<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های -نویسنده فـائـزه رحـیمی راد-</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@F_rahimee</link>
        <description>قلبم میگه..من می نویسم!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 18:23:57</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1184682/avatar/niLgkt.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>-نویسنده فـائـزه رحـیمی راد-</title>
            <link>https://virgool.io/@F_rahimee</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پرواز...</title>
                <link>https://virgool.io/@F_rahimee/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-zguprpa9emgi</link>
                <description>[بسم الله الرحمن الرحیم]آرزوی پرواز دارم. پر کشیدن و رفتن به سمت هر چیزی که در خود عشق و زیبایی را جای داده است. عشق، خود به تنهایی زیباست! اینطور نیست؟روی زمین بودم، حس عجیبی داشتم، همه چیز بوی جدایی می داد، سرم را رو به بالا بردم و به آسمان نگاه کردم آرامش بی نهایتی داشت، ترکیبی از سفید و آبی بود.‌ به زمین نگاه کردم، چه اتفاقی افتاده؟ من معلقم؟ناگهان در اطرافم نوری جلوه گر شد. هیچ چیز جز آن روشنایی مطلق که آرامشی مطلق نیز به من هدیه کرده بود نمی دیدم.چشمانم را بستم ونفس عمیقی کشیدم.سکوت عجیبی بر فضا حاکم بود و وجود چیزی را احساس نمی کردم. احساس سبکی، شادابی و نشاط داشتم. ناگهان در آن سکوت صدای آرامی به گوشم رسید...«هو الذی انزل السکینة فی قلوب!»</description>
                <category>-نویسنده فـائـزه رحـیمی راد-</category>
                <author>-نویسنده فـائـزه رحـیمی راد-</author>
                <pubDate>Wed, 15 May 2024 15:02:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>|من برگشتم اما...بی دل|</title>
                <link>https://virgool.io/@F_rahimee/|%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D9%85-%D8%A7%D9%85%D8%A7...%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%D9%84|-xmiwk0t6cmse</link>
                <description>[بسم الله الرحمن الرحیم]کاش زمان به عقب بازمی‌گشت و همهٔ اتفاقات دوباره تداعی می شد! من در جستجوی خویشتن بودم و خود را آنحا پیدا کرده بودم، و چقدر زیبا می شد آنگاه که دوباره خود را در آنجا می دیدم. انگار خواب می دیدم.کاش زمان به عقب بازمی‌گشت و همهٔ اتفاقات دوباره تداعی می شد! من در جستجوی خویشتن بودم و خود را آنحا پیدا کرده بودم، و چقدر زیبا می شد آنگاه که دوباره خود را در آنجا می دیدم. انگار خواب می دیدم.کاش زمان به عقب بازمی‌گشت و همهٔ اتفاقات دوباره تداعی می شد! من در جستجوی خویشتن بودم و خود را آنحا پیدا کرده بودم، و چقدر زیبا می شد آنگاه که دوباره خود را در آنجا می دیدم. انگار خواب می دیدم.حال عجیبی بود. عمیقا در افکار خود فرو رفته بودم. به هیچ چیز فکر نمی‌کردم جز حال غریبی که تمام وجودم را فرا گرفته بود. خاک...غروب...شلمچه...! خاکی که بوی شهدا می داد. غروبی که جلوه گر قرمزی خون آنها بود و شلمچه ای که زمینش روزی  قدمگاه آنان بود.