گرفته چاپ کرده و زیرش این متن را چاپ کرده و برای تیمی دیگر در کشتی ما فرستاده باشند که اصلا معقول نبود و خیلی زود فراموشش کردم، در آن لحظات سخت استرس و گرسنگی تنها چیز قابل توجه برای ما سفره شام و کف شامپاینهایی بود که در دست همسفران سابقمان فوران می کرد و لپ های گل انداخته و صورت خندان شان که از سیری شکم و شادی بی حدشان حکایت داشت.از شب سوم اعتراضات جمعی مسافران آغاز شد، اکثریت مسافران در کابین هایشان از ته دل فریاد می زدند:«مرگ بر دیکتاتور، مرگ بر ناخدا»«بی شرف، کشتی رو تحویل بده»برای ناخدا  خواسته ی ما هیچ اهمیتی نداشت. از طریق دوستی که در خدمه داشتم مطلع شدم فردای اعتراضات معاون وارد اتاق ناخدا شده و گفته بود: «ما با یک توپ جنگی در مقابل کشتی آنها که تا دندان مسلح هستند چطور می توانیم دوام بیاریم؟ ما هیچ چیز نداریم ولی آنها همه چیز دارند. مسئله جان ۶۰۰ نفر  آدم است. ما حق نداریم جان آنها را به بازی بگیریم ضمن این که می بینید اکثریت راضی به تسلیم هستند، شاید بهتر باشد با توجه به این شرایط به حرف مسافرین گوش کنیم»ناخدا هم در جوابش گفته بود: «این جا تصمیم گیرنده و مسئول جان همه من هستم، تا وقتی که من ناخدا هستم این کشتی و مسافرانش را به دست دزدان قاتل تسلیم نمی کنم»معاون هم در حالی که با خشم اتاق را ترک می کرده گفته «به نظر میرسد شما بیشتر به فکر حفظ کشتی خودتان و اموال دوستانتان هستی تا جان مسافران»در نتیجه ی این گفتگوی کوتاه همان روز معاون به همراه تعدادی از خدمه بر علیه ناخدا شورش می کنند و تعدادی از اسلحه های کشتی هم به دستشان می افتد.ما امیدوار بودیم که این موضوع بتواند باعث شود ناخدا کشتی را تسلیم کند و ما را از شر این شرایط خلاص کند، ولی این شورش با دادن تعداد کمی کشته و زخمی از دو طرف خیلی زود سرکوب شد و معاون و همراهانش دستگیر شدند. صبح روز پنجم در کمال بهت و حیرت دیدیم کشتی ما به نزدیکی بندر سلطان قابوسِ عمان رسید. اکثر مسافران، کشتیِ ناخدا را ترک کردیم (شما بخوانید از دست ناخدا فرار کردیم) و با کشتی دیگری به وطنمان بازگشتیم. ناخدا وقتی به وطن بازگشت، مدعی شد شواهدی پیدا کرده که معاون با دزدان دریایی زد و بند کرده بودند و شب نامه ها و اساسا سناریوی حمله دزدان کار او و تیم شورشی اش بوده. این ادعا و توهم های ناخدا هرگز توسط ما مسافران پذیرفته نشد. ولی گویا با شکایت ناخدا دادگاهی بر علیه آنها تشکیل شد و توانست معاون بیچاره را به همراه دستیارانش به جرم خیانت و مشارکت در به اسارت گرفتن و قتل ۱۹ نفر از مسافران توسط دزدان دریایی و اخاذی از خانواده هایشان محکوم به اعدام کند.</description>
                <category>Emzi</category>
                <author>Emzi</author>
                <pubDate>Tue, 29 Nov 2022 08:38:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غذای خانگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Emzi/%D8%BA%D8%B0%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-l3shngeuestl</link>
                <description>!!!قبل از صرف غذا مطالعه نشود!!!یک لشکر سوسک ریز در آشپزخانه کوچکشان زندگی میکرد. این را فقط او میدانست. آنها هر شب به یخچال هجوم میاوردند و غذاها را دستمالی و مزه‌مزه میکردند. هرگز خیال نداشت راجع به این موضوع با تنها دخترش حرفی بزند.  همینطور هم اشتهایش کم بود. کافی بود این را هم بفهمد تا دیگر در خانه غذا نخورد.اول تعدادی ظرف درب دار خرید ولی این کار هم جواب نداد. حتی ظرفهای محکم درب دار نمیتوانست جلوی دستبرد این موجودات موذی را بگیرد. آنها کار خودشان را میکردند. اگر خوب دقت میکردی میتوانستی مسیر حرکت و جای پایشان را روی غذا ها، روی دیواره های یخچال و حتی روی زمین ببینی. داشت دیوانه میشد آخرین چاره ای که به ذهنش رسید این بود که برای هر وعده، غذا به اندازه درست کند تا مجبور نشود باقی اش را در یخچال بگذارد.- باز بیرون غذا خوردی؟- دوستام یه دورهمی کوچیک گرفتن برای تولدم. یه دفعه ای شد.- ‎نمیتونستی خبر بدی که من غذا برای یک نفر درست کنم؟- ‎یادم رفت. یه دفعه ای شد  مادر حقیقتا عصبانی بود. بدون این که حرفی بزند با خشم نگاه  تندی به دختر کرد. دختر خنده اش گرفته بود. روحش هم خبر نداشت که چقدر شرایط را برای مادرش دشوار کرده. نمیتوانست این غذا را در یخچال نگه دارد. از طرفی نمیتوانست غذای اضافه را دور بریزد. اسراف بود. با این که شامی که خورده بود کاملا سیرش کرده بود مجبور شد وعده ای که مخصوص دختر بود را هم با زحمت بخورد. این کار را طوری انجام میداد انگار مشغول ریاضتی اجباریست. هر قاشقی که در دهانش فرو میکرد با  خشم، ناراحتی و مظلومیت به دخترش نگاه میکرد. برای لحظه ای این آرزو به قلبش حجوم آورد که کاش دخترش هرگز وجود نداشت.- خب بزار تو یخچال فردا خودم میخورم! چرا اینجوری میکنی؟ آیه نیومده که غذای هر شب رو باید همون شب بخوریم ‎با دهان نیمه پر سرش داد کشید- تو عقل نداری؟ دختره ی کسخل من اینهمه زحمت میکشم غذا درست میکنم بعد میری بیرون غذا میخوری؟در مقایسه با نگاهی که به دختر داشت این جمله به نوازشی مهربانانه میمانستبدون این که فکر کند لازم است کار زشتش را توجیه کند یا حداقل جواب مادر را بدهد تنها لبخند نمکینی زد و رفت روی کاناپه ولو شد. هدفن را در گوشش فرو کرد و مشغول شنیدن موسیقی شد. این عادت همیشگی اش بود عصرها وقتی از سر کار برمیگشت روی کاناپه دراز میکشید و آهنگ گوش میداد. حرف خاصی نداشت با مادرش بزند. همیشه صحبتهای شان از یک موضوع کسل کننده خنثی شروع میشد و به یکی از مسائلی خصوصی ختم میشد که مورد علاقه شدید مادر بود ولی دختر دوست نداشت درباره اش چیزی بگوید.مادر استخوانی و لاغر بود اما زمانهایی که یبوست میگرفت یعنی اکثر اوقات تا نیم برابر میتوانست به حجمش اضافه شود. امشب هم حسابی باد کرده بود. مثل بادکنکی شده بود که تویش را سنگ پر کرده اند. این امید را داشت که با خوردن غذای بیشتر، فشار غذا بر سفتی یبوست بچربد و شکمش راه بیوفتد. دختر صدای برخورد قاشق با ظرف و غر غر های مادرش را در پس زمینه موزیک میشنید. قصد نداشت تمام کند؟ یک بشقاب غذا مگر چقدر طول میکشید؟ کلافه شد. گوشی را از گوش اش کند با شتاب به سمت مادرش جهید. بشقاب را از جلویش برداشت و بی توجه به اعتراضهای مادر آن را در یخچال گذاشت.- با این کار خودتو مریض میکنی، میخوای شیکمت باد کنه تا صبح ناله کنی؟ اصلا این غذای فردای منه- ‎اینو نباید بزاری تو یخچال!- ‎چرا؟ ‎- ‎برای این که خراب میشه امممم ‎یخچال رو میگم، غذای داغ یخچالو خراب میکنه. من الان اینو میخورم برای ظهر فردات غذای تازه درست میکنم ‎- وقتی غذا هست برای چی؟ ‎- اصلا من الان گرسنمه میخوام اون غذا رو بخورم  ‎- لازم نکرده. مگه شما یه سری شام نخوردی؟ بسه ته دیگه ‎مادر که زورش به دختر نمیرسید حس کرد تحقیر شده.  با خودش فکر کرد کاش کمتر غر غر می کرد این کار را میتوانست بکند. با ناراحتی رفت و روی صندلی میز نهار خوری نشستآن صندلی پاتوقش بود حتی وقتی نمیخواست چیزی بخورد میرفت سیخ روی آن مینشست و در و دیوار را تماشا میکرد. کاناپه برایش بیش از اندازه راحت بود.  ‎ منتظر بود دختر برود تا بشقاب را از توی یخچال بیرون بیاورد ‎ مطمئن نبود اما امیدوار بود سوسکها در این زمان کوتاه به غذا حمله نکنند ‎ ‎دختر روی صندلی آشپزخانه نشسته بود و از جایش جم نمیخورد. انگار فکر مادرش را خوانده بود ‎چند بار به دختر التماس کرد ولی فایده نداشت ‎ذهنش پر شده بود از یک پچ پچ سرسام آور. شاید ‎ دلیل دیگر پرخوری هایش همین پچ پچها بود. واقعا عذاب میکشید. خیلی عذاب آور بود. انگار صدای به هم خوردن بال سوسکها را میشنید. غذا خوردن باعث میشد حواسش از این صداها پرت شود. گرچه خود غذا خوردن هم برایش عذاب آور بود اما انگار یک نفر با یک سیخ داغ به جلو حل اش میداد که یک کاری بکند و فقط میخواست خلاص شود ‎هرچه زمان میگذشت بیشتر امیدش را از دست میداد. بالاخره تصمیم گرفت از خیر غذا بگذرد. مطمئن بود که دیگر حتما تا آن موقع سوسکها غذا را دستمالی کرده اند. ‎صبح فردا وقتی میخواست چایی دم کند نگاهش به گوشه ی یخچال افتاد. یک گردان سوسک ریز مرده دید که روی زمین ولو شده بود. از بس خورده بودند شکمهای کوچکشان باد کرده بود. شکم چندتاییشان پاره شده بود و دل روده شان بیرون ریخته بود. معلوم بود از  بس این چند وقت به آنها گرسنگی داده حریص شده بودند و دیشب حسابی دلی از عزا در آورده بودند. معلوم نبود اگر این گرسنگی ادامه میافت سوسکها چه تصمیمی وحشتناکی ممکن بود  بگیرند. با دستپاچگی زمین را پاک کرد تا دخترش این صحنه ی مشمئز کننده را نبیند. غذا را هم در سطل زباله ریخت و به بیرون برد.</description>
                <category>Emzi</category>
                <author>Emzi</author>
                <pubDate>Tue, 11 May 2021 22:59:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب نشینی</title>
                <link>https://virgool.io/@Emzi/%D8%B4%D8%A8-%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86%DB%8C-lmdymcm7ilcc</link>
                <description>شبکه مستند داره یه مستند پخش میکنه راجع به اقوام بلوچ خانوم مجری رفته وسط یکی از چادرا نشسته داره میگه چون اینجا خبری از برق و تکنولوژی نیست مردم سرشون به چیز دیگه گرم نیست و شب نشینی میکنن دور هم و خیلی اینجا جمع صمیمی ای هست، بعد شروع می کنه سوالای بی ربط پرسیدن و  سعی داره خودش رو تو دل جمع جا کنه: - خانوما اینجا بیشتر زحمت می کشن یا آقایون؟! نیشش تا بناگوش بازه و سعی داره محض رضای خدا با یکی یک تماس چشمی برقرار کنهآقایون نگاهشون رو ازش میدزدن و یک کلمه ای جواب سوالاش رو میدن: آقایونخانوما هم دارن سوزن دوزی میکنن و محل سگ بهش نمیزارنبعد میخواد سوزن دوزی یکی از خانوم ها رو از زیر دستش بیرون بکشه که یکم باهاش حرف بزنن تا کمی از سنگینی فضا کم بشه- میشه بدی منم امتحان کنم؟زن محلی سوزن دوزی رو از دستش می کشه- بدش من، بلد نیستیمشخصه که این جمع صمیمی بیصبرانه منتظرن شرش رو زودتر کم کنهیکی نیست به خانم مجری بگه احترامتو نگه میدارن چیزی بهت نمی گن دیگه پررو نشو میز تلویزیون هم فهمید شما بد موقع مزاحم شدی گورتو گم کن بزار بنده گون خدا تلشون رو بکشن</description>
                <category>Emzi</category>
                <author>Emzi</author>
                <pubDate>Fri, 05 Mar 2021 22:08:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صفرا</title>
                <link>https://virgool.io/@Emzi/%D8%B5%D9%81%D8%B1%D8%A7-ovnmkfvf8wd8</link>
                <description>در زمان صرف غذا مطالعه نشوددیروز داییم صفراش رو عمل کرد و شکر خدا عملش موفقیت آمیز بود و بعد از یک روز استراحت در CCU مرخص شد. خاله ام که برای ترخیص به بیمارستان رفته بود، عکسی از چهره خندان دایی در گروه خانوادگی گذاشت و همه رو از نگرانی درآورد بعد این جمله رو همه اضافه کرد:«عکس صفرا رو نگذاشتم، خیلی چرب و درشت بود»یعنی ما قرار بود بعد از دیدن چهره سالم دایی یک عکس از صفراشون هم ببینیم که شکر خدا خاله جان منصرف شدند از این تصمیم. من ضمن تشکر صمیمانه ازشون بابت زحماتی که این چند روز کشیدن و همچنین بابت نفرستادن عکس صفرا در گروه چند سوال ذهنم رو مشغول کرده بود گفتم با شما مطرح کنماین عکس به سفارش چه کسی گرفته شده بود؟! آیا کسی به خاله سپرده بود لطفا یک عکس از صفراش هم برای ما بگیر؟ ما همه نگران خود دایی بودیم نه صفرای دایی، چه کسی نگران صفرای دایی بود؟ نمی دونم من فقط اینطور با دیدن چیزهایی که از بدن خارج میشه حتی اگر مربوط به خودم باشه حالم به هم میخوره یا همه همینطور هستن؟ بدون شک همه اینطور نیستند چون من خیلی ها رو سراغ دارم که دندون شیری دوران بچگی شون رو هم یکجا نگه داشتند و وقتی باهاشون صمیمی میشی بهت نشونش میدن حتی منتش هم سرت میگذارن که مثلا من این رو فقط به صمیمی ترین رفقام نشون میدم ولی باز با خودم هر جور حساب می کنم این موضوع نا معقول میاد. فرض کنید من به جراح بابا میگفتم «دکتر جان بی زحمت اون پروستات پدر رو هم بریزید تو یه پاکت ما ببریم خونه. یه شیشه الکل سفید اضافه هم کنارش بگذارید لطفا» بعد هر کی میومد عیادت بابا پروستات رو هم داخل یک شیشه الکل میزاشتیم جلوش که میهمان علاوه بر بیمار خود بیماری رو هم ملاقات کرده باشه، هر طور فکر می کنم این کار نمی تونه درست باشه.