<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ف..ر..</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@F_a_T_e_M_e</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 16:34:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3387659/avatar/neIpmL.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ف..ر..</title>
            <link>https://virgool.io/@F_a_T_e_M_e</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کویر و کویر و کویر</title>
                <link>https://virgool.io/@F_a_T_e_M_e/%DA%A9%D9%88%DB%8C%D8%B1-%D9%88-%DA%A9%D9%88%DB%8C%D8%B1-%D9%88-%DA%A9%D9%88%DB%8C%D8%B1-tp7blzjx9oyg</link>
                <description>از این است که هرگاه پدرم و همدرسی هایش گرد هم می نشینند و از حوزه های درس و اخلاق ادیب نیشابوری و آقا بزرگ حکیمی آشتیانی و میرزا حسنعلی قهرمان و میرزای اصفهانی یاد می کنند، چهره شان از آتش خاطره های پر از عصمت و قداست تافته می شود و چشم هایشان از حسرت آن ایام رفته به اشک می نشیند؛ و من...صفحه ی ۴۱ کویر دکتر شریعتی</description>
                <category>ف..ر..</category>
                <author>ف..ر..</author>
                <pubDate>Sun, 17 Nov 2024 21:58:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در گوش هایم بگو:🙂🥲</title>
                <link>https://virgool.io/@F_a_T_e_M_e/%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%D9%88%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D8%A8%DA%AF%D9%88-vigatndc0xln</link>
                <description>پاهایم به زمین که برخورد می کردند صدای جیغشان پرتاب می شد به ستون های کناریدوباره فکرم شلوغ می شد و تمام اتفاقات پیش رویم محو و مصنوعی به نظر می رسیدندیا حتی صدای خنده ی بلند دختری که هر شب در خوابگاه میدیدمش هم، آن هم دیگر طبیعی نبودبشقابم را روی میز گذاشتم، صندلی درستی را انتخاب کرده بودم، کسی کنارم فریاد نمی زد تا مونا دوستش را صدا کند یا کسی برای درون گرا شدن ناگهانی ام مرا سوال پیچ نمی کرد، تنها صدای توهم آمیزی که گاهی آزارم می داد جیغ کشیدن های بچگانه ی دختری بود که بغل دستی اش یک گوجه ی کامل از بشقابش را برداشته بود و میخورد.باز تنهایی را با پوست و استخوانم لمس کرده بودم، باز او را از نزدیک دیده بودم، باز مرا در بغل خود فشرده بودآهنگی گوش می کردم ولی آرامم نمی کرد.آه دوباره باید بروم و زار بزنم تا قلبم آرام شود؟لپم را از درون گاز وحشتناکی گرفتم و دردی وحشتناک تر سراغم آمد، و اوه حدسم درست از آب درآمده بود، به همین سادگی پاره شده بود و نوک دستم که برای آزمایش تا درون دهان برده شده بود خون را گواهی می داد.بلند شدم و رفتم تا خون را از درون دهانم پاک کنمو بعد که خوب ظرفم را شستمقصد حیاط دانشگاه را کردمدر هوای سرد و عجیب قدم زدم، حسرت خوردم، آه کشیدم، لبخند زدم، سوختم و نخواستم که بسازم،تنهایی عجب واژه ی سختی ستچقدر تصور مردم با من در مورد واژه ای به کوتاهی یک رکن هجایی متفاوت استآنها بودن در خانه ای که هیچ انسانی در آن نباشد را تنهایی می شمارندو من من متفاوت گاهی بودن در انبوهی از جمعیت را تنهایی می بینم، گاهی در حالی که با کسی صحبت می کنم بوی تنهایی تا مغزم نفوذ می کند، وقت هایی هم من و تنهایی چشم در چشم به هم زل می زنیم ولی چند نفر روبه رویم در مورد من حرف می زنند.گفتن تمام این حرف ها به نوعی با عذاب وجدانی برایم همراه استمی گویم چه شده که رفیقم نزدیک تر از رگ گردن است به من و جناب من همچنان از تنهایی حرف می زندچه شده که دنبال آرامش جای دیگری می گردم، چه اتفاقی افتاده که نمازهایم دیگر نماز نیستند، و گرچه باز هم سهم بزرگی در سکونت روان پر تلاطم من دارند ولی خود می دانم که این نهایت ظرفیت که هیچ نیمی از ظرفیت نماز هم نیست، (من) می داند و من می دانم که من می داند که چه جفایی در حق آن فرصت های بالقوه با بالفعل نکردنشان کرده است  و باز هم افسوس و اگر سرت را نزدیک کنی و خوب‌ گوش هایت را تیز کنی بازتاب های این افسوس در لایه لایه جانم را می شنوی...