کربلای دیگری را آنجا می دیدم. نشستن بر روی خاکش و نگاه کردن به غروبش آرامش بخش وجودم شده بود، در خودم غرق بودم آنقدر که متوجه اتفاقات اطرافم نمی شدم. آن حالی که بر فضا حاکم بود حکایت گر سال ها عشق ورزیدن به معشوق وحکایت گر سال ها رشادت و ایثار بود. زیباست...! دل از خویش بریدن و به معشوق رسیدن! آنجا به ظاهر فقط خاک بود اما...همین خاک چه حرف ها و درد و دل ها که در خود نهان کرده بود.حرف هایی که نشان از غمی بزرگ داشت و من آن غم بزرگ را احساس می کردم گویی خودم را در آنجا رها کرده بودم. پاهایم قصد رفتن، چشمانم قصد نگاه برداشتن و دلم قصد جدایی نداشتند.آه...ای خدای من! چگونه می توانستم دل از آنجا ببرم در حالی که دلم را ربوده بودند؟ من برگشتم اما بی دل...!زیرا دلربایی هنر این شهدا می باشد.</description>
                <category>-نویسنده فـائـزه رحـیمی راد-</category>
                <author>-نویسنده فـائـزه رحـیمی راد-</author>
                <pubDate>Wed, 15 May 2024 14:31:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«بهشت رضا و گریه هایی از جنس دلتنگی»</title>
                <link>https://virgool.io/@F_rahimee/%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D9%88-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%B3-%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-lru7tgoibsag</link>
                <description>[ بِسْمِ‍ اللّٰهِ الرَّح‍ـْمٰنِ الرَّحیم‍ْ ]-•بـهـشـتِ رضـا•-به قول معروف میگن مشهد بهشت رضا، واقعا هم انگاری رفتی تو بهشت، اونجا همه چیز رنگ و بوی خدا رو داره. خادمایی که می بینی با جون و دل خدمت میکنن به آقا و زائرا، مردمی که میبینی هرکدوم تو دلشون دارن دعا میکنن... یکی‌ کربلا می خواد، یکی بچه ش مریضه، یکی خونه نداره و... یه نفر یه گوشه وایساده داره گنبد رو نگاه میکنه و اشک میریزه و حرفها میزنه یا یکی که تماس تصویری گرفته تا طرف پشت تلفن سلام بده، یا ازدحام جمعیتی که ملتمسانه کنار پنجره فولاد ایستاده یا نشستن و منتظر یک گوشۀ چشم از آقا مون هستن...از اون ور توی حرم جور دیگه حالت خوبه اونجا بین شلوغی جمعیت دلت میخواد خودتو مشتاقانه به ضریح برسونی تا شاید دلت ذره ای آروم بکیره ضریحی که با نور سبز لطیف و گل های طبیعی بالاش مزین شده و خادما برای هدایت مردم کنارش وایسادن ...اونجا همه چیز آرامش بخشه ...حتی وقتی آب سقا خونه رو میخوری انگار شربت آرامش نوشیدی، به روح و تنت صفا میده...نزدیک غروب آفتاب صدای نقاره خونه طنین انداز صحن ها می شه و شنیدنش گوش ها رو نوازش می کنه.وقتی نزدیک اذان صدای لذت بخش قرآن تو صحن انقلاب می پیچه و همه در تلاطم هسن و خودشونو آماده می‌کنن برای ملاقات با خدا ... خادما فرشارو پهن میکنند، صف های بزرگ و طولانی زائرا رو مرتب میکنن و با جان و دل شرایط رو به بهترین نحو برای ملاقات با خدا و برای آسوده بودن مردم فراهم میکنند و همه منتظر می مونند تا خدا صداشون بزنه...وقتی شب میشه گنبد طلایی رنگ آقا جلوی چشمات بدجور خود نمایی میکنه جوری که طاقت دل کندن نداری و نمیتونی نگاه ازش بگیری...****-•گــریه‍ هایی از جـنسِ دلتنگـی•-وقتی بعد از چندین سال چشمت به گنبد و گلدسته های طلایی رنگ اقا میخوره مات و مبهوت می ایستی و فقط نگا می‌کنی و گریه میکنی و شاید هم کمی گله کنی که چرا این همه سال منتظرت گذاشته...