<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های اتاق فکر من</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@F.Fatbaba_zakhmi</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-30 20:14:05</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4898600/avatar/XT9rlt.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>اتاق فکر من</title>
            <link>https://virgool.io/@F.Fatbaba_zakhmi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شاید ناپدید شدن آرامش بیشتری داشته باشد</title>
                <link>https://virgool.io/@F.Fatbaba_zakhmi/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%86%D8%A7%D9%BE%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-o0onyilf78xj</link>
                <description>امروز کسی به من گفت:«تو زیادی ساده‌ای. آن‌قدر زود به آدم‌ها اعتماد می‌کنی که انگار تمام خودت را کف دستشان می‌گذاری.»بعد گفت: «حواست باشد. دنیا پر از آدم‌هایی است که حسادت می‌کنند، قضاوت می‌کنند و شاید فقط منتظر یک فرصت باشند تا به تو آسیب بزنند.»نمی‌دانم حرفش چقدر درست بود.فقط از همان لحظه، مدام به این فکر می‌کنم که چرا بعضی وقت‌ها آدم‌هایی که بیشتر سرشان به زندگی خودشان است، بیشتر از بقیه آسیب می‌بینند.شاید جوابش را ندانم.اما می‌دانم از شلوغی آدم‌ها خسته شده‌ام.این روزها خوشبختی برای من دیگر شهرت، توجه یا تأیید دیگران نیست. خوشبختی یعنی کسی مجبورم نکند خودم را ثابت کنم. کسی وارد آرامشم نشود. کسی از مهربانی‌ام سوءاستفاده نکند.گاهی حتی دعا می‌کنم هیچ‌وقت کسی وارد زندگی‌ام نشود؛ نه از روی نفرت، بلکه از ترس اینکه دوباره مجبور شوم اعتماد کنم.با خودم فکر می‌کنم اگر روزی کار پیدا کنم، فقط کارم را انجام بدهم و برگردم خانه. نه دوستی عمیق، نه وابستگی، نه انتظار.گاهی دلم می‌خواهد مثل یک روح باشم؛ از کنار آدم‌ها رد شوم، بی‌آنکه دیده شوم. نه در خیابان، نه در دنیای مجازی، نه در زندگی کسی.شاید بعضی‌ها اسمش را تنهایی بگذارند. اما برای من، گاهی تنهایی فقط یک شکل از آرامش است.نمی‌دانم این حس ماندگار است یا نه. فقط می‌دانم امروز، دلم خواست آن را بنویسم.</description>
                <category>اتاق فکر من</category>
                <author>اتاق فکر من</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jun 2026 22:33:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عقاید من</title>
                <link>https://virgool.io/@F.Fatbaba_zakhmi/%D8%B9%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D9%86-dyqqbtu8xzir</link>
                <description>من متولد دهه هشتادم، اما هیچ‌وقت نتوانستم خودم را داخل یک نسل تعریف کنم.نه شبیه آدم‌های دهه شصت فکر می‌کنم، نه هفتاد، نه هشتاد و نه نود. شاید اصلاً لازم نباشد شبیه هیچ‌کس باشم.چیزی که در این سال‌ها یاد گرفته‌ام، احترام گذاشتن به تفاوت‌هاست.برای من مهم نیست کسی چه عقیده‌ای دارد؛ حتی اگر نزدیک‌ترین اعضای خانواده‌ام باشند. قرار نیست همه مثل هم فکر کنیم.هیچ‌وقت دوست نداشته‌ام عقایدم را به کسی تحمیل کنم. همان‌طور که انتظار ندارم کسی عقایدش را به من تحمیل کند.قضاوت کردن را هم هیچ‌وقت دوست نداشته‌ام. برایم مهم نیست کسی چقدر زیباست، چقدر پول دارد یا چه ماشینی سوار می‌شود. این‌ها هیچ‌وقت معیار ارزش آدم‌ها برای من نبوده‌اند.اگر کسی از من نصیحتی کند، معمولاً فقط می‌گویم «چشم». نه برای اینکه همیشه قبولش داشته باشم، بلکه چون باور دارم هر آدمی باید بعضی درس‌ها را خودش تجربه کند. اشتباه کردن، بخشی از بزرگ شدن است.من از بحث‌های بی‌پایان درباره سیاست، پول، مذهب یا هر موضوع دیگری خسته می‌شوم. ترجیح می‌دهم انرژی‌ام را صرف زندگی خودم کنم.شاید خودخواهی به نظر برسد، اما باور دارم در نهایت، هر آدمی مسئول زندگی خودش است. ما تنها به دنیا می‌آییم، تصمیم‌های خودمان را می‌گیریم و در پایان هم با زندگی‌ای که ساخته‌ایم روبه‌رو می‌شویم.برای همین، این روزها بیشتر از هر چیز سعی می‌کنم خودم را بشناسم؛ نه اینکه دیگران را تغییر بدهم.</description>