با توجه به شکل توصیفی که خود خاله از صفرای دایی داشت یعنی «خیلی چرب و درشت» مشخص بود که خودش هم چندان دل خوشی از دیدن این عضو مقطوعه نداشته و از دیدنش مشعوف نشده و اگر زمان به عقب بر می گشت بدون شک به جراح می گفت که «نه آقای دکتر کنجکاوی بیجای بنده رو ببخشید من از دیدنش صرف نظر کردم احصلا نمی خوام» با این وجود برام سوال شد که دقیقا چه انگیزه ای خاله  را بر آن داشته بود که از آن صفرای چرب و بزرگ  عکس گرفته و تا مرز اشتراک گذاری آن در گروه پیش بره؟! یادمه  زمانی که بینیم رو عمل کرده بودم باید یک قسمت از غضروف بینیم رو تا یک ماه در فریزر نگه میداشتم که اگر لازم شد ازش استفاده بشه، باور کنید من در تمام این مدت معذب بودم که یک وقت کسی به خصوص مادرم چون مامان تو این زمینه به مراتب از من افتضاح تر هست، در فریزر رو باز نکنه و غضروف بینی من رو که در انتهای فریزر جا خشک کرده بود نبینه و تا شب عق نزنه، من این درجه از صمیمیت رو حتی با اعضای بدن خودم هم ندارم که ازشون عکس بگیرم چه برسه به اعضای بدن دیگران. تنها نتیجه ای که تونستم در این باره بگیرم به این قرار بود:همون قدر که خاله جان دل نگران حال دایی بود صفرای خاله هم دل نگران صفرای دایی بود، صفرای خاله مثل خودش اونقدر با مرام و لوتی بوده که می خواسته صفرای بقیه اعضای خانواده را هم از احوال برادرش با خبر کنه. ولی چون چیزی که میبینه اصلا شبیه به کودکی های آن مرحوم نبوده از این رو دلش کباب شده و از به اشتراک گذاشتن عکسش منصرف شده و به گفتن همین یک جمله «خیلی چرب و بزرگ بود» بسنده میکنه تا صفرای بقیه را بیشتر از این ریش نکنه. اگر چه جمله مورد نظر فاقد هر گونه شکلکی بود ولی خواننده محترم اذعان دارد که در این یک جمله دلخراش چقدر درد و بغض نهفته است.در ابتدا من قصد نوشتن این مطلب را نداشتم و خیلی با خودم کلنجار رفتم که یک وقت برداشت غلطی از آن نشه ولی صفرای من که بسیار تحت تاثیر مرام صفرای خاله جان قرار گرفته بود بر من غالب شد و خواست که سلام و عرض ادبی به خاله اش داشته و اعلام کند دم شما گرم ما فهمیدیم آن یک جمله کار شما بوده ما را در غم خودت شریک بدانپ.ن: الان رفتم در گروه خانوادگی و با عکس صفرا مواجه شدم این نوشته نیاز به بروز رسانی داره</description>
                <category>Emzi</category>
                <author>Emzi</author>
                <pubDate>Sun, 28 Feb 2021 15:12:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تسلیم</title>
                <link>https://virgool.io/@Emzi/%D8%AA%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85-wipp1czdqnbw</link>
                <description>گوشی را بر میدارم صدای خش خش و نفس نفس می آید. سامان همکار سابقم بریده بریده  میگوید&quot;امروز میان سراغت همین الان از خونه ات برو بیرون و یه گوشه خودت رو گم و گور کن&quot;صدایش قطع میشود یک بوق و دیگر صدایی نمیاید، چند بار شماره اش را میگیرم ولی موفق نمیشوم. با خودم می گویم &quot;اگر این شوخی باشه بدترین شوخی ایه که میشه با یه نابینا کرد.&quot;به سامان بیشتر از چشمهایم اعتماد دارم. عقل حکم میکند هشدارش را جدی بگیرمدنبال عصایم که در گوشه ی اتاق خواب گذاشتم میروم چند روزیست که در تلاشم راه رفتن بدون عصا را تمرین کنم. اما مدام به در و دیوار میخورمهنوز عصا را پیدا نکردم که صدایی از در ورودی میشنوم انگار کسی کلید انداخته و دارد در را باز میکند.فقط محبوبه کلید دارد&quot;یعنی بلایی سرش آوُردن؟&quot; سعی میکنم بدون سر و صدا پشت در اتاق خواب پناه بگیرم.- امیر کجایی؟! ‎صدای محبوبه است، خیالم راحت میشودرئیس امروز کلی از شجاعتت تعریف کرد. از من خواست بیام ببرمت مرکز تا یه جشن کوچیک بگیرن برات و ازت تقدیر کننبا خودم میگم بعد گذشت 2 ماه یادشون افتاده از من تقدیر کنند؟ با هیچ عقلی جور در نمیاد. یعنی محبوبه رو فرستادن که منو بکشه؟‎صدای کفشهایش بلند و بلند تر میشود. هیچ وقت این قدر از محبوبه نترسیده بودم. فرصت فکر کردن ندارم. مجسمه سنگی روی میز را برمیدارم و دوباره پشت در پناه میگیرم. ‎با صدایی کش دار شبیه وقتهایی که خودش را برایم لوس میکند صدایم میزند:  ‎امیییر ... کجاییی؟وارد اتاق میشود. به این امید که فقط بیهوش شود با مجسمه از پشت میکوبم به یک جایی از بدنش که بعدا میفهمم ترقوه ی راستش بوده ‎روی زمین ولو میشود سریع جیب ها و کیفش را میگردم.  ‎ اسلحه را از کیفش در میاورم و به سمتش نشانه میروم. مثل ناشی ها دست و پایم دارد میلرزد  عصایم را پیدا میکنمهنوز از اتاق بیرون نیامده ام که با دستهای ظریف و بی رمقش دور پایم حلقه میزند و با ناله میگوید:- چی شده امیر؟ چته؟بدون این که چیزی بگویم از دستش فرار میکنماز خانه خارج میشوم میخواهم در را قفل کنم که نتواند دنبالم کند. یادم میاید تنها کلید خانه پیش محبوبه است. برمیگردم تا کلید را از جیبش در بیاورم ولی دیگر سر جایش نیست. دوباره صدایش را میشنوم- چی شده امیر؟ چته؟- ‎صدا فاصله ی زیادی ندارد و تقریبا مطمئنم که مستقیم به سمتش نشانه رفته ام- برای چی تو رو فرستادن؟- برای این که میخوان از تو ی خُل تقدیر کنن- سامان به من زنگ زد و همه چیزو گفت، فکر نمی کردم بتونن تو رو راضی کنن، چرا قبول کردی منو بکشی؟- چطوری میتونی این حرفارو به من بزنی؟ داری قلبم رو میشکونی امیر تو حالت خوب نیست. اینا عوارض رادیواکتیوه. تو دچار توهم شدی. من همین یک ساعت پیش با سامان صحبت کردم اون هم منتظره امروز ببینتتبه طرفم میایدداد میزنم نزدیک نشو- امیر بس کن اصلا بزار اسلحه پیش خودت باشه به من اعتماد کندستش را روی گردنم می اندازد کمک ام کن با هم بریم پیش بقیه- من به تو اعتماد ندارم به بقیه هم اعتماد ندارم- اصلا زنگ بزن به سامان با خودش صحبت کن- گوشی اش رو جواب نمیده. معلوم نیست چه بلایی سرش اوردید.سرم داد میکشد بس کن. اینقد احمق نباشهیچ نمیفهمم دارم چیکار میکنم. گیج شده امبه ترقوه اش دست میزنم. خون گرمش به دستم میچسپد- بدجوری زخمی شدی محبوبهچیزی نمیگوید و میتوانم حدس بزنم که به من خیره شده و نگاه عاقل اندر سفیهی میکند.