اگر نمی دانستم اگر تجربه نکرده بودم که با خدا بودن چقدر لذت بخش استکه هیچ کس را نداشتن و او را داشتن چه باشکوه استکه چقدر رویایی و فوق العاده است مصاحبت با او آن وقت شایدشاید حق با من بود اما حالا؟چه توجیحی می توانم بیاورم؟ و چقدر ترسناک است که هم اکنون هم نمی توانم قول بدهم به منبع آرامش بپیوندماما با همه ی اینها، با همه ی شکایت ها که بر ( من) وارد است، می دانم که ادامه می دهد و می دانم به سراب ها دل نمی بندد و از سرابی به دیگری نمی جهد، و سرانجام خواهد رسید قبل از اینکه دیر بشود و جانش را رها و آزاد خواهد کرد و در روح هستی گم خواهد شد... و باز هم آه که من چقدر برای آن روز که نیامده دلم تنگ است...روز پایان مطلق تنهایی</description>
                <category>ف..ر..</category>
                <author>ف..ر..</author>
                <pubDate>Sun, 27 Oct 2024 23:40:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب سرد🌙🤍</title>
                <link>https://virgool.io/@F_a_T_e_M_e/%D8%B4%D8%A8-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-b1i8maijqgxv</link>
                <description>هوا سرد بودو من ایستاده بودمکنار مسجدو باد از کنار گوشم در تلاطم نرمی می گذشتو من دل سپرده بودمبه این عناصر که از دانه دانه شان رایحه ی او می آمدرایحه ای که بدون تأثیرپذیری از مانع پوست و گوشت به درونم راه می یافت و در خیابان رگ ها حرکت می کرد و مخلوط می شد با وسیله ی ظاهری حیات و به قلبم راه می یافت، و قلب آن هسته ی مرکزی که شاید تمام مسائلمان‌ را بتوانیم به آن مربوط کنیم تمام سنگ های وجودش را و وجود سنگ هایش را به آن رایحه ی خدایی می داد.صدای قرائت قرآن آهسته آهسته از سیم های هندزفری عبور می‌کرد و در تونل گوش هایم با آرامشی کمیاب حرکت می کرد و گویی تمام روحم را ماساژ میداد و من رها و آزاد در دنیایی فرای این دنیا نفس می کشیدماز آن نفس کشیدن های رویایی که با هر بارش خوشبختی را حاکم میدیدیوجودم پر از گرمای عشق می شد و سرمای هوا هر لحظه روبه اوج می رفت،و او، اویی که نهایت آرزوی عارفان است و به راستی مگر می توان سعادتمند تر از آنان پیدا کرد؟حالا فقط دقایقی ست که در آفرینش غرق شده ام و غبطه میخورن به آنان که در ژرفای این دریای بی انتها زندگی می کنندشاید حق با شریعتی باشد و دوست داشتن بهتر باشد از عشق، اما من قبول دارم که ذوب شدن آنان در پروردگار هر چه نام دارد زیباترین حس استچه نامش دوست داشتن باشد چه عشقعشقی که اولش معشوقشان‌ عاشقشان بودهدوست داشتنی که ابتدا این محبوب بوده که حب را در ساختمان محِب بنیان نهادهو اوست خدای بی نهایتو تو چطور میتوانی بگویی که علاقه ی تو به او بیشتر از علاقه ی او به توست؟تویی که حتی نمی توانی مهر او را لحظه ای تصور کنییا چطور میخواهی بگویی که از محبت بیشتر سر در می آوری در حالی که او خالق محبت بوده؟و من سراسر شوقم که ماهلین‌ از درب مسجد می آید بیرون کتانی اش را همانطور که به سمتم پرش کوچکی مکرد کامل در پایش می کرددر همین فاصله که به من برسد فکر کردم:《خوش به حال آنان که به او رسیده اند  و من چه زیاد به حالشان حسرت میخورم》ماهلین به من رسید با هم حرکت کردیم، سرِ حال بود و دوباره فکر کردم:《شاید تا خوابگاه کلی برایم حرف بزنداما من پیشاپیش حسابی شرمنده اش هستمنمی دانم اصلا جمله ای از جملاتش را می شنوم یا نهدلم میخواهد به عناصر دنیا بیندیشم که همه امشب دورم آرام لبخند زنان میچرخند و برایم آواز دلنشین خدا می‌خوانند》 و چشم هایم با پلک زدنی ملایم حرف قلبم را زدند که《خوش به حالشان》</description>
                <category>ف..ر..</category>
                <author>ف..ر..</author>
                <pubDate>Wed, 18 Sep 2024 23:48:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو روایت مختلف از یک رویداد</title>
                <link>https://virgool.io/@F_a_T_e_M_e/%D8%B3%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AF-rybwsgpzn5yq</link>
