<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های اِرگو پروکسی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Ergoproxy</link>
        <description>نویسندگی یه نیروی عجیبی توی خودش داره و همین نیرو بود که منو از زمان خوندن اولین شاهکار ادبیاتیم جذب خودش کرد. میخوام اینجا بنویسم تا این نیرو رو تو خودم پیدا کنم :)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 16:46:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2877288/avatar/FP0g8q.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>اِرگو پروکسی</title>
            <link>https://virgool.io/@Ergoproxy</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اجازه دادم جاری بشه</title>
                <link>https://virgool.io/@Ergoproxy/%D8%A7%D8%AC%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%85-%D8%AC%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B4%D9%87-qszueugo7pue</link>
                <description>+اِرگو: بعد مدت ها این جادوی سرکش رو اجازه میدم جاری بشه.کلمات! کلمات نیرویی هستن که از عمق وجود هستی میان. اگه تجربمو بخوام بهتر توضیح بدم، یه نیروی توصیف ناپذیره که پس از دریافت توسط تو و من، میره تا درک بشه. اگه درک و فهمیده شد، بعدش به کلمات تبدیل میشه تا بتونی با بقیه به اشتراکش بذاری.حالا میتونه به انواع دیگه ای هم تغییر شکل بده؛ نقاشی، موسیقی، نگاه، لمس. بقیشو تو بگو!نیرو میاد، حس میشه و وجودشو ابراز میکنه. این قدرت، این نیرو، میخواد آزاد بشه، جاری بشه. کاری که همین الآن از طریق این دستا و این کیبورد داره انجام میشه.خیلی وقتا، شاید 99درصد مواقع، جلوشونو میگیرم که نه از قلمم جاری شن نه از زبونم. یعنی حتی دست به کیبورد و خودکار نمیبرم که مبادا نوشته شن. اما الان کاری ندارم.+ نیرو: اره راس میگه. هرچقدرم سرکش باشم و زور بزنم نمیزاره. هرچقدر آروم باشم و بخوام به راهش بیارم بازم نمیزاره. من همون پرنده آبی کوچولو اون نویسنده امریکایی هستم که میگفت تلاش نکن (شما چی صداش میزنید؟) همون پرنده کوچولوام که از تو همه رو میخورم، همه ادما رو. تا اینکه اون شکافو باز کنم یا خودشون باز کنن تا بیام بیرون. ولی خب، شما میترسین.+اِرگو: رفتم سرچ کردم، بوکوفسکی رو میگه.+ نیرو: آره همون. اون منو خوب میشناخت. دنیا و زندگی رم خوب شناخت. خودشم خوب شناخت و واسه همینم بود که گفت &quot;Don&#x27;t try&quot;. خب الآن حس سرزندگی میکنم که جاری شدم، آخ کاش تویی که اینو میخونی و صدای بی صدام تو ذهنت میپیچه معنی جاری شدنُ حس کنی؛ حتی واسه یه لحظه به اندازه ابدیت...-----------------------------------------------پی نوشت:Sia- Bird Set FreeBukowski- Blue Bird</description>
                <category>اِرگو پروکسی</category>
                <author>اِرگو پروکسی</author>
                <pubDate>Wed, 06 Dec 2023 10:57:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشته ی دوم (غلبه بر ننوشتن)</title>
                <link>https://virgool.io/@Ergoproxy/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%BA%D9%84%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%D9%86%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-loi89ithwywd</link>
                <description>بعد گذشتن بیش از 2 ماه از نوشتن اگه مانعی جلو پات نباشه چیکار میکنی؟ که چالشی برا نوشتنه، دارم دست به کیبورد میشم تا اینجا بنویسم!عنوان &#x27;غلبه بر ننوشتن&#x27; رو برا این نوشته انتخاب کردم، چرا که تو این 60 و چند روز میتونستم بنویسم ولی صدای ظریف داخل سرم میگفت &#x27;ننویس، ننویس. بخونی کافیه&#x27;همون صدایی که تو هم میشنویش و از بس ولومش زیاده (یا کمه) که نمیشه تشخیصش داد و متوجه هم نمیشی که سیل موج‌های این صدا مثل موسی کوچولو دارن میبرنت؛ به کجا ؟ صدا خودشم نمیدونه :)شاید وقتی صدا نیست بتونیم بریم اینجاولی قطعا مقصد آغوش زن فرعون توی قصرش نیست. این نوشته بیشتر یه فری استایله (اگه همچین سبک نوشتنی داشته باشیم) که بهم کمک میکنه بنویسم و بر ننوشتن غلبه کنم.