<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فائیر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Fae</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 16:25:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>فائیر</title>
            <link>https://virgool.io/@Fae</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رگِ حیاتِ هستی</title>
                <link>https://virgool.io/@Fae/%D8%B1%DA%AF%D9%90-%D8%AD%DB%8C%D8%A7%D8%AA%D9%90-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-gzbgrctvrt2s</link>
                <description>من این کتاب را نه از سر کنجکاوی، نه برای تفریح، بلکه برای داوری خواندم. قرار بود بی‌طرف باشم، قرار بود فقط تحلیل کنم. اما مگر می‌شود بی‌طرف ماند وقتی «پارسا قریب»، شخصیت اصلی داستان، آن‌قدر زنده است که حس می‌کنی خود نویسنده است؟ یا شاید خودت. «شریان» نوشته‌ی تقی شجاعی، از آن دست رمان‌هایی‌ست که نمی‌گذارد فقط خواننده باشی. تو را می‌کشد وسط داستان، وسط درگیری‌های روانی، وسط کابوس‌ها و دقیقا وسط سفر اربعین. برای منی که این سفر را تجربه کرده‌ام، آن بخش‌ها نه فقط واقعی، که شخصی بودند. اربعین در این داستان فقط یک موقعیت نیست؛ یک نقطه‌ی عطف است. جایی که آدم‌ها از ایستایی بیرون می‌آیند، از باتلاق زندگی می‌جهند، و با خودشان روبه‌رو می‌شوند. شجاعی با جسارت، بخشی از روایت را از زاویه دید جنین نوشته. جنینی که هنوز به دنیا نیامده، اما از همان حالا ترس دارد. ترس از اینکه مبادا جزو «بل هم أضل»ها باشد. ترس از اینکه نتواند از لحظه‌ی تولد بهتر باشد. ترسی که از یادآوری بار امانتی می‌آید که انسان پذیرفت و حالا در دام شیطان افتاده چون دشمن آشکار را فراموش کرده. پارسا، مردی درگیر با خودش، با جهانش، با بیماری‌اش، با خاطراتش، با گناه‌هایش، در این سفر به نقطه‌ای می‌رسد که می‌تواند با خودش آشتی کند. پارسا درگیر شیزوفرنی است. بدبین است، شکاک است، و نمی‌تواند خودش را ببخشد. خواب‌ها و کابوس‌هایش دقیق و روان‌شناسانه نوشته شده‌اند. رویاهایی که به او یادآوری می‌کنند با درون خودش در صلح نیست. حتی آنیمای (1) درونش را نمی‌بیند، یا اگر می‌بیند، آن را نشانه‌ی فتنه و دلبستگی به دنیا می‌داند. دلم هوای حرم کرده است...میدانیاما در اربعین، آن تغییر رخ می‌دهد. پارسا با خودش آشتی می‌کند. با همسرش، با فرزندانش، با وجدانش. و این آشتی، نه ناگهانی، نه سطحی، بلکه تدریجی و عمیق است. هانیه هم تغییر می‌کند. زنِ داستان، مادرِ جنین، می‌فهمد که زندگی چیزی فراتر از مادیات است. لذت  زندگی درکنار مردی که دوستش دارد، برایش از همه‌ی نداشته‌ها ارزشمندتر می‌شود.  چیزی که «شریان» را برای من خاص‌تر کرد، فقط روایت نبود. بلکه آن لحظه‌هایی بود که داستان از مرز ادبیات عبور می‌کرد و به فلسفه‌ی زیستن می‌رسید. آن‌جا که جنین، هنوز نیامده، دارد جهان را رصد می‌کند. دارد به انتخاب فکر می‌کند. به اینکه آیا باید بیاید یا نه؟ به اینکه آیا این جهان، با همه‌ی زخم‌ها و زیبایی‌هایش، ارزش آمدن دارد یا نه؟ و این سؤال، فقط سؤال یک جنین نیست. سؤال همه‌ی ماست. همه‌ی ما که گاهی در لحظه‌هایی از زندگی، در آستانه‌ی فروپاشی، در لبه‌ی پرتگاه، از خودمان می‌پرسیم: «آیا بودنم معنا دارد؟ آیا می‌توانم از این تاریکی عبور کنم؟» این رو خودم کشیدم... وقتی برای حوراسادات باردار بودمتقی شجاعی در این رمان، نه فقط داستان گفته، بلکه تجربه کرده. تجربه‌ی زیستن در مرز خیال و واقعیت، تجربه‌ی نوشتن برای نجات، تجربه‌ی مواجهه با خود. و این تجربه، آن‌قدر صادقانه و انسانی‌ست که نمی‌شود از آن عبور کرد. «شریان» را باید با دل خواند، نه فقط با چشم. باید گذاشت که کلماتش در رگ‌ها جریان پیدا کنند، مثل خون، مثل شریان. باید گذاشت که داستانش، مثل سفر اربعین، تو را از ایستایی بیرون بکشد، از باتلاق زندگی، از ترس‌های پنهان، و به نقطه‌ای برساند که بتوانی با خودت آشتی کنی. شریان آیینه‌ای است که در آن همه را می‌بینی؛ همه‌ی آن‌هایی را که در سکوت، با خودشان درگیرند و دنبال نوری می‌گردند که صورتشان را برق بیندازد.پی‌نوشت‌ها1-انیما و آنیموس در روان‌شناسی یونگ دو تصویر مکمل‌اند: انیما جنبه‌ی زنانه‌ی ناخودآگاه مرد است که نماد احساس، شهود و ارتباط با جهان درونی محسوب می‌شود، و آنیموس جنبه‌ی مردانه‌ی ناخودآگاه زن است که نماد منطق، اراده و ساختار ذهنی به شمار می‌آید. یونگ باور داشت که این دو نیرو پلی میان خودآگاه و ناخودآگاه‌اند و فرد با شناخت و ادغام آن‌ها می‌تواند به تعادل روانی، خلاقیت و تمامیت وجودی دست یابد.آنیما و آنیموسهفته قبل اولین باری بود که این غذا رو چشیدم... احساس میکنم تاحالا در حقش اجحاف کردم. علیکم بالکشک و البادمجانهدیه تولد. دل آدمم نمیاد توش چیزی بخوره. یه جورایی وقتی نوشیدنی بریزی توش مثل اینه که روباهه رو داری غرق میکنی ..وقتی هم بخوری مثل اینه که یه جسد توی فنجونته...  ایده های فنجون سازی به سمت تباهی گام برداشته یا منم که تباهم؟یکی زیر این عکس نوشته بود : وقتی آقایون سرما میخورن...!! خواستم از این تریبون بگم: خیلی حق بود ! خیلی </description>
                <category>فائیر</category>
                <author>فائیر</author>
                <pubDate>Tue, 18 Nov 2025 11:28:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باغبان احساساتِ خودت باش</title>
                <link>https://virgool.io/@Fae/%D8%A8%D8%A7%D8%BA%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AA%D9%90-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-ikpmuyore6i5</link>
                <description>چون میگذرد؛ غمی نیست...روابط عاطفی، چه همسری، چه دوستی و چه هر ارتباط انسانی دیگر، همیشه یکسان نیستند. این ارتباط‌ها سطح دارند؛ شدت و عمقشان بسته به شرایط و عوامل مختلف تغییر می‌کند. احساسات انسانی روی یک طیف گسترده حرکت می‌کنند و همین باعث می‌شود هیچ رابطه‌ای ثابت و ایستا باقی نماند. درست مثل رنگ‌های یک نقاشی که هیچ‌وقت فقط سیاه یا سفید نیستند، بلکه طیف وسیعی از سایه‌ها و رنگ‌ها را در خود دارند. رابطه شبیه گیاهی است که در گلدان رشد می‌کند. چه بخواهیم و چه نخواهیم، ریشه‌هایش هر روز عمیق‌تر می‌شوند. سرعت رشد ممکن است کند یا تند باشد، اما اصلِ رشد اجتناب‌ناپذیر است.اگر تناسب میان عمق ریشه‌ها و ظرفیت گلدان حفظ نشود، آن گیاه ـ و به تبع آن رابطه ـ در معرض نابودی قرار می‌گیرد. مثل وقتی که یک کاکتوس کوچک را در گلدانی خیلی تنگ می‌کاری و بعد از مدتی می‌بینی ریشه‌ها بیرون زده‌اند و گیاه خشک می‌شود. رابطه هم همین‌طور است؛ اگر ظرفیتش را بزرگ‌تر نکنی، خودش را می‌شکند. گاهی شکل رابطه تغییر می‌کند؛ تغییری که افراد توان مدیریت یا هضمش را ندارند. در چنین لحظه‌هایی، حفظ رابطه سخت می‌شود. تلاش می‌کنی همان شکل قبلی را نگه داری، اما چون ریشه‌ها عمیق‌تر شده‌اند و ابعاد رابطه گسترده‌تر، دیگر امکان بازگشت به گذشته وجود ندارد. مثل دوستی‌هایی که در نوجوانی فقط حول بازی و خنده شکل گرفته بودند، اما در بزرگسالی تبدیل به گفت‌وگوهای جدی درباره زندگی و آینده می‌شوند. اگر بخواهی همان سطح قبلی را نگه داری، رابطه از هم می‌پاشد. از سوی دیگر، شرایط بیرونی زندگی هم بی‌تأثیر نیست. مسئولیت‌ها بیشتر می‌شوند، انتظارات از زندگی تغییر می‌کنند، تعریف‌ها و ارزش‌ها دگرگون می‌شوند. این تغییرات بیرونی، خواه‌ناخواه شکل رابطه را هم تغییر می‌دهند. مثلاً وقتی وارد شغل جدیدی می‌شوی و وقتت کمتر می‌شود، یا وقتی بچه‌دار می‌شوی و اولویت‌هایت به سمت مراقبت از فرزند می‌رود، طبیعی است که رابطه‌های قبلی‌ات تحت تأثیر قرار بگیرند. اینجاست که باید با واقعیت روبه‌رو شد. باید یاد گرفت همراه رابطه رشد کرد و عمق گرفت؛ مثل باغبانی که مدام گیاه را هرس می‌کند، کود می‌دهد و سعی می‌کند نرمی و سختی را با هم پیش ببرد. بارها مجبوری مثل یک باغبان از گیاه رابطه مراقبت کنی؛ به آن کود بدهی، شاخه‌های اضافه‌اش را ببری، و تلاش کنی تعادل میان لطافت و سختی را برقرار کنی. مثل وقتی که در یک رابطه دوستانه، گاهی باید شوخی‌های بی‌مورد را کنار بگذاری و جای آن احترام و درک بیشتری بگذاری تا رابطه دوام بیاورد. اما گاهی شرایط آن‌قدر تغییر می‌کند که دیگر نمی‌توانی رابطه را با تحولاتش همراه کنی. تعهدات تازه، وظایف سنگین یا تفاوت‌های درونی، رابطه‌ای را که روزی مثل یک تابلو سه‌بعدی سراسر زیبایی بود، به سمت فروپاشی می‌برند. در چنین لحظه‌هایی عشق و محبت جای خود را به چیزهای دیگری می‌دهند؛ چیزهایی که شاید تا مدت‌ها ندانیم با آن‌ها درگیریم. گاهی حتی به جایی می‌رسیم که «این جنگ عذاب‌آور بر عشق مقدم می‌شود» و زخم‌هایی بر جا می‌ماند که درمانی ندارند. رابطه ساده اولیه تبدیل به حسی زنده و پیچیده می‌شود که می‌خواهد ابعاد تازه‌ای پیدا کند، اما تو نمی‌توانی آن فضا را به آن بدهی؛ چون اولویت‌هایت جای دیگری است. مثل وقتی که مهم‌ترین نقش من مادری است؛ نقشی که تمام وجودم را در خدمت فرزندانم می‌خواهد. در چنین شرایطی حتی اگر بخواهم، نمی‌توانم همان انرژی و زمان گذشته را برای رابطه دیگری بگذارم.در نقطه‌ای نظیر این، ناچار می‌شوی انتخاب کنی: کم‌کردن رابطه، پایان دادن به آن یا تلاش برای گسترشش. انتخابی سخت و دردناک. گاهی بهترین کار این است که تصویری از رابطه را در اوج و زیبایی‌اش حفظ کنی؛ تصویری سرشار از خاطره‌ها و حس‌های خوب، پیش از آنکه تنفر و فرسایش همه‌چیز را نابود کند. و اینجا همان جایی است که حس‌های خوب و بد با هم می‌آیند. حس خوبِ خنده‌های بی‌دلیل، شب‌های طولانی حرف زدن، نگاه‌های پر از آرامش، یا حتی لمس ساده‌ی دستی که امنیت می‌دهد. و در مقابل، حس بدِ دلخوری‌های کوچک که بزرگ می‌شوند، سکوت‌های سنگین، اشک‌هایی که بی‌صدا می‌ریزند، یا خشم‌هایی که مثل آتش همه‌چیز را می‌سوزانند. این تضادها بخشی از مسیرند؛ بخشی از همان طیف رنگی که رابطه را زنده نگه می‌دارد.البته که شک می‌کنی: نکند اشتباه کردم؟ نکند آن تنفر هرگز ایجاد نمی‌شد؟ درد و خشم سراغت می‌آیند، مثل آتشی که می‌سوزاند، و باید خودت را سپر تهمت‌ها و قضاوت‌ها کنی. اینکه همه چیز هستی جز آنی که باید باشی...وجودت التماس می‌کند به همان دوپامین‌های ساده رابطه بچسبی، اما باید سنگ زیرین آسیاب باشی تا زیبایی‌ها نابود نشوند. چون هیچ چیز بدتر از این نیست که برای آدمی که دوستش داری؛ تبدیل به موجودی آسیب‌رسان شوی. روابط عاطفی فقط یک تجربه شیرین نیستند؛ یک مسئولیت‌اند. باید یاد بگیریم رشد کنیم، تغییر کنیم، و گاهی حتی کنار بکشیم تا زیبایی‌ها حفظ شوند. درست مثل باغبانی که می‌داند همیشه نمی‌تواند همه گیاه‌ها را نگه دارد؛ بعضی را باید هرس کند، بعضی را باید به باغچه بزرگ‌تری منتقل کند، و بعضی را باید در خاطره‌ها حفظ کند.  اما همیشه دوستشان دارد...</description>
                <category>فائیر</category>
                <author>فائیر</author>
                <pubDate>Sat, 15 Nov 2025 12:29:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از کارتکس تا کابین</title>
                <link>https://virgool.io/@Fae/%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DA%A9%D8%B3-%D8%AA%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D9%86-fs4x0wkironr</link>
                <description>اول . و فی التاخیر آفات یا اهمال‌کاری کار دست آدمیزاد می‌دهد!اهمال‌کاری یا Procrastination  از نظر علمی یعنی به تعویق انداختن غیرمنطقی وظایف، حتی وقتی می‌دانی انجامشان ضروری‌ست و تأخیرشان ممکن است دردسرساز شود. روان‌شناسان می‌گویند این یک شکست در خودتنظیمی‌ست. یعنی مغزت می‌داند باید کاری را انجام دهد؛ اما بخشی از وجودت زمزمه می‌کند: «الان نه، بعداً!» و آن «بعداً» گاهی تبدیل می‌شود به یک هفته، یک سال، یا مثل من... سیزده سال!اهمال‌کاری در زندگی واقعی، همان هیولای کوچکی‌ست که پشت در ایستاده. در را که باز می‌کنی با لبخند می‌گوید:«الان وقتش نیست، بگذار کمی استراحت کنی. هزار کار مهم تر داری» و تو که خسته‌ای میپذیری! خیلی راحت ساده! اما آن هیولا، هی بزرگ‌تر می‌شود؛ هی قوی‌تر می‌شود؛ تا جایی که یک روز می‌بینی کاری کوچک تبدیل شده به غول بی‌شاخ‌و‌دمی که نمی‌توانی به آن نزدیک شوی. نه در بین هزار کار مهم و زمین مانده‌ی دیگر!۱۳ سال پیش من بودم و آموزشگاه کریمی قم و یک مربی که اسمش یادم نیست اما یادم هست که بارها می‌گفت:«تو خیلی خوب یاد می‌گیری!» و من واقعاً خوب یاد می‌گرفتم. فرمان دستم بود، دنده عوض می‌کردم، پارک دوبل می‌زدم و حتی یک‌بار خاموش نکردم! آنقدر نرم ماشین را از جا می‌کندم که انگار با یک چاقوی داغ کره را ببری!  اما خب، بدنم با من راه نیامد. آن ناکوک‌ترین ساز زندگیم باعث شد امتحان دادن را عقب بیندازم... و عقب‌تر... و عقب‌تر... تا اینکه کارتکس عزیزم با یک خداحافظی بی‌صدا بسته شد. رفت پی کارش. من ماندم و یک گواهینامه‌ی نگرفته و یک حسرتِ بی‌سروصدا که در میان حسرت‌های دیگر اصولا به چشم نمی‌آمد!تابستان دوسال قبل دوباره ثبت‌نام کردم، چهار میلیون ناقابل را واریز کردم و همراه با خواهر 18 ساله‌ام رفتم که بالاخره گواهی بگیرم... اما خب... بارداری آمد. ویارهای شدید، تهوع، سردرد، بی‌حالی. کلاس‌ها؟ نرفتم. رانندگی؟موکول شد به آیندهای نامعلوم. امسال هم شرایطش نبود. یعنی تابستان بود اما با یک بچه یک ساله و یک بچه ی دو و نیم ساله؛ حتی فکر کردن به گواهی‌نامه احمقانه بود اما همین بچه‌ها انجامش را ضروری می‌کردند. 12 میلیون دیگر پول دادم؛ ثبت نام کردم و این بار عزم جزم کردم تا آخر کار ادامه بدهم. ادامه هم دادم اما سختیش هزار بار بیشتر بود و مصداق واقعیِ «کار را باید به موقع انجام داد!»دوم. آفرین آقای گاردنر!هوش آن واژه‌ی پرطمطراقی‌ست که سال‌هاست با آن زندگی کرده‌ایم؛ گاهی تحسینش کرده‌ایم، گاهی از آن ترسیده‌ایم و خیلی وقت‌ها هم اشتباه فهمیده‌ایمش. از نظر علمی، هوش یعنی توانایی پردازش اطلاعات، حل مسئله و سازگاری با محیط. یعنی همان چیزی که باعث می‌شود بدانی چطور از پس یک معادله‌ی ریاضی بربیایی یا چطور به طور همزمان وقتی پدال کلاج را ریز ریز بالا میاوری پدال گاز را فشار بدهی! (کار سختی است واقعا)سال‌ها، هوش فقط در قالب یک عدد خلاصه می‌شد: همان آی کیوی معروف! اگر بالا بود، می‌گفتند نابغه‌ای؛ اگر پایین بود؛ چه میگفتند؟ خیلی چیزهای بی‌ربط نا امید کننده‌ی رو مخ!اما واقعیت این است که مغز آدمیزاد، پیچیده‌تر از آن است که با یک عدد سنجیده شود. هوارد گاردنر، روان‌شناس رشد و استاد دانشگاه  آمد و گفت: «بچه‌ها! هوش فقط ریاضی و کلامی نیست. ما ۸ نوع هوش داریم، شاید هم بیشتر!» اینجا بود که خیلی از آدم‌هایی که قبلا در معرض خنگ و خل خوانده شدن بودند؛ وارد جرگه‌ی آدم های سالم شدند.مساله وقتی جذاب‌تر شد که دانستیم هر آدمی ترکیبی منحصربه‌فرد از این هوش‌ها دارد. یکی با کلمات بازی می‌کند، یکی با رنگ‌ها، یکی با صداها، یکی با حرکات بدن، یکی با طبیعت، یکی با آدم‌ها، یکی با خودش و یکی با منطق و عدد. و همه‌ی این‌ها، هوش‌اند. نه سرگرمی، نه استعداد، نه چیزهای فرعی.تا همین تابستان امسال، با اینکه می‌دانستم هوش‌های متعددی وجود دارد، باورش نداشتم. همیشه سر کلاس، وقتی مطلبی را ده بار به ده شکل توضیح می‌دادم، فکر می‌کردم دیگر باید یاد گرفته باشند. ولی وقت تصحیح برگه‌ها؛ وقتی می‌دیدم باز هم جواب‌ها غلط است، نا امید می‌شدم. با خودم می‌گفتم: «یعنی دانشجو اصلاً حواسش نیست؟ یعنی گوش نداده؟ مگر می‌شود نفهمد؟»اما این بار، موقع آموزش رانندگی، فهمیدم مسائل این‌طور نیستند. با اینکه مربی‌ام هزاران بار توضیح می‌داد باید چه کنم؛ استرس، خستگی روزانه و شاید فقط هوش کمتر در زمینه‌ی یادگیری رانندگی باعث می‌شد یک خطا را هزار بار تکرار کنم. بارها فکر می‌کردم امکان ندارد بتوانم گواهی بگیرم. هر روز بیشتر حس می‌کردم: «من را چه به رانندگی؟» راستش را بخواهید برای اولین بار در عمرم با چیزی مواجه شدم که یادش نمی‌گرفتم! واقعاً، واقعاً نمی‌فهمیدم. با اینکه می‌دانستم چطور باید باشد؛ اما نمی‌توانستم انجامش دهم. منی که بخش زیادی از اطلاعات و مهارت‌هایم را حتی بدون آموزش مستقیم یاد گرفته بودم، مواجهه با این اندازه از ناتوانی برایم سخت، سنگین، و حتی پریشان‌کننده بود.وقتی بالاخره شد؛ با تمام وجود فهمیدم که یادگیری، فقط دانستن نیست. فقط شنیدن نیست. فقط دیدن نیست. یادگیری، گاهی نیاز به هوشی دارد که شاید در آن زمینه کمتر داشته باشی و این نه ضعف است؛ نه تنبلی! فقط خیلی ساده به معنی انسان بودن است.سوم. پشت فرمان؛ بدون نقابرانندگی را که شروع کردم، تازه فهمیدم خیابان‌ها فقط مسیر نیستند؛ آینه‌ی جامعه‌اند. جایی که آدم‌ها بی‌واسطه و بی‌نقاب، خودِ واقعی‌شان را نشان می‌دهند. پشت فرمان، آن‌چه درونمان پنهان کرده‌ایم، بیرون می‌ریزد: خشم، عجله، بی‌صبری، بی‌توجهی، توجه خواهی و حتی سندرم شخصیت نمایشی ...و من؟ من تازه‌واردی بودم با اضطرابِ دو دستی فرمان را چسبیده بودم با اضطرابی درونی می‌جنگیدم؛ اضطراب و ترسی که از بوق‌ها و سبقت‌ها و بی‌راهنما رفتن‌ها تغذیه می‌شد.سال‌ها پیش در وبلاگ نویسنده‌ی محبوبم خوانده بودم که «سندرم پشت‌فرمان» داریم. یعنی همین که می‌نشینی پشت فرمان، انگار یک سوئیچ در مغزت فعال می‌شود: سوئیچ فحش دادن! آن موقع خندیدم.اما حالا می‌فهمم چرا؟ چون خیابان، جایی‌ست که کنترل از دستت می‌رود. چون در خیابان، آدم‌ها با فشارهای زندگی، با خستگی‌های مزمن، با اضطراب‌های فروخورده، با عقده‌های اجتماعی، با بی‌عدالتی‌های روزمره، با احساس نادیده‌گرفته‌شدن، با همه‌ی آن‌چه در روانشان انباشته شده، رانندگی می‌کنند.راننده‌ها شاید خوب برانند، اما اغلب بد رفتار می‌کنند. راهنما نمی‌زنند، فاصله نمی‌گذارند، صبر نمی‌کنند. انگار همه‌شان فکر می‌کنند تو باید ذهن‌خوان باشی.خیلی اوقات دوست دارم صدایم به شکلی جادویی در ماشین/ مغر طرف مقابل شنیده شود: «آقای راننده‌ی محترم! من توی مغز شما نیستم. نمی‌دانم می‌خواهی بپیچی، سبقت بگیری، یا فقط داری با موبایلت ور می‌روی.» یا با عصبانیت داد بزنم: «مادر گرامی اگر فرزند دلبندت 50 متر راه برود تا مدرسه دچار خستگی مفرط نمی‌شود. نیازی نیست سوبله پارک کنی آن هم سر پیچ!»باور کنیم راهنما، فقط یک اهرم نیست؛ نماد احترام است. نماد این‌که «من به تو فکر می‌کنم، حتی اگر نمی‌شناسمت.»از این‌ها بدتر؛  آن‌هایی هستند که با سرعت از دو طرفت رد می‌شوند؟ انگار مسابقه‌ی فرار از زندگی‌ست. یا در تونل و پل‌های کمربندی ( اورمیه شهر پل هاست) هی چراغ هایشان را خاموش و روشن می‌کنند که تند تر برو!عزیز دل، تهش در بهترین حالت پنج دقیقه زودتر می‌رسی. این پنج دقیقه قرار است چه گرهی از زندگی‌ات باز کند؟ قرار است به آرامش برسی؟ یا فقط لحظه‌ای حس برتری کنی؟ شاید هم فقط می‌خواهی حس کنی هنوز کنترل چیزی را داری، حتی اگر فقط فرمان ماشین باشد.رانندگی باید آموزش کنترل خودت باشد. کنترل ترس، کنترل خشم، کنترل آن صدای درونی که می‌گوید: «بزن کنار، ولش کن!» اما نمی‌روم. می‌مانم چون فهمیدم خیابان نقشه روانی جامعه است. جایی‌ست که یاد می‌گیری آدم‌ها را بفهمی، نه فقط ماشین‌ها را. باید بفهمی که هر بوق، شاید فریاد یک آدم خسته باشد. هر سبقت، شاید تلاش برای دیده‌شدن. هر بی‌راهنما رفتن، شاید نماد بی‌توجهی‌ای باشد که  فرد؛ آن انسان دائما خسته‌ی جامعه‌ی در حال گذر؛ در خانه، محل کار، یا جامعه تجربه کرده‌اند.و اگر قرار است چیزی تغییر کند، شاید باید از همین فرمان شروع شود. از همین لحظه‌ای که تصمیم می‌گیری پشت فرمان، انسان بمانی.چهارم. ماشین؛ آینه زیستنهمه‌چیز از جستجوی یک صندلی کودک شروع شد. دنبال مدلی بودم که هم ایمن باشد، هم راحت، هم شیک. بالاخره یک صندلی دست‌دوم تمیز و خوش‌ساخت از دیوار پیدا کردم. نصبش کردم و حالا هر بار که سیدعلی را در آن می‌گذارم، خیالم راحت‌تر است. ماشین باید برای همه‌ی سرنشینانش قابل‌اعتماد باشد، مخصوصاً برای بچه‌ها. البته که نمی‌شود حورا سادات را فراموش کرد که به اندازه‌ی هر بچه‌ای از رانندگی مادرش خوشحال و ذوق زده است. یکم فولدر پر از آهنگ های شاد کودکانه انتخاب کردم که تمام مسیر را باهم میخوانیم. دروغ چرا خیلی از روزها یک آهنگ را هزار بار تکرار می‌کنیم و من تمام روز در پس زمینه ذهنم می‌شنوم: «مثل گل روسریم؛ تموم سال بهارم/ با خودم و قدم خیرم؛ چه برکتی میارم»از همان روزهای اول، حس کردم ماشین فقط یک وسیله‌ی رفت‌وآمد نیست. بخشی از فضای شخصی من است. برای همین ساعت‌ها وقت گذاشتم تا برچسب‌هایی با طرح اسلیمی و جقه‌بوته پیدا کنم. نه برای تزئین صرف، بلکه برای اینکه حس کنم این فضا با من هماهنگ است. مهم نبود ماشینم گران باشد یا ارزان؛ مهم این بود که تمیز باشد، مرتب باشد، و هویت خودش را داشته باشد؛در راستای هویت من که البته هنوز آنچه باید را پیدا نکردم. کاش میشد با رنگ و قلمو خودم دست به کار بشوم !یک جایی متوجه شدم توجه به ماشین، به مثابه توجه به خود است. نه از سر دلبستگی یا وابستگی به یک شیء؛ بلکه به این دلیل که هر چیزی در زندگی‌ام باید در جهت رشد و نظم درونی‌ام باشد. همان‌طور که لباس مرتب یا میز کار منظم، نشانه‌ای از احترام به خود است، ماشین هم می‌تواند بازتابی از همین نگاه باشد. نه اینکه ماشین هویت مستقلی پیدا کند یا جای چیزی را در زندگی‌ام بگیرد؛ یا یادم برود که همه چیز در جهان گذراست؛ بلکه چون بخشی از روزمرگی من است، باید با کیفیتی همراه باشد که در شأن زیستن باشد.آن وسطها گاهی که دنده عوض می‌کنم، ناخودآگاه یاد انتشارات «اوس رسول» می‌افتم. جایی که آقای والی درباره‌ی ماشین‌ها می‌نوشت؛ با نگاهی انسانی، دقیق و سرشار از شگفتی. نوشته‌هایش همیشه برایم الهام‌بخش بودند. بعد، بی‌اختیار یاد ویرگول می‌افتم و بچه‌هایش؛ آن‌هایی که با نوشتن، فکر کردن و تعامل، فضاهایی ساختند که در آن‌ها آدم می‌توانست خودش را بهتر بفهمد.ماشین من حالا فقط یک ابزار نیست؛ بخشی از زیست روزانه‌ام شده. جایی که در آن هم مادر بودن را زندگی می‌کنم، هم فکر کردن را. هم راننده‌ام، هم ناظر. و شاید همین است که باعث می‌شود هر بار که پشت فرمان می‌نشینم، نه فقط به مقصد، که به خودم هم نزدیک‌تر شوم.پی نوشت‌ و عکساولین بار تنها سوار ماشین شدم و خواستم یک ماشین کج را از پارکینگ در بیاورم.  خب مشخصه چقدر موفق عمل کردم. ( اگر در این مرحله دست از ادامه کار می‌کشیدم شاید میشد یک جور ماشین را از این وضع خلاص کرد اما... به اشتباهم ادامه دادم!)بعد از این اوضاع؛ بالاخره ناجیانم (4 مرد ) ماشین را بلند کردند تا جا به جا شود. دیگر نمیشد با هیچ فرمانی از ستون رهایش کرد! تا مهمترین سوال بزرگواران این بود که : چطور ماشین رو به اونجا کشوندی ؟ به شکل بسیار نمادینی یک جفت شیر غران را جلوی در آپارتمانمان گذاشته یک دوست خیلی شوخ طبع ! زندگی ادامه دارد و حورا سادات اولین دم اسبی اش را تجربه می‌کند !و من قهوه می خورم و  با دیدن زیر لیوانی؛ یادت دوباره زنده می‌شود!هیچ وقت فکر نمیکردم چنین چیزی رو سرچ کنم. چرا نحوه بنزین زدن رو در آموزشگاه یاد نمی‌دهند؟ روزها شلوغ با درس، آزمون جامع دکتری با هزار تا منبع سخت؛ آزمون تخصصی زبان با دانشنامه تخصصی اسلام می‌گذرد ولی آن وسط ها گاهی یک نقاشی را کپی می‌کنم تا خستگی از تنم در برود. یه روز ... میرم اینجور جایی کمپ میزنم...</description>
                <category>فائیر</category>
                <author>فائیر</author>
                <pubDate>Sun, 09 Nov 2025 10:58:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پلنگ زخمی؛ روایتی برای لمس درد، نه ترویجش</title>
                <link>https://virgool.io/@Fae/%D9%BE%D9%84%D9%86%DA%AF-%D8%B2%D8%AE%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%84%D9%85%D8%B3-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%86%D9%87-%D8%AA%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%AC%D8%B4-sgymsbcs3jpa</link>
                <description>جلدش قشنگه!با گروهی از نوجوانان سروکار دارم که هرکدامشان مثل یک خانه‌ی نیمه‌ساخته‌اند. دیوارهایی دارند، اما هنوز پنجره‌ای برای دیدن، دری برای عبور، یا سقفی برای پناه پیدا نکرده‌اند. دوره‌ای که با هم شروع کرده‌ایم، فقط همیاری درمان و مشاوره نیست؛ یک دوره‌ی بازبینی است؛ بازبینی خود، بازبینی زیستن، از مهارت‌های ارتباطی تا مهارت‌های درونی، از شناخت بدن تا شناخت دل، از فهم خشم تا لمس عشق.در این مسیر، کتاب‌خوانی برای ما نه سرگرمی‌ست؛ نه تکلیف؛ یک کلید است. کلیدی برای باز کردن درهای فهم. برای لمس تجربه‌هایی که شاید خودمان هنوز جرأت زیستنش را نداریم. اما انتخاب کتاب، سخت‌ترین بخش کار است. چون هر کتابی می‌تواند درهایی را باز کند که هنوز نباید باز شوند. بعضی کتاب‌ها عشق را زودتر از موعد به جان نوجوان می‌اندازند، بعضی‌ها خشم را بی‌دلیل شعله‌ور می‌کنند، بعضی‌ها انکار را قهرمان می‌کنند. و ما به عنوان بزرگ‌ترهایی که نه می‌خواهند سانسور کنند؛ نه می‌خواهند رها کنند؛ باید با دقتی عاشقانه انتخاب کنیم.در این میان «پلنگ زخمی» یک انتخاب خوب بود. نه فقط خوب، بلکه جسور، صادق و تربیتی بدون تحمیل. خدا پدر میم. الف را بیامرزد؛ همان عوضی کاربلدی که این کتاب را معرفی کرد. بی‌آنکه بداند چقدر در دل بچه‌ها ماند.داستان عرفان، پسر پانزده‌ساله‌ای که در آستانه‌ی بلوغ با دنیای مجازی، عشق خام، هجوم هورمون‌ها  و وسوسه‌های تن روبه‌رو می‌شود؛ برای بچه‌های ما مثل آینه بود. آینه‌ای که نه فقط تصویرشان را نشان داد، بلکه زخم‌هایشان را هم. عرفان نه قهرمان است، نه قربانی. او فقط نوجوان است و همین کافی‌ست که بچه‌ها با او حرف بزنند.با تشکر از خانوم جوادی که عکس رو برام انتخاب کردن!نثر کتاب، صمیمی و بی‌پرده است. نه آن‌قدر بی‌ادب که دل را بزند؛ نه آن‌قدر مؤدب که درد را پنهان کند. در همه چیز آقای نویسنده «میانه» را پیدا کرده است. در گفتن و نگفتن. نویسنده با جسارت، از مسائلی حرف زده که اغلب در تربیت رسمی سانسور می‌شوند. مثل خودارضایی، مثل عشق مجازی، مثل نگاه‌های دزدکی، مثل حسرت‌های خاموش. همه‌ی این‌ها گفته می‌شود اما نه برای تحریک، بلکه برای فهم. برای لمس. برای درمان.بچه‌هایی که کتاب را خواندند؛ تا چند هفته درگیرش بودند. سؤال‌هایی را جواب داد که هیچ‌کس جرأت پرسیدنش را نداشت و سؤال‌های دقیق‌تری را مطرح کرد که هیچ‌کس هنوز بهشان فکر نکرده بود. بعضی‌ها بعد از خواندنش درباره‌ی نگاهشان به تن، به عشق، به خدا، به مادر، به دختر همسایه، به اینستاگرام و در آخر به خودشان حرف زدند. حرف‌هایی که اگر این کتاب نبود، شاید هیچ‌وقت گفته نمی‌شد.و حالا اجازه بده از نثر کتاب بگویم. نثری که از همان جنس حرف زدن نوجوان‌هاست؛ بی‌پرده، بی‌تعارف، پر از شوخی‌های تلخ و تصویرهای شاعرانه. «تقی شجاعی» بلد است چطور با زبان عرفان، با همان لحن مسواک‌زنانِ شبانه، حرف‌هایی را بزند که اگر با زبان بزرگ‌ترها گفته می‌شد؛ یا سانسور می‌شد یا آنقدر باید در لفافه پیچیده می‌شد که کسی نفهمدش. اما او با مهارت، از دل همین زبان ساده، تجربه بیرون می‌کشد. نه تجربه‌ای دور و خشک، بلکه تجربه‌ی زیسته. مثل این جمله: «دلم خواست جای شانه چوبی‌اش بودم و لای موهایش می‌شکستم و تا اطلاع ثانوی همان‌جا می‌ماندم.»این جمله، هم خنده‌دار است، هم دردناک. چون پشت آن، میل به لمس زیبایی، به بودن، به معنا دادن به خود، نهفته است. یا آن‌جا که عرفان از نگاه دختر همسایه می‌گوید و بعد با فریاد مادرش، همه‌ی خیال‌ها فرو می‌ریزد:«تفّی روی شانسم انداختم با طعم نعنای خمیردندان.»این تصویر، هم طنز دارد، هم تراژدی. چون نوجوانی همین است: لحظه‌ای در اوج خیال، لحظه‌ای در سقوط واقعیت و شجاعی این را خوب دانسته‌است. او حتی شنونده‌ی خوبی‌ست. شنونده‌ی دردهایی که اغلب در سکوت می‌بالند.اون کلمه آخر در معرفی پشت جلد ممکنه والدین رو بترسونه ولی به نظرم برای نوجوان ها راهگشاست!نثر کتاب پر از جمله‌هایی‌ست که می‌شود قابشان کرد. مثل آن‌جا که عرفان از عشق می‌گوید یا آن‌جا که از نگاه‌های مجازی حرف می‌زند، نه برای تحریک، بلکه برای فهم. و این مهارت نویسنده است: اینکه از دل تجربه‌ی یک نوجوان، نه فقط داستان، بلکه تربیت بیرون بکشد. تربیتی که نه تحمیل است، نه تخدیر. بلکه لمس است. لمسِ درد، لمسِ وسوسه، لمسِ ایمان.تقی شجاعی بلد است چطور از زبان یک نوجوان، حرف‌هایی بزند که هم بزرگ‌ترها بفهمند، هم نوجوان‌ها احساس امنیت کنند. او نه قضاوت می‌کند، نه تطهیر. فقط روایت می‌کند. نثرش زنده است. نثری که نه خشک است؛ نه اغراق‌شده. بلکه مثل حرف زدن نوجوانی‌ست که هم می‌خواهد جدی باشد، هم نمی‌تواند از مسخره‌بازی دل بکند.پی نوشت‌ها:1- اگر خدا بخواهد معرفی کتاب‌های ایرانی ادامه دارد...2- اگر کتاب‌ها را خواندید و نقدی داشتید؛ لطفا بنویسید..خداروشکر گوش شنوایی هست!3- این هفته مسافرم. اگر خدا بخواهد بعد از مدت‌ها زیارت امام رضا علیه السلام. مسافرتی که از همین الان من رو ترسونده..با دو بچه و تقریبا دست تنها... دعا کنید صبور و توانمند باشم!</description>
