<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فاطمه ایزدپناه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@F.Izadpanah</link>
        <description>یک مهندس صنایع (خالی) خوانده که پیچیده در کلمات، روایت‌ها و جوهر است.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 13:45:11</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2084301/avatar/LpvKPq.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فاطمه ایزدپناه</title>
            <link>https://virgool.io/@F.Izadpanah</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خیابانی با احتمال عبور پراید سفید</title>
                <link>https://virgool.io/@F.Izadpanah/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%84-%D8%B9%D8%A8%D9%88%D8%B1-%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-szgvwt12ogpz</link>
                <description>یک روز معمولی پاییزی، یک ایستگاه اتوبوس و پنج دقیقه انتظار کنار خیابان کافیست تا بفهمید از هر ده ماشین عبوری، حداقل پنج تایشان پراید سفید است. پراید مثل سیب زرد است در ظرف میوه، کسی هست که در زندگی‌اش سیب نخورده باشد؟ پراید سفید ماشین ما آدم‌های معمولی است. اولین ماشینی که هر آدم معمولی در آموزشگاه رانندگی با آن فرق گاز و ترمز را می‌فهمد تا راننده شود و بعد اولین ماشینی که با هزار جور قسط و قرض و وام می‌خرد تا صبح ها با آن برود سرکار و رفاه زندگی معمولی‌اش را کمی بیشتر کند و آخر تابستان هم در حالیکه صندوق عقب را با چادر مسافرتی و پیک نیک و صندلی بدون پشتی مخصوص ساحل پر کرده و پلی لیست هایده، معین و بهنام بانی به ترتیب پخش می‌شود دست زن و بچه‌اش را بگیرد و تا خود دریای بابلسر یکسره براند.پراید سفید ماشین محبوب تمام مراسم‌های آدم‌ها‌ی معمولی هم هست. از مراسم عروس کشان و بوق بوق کردن پشت سر عروس و داماد گرفته تا چسباندن عکس مرحوم پشت شیشه و به زور جا کردن ظرف حلوا و سبد گل در صندوق عقب. پراید سفید مثل همان رفیق خاکی آدم است که نه در کارش نیست و هر جوری شده کارت را راه می‌اندازد! با در نظر گرفتن همین ایده اولیه، خیلی سخت نیست که بفهمید احتمال تصادف یک آدم معمولی با یک پراید سفید در خیابان خیلی بیشتر از احتمال تصادف با یک ۲۰۶ آلبالویی رنگ یا حتی نیسان آبی است که بالای داشبوردش عکس فردین گذاشته و مصالح ساختمانی می‌برد. بله، تصادف با یک پراید سفید!تصادف در لغت نامه دهخدا به معنی برخورد، مقابل و روبرو شدن بدون قصد با یک چیز است. مثلا برخورد و روبرو شدن بدون قصد با یک پراید سفید، در حالیکه خوشحال و شاد از بانک برمی‌گردید تا به جلسه کاریتان برسید و فکر میکنید دیگر کاری در دنیا نیست که نتوانید انجام دهید. لحظات اول تصادف مثل یک فیلم اسلوموشن است. فیلمی که ماشین‌ها، زن عابر پیاده و چراغ راهنمایی با سرعت خیلی کند از جلویتان رد می‌شوند و در حالیکه پرت شدن گوشی تلفنتان را روی خط عابر دنبال می‌کنید کندترین نسخه از خودتان را می‌بینید که مثل یک عروسک خمیری روی آسفالت سرد پخش شده و هیچ اراده‌ای از خودش ندارد.