یه نظم خاصی توی بی نظمیش داره که باعث میشه نوشته با وجود پریدنش از این شاخه به اون شاخه یه پیام منسجم کلی تو پس زمینه و بین خطوطش، جاهایی که اونی که &#x27;باید&#x27; میبینه و لاغیر، وجود داشته باشه.آخرین مطلبی که تو ویرگول خوندم از خواب حرف میزد، پس شاخه بعدیمون خواب نباشه چی باشه ؟ اونم در روزی که 11/11 عه و اینو چند ساعت بعد دیدن ساعت 11:11 فهمیدم ?حالا اینم که همین صبح یه خواب توپ دیدم بر چاشنی شوق نوشتن در مورد خواب اضافه میکنه.در موردش نمیخوام حرف بزنم چون اینجا ابزارش رو ندارم و الا خیلی دوست دارم که بگم و بگم و بگم.خب پس چی میخوای بگی که نیم ساعته داری مقدمه میچینی؟ مقدمه چینیش عمدی نبوده، شما به بزرگی خودتون اینو به سبک فری استایل ببخشین ( این قسمت رو مثل کتاب کوری بخونین)خواب دنیائیه پر رمز و راز، پر از واقعیت، خیال و مهمتر از این دوتا، حقیقت! من که به شخصه خیلی باهاش حال میکنم.مگه همینش کافی نیست که باعث شده بیام اینجا و بنویسم؟ (قلم ذهنم داره ته میکشه)مطمئنا که کافی بوده.درسته آخرش ناقص موند، ولی اینم به طرز نگاهمون بستگی داره!مثل پست قبلی چشمم به بخش نظرات دوخته خواهد شد تا از طریق تنها راه ارتباطی این پلتفرم بتونم صداتونو در مورد ننوشتن با چاشنی خواب بشنوم.</description>
                <category>اِرگو پروکسی</category>
                <author>اِرگو پروکسی</author>
                <pubDate>Sat, 11 Nov 2023 16:31:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگه مانعی جلو پات نباشه چیکار میکنی ؟ (چالشی برای نوشتن)</title>
                <link>https://virgool.io/@Ergoproxy/train-zjespdrdk06p</link>
                <description>*اگه تا آخر مقاله رو خوندین لطفا توی کامنتا یه علامت + بزارین*همین چند دیقه پیش داشتم توی وبلاگ سث گودین مقاله‌ای در مورد بهبود مهارت نوشتن میخوندم که پایان بندیش جالب بود به حدی که فورا اومدم اینجا تا در موردش بنویسم.یک *شرایطی* وجود داره که به ندرت در طی زندگیمون بهش فکر می‌کنیم و چه بخوایم و چه نخوایم یک روزی قراره توی این شرایط قرار بگیریم. اتفاق افتادن این مسئله تا این حد قطعیه که اگه تا قبل از مرگمون و رفتن از اینجا اتفاق نیفتاد، آقای مرگه که مسئول اجرای اونه.فرض کنین نویسنده یه مجله هستین و پس از اتمام فرآیند نوشتن، محتوای شما از زیر دست سه شخص و یا سه ایستگاه ادیتور، سردبیر و مدیریت قراره رد بشه تا بتونه به چاپ برسه. طبیعتا در خلال همکاریتون موقعیت‌هایی پیش میاد که مطلبتون توی یکی  از این سه ایستگاه گیر میکنه و برای بهبود  یا حتی بازنویسی شاید برگشت بخوره. امری که اگر تابحال با شرکتی همکاری داشتین، باهاش آشنا هستین.طبیعیه که  توی این اوضاع نمیتونیم تمامی قدرت اختیار رو تو دست خودمون ببینیم چون قطاری که از مبدا راه میفته، برا رسیدن به مقصد (که روی جلد مجله هست) باید از سه تا ایستگاه به سلامتی عبور کنه. پس بصورت ناخودآگاه ته ذهنمون دستیابی به اون کیفیت ایده‌آل برامون سخت میشه چون عواملی خارج از اراده ما بر روی کارمون تاثیر میزارن. و مجبوریم طبق قاعده و چارچوبی که شاید صلاح نمیدونیم بنویسیم. اما بیاین در مورد یه سوالی فکر کنیم:اگه دیگه رئیس، سردبیر و ناشری تو کار نباشه چی ؟جوابی که سث قبل از طرح کردن سوال ارائه میده اینه که مردم مثل قطار بدون ریل میشن و یه جا گیر میکنن. چون دیگه رئیس یا سردبیری (شما بخونین بهونه) نیست که تقصیرا گردن اون بیفته و حالا همه مسئولیت‌ها مستقیما متوجه خود من میشه و منم که تمام اختیارات رو تو دستم دارم و نوشته‌ی من، نوشته‌ی منه !یک روی سکه اینه که این شرایط رو پس بزنیم (که در اکثر مواقع میزنیم). چون فعالیت کردن زیر سایه‌ی یه بهونه و در امان بودن از مسئولیت، خیلی راحت‌تر از بودن تو خط مقدم زندگیه.*شرایط* اجتناب ناپذیراما روزی که همه موانع برداشته بشن و واقعا بفهمی تو زندگی فقط خودتیُ و خودت، کدوم طرف سکه رو انتخاب میکنی ؟اگه انتخابت طرف دوم سکه بود، این پایین دلیلشم بنویس تا بیشتر باهم آشنا شیم.</description>
                <category>اِرگو پروکسی</category>
                <author>اِرگو پروکسی</author>
                <pubDate>Sun, 10 Sep 2023 14:10:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>