                <category>فائیر</category>
                <author>فائیر</author>
                <pubDate>Sat, 20 Sep 2025 12:53:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاکسپاری دوم؛ تولد اول</title>
                <link>https://virgool.io/@Fae/%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%A7%D9%88%D9%84-a474htydqayq</link>
                <description>بعضی کتاب‌ها فقط داستان نیستند، بلکه یک «تجربه‌ی روانی» هستند. چیزی شبیه به «تسخیر شدن». «خاکسپاری دوم بانوی مرگ» دقیقاً از همان کتاب‌هایی‌ست که کافی‌ست فصل اولش را بخوانی تا دیگر نتوانی رهایش کنی. انگار کسی از درونت شروع می‌کند به «جر واجر کردن» روح تو و با صدایی که فقط خودت می‌شنوی، اصرار می‌کند که هر کاری داری تعطیل کن و این کتاب را بخوان. چون اگر نخوانی، انگار «نابود» می‌شوی. مثل یک «حس غریزی» که بیخ گلویت وزوز می‌کند و بی‌توجهی به آن، عملاً مثل نادیده گرفتن خودت است. مثل یک «وسوسه‌ی جذاب» یا یک «گیر کردن دل» در نوجوانی که خفه‌ات می‌کند.من این کتاب را درست قبل از یک «امتحان فوق‌سخت» شروع کردم. فقط می‌خواستم کمی از استرس و اضطرابم کم شود. اما لعنتی... جوری غرقش شدم که حتی نفهمیدم منشی جلسه سه بار اسمم را صدا کرده تا وارد اتاق آزمون شوم. تمام مدت آزمون، ذهنم و دلم پیش کتاب بود. وقتی امتحان تمام شد، مستقیم رفتم به کافه‌ای همان خیابان و تا آخر کتاب را خواندم. حس یک معتاد را داشتم که خماری کشیده و دنبال یک جای خلوت برای تزریق می‌گردد.مهم نیست که کار داری یا بچه روی اجاق است یا باید در یک جلسه‌ی مهم شرکت کنی؛ مهم این است که می‌خواهی کتاب را تمام کنی و به یک «نیاز غریزی» و یک «لذت‌جویی عمیق» پاسخ بدهی. حتی اگر به خاطر اجبار بیرونی کتاب را کنار بگذاری، مثل یک «مار زخمی» روحت در جسمت می‌پیچد و می‌پیچد تا این «فراق» تمام شود و تو برگردی سر کتابت.و عجیب‌تر اینکه در بخش‌های آخر، مدام باید خودت را کنترل کنی تا با هیجان و «کورتیزولی» که ترشح می‌کنی، جلوی غم تمام شدن کتاب را سد کنی. همین‌قدر عجیب و غریب. همین‌قدر واقعی.اما این فقط تجربه‌ی خواندن نیست. این کتاب، از آن‌هایی‌ست که وقتی تمام می‌شود، تازه شروع می‌کند به کار خودش. «خاکسپاری دوم بانوی مرگ» داستانی‌ست در بستر جنگ‌های اطلاعاتی و نظامی خاورمیانه؛ اما چیزی فراتر از یک رمان جنگی‌ست. نویسنده «نیما اکبرخانی» با مهارتی عجیب، جنگ را نه فقط به عنوان یک واقعه‌ی بیرونی، بلکه به عنوان یک «مکان روانی» روایت می‌کند. جنگ در این کتاب، چیزی‌ست که در ذهن شخصیت‌ها ادامه دارد؛ در خاطراتشان؛ در هویتشان ودر نهایت در انتخاب‌هایشان. همین است که کتاب را از یک روایت صرفاً امنیتی، به یک «جست‌وجوی فلسفی» تبدیل می‌کند.نویسنده شخصیت اصلی «مجتبی میثمی» تنها بازمانده‌ی گردان شکار تانک، با اسامی مستعار و مأموریت‌های در سایه؛ در دل نبردهای اطلاعاتی گم می‌شود. او نه قهرمان است، نه قربانی؛ بلکه یک «سایه‌ی متحرک» است که با خاطره‌ی دوستان شهیدش زندگی می‌کند و با هر مأموریت، بیشتر در خودش فرو می‌رود.در مقابلش «راشل هرتزوگ» افسر موساد، با زخم‌های خودش وارد بازی‌ای می‌شود که مرز بین «انتقام» و «بقا» را محو می‌کند. این دو مثل دو قطب متضاد در دل داستانی پیچیده و پرتنش؛ به هم نزدیک می‌شوند، برخورد می‌کنند، و در نهایت هر دو در آینه‌ی همدیگر شکسته می‌شوند.نثر اکبرخانی، شاعرانه و زخمی‌ست. جمله‌ها مثل «گلوله»اند؛ نه برای کشتن، برای بیدار کردن. روایت‌ها از عملیات‌های اطلاعاتی در سوریه تا خاطرات دوران دفاع مقدس، از کمین‌های مرگبار تا تأملات فلسفی درباره‌ی «هویت»، «وفاداری» و «معنای زندگی» همه با هم قاطی شده‌اند.این کتاب، نه فقط یک رمان جنگی‌ست، بلکه یک «آیین خاکسپاری»‌ست برای نسلی که با خون و خاطره، تاریخ ساختند و برای نسلی که هنوز با «سایه‌ی جنگ» زندگی می‌کنند.برای من، این کتاب فقط یک روایت نبود. یک «مواجهه» بود. با خودم، با ترس‌هایم، با خاطراتی که فکر می‌کردم فراموش شده‌اند. و حالا هر بار که اسمش را می‌شنوم، عنوان کتاب را در خبری می‌بینم یا جایی می‌شنوم که پر فروشترین کتاب فلان نشر شده؛ انگار چیزی درونم دوباره وزوز می‌کند. همان «حس غریزی»، همان «وسوسه‌ی جذاب» همان «مار زخمی» که هنوز دارد در من می‌پیچد.پی نوشت‌ها و عکس‌ها: 1- اگر خدا بخواهد معرفی‌ها ادامه دارد. (کتاب ها رو هر سه روز میخونماااا و حتی درموردشون می نویسم اما تایپ کردن و انتشارش با توجه به زمان محدودی که میتونم از لب تاب استفاده کنم یه کوچولو سخته)2- سعی می‌کنم زندگی رو با قوت ادامه بدم:نقاشی با راپید و هی تو دلم به مسئولین اقتصادی که با رها کردن همه چیز به این اوضاع رسوندن قیمت‌ها رو فحش دادم. خرید دو تا راپید نیاز به برنامه ریزی داره...لقب جدیدم ! دیگه جدی جدی میخوام اسمم رو به فایی بیگم تغییر بدم!اونقدر بزرگ شده که بخواد توکارهای خونه مشارکت کنه... و اونقدر کوچولو هست که همه‌ی آشپزخونه رو به فنا بده! اما لذت آشپزی مادر دختری می‌ارزه (اگه داداشش بذاره و آتیش نسوزونه)خیلی دوست دارم یه پست در مورد تهیه و سروم انواع قهوه بنویسم... خدا کنه بشه ! ( و روز با قهوه شروع شد!)این کیست؟ یکی از ابرقهرمان های مسلمان کمیک ها به اسم «دکتر فائزه حسین»! بعد دوستان لطف میکنن مقایسه می‌کنن. به نه نظر میاد خوش اخلاق تر از من بوده... </description>
                <category>فائیر</category>
                <author>فائیر</author>
                <pubDate>Tue, 16 Sep 2025 10:30:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از خواب تاخلاء: سفر مردی بی‌نام به سوی نابودی!</title>
                <link>https://virgool.io/@Fae/%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%A1-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%88%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C-cmduco2gcxx0</link>
                <description>عکس بهش میاد. همین قدر عجیب و غریببعضی کتاب‌ها مثل زنگ ساعت نیستند که ناگهانی بیدارت کنند. بعضی‌ها مثل لرزش خفیف زیر پوست‌اند، مثل حس مبهمی که نمی‌دانی از کجا آمده، اما می‌فهمی که دیگر نمی‌توانی مثل قبل بخوابی. «نابودی کسی که تازه از خواب بیدار شده بود» برای من همین بود.وقتی شروعش کردم، با مردی روبه‌رو شدم که از خواب پریده بود. نه تختش را می‌شناخت، نه اتاقش را، نه حتی خودش را. کسی که کاملا و عمیقا گم شده بود چون «محمد فائزی فرد» خیلی خوب بلد است قصه‌ آدم‌های گم شده را بگوید.او در این رمان، قصه‌ای را روایت می‌کند که هم معمایی‌ست، هم فلسفی، هم روان‌شناختی. مردی که حافظه‌اش را از دست داده، اما نه فقط حافظه‌ی شخصی، بلکه حافظه‌ی هستی. او نمی‌داند کیست، کجاست، چرا هست؟ و این سؤال‌ها، همان‌هایی‌ست که ما هم گاهی در سکوت از خودمان می‌پرسیم.چیزی که این رمان را از یک روایت صرفاً دیستوپیایی جدا می‌کند، آن تعلیق دائمی‌ست. هر لحظه‌اش پر از پرسش است. نمی‌دانی باید به زن قصه اعتماد کنی یا نه؟ نمی‌دانی گذشته‌ی مرد چه بوده؟ آینده‌اش چه خواهد شد؟ و این بی‌اعتمادی، این فضای مه‌آلود، شبیه همان چیزی‌ست که انسان مدرن امروز در طوفان رسانه‌ها تجربه می‌کند؛ جایی که هیچ چیز قطعیت ندارد؛ همه چیز ممکن است ساختگی باشد، و واقعیت مثل مهی در حال عقب‌نشینی‌ست.این رمان، در واقع پیوندی‌ست میان «مای اکنون» و «مای جهان آخرالزمانی». انگار نویسنده دارد با زبان داستان، وضعیت روانی ما را در جهانی بی‌مرز و بی‌ثبات بازتاب می‌دهد و همین است که نمی‌توانی کتاب را رها کنی. هرچند گیج می‌شوی، هرچند بارها نمی‌فهمی دقیقاً چه اتفاقی افتاده، اما می‌خواهی بدانی. می‌خواهی بفهمی. می‌خواهی بیدار شوی.فضای داستان دیستوپیایی‌ست؛ جهانی که آدم‌ها در آن برده‌ی ماشین‌وارگی شده‌اند. شورشیانی هستند که علیه این بردگی قیام کرده‌اند و مردِ بی‌نام، بی‌آنکه بداند، یکی از ارکان این گروه است. اما این فقط ظاهر ماجراست. درون مرد چیزی گم شده‌است : شاید زمان، شاید هویت، شاید ایمان.تلاش من برای به تصویر کشیدن شهر کتاب با هوش مصنوعی . نمیدونم چرا تا اخر زور زد نوشته ها رو ژاپنی بنویسه؟یکی از چیزهایی که در این رمان برایم برجسته بود، فضاهای سرد و خشن شهری‌ست. آسانسورهای فلزی، ستون‌های زاویه‌دار، کارت‌های سبز، شماره‌های بی‌نام. همه چیز انگار از انسانیت تهی شده و در این میان، فقط رایحه‌ی وانیل و بوی دریاست که یادآور معجزه‌ای‌ست.فائزی‌فرد با زبان شاعرانه‌اش، با جمله‌هایی مثل «معجزه‌ها آمدن‌شان را فریاد نمی‌کشند»، کاری می‌کند که حتی در دل یک جهان ماشینی، هنوز بشود عشق را حس کرد. هنوز بشود از باده‌ی شبگیر مست شد، هنوز بشود به معجزه‌ای با گونه‌های سرخ دل بست.نثر کتاب هم همراه‌کننده است. نه فقط به خاطر روایت، بلکه به خاطر آن لحظه‌هایی که شعر در دل داستان می‌درخشد. بارها و بارها با ابیاتی روبه‌رو می‌شوی که نه فقط زیبایی دارند، بلکه جهت‌دهنده‌اند. نویسنده با تسلطی چشم‌گیر به ادبیات فارسی، از شعر برای نظم‌بخشی ذهن، پیشبرد روایت، و حتی ایجاد لایه‌های معنایی استفاده می‌کند.شعر در این کتاب فقط تزئین نیست؛ ابزار است. ابزاری برای فکر کردن، برای حس کردن، برای فهمیدن.«نابودی کسی که تازه از خواب بیدار شده بود» را نمی‌توان فقط یک رمان دانست. این کتاب، تجربه‌ای‌ست از گم‌گشتگی، از تعلیق، از بیداری. تجربه‌ای که شاید شبیه خواب باشد، اما خواب نیست. چون وقتی تمامش می‌کنی، دیگر مثل قبل نیستی.پی‌نوشت‌ها:1- اگر خدا بخواهد می‌خواهم هر چهار روز یک رمان فارسی ایرانی را معرفی کنم. به امید اینکه بهانه‌ای برای خواندن و نوشتن داشته باشم.2- از این نویسنده قبلا کتاب «بذرخون» را معرفی کرده‌ام و باز هم از او خواهم خواند. قلمش را خیلی خیلی می‌پسندم. 3- از همه‌ی شمایی که به مهر مطالب من را می‌خوانید و نظر می‌دهید؛ ممنونم. عکس‌ها: حورا سادات آمده و به پدرم گفته : آقا جون بیا با اشکال هندسی برات موش درست کنم! به بابا می‌گم: دقیقا چه سنی بودید که از عبارت اشکال هندسی استفاده کردید؟ بابا گفت من همین الان از حورا پرسیدم و فهمیدم اشکال هندسی همون مربع مستطیل خودمونن!  ( نسل جدید یه ذره زیادی باهوش هستن.)انیمه سامورایی چشم آبی را به پیشنهاد جناب دکتر سائر دیدم و مدت خیلی طولانی است در بخشی از ذهنم جولان می‌دهد. دیدنش خالی از لطف نباشد!</description>
                <category>فائیر</category>
                <author>فائیر</author>
                <pubDate>Tue, 02 Sep 2025 09:41:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«مست جنگ – یورش سرد»: بازآفرینی تاریخ در مسیر تخیل</title>
                <link>https://virgool.io/Titab007/%D9%85%D8%B3%D8%AA-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%E2%80%93-%DB%8C%D9%88%D8%B1%D8%B4-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%AA%D8%AE%DB%8C%D9%84-nl2muk5dexlb</link>
                <description>رمان تاریخی همیشه چیزی بیشتر از یک پنجره برای تماشای گذشته است. این نوع روایت، اگر با دقت و تعهد نوشته شود، می‌تواند دریچه‌ای باشد برای فهم «تاریخ تفکر» و «تاریخ احساس»؛ آنچه در ذهن‌ها و قلب‌ها در جهان‌های گمشده جریان داشته است. برخلاف تصور عموم ما که نشات گرفته از بازآفرینی‌های تلویزیونی، سینمایی و سریال‌های تاریخی است؛ تاریخ گذشتگان ما از جهات مختلفی با ما فرق دارد. نه فقط نوع پوشش یا سبک گفتار و نه حتی نبود امکانات عصر مدرن! گذشتگان ما به شیوه‌ی خودشان فکر می‌کردند و دل می‌بستند. طبیعی است در جامعه‌ای که روابط انسانی، قدرت و شانیت به گونه‌ای دیگر تعریف شده‌اند، حس‌ها و افکار متفاوت و پیچیده باشند. اینجاست که رمان تاریخی واقعی، مثل ماشین زمان عمل می‌کند؛ اما نه فقط برای سفر به گذشته، بلکه برای کشف پیچیدگی‌های انسانی و فرهنگی.به نظر من که اصلا سرد نبود :)))مست جنگ را شاید یک رمان تاریخی بدانیم اما با خواندن چند فصل «تاریخ دگرگون» وارد عرصه می‌شود؛ همان حس مورمور کنی که در بذرخون تجربه کردم؛ با مست جنگ به حد اعلا رسید. مسعود آذرباد تخیل را با گذشته درهم آمیخته بود تا از دل پرسشی بنیادین پاسخی جادویی بیافریند: «اگر فلان اتفاق جور دیگری رخ داده بود؛ چه می‌شد؟» این مدل از قصه‌گویی به زبان ساده پلی میان تاریخ واقعی و احتمالات ذهنی است؛ نقطه‌ای که واقعیت‌های تاریخی را از قید و بند زمان آزاد می‌کند و آن‌ها را در مسیر تازه‌ای قرار می‌دهد. جایی که آقای آذرباد قصه‌ای از دل تاریخ ایران را روایت می‌کند؛ بازسازی‌شده با جسارت و عمق!کتاب با آغاز یورش مغولان به ایران؛ داستانی از خونبارترین صفحات تاریخ این سرزمین؛ آغاز می‌شود. البته که اینجا همه‌چیز متفاوت است چون نویسنده با تسلطی که مو بر تن خواننده سیخ می‌کند؛ تاریخ را در قالب هنر و تخیل بازآفرینی می‌کند و یکهو می‌بینی همراه با جلال الدینی و شاید مثل غریب‌میرزا از دستش حرص می‌خوری!البته جلال‌الدینِ آذرباد نه فقط یک قهرمان تاریخی، بلکه یک آیینه از انسان مدرن است. او با ضعف‌هایش، شکست‌هایش، آرزوها و حتی مبارزاتش؛ کاری کرد که بتوانم درکش کنم؛ همراهش باشم و حتی او را به خاطر اشتباهاتش ببخشم! جلال الدین خود را پیدا می‌کند. در جامعه‌ای که گم شدن در آن طبیعی است؛ در هجمه‌ای از تمام باورهایی که برای منِ این دوره پوسیده و نخ‌نما تلقی می‌شود، اما برای او تازه و ریشه‌دار؛ در ترشح وقت و بی‌وقت دوپامین‌های لحظه مستی و بی‌خبری؛ در وقتی که راحت‌ترین کار فرار و کنار آمدن است؛ او خود را پیدا می‌کند؛ کنار نمی‌کشد و به جنگ خود و باورهای اشتباهش می‌رود.