اولین چیزی که شما را به زندگی برمی‌گرداند، صدای زنی است که با یک بطری آب بالای سرتان ایستاده و بعد سر تکان دادن نگران چند عابر پیاده و در نهایت صدای مردی که با نگرانی داد می‌زند «خواهر حالت خوبه؟». مرد همان راننده پراید سفید است.شما در آن لحظه فقط با خودتان فکر می‌کنید چقدر عجیب است که چند دقیقه قبل، دنیا یک جلسه کاری بود و حالا تبدیل شده به چند نفر غریبه که دورتان جمع شده‌اند و از حالتان می‌پرسند و البته، یک پراید سفید!پراید سفید انگار که در سرنوشت ما آدم‌های معمولی حک شده باشد، پیامبری است که درست در لحظه‌ی جدی گرفتن زیادی زندگی خودش را می‌رساند تا یادآوری کند زندگی در یک لحظه خیلی کوتاه می‌تواند تمام شود و آنقدرها هم سخت‌گرفتنی نیست.یک یادآوری کوچک از جنس فلز و ترمز که می‌گوید از کجا معلوم دفعه بعد که کنار خیابان تصادف می‌کنی، سالم بلند شوی؟ما معمولا ملتی هستیم که دنبال خوشی می‌گردیم. در عروسی ها دور میزی می‌نشینیم که بیشتر از همه شیرینی خامه ای دارد و آخر فیلم و سریال‌ها اگر شخصیت‌های اصلی با هم ازدواج نکنند احتمالا کارگردان را مورد عنایت قرار می‌دهیم. برای همین هر خاطره شیرین و خوشحال‌کننده با پراید سفید را شاید ترجیح بدهیم، اما خاطره تصادف با پراید سفید هم می‌تواند به اندازه خاطره عروس کشان و مسافرت شیرین باشد، چون یک بار دیگر شانس زندگی داشتن را بهمان یادآوری کرده است. حداقل برای ما آدم‌های معمولی!</description>
                <category>فاطمه ایزدپناه</category>
                <author>فاطمه ایزدپناه</author>
                <pubDate>Tue, 02 Dec 2025 00:27:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمانی برای سرخی گیلاس‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@F.Izadpanah/%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%AE%DB%8C-%DA%AF%DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%B3-%D9%87%D8%A7-y7zgwxw9ta4p</link>
                <description>میدانی گیلاس‌ها کی سرخ می‌شوند؟بعضی اتفاق‌ها ناراحت‌کننده‌اند. ناراحت کننده مثل کنده شدن ناخن کوچک کنار انگشت، یا ناپدید شدن تکه پیتزایی که بین ظرف‌های مختلف یخچال قایم کرده بودی تا سرد سرد بخوری. حتی افتادن آخرین تکه بستنی از روی چوبش هم ناراحت کننده است. بعضی اتفاق‌ها ناگوارند. ناگوار مثل پاس نشدن معادلات دیفرانسیل در آخرین ترم تحصیلی بدون سنوات. مثل پول کم داشتن برای کنسرت خواننده‌ای که دوستش داری. مثل جا ماندن از اتوبوس ساعت نه شب. بعضی اتفاق‌ها هم زجرآورند. مثل دیدن کسی که دوستش داری با یک نفر دیگر. آوخ که جان آدم به لبش می‌رسد! یا مثل شبانه رفتن آدم‌هایی که میشناسی. هیچ وقت حسرت آخرین خداحافظی از دلت نمی‌رود!اتفاق‌هایی هم هستند که فرق می‌کند. مثل همان روزی که صدای موشک را برای اولین بار می‌شنوی و بعدتر باید یاد بگیری آن را از صدای پدافند تشخیص بدهی. یادیدن خانه‌هایی که بارها از کنارشان رد شده بودی زیر آوار. یا حتی موقع کشیده شدن ملحفه سفید روی صورت کسی که با هم حرف زده‌اید، غذا خوردید و خندیده‌اید. چیزهایی مثل مثل کشیده شدن ناخن روی دیوار سفید گچی، چیزهایی مثل جنگ!اینجور وقت‌ها به قول آن نویسنده معروف، انگار تیر میخورد توی روحت و دوست داری یک گوشه بنشینی و فقط تماشا کنی. بعد هم یک نفر بیاید و بگوید بیدار شو، همه چیز تمام شد! دوست داری فکر کنی همه چیز یک کابوس مزخرف بوده. اما این خود خود واقعیت است، خود خود زندگی!