                <description>یه نکته ی مهم، اگه خواستین این متن رو بخونید فقط یه مورد رو از ۲ گزینه انتخاب کنید و همش رو نخونید( تو دو پست جداگانه منتشر میشن)2_خورشید نورش را پراکنده بود سر باغ، نوری که روی میله ها می نشست، نوک غازی را می درخشند و بین علف ها گم می شد...قاصدک های کوچکی گوشه و کنار دیده می شدند و مورچه های درشت هیکلی بیرون از درها درون مزرعه دنبال دانه جویی می دویدند..زنگ زده بودند که می آیند خانه، از اقوام بودند، و به موجب آن وظیفه ی تمیز کردن خانه به وظایفشان اضافه شده بود. داخل خانه را که تمیز کردند مادر از داخل خانه رفت بیرون تا حیاط را هم تمیز کند؛ چند پلاستیک و چه و چهدخترک استراحت کنان روی تخت افتاده بود و پاهایش رها، چرخان؛  درحالی که ایستاده بودند بر زانوان و سقف را نشانه می رفتند.با گوشی ور میرفت که صدای مادر سوار بر باد وارد اتاق شد. بوی خوبی از این لحن نمی آمد. اتفاق عادی ای نبود. مادر صدایش میکرد و می‌گفت تا بدود و خود را به او برساند.برخاست و سریع از اتاق خارج شد و چه دید؟ آتشی که دستانش را به سوی آسمان بلند کرده بود.««حتما نفت را هم روی آتش ریخته که اینطور گر گرفته »»دمپایی ای پوشید و با سرعتی که پای درس نور نشسته بود فکر کرد که چه باید کنند. برق و آب هم پیش پای این آتش بار سفر بسته بودند و خداحافظی برای مدتی نامعلوم.«برویم با خاک آتش را خاموش کنیم.»دود میخورد به صورتش و چشمانش را با قلدری مثال زدنی ای می بست. می خواست بیل بیاورد. می دوید و خدا خدا میکرد اتفاقی نیفتد.چند باری پایش پیچ خورد تا آخرش بیل را آورد. روی تپه ی شنی ایستاد و تا جایی که توان بازوانش اجازه میداد، بیل می زد و روی آتش می انداخت. اما.. اما نه فایده ی محسوسی نداشت.مادر پیشنهاد داد:«از درون تانکر آب بیاوریم.»دیگ های را که درون سبد آبی بود بر می‌داشتند و در آب تانکر فرو می کردند و سریع با تحمل سنگینی آب به طرف آتش جست می‌زدند و آب را بر آتش می ریختند و باز از اول دیگ و تانکر و آب و آتش.در این میان دیگر دخترک با پای پیاده می دوید. پایش به سنگ که میخورد کمی درد هم می‌گرفت ولی بهتر بود بهتر از پیچ خوردن با آن دمپایی کذاییقوت آتش کم می شد و کم و کمتر.تمام دغدغه ی مادر این بود:«آن نهال کوچک نسوزد»و چندین بار هم تکرار کرد که:«فقط نگران اون درختام»دخترک همانطور که آب می آورد فکر میکرد:« چطور برخی فکر میکنند مسلمان ها همگی بی رحمند؟کاش می توانستم این صحنه را و این حرفهای مادر را فیلمبرداری و در جهان منتشر میکردم و نامی هم برایش انتخاب ...»جز آتش کوچکی میان خاکستر ها چیزی از آتش نماند.مادر دستور داد که آن را همانطور رها کند. می‌گفت دیگر توان پیشروی ندارد.از پله ها که بالا می رفتند دخترک خطاب به مادر گفت:« نباید رویش نفت می‌ریختی»مادر همانطور که لباس خیسش را برانداز می‌کرد پاسخ داد که بدون هیچ مایع مشتعل کننده ای فقط آتش کوچکی روی زباله ها زده بود و بعد که رفته بود پشت خانه بادی آمده و صدای جلیز‌ و ولیز را که شنیده بود دخترش را صدا کرده بود.خلاصه که همه چیز به خیر گذشت. غیر از زمان که باید خیلی سریع لباس هایشان را عوض می‌کردند و نهار می‌خوردند و چایی را برای مهمانان دم می‌کردند و منتظر  شنیدن زنگ خانه می ماندند.</description>
                <category>ف..ر..</category>
                <author>ف..ر..</author>
                <pubDate>Sat, 07 Sep 2024 16:08:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو روایت مختلف(نه متضاد) از یک رویداد👌🏼</title>
                <link>https://virgool.io/@F_a_T_e_M_e/%D8%B3%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D8%AE%D8%AA%D9%84%D9%81%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%AA%D8%B6%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AF-ed8kxdwe3dm4</link>