مسعود آذرباد، بیشتر از اینکه نویسنده باشد، خود را یک ویراستار داستانی می‌داند. این عنوان که به نظر می‌رسد در ایران مغفول مانده؛ یک جایگاه شغلی مهم و حیاتی در دستگاه عریض و طویل انتشار است. این اهمیت نه تنها برای پیدا کردن استعدادهای تازه؛ همان‌طور که جلال الدین حسام را می‌یابد؛ بلکه امکانی برای تغییر در مسیر رشد نویسنده‌ها نیز هست. همانطور که نویسنده جلال الدین را از دل تاریخ بیرون می‌آورد و او را به قهرمانی تبدیل می‌کند که در تاریخی دیگر ماندگار باشد.شاید به جهت همان تجربه‌ی شغلی است که این کتاب از نظر ادبی هم حرف‌های زیادی برای گفتن دارد. مسعود آذرباد با شناخت دقیق از این ژانر، تعادلی بی‌نظیر میان فرم و محتوا برقرار کرده است. داستان، با حفظ ضرباهنگ و کشش در هیچ‌یک از فصل‌ها از درگیری‌های درونی و بیرونی خالی نمی‌شود. این کشش، بدون لحظه‌ای مکث یا افت، خواننده را به پیش می‌راند؛ به‌گونه‌ای که نه فقط زمانه داستان، بلکه خود داستان نیز زندگی می‌کند.انصافا مست جنگ چیزی فراتر از یک رمان تاریخی یا علمی-تخیلی است. کتابی است با سوال‌های اساسی در مورد تاریخ، نقش انسان در حرکت تاریخ و جایگاه مردان علم و قدرت در تغییر سرنوشت تاریخی یک ملت. به نظرم تاریخ دگرگون، نه فقط یک ژانر ادبی، بلکه راهی است برای مواجهه با احتمالات ناشناخته؛ یک یادآوری که شاید همه چیز می‌توانست متفاوت باشد، اما اینکه این تفاوت چه معنا و مفهومی دارد، برای هرکسی فرق می‌کند.پی‌نوشت‌ها:1- روزگار غریبی است نازنین..... نمی‌دونم وضعیت کشور به کجا می‌رسه اما مثل همیشه به آینده خوشبین هستم. 2- برای اینکه نویسنده سریع‌تر جلد دوم داستان رو بنویسه تقریبا دارم ذله‌اش میکنم از بس سوال میکنم جلد دوم چی شد؟ به نظرم ننوشتن ادامه جلد‌های کتاب‌های دنباله دار  رو میشه «جرم‌انگاری» کرد! والا چه کاریه خواننده بیچاره رو در سردرگمی رها می‌کنن؟۳- ممنون از همه‌ی شما که برای بهتر شدن خودم و اوضاعم دعا کردید. خیلی مدیونتون هستم... انشالله در شادی‌هایتان جبران کنم. </description>
                <category>فائیر</category>
                <author>فائیر</author>
                <pubDate>Sat, 30 Aug 2025 10:26:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از پوچی به آرمان؛ روایت منتصر عباسی</title>
                <link>https://virgool.io/MAHDIJAN/%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D9%88%DA%86%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B5%D8%B1-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C-l4ov98ntaonr</link>
                <description>حمید که از دوره‌ی 40 روزه‌ی زندگی در شرایط سخت برگشت؛ عملا یک پوست و استخوان شده بود. مادربزرگم به عنوان یک عمه تا جایی که بلد بود قربان صدقه‌اش رفت و بر باعث و بانی پاهای تاول‌زده‌ی حمید؛ لعنت فرستاد. به جزصورت آفتاب سوخته، لاغری‌ عجیب و غریبش در مقایسه با شش ماه قبل که دوره‌ی تکاوری را شروع کرده بود و پاهایی که از شدت تاول‌ها قابل تماشا نبودند؛ اصولا حمید بزرگ‌تر شده بود. این بزرگتر شدن در کنار حامد دوقلویش مشهودتر بود.«هادی» نوشته‌ی «محمدرضا هوری» من را به یاد همین تغییر انداخت؛ همان مواجهه‌ای که تلخی حقیقت را به جانت می‌اندازد و تو را مجبور می‌کند از پوسته‌ی بی‌خبری و راحتی بیرون بیایی و آدم دیگری شوی.منتصر، شخصیت اصلی این رمان  هم همین مسیر را طی می‌کند. او از زندگی‌ غرق در عیش و نوش اما سرشار از پوچی و تباهی، عبور می‌کند و در این عبور، بزرگ‌تر می‌شود؛ نه فقط به معنای سنی، بلکه از لحاظ درونی و انسانی.این کتاب سفری است به عمق پیچیدگی‌های روابط انسانی در گذر تاریخ و اجتماع. آقای هوری در اولین تجربه نویسندگی‌اش، به سراغ روایتی از زندگی امام هادی (ع) رفت که کمتر کسی جرأت نزدیک شدن به آن را داشته است.داستان حول دوران پانزده ساله‌ی حضور اجباری امام در سامرا و تعاملات پیچیده‌ی دربار عباسی می‌چرخد. اما چیزی که این رمان را متفاوت می‌کند، پرداخت به منتصر است؛ ولیعهد جاه‌طلبی که غرورش او را از دیدن حقیقت بازداشته بود.او به‌نوعی در چندین جبهه می‌جنگد: با علویان که به زعم او و پدرش دشمنان اصلی خلافت عباس هستند؛ با برادرش بر سر حفظ جایگاه ولایتعهدی و  حتی با احساساتش، زمانی که عشقش به کنیز خلیفه او را در دو راهی بین قدرت و دل می‌گذارد.تصویرپردازی دقیق و چشم‌نواز رمان کاری می‌کند که حس کنید رمان را می‌بینید! آقای نویسنده با ظرافتی مثال‌زدنی، فضاها و شخصیت‌های سامرا را چنان توصیف می‌کند که گویی خودت میان آن خیمه‌های مجلل و قصه‌های پرغبار ایستاده‌ای.این تصویرها، به‌وضوح با اطلاعات تاریخی تطابق دارد، به‌خصوص آن‌هایی که در کتاب «تمدن اسلامی در عصر عباسیان» دکتر مکی آمده بود و من برای کلاس دکتر پرهیزکاری همه آن‌ها را از بر کرده بودم! برای یک نویسنده که اولین اثرش را خلق کرده، چنین دقت و هماهنگی شگفت‌انگیز است.امام هادیِ این داستان، نه فقط یک شخصیت تاریخی، بلکه یک نور خاموش‌نشدنی است.حضوری که آرام و محکم در پس‌زمینه‌ی داستان می‌درخشد و مسیر منتصر را بی‌صدا تغییر می‌دهد. حتی زیارت «غدیریه» ایشان یکی از عمق‌های این نور است. زیارتی که بیشتر روزهای غدیر آن را دانلود می‌کنم تا بخوانم و همیشه به خاطر مهمان‌ها و شلوغی روز عید نمی‌توانم آن‌طور که باید با آن خلوت کنم.همین زیارت در بخشی از کتاب آمده و گویی جایگاهش نه فقط بخشی از یک تاریخ که روایتی از آرزوها، جهان‌بینی‌ها و احساسات جمعی شیعیان است.«هادی» نه تنها بازتابی از تاریخ، بلکه بازتابی از زندگی ماست؛ زندگی‌ای که در آن تلخی حقیقت، گاهی همان چیزی است که ما را بزرگ‌تر می‌کند.این کتاب به من یاد داد که انسان، حتی در تاریک‌ترین لحظه‌ها، توانایی تغییر دارد، به شرطی که شجاعت داشته باشد به درون خودش نگاه کند و من چقدر نیازمند این «نگاهم»!نویسنده کتاب‌های دیگری هم دارد؛ کتاب‌هایی که هر کدام وجهی از ذهن و قلب را روشن می‌کنند. اگر خدا بخواهد در مورد آن‌ها هم می‌نویسم.پی نوشت ها:1- سلام به همه .. بعد از مدت‌ها تونستم وارد حساب کاربریم بشم و از اینکه هنوز از جرگه دوستانتون خارجم نکردید،؛ شرمنده شدم. واقعا ممنونم از اینکه با منِ ناپیدا صبوری می‌کنید. ویرگول یکی از بخش‌های زندگی اجتماعی منه؛ یه بخش مهم؛ که این روزها به خاطر کوهی از مسائل کنار گذاشتمش (زندگی اجتماعی رو ) ولی قلبم واقعا اینجاست و در آرزوهام همه‌ ویرگولی ها؛ هستن!خیلی دیر ولی بالاخره گل داد !</description>
                <category>فائیر</category>
                <author>فائیر</author>
                <pubDate>Sat, 16 Aug 2025 11:14:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«لایه‌های پنهان: سفر به عمق ماتروشکا»</title>
                <link>https://virgool.io/@Fae/%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D9%85%D9%82-%D9%85%D8%A7%D8%AA%D8%B1%D9%88%D8%B4%DA%A9%D8%A7-rax1gqtwegsq</link>
                <description>موهایی که روی سرامیک‌ها سُر می‌خورند و در درپوش چاه جای می‌گیرند را که می‌بینم، غصه در دلم می‌نشیند. دروغ چرا، هرچقدر هم که ادای بریدن از ظواهر و مادیات را دربیاورم، ته دلم می‌دانم طاقت کچلی دوباره را ندارم. زشت شدن (یا زشت‌تر شدن، بنا به سلیقه‌ای که داشته باشید) چیزی نیست که راحت بخواهمش، حتی اگر خودم متوجهش نشوم. دو هفته از آخرین نوبتی که کوتاهشان کردم می‌گذرد و آن کوتاهی تاثیری نداشته، پس باید از اینی که هستند کوتاه‌ترشان کنم. خودم را آرام می‌کنم که این یک وضعیت موقت است و همین که کمی تقویت شوم، همه چیز بهتر می‌شود.خودم را دلداری می‌دهم که حالا نباید زیاد غصه بخوری؛ حالا که داری برای بهتر شدن برنامه می ریزی... نباید ناامید شوی! البته که این تصویر اصلا آرامم نمی‌کند. لیست زیادی از مشکلاتی که باید رفع شوند و رفع شدنشان نیاز به مداومت و پیگیری و برنامه‌ریزی طولانی دارد؛ جلو چشمم رژه می‌رود: مشخص کردن تکلیف این توده‌ها، ترمیم دندان‌ها، رفع کمخونی که باز هم عددش پایین‌تر آمده و دکترم تقریبا تهدیدم کرده که دفعه‌ی بعد باید خون دریافت کنم؛ مراقبت‌های پوستی، پارافین درمانی پاها، شروع ورزش و تقویت عضلات و چند کار دیگر برای رسیدن به وضعیت عادی و نه حتی مطلوب؛ دلم را خالی می‌کند.همان‌طور که دارم لیست بلندبالای مشکلاتم را از ذهنم عبور می‌دهم، کتابی را به یاد می‌آورم که در بدترین دردها، مرا از زمین جدا کرد: «ماتروشکا». این کتاب را درست وقتی در بیمارستان بودم، خواندم. لحظه‌هایی که درد، مانند یک هیولای بزرگ، سعی داشت مرا ببلعد، من در دنیای سودا غرق بودم. گاهی به کلی درد را فراموش می‌کردم، گویی خودم را از تخت جدا کرده و در کنار سودا ایستاده بودم. در جاده‌ای که به هیچ‌کجا ختم نمی‌شد!«سودا» آینه‌ای بود که خودم را در آن می‌دیدم؛ زنی درگیر با تروماها، مشکلات شخصیتی و انتخاب‌هایی که هرگز آسان نبودند. انگار داستانش، یک سیلی به من می‌زد تا بگوید: «اگر بخواهی از این مسیر فرار کنی، روزی می‌رسد که فقط تو می‌مانی و تصمیمات غلطی که بدون تغییر، به هیچ‌جا ختم نمی‌شوند.» سودایی که با گذشته‌ای تاریک زندگی می‌کرد؛ زخمِ طرد شدن از سوی مادر! زخم رها شدن... مادری که خانواده‌اش را رها کرده تا به آرمان‌های «گروهک منافقین» بپیوندد، و این تصمیم، سودایی را ساخته بود که نمی‌توانست از سایه‌ی این طرد شدگی فرار کند.این کتاب، با کاوش در عمق روان انسان، به چیزهایی می‌پردازد که همه ما شاید درگیرشان بوده‌ایم: طرد شدن، اشتباهات ناشی از درک اشتباهِ «مفهوم عشق» و تلاش برای یافتن هویتی مستقل در میان تناقض‌ها. سودا با خانه‌های تیمی مواجه شده بود، با افرادی که آرمان‌هایشان گاهی بیش از زندگی شخصی خودشان برایشان ارزش داشت. اما چیزی که او را بیشتر از همه درگیر کرده بود، همان زخم عاطفی‌اش بود، زخمی که باعث می‌شد هر بار طرد شدن را «حق خودش» بداند و در روابطش، مدام احساس عدم تعلق کند.فاز خوب!شیما جوادی، با قلمی بی‌پروا و جسور، به دنیای گروهک‌ها و آدم‌هایی که با ایدئولوژی‌های اشتباه، تبدیل به مهره‌هایی برای استعمار و استکبار می‌شوند؛ وارد می‌شود. او ابایی ندارد از روایت تاریکی و ناپایداری این مسیر، و همین باعث شده «ماتروشکا» داستانی فراتر از مرزهای معمول باشد؛ داستانی که به عمق روان و تصمیم‌های انسانی فرو می‌رود و با صداقتی تلخ، حقیقت را بازگو می‌کند.این کتاب، هدیه‌ای بود که خود شیما جوادی به من داد؛ و همین هدیه، آن را برایم شخصی‌تر و ارزشمندتر کرد. انگار کتاب، مخصوص من نوشته شده بود؛ تا بخوانم، تجربه کنم و از آن لذت ببرم. مدل روایت داستان، دقیقاً همان حس باز کردن لایه‌لایه‌ی عروسک‌های ماتروشکای روسی را به آدم می‌دهد؛ هر صفحه، هر فصل، مثل کشف یک لایه‌ی جدید است، یک لایه‌ای که تو را نزدیک‌تر به عمق‌های تاریک سودا و البته خودت می‌برد. این تجربه، تجربه‌ای ناب در خواندن بود که کمتر کتابی قادر به ایجاد آن است.آنچه این کتاب را متفاوت می‌کند، متنِ سرشار از واگویه‌های سودا با خودش است؛ واگویه‌هایی که شاید در ابتدا طولانی و حتی کمی حوصله‌سربر به نظر برسند؛ اما به‌تدریج می‌فهمی که تمام این مکالماتِ درونی، در خدمت داستان‌اند. این واگویه‌ها نه تنها تو را به لایه‌های روانی سودای داستان نزدیک‌تر می‌کنند، بلکه نگاه دقیقی به خودت، به تروماهایت و به تصمیم‌هایت ارائه می‌دهند. انگار که داستان، چیزی فراتر از روایت است؛ نوعی مواجهه‌ی صادقانه و بی‌پرده با واقعیت‌های وجودی و شخصیتی.در لحظه‌هایی که کتاب را می‌خواندم، احساس می‌کردم سودا مثل یک سایه در کنارم ایستاده است. او، در مواجهه با مسیرهای پیچیده و اشتباه؛ در مواجهه با دردهای طردشدگی و عدم تعلق؛ همزمان یک آینه بود و یک هشدار؛ آینه‌ای که به من نشان می‌داد اگر خودم را تغییر ندهم؛ روزی فقط باقی‌مانده‌ای از تصمیم‌های نادرست خواهم بود! هشداری که می‌گفت مسیر رشد، گرچه سخت، اما ممکن و ضروری است. این کتاب نه فقط یک داستان، بلکه تجربه‌ای است که هم تو را با خودت مواجه می‌کند و هم تو را به شناخت دیگری نزدیک‌تر می‌سازد؛ تجربه‌ای که هر مخاطبی باید در زندگی‌اش داشته باشد.پی نوشت ها:1- معرفی کتاب ها اگر خدا بخواهد ادامه دارد...2- چقدر ویرگول خلوت شده است!!3- اگر به نمایشگاه کتاب می روید این کتاب ها را از دست ندهید.عکس ها :فصل گل ....کاری که کتاب خوب با ما می کنه! کاری که کتاب خوندن با ذهن بچه میکنه!دلتون برا منظره اختصاصی من تو بارون تنگ نشده بود؟وضعیت  ذهن من در لحظه مواجهه با دوتا گروه کتابخونی و نویسنده ها</description>
                <category>فائیر</category>
                <author>فائیر</author>
                <pubDate>Sun, 27 Apr 2025 23:26:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور با رمان فارسی آشتی کردم؟</title>
                <link>https://virgool.io/MAHDIJAN/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%A2%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-gjfnyok1oer7</link>