اما ما آدم‌های سرسخت‌تری هستیم. اسم سرخپوستیمان اگر بود میشد ایستاده در برابر طوفان. ما آدم تکاندن گرد و خاک از روی لباس‌هایمان بعد از آواریم. آدم چای دم کردن بعد از شنیدن صدای هر موشک و دوباره ایستادن. ما انگار آفریده شده‌ایم برای خندیدن، ادامه دادن و دانه‌های نارنج را سبز کردن پای پنجره. ما آفریده شدیم برای فصل سرخی گیلاس‌ها، حتی اگر دستمان به شاخه‌هایش نرسد.</description>
                <category>فاطمه ایزدپناه</category>
                <author>فاطمه ایزدپناه</author>
                <pubDate>Fri, 20 Jun 2025 23:01:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گفتی کدام قصه عزیزکم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@F.Izadpanah/%DA%AF%D9%81%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%DA%A9%D9%85-vifeye9asnxe</link>
                <description>برای آخرین بار بافتن موهایت!برای نخستین بار شنیدن اسب‌های وحشی کوچک پنهان شده در سینه‌ات. برای ترکاندن بادکنک صورتی. برای آن همکاری که با خنده گفته بود: آدمی که دختر نداره، انگار بچه نداره! برای اولین پاپیون صورتی توی سیسمونی. برای مست شدن از عطر نازک گردنت بین درد و داروهای بیهوشی. برای پلاک طلایی روی لباست، یادت هست هدیه مامانی بود؟ برای اولین حلقه‌های نازک طلایی. برای ساعت‌ها معطل ماندن بین گیره‌ سرها! برای اولین دامن چین دار قرمزت. برای خوشحالی اولین بَبَ گفتن. برای فوت کردن دسته جمعی شمع تولد یکسالگی. برای قد کشیدن آبشار طلایی موهایت. برای شب‌ها، لالایی خواندن‌ها. برای آخرین داستان، کتابش را خودت انتخاب کردی. گفتی کدام قصه عزیزکم؟ برای آخرین بار بافتن موهایت. برای آخرین بوسه روی پیشانی. برای آخرین آغوش. آه عزیزکم! هرگز نمیدانی کی آخرین بار است ...برای آخرین نگاه، برای آخرین خداحافظی. برای صدای موشک، برای گرگ بدجنس قصه که بی دعوت آمده بود. برای چنگال بی رحمش وقتی که دستانت را می‌کشید. برای آخرین نفس، برای تکاندن خاک از روی خرمن طلایی موهایت. برای چشمان روشنت که بارها آسمان را دیده بود. برای دست‌های نیمه باز مانده زیر آوار. برای آخرین بار عزیز من، برای آخرین بار! </description>
                <category>فاطمه ایزدپناه</category>
                <author>فاطمه ایزدپناه</author>
                <pubDate>Mon, 16 Jun 2025 23:21:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعتراض اتوبوسی</title>
                <link>https://virgool.io/@F.Izadpanah/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B6-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%88%D8%B3%DB%8C-zsnix2njrr5o</link>
                <description>وسط یکی از آن روزهای گرم بی باران اردیبهشت، نشسته‌ام توی اتوبوس. در راه یک جلسه کاری‌ام برای صحبت‌های نهایی در مورد شغلی که قبلتر درخواستش را داده بودم. دختری نسبتا هم سن و سال خودم (جوان هستیم هنوز) با شال سفید روی گردن چند صندلی عقب تر از من نشسته است.حتی برای شهر و محله‌ی نسبتا قدیمی و مذهبی‌ ما چیز جدیدی نیست. بیشتر هم در اتوبوس یا مترو، گهگاهی ام خیابان می‌بینمشان. ترجیح منم مثل خیلی‌های دیگر سکوت است، نه اینکه نخواهم حرفی بزنم، هیچ واژه مناسبی پیدا نمی‌کنم که مطمئن باشم نتیجه معکوس نمی‌دهد. خانمی که صندلی جلوی من نشسته ولی انگار نظر متفاوتی دارد. به تابلوی منع خدمات دهی به مسافران بی حجاب نگاهی می‌اندازد و در ایستگاه با راننده صحبت می‌کند. راننده خسته است، دیگر آنقدر ازین چیزها دیده که برایش عادی شده. تذکری برای خالی نبودن عریضه می‌دهد و ماشین را راه می‌اندازد. دختر به روی خودش نمی‌آورد. زن تذکردهنده برمی‌گردد سرجایش و رو به دختر می‌گوید: با شما بود، نشنیدی؟دختر به زن اطلاع می‌دهد این قضیه ربطی به او ندارد. مسافر دیگری هم که اتفاقا چادری است خودش را داخل بحث می‌کند و می‌گوید حجاب یک چیز شخصی است و به خود آدم‌ها مربوط است. کلماتش توی سرم چرخ می‌خورد. با خودم فکر می‌کنم شخصی یعنی چی؟ یعنی اینکه فقط مال خود آدم باشد؟ فقط فقط خودمان، بدون اینکه هیچ ربطی به بقیه داشته باشد؟زن تذکردهنده گوشی‌اش را درمی‌اورد و رو به دختر می‌گوید: نمیپوشی دیگه، اره؟ و بلند از راننده می‌پرسد: به ۱۱۳ باید زنگ بزنم؟دختر شال سفید گر می‌گیرد، با صدای بلند می‌پرسد: وقتی کارتن‌خواب و گدا می‌بینید به کجا زنگ می‌زنید؟ وقتی دزدی می‌بینی به کجا زنگ میزنی؟با خودم فکر می‌کنم واقعا شماره‌ای هست برای این چیزها؟سروصدای داخل اتوبوس بالا می‌گیرد، به رسم اینجور وقتها هرکس برای خودش اظهارنظری دارد که باید ابراز کند. دختر با صدای بلندتر ادامه می‌دهد: من مگه بی‌حجابم؟ من قبل این هم روسری  می‌پوشیدم هم چادر، حالا اینجوری دارم اعتراضمو نشون میدم.اعتراض! پس همه چیز زیر سر این کلمه ۶ حرفی است. کسی از خانم‌ها می‌گوید اعتراض با گفتگو کردن می‌شود، نه اینکارها.یاد گوش‌هایی می‌افتم که نمی‌شنوند، سرهای زیر برف. زبان برای اعتراض است، گوش برای شنیدن دیگر، مگر نه؟ همان موقع از جلوی ساختمان شهرداری رد می‌شویم. نیروهای خدماتی‌اش را می‌بینم که جلویش تجمع کرده‌اند و حقوق لابد عقب افتاده‌شان را می‌خواهند. روی پلاکاردهایشان نوشته‌اند که شرمنده خانواده‌اند. این هم یکجور اعتراض است دیگر. نیروهای یگان ویژه هم البته هستند. بحث در قسمت زنانه با جدیت ادامه دارد. تذکرات شدیداللحن آقایان هم کارساز نمی‌شود! دو ایستگاه بعد تقریبا همه پیاده می‌شوند، به جز دختر شال سفید و زن تذکردهنده و چند نفر دیگر کسی نمی‌ماند. نمی‌دانم واقعا به مقصد رسیده‌اند یا دیگر حوصله جرو بحث را نداشته‌اند. به ساعت نگاه می‌کنم. دیرم شده، احساس می‌کنم یک نمایش اتوبوسی مجانی دیده‌ام. ایستگاه بعد پیاده می‌شوم و تا مترو می‌دوم، تمام.</description>
                <category>فاطمه ایزدپناه</category>
                <author>فاطمه ایزدپناه</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jun 2023 22:17:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آقای هاروی شگفت‌انگیز!</title>
                <link>https://virgool.io/@F.Izadpanah/%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%B4%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-ul3xjxszaecl</link>
                <description>کتابخوارها یا به اصطلاح رایج کرم کتاب‌ها، وقتی کتابی را خیلی دوست داشته باشند، رفتار خاصی برای خواندنش از خودشان نشان می‌دهند. با یک مثال اگر بخواهم توضیح بدهم باید از علاقه خودم بگویم. من از عنفوان کودکی، جزو عشاق سینه‌ چاک لواشک‌ بوده و هستم. برای همین موقع خوردنش با صرفه‌جویی تمام گوشه کوچکی را انتخاب می‌کردم و برای مدت طولانی همان تکه را با تمام سلول‌های چشایی زبانم مزه می‌کردم تا مطمئن شوم طعمش در دهانم ته‌نشین شده است و بعد سراغ تکه بعدی می‌رفتم. هیچ‌ وقت لواشک‌‌ها یا خوراکی‌های خوشمزه ام را زود نمی‌خوردم. هرچقدر زمان مزه‌ کردنش طولانی‌تر می‌شد، لذت بیشتری از خوردنشان می‌بردم. به عنوان یک کرم کتاب، ماجرای من و کتاب‌هایی که دوستشان دارمم هم همین است. اولین کتابی که از آقای هارو خواندم، کافکا در کرانه بود. درست مثل یک لواشک انار ضخیم که مزه‌اش تازگی دارد، هر بار کمی از کتاب را در مغزم مزه مزه می‌کردم و تا لذتش را با تمام سلول‌ها نمی‌چشیدم، قورتش نمی‌دادم.‌ دومی یک داستان کوتاه بود، ولی از همان اصول جادویی آقای نویسنده پیروی می‌کرد و بعد به تاریخچه پرنده کوکی رسیدم، کتابی که شاید بیشتر از آثار دیگر آقای هارو، بر ژاپنی بودن او و تاریخچه کشورش تاکید دارد، ولی این چیزی از جادویی بودنش کم نمی‌کند. شخصیت‌های &quot;تاریخچه پرنده کوکی&quot; شبیه آدم‌های معمولی روزمره‌اند، ولی با تفاوت‌های جزئی که آنها را مستعد قرارگرفتن در مسیر اتفاقات عجیب و برخورد با آدم‌های خارق‌العاده می‌کند. اگر طرفدار انیمه‌های ژاپنی باشید، حتما گربه‌ها و خرگوش‌های سخنگو، ارواح سرگردان و آدم‌هایی که هر وقت بخواهند به حیوان تبدیل می‌شوند را می‌شناسید. قوانینی جادویی در دنیای عجیب و درهم انیمه‌ها وجود دارد که گویا اساس رئالیسم جادویی نوشته‌های اقای موراکامی را هم تشکیل می‌دهد. آدم‌هایی که مسخ می‌شوند، با واسطه یا به تنهایی در زمان سفر می‌کنند و اتفاقاتی که در عین حقیقی بودن، واقعی نیستند. این‌ها چیزهایی است که احتمالا فقط در آثار ژاپنی پیدا می‌کنید و البته که آقای هارو هم یک نویسنده قهار ژاپنی است.هاروکی موراکامی هیچ وقت در نوشتن درگیر پوسته سفت توصیف و تشبیه اضافی نمی‌شود. با کلمات اضافی کتابش را قطور نمی‌کند و مستقیم به سراغ هسته داستان می‌رود و آن را می‌شکافد. برای همین خواندن کتاب‌های آقای هارو به خوشمزگی خوردن یک مغز گردوی تازه است.البته نمی‌شود از اخلاق خاص آقای نویسنده در نوشتن نگفت. آقای هارو عادت دارد زیاد از تعبیرات نزدیک به خط قرمز یا حتی خود قرمز در نوشته‌هایش استفاده کند که در فرهنگ جهانی موضوع عجیبی نیست، اما اغلب کار را برای مترجمان و ناشران ایرانی سخت می‌کند. برای همین شاید ناگهان در کتاب به سرانجام کسی اشاره شود که پیش از این حتی یکبار هم اسمش را  نشنیده بودید و این مواجهه را با نثری که به خودی خود ناپیوسته و پر از اتفاقات غیر خطی است دشوارتر می‌کند، اما نه آنقدر که مجبور شوید کتاب را ببندید و قیدش را بزنید. بالاخره کتاب آقای هاروی شگفت‌انگیز است دیگر، مگر نه؟</description>
                <category>فاطمه ایزدپناه</category>
                <author>فاطمه ایزدپناه</author>
                <pubDate>Mon, 20 Feb 2023 11:41:53 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>