به کمک من زخمش را پانسمان میکند و مانتوی تمیزی میپوشد. پله ها را  پایین میرویم و سوار ماشینش میشویمحدود سه ربع رانندگی میکند تا به مرکز برسیم. من هنوز کلت را به سمتش نشانه رفته ام این کار به من احساس آرامش و حماقتی توامان میدهد. از ماشین پیاده میشویموارد ساختمان میشویم در سالن اصلی را باز میکنیم تعداد زیادی آدم آنجا هست.- با خوشحالی میگوید آوردمشرئیس با صدایی گرفته نطقش را شروع میکند:ما اینجا کسی رو داریم که برای نجات جون همه ی ما حاضر شد جونش رو به خطر بیاندازه. اون در این راه بیناییش رو از دست داد. اگه امیر وارد اتاق آلوده به رادیو اکتیو نمیشد و مدارک رو بر نمیداشت همه ی ما رو اعدام میکردنبعد همه شروع میکنند به دست زدن و پذیرایی شروع میشه همه چیز عادی به نظر میرسد. در حالی که از زیر پالتو تفنگ را به سمت محبوبه نشانه رفته ام در گوشش میگویم- &quot;لطفا بگو سامان بیاد با من حرف بزنه&quot; ‎میخواهد از زیر دستم بیرون بیاید که محکم به طرف خودم میکشمش ‎&quot; ‎از همین جا صداش کن&quot;-- تو این سالن نیستاز جمع عذر خواهی میکنیم و از سالن خارج میشویموارد یک اتاق میشویم- سلام امیر حالت چطوره؟ ‎صدای سامان است. تو دماغی حرف میزند. شاید سرما خورده شاید هم میخواهد بگوید که دارد تهدید میشود و این حرفهای خودش نیست ‎اون حرفها چی بود پشت تلفن بهم زدی؟- - ‎چه حرفهایی؟ من اصلا امروز به کسی زنگ نزدم    ‎ خیلی دوست دارم حرفهایش را باور کنم ‎حتما توهم زدی احتمالا اثر رادیواکتیوه -- چرا همه شون یه حرف رو میزنند انگار با هم هماهنگ کرده باشن- ‎محبوبه رو به من میگوید:- ‎حالا خیالت راحت شد؟ ‎خیالم راحت نشده. زورکی لبخند میزنم- تنها کسی از سازمان که توسط پلیس شناسایی شده و دارن دنبالش میگردن تویی. اگه تو رو دستگیر کنند زیر شکنجه ممکنه همه مون رو لو بدی. ‎رئیس میخواد تا آبا از آسیاب بیوفته تو تو مرکز بمونی و دیگه خونه نری ‎اینطوری برای همه مون بهتره. رئیس به من قول داده تا 2 ماه دیگه ترتیب خروجت از ایران داده بشه، شاید حتی بشه چشمات رو هم درمان کرد ‎صدای محبوبه برایم هم ترسناک و هم اطمینان بخش است ‎شاید خوف و رجا که مومنان حرفش را میزنند همین حس باشد. ‎یواش در گوشم میگوید  ‎- حالا تا رئیس ندیده اون کلت رو بده به منآخرین لحظاتی که چشمانم هنوز کار میکرد یاد میاید. یک صفحه ی نورانی شدید. یک تعداد نقطه تیره و بعد همه چیز تمام شد. از تقلای احمقانه ام برای زنده ماندن خسته شده ام، نمیخواهم بیش از این دو دستی به زندگی بچسپم. ‎- اگر قرار شد سرمو زیر آب کنید. ترجیح میدم تو این کارو بکنی ‎اسلحه را تسلیمش میکنم ‎</description>
                <category>Emzi</category>
                <author>Emzi</author>
                <pubDate>Sun, 14 Feb 2021 00:26:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادر گربه</title>
                <link>https://virgool.io/@Emzi/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87-xt7zelq7la3a</link>
                <description>ایشون مادر گربه نیستن، عکس صرفا جهت زیباییست سر فرصت عکسشون رو میزارمیه گربه سفید تو حیاطمون زیست میکنه که در واقع گربه همسایه بالاییمون بود که فوت کرد و مادر اون گربه ای هست که تازگی مردمادره از دخترش کمی بازی گوش تره، دختره تقریبا زاهد بود و طفلک به جز شاشیدن رو دریچه هوای ماشین من تفریح دیگه ای نداشت ولی مادره از وقتی ما اینجاییم هر سال با یک گربه جدید طرح دوستی میریزه و یه ۴ ۵ تایی بچه پس میندازه که تا آخر سال یکی دو تاشون سالم میمونن و رهسپار پارک بالای خونه مون میشن. تقریبا تمام گربه های پارک بالای خانه مان بچه های  همین گربه ی حیاطمان هستن و هر وقت گذرش به پارک می افته به احترامش بلند میشنامسال هم طبق رسم هر ساله مشغول طرح دوستی ریختن با یک گربه پشمالوی گنده و زشت بود که من  یه دفعه در حیاط رو باز کردم. جدا قصد مزاحمت نداشتم داشتم میرفتم نون بگیرم ولی گویا باعث شدم این عزیزان خجالت کشیدن و مجبور شدن هموطور  طرح دوستی ریزان خودشون رو به زیر ماشین من بکشوننفردای اون روز اومدم سوار ماشین بشم متوجه شدم گربه سفیده اون جلو نشسته با غیظ نگام میکنه ماشین رو که روشن کردم متوجه شدم به تلافی دیشب داخل دریچه هوای ماشینم یه دل سیر شاشیدهالان یک هفته ای از اون روز میگذره هر شب صدای ضجه های مظلومانه شون به گوش میرسه، بابت آسیب روحی و جسمی که ناخواسته به این عزیزان وارد کردم عذاب وجدان گرفتم</description>
                <category>Emzi</category>
                <author>Emzi</author>
                <pubDate>Thu, 14 Jan 2021 10:04:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گربه</title>
                <link>https://virgool.io/@Emzi/%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87-sez5aecfmenh</link>
                <description>یه گربه تو حیاط ما زندگی میکنه که با تمام گربه هایی که تا الان دیدم فرق میکنه، گربه ها معمولا ۲ دسته اند یک مدلشون خیلی با آدما ارتباطتشون حسنه است و میان  میشینن کنارت نازشون کنی یا حتی بقلشون کنی یک مداشونم هستن که پارانویا دارن و حداکثر فاصله ی ایمنی رو رعایت میکنن و طرف آدمها نمیان برای غذا هم هیچ وابستگی به آدما ندارن و خودشون تو آشغالا و گوشه کنارا غذاشونو پیدا میکنن. این گربه ی ما ولی کلا یه مدل دیگه است اگه براش غذا ببری میاد محکم میزنه رو دستت که زودتر حقشو ازت بگیره ببره بعد هم سریع دور میشه و با فاصله ی نسبتا زیادی میشینه غذاشو میل میکنه هیچ وقت خودش نمیره دنبال غذا ما چند روز بهش غذا ندادیم که بره خودش غذاشو پیدا کنه تو آشغالا ولی نرفت عوضش دیدم زیر پنجره ما نشسته و داره یه صدایی شبیه ناله ی آدمی زاد در میاره روزای اول خواستم توجهی نکنم ولی دیدم طرف حاضره بمیره ولی نره جای دیگه دنبال غذا اون اواخر واقعا نمیشد صداش رو تحمل کرد چندتا تیکه استخون مرغ بردم براش مثل یک گرگ گرسنه قاپید از دستم و خورد. روز بعد که رفتم ماشینو روشن کنم برم سر کار دیدم ریده رو شیشه جلوی ماشین.اصولا گریه ها این کارو نمیکنن. یعنی منظورم اینه که داخل خاک کاراشونو میکنن روشم خاک میریزن هیچ وقت یه جایی مثل شیشه ماشینو برای این کار انتخاب نمیکنن. ولی از قرار گربه ی حیاط ما تو این مورد هم فرق دارهدیگه بهش غذا ندادم که ادب شه ولی از فرداش میومد میشاشید تو هواکش ماشین.من دیدم واقعا فرقی نمیکنه رفتار من هیچ تاثیری روی رفتار ناشایستش نداره، سعی کردم گربه ی حیاتمون رو به عنوان یک واقعیت زندگی بپذیرم و باهاش کنار بیامم چون دیدم اگه بره یا از گرسنگی بلایی سرش بیاد با وجود اخلاق گندش دلم براش تنگ میشه این شد که شبا براش شام میبرم صبحا هم هواکش ماشین رو آب میکشم که بو شاشش بره اینطوری هر دو مون راضی تریم امیدوارم خدا هم ازمون راضی باشه</description>