                <description>تلاش من برای ساخت تصویر مناسب با این متن!دندان‌هایم را مسواک زده‌ام و دهانشویه در درهان به کتاب‌هایی که خیلی یک هویی خوانده‌ام فکر می‌کنم. برای چندمین بار در ماه گذشته بدنم مور مور می‌شود و سیخ شدن موهای پشت گردنم را حس می‌کنم. عاشقانه‌هایی که خوانده‌ام؛ اتفاق‌ها، ساختار رمان و جملات ساده اما اثر گذار و شخصیت‌پردازی‌ها؛ بدنم را می‌لرزانند. از سال 99 رمان عاشقانه نخوانده‌ام و از هرچه تصویرگر عشق و عاشقی بوده؛ دوری کرده‌ام. آنقدر جمله «هرچی غیر از رمانتیک. من عاشقانه نمی‌خونم» را در گروه کتابخوانی تکرار کرده بودم که بالاخره سینا هشتگ #منع_الآشقانه را راه انداخت.باید اعتراف کنم که تصور اشتباهی از رمان ایرانی داشتم. تصویری که شاید بشود آن را ذیل خودتحقیری تمدنی در نظر گرفت. سال‌ها بود که فکر می‌کردم داستان و رمان ایرانی خصوصا در این دهه‌های جدید حرفی برای گفتن ندارد و به جز چند اثر شاخص نمی‌شود روی ادبیات فارسی حساب باز کرد. چه گمان اشتباهی! چه تصور غلطی! راستش را بخواهید پیش خودم از ان تصور اشتباه شرمنده‌ام.شاید یک روز خسته، وقتی که بدنم به اندازه‌ی کافی درد داشت و ذهنم به دنبال فرار از همه‌ی هیاهوی روزمره بود، دوباره به سمت کتاب‌های فارسی برگشتم. شاید همان روزهایی که با گروهی از نویسندگان فارسی‌نویس آشنا شدم و میانشان جا گرفتم؛ چهل نفری که هرکدام حداقل یک کتاب چاپ‌شده داشتند. ابتدا فقط می‌خواستم کنجکاوی روان‌شناسانه‌ام را ارضا کنم و نگاهی تحلیلی به آثارشان بیندازم. اما وقتی سراغ «بذر خون» رفتم، داستان مسیر دیگری را پیش گرفت.این کتاب مرا میخکوب کرد. انگار که جرقه‌ای در ذهن و قلبم زده شد، سدی که سال‌ها از عشق به رمان فاصله‌ام داده بود، ناگهان شکست. دوباره به آن حس شور و شوق بازگشتم؛ همان لذت بی‌پایان کتاب خواندن، همان‌که وقتی شروع می‌کنی نمی‌توانی زمین بگذاری و می‌خواهی هر صفحه را با ولع بخوانی.عکس از اینترنت«فرید جآاان »«بذر خون» آن‌قدر هیجانم را بالا برد که تقریباً همه کارهایم را تعطیل کردم و کتاب را دوبار خواندم؛ بار اول فقط برای اینکه بدانم داستان به کجا می‌رسد و بار دوم برای اینکه هر جمله را دوباره بخوانم و لذت هر کلمه‌اش را به دل بسپارم.این کتابِ آقای فائزی فرد، یک تجربه‌ی متفاوت است؛ داستانی که مرا به دنیایی دیگر کشاند—نه خیلی دور، اما به‌اندازه کافی متفاوت که مثل وزیدن یک باد سرد، ذهن را بیدار کند. ژانر «تاریخ دگرگون» در این اثر، یک بازی جذاب است؛ اینکه نویسنده به‌جای بازگو کردن گذشته، 80 سال بعد را به تصویر کشیده. جایی که داعش، حکومتی در خاک ایران به پا کرده است.شخصیت‌پردازی‌هایش از آن مدل‌هایی است که مثل بوی عطر غریبی که اولین بار در یک کوچه قدیمی حس کرده‌ای، می‌نشیند در جانت. شخصیت‌هایش نورا و فرید و حتی فرهاد؛ هر کدام داستان خودشان را دارند و درگیر دردهایی هستند که از تاریخ ناشی شده است. فرید هم زخمیِ داستان خودش است و هم زخمیِ تاریخ و جامعه. نمی‌دانم، شاید همین تضادهاست که او را برایم واقعی کرده؛ نه قهرمانی که فقط قهرمان است، نه قربانی‌ای که فقط می‌سوزد. او می‌تواند هر روز صبح، از میان سایه‌ها برخیزد و دوباره با خودش در جدالی تمام‌نشدنی باشد.نورا، زن جوان و عملگرایی که به نیروهای مقاومت پیوسته و به عنوان یک تک‌تیرانداز ماهر توانسته است جایگاه خود را پیدا کند، عشقش به فرید یکی از انگیزه‌های اصلی او برای مبارزه است. با وجود حساسیت و ضعف‌هایش، نورا یک شخصیت قوی و مقاوم است که در شرایط سخت، همواره به دنبال حفظ ارزش‌ها و اصول خود است.و در کنار این‌ها، همان تاریخ دگرگون... هنوز فکر کردن به مفهومش لرزه به تنم می‌اندازد. اینکه بخشی از گذشته یا آینده، دست‌خوش تغییر شود و تصویری کاملاً تازه پدید آید؛ ترکیبی از واقعیت و خیال که تو را وادار می‌کند بایستی و فکر کنی: اگر چنین می‌شد؛ چه؟این کتاب فقط یک رمان نیست؛ بلکه یک آینه است که به ما نشان می‌دهد که اگر مراقب نباشیم، تاریخ ممکن است به شکلی تلخ و غیرمنتظره به عقب برگردد.نویسندگی محمد فائزی فرد، جادویی است. قلم او روان و دقیق است، انگار که هر جمله‌اش دستی دارد که آرام‌آرام خواننده را همراه خود می‌کشاند؛ نه تنها برای خواندن، بلکه برای زندگی کردن در دنیای داستان. همین روانی و دقت باعث می‌شود وقتی «بذر خون» را شروع کردم، نتوانم زمین بگذارمش. حالا نه فقط این کتاب، بلکه باقی نوشته‌های او را هم با شوق دانلود کرده‌ام؛ حتی نوشته‌ای که درباره‌ی اژدهایان کتاب شاهنامه نوشته شده بود!«بذر خون» برای من، و برای بچه‌های گروه کتابخوانی‌مان، تجربه‌ای فراتر از یک رمان ساده بود. یک لرزش جمعی را با خود آورد؛ آن حس تلخ و در عین حال هیجان‌انگیز که با خود می‌پرسیدیم: «اگر این‌طور می‌شد، چه؟» این حس آن‌چنان عمیق بود که حتی دایره تأثیرگذاری کتاب به خانه ما هم کشیده شد. در روزهای سخت پرستاری از مادرم، کتاب را بلند می‌خواندم و تمام خانواده گوش می‌دادند. حالا، «فرید جآن» نه تنها برای من، بلکه برای تمام اعضای خانواده تبدیل به یک شخصیت آشنا شده است. حتی مهمان‌ها و عیادت‌کنندگان از مادرم پای بحث‌های فرید و قصه‌اش می‌نشینند و سعی می‌کنند با وقایع روز تطبیقش دهند.توانایی محمد فائزی فرد در پرداخت داستان‌های که نه تنها تخیل را که ذهن و قلب را نیز به حرکت در می‌آورد و بیدار می‌کند. به نظرم جملاتش مثل مسیرهایی هستند که خواننده را با خود به عمق‌های نادیده و ناشناخته‌ای می‌برند و تا مدت‌ها بعد از بستن کتاب، درگیر خود نگه می‌دارند. این قوه‌ی جادویی قلم اوست که تجربه‌ای همان‌قدر شخصی، همان‌قدر مشترک برای همه ایجاد می‌کند.با خود فکر می‌کنم دنیای نویسنده‌ای که چنین قدرتی دارد؛ چه دنیای شگفت‌انگیزی باید باشد. قدرتی که داستانش نه فقط بر کاغذ، بلکه در زندگی واقعی او هم جای می‌گیرد. در تجربه آشنایی شخصی با محمد فائزی فرد، خلق‌وخوی خاص و تقیدات اخلاقی او نیز مرا تحت تأثیر قرار داد. فائزی فرد نه تنها نویسنده‌ای است که قلمش شما را با خودش همراه می‌کند، بلکه انسانی است که دیدگاه‌ها و رفتارهایش جلوه‌ای از همان دقت و عمق موجود در نوشته‌هایش را دارد.شاید خنده‌دار به نظر برسد، اما این تجربه احتمالاً تنها بار در تمام عمرم است که کسی به من محبت می‌کند و همزمان به خاطر اینکه این محبت را آن‌طور که خودش فکر می‌کند آرمان‌گرایانه انجام نداده، عذرخواهی می‌کند! ترکیب این ویژگی‌های رفتاری با نوشته‌هایش و البته تعریف‌های متعدد دوستانش؛ باعث شد که محمد فائزی فرد نه فقط نویسنده‌ای محبوب، بلکه انسانی تأثیرگذار در زندگی من، دوستانم و خانواده‌ام باشد.چه ذوقی داشت وقتی این بسته را باز کردم :)پی نوشت ها1- این معرفی ها ادامه دارد اگر خدا بخواهد.... (نوشتماا دارم با فاصله منتشر م کنم)2- کاش میتونستم برای همه آدمهای این منطقه (جنوب غربی آسیا) این کتاب رو بخرم ! همونقدر ضروریه به نظر من...بهار اینجاست....نیازمندی هایه کوچولو سفر هم رفتیم اما واقعا واقعا سخت بود</description>
                <category>فائیر</category>
                <author>فائیر</author>
                <pubDate>Tue, 15 Apr 2025 22:27:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز جهانی...</title>
                <link>https://virgool.io/@Fae/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-wwwbf8pvcd6p</link>
                <description>یک ذره بهار....هر سال وقتی ورق تقویم نو را می‌زنیم (اگر از آن دسته آدم‌هایی باشید که اینکار را می‌کنند.) با پدیده‌ای جالب روبه‌رو می‌شویم. هر سال تعداد بیشتری از روزها به نام مشاغل و مناسبت‌های جدید ثبت می‌شوند و هر سال تعداد بیشتری از آدم‌ها چشم‌انتظار تبریک‌ها، تأییدها، و توجه‌های خاص هستند.حالا دیگر  نمی‌شود روز پزشک را به بهانه دوری راه فقط با یک تماس تلفنی ساده جشن گرفت؛ نه! یک پیام تبریک خشک‌وخالی کم‌لطفی است. بازار مجازی، تحویل آنلاین، دسته‌گل‌های لوکس، و کارت‌های دیجیتالی همه باهم هستند تا بتوانیم تبریک‌های خاص خودمان را ایجاد کنیم و خب این وسط باید قبول کرد که تبریک‌های امروزی چند میلیون گران‌تر شده‌اند ( گل هم هر سال گران‌تر می‌شود!)شاید سال آینده مجبور شویم برای این روز، بودجه‌ای جداگانه کنار بگذاریم و حتی در بخش رفاهی قراردادها حق تولد و مناسبت را به حقوق‌ها اضافه کنیم.روز مهندس، روز خیاط، روز نقاش... حتی تبریک‌ها هم تخصصی شده‌اند. باید حواست باشد که در «روز جهانی هنر» به مرضیه که نقاشی خوانده این روز را تبریک بگویی؛ راستی، راضیه را فراموش نکن! هرچند هیچ هنری ندارد  اما از وقتی همسرش گفته که «خوب زندگی کردن هم خودش یک هنر است» او هم انتظار تبریک دارد.و اما روز حسابدار! این یکی برای من تلخی دیگری دارد. تولدم ۱۴ آذر است، همان روزی که سه سال پیش به طور تصادفی با مهمانی دورهمی همکاران همسرم هم‌زمان شد. تصمیم گرفتیم جشن نگیریم تا کسی معذب نشود. کل روز را کار کرده بودیم تا برای 60 نفر تدارکات مهمانی‌های بانوان آذری را تمام و کمال روی سفره بچینیم. وسط مهمانی یکی از تازه‌عروس‌ها  یک کیک خامه‌ای کوچک آورد و به صورت شگفتانه‌طور؛ به شوهرش روز «حسابدار» را تبریک گفت. اینکه مرد محترم اساسا حسابداری نمی‌کرد و اینکه مجبور شدم در آن هیری ویری کیک را جوری ببرم که به همه برسد( که کاری سخت و عجیب بود.) و اینکه همه به صورت نقدی و حتی کارت به کارت کردن به جناب آقا تبریک گفتند و انگار نه انگار من تولدم را جشن نگرفتم که این بندگان خدا به زحمت نیفتند؛ آنچه بیشتر از همه روی مخم بود (و هست) این مساله بود که اصولا روز حساب دار 15 آذرماه است و واقعا نیازی نبود این جشن را شب قبلش در خانه‌ی یکی دیگر اجرا کنید ! والا!!بگذریم... که تمام این سال‌ها، هیچ روزی در تقویم به نام من و کارم نبوده است. حتی اگر بوده، کسی یادش نیفتاده تبریک بگوید. روز نویسنده؟ نه، چون عوضی کاربلد گفته نویسنده کسی است که رمان بنویسد و من نبودم. روز پژوهشگر؟ روز مورخ؟ یا حتی روزی برای آن‌هایی که در سکوت، در سایه، در گوشه‌ای از جهان به خلق معنا مشغول‌اند؟تنها دو بار تبریک گرفتم. دومی خنده‌دار است: مسئول یک مؤسسه خیریه که چندباری ماساژش داده بودم؛ روز جهانی «ماساژور» را با یک جعبه شکلات به من تبریک گفت! تا همین حالا هم نمی‌دانم این روز واقعی بوده یا از همان شوخی‌های فضای مجازی که کسی بیش از حد جدی گرفته باشد.اولی اما دلتنگ‌کننده است. پیامکی بود در چنین روزی؛ روز هنر متعهد! «روز هنر متعهد رو به دانشجوی هنرمند قابل افتخارم تبریک می‌گویم. در پناه خدا باشید.» همین. کلمه به کلمه‌اش هنوز در ذهنم می‌سوزد، مثل تمام خاطراتی که از استاد سامانی مرحوم دارم.پی.نوشت:1- اما در غزه، هر روز، روز مقاومت است. هر روز، روز ایستادگی در برابر ظلم و بی‌عدالتی است. و هر روز، روزی است که جهان باید به یاد بیاورد که انسانیت مرز نمی‌شناسد. کاش واقعا هنرمندی بودم که متعهدانه راوی درد غزه و شجاعتشان باشم.2- می دانم کم پیدا هستم اما روزها شلوغ و ترسناک و عجیب و غریب می گذرند؛ گرچه چون می گذرند؛ غمی هم نیست!3- دلم برای همه تنگ شده...این عکس رو مدتهاست نگه داشتم تا درمورد اینکه همیشه باید به بهتر شدن فکر کرد حتی وقتی خشک شدی؛ بنویسم اما همان شلوغی ها نمی گذارد ...این نوااختری هست که ابن سینا شاهدش بوده...  هنوزم معتقدم شبیه کبودی های بدنمه</description>
                <category>فائیر</category>
                <author>فائیر</author>
                <pubDate>Wed, 09 Apr 2025 15:54:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نزدیکتر از رگ گردن</title>
                <link>https://virgool.io/@Fae/%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%DA%AF-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%86-sxdumpvsqoh4</link>
                <description>از 21سالگی زندگیم با مرگ عجین شد؛ از همان روزی که «میم» گفت به زودی خواهی مُرد. بیماری مرموز بی‌نامم و پیامدهای داشتن یک جسم معیوب تا مدت‌ها باعث می‌شد حس کنم مرگ دور و برم حضور دارد. حسی که با چندبار «مردن و زنده شدن» تقویت ‌شد اما این «زنده ماندن» ‌های پشت سر هم بذر یک جور ایمنی کاذب را در قلبم کاشت...معمولا هر خبر بدی که در مورد خودم می‌شنوم؛هرچقدر که یک بیماری نادر باشد؛هرچقدر که غده‌های بی‌توضیح این‌ور و آن‌ور بدنم رشد کنند و دکترها لطف کنند و درشان بیاورند؛به مرگ فکر نمی‌کنم. درواقع مرگ اولین فکری نیست که به ذهم می‌آید و متاسفانه باید بگویم دومین و سومین هم نیست...اولین چیز؛ «درد» است!«یا خودِ خدا! این یکی قراره چقدر درد داشته باشه؟» صدای خودم را می‌شنوم که امثال این جمله در ذهنم رژه می‌روند!پشت بندش هم مساله مدیریت دوران نقاهت و نگه‌داری از بچه‌ها و بی‌سامان نشدن زندگی در ایام نقاهت و رساله و... هرچیزی است؛ غیر از مرگ.انگار خبر مرگ مثل همان «آی گرگ آی گرگ» ‌هایی است که چوپان دروغگو تکرار می‌کرد.اما امروز یک لحظه فکر کردم شاید یک روزی گرگ واقعا به گله بزند.«وقتی علی همه را بهم پیوند می‌زند»متوجه شدم یکی از دوستانم فوت شده است. همان که می‌خواستم برایش کتاب «قدیس» را بخرم. فکر کرده بودم چه شوخی بامزه‌ای می‌شود وقتی کتاب را بخواند! کشیشی مسیحی به دنبال علی علیه‌السلام!مسیحی بود و باعث شده بود بروم و عهدین را با دقت بخوانم.مسیحی بود اما بیشتر از 8 بار باهم نهج البلاغه را دوره کرده بودیم... هرسال 10 اردیبهشت دوره جدید را شروع می‌کرديم و تا اسفند کتاب تمام می‌شد و هربار ما ذوق می‌کردیم از خواندن همه‌ی آن خطبه‌های شگفت انگیز و بیشتر عاشق امام می‌شدیم.هرچقدر من بی استعداد بودم در نقل قول از کتاب‌ها ؛ او دائما استفاده می‌کرد از حکمت ها.قرار بود باهم بریم پیاده روی اربعین اما حال بد من مانع بود. امسال قسمش دادم و قرار شد او واقعا مسافر این راه باشد و من مجازی همراهی‌اش کنم. آن شب که نشسته بود در روف گاردن هتل و خیره به گنبد امام علی علیه السلام اول دعا خواندیم و بعد قلیون کشید.... آن‌قدر واقعی بود که طعم تند تنباکو را حس می‌کردم.حس می‌کنم به من خنجر زده است. وقتی داشتم نقشه می‌کشیدم چطور قدیس را بخرم و برایش پست کنم‌؛ چطور بدون اینکه بفهمد آدرس بیمارستان را پیدا کنم؛ همراه کتاب چه چیزهایی را پست کنم (یه نقاشی نصفه با خودکار که هیچ وقت تکمیلش نخواهم کرد؛ یک رژ طلایی زوجی و یک ماگ با طرح خانم دکتر...)؛ چه بنویسم در نامه؛ مرده بود و من نمی‌دانستم. می‌دانم احساساتم معقول نیستند؛ می‌دانم این بخشی از فرآیند سوگواری است اما وجود دارند. من حتی بیشتر از غمگین؛ خشمگینم. خشمگین از بی‌خبری‌ام. از اینکه وقتی با دوستش تماس گرفتم از ماجرا باخبر شدم و نه قبل از آن. خشمگین از فرصت‌هایی که برای دیدنش پیدا نمی‌کردیم. ناراحت از اینکه آخرین جلسه نهج البلاغه خوانی هرگز برگزار نخواهد شد...چه کند دل سیاهی که همیشه تو را می خواهد؟