درد و دل میکنی از ناگفته هات میگی از غم و غصه هات میگی و اقا هم پدرانه  و مهربانانه به حرفات گوش میده ..وقتی میخوای بری به سمت حرم خیلی بی تابی و بی قرار انگاری قلبت هم بی تابه و با عجله می کوبه به سینت و میگه: زود باش! آروم اروم میری و میرسی به کفش داری حرم و کفشهاتو تحویل میدی و میری داخل اولش با خودت میگی چقد شلوغه وای خدا حالا چجوری برم سمت ضریح و ممکنه تو دلت یه کم غر بزنی و غرق در افکارت باشی تا اینکه به خودت میای و میبینی دستات رو گرفتی به ضریح و مبهوت داری نگاهش میکنی و بی اختیار میزنی زیر گریه ... گریه هایی از جنس دلتنگی گریه هایی که نشونه ی عشق و محبت به امام رئوفمونه....••السلام علیک یا علی بن موسی الرضا••|| نـویسـنده‍: فـائـزه‍ رحـیـمی ||</description>
                <category>-نویسنده فـائـزه رحـیمی راد-</category>
                <author>-نویسنده فـائـزه رحـیمی راد-</author>
                <pubDate>Wed, 15 May 2024 13:52:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«گوشه ای از قلب آرزو»</title>
                <link>https://virgool.io/@F_rahimee/%DA%AF%D9%88%D8%B4%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D9%84%D8%A8-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88-k6x1ql2ylrim</link>
                <description>[[ بسم الله الرحمن الرحیم ]]بخار گرم چای درون لیوان در آن سرمای زمستان می رقصید و با من حرف می زد من هم در حال قدم زدن در حیاط ساکت خانه بودم که گاهی تنها صدای پرندگان مهاجر در آسمان ابری شنیده می شد...آرزوی رویا پرداز از کودکی گوشه ای از حیاط را در زیر درخت آرزوها به خود اختصاص داده بود.اندک اندک به سوی تک درخت آرزوهایم که کنج حیاط بود رفتم و همانجا نشستم. دستم را به روی لیوان مسی رنگ خود گرفتم. گرما بخش دستم تنها بخاری بود که خود نیز به خاطر سرما زود از دیده پنهان می گشت.هوا خیلی سرد بود، کلاهم را صاف کردم و شال دور گردنم را محکم تر.سرم را به تنه پیر درخت نارنج تکیه دادم و با نفسی عمیق سرمای هوا را به درون انتقال دادم و در همان لحظه چشمانم را بستم...سکوت خود را همنشین من کرده بود تا به حرف هایم خوب گوش کند.ذره ای چای نوشیدم تا گلویی تازه کنم و صدایی صاف. سپس شروع کردم به بلند حرف زدن:به نام خدای هستی بخش زیبا رو که زیبایی اش را می توان در تمام زیبایی های جهان هستی خلاصه کرد.آرامش بخش وجودم را خدایی می بینم که آرام کنندهٔ تمام مخلوقات است و بس،که تنها بخش کوچکی از این آرامش را می توان با نگاه کردن به دریای هنگام غروب گرفت...امید بخش زندگانی ام را خدایی می بینم که امید دهندهٔ تمام مخلوقات است و بس‌،که تنها بخش کوچکی از این امید را می توان با خواندن کلامی از کلام الله گرفت...نشاط بخش نهادم را خدایی می بینم که نشاط  دهندهٔ تمام مخلوقات است و بس،که تنها بخش کوچکی از این نشاط را می توان با نگاه کردن به طبیعت گرفت...خدایا! من تو را می بینم!نگاه کردن به همه چیز یعنی نگاه کردن به تو!من، آرزو، از همین حالا خانهٔ امید و آینده ام را با تو در گوشه‌ای از قلبم می سازم.سپاسگزارم به خاطر حتی فکر کردن به تو..._مادر: آرزو؟ تو حالت خوبه؟ چه خبره صدات کل خونه رو برداشته دخترم!_من حالم بهتر از همیشه ست عزیزدلم.</description>