                <category>Emzi</category>
                <author>Emzi</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2020 04:02:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داروخانه</title>
                <link>https://virgool.io/@Emzi/%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-ksfz4plamzb4</link>
                <description> یک آقایی وارد داروخانه شد و به خانم مسئول داروخونه گفت: این فاسد بود آوردم پس اش بدممسئول داروخونه روی بسته نگاه کرد و گفت: اما تاریخ انقضاش مال یک سال دیگه است آقا گفت ولی خانوم ببینید این بو گرفته رنگش هم عوض شدهبسته رو داد به خانم داروخونه چیمسئول داروخونه بو کرد و گفت این بوی توت فرنگیه دیگه  خیر خانم من بوی توت فرنگی رو میشناسم، این با بوی توت فرنگی زمین تا آسمون فرق دارهبعد چند ثانیه سکوت گفت مزه اش هم برگشته</description>
                <category>Emzi</category>
                <author>Emzi</author>
                <pubDate>Wed, 27 Nov 2019 00:17:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خونه</title>
                <link>https://virgool.io/@Emzi/%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-ylgjsl02brg1</link>
                <description>ساعت ۱۲.۳۰ شب از تو خیابون وارد حیاط ساختمونمون میشم میبینم یکی با یه صدای بلند ولی گنگی داره یه چیزی میگه انگار داره خیلی شمرده یه چیزی رو توضیح میده ولی واقعا نمیشه فهمید چی میگه. در خونه رو باز میکنم میبینم یه مستند که معلوم نیست راجع به چی هست اصلا به یه زبونی که اونم معلوم نیست چه زبونیه با صدایی که به باندای حسینه محلمون میگه گه نخور داره پخش میشه. مادرم نشسته با دقت سعی میکنه تک تک کلماتشو بشنوه و گاها نوت هم بر میداره بعد در همون حال هر از گاهی یه چرت کوتاه میزنه برمیگرده دماغشو میخارونه دوباره نوت بر میداره از وقتی کانالهای جم تی وی مون رو پاک کردم این داستان هر شب ماست. ازتون خاضعانه درخواست دارم به من یاد بدید این جم تی وی رو چطور برگردونم؟ من خودم به شخصه دلم برای گوزل و آقا چنار تنگ شده</description>
                <category>Emzi</category>
                <author>Emzi</author>
                <pubDate>Mon, 14 Oct 2019 13:31:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کودکی</title>
                <link>https://virgool.io/@Emzi/%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-kwthhd3hupnf</link>
                <description>یه کارتونی بود به اسم گرگ بلا و خرگوش ناقلا بچه بودیم پخش میشد نمی‌دونم هدف کارگردان فیلم چی بود دقیقا از ساختن این کارتون ولی حتی ترجمه فارسی اسم فیلم هم غلط انداز بود انگار این دو تا میخوان سر هم کلاه بزارن در حالی که اصلا اینطوری نبود  گرگه خیلی شبیه وحید خزایی بود که عادت داشت با دختر خاله هاش سلفی بگیره و احتمالا بعد سلفی بیوفته دنبال شون  گازشون بگیره.   خرگوشه هم خیلی شبیه اون خانوم هنرپیشه هه بود که همیشه مژه مصنوعی میزاشت و تقریبا نصف اعضای بدنش پروتز بودهمیشه برام جای کنجکاوی بود که هدف اصلی گرگه چیه اگه خوردن خرگوشه است دیگه چرا اینقدر لفتش میده؟! دم دستته خب بخورش دیگه!تو چند قسمت با چشمای خودم دیدم  با خرگوشه تنیس بازی میکرد!منظورت چیه؟ مگه نمی خوای بخوریش دیگه چرا باهاش بازی میکنی؟!از بچگی یه سری مفاهیم رو برای ما اشتباه جا انداختن. همه ی ما دهه ۶۰ ای ها میدونستیم که این کارتون یه حرفی برای گفتن داره ولی فقط بعضی هامون تونستیم به درستی نکته ای که پشت ظاهر معصومانه ی این کارتون بود رو درک کنیم و تو زندگی ازش بهره ببریم.با همه چی باید لاس زد با همه چی و این قانون شماره یک زندگیه. این تنها راهی هست که جواب میده. باور کنید حتی اگه مثل گرگ ناقلا دو تا دندون گرازی هم از پهلوی صورتتون بیرون زده باشه ولی این یه کار رو بلد باشید انجام بدید موفق شید. میتونید صبحا نون پنیر چایی شیرین لذت بخشتونو نوش جان کنید و این کارو با نهایت لاس و گاس بکنید طوری که خود خرگوشه کنجکاو شه بیاد ببینه تو که اینقدر دلت کباب بود یه گاز ازش بگیری با چی این پنیر اینقد حال کردی که داری یه ساعت باهاش ور میری. این نکاتو به ما درست یاد نمیدادن همه چیز برای در پرده و با رمز و راز گفته میشدکلا ما دوران کودکی پر از سو تفاهمی داشتیم یکی از سوالایی که همیشه ذهن منو مشغول میکرد این بود که چطوری یه بچه به دنیا میاد؟ اینو از هر بزرگتری میپرسیدم اول یه جور ی نگاهم میکرد که انگار دارم دستش میندازم. چون فکر میکرد اصولا تو سن ۱۸ سالگی جواب این سوالو باید خودم بدونم  در عین حال با نگاهش میخواست بگه این شوخی جاش وسط مهمونی خانوادگی نیست. من خیلی بچه فهیمی بودم ولی جواب این سوال واقعا برام مهم بود چون دیگه باید کمکم از این موضوع سر در میاوردمدر جواب منم مثل بچه زرنگا نگاشون میکردمو برای این که پیش پیش مچشونو بگیرم میگفتم من گول این حرفا رو نمیخورم لطفا  این چیزا رو باز نندازین گردن لک لکا! این خیلی احمقانه است هیچ لک لکی تو این شهر نیست. در ثانی گردن لک لکا خیلی نازکی حداقل من یکی نمی تونستم از این راه به دنیا اومده باشم من زمان تولدم ۵ کیلو بودم! یعنی باید دو تا لک لک زیرمو میگرفتن دو تاشونم سر بقچه رو میگرفتن که نیفتم تا بتونم برسم خونه فکر نمیکنم اینقدر لک لکا مایه گذاشته باشن برامخوشبختانه جلو تر از این نمیرفتم و چیزی که در این باره از زمان مهد کودک یادم بود رو به سوالم و اعلام زرنگیم ضمیمه نمیکردم و اونا کماکان فکر میکردن من دارم دست شون میندازم یادمه تو مهد یه معلم خیلی مهربونی داشتیم به اسم ژاله که بچه های کلاس از جمله خودم خیلی دوسش داشتیم خیلی...