                <description>یه نکته ی مهم، اگه خواستین این متن رو بخونید فقط یه مورد رو از ۲ گزینه انتخاب کنید و همش رو نخونید( تو  دو پست جداگانه  منتشر میشن)۱1___آقا دلم براتون بگه که امروز(۵ شهریور ۱۴۰۳)حول و حوش ساعت ۲ و نیم یه اتفاقی افتاد..نمیدونم داشتم با گوشی چیکار میکردم که یهو صدای مامانمو شنیدم: فااااطمه، بدووو، بدووو، و شایدم قبلش گفت (کمک)که سراسیمه اومدم تا لب در،آرزو میکنم که هیچ وقت کسی صدای  مادرشو جوری که کلماتش انگار تو دریای استرس غوطه خورده رو نشنوهالبته چیز خاصی نبود فقط آتیش یه طرف حیاط رو گرفته بود، بذارین اول یه نقشه ی جزئی از جایی که بودیم بگم که فکر نکنید تو وسط شهر یه فضای باز ۴ متر در سه متر زیر آپارتمان آتیش گرفته و ذهنتون شروع کنه به داستان پردازی که حتما همسایه ها زنگ زدن ۱۲۵ و سایر ماجراهایی که به اصطلاح از روده بیرون میان نه برادر من، نه، تو بیا یه پاااارچه مزرعه رو تصور کن، بعد کنارش یه محوطه ای که دیوارکشی شده و یه خونه ی کوچیک کنج دیوار، همینقدر که احتمالا اگه فریاد بزنیم به سختی صدامون رو همسایه میشنوه.حالا تو همچین جنگلی یه آتیش عصبانی داشت پیش میرفت، یعنی جلوی همون خونه، خب داشتم میگفتم که من اومدم لب در، و با صدایی که انگار هیجان منفی محاصره اش کرده  بود میگفتم: چی شدههه؟و البته دم مادر گرم که تو اون وضعیت بهم گفت چته؟ چرا هول شدی؟ بجنب آب بیار( چمه مادر؟؟ جوری که شما داد زدی و من دود و آتیش دیدم دیگه چیکار باید میکردم)و خب شاید بگین تموم شد دیگه؟ ولی  حتما داری شوخی میکنی که این سوالو پرسیدی!!آب قطع شده بود و بدتر برق هم قطع شده بود و امکان استفاده از پمپ نبود..(۲)عکس داااغه بپا نسوزیمن تو فکرم خفه کردن آتیش با سنگ و گل بود و حتی دویدم و رفتم از تو انباری بیل آوردم ولی خیلی فایده ای نداشت، مامان میگفت از تانکر آب بیاریم و همین کارم کردیم،در تانکر رو بازگردیم و با دیگ های کنار تانکر آب میبردیم و رو آتیش میریختیم و الان رو نبینید که دارم راحت اینا رو تعریف میکنم، رسما خدا رحم کرد و اگه باد شدید می‌گرفت حتی امکانش بود کل حیاط رو آتیش تصرف کنه، رسما از ته قلبم میگفتم خدایا کمکمون کن و چندین بار از اون ته تهای قلبم گفتم ((یا ابولفضل♡))آتیش که قوتش کم شده بود و این آب- مشاوری که مدرک روانشناسی رو از دریا یا شاید اقیانوسی چیزی گرفته بود_ آتیش رو آروم می کرد.و میدونی اون نکته ی لطیف ماجرا چیه؟ مامانم بیشتر از هرچیز نگران درختا بود و حتی نازشون میکرد که عزیزم کوچولوی من نسوزی و بقیه ی مهربونی هایی که یه مادر برای بچش میکنهخب این ماجرا با لطف خدا به ما تموم شد ولی شما از این بعد اگه خارج از شهر بودین و اونجا مهمون داشتین خواستین حیاط روستاییتون رو با عجله تمیز کنید، حواستون به جناب باد باشه که نیاین همه ی آشغالا رو تو محیط باز( حداقل چند تا بلوک سیمانی دورش بذارین که پیش روی نکنه، گرچه آتیش زدن زباله ها اساسا خوب نیست) آتیش بزنید، یا یه جورایی نکته ی اخلاقی اینه که زباله های خشکتون رو بازیافت کنید و به اینکارا  روی نیارین، که ممکنه خشم  طبیعت شما رو بگیره، آره دیگه  بچه های خوبی باشین(:🤝🏼۳یه چیزی در مورد عکسا: آقا من هیچ وقت نتونستم بفهمم چرا جایی که کمکت بیشتر نیازه پا میشی میری عکس برداری  میکنی، یه وقتایی واقعا برای تاریخ شاید خیلی مهم باشه مثل جبهه ولی تو همچین مسائلی نه،دیگه منم دیوونه نبودم برم گوشی بیارم از آتش براتون  فیلم و عکس تهیه کنم خبعذر تقصیر که عکسای۲ و ۳ نزدیک ترین تصاویر به زمان </description>
                <category>ف..ر..</category>
                <author>ف..ر..</author>
                <pubDate>Mon, 26 Aug 2024 16:59:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاملا یهویی</title>
                <link>https://virgool.io/Thinking-Woods/%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84%D8%A7-%DB%8C%D9%87%D9%88%DB%8C%DB%8C-zcsc68vzhcjd</link>
                <description>دو روز قبلمیدونی فاطمه به چی فکر میکنه؟به این که برای هدفاش نیاز داره خیلی برون‌گرا رفتار کنهبه اینکه شاید لازم بشه بهتر بازیگری کنه کاری که شخصیت اصلی داستان بیگانه آلبرکامو اصلا بلد نبودبه اینکه باید تنهایی خوش بگذرونهبه اینکه شاید اون نیازی نداره به دوستولی میدونی نه یه چیزی اینجا لنگ میزنهفاطمه براش سخته کسی باشه جز خودشمنظورم این نیست که اون نمیخواد رشد کنهمنظورم  اینه که براش سخته بازیگری براش سخته نقش یه آدم پرانرژی  رو بازی کنه که از آشنایی با همه خیلی خوشحاله و نگاهش به همه مثبتهفاطمه ای که حتی تو آزمون روانشناختی مصاحبه فرهنگيان هم گزینه مخالفم رو برای جمله ی( به نظرم اغلب افراد قابل اعتمادند) انتخاب کردحتی اگه اشتباه باشه براش سخته وقتی بغض گلوشو گرفته مواظب باشه نشکنه حتی جلو دوستاشمیدونی حتی چی خیلی سخته؟