                <category>-نویسنده فـائـزه رحـیمی راد-</category>
                <author>-نویسنده فـائـزه رحـیمی راد-</author>
                <pubDate>Sat, 20 Aug 2022 18:25:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی قرار پدر...!</title>
                <link>https://virgool.io/@F_rahimee/%D8%A8%DB%8C-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-tjtfv0umxq0t</link>
                <description>[بِسْمِ رَبِّ الْحُسَیْنْ] «عشق به حسین را از دختر بچه ای آموختم که در  کشیدن صحنه کربلا در نقاشی اش خورشید را سیاه کشید تا شهدای کربلا در زیر آن آفتاب سوزان نسوزند‌.»***پدر جانم از چه برایت بگویم؟آیا از خودمان بگویم و مجلس شراب؟آیا از پاهای زخمی ام بگویم و زمین داغ کربلا؟از سوزش چشمانم بگویم و اشک هایی که امانم نمی دهند؟از قلب نا آرام خود بگویم که به درد آمده؟از دست سنگین سَنان بگویم یا از بی حرمتی شمر وحرمله؟از عمه جان بگویم و حال نامساعدش؟از بی قراریم بگویم یا از موهای سپید شده ام؟از تشنگی و عطشی بگویم که خورنده جانمان شده؟از داغ بر دل مانده از عزیزانمان بگویم؟از عمو جان بگویم و عاقبت، مشک خالی از آب و دستان بریده اش؟بگویم؟ باز هم بگویم؟پدر اگر قصد گفتن داشته باشم بایستی تا صبح برایت بگویم و تو گوش بسپاری.پدر! رقیه دیگر تاب و طاقت ندارد!من از اینان بی زارم ،کجایی؟نیستی و بنگری که این شامیان ملعون با اهل بیتت چه ها که نمی کنند.یک دختر سه ساله تنگ خرابه شام می گوید پدر را می خواهم.دائم بهانه می گیرد و می گرید. آری آن دختر من هستم!می دانی؟دختری با پدرش به من اشاره کرد و گفت: او پدر ندارد.بابا حسین بیا تا بفهمند چه پدری دارم!تو که نمی خواهی از داغ خودت جان دهم؟ هجران تو برایم جانکاه است. مدتیست که دیگر صدای دلنشینت را نشنیده ام و طعم آن نگاه شیرین پدرانه ات را نچشیده ام.عمه؟من پدرم را می بینم! من او را می بینم که به سوی من می آید!_عزیزکم پدر این جا نیست تو خیالاتی شده ای...!اما...می بینی پدر؟ عمه می گوید من خیالاتی شدم.در میان آسمان و زمین به دنبال خود می گردم اما خودم را نمی یابم.بابا حسین تا وقتی نباشی... رقیه همچنان خود را جستجو می کند...نبودنت مرا اینگونه سرگردان کرده است.ای دل بی قرارم از برای پدر بی قراری؟بی قراری نکن،صبر کن که با دعای پدر یقیناً صبر را نیز مغلوب خود می کنی.</description>
                <category>-نویسنده فـائـزه رحـیمی راد-</category>
                <author>-نویسنده فـائـزه رحـیمی راد-</author>
                <pubDate>Fri, 19 Aug 2022 19:06:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>•لبخند زیبای رسول•</title>
                <link>https://virgool.io/@F_rahimee/%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%84-nodu9hbfexxs</link>