خیلی خوش لباس و خوش کلا همه چی بودبقل دستی من اسمش فرشید بود فرشید یه پسر خپل شوخ و شنگی بود که برعکس من یه مقدارم بیشتر از سنش میفهمید. مثلاً یه بار که معلم خم شد تیکه خمیر بازی ای که از دست من افتاده بود رو از زمین برداره (کلا من خیلی چیز میز از دستم میوفته هنوزم تو این مورد خیلی فرقی نکردم)   فرشید هم خم شد که همون تیکه رو برداره و به حکم ادب نگذاره ژاله خانوم خم بشه که محکم لباش چسپید به لپای خانوم معلم و در حالی که بقیه اجزای متلاتم صورتش داشت با صورت خانوم معلم مماس میشد که جلوی ضربه رو بگیره صدای بلند ماچ کل کلاس رو پر کرد.ژاله خانوم خیلی با سرعت سرشو بلند کرد طوری که بالا سرشو نگاه نکرد سرش محکم خورد به پایین نیمکت و دردش گرفت. خانوم معلم همینطور داشت سرشو میمالوند که دردش کم بشه بتونه درس دادنشو ادامه بده. بعدم با اخم فرشیدو نگاه کرد که یعنی دیگه تکرار نشه لعنتی. که متاسفانه شد. من خیلی دستپا چلفتی بودم چون هر دفعه که یه چیز مینداختم فرشید زودتر از من ولی در رقابتی برابر با ژاله خانوم خم میشدن و خمیر بازیم رو به من بر مبگردوندنخیلی من از این بابت شرمنده بودم. وقعا حقش نبود به فرشید اونقدر اخم کنه. اون اخما مال من بود من بودم که خمیرا رو مینداختم زمین من اگه نبودم هیچ کدوم از این اتفاقات نمیافتادیه روز سر کلاس همین ژاله خانوم داشت کارتن جامبو فیل کوچولئه که یه لک لک میزاره دم خونه مامان بابا ش پخش میشد من که همیشه بچه کنجکاوی بودم دستمو بردم بالا و از ژاله خانوم پرسیدم اگه لکلکا بچه رو میارن تو این دنیا چرا پس شیکم مامانا بزرگ میشه؟ خانوم معلم یکم فکر کرد بعد گفت  برای این که لک لکا بچه رو میزارن تو شیکم مامانش و فکر کرد قضیه همین جا فیصله پیدا میکنه ولی من برام هنوز جای سوال بود پس پرسیدم چرا بچه رو میزارن تو شیکم مامانش؟ یه دفعه دیدم یکی از شرورای کلاس که تقریبا سیبیل داشت ولی کماکان ترجیح میداد بیاد مهد با صدای بم از اون ته داد زد پس میخواستی بزارن تو کجاش؟ به نظر جوابش خیلی منطقی بود. بچه رو هر جای دیگه اش میذاشتن مامانه خیلی بیشتر اذیت میشد ولی کماکان نمیتونستم صحنه ای که یه لک  لک داره بچه رو فرو میکنه تو شیکم مادرش رو تصور کنم و برام حضمش مشکل بود. البته بعدا فهمیدم چطوری این اتفاق میوفته ولی به نظرم خیلی غیر انسانی و نا عادلانه بود.</description>
                <category>Emzi</category>
                <author>Emzi</author>
                <pubDate>Fri, 27 Sep 2019 11:18:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تابو</title>
                <link>https://virgool.io/@Emzi/%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%88-hoihsvwb9men</link>
                <description>:حتی خودشون هم نمی دونستن چی می خوان، فقط سر و صدا می کردن. رفتم جلو از یکیشون پرسیدم دو روزه  برای چی اینجا جمع شدید. کار و زندگی ندارید؟اولش حسابی جا خورد، یه مقدر خودش رو پیچ و تاب داد بعد دهنش رو باز کرد و هر چی از دهنش در اومد بهم گفت، منم دیدم این بابا اگه بخواد با من دعوا کنه کمه کمش اینه که یکی از استخونهای عزیزم بشکنه. من هم استخونهای عزیزم رو خیلی بیشتر از کنجکاوی  ام دوست داشتم این بود که برگشتم تو ماشین و را افتادیم. شما که خودتون بودید جناب عزیزی دیدید هیکلشون چقدری بود.: بله بله، البته اونقدر هم که شما می فرمایید برخوردشون خشن نبود فقط برگشت و چپ چپ نگاهمون کرد.به هر حال اگه قصد داشت دعوا کنه واقعا معلوم نبود چه بلایی سرم میاد. من که هیکلم دو برابر شماست اندازه رون چپش هم نمی شدم. وقتی خواست به سمت من بیاد خیلی ببخشید داشتم میشاشیدم تو خودم.: مگه اندازه رون چپ و راستش فرق داشت؟این رو مینا دختر ۵ ساله آقای عزیز که چهار چشمی داشت شوهر خاله اش را تماشا می کرد پرسید. قصد تمسخرنداشت صرفا از روی کنجکاوی این سوال را می پرسید.آقای سلطانی که تا این لحظه احساس می کرد سلطان بلا منازع سخنوری ست نتوانست تحمل کند بازیچه تمسخر خردسالی شود با نگاهی خشمگین رو به کودک کرد و هیچ چیزی نگفت. کاش یک چیزی می گفت اما حتی یک کلمه حرف نزد.سمیه مادر دختر تصور کرد دخترش باید خیلی ترسیده باشد سریع در آغوشش گرفت و موهای فرفری اش را بوسید.ذوق آقای سلطانی کور شده بود برای چند ثانیه مجلس در سکوت فرو رفت. آقای عزیز از آن مجلس گرم کن ها نبود هیچ وقت بلد نبود داستان تعریف کند. داشت وسوسه میشد تلوزیون را روشن کند. خودش به تلویزیون هم علاقه ای نداشت صرفا برای این که سکوت آزار دهنده ی مجلس بشکند می خواست تنها کاری که از عهده اش به خوبی بر می آمد را انجام دهد.سمیه خانوم بچه به بغل به سمت آشپزخانه رفت تا برای میهمانها چایی بریزد.فریده همسر اقای سلطانی که تا این لحظه ساکت بود و لبخند کج و کوله ای بر لبانش جاری بود سعی کرد به همسرش بفهماند که اخم هایش را باز کند. آقای عزیزی بدون هیچ اعتقاد قلبی صرفا محض چاپلوسی گفت: شوهر شما خیلی مرد دل داریه، به من بود حتی از ماشین پیاده هم نمی شدم.فریده همچنان لبخند کج و کوله اش را ادامه داد انگار همه ی صورتش را با زاویه ۲۰ درجه نسبت به خط افق آرایش کرده بود. شاید هم این لبخند قسمتی از آرایشش بود و خودش اصلا لبخند نمی زد.سمیه خانوم سینی چایی به دست وارد اتاق شد. دخترش هم با خجالت یا شاید ترس پشت دامن مادرش را گرفته بود و به دنبالش می آمد.آقای سلطانی که مخاطب اصلی شیرین زبانی هایش در جمع حاضر شده بود با خوش رویی ادامه داد:آقای عزیزی به این برکت قسم (اشاره اش به نقطه ای پرت روی سرامیک های کف سالن بود) اگر ما نتونیم خودمون گلیممون رو از آب بیرون بکشیم تا ابد باید تو سری خور این جماعت عمامه به سر باشیم. اینا خودشون نمی فهمن ولی با این داستان حمایت از تولید ملی دارن گور خودشون رو می کنند. من یادمه یک روز با عیال رفته بودیم خونه یکی از همین حاج آقا ها طرف یک شیکم بود که چاهارتا دست و پا ازش بیرون زده بود. خدا شاهده دستاش مثل پنبه بود خواستم باهاش دست بدم احساس کردم دست یه زن رو گرفتم.درست می گم فریده؟