وقتی از کسی ناراحت میشه، گفتنش و گفتن دلیلش و حتی مثل قبل باهاش رفتار کردن طوری که متوجه هیچ بخشی از احساس بدش نسبت به رفتارت نشی(خب آدما متوجه تغییر ریز رفتاری نمیشن، و مهم تر نزول جایگاهشان رو در قلب افراد نمیبینن، و البته اینا در مورد همه ی انسان ها صدق نمیکنه)دوست، دارم فاطمه، بشه همونی که باید، شخصیتی که براش خلق شدهولی، باز هم جمله ی مورد علاقه ی من: نمیدونممیدونی فاطمه از روانشناس واهمه نداره با این حال دقیقا باید چیکار کنه؟فکر کنم آبکنار بودفاطمه خیلی وقتا خسته میشه ولی نمیتونه خوب توضیح بده دلیلش چیهاینه که فوقش اگه به روش بیاره  میگه حالش خوب نیستبه کی میتونه بگه جز خدا از سنگینی وسط سینه، از خودش، از رنج از درد، از ناپختگیش🤍🤍میدونی فاطمه ترحم نمیخواد فاطمه یه قلب دردمند میخواد که بتونه درداشو بگهنخواستم هیچ وقت بشم نقش منفی زندگی آدماولی مگه دست منه؟بعضی از آدما ممکنه از مهربون ترین ها هیولا بسازنحالا تو بگو من باید چیکار کنمها؟برون گرا بشم یا درون گرا بمونم؟بازیگری رو تمرین کنم یا خودم بودن رو؟آره تو باید بگی من چیکار میتونم بکنم؟نه حرفام تموم نشده نهولی  بقیه ش رو این تویی که باید تو قلبم جست و جو کنیتو باید ببینی که چقدر تاریک شده و من چقدر دلم تنگ شده برا اون روزا که برام تعریف آدما بنده های خدا و مخلوقات خدا بود و چقدر آدم ها رو دوست داشتم...خوش به حالت فاطمه ۱۵ سالهخیلی دلم میخواد بغلت کنمیعنی خیلی وقتهحتی اون روز که همکلاسیم گفت اگه میتونستن هرکسی رو در گذشته ملاقات کنید اون کی بوده و من خودم تو ذهنم اومدآره من میخوام تو رو ببینم فاطمهو چقدر تعجب آور که تو اون موقع دنبال کسی بودی که کمکش کنی راهش رو پیدا کنه و من الان دنبال همون کسی میگردم که نور بتابونه تا مسیرم رو ببینم‌خیلی دلم برات تنگ شدهخیلیبه امید روزی که با خوشحالی صدات کنم و بگم به آرزوت رسیدی، مبارک باشه</description>
                <category>ف..ر..</category>
                <author>ف..ر..</author>
                <pubDate>Thu, 22 Aug 2024 23:18:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«حا را میم»</title>
                <link>https://virgool.io/Thinking-Woods/%D8%AD%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D9%85-ewzf9x6mijvj</link>
                <description>ماه کامل را از شیشه ی در می دیدم. مجری می‌گفت با پای دل بیاییداما این جمله چقدر دردناک بود، وقتی پوستش را کنار میزدی، میتوانستی دل های شکسته ی زیادی زیرش ببینیبا پای دل؟ چرا من هرسال باید این جمله را خطاب به خودم بشنوم؟ با پای دلم بیایم آقا؟ به ما که رسید شد پای دل؟ قبول، دل است که مهم است، ولی کافی نه،  من دلم به نفس های آخر افتاده، پیاده بیاید؟ من اصلا میخواهم دلم احیا شود.. چطور با پای دلم بیایم؟قطره ی سوزنده ای در مجرای بینی ام به حرکت افتاده بود و از شروع گریه حکایت می‌کرداما مادر دقیقا روبه رویم نشسته بود،نه من نمی توانستم دربرابر او حتی در سکوت اشک بریزم خود او دلتنگ حرم استفرمان سکوت دادم، به صداهای مغزم، سکوتی عمیق و شدید، تا نتواند با حرف هایش گریه ام را در بیاوردمنتظر ماندم،گاهی بغض مانند فردی قدرتمند با دو دستش گلویم را می‌فشرد، و با خنده ای کوچک میپراندمش، باز هم منتظر بودم، زمان میگذشت، برق ها را پدر خاموش کرد و طبق عادت تشک را در هال پهن کردم، روبه روی درب شیشه ای، طوری که  بعضی شب ها هاله ی ابری که ماه در زیرش پنهان شده بود را صمیمانه تماشا میکردماز زیر پتو خوب همه را پاییدم، رفتند اتاق هایشان، نشستم، زانو هایم را در آغوش گرفتم، سرم را روی زانوان قرار دادمحالا می‌توانستم با تو یک دل سیر صحبت کنم ، حالا می‌توانستم بی صدا صورتم را غرق کنم در آبی زلال از سرچشمه ی چشم، آقا میخواهم از قلبم برایت بگویم، درد می کند، با اینکه هیچ نشانه ای مشکل فیزیکی در آن نیست، خیلی ها می گویند این تن است که همچون قفس روح را زندانی کرده و روح بیچاره در حبس تن گرفتار است و اینهاولی من میگویم شاید این تن است که گرفتار همنشینی روح گشته است، روحی که از محبوب حقیقی دور افتاده، این تن است که ناله ی رنج آور روح را می شنوم، این تن است که روح مجروح را همراهی می کند، تن چونان عصایی شده برای این روح زخم دیده،به من می گویند با پای دلم بیایم حرمت، ولی از زمانی که روحم بر تن نازل شده، و بعد از آن خاطره های که روحم تجربه کرده، و آن چنگال ها که بی رحمانه به رویش کشیده شده، من چطور دلم را تنها بیاورم،دلم را بدهم باد بیاورد پیشت؟اصلا وقتی عاشقی از معشوقش دور می افتد، مگر به او می گویند همینکه عاشقی کافیست که وقتی من نتوانسته ام بین الحرمین را مقصد سفر اربعینم بدانم، دلتنگی ام بس باشد؟این چه منطقی ست؟بیمار نزد طبیب خود بهبود می یابد و چه معنا دارد که شرط ملاقات طبیب بشود سلامتی بیمار؟ نه این نیست دلیل جاماندنم...بیمار نزد طبیب خود بهبود می یابد و چه معنا دارد که شرط ملاقات طبیب بشود سلامتی بیمار؟ نه این نیست دلیل جاماندنم...پارادوکسی ست عجیب، قلبش ناتوان از حرکت است ولی دوان دوان به سوی چاهی می رود تا خود را در آن بیفکند.اجازه ی دیدار بده تا بدنم زیر شانه های دل را بگیرد و او را بیاورد زیارتشاید فقط یک سلام در آن صحنه، میان دو بهشت، بشود درمان درد های سخت درمانمصدای مادر می آید. اشک هایم را پاک می کنم. دوباره به ماه می نگرم. گویی آسمان یکی از چشمانش را زیر موهای ابری اش پنهان کرده و با آن یکی چشمش که ماه باشد به من با تعجب زل می زند. چیزی درون قلبم به من امید می دهد. آری؛ عملیات احیای من در آخرین لحظات هم که شده به ثمر می نشیند.لبخندی زیر پوشش قطرات اشک می نشیند، لبخندی ریز...یک دانه دیگر اشک روی گونه ام به جریان می افتند. حالا می توانم با خیال آرام تری بخوابم،شاید خوابش را ببینم، خواب حرمش را...</description>
                <category>ف..ر..</category>
                <author>ف..ر..</author>
                <pubDate>Wed, 21 Aug 2024 15:09:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خونه ی مادر بزرگه</title>
                <link>https://virgool.io/MAHDIJAN/%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D9%87-gbelv0cvtjph</link>
                <description>خیابونی نزدیک خونشونموقعیت؟ همون قبلیخط من وقتی تند می نویسمماه  قشنگدیدینش یا بازم زوم کنم؟شبیه شبه افتادهبرای لحظه ای نگاهم را از کاغذ زیر دستم رها و اسیر محیط اطرافش می کنم. مورچه ای ریزتر از حالت معمول بر بافت زرد رنگ روفرشی که طرح گل های زرشکی رنگ کشیده ای دارد هم آهنگ با آواز جیرجیرک قدم می زند، آوازی که نرم نرمان از سوراخ های ریز توری پنجره داخل می آیدو با فرزی به لاله ی گوشم می رسد و از مارپیچ آن عبور می کند.مادربزرگ با نگاهی اندر سفیه طوری که فاصله اش با تلویزیون به پنج برابر  قد من می رسد، دو شخصیت داخل تلویزیون را که روی نیمکتی نشسته اند و دوربین انگار قصد ورود به دهان یکی شان را دارد، دید می زند..پنکه با نهایت سرعت می چرخد و ریش ریش های پشتی قدیمی را به تکاپو می اندازد...شیرینی ای که کنار استکان کم رنگ چای است را می‌خورم و به صدای بلند مادربزرگ که با پسرش صحبت می کند گوش میکنم و دستانش را زیر نظر می گیرم: گاهی با شلوار مشکی اش که نقش کبوتر سفیدی دارد بازی می کند، گاهی شبیه سخنوران در هوا تکانش می دهد، گاهی روی زانو هایش می گذارد..اینها زیاد اتفاق می افتند، همه راحت می بیننشان، اما دوست دارم از جایی برایت بگویم که شاید ناشناخته ترین مکان حتی برای خودم باشد، جهان درون، می آیی یک نگاه به آن بیندازیم؟وقت هایی سرو صدا های مغزم از فریاد های محیط پیرامون سبقت می گیرد و من درمانده از درون و وامانده از بیرون در گوشه ای  پناه می گیرم، گوشه ای که حتی ممکن است روی ایوان باشد، وسط حیاط با سقف مشکی و چراغ های ریز کوچکی به نام ستاره یا حتی ممکن است در عمق تشکی باشد که با خستگی روی زمین پهن کرده ام، گوشه ای که شاید منظورم از آن سجاده ی خوش رنگی است که صبح قبل از برآمدن آفتاب بر روی زمین انداخته می شود یا میان صفحه ی ۲۲۴ و ۲۲۵ یک کتاب...