«سرفه، سرفه و باز هم سرفه»شنبه پیش سید علی مریض شد. سیزده ساعت اول تب داشت و بی‌قراری می‌کرد؛ با استامینوفن خوراکی و شیاف تبش را کنترل می‌کردم و تمام طول روز در بغلم و روی پاهایم نگهش داشتم. شب، دیگر با دارو هم آرام نمی‌شد و سینه‍ اش صداهای عجیبی می‌داد. صبح نزده براهی بیمارستان شدیم... تشخیص دکتر، خروسک و آنفولانزای نوع جدید بود. در همان ساعت‌های بستری شدن و تنفس «اپی نفرین» از دستگاه بخور سرد؛ پسر عمو را دیدم که چند تخت آن‌ورتر پسر سه ماه‌اش را زیر دستگاه گرفته بود. سلام و علیک پدر مادرها در بیمارستان همراه با غم و دلتنگی است. وقتی بچه‌ات مریض است دوست داری جهان به پایان برسد و خودت بیمار باشی.تمام هفته را با نگرانی و پرستاری سپری کردم. به جرات می‌توانم بگویم هر شب به زور دو ساعت خوابیده‌ام و هر روز به ندرت چرت‌های کوتاه مدت داشته‌ام. راستش را بخواهید خیلی زور زدم که کلافگی‌ها و خستگی‌هایم روی رفتارم در خانه تاثیر نگذارد. البته که ناموفق بودم! چندین بار «مامان چرا مهربونی حرف نمی‌زنی» را از حورا سادات شنیدم.صبح وقتی عمو زنگ زد؛ قلبم بیشتر از پیش شکست. خستگی یک هفته‌ای در تنم بود و روانم رنجور از مرگ دوستم که عمو با پرسیدن احکام نحوه غسل و کفن نوزاد سه ماهه؛ تیر آخر را زد.جراحی سرپایی پیوند لثه را لغو کردم اما به خاطر حالِ سید علی نمی‌توانم در عزاداری شرکت کنم. راستش توان شرکت را هم ندارم...حتی توان تماس گرفتن و تسلیت گفتن. چه باید بگویم؟ به مجلس عزای پسرتان نیامدم چون پسرم مریض است؟ مرگ و میر کمتر از یک درصد این بیماری سهم پسر شما شد؟حالم بد است و بعید می‌دانم درونم به این زودی‌ها از آشوب رها شود. متن بابا در گروه خانواده را می‌بینم و سعی می‌کنم آرام باشم و آرامش را برای پسرعمو و همسرش طلب کنم...پی نوشت:1- قلب‌ها فقط با یاد او آرام می‌گیرند.2- آخرین ویدئویی که دوستم برایم فرستاده بود. روحش شاد.3-  نه اینکه آدم خوبی باشم یا حتی شایسته گفتن از امام علی علیه السلام ...اگر قرار به اجازه داشتن بر اساس شخصیت و نور درون بود؛  به طور قطع من آخرین کسی بودم که اجازه گفتن از او را پیدا می‌کردم. اما گاهی آدم‌های کور هم می‌توانند نوری بزرگ را حس کنند.4- هر شب برای بچه ها لالایی می‌خوانم؛ آن‌قدر این بندها را تکرار کرده‌ام که حورا سادات آن‌ها را از بر است:به وقت هر گرفتاریتو داری یاور و یاریبگو من غصه نادارمکه باشد مرتضی یارمبه وقت روز سختیتو داری همره سر سختیبگو من غصه نادارمشجاع هاشمی یارمبه وقت هر گرفتاریتو داری سرورِ ماهیبگو من غصه نادارمامیر مؤمنان یارم </description>
                <category>فائیر</category>
                <author>فائیر</author>
                <pubDate>Sun, 19 Jan 2025 18:51:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکه‌هایی از قلب، روح و آن چیز دیگر که اسمش را بلد نیستم...</title>
                <link>https://virgool.io/@Fae/%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D9%84%D8%A8-%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D9%88-%D8%A2%D9%86-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%84%D8%AF-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-glca5wic9sul</link>
                <description>وقتی 18 سالم بود هرگز فکر نمی‌کردم که بیست سالگی را ببینم و حالا حتی از سی سالگی گذر کرده‌ام.یک زندگی که خیلی بیشتر از سی و چهار سال فراز و نشیب داشته و بیشتر از آنچه در مخیله‌ی یک نفر بگنجد؛ عجیب و غریب بوده است. یک زندگی که سرشار از تکه‌های وجود من است..آن باغ که به هر شاخ درختش قمری بود....«قلب مادرانه»سائر پرسیده بود چرا صدایت گرفته و من حس دروغ گفتن نداشتم. خیلی ساده گفته بودم گریه کرده‌ام و خب در ادامه هم نمی‌شود دلیل ماجرا را نگفت: سالگرد. به او گفتم ده روز تمام جسدی را در درون بدنم حمل کرده‌ام. کار ساده‌ای نیست... اساسا سقط کردن اصلا ساده نیست.اولین بار هیچ تصوری از سقط نداشتم. دکتر گفته بود که جنین سقط شده و دارو داده بود و گفته بود «خونریزی» خواهم داشت و گفته بود اگر اتفاقی نیفتاد هفته‌ی بعد به او مراجعه کنم.جوان بودم.. و تا اندازه‌ی زیادی احمق! پس به همسرم اصرار کردم که ماموریتش را برود؛ همانطور که گفتم هیچ تصوری از سقط نداشتیم.درد چند ساعت بعد آغاز شد...از آنجایی که نوشته‌های من سرشار از توصیفات و تعابیر متعدد و متنوع در مورد درد است؛ نیازی به تکرار مکررات نمی‌بینم. هرچه بود گذشت و در نهایت من ماندم و جنین سقط شده.بعد از چند سال هنوز هم هولناک بودن آن صحنه مرا می‌ترساند و وحشت را به رگ هایم سرازیر می‌کند.بچه‌ی آدم ؛ بچه‌ی آدم است. فرقی نمی‌کند در کف دستت جا شود یا فقط چند هفته از وجودش مطلع بوده باشی؛فرقی نمی‌کند بیشتر از تو شبیه بچه قورباغه‌هایی باشد که در بچگی توی نهر می‌دیدی؛فرقی نمی‌کند قلب کوچکش تشکیل نشده باشد یا چند ضربه زده باشد و بعد شانه از بار هستی خالی کرده باشد...هرچه باشد اولاد رگ و خون آدم است و نمی‌شود گذاشت سرنوشتش به فاضلاب شهری ختم شود.تنها بودم؛ احمق و جوان نیز...ترکیبی که احتمالا منشأ بخش بزرگی از خطاهای بشری است. بچه‌‌ام را به آغوش گرفتم و چند ساعت بعد در یک جعبه‌ی کاغذی سفید به تنهایی به خاک سپردم.تا همین دیروز چیزی در درون من بود که می‌خواست این تجربه‌را؛ این درد را و این داغ را فقط برای خودش نگه دارد: اینکه یک قسمت از قلب من در پردیسان قم دفن شده است.در پاییز 99 می‌دانستم سقط یعنی چه!جنین بزرگتر بود و دلبستگی من به او بیشتر. از همان روزهای اول تحت مراقبت بودم و همه چیز خوب بود تا اینکه قلب کوچکش تصمیم گرفت نزند.. ده روز تمام طول کشید تا شرایط قطعی شود و امکان جراحی فراهم... چهار روز اول به معنی واقعی کلمه در بیم و امید سپری شد. روزهایی که حتی استرس را کنترل می‌کردم چون استرس می‌تواند تاثیرات سمی و نامطلوبی روی جنین داشته باشد. خدای دمنده‌ی حیات؛ ادامه‌ی حیات مادی پسرم را نخواست. آن روزها بارِجسدی بر بطنم سنگینی می‌کرد و من دلش را نداشتم که از همان توده جدا شوم. تمام شش روزِ انتظار برای جراحی در امید برای اینکه بمیرم و جنین را با خودم به خاک بسپارند گذراندم. اما در آخر با رحمی خالی؛ از بیهوشی برخواستم... جنین یک جایی در محل دفن(بخوانید امحاء) موارد مشابه بیمارستان به خاک سپرده شد. یک تکه دیگر از قلبم در «باغ رضوان» ارومیه است.چهار‌شنبه اول صبح؛ هنوز نیم ساعت مانده به شروع کلاس؛ پیامک مادرم سر می‌رسد: «تولدت مبارک مامان از طرف سید علی!» هنوز غده‌های درون ریزم در حال ترشح اکسی توسین هستند که پیام صوتی از طرف بابا در ایتا می‌رسد. حورا سادات در یک جمله تبریک گفته: «مامان فائزه تولدتون مبارک»نامه سادات به من برای تبریک تولدم :))«روح»خوابگاه هشت ضلعی بود. در هر ضلع سه درخت کوچک کاشته بودند به جز ضلع جنوبیِ بلوکِ متروک مانده‌ی مریم. جایی که خیلی زود محل قرارهای شبانه‌ی من و فاطمه شد: «بین الشجرتان»! بعد از خاموشی می‌نشستیم و کتاب می‌خواندیم و نوار کاست گوش می‌کردیم. آن روزها MP3 player آنقدر دنگ و فنگ داشت که واکمن گزینه‌ی بهتری بود. . کیک‌های پخته شده در تابه را با قهوه‌‌های فوری می‌خوردیم و حافظ و فردوسی و صائب را خسته می‌کردیم از بس که برای ابیات تکراری ذوق نشان می‌دادیم.فاطمه درون گرا بود. روزها به سختی می‌شد پیدایش کرد. یا در کنج کتابخانه می‌نشست یا معتکف اتاق علماء و شهداء بود و نقاشی‌های عجیب و غریب می‌کشید. بعدها وقتی به بچه‌های خوابگاه می‌گفتم که آیا فاطمه را به خاطر دارند؛ اغلب نمی‌دانستند در مورد چه کسی حرف می‌زنم. مجبور بودم بگویم همان آشپز پیراشکی‌های جشن میلاد امام رضا علیه اسلام. آن‌جا بود که ممکن بود به یادشان بیاید از دختر ساکت و اخمویی حرف می‌زنم که از بس حاضر نبود در جمع‌ها باشد به «مغرور» نیز ملقب شده بود. دختر مغروری که حاضر نبود «نوبت کاری» را شریکی انجام دهد و یا از زیر کار در می‌رفت و یا قبل از آمدن بقیه تمیزکاری‌ها را می‌کرد و می‌رفت. روزی که پا پیش گذاشت و گفت می‌تواند برای حداقل هزار نفر پیراشکی بپزد؛ کسی حرفش را باور نمی‌کرد. اما از آنجایی که مرد است و قولش؛ دو ساعت قبل از جشن گروهی نشسته بودیم و پیراشکی های خنک شده را بسته بندی می‌کردیم. هنوز که هنوز است رسپی آن خمیر را که با دستخط خرچنگ قورباغه دم اتوبوس برایم نوشته بود در دفتر خاطراتم دارم!از این کتابخانه حرف می‌زنم!وقتی فاطمه ناپدید شد زندگی من به تلاطم افتاد. تا همان هفته‌ی قبلش حرف می‌زدیم و از دلتنگی برای شب‌های خنک بین الشجرتان می‌گفتیم. من با ذوق گفته بودم «ارباب حلقه‌ها» را خریده‌ام تا بخوانم و او گفته بود مشتاقانه منتظر آن است که بالاخره بفهمم تالکین و دنیایش هزار بار بیشتر از «هری پاتر» می‌تواند مسحور کننده باشد. اما تا هفته‌ی بعد خبر از او نشد و بعد بی‌جواب بودن پیامک‌هایم به یک ماه رسید. فکر می‌کردم این نبودن طبیعی است و بالاخره فاطمه‌ هم سر عقل آمد و مرا رها کرد. چه دلیلی می‌توانست داشته باشد آدمی با مطالعه و هوش فاطمه وقتش را با آدم پر سرو صدا و خنگی مثل من بگذراند؟ با همین فکرها و افکار مشابه که بعدها فهمیدم از روان‌بنه طردشدگی نشات می‌گیرند؛ به خودم اجازه پیگیری بیشتر نمی‌دادم تا اینکه موعد پر کردن فرم‌های خوابگاه رسید. می‌خواستم اسم او را به عنوان کسی که می‌خواهم هم‌اتاقیم باشد بنویسم و می‌خواستم نظر او را هم بدانم. تماسم را مادرش جواب داد و فهمیدم فاطمه در دسترس نیست و به آلمان رفته است. مادرش چندین بار عذرخواهی کرد که جواب تلفن‌هایم را نداده و فاطمه در شرایطی نبوده که خداحافظی کند....دوستم رفته بود و من را با کوهی از سوالات تنها گذاشته بود. اگر بگویم این فقدان زندگم را مختل کرد و تا مدت‌ها روزها کش می‌آمد؛ دروغ گفته‌ام. زندگی در جوانی خیلی تند می‌گذرد: دوستی‌های جدیدی شکل دادم؛ متاهل شدم؛ درس خواندم و ابعاد شخصیتی‌ام را توسعه دادم و ناگهان فاطمه برگشت. البته باید بنویسم ناگهان «فواد» برگشت. چندین روز طول کشید تا مردی را بپذیرم که هویت دوستم را یدک می‌کشید و روزهای بیشتری نیاز بود تا بی‌خبری را ببخشم و کمتر گلایه بکنم و غر بزنم. ماه‌ها طول کشید تا نوع جدیدی از دوستی را ؛اگر بشود اسم ارتباط نداشتن ولی با خبر بودن از هم را دوستی گذاشت؛ را ایجاد کنم. یک بخش از روح من در ضلع جنوبی خوابگاه مریم؛ باقی مانده است.چهارشنبه سر کلاس بودم که تلفنم زنگ زد. صدای خانومانه‌ی پشت تلفن از من می‌خواست به ورودی دانشگاه بروم و بسته ام را تحویل بگیرم. دومین دسته گل پروانه‌ای امسالم را از فاطمه یا فواد می‌گیرم...کارت تبریک با دست خط دیگری! (احتمالا فروشنده دسته گل مذکور)«روح الروح»در تاریخ آمده است که بعد از شهادت فجیع و دردناک «یحیی بن زید» ؛که درود خدا بر او باد؛ زنان طبرستان تا مدت‌ها اسم فرزندان پسر خود را یحیی می‌گذاشتند. باردار بودم که هفتم اکتبر رخ داد. طوفان الاقصی جهان را تکان داد و حجت را بر همه آدم‌های زنده این زمان؛ تمام کرد. همان اوائل شروع جنگ بود که فیلم وداع عجیب پدربزرگی از نوه‌ دخترش پربازدید شد. در بین هزاران کودک فلسطینی کشته شده؛ روح الروح شناخته شد تا شاید تلنگر دیگری به آدم‌هایی که اسم انسان را یدک می‌کشند؛ بخورد.آن روزها نتوانسته بودم به اندازه‌ای که می‌خواهم گریه کنم. اساسا گوشی را خاموش کرده بودم که هورمون‌های استرس؛ جنین را تهدید نکند. جنین هم دختر نبود تا به شیوه‌ی نیاکانم اسمش را روح الروح بگذارم پس تصمیم گرفتم دینم را به هر شیوه‌ای که بتوانم ادا کنم: با نوشتن، ترجمه کردن، توضیح دادن، همدلی کردن با چند دوست لبنانی که داشتم و بعد با پرداختن همه درآمدهای شخصی که داشتم. البته که خیلی کم بود.سالگرد تولدم فرصتی شد تا ایده‌ی جدیدی را عملی کنم. به همه آشنایان و دوستانی که ممکن بود بخواهند هدیه‌ای برایم بخرند پیام دادم که امسال همه هزینه ها و کادوهای نقدی تولدم را به غزه خواهم داد.اغلب دوستان و اعضاء خانواده همانطور که خواسته بودم هدیه خود را به صورت نقدی پرداخت کردند به جز مادر گرامی که تصمیم گرفته بود با هدیه «النگو» حسابی بترکاند!النگوی مذکور!احتمالا می‌توانید حس خوب من را وقتی هدایایی بالغ بر 40 میلیون تومن را (بخش بیشترش همان النگو بود) به مقاومت هدیه دادم تصور کنید. امیدوارم شادی و حس خوب آن لحظه را بارها تجربه کنید.توجه: نوشتن این بخش فقط و فقط از بابِ ترویج و تشویق انجام شد.«آن چیز دیگر...»روز تولدم برای مسعود نوشته بودم تنها دستاورد من در زندگی دوستی‌هایم بوده است. البته که او هم با همان دک و پوزِ موفقِ همه چیز تمامش حرف‌هایی زد مبنی بر اینکه همین دوستی، مهم ترین دستاورد است و زندگی شخصی و فردی خیلی مهم‌‌تر و بزرگ‌تر از زندگی کاری و موفقیت‌های آن‌چنانی است و از همین شعارها که همه‌ی ما خیلی اوقات بهم تحویل می‌دهیم؛ ردیف کرد!اما...دور از تمام آن لحظات ناخوشایندی که بابت نداشتن‌ها و نرسیدن‌ها خودم را سرزنش می‌کنم؛ حاضر نیستم دوستی‌هایم و دوستانم را با بسیاری از موفقیت‌های مادی و معنوی دیگران و تقریبا به هیچ قیمتی عوض بکنم. دوستانی که واقعا نمی‌دانم چرا با من دوستی می‌کنند و چطور آدمی مثل من را با همه ضعف‌ها، نشدن‌ها و نخواستن‌هایش دوست دارند... فقط می‌دانم آن‌ها بی‌شائبه مهر می‌ورزند چون انسان‌های فوق العاده‌ای هستند.چند روز قبل از تولدم «مرضیه» که دلش طاقت نیاورده بود تا دیدنم صبر کند؛ عکس هدیه‌ام را برایم فرستادشاید باید توضیح بدهم که «پروانه» یک جورهایی نماد من محسوب می‌شود. تقریبا همه دوستانم حواسشان هست که وقتی به من کادو می‌دهند یک جایی از آن پروانه داشته باشد!! آنقدر این کار تکرار شده که حس می‌کنم تنها آدمی که در جهان حق دارد از نماد پروانه استفاده کند؛ من هستم!! (همینقدر جوگیر) البته در همین ماه با کلیپ تولدی که «س» زحمتش را کشیده بود حالم واقعا پروانه‌ای شد.چطور یک نفر می‌تواند ما را اینقدر بشناسد؟چطور یک نفر می‌خواهد ما را اینقدر بشناسد؟چرا کسی به خودش این زحمت را می‌دهد؟چقدر از این شناختن‌ها واقعی است؟چرا، چطور، کی، چگونه‌های مختلف در ذهنم ردیف شدند تا شاید حسی را که بدیهی است نام گذاری کنم؛ نکردم! خیلی ساده پذیرفتمش...«دختر مهتاب» هم حسابی غافلگیرم کرد. دقیقا وقتی مدت‌هاست نیستی؛ انتظار نداری کسی حواسش به بودنت هم باشد. مثل آقای «والی سیچانی» که همان اول آذز و بعد چهاردهم ماه شگفت زده‌ام کرد؛ هرکدام به طریقی!مسائل مهم :از آنجایی که معتقدم: «ناامیدی دشمن اصلی است.» این اعتقاد راسخ را نیز دارم که انتشار نا‌امیدی «گناه اصلی» به شمار می‌رود. پس اگر ننوشتم نه اینکه چیزی برای نوشتن نبوده بلکه بخش عمده‌ای از آنچه در این روزها حس می‌کردم و با آن مواجه بودم آمیخته به درد و سیاهی ناامیدی بود.اما همیشه به یاد ویرگول و اهالی آن بودم... آقای محسنی،دختر مهتاب،زهرا بانو، نیلوفر، ارمیا، کریپتون، زینب، خانم دهقانی، نگین اصل، جوجه تیغی، سید مهدار، مجنون لیلا،حتی سفیر پاکی که زیاد نوشتنم را چشم زد، پاییز خارج نشین، ستاره عزیز دل، روانویس که هنوز سوالات روان شو اش را جواب نداه ام، بانو خمول، وافیم، مارشمالو، حسین، همراز و دیگرانی که اسمشان در ذهن و قلبم ثبت است.... امیدوارم نبودن‌ها و نخواندن‌هایم را به حساب بی‌وفایی و بی‌توجهی نگذارید.یک نما از استرس و شرایط اغلب روزهای این دوماه</description>