نمی دونم والا من دستش رو نگرفتم: ولی دوست داشتی دستشو بگیری دیگه مگه نه؟! کی بدش می اومد اون دستای تپل سفید رو لمس کنه آخه؟!بعد شروع کرد هار هار خندیدن.خانمش معذب شده بود ولی تفاوتی درصورتش ایجاد نشد. کماکان با همان زاویه ۲۰ درجه مشغول لبخند زدن بود.با خودش فکر کرد عجب حرف بامزه ای زدم کاش رودربایستی را کنار می گذاشتم و قدری بیشتر پیش می رفتم.سمیه گوشهای دخترش را گرفته بود تا این حرفها را نشنود. برای این که معلوم نشود او را بغل کرده بود ولی آقای سلطانی متوجه شد.: بگذارید این صحبتها رو بشنوه، دخترها باید از همین سنین این چیزا رو یاد بگیرن، پدر مادر شما همین کارها رو با شما کردن که الان یه دلبری ساده هم بلد نیستید انجام بدید.بعد با ژستی روشنفکرانه رو به عزیزی کرد و گفت درست نمی گم جناب عزیزی؟عزیزی اگر می توانست دوست داشت با چک و لگد از خانه بیرونش کند اما نگران عواقب این رفتار بود.او مدیر دفتر سلطانی بود و دوست نداشت در سن ۴۰ سالگی شغلش را از دست بدهد. از همین رو با بزدلی لبخند می زد و سر تکان می داد. ناگهان به فکرش رسید تلوزین را روشن کند. شاید بتواند برای چند دقیقه ای دهان سلطانی را ببند.خرم سلطان! الان خرم سلطانو میدهسمیه و فریده می دانستند که خرم سلطان این ساعت پخش نمی شد ولی حرفش را تایید کردند.بدون این که مثل همیشه نظر سلطانی را بپرسد تلویزیون را روشن کرد و با این که داشت تبلیغ پخش می کرد صدایش را تا آخر زیاد کرد.: عزیزی جان بگو ما حرف نزنیم دیگه، این چه طرز برخورده؟مگه شما خرم سلطان نمی بینید؟: چرا ولی داشتم خیر سرم صحبت می کردمچند لحظه سکوت کرد: الان هم که داره تبلیغ پخش می کنه کمش کن صحبتمون رو تموم کنیم تا فیلم شروع بشهعزیزی چند لحظه به زمین خیره ماند و دنبال یک راه حل برای مسئله بغرنج پیش رویش گشتاصلا بیاید راجع به همون کارگرا که جمع شده بودن صحبت کنیم: عزیزی جان اون صحبت که تموم شد بابا! ببینم نکنه حرفای من تو رو هم معذب کرده؟ ها؟کدوم حرفها؟: تو رو خدا اگه معذب شدی بگو خجالت نکشعزیزی مثل یک دختر خجالتی سرش را پایین انداخته بود و گونه هایش سرخ شده بود.سلطانی از این حالت خوش اش آمد. احساس قدرت می کرد.: پس اینجور که بوش میاد باید اول یه چیزهایی بگم که چشم و گوش عزیزی جانمون باز بشهسمیه از جمع عذر خواست و به بهانه ی وقت خواب بچه اتاق را ترک کرد.سلطانی پکر شد با صدای بلند جوری که به گوش سمیه هم برسد گفت:خانوم پاشو بریم مثل این که از اومدن ما ناراحت شدن.‫■‬مامان، آقای سلطانی چرا این شکلیه؟: چه شکلیه؟شبیه یه خوک تپلسمیه که انگار تصویر ذهنی خودش را از زبان بچه می شنید نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد.: زشته مامان جان آدم راجع به دیگران اینطوری حرف نمی زنه!ولی خوک تپل که زشت نیست، خیلی هم خوشگله، سفید و تپله مثل دستای همون حاج آقاهه که داشت تعریف می کرد.: لابد برای اینه که زیاد می خوره مامانیزیر لب ادامه داد زیاد می خوره و زیاد حرف می زنه</description>
                <category>Emzi</category>
                <author>Emzi</author>
                <pubDate>Wed, 28 Mar 2018 15:52:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طالع بینی</title>
                <link>https://virgool.io/@Emzi/%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%B9-%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C-hvywxar3yveu</link>
                <description>هر کسی تو یک چیزهایی مشکل داره و دست خودش نیست و واقعا درست نیست که همدیگه رو به خاطر این موضوعات سوژه کنیم. من اصلا خوشم نمیاد کسی به این موضوعی که دارم عنوان میکنم اشاره کنه. به خاطر همین خودم میگم که از جای دیگه نشنوید و من هم جای دیگه از شما نشنوم. همین شش سال پیش بود که تو یکی از سربالاییهای تند چیتگر در حالی که با زحمت زیاد با دوچرخه رکاب میزدم به پیکانی که اون بغل پارک کرده بود و حتی تو مسیرم هم نبود محکم برخورد کردم و بعد یکی دو تا معلق زدن با مخ به زمین برخورد کردم و پیشونیم شکست و شش تا بخیه خورد، کار مشکلی بود که حتی از عهده قدر ترین بدلکاران هم بر نمی آمد. از همانجا بود که به استعداد ناچیز خودم در رانندگی واقف شدم.بله آقا بنده سی و پنج سالمه و هنوز گواهی نامه ندارم سی و سه سالش رو با پیروی از وجدانم نرفتم گواهی نامه بگیرم چون میدانستم در همان هفته ی اول دست کم 3 نفر رو زیر خواهم گرفت ولی شدت تحقیر و توهینی که تو این مدت تحمل کردم بیشتر از اون بود که بخواهم به پیروی از وجدانم ادامه بدم و حدود دو سال هست که در تلاشم گواهی نامه بگیرم و انشالله که در همین یکی دو سال آینده با صرف واژه خواستن موفق خواهم شد.بگذریم، دیروز مربی رانندگیم سعی داشت سر در بیاورد چرا من اینقدر نسبت به عوامل محیطی کند واکنش نشان میدهم و این موضوع سخت موجب شگفتی اش شده بود از من پرسید متولد چه سالی هستی من که بیخبر بودم دارم چه اعتراف تلخی پیشش میکنم بدون هیچ معطلی گفتم شصت و دو، ایشون هم یک پوز خندی زد و گفت میشه سال خوک، برو تو سایتهای طالع بینی طالعت رو بخون، پرسیدم برای شما چیه دیدم همان پوزخند را با کمی غرور  قاطی کرد و گفت میمون من متولد سال میمون هستم.بلافاصله بعد از این که آموزش بی ثمر رانندگی ام تمام شد رفتم یک گوشه ی پارک کنار منزلمان نشستم گوشی ام را در آوردم و سال خوک را جستجو کردم در گزینه های پیشنهادی گوگل &quot;سال خوک سال احمقها&quot; &quot;سال خوک خرفت&quot; هم دیده میشد. به آنها توجهی نکردم و بی تفاوت روی همان سال خوک کلیک کردم و مشغول مطالعه طالعم شدم. دوستان اگر به کسی خواستید هر فحشی بدهید ته آن میتوانید متولد سال خوک را هم اضافه کنید. مثلا احمقِ خرفتِ متولد سال خوک و مطمئن باشید آن آخری از دو تای قبلی بد تر است به خصوص اگر طرف واقعا متولد سال خوک هم باشد.تلخ ترین قسمتش این بود که تمام چیز هایی که نوشته درست بود اما من مطمئنم ما خوک ها کلی خصوصیت مثبت هم داریم که در این طالع بینی به هیچکدامش اشاره نشده، مادرم هر صبح وقتی دکمه های پیراهنم را که اشتباه بسته ام برایم درست میکند و  کوله پشتی ام را روی دوشم میگذارد به چند تا از آنها اشاره میکند: پسر حواس جمعِ من پسر سریع و فرز ام پسر زیرک و مستقل و ماه من</description>