آری در گوشه ای پناه می گیرم و رفیق همیشگی ام را صدا می زنم و از او راهی را درخواست میکنم که مرا خلاص کند از درگیری، درگیری با پرسش هایی که گمان می کنم برای اکثریت افرادی که در طول دوران زندگی ام می بینم پیش نیامده است،اما چرا باید غمی از این موضوع داشته باشم وقتی آن دوست صمیمی از رگ گردن به من نزدیک تر است، وقتی در آغوشم می گیرد به هنگام سختی، به حرف های دردآلودم گوش می دهد به هنگامی که نیاز به همدل دارم، هدیه ی گران بهای امید را به من ارزانی می دارد روزهایی که در گرداب بدبینی و ناامیدی غرق شده ام...حس میکنم در شهر کوچک ذهنم، ساختمانی است مربوط به سوالات، مدتی ست طولانی به اندازه ی چند ماه شمسی که درب بیشتر اتاق های این ساختمان را قفل زده ام، و گاهی که از مقابل بعضی درها رد می شوم، صداهای این پرسش ها مرا دقیقه ای مشغول خود می کند، هدفم این بود که برای همه ی این دوستانی که ناخواسته برای درامان ماندن از هجومشان زندانی شان کرده ام برنامه ای بریزم و دانه دانه به تکلیفشان برسم اما نمی دانم شاید دارم از این طرف بوم می افتم، این مسئله مهم را به تعویق می اندازم تا زمانی که آزادی بیشتری برای گشتن، بودجه ی بیشتری برای خرید کتاب ها و دوره ها و هزینه ی سفرها، خیال جمع تری از بابت تحصیل داشته باشمنه اینطور فکر نکن من اهمال کاری را استادی نمی کنم، تازگی در دوره ای رایگان شرکت کرده ام که البته چند سال پیش هم با بی حوصلگی شروعش کرده بودم اما... بگذریمسفره باز روی فرش منتظر من است و مادربزرگ هم تماس دومش را هم با جمله های «باشه زای، تی راهه بوشو ، آخی خاهی بوشی، باشه تی جان قوربان، خدافظ» به پایان رسانده استببین فکر نمیکنم بتوانی حالم را بفهمی، خاله هم دارد سوالاتی از من می پرسد. نمی توانم هم برای تو بگویم هم او را جواب دهم که هوش فلان دوستم دقیقا چقدر است یا کتاب بهتری برای زبان سراغ دارم یا نه یا چه میدانم معدلم چه شده،مادربزرگ هم دارد صدای گوجه را در می آورد و قرچ قرچ آن را در نوای پِل پِل پِل پنکه سقفی و جیر جیر آن حشرات کوچک شب زنده دار می آمیزد و ... صبر کن... تا بیخ جان گشنه ام، فقط هرچه  شد یادت نرود: و اذا سالک عبادی عنی فانی قریب اجیب دعوة الداعی اذا دعان و هرگاه بندگان من از تو درباره ی من پرسیدند،(بگو)نزدیکم و دعای دعا کننده را به هنگامی که مرا می خواند جواب می گویم»»»</description>
                <category>ف..ر..</category>
                <author>ف..ر..</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jul 2024 22:07:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی «کمین اهریمن»</title>
                <link>https://virgool.io/@F_a_T_e_M_e/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D9%87%D8%B1%DB%8C%D9%85%D9%86-oa6whxocee92</link>
                <description>
خانما آقایون، سلااامامروز یا نه، امشب اینجا هستم تا یه کتاب که احتمال خیلیییی زیاد نخوندینش رو بهتون معرفی کنم،این کتاب رو دارم چون: عموزاده ی گرامی نوشته و عموی گرامی تر تقدیم نمودهپس: مرسی عمو(((:اول از همه یه مشخصات ریز بدم خدمتتون: این کتاب ۱۲ فصل دارد، ۴۴۱ صفحه و فصل اولش با جمله ی :« صدای ناهنجار آژیر خطر، مدام تمرکزش را به هم می زد اما او بیدی نبود که با این بادها بلرزد» شروع می شود و نویسنده با جملات« اتاق کوچک و تاریک، دری که امکان داشت هر لحظه توسط فوج فوج سرباز خشمیگن باز شود، عجله، چشم های که به زحمت از لابه لای کلمات صفحه ی مانیتور دنبال گمشده ای می گشتند و نهایتا صورت پر چین و چروکی که از شدت گرمی هوا خیس شده! اینها، شاید توصیف گر قسمتی از سختی کار او بودند» بند اول را به اتمام می رساند.نیکلاس: پسر مسیحی ای در جست و جوی حقیقت که در جزیره ای به اسم «ساندا» زندگی میکند..علی: دوست نیکلاس که از اسمش معلومه مسلمونهدر این اثنا اتفاقات جالبی رخ میده، تا جایی که نیکلاسِ مسیحی از ماموریت مسلمون ها و ویژگی های فرمانده شون چیزایی می‌شنوه و راهی سفر سختی میشه...این کتاب رو یه کتاب رمان مذهبی میدونم، به شخصه نتونستم یه جاهایی نتیجه اون مسائل رو درست حدس بزنم و به نظرم این یه امتیاز مثبتهاما نکات منفی: طراحی گرافیکی جلد و فونت جلد مخصوصا جلد پشت کتاب خیلی دوست داشتنی نیست.بخش های از کتاب رو ببینیم:«برخواست، به چشمانش هیبتی خشمگین داد و قبضه ی شمشیر را محکم در دستانش فشرد. مرگ یک بار و شیون یک بار! آنقدر منتظر می ماند که افعی ها خودشان سراغ او بیایند، یا خودش باید به استقبال این مرگ شیرین برود».«خیلی! خیلی متفاوت! طوری باهام برخورد کرد انگار پسرشم! طوری تحویلم گرفت که پدر و مادرم اون طوری تحویلم نمیگرفتن. حرف هاش بوی جدایی نمی داد؛ حتی یک لحظه! انگار من یه تیکه از اونم». مثل تشنه ای که از آب برایش خبر می آورند، مشتاق شنیدن کلمه به کلمه ی نیکلاس بود. خودش گفت:«میشه برام بگی چی بهت گفت؟»دو جملات قابل تامل کمین اهریمن: «در مسیر کمک به فرمانروا فرقی ندارد کی تصمیم بگیری! مهم اینست که تصمیم بگیری» «اما مرگ انتهای مسیر ما نیست»در مجموع از خوندن این کتاب لذت بردم، اگه به رمان هایی که رنگ و بوی دین داشته باشه علاقه دارین میتونه گزینه مناسبی باشه و من متن این کتاب رو تا حد زیادی قوی میدونم و به عنوان یه خواننده در مجموع نظر مثبتی رو این کتاب دارم(:</description>
                <category>ف..ر..</category>
                <author>ف..ر..</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jul 2024 17:27:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیایی به نام آسمان</title>
                <link>https://virgool.io/Thinking-Woods/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-viu0sqet3wh6</link>
                <description>هر وقت به این پهنا چشم می دوزم، پهنه ای که ابر هایش، موج را به ذهن می آورند و آبی اش، آبی دریا را، و ستاره های شبش همانطور که صدف ها بر ساحل دوخته شده اند، بر پارچه ی یکپارچه جای گرفته اند، و ماه و خورشیدش آبزی های پرجنب و جوش اقیانوس ها خودم را گم می کنم، گویی در لایه لایه ی این نقاشی ماهرانه فرو می روم، گویی شبیه آن لک لک که هم اکنون در مقابل چشمانم به پرواز درآمده به سوی نقطه ای نامعلوم، بال می گشایم،گویی نیست می شوم در برابر این هستی، صفر می شوم در مقابل نقاش بی نهایت، با زندگی وداع می کنم درحالی که پشت همه ی این صحنه ها، همیشه زنده ای را میبینمو به راستی چه زیباست، دو صفحه ی بی کرانه، یکی در بالای سر، و دیگری زیر پاهایم، و چه بسیار شباهت ها که میانشان است، آنها را بحرین بنامم یا سماین؟ دو آسمان یا دو دریا؟   هنگام غروب آفتاب که می رسد، تشخیص آنکه این سیاره ی گردالو در اعماق دریا پنهان می شود یا به ژرفای آسمان سفر می کند، گاه از پیچیده ترین مسائل فیزیک، گیج کننده تر است...برگ های نوک تیز درختی که پس زمینه ی آسمان را برگزیده بود را این گیاهان دریایی به خاطرم می آورند...و آن ناشفافی عمق دریا، با ‌وجود نمایش با کیفیت سنگ ها در ابتدای ساحل، گُنگی آسمان را درعین تابش نور درخشان یادآوری می کند...و من چقدر کوچکم دربرابر بزرگ آفرینشی چنین، که گاهی در هیاهوی جهان فراموشش میکنم، نادیده اش میگیرم،  بی اهمیت ها را مهم نشان می دهم و حیاتی هایی مشابه اینان را کم رنگ میگردانم، و چه حماقتی بالاتر؟ که از اصل دور شده در فرع سرگرم شوم؟ و چرا چیزی نمیگویی که چه  بی عقلی ای فراتر که از آفریننده و نشانه هایش روی بگردانم و به روزمره ها متمایل گردم...چه جوابی میتوانم دهم غیر از سکوت؟و چه احساسی با شنیدن این سوال جایز تر است جز شرمندگی؟چند روز پیش بود که تصویری می دیدم، چیز جالبی بود، در ابتدا در نهایت سادگی، دریاچه ای کوچک که تصویر چند سرو رویش منعکس شده بود، ولی یک تفاوت مهم با سایر عکس های همانندش داشت، یک دستور عمل، عکس حاضر را بچرخانید، و نتیجه شگفت انگیز بود، در واقع بوم آسمان بود و تمام سرو های به ظاهر منعکس شده، خود خود آنها بودند🤍✨نکتک: «تصاویر به مرور بارگذاری می شود»نکتک ۲: «نکتک در واقع همان نکته است اما از جهت کوچک و کم بودن ارزشش ک تحقیر گرفته است، اگر اشکالی از جهت ادبیات مشاهده میفرمائید به بزرگی خلاقیت ببخشید»</description>
                <category>ف..ر..</category>
                <author>ف..ر..</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jul 2024 16:53:05 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>