                <description>[بسم الله الرحمن الرحیم]باد شدیدی می وزید و گرد و خاک غلیظی در فضا پراکنده شده بود.چادرم را سر کردم،فرزندم را که مظلومانه به من خیره شده بود و گریه می کرد برداشتم و به سمت در حیاط دویدم،هر لحظه صدای وحشتناک تیر و بمباران بیشتر و بیشتر می شد. اشک از چشمانم جاری شده بود و در کوچهٔ خالی از سکنه به دور خود می چرخیدم و سر درگم مانده بودم تنها.انگارصدای دوری را شنیدم که فریاد می زد:لاله! لاله!آرام برگشتم و رسول را دیدم،بهت زده شدم.نمی دانستم اشک شوق می ریزم یا اشک ترس.رسول بعد از سه سال اسارت به خرمشهر برگشته بود ...در حالی که از آمدنش نا امید شده بودم.انگاری آمدنش برایم شد معنای نامش.خود را دوان دوان به انتهای کوچه رساندم. فرصت پرسیدن سوال از رسول را نداشتم.بعد از سلامی کوتاه و نگاهی عاشقانه به من و  فاطمه شروع به دویدن کرد.رسول فقط می دوید و فریاد می زد لاله مراقب فاطمه باش!تلخ ترین لحظات عمرم را در آن دقایق تجربه می کردم حس غریبی داشتم فاطمه گریه می کرد و من نیز می دویدم ،صدای نزدیک شدن تانک به گوش می رسید و هر ثانیه ترس از دست دادن رسول و فاطمه به من نزدیک تر می شد..._من رسول را می بینم!من رسول را می بینم!لاله بیداری؟ خیالاتی نشدی؟رسول لحظه ای ایستاد، آرام برگشت انگاری همان لحظه تصویر من و فاطمه را در قاب چشمان زیبایش جای می داد این بار نگاهش متفاوت بود.نه نگاه عاشق به معشوق بود و نه نگاه پدر به فرزند بلکه نگاهی غیر قابل وصف. همان طور محو تماشای ما شده بود که ناگهان...شیرین ترین لحظهٔ زندگی برایش رویداد.رسول رفت ...برای همیشه.داغ نبودنش را بر دلم گذاشت و رفت.او از کنار مورد اصابت گلوله تانک قرار گرفت.دشوار ترین لحظه، غم انگیز ترین لحظه، دردناک ترین لحظه رو به روی چشمانم اتفاق افتاد.چشمانم تار شد ،به روی زمین افتادم و فقط به لبخند زیبای رسول نگاه می کردم ...</description>
                <category>-نویسنده فـائـزه رحـیمی راد-</category>
                <author>-نویسنده فـائـزه رحـیمی راد-</author>
                <pubDate>Fri, 19 Aug 2022 18:48:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیرا او...«قاسم» بود</title>
                <link>https://virgool.io/@F_rahimee/%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D9%88%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D8%A8%D9%88%D8%AF-xh8lpeqfgty0</link>
                <description>[بسم الله الرحمن الرحیم]قامتش استوار بود و با صلابت. کوبنده گام بر می داشت و آن کلاه خاکی رنگ خود را به سر گذاشت، چفیه ی روی دوشش را صاف کرد و کمی شلوار خود را تکاند همان لحظه انگشتر سبز رنگ درون دست چپش خودنمایی کرد. لحظه ای ایستاد،آرام نشست، بند پوتین هایش را گشود و این بار گره ای محکم تر زد،بی سیمش را از درون جیب پیراهن بیرون کشید و گفت:رضا رضا به گوشم بگو...؟!از این فاصلهٔ حدودا هشت، نه متری فقط چند کلمه از چند جمله شنیدم:سوریه،حرم،لشکر هادی نگاهی به ساعت مچی اش انداخت انگاری وقت تنگ بود اما او...عجله ای نداشت معتقد بود عجله به نشانهٔ اطاعت از شیطان است.آرام و جدی با همه سخن می گفت و به سمت ماشین می رفت دریغ از لبخندی خشک.آن بی سیم کوتاه بی قرارش کرده بود، زیرا او «قاسم» بود...فائزه رحیمی راد</description>
                <category>-نویسنده فـائـزه رحـیمی راد-</category>
                <author>-نویسنده فـائـزه رحـیمی راد-</author>
                <pubDate>Fri, 19 Aug 2022 18:33:21 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>