                <category>فائیر</category>
                <author>فائیر</author>
                <pubDate>Fri, 20 Dec 2024 15:24:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگران</title>
                <link>https://virgool.io/MAHDIJAN/%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-t1ouswrgqces</link>
                <description>یک داستان معروف از پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم وجود دارد که ماجرای یک یهودی است که سر راه پیامبرخدا آشغال می‌ریخت یا از پشت بام خاکستر خالی می‌کرد روی سر ایشان. (واقعا یک نفر چقدر باید از یک نفر دیگر حالش بد بوده باشد و کینه داشته باشد که اینقدر اغراق شده واکنش نشان بدهد؟!)احتمالا خیلی از ماها این داستان را بارها شنیده باشیم. احتمالا با رسیدن به نقطه عطف روایت؛ یعنی همان‌جایی که چندروزی از همسایه یهودی و آزارهایش خبری نمی‌شود و پیامبر مهربانی صلی الله علیه و آله وسلم حالش را جویا می‌شود‌؛ تعجب کرده باشیم. خود من این ماجرای تاریخی را به عنوان نمونه برای  «تساهل مذهبی»،«اسوه اخلاق» و «خلق عظیم» بودن حضرتش بارها مثال زده‌ام.همین...هیچ وقت از خودم نپرسیدم:«چرا؟!؟»چرا باید جویای حال چنین آدمی شد؟نپرسیدم چون رفتار همیشه اخلاقی ایشان به عنوان جواب پیش فرض دم دست ذهنم بود.تا امروز... سخنران همین ماجرا را برای یک جمع دانشجویی تعریف می‌کند. روایت که به نقطه عطف می‌رسد‌؛ چندتایی از جوانان امروزی پوزخند حواله سخنران می‌‌کنند. سخنران ادامه می‌دهد: «پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم حریص بر هدایت انسان‌ها بود. برای همین بیشتر از آسودگی از توقف آزارها  «نگران» این می‌شود که نکند این مرد یهودی «هدایت نشده» از دنیا برود...»فایی به زنجیر کشیده شده با هوای نفس و امیال گناه آلودِ درونم می‌پرسد: «یعنی نگران منم میشن؟» همه‌ی وجودم می‌داند که جواب  «آری» است.اولین دانه‌ی اشک فرو می‌ریزد: «حس خیلی خوبی داره یکی واقعا نگرانت باشه...»باید اعتراف کنم این حس مرا بیش‌تر از روضه‌ی امشب؛ می‌گریاند...پی نوشت:پ.ن1: متاسفانه شدیدا درگیر امروز روزمره و درس‌ها هستم و  چند روزی فرصت مطالعه متن‌های فاخر دوستان رو ندارم... امیدوارم این قصور را ببخشید.پ. ن2: عکس را دوستم ارسال کرده بود با این توضیح که شبیه منه! ( الله اعلم)</description>
                <category>فائیر</category>
                <author>فائیر</author>
                <pubDate>Tue, 24 Sep 2024 13:24:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک ذره از هر چیز</title>
                <link>https://virgool.io/@Fae/%DB%8C%DA%A9-%D8%B0%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D8%B1-%DA%86%DB%8C%D8%B2-gdvgvb4rhekr</link>
                <description>می‌خواستم یک پست طولانیِ طولانی بنویسم اما بدون تعارف دیگر میل و قدرت تایپ کردن با دستی که آنژیوکت در رگش جا خوش کرده ندارم. قدرت تفکر منطقی را به همراه قدرت تلفظ کلمات دقیق از دست داده‌ام که احتمالا تحت تاثیر داروهاست... پس به خودم اجازه‌ی خیال پردازی و غرق شدن در خاطرات را می‌دهم. صحنه‌های پراکنده‌ای که شاید هیچ نخ تسبیحی آن‌ها را به‌هم وصل نمی‌کند ولی در نهایت حال مرا خوب می‌کنند:اول: یک تکه «میم»از بلندگوی فرودگاه مهرآباد اسمم را صدا می‌کنند. دستکش یکبار مصرف به دست در حال تعویض پوشک بچه هستم. فکر می‌کنم هواپیمایی آتا فهمیده کمربند مخصوص نوزاد را به مهماندار هواپیما تحویل نداده‌ام و دنبالم می‌گردند. روز تا همین لحظه سرشار از سختی بوده پس طبیعتا فکرم کار نمی‌کند. قبل از اعلام دوم به سمت اطلاعت حرکت می‌کنم. بوی گل قاصک خیلی زودتر از دسته گل پروانه‌ای غافلگیرم می‌کند...دسته گل پروانه!نیم ساعت بعد روی صندلی عقب ماشین «میم» نشسته‌ام. برای چندمین بار می‌پرسد: «مطمئنی حالش خوبه؟ زیاد تو آفتاب موند» من هم برای چندمن بار جواب می‌دهم که مسافتی نبوده و قطعا نمی‌توانسته ماشین را در سالن انتظار فرودگاه پارک کند! اتفاقات روزم را برایش تعریف می‌کنم. اینکه بابا اول صبحی درختچه‌های مو حیاط خانه را سم پاشی می‌کرد و مثل همیشه ماسک نداشت و من حرصم گرفته بود از این همه بی‌توجهی به سلامت جسمی‌اش. از آرش بنده خدا که با ماشین خودمان آمده بود که ما را به فرودگاه برساند و بابا او را پس فرستاده بود تا بعدا برایم حرف درنیاورند که با راننده دولتی به کارهای شخصی می‌رسم(!!!) از تاخیر یک و نیم ساعته پرواز و جابه جایی‌های چندباره در هواپیما چون یک خانوم با دماغ عملی دوست نداشت پیش منِ نوزاد به بغل بنشیند و معتقد بود ممکن است دست من به دماغش بخورد!زبان میم هم باز می‌شود و از لاک غریبگی بیرون می‌زند. از حال و هوای برگشت به ایران می‌گوید و بحث‌های بی‌خودی که با دانشجوها دارد و صد البته از شلوغی روزهایش. قبل از اینکه دوباره از او به خاطر اینکه وسط این همه شلوغی برای کمک به من آمده تشکر کنم؛ می‌گوید: «واقعا می‌خواستم برم زیارت ... می‌دونی که تعارف نمی‌کنم.» با خودم فکر می‌کنم تعارف بکند هم فرق زیادی ندارد؛ در موقعیتی نبودم که دستِ کمک کننده‌ای را پس بزنم آن هم این دست خاص! برای چند صدمین بار در عمرم سعی میکنم «میم» را ببینم. این وضعیت یک طرفه که او مرا می‌بیند و من نمیبینمش حسابی حرصم می‌دهد. حتی نمی‌دانم صحبت چطور گل می‌اندازد اما با دیدن سرعت سنج ماشین یک هو می‌پرم وسط حرف‌هایش: «سرعتت رو کمتر کن. خیلی تند میری!» کمتر شدن سرعت ماشین محسوس است. متوجه هستم دوباره از توی آینه نگاهم می‌کند؛ در پاسخ به «هان»ِ پرسشی‌ام می‌گوید: «باورم نمیشه فایی بگه آروم‌تر!» لبخند می‌زنم. ادامه می‌دهد:« هروقت یاد اون روز که پشت ترک امیر نشستی و اون پرش‌های دیوانه‌وار می‌افتم؛ از نو استرس می‌گیرم.» لبخند می‌زنم: «منم همین‌طور. گاهی فک می‌کنم منِ جدید رو نمی‌شناسم پس اگر توهم نمی‌شناسی برام قابل درکه بالاخره...» وسط جمله‌ام می‌پرد:- خُبه خُبه... چه برا خودش می‌دوزه و می‌بره. من همیشه تو رو می‌شناسم حتی اگر خودت نشناسی!- آهان!- اهوم!دوم: یک لقمه «نان»طاهره اصالتا پاکستانی است از نسل خُوجه[1]های هندی که چند قرن قبل در پاکستان و در تاریخ معاصر در لندن زندگی می‌کنند. از آن پولدارهای اسم و رسم دار است و فقط کافی است اسم پدرشوهرش را ببری تا اهالی پاکستان او را بشناسند. متولد لاهور، بزرگ شده‌ی لندن، ازدواج کرده‌ی فرانسه و طلبه‌ی قم است. خودش می‌گوید وقتی بعد از تولد فرزند سوم خیالش از شوهر و بچه‌ها به واسطه‌ی حضوردخترعمویش به عنوان زن سوم خانه راحت شده ؛ آرزوی دیرینه‌اش برای خواندن علوم دینی را به شوهر گرامی یاد آورده شده است. طبعا شوهر فرهیخته‌ هم شرایط تحصیل را برای او در بهترین مرکز تحصیلات علوم دینی جهان را فراهم کرده است.چند سال بعد از شروع درس خواندن و رفت و آمد به ایران؛ دولت انگلیس حضور در لندن را محدود و طاهره و خانواده‌اش را با مشکلات متعدد و هجران اجباری مواجه کرد. دوری و غمی که احتمالا اغلب ما را از پا می‌اندازد اما طاهره را نه! به جای نشستن و زانوی غم به بغل گرفتن سطح سه و چهارش را هم خواند و مطالعات جنبی را آغاز کرد.همین مطالعات جنبی در عرصه‌ی رسانه پای او را به کلاس‌های استاد مرحوم فرج نژاد باز کرد و باب آشنایی من و او را گشود! آشنایی ما خیلی ساده و سر نان لواش شروع شد! زنان پاکستانی نان را از بیرون نمی‌خرند. نانوایی‌ها اصولا برای هتل‌ها و مغازه‌های فروش اغذیه و نهایتا مردهای مجرد بدون خانواده[2]کار می‌کنند. هر زن پاکستانی حتی از کاست[3]‌ خیلی بالا باید برای خانواده‌اش؛ که تعداد زیادی از افراد هستند[4]‌‌؛ نان بپزد. آن هم در هر وعده!این طور شد که طاهره هنوز ترم یک  را تمام نکرده بود از خوردن نان‌های چون پتوی قم خسته شد و دنبال خرید یک عدد تنور و اخذ مجوز از خوابگاه برای داشتن چنین چیزی بود. اینجا بود که پای «ظفربایی» به ماجرا باز شد و بعد از انجام تمامِ مراحلِ چاپلوسی، مذاکره، پرداخت رشوه و صد البته خواهش و تمنا از مسئولین مختلف؛ یک دستگاه تنور به خوابگاه «آمنه» تحویل داده شد. شادی ما در آن روز قابل توصیف نیست اما مطمئنا می‌توانید جوگیری یک دسته دختر جوان را در نظر آورید که باعث می‌شد تقریبا تنور مذکور همیشه روشن باشد! تا چند ماه هر روز صبح نان تازه به بدن می‌زدیم و بوی نان پختنمان همه‌ی بچه‌های بلوک خارجی‌ها را مست می‌کرد!در نانوایی «طاهره و رفقا» نان‌های مختلفی پخته می‌شد. از «گاتای» ارمنستانی تا «خِتاب» آذری؛ از «نان شیر»ِ توکیو تا «نان ذرت» برزیل و از همه محبوب‌تر و پربازارتر «نان سیب زمینی» پنجاب! که بچه‌های هند و پاکستان و حتی اردوزبان‌های افغانستان مدعی داشتن دستور اصلی بودند.عجیب بود که همین یک تکه نان چه تهدیدها و کری‌خوانی‌هایی را مهمان بازی والیبالمان کرد و چه یقه‌هایی که برایش دریده شد! آدمی زاد موجود عجیبی است و گاهی برای یک دستور نان؛ فشارش بالا پایین می‌شود.از اینجا دستور پخت و تهیه نان سیب‌زمینی است. پس اگر اصولا «نان‌باز» نیستید؛ بقیه متن را رها کنید‍!مرحله اول: از دنیا چه می‌خواهیم؟قبل از شروع به پختن نان باید تکلیف خودمان با جهان هستی را مشخص کنیم! فکر نکنید نان پختن یک مساله ساده و مثل همه‌ی کارهای روزمره است. نان خصوصا در جهان شرق؛ پایه و اساس بسیاری از غذاهاست و روش‌های طبخش از تفاوت‌های عجیب و غریب فرهنگی و حتی جهان بینی نشات می‌گیرد. کافی است پیش یک مامان بزرگ هندو بشنید و او در حین خوراندن غذا با دست‌های حنا بسته‌اش به شما ماجرای خلق جهان به شکل نان را برایتان تعریف کند! در فرهنگ‌های اصیل شرقی نان «محترم» است و این احترام حتی در اسلام «تایید و تاکید» شده است. نمونه‌ی بارزش حدیث «أَكْرِمُوا اَلْخُبْزَ» و «رزق آوری احترام به نان» است.مرحله دوم: فانتزی‌هایت را به نان بسپار!اگر اهل رمان‌ها، فیلم‌ها و سریال‌های رومانتیک باشید؛ حتما بارها با صحنه‌ی داستانی یا سکانسِ نمایشی پختن نان و اساسا آشپزی مواجه بوده‌اید. جایی که عاشق و معشوق با همدیگر نان می‌پزند و آشپزی می‌کنند و این بین هی و پشت سرهم صحنه‌های جذاب عاطفی خلق می‌شود و اساسا عمل «پختن» به «دیت» تغییر ماهیت می‌دهد و در ذهن همه‌ی ما یک فانتزی خواستنی می‌سازد.نترسید! قصد تحقیر و تخطئه کردن این  تصویر را ندارم. نمی‌خواهم بگویم چنین تصاویری غیر واقعی هستند و نان پختن آنقدرها هم فانتزی نیست. چرا که وقتی در خاطراتم کنکاش می‌کنم؛ کم صحنه‌ی عاطفی و عاشقانه به ذهنم نمی‌رسد. صبح روزی که با نانی داغ «میم» را از خواب صد پادشاه بیدار کردم. شبِ پختن 500  نان روغنی تنوری (150 کیلو آرد) برای مراسم احیاء همراه خاله کوچیکه و شوهرش. پختن نان برای «چاپاتی»ِ پنجابی برای همکلاسی های همسرم آن هم وقتی دائما داشتیم می‌خندیدم و خاطرات ریز و درشتی مثل این...اما در کنارهمه‌ی این‌ها نان پختن مخصوصا وقتی استرسی باشی یا جایت تنگ باشد یا بچه‌ها بین پاهایت بلولند می‌تواند به معنی آشپزخانه‌ی بهم ریخته؛ آردی شدن تمام سطوح ممکن و دیدن رد انگشتان خمیری روی مبل‌ها باشد! حتی ممکن است نان پختن نقطه‌ی امنی برای ورز دادن و ورز دادن و رها کردن تمام غم‌ها و اشک ریختن به پهنای صورت باشد! توصیه‌ی مرا اگر می‌خواهید: « هردویشان ارزشش را دارند.»مرحله سوم: اندازه نگه‌دار که اندازه نکوست!اندازه و نسبت درست مواد؛ رمز اصلی آشپزی، شیرینی‌پزی و نان پختن است. مطمئن باشید اینکه در هر آشپزی مواد را اندازه گیری کنید چیزی از ارزش‌های شما را به عنوان «سرآشپز»ِ خانواده کم نمی‌کند.مواد لازم برای نان سیب زمینی (20 تا 25 عدد نان بسته به اندازه چانه‌ها):پوره سیب زمینی (پوره پایه کلاسیک) 1 پیمانهآرد نان پزی 3 پیمانهآب ولرم نصف پیمانهنمک یک سوم قاشق چای خوریروغن مایع نصف پیمانهشکر یک قاشق غذاخوریخمیر مایه فوری 2 قاشق غذاخوریتخم مرغ یک عددمرحله چهارم؛ کیفیت تقریبا همه چیز است!کیفیت مواد و سالم بودن آن‌ها عموما حرف اول را در آشپزی می‌زند. نه اینکه نشود با مواد بی‌کیفیت آشپزی کرد یا نان آردِ بی‌کیفیت قابل خوردن نباشد اما تفاوت واقعا فاحش است. مخصوصا که کیفیت آرد در میزان و اندازه مورد نیاز برای یک خمیر مطلوب تاثیر گذار است. راستی استفاده از آرد بربری، سنگک برای این دستور اصلا مناسب نیست!مرحله پنجم؛ با همه‌ی وجود در آشپزخانه!همان‌طور که گفتم آردهای بی‌کیفیت معمولا آب کمتری به خود جذب می‌کنند پس باید میزان آرد را کم کنید. اینجا دیگر مساله از اندازه‌گیری می‌گذرد و شما متکی به حواس خود می‌شوید. همین یعنی باید با همه‌ی وجود خودتان در آشپزخانه باشید. باید بو کنید باید لمس کنید و با چشمانتان خمیر خود را پایش کنید. حتی صداها نیز سمفونیِ نان‌پزی را تکمیل می‌کنند. از هیچ کدام این حواس غافل نشوید.مرحله ششم؛ دل رو بزن به دریا...اول پوره سیب زمینی رو حاضر بکنید:سیب زمینی ها را پوست بگیرید و در قابلمه با آب سردی که رویشان را بگیرد با شعله متوسط آنقدر بپزید که چنگال که بزنید؛ وا بروند!سیب زمینی های پهته را با رد کردن از الک؛ له کنید. استفاده از رنده  یا گوشتکوب ممنوع است!کره را اضاقه کنید. (هر صد گرم سیب زمینی 20 گرم کره) و سریع هم بزنید تا از حرارت سیب زمینی ها آب شود و مخلوط یک دستی ایجاد شود. (اگر حجم مواد زیاد است کاصه سیب زمینی را روی کتری یا قابلمه آب جوش قرار دهید.شیر ولرم را اضافه کنید. (یک لیوان برای 300 گرم سیبزمینی) و آنقدر هم بزنید که مخلوط یکدست شود.چیزی که به دست آمده همان پوره سیب‌زمینی پایه است. پوره‌ای که می‌شود آن را به عنوان غذای ساده به کودکان داد یا با کره و خامه و ادویه ترکیب کرد و با نان سوخاری سرو نمود یا می‌شود آن را همراه انواع خوراک‌های گوشتی یا غذاهای گریل شده سرو نمود. و هی می‌شود ترکیبات و طعم‌های جدیدی با آن خلق کرد!پوره سیب‌زمینی کلاسیک و پایه!آب ولرم را با یک قاشق شکر و خمیر مایه در یک کاسه گود مخلوط کنید و در یک جای گرم و تاریک مثل داخل کابینت قرار دهید. برای عملکرد بهتر خمیر مایه می‌توانید روی کاسه را با دستمال بپوشایند. حدود ده دقیقه بعد باید خمیر مایه کف کرده باشد!تخم مرغ، روغن، نمک و پوره سیب‌زمینی را به مخلوط اضافه کرده خوب بهم بزنید. مواد باید ترکیب شده و یکدست باشند. ترجیحا برای ترکیب مواد از چنگال معمولی یا همزن دستی استفاده کنید.آرد را چند بار الک کنید و کنار دستتان بگذارید. آرام آرام آن را به مخلوط اضافه کنید و هم بزنید. این کار را انقدر ادامه بدهید تا خمیر جمع شود و کمی چسبنده باشد. اضافه کردن آرد بیشتر باعث خشکی و زود بیات شدن نان می‌شود.خمیر را به مدت ده دقیقه ورز دهید. برای این کار حتما دستان خود را کاملا خشک کنید و بعد با روغن چرب کنید. یکی از مشخصه های میزان کافی بودن آرد در خمیر این است که خمیر به دست خشک نمی‌چسبد!بعد از مرحله ورز دادن خمیر را داخل یک کاسه چرب شده بگذارید. روی ظرف را با سلفون بپوشانید و به مدت حداقل 45 دقیقه در یک جای گرم و تاریک (همان داخل کابینت پیچیده در یک پارچه) قرار دهید. بعد از این زمان خمیر باید به دو برابر حجم اولیه خود رسیده باشد. (اگر از آن آدم‌هایی هستید که متوجه میزان پف کردن خمیر نمی‌شوند؛ می‌توانید خمیر را در یک کاسه شیشه‌ای بگذارید و اندازه اش را با ماژیک علامت بزنید.)خمیر پف کرده را روی صفحه ی آرد پاشی شده قرار دهید و پفش را با دست بگیرید و بعد آن را به کمک کاتر (من از پیتزا بر استفاده میکنم) به اندازه های مساوی تقسیم کنید. هر کدام از تکه ها را با کمک دست به شکل گرد در بیاروید و روی آن‌ها را به مدت ده دقیقه بپوشانید. (عمل مهم و اساسی «چونه کردن» و استراحت میانی)چونه کردن خمیر یکی از تکنیک‌های مهم نان پختن به شمار می‌رود. بعد از چونه کردن، فرم‌دهی به نان راحت‌تر می‌شود. با جستجوی عبارت «روش‌های چونه کردن خمیر» می‌تونید روش‌هلی مختلفش رو ببینید.تابه تفلن را روی اجاق گاز با حرارت یک سوم شعله قرار دهید. در این فاصله هر چانه را روی سطح آرد پاشی شده قرار دهید و با وردنه به قطر نیم سانتی‌متر( و اگر بتوانید نازکتر) بازش کنید. بعد از چندبار آزمون و خطا چگونگی بازکردن یک دست و بدون پارگی خمیر دستتان می‌آید. از کج و کوله شدن نان‌ها نترسید.خمیر را با دست به تابه‌ی داغ انتقال دهید و اجازه بدهید یه سمتش کاملا بپزد و برشته شود. بعد آن را برگردانید. وقتی دو طرف نان خوب برشته شد؛ آن را بردارید و روی پارچه نخی قرار دهید، رویش را با پارچه بپوشایند تا خنک شود. تمام نان ها را با این روش بپزید.ممکن است در حین کار مخصوصا در اوئل کمی آرد داخل تابه ریخته شود. حواستان باشد با یک دستمال نمدار هربار تابه را تمیز کنید تا آردهای سوخته به نان‌های جدید نچسبد. نوش جانتان (مخصوصا پاییز عزیز که این بخش تا حدودی مختص به اوست.)سوم؛ یک سکانس  «سریال»سریال «موش» را به پیشنهاد سائر می‌بینم. باید اعتراف کنم برای آدمی مثل من انتخاب معقولی نیست. سه چهار شخصیت اصلی دارد که سه تایشان جوان‌های کپی هم هستند و را به راه سرتاپا لباس مشکی می‌پوشند و کلاه مشکی به سر این‌ور آن‌ور می‌روند. یک عالم نقش فرعی هم دقیقا با همین مشخصات دارد که در داستان وول می‌خورند. چند باری مجبور می‌شوم عکس آدم‌ها را برای سائر بفرستم یا از پرستار بخش بپرسم کی به کی است؟ به جز این‌ها خشونت سریال هم بالاست.داستان سریال اما حسابی گیراست. به جز روند اصلی داستان که چندبار می‌پیچد و مخاطب را تا قسمت آخر و رازگشایی‌های نهایی همراه می‌کند؛ ایده‌ی اصلی بر اساس یک نظریه‌ی جرم شناسی و منشاء جرم است. جایی که انسان خیلی پوزیویستی و بر اساس عملکرد ژن‌ها و مغزش تعریف می‌شود. قصد «افشا» کردن ماجرای سریال را ندارم خصوصا که متوجه شده‌ام بخش زیادی از مخاطبانم؛ احتمالا همه‌ی آن‌ها؛ با مساله «اسپویل» شدن مشکل دارند. انگار آدم‌ها فقط برای فهمیدن ماجرا سریال می‌بینند و یا کتاب می‌خوانند. (زینب کجاست که بگوید: دقیقا!)یک صحنه تکراری.... یکی از سکانس‌های برترش احتمالا همین‌جاست. جایی که یک نفر بالاخره خودش را در آغوش می‌گیرد. این سکانس نه تازه و بدیع است و نه حتی خلاقانه و جذاب. فقط هست تا پسر بچه‌ای که در طول سریا شناختیم؛ رها نشود اما همین بودن و همین حضور و پذیرش ساده؛ انقلابی در قلبم ایجاد می‌کند که اشک‌ها سرازیر می‌شوند. چند سال باید بگذرد تا بتوانیم همه‌ی خود را در آغوش بگیریم؟پی نوشت: [1] خُوجه، گروهی مسلمانِ هندی الاصل هستند که در قرن پانزدهم میلادی به دین اسلام گرایش پیدا کردند. خوجه‌ها هندو بودند، توسط شخصی به نام پیرصدرالدین به اسلام متمایل شدند و به این نام خوانده شدند. خوجه برگرفته از «خواجه» به معنای بزرگ است.[2] پیوندهای خانواگی در منطقه شبه قاره هند اهمیت ویژه و غیر قابل انکاری دارند. خانواده و فامیل در هم تنیده هستند و مثلا اگر  برادر خانومِ پسرعموی پدر شما در یک شهر خانه‌ای داشته باشد از نظر فرهنگی تو در آن شهر بی کس نیستی و خیلی راحت انتظار داری فامیل دور مربوط به تو جا بدهد و همسرش برایت نان بپزد. توهم خودت را مث اهل آن خانه حساب می‌کنی و جوری در مسائل و روزمرگی‌های آن خانه حاضری که انگار پسر یا برادر صاحب خانه‌ای . جالب این است که این حجم از رابطه با رعایت کامل حدود انجام می‌پذیرد.[3] در متنِ «زن این است؛ نه کسی که بخواهد دائما جلوی آینه بایستد.» کاست را تعریف کرده بودم: «نظام کاست (Caste System) در جامعه هند به جاتی (jati) معروف است. کاست نظامی درون همسری است که اعضایش در درون کاست باهم ازدواج می‌کنند. در واقع هر فرد در یک کاست به دنیا می‌آید، زندگی می‌کند و می‌میرد. هر کاست جایگاه خاصی در سلسله مراتبی کاستی دارد و از این رو برخی کاست‌ها از ماست‌های دیگر بالاتر و یا پایین‌تر هستند. در نظام سلسله مراتبی کاست «برهمن» در بالاترین و کاست «نجس» در پایین‌ترین جایگاه قرار دارد. مقرارات خاصی در خصوص تمام ابعاد زندگی در کاست‌های اجتماعی برقرار است و باید رعایت گردد. ( برای اطلاعات بیشتر به مجله« مطالعات شبه قاره» مریم خلیلی جهانتیغ، دانشگاه سیستان و بلوچستان مراجعه فرمایید.)» باید توجه داشت با اینکه از نظر قانونی اصرار بر نظام کاستی در هند با محدودیت‌های جدی مواجه است و مردمان پاکستان به خاطر مسلمان بودن باید از چنین نگاهی دور باشند؛ اما هنوز آثار فرهنگی این نظام در جامعه مشهود و ملموس است و فقط نسبت به گذشته افراد آزادی عمل بیشتری دارند.[4] خانواده‌های پاکستانی به طور سنتی به طور جمعی زندگی می‌کنند. چیزی مثل سریال پدر سالار خودمان!می‌خواستم به شیوه کتاب «مثل آب برای شکلات» طرز تهییه نان را لا به لای متن بنویسم....</description>
                <category>فائیر</category>
                <author>فائیر</author>
                <pubDate>Wed, 18 Sep 2024 12:24:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیاه</title>
                <link>https://virgool.io/@Fae/%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-b8nowqkyieum</link>
                <description>خسته، گرسنه، خاکی و خواب‌آلود به قم رسیده بودم. بعد از اینکه چندتایی فحش به خود اهمال‌کارم دادم که قبل از رفتن خرید نکرده‌ام و با بهانه‌ی اینکه اصولا معده‌ام نباید خالی بماند؛ راهی سیرنگ شدم. برای آن‌هایی که قم را نمی‌شناسند باید بگویم رستوارن سیرنگ اولین رستوران گردان قم است که در آن سال‌ها جزء رستوران‌های اعیانی قم محسوب می‌شد. باید این را هم اضافه کنم که بخش سوپ، سالاد و دسر رستوران قبل از اینکه معروف شود رایگان و سلف سرویس بود که در وسط سالن پذیرایی بدون حرکت و ثابت می‌ماند.البته این عکس اصلا نتوانسته جلال و شکوه و جبروت و.. را به نمایش بگذارد!پرطرفدارترین غذا را به توصیه گارسون سفارش دادم و بعد از آویزان کردن کوله‌ام پشت صندلی راهی سرویس شدم. می‌توانستم حدس بزنم که شبیه یک زامبی یا همان مرده متحرکم و همه‌ی خستگی 70 ساعت کم‌خوابی در چهره‌ام پیداست. سفر یکهویی و نسبتا احمقانه به اصفهان و از آنجا به توصیه‌ی دوستم به محلات برای دیدن جشنواره‌ی گل‌ها حسابی خسته‌ام کرده بود.آب خنک کار خودش را کرد و خستگی را برای چندمین بار به تعویق انداخت. به سالن که بر می‌گشتم از فکر غذای لذیذی که در انتظارم است عملا روی ابرها سیر می‌کردم اما با دیدن مرد سیاهپوستی که پشت میزم نشسته بود؛ اجبارا به زمین برگشتم. در این فاصله غذایم هم رسیده بود و مرد خیلی آسوده روی صندلی من نشسته بود و داشت سالاد خوشمزه‌ام را سس می‌زد. به دور و برم نگاه کردم تا شاید گارسونی، مسئول سالنی، کسی بیاید و توضیح بدهد چرا یک مرد دراز در جای من نشسته است. خبری نشد.هر زمان دیگری بود احتمالا روی اعتراض یا اعلام حضور را نداشتم اما خستگی و اعتماد به نفسی که از سفر و همراهی با آدم‌هایی که دوستم داشتند گرفته بودم؛ باعث شد رفتار دیگری را در پیش بگیرم. روی صندلی رو به رویی مرد نشستم. فکر می‌کنم به من نگاه کرد و بعد خوردن سالاد را شروع کرد. اخم‌هایم را در هم بردم و دیس بزنج را سمت خودم کشیدم. مرد متوقف شد. از توی ظرف قاشق و چنگال روی میز یک قاشق و یک چنگال کنار دست من گذاشت و به عربی یا یک لهجه‌ی عجیب‌تر چیزی گفت که خب قاعدتا منظورش را نفهمیدم.دوباره درو و برم را نگاه کردم. سالن آنقدرها پر نبود.. شما که غریبه نیستید در آن لحظه‌ها فکر کردم شاید گیر یکی از این برنامه‌های دوربین مخفی افتاده‌ام. صدای توی سرم می‌گفت مگر می‌شود مردی که بوی شامپو بدنش تا آن‌ور سالن می‌آید بیاید و بنشیند سر میز یک خانوم؟ آن هم نه در هرجایی...سیرنگ باکلاس؟ قم؟از توی دیس کباب کمی کباب جدا کردم و روی برنج گذاشتم و انگار نه انگار که کسی آن ور میز است؛ لقمه‌‌ی اول را جویدم و قورت دادم. مرد هم سالاد را سر فرصت تمام کرد و قاشقش را آورد تا از دیس بزنج غذا بردارد. آدم حساسی نیستم اما حس خوبی به قاشق دهنی مرد نداشتم پس دیس را سمت خودم کشیدم و قاشق در هوا ماند. به او نگاه کردم و گفتم: «غذای منه» و ادامه دادم اگر غذا می‌خواهد می‌توانم برایش سفارش بدهم. البته ناگفته پیداست که یک جورهایی خجالت کشیدم. مخصوصا وقتی فهمیدم زبانم را نمی‌فهمد و خودم هم که زبانش را نمی‌فهمیدم. شجاعت شروع مکالمه به انگلیسیِ دست و پا شکسته‌ام را هم نداشتم! راستش هنوز هم نمی‌دانم چه فعل و انفعالاتی در مغزم می‌گذشت که نصف بیشتر دیس برنج را کنار دیس کباب‌ها خالی کردم و بعد از اینکه نصف کباب برا برای خوم برداشتم دیس را به سمت مرد هل دادم. او هم راضی شد و شروع کرد به غذا خوردن...تمام مدتی که غذا می‌خوردم معذب بودم. چندباری هم دور دهانم را پاک کردم و عرقم را خشک... حس می‌کردم نگاه مرد رویم سنگینی می‌کند اما هرچقدر زیرچشمی نگاهش می‌کردم می‌دیدم بدون وقفه مشغول بلعیدن است. برخلاف من که جویدن هر لقمه برایم کاری طاقت فرسا به شمار می‌رفت. قوطی قرمز کوکاکولا را باز کردم و آن را کنار دستم گذاشتم و جرعه جرعه نوشیدم. هنوز غذایم را تمام نکرده بودم که صدای زنگ موبایلم بلند شد. آهنگ تولدت مبارک که آن‌روزها زنگ تلفم به شمار می‌رفت؛ مثل موزیک متنی محو به گوش می‌رسید. بلند شدم تا گوشی را از توی کوله‌ام بردارم. کوله‌ای که انتظار داشتم به پشت صندلی مرد سیاه پوست آویزان باشد...کوله آنجا نبود! درواقع به پشت صندلیِ میز آنور سالن آویزان بود... همان میزی که غذای سفارشی‌ام رویش چیده شده بود و دست نخورده انتظار مرا می‌کشید! سر میز اشتباه نشسته بودم و با پررویی غذایی را از جلو دست صاحبش کشیده بودم و بدتر اینکه به جز چند جمله‌ی زیرلبی اولیه به ذهنم نرسیده بود تا از او بپرسم یا به عملکرد خودم شک کنم!اعتماد به نفس کاذب و گردان بودن رستوران کار دستم داده بودند.یوسف بعدها به من گفت تا به حال صورتی به رنگ پریدگی صورت من در آن لحظه ندیده است. اصطلاحی را به کار برد که در زبان تانزانیایی برای آدم ترسیده استفاده می‌کنند: «شبیه نان ذرت»!اینم بخش بام و چای...موقع خوردن چای (تمام غذای سفارشی میز من را هم بعد از تعارف من خورده بود و باز جا برای چای و تنقلات داشت) وقتی پرسیدم (درواقع در تبلتش به فارسی نوشتم و او به زبان انگلیسی خواند) :«چرا واکنشی نداد؟» جواب داد که به رفتارهای نژاد ستیزانه عادت دارد و فکر کرده ناراحتی و خشم من از این بوده که یک «سیاه پوست» آنجا بوده است. گزاره‌ای که با شدت و حدت رد می‌کنم و او هم تایید می‌کند که چنین برخورد را در ایران ندیده است.بعدها و از طریق واتساپ چندباری برای هم محتوا می‌فرستادیم. یادم می‌آید که یکی از آن‌ها درمورد نگاه اسلام به نژاد پرستی و قومیت بود. مساله‌ای که یوسف در سفرهای کاری و تحصیلی‌اش بارها با آن برخورد کرده بود. داستان‌های مختلف از پیامبر اسلام صلی الله علی و آله و سلم و اهل بیت ایشان علیهم السلام را با سند تاریخی و سو استفاده از  دانش انگلیسی «داداش علی» ؛ برایش نوشته بودم. امروز (14 شهریور) که شبکه پویا یک داستان از زندگی امام رضا علیه السلام نشان می‌داد (همان‌که حضرتش بدون هیچ ابایی با بردگان و سیاهان می‌نشینند و غذا می‌خورند) یاد این ماجرا افتادم.تمام روز فکر کردم اگر وسط کشوری زندگی می‌کنیم که عموم مردمش اعتقادی به تفاوت‌های نژادی ندارند؛ از صدقه سر این بزرگوران است. کسانی که «إِنَّ أَكرَمَكُم عِندَ اللَّهِ أَتقاكُم» را زندگی کردند و تنفسشان شعار «برابری و آزادگی» بود. ماها شاید قدر این «داشته‌ی فرهنگی» خود را ندانیم چون عموما تکریم شده‌ایم و اگر نگاه‌های قومیتی محدودی را تجربه کرده ‌باشیم هیچ وقت به شدت و میزان آنچه در جهان رایج است؛ که نمونه‌هایش را در شبