<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فاطمه ⛈ ?‍♀️</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@F.khani85</link>
        <description>انیماتور و نویسنده</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-10 15:51:01</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1226663/avatar/qGuxiU.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فاطمه ⛈ ?‍♀️</title>
            <link>https://virgool.io/@F.khani85</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پدر</title>
                <link>https://virgool.io/@F.khani85/%D9%BE%D8%AF%D8%B1-yfpwihagysln</link>
                <description>پدرپدر را ندیده بود ولی پدری را خوب آموخته بود، پدری را بهتر از هر کسی می‌دانست،مهربان بود و مهربان‌ترین ...پدری کرد برای یک شهر، یک کشور و یک جهان.پدری را در روح و وجود علی دمید تا بشود پدر همه یتیمان تا بشود امیر مومنان تا بشود امید مظلومان ...?صلی الله علیک  یا رَحْمَهً لِلعالَمين?#میلاد_محمد_رسول_الله #فاطمه_خانی_حسینی</description>
                <category>فاطمه ⛈ ?‍♀️</category>
                <author>فاطمه ⛈ ?‍♀️</author>
                <pubDate>Wed, 27 Oct 2021 13:43:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولدت مبارک??</title>
                <link>https://virgool.io/@F.khani85/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%D8%AA-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9-ek13clste7nt</link>
                <description>بهترینم:&quot;تولدت مبارک&quot; آسمان هنوز خواب بود ولی او بیدار. از این سمت خانه به آن سمت خانه مثل پرنده ای شاد با سرعت پرواز می‌کرد. با صدای اذان که از رادیو پخش می‌شد به سمت حوض وسط حیاط رفت وضو گرفت آب پاش کنار حوض را برداشت و داخل حوض فرو برد و پر از آب کرد.تا به شمعدانی های دورحوض  که چین و چروک های قدیمی آن را پوشانده بود آب دهد. با تمام شدن اذان آب پاش را کنار باغچه رنگارنگش گذاشت و لنگ زنان به سمت ایوان رفت. جانماز را پهن و باغچه گلدارچادر  را روی سرش انداخت،نمازش که تمام شد، با صدای یاعلی بلند شد و پارچ کنار سماور را برداشت  با چندین  بار پر و خالی شدنش ،سماور پر از آب شد.به یاد اولین روز تولد افتاد چقدر شاد بود از آمدنش و از شلوغی خانه..صدای قل قل سماور یادش انداخت باید چای دم کند،قوری را روی سماور گذاشت ،دستی روی پیشانی اش کشید وتار موهای حنایی اش را به داخل چارقد چاپاند.بوی غذای خانه بی بی  همه ی ده را برای مهمانی  خبر کرده بود.صدای بوق و رفت و آمد ماشین ها ،زیاد وزیادتر می شد و او هم خوشحال و خوشحال تر.تاظهر در حیاط چرخ میخورد.لحظه ای بالای سر دیگ ،لحظه ای کنار سماور،گاهی کنار حوض و غرق شنای ماهی ها... خورشید افتاده بود وسط آب..ناگهان ابرها روی صورت خورشید را گرفتند و قطرات باران روی صورتش چکید.نگران به شعله آتش نگاه کرد ،سقف بالای سر دیگ خیالش را راحت تر کرد،نفس عمیقی کشید و سراغ ظرفها رفت یکی یکی شمرد تا عدد ۱۳۴۲ ،درست بود دقیقا سال تولد علی. انگار دوباره صدای گریه های بلند روز تولدعلی گوشش را نوازش میداد ،لبخندی روی لبش نشست...