                <category>اتاق فکر من</category>
                <author>اتاق فکر من</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jun 2026 17:46:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بین ترس و ادامه دادن</title>
                <link>https://virgool.io/@F.Fatbaba_zakhmi/%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D9%88-%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86-ebo4c79cml0t</link>
                <description>گاهی فکر می‌کنم چند نفر درون من زندگی می‌کنند.یکی از آن‌ها از خیلی چیزها نمی‌ترسد. از سختی، از شکست، از شروع کردن. همان کسی که هر بار زمین خورده و دوباره بلند شده است.اما یک نفر دیگر هست که از یک امتحان تئوری ساده می‌ترسد. آن‌قدر می‌ترسد که به خودش شک می‌کند. به حافظه‌اش، به توانایی‌هایش، حتی به هوشش.بعضی روزها با خودم می‌گویم شاید به اندازه کافی خوب نیستم. وقتی به خانواده‌ام نگاه می‌کنم، عذاب وجدان می‌گیرم. احساس می‌کنم خیلی کمتر از چیزی هستم که باید می‌بودم.بعد صدایی از جایی دورتر می‌آید و یادآوری می‌کند:«تو تا اینجا رسیده‌ای. روزهای سخت دیگری را هم پشت سر گذاشته‌ای. چرا این یکی فرق داشته باشد؟»نمی‌دانم مشکل از افکار من است یا واقعاً به کمک احتیاج دارم. فقط می‌دانم زندگی کردن گاهی شبیه ایستادن بین دو صداست؛ یکی که مدام می‌گوید کم آورده‌ای و یکی که هنوز اصرار دارد ادامه بدهی.فعلاً تصمیم گرفته‌ام به صدای دوم بیشتر گوش بدهم.نه چون مطمئنم موفق می‌شوم، بلکه چون هنوز داستان تمام نشده است.</description>
                <category>اتاق فکر من</category>
                <author>اتاق فکر من</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jun 2026 10:25:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزهایی که شبیه هم بودند</title>
                <link>https://virgool.io/@F.Fatbaba_zakhmi/%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B4%D8%A8%DB%8C%D9%87-%D9%87%D9%85-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86%D8%AF-atfcsf5whdk8</link>
                <description>او صبح‌ها بیدار می‌شد، نه با انگیزه، نه با امید؛ فقط با یک لیست ناتمام از چیزهایی که قرار بود «زندگی‌اش را عوض کنند». موسیقی، نقاشی، زبان، باشگاه… اسم‌های قشنگی داشتند، انگار هرکدام قرار بود یک در تازه باز کنند.اما درها عجیب بودند. باز می‌شدند، اما پشتشان چیزی نبود که انتظارش را داشت. یا اگر هم بود، او زود خسته می‌شد از ایستادن جلویشان.گیتار یک روز وسط اتاق می‌افتاد، بی‌صدا. دفتر طراحی هنوز بوی شروع می‌داد، نه ادامه. اپلیکیشن زبان روی گوشی هر بار باز می‌شد، دقیقاً از همان جایی که دفعه قبل رها شده بود. انگار زمان هیچ‌وقت جلو نمی‌رفت، فقط تکرار می‌شد.شب که می‌شد، یک چیز مشترک باقی می‌ماند: حسِ نرسیدن.نه اینکه کاری نکرده باشد… اتفاقاً همیشه در حال شروع کردن بود. مشکل اینجا بود که هیچ‌چیز به «تمام شدن» نمی‌رسید. و همین ناتمام‌ها، کم‌کم روی هم جمع می‌شدند و از آدم سنگین‌تر می‌شدند.گاهی به سقف نگاه می‌کرد و می‌پرسید:قرار است تا کی ادامه داشته باشد؟پاسخی نمی‌آمد. فقط روز بعد می‌آمد، شبیه دیروز، با کمی تفاوت در نور.و عجیب این بود که هیچ‌کس از بیرون نمی‌فهمید این روزها چقدر شبیه هم‌اند. فقط خودش بود که می‌دانست دارد در یک مسیر نامرئی راه می‌رود؛ مسیری که نه شروعش معلوم است، نه مقصدش.</description>
                <category>اتاق فکر من</category>
                <author>اتاق فکر من</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jun 2026 12:13:51 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>