                <category>Emzi</category>
                <author>Emzi</author>
                <pubDate>Sat, 19 Aug 2017 08:46:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نشستن روی صندلی جلوی تاکسی پراید</title>
                <link>https://virgool.io/@Emzi/%D9%86%D8%B4%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%84%DB%8C-%D8%AC%D9%84%D9%88%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-q79bpwixrrxw</link>
                <description>یه روز کاملا معمولی تابستون بود، منتظر تاکسی بودم تا سوار شم برم سر کار، بالاخره یه تاکسی نگه داشت، مسافر صندلی جلو پیاده شد و من با خوشحالی نشستم جاش،  صد متر جلو تر یه خانم مسن عینکی ایستاده بود، از همون فاصله مشخص بود که برای صندلی جلو دندون تیز کرده، ماشین که ترمز کرد بدون توجه به حضور من در جلو رو باز کرد، همون فرمونو داشت میومد که بشینه رو پای من، که با فریاد ناخودآگاه من مواجه شد، به قدری ترسید که دیگه کار به  &quot;آقا لطف میکنی بری عقب بشینی من پام درد میکنه و ...&quot; نکشید، خودش رفت صندلی عقب، مطمئن بودم این کارش عمدی نبود و هیچ قصد بدی نداشت، ولی خدا میدونست که من هم عمدا نمیخواستم سر اون خانم داد بزنم.خانوم مسن از صندلی عقب زد روی شونه ام و گفت پسرم من جای مادرت هستم چشمهام ضعیف بود ندیدم شما اون جلو نشستی، در هر صورت ببخشید، من برای این که قضیه کش پیدا نکنه فقط گفتم خواهش میکنم شما باید من رو ببخشید که داد زدم. تو فکر خودم بودم و از رفتارم خجالت زده شده بودم که متوجه شدم ماشین سر جایش ایستاده و حرکت نمیکند.نگاهی به راننده انداختم و دیدم راننده به من زل زده،  گفت: &quot;الان اگه جای این خانوم یه دختر جوون و خوش تیپ بود و میخواست بشینه رو پات همینجور داد میزدی سرش؟&quot; اولش فکر کردم شوخی میکنه و میخواد جو رو شاد کنه نیشم تا نیمه باز شده بود ولی چهره اش کاملا جدی بنظر میرسید.من واقعا نمیدونستم تو این موقعیت چه جوابی باید بدم، هیکل درشت راننده که به زحمت تو صندلی پراید جا شده بود جای هر گونه اشتباه در پاسخگویی رو به روم میبستمتاسفانه اشتباه کردم و صادقانه گفتم &quot;نه احتمالا خوشحال هم میشدم&quot;. خانوم چادری که کنار پیرزن نشسته بود و تا این لحظه هیچ صدایی به جز سوت های کشدار و بهم خوردن مهره های تسبیح ازش به گوشم نمیرسید با صدای خیلی آروم ولی جوری که همه تو ماشین بشنون گفت &quot;پناه بر خدا جوونای امروز چقدر بی حیا شدن&quot;راننده هنوز به من خیره شده بود و منتظر شنیدن جواب قابل قبول من بود.پیچیدگی این موقعیت از توان ذهنیم خارج شده بود. این دفعه با قیافه ای کاملا نادم همون جواب رو تکرار کردم: &quot;نه، احتمالا خوشحال هم میشدم&quot; راننده دست از سرم برداشت و مشغول رانندگیش شد، خیلی فرقی براش نمیکرد چه جوابی بشنوه، تنها چیزی که برایش مهم بود دیدن یه چهره ی نادم بود.دختر کوچولویی که روی صندلی پشت راننده نشسته بود از خانوم چادری پرسید &quot;مامان، پسر بی حیائه چرا سر پیرزنه داد کشید؟&quot; مادرش که از خجالت سرخ شده بود به دخترش گفت &quot;خجالت بکش دختر، پیر زنه چیه ایشون یک خانم محترمن، زود ازشون عذرخواهی کن&quot;دختر بچه گفت &quot;خانم محترم من ازتون عذر میخوام&quot;پیرزن لبخندی زد و گفت:&quot;خواهش میکنم عزیزم&quot; بعد موهای فرفری دختر بچه رو نوازش کرد.دختر بچه مکث کوتاهی کرد و ادامه داد: &quot;چرا شما نشستید رو پای اون آقا بی حیائه؟&quot;زن چادری شروع کرد به گزیدن گوشه ی لبش و در حالی که داشت با آرنج به پهلوی دخترش سقلمه میزد یواشکی یک چیزی در گوش دخترک گفت.پیرزن گفت: &quot;اشکالی نداره خانم بچه است ، اذیتش نکنید، برای این که چشمام ضعیفه ندیدمش دخترم&quot;&quot;پس چرا رو پای مامانم ننشستید؟&quot;پیرزن من من کنان ادامه داد:&quot;درسته چشمام ضعیفه دخترم ولی اینطوری نیست که هیچی رو نبینم&quot;&quot;یعنی فقط آقا بی حیا ها رو نمیبینید، میشینید رو پاشون؟&quot;پیرزن سرخ شد و رو به خانوم چادری گفت: &quot;خانم شما جای این تسبیح چرخوندن یکم به تربیت بچه تون برسید&quot;خانم چادری که معلوم نبود کدوم قسمت حرف پیرزن اینقدر عصبیش کرده گفت:&quot;بی ادب شمایید نه بچه من، به شما چه ربطی داره که من تسبیح میچرخونم؟ دلم میخواد چادر سرم کنم و تسبیح دستم باشه، مگه من به شما گفتم از او سن ات خجالت بکش این جوراب شیشه ای چیه پات کردی؟&quot;پیرزن گفت: &quot;از همون آرایشت معلوم بود از اونایی، آقا نگه دارید بزارید من پیاده شم حوصله بحث با این خانوم بی ادب رو ندارم&quot;راننده به پیرزن گفت &quot;در هر صورت کرایه کل مسیر 1000 تومن ...&quot;خانم چادری پرید وسط حرف راننده و داد زد:&quot; حرف دهنت رو بفهم، پیرزنه هر جایی معلومه تو خودت از اونهایی که میخواستی بشینی رو پای این مرتیکه&quot;پیرزن کیف دستیش رو محکم به صورت خانم چادری کوبید، خانم چادری بدون معطلی با مشت به پهلوی نحیف پیرزن ضربه زد، راننده مونده بود کدوم طرف رو باید بگیره. هیچ امیدی نمیرفت که بتونه هرگونه ندامتی در اونها ایجاد کنه.دو زن با هم نزاع سختی رو شروع کرده بودند چادر خانم چادری و روسری پیرزن افتاده بود و داشتند موهای همدیگر رو میکشیدند.دختر بچه خیلی خونسرد داشت صحنه رو تماشا میکرد. راننده ماشین رو کنار اتوبان پارک کرد و در عقب سمت راننده رو باز کرد اول بچه رو کنار زد و بعد مشغول جدا کردن زنی که قبلا چادری بود و حالا یک تی شرت قرمز به تن داشت از پیرزن شد.احتمالا راننده هم قصد خاصی نداشت فقط در اون شرایط نتونسته بود تصمیمدرست تری بگیره، جدا کردن پیرزن نحیف کار راحت تری بود، من پیاده شدم و پیرزن رو از ماشین بیرون کشیدم و در ماشین رو بستم. زن قبلا چادری حالا داشت با کیفش به صورت راننده میکوبید و دختر بچه با همان بی تفاوتی دعوای مادرش با راننده رو تماشا میکرد.</description>
                <category>Emzi</category>
                <author>Emzi</author>
                <pubDate>Tue, 15 Aug 2017 02:19:44 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>