با صدای قیژ قیژ در به عقب برگشت ،حاج بابا بود که از صبح به شهررفته بود تا بلندگو را درست کند. با دیدن او لبخند نقش بسته بر لبش بیشتر نمایان شد  و با ذوق و شادی برخاست.یاد کارهای دیگرش افتاد تند تند دستوراتش را روانه گوش حاج بابا کرد،زود ریسه ها رو وصل کن،زیر دیگها رو خاموش کن،روفرشی ها رو بنداز..حاج بابا هم با لبخند به بی بی  نگاه میکرد وتند تند میگفت چشم خانوم چشم..می دانست اگر حرفی بزند بی بی نگرانتر میشود...او هم تند تند مشغول کارها شد..دو ساعتی گذشته بود که حاجی  پشت بلند گورفت و مسافرانی که از جلوی ده می گذشتند را به داخل منزل برای صرف ناهار دعوت کرد. خانه پر  از مهمان میشد و دیگ خالی از غذا.خورشید خانم داشت کم‌کم چادر سیاهش را سر میکرد و خانه بی بی هم خلوت تر می شد.حاج بابا و بی بی آماده شدند تا به سمت مزار شهدا بروند..بی بی کنار مزار علی نشست و با ذوق گفت علی جان تولدت مبارک...✍?فاطمه خانی حسینی</description>
                <category>فاطمه ⛈ ?‍♀️</category>
                <author>فاطمه ⛈ ?‍♀️</author>
                <pubDate>Fri, 01 Oct 2021 15:33:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روشن ترین نور?</title>
                <link>https://virgool.io/@F.khani85/%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B1-lqvwzrihjeki</link>
                <description>نور آسمانی?روشن ترین نورهمه جا تاریک بود،  از بین تاریکی شب،به سختی روشنی نور شکار می شد و چشم دلخوش به کمترین روشنایی.آرام از رختخواب برخاستم و به سمت پنجره چوبی بزرگی که در اتاق بود حرکت کردم.دستم را نزدیک پنجره بردم تا آن را باز کنم. ناله پنجره چوبی که معلوم بود حداقل ۴۰ سال از ساختش می گذرد موجب شد چشمانم را چند بار باز و بسته کنم ، مورمورم شد.نور داخل حیاط بیشتر بود، از بین چین و چروک های قدیمی پنجره می‌توانستم تمام حیاط خانه را ببینم .همه چیز همانطور بود مثل روزهایی که در کودکی به همراه پدر و مادر به آن خانه قدیمی در روستا می رفتیم .هیچ چیز تغییری نکرده بود .درشب ، موسیقی صدای جیرجیرک ها گوش را نوازش می داد و   درصبح، صدای گنجشکها  و رقص آنها بین شاخه ها بیدارت می کرد. به سختی تخت خواب را جلوی پنجره کشیدم تا دیدار ماه در وسط حوض  حیاط و درختان زیبا و بلند، بهانه ای شود برای بی خوابیم.  نگاه به این مناظر با  چشمانم  بازی و دلم را آرام می کرد. نور ستارگان، جیر جیر جیرجیرک ها، هوهوی باد، گربه ای که خرامان خرامان از لبه دیوار عبور می کرد.تک تک چیزهایی که می‌دیدم برایم دلگرمی بود و خوشحال بودم که خدای مهربانم خالق آنهاست و نشانه هایش را به ما ثابت می‌کند .درخت زیبایی که زینت‌بخش بهار و تابستان و پاییز و زمستان شده است. ماه و ستاره هایی که لباس سیاه شب را پر از نقش و نگار کرده یا همین جیرجیرک های بلا و بازیگوش که سکوت ترسناک شب را پر از شادی کرده اند. چشمم دور اتاق چرخی زد، باد دور پرده های حریر شیری رنگ می‌چرخید و پرده  به طاقچه ی تازه رنگ شده می خورد. نگاهم به قرآن جلد طلایی روی طاقچه افتاد. با خودم گفتم بزرگترین راهنمایی خدای بزرگ برای بندگانش همین قرآن بوده تا خالق خود و وظیفه شان را بشناسند، روشن ترین نور در دل تاریکی های جهان که آن هم توسط بهترین خلق عالم به دست ما رسیده است. از جایم بلند شدم و قرآن را برداشتم همانطور که زیر لب آیات را می خواندم کم کم  پرده ی بیداری چشمانم پایین آمد.  تفکر به زیبایی ها و  خالق این زیبایی ها  موجب به خواب رفتنم در یکی از بهترین شب های تابستان در روستا شد.✍?فاطمه خانی حسینی </description>
                <category>فاطمه ⛈ ?‍♀️</category>
                <author>فاطمه ⛈ ?‍♀️</author>
                <pubDate>Thu, 30 Sep 2021 01:17:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چادر خاکی</title>
                <link>https://virgool.io/@F.khani85/%DA%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%DB%8C-zeyrkqbsjro2</link>
                <description>چادر خاکیسوار ماشین می‌شود. هر شب کارش این شده .همه می‌گویند نرو این کارها فقط حالت را خراب‌تر می‌کند ولی بی‌تاثیر است؛ دلش آرام نمی‌گیرد،قصد کرده تا چهل شب برود و سر بزند به عزیزش! عزیزی که تا بیست روز پیش نفس در قفس سینه اش حبس نمی‌شد.عزیزی که به جای سرفه‌های بلند که هر آن فکر می‌کرد با این سرفه استخوان‌های قفسه سینه‌اش ترک می‌خورد، حرف می‌زد؛ می‌خندید و فکر می‌کرد شادترین انسان است، آرام و شاد .یا دیگری با خودش می‌گوید فکر می‌کردم که تا دوماه دیگر نباشد؟ لحظه به لحظه سایه مهربانی‌اش بالای سرم نباشد؟هرچند حالا هم حضورش را حس می‌کرد. عادت کرده بود که حواسش به همه باشد باید به او بگوید خانه اش را خالی کرده ؛نوه هایش خوبند.می‌رویم و خبرهای خوب و بد را برایشان می‌بریم حتی اگر ما هم نرویم خودشان به دنبالمان می‌آیند، به خوابمان می آیند،تنهایمان نمی‌گذارند. ولی حال او مثل همه نبود؛ او با چادری خاکی و تنی خسته و چشمانی که شاید روزهاست خواب آرام نداشته تا در رویا برادر را ببیند؛ آمده بود، بعد از چهل روز آمده بود تا برایش تعریف کند.خاک سرد، آتش داغ دلش را آرام نکرده بود. سر برادر را در این چهل روز دیده بود اما نه مثل همیشه، با لبانی سرخ و صورتی صاف!! صورتش را آرایش شده با خاک و خون دیده بود ولی سر تنها، سری که روی تن سوار نبود، تن جای دیگر بود.حال بعد از چهل روز، وقت ملاقات شده، در راه اشک می‌ریخت و صورت خسته از اسارت را باران اشک شستشو می‌داد. نمی‌دانست برای علی اکبر برادرش گریه کند یا علی اصغر برادر؟! نمی‌دانست برای قاسمش برسر بکوبد یا برای برادرش عباس؟!حال برود بگوید دخترکت را پای پیاده به اسیری بردند؟! دستان زمخت‌شان را به صورت مثل گل دخترت کوبیدند و در آخر هم قلب کوچکش طاقت نیاورد و ایستاد؟!  بگوید رقیه در آغوش عمه جان داد؟! ولی نمی‌شد، هرچه می‌گریست و بر سر و سینه و صورت می‌کوبید، برای حسین بود !! برای حسینی که کودکانش در آغوش او جان دادند. زینب کبری بودن دل می‌خواهد دلی که خداوند با دستان خودش جواهر صبر را در آن گذاشته باشد .قلبی می‌خواهد که پنج تن آل عبا نگاهش کنند و دستشان را بر روی قلبت بگذارند... آنان با گرمای دستشان، سردی دوران را برایت گرم گرم نگه می‌دارند.قدم قدم به سوی بهشت?اللهم ارزقنا کربلا?✍? فاطمه خانی حسینی</description>
                <category>فاطمه ⛈ ?‍♀️</category>
                <author>فاطمه ⛈ ?‍♀️</author>
                <pubDate>Wed, 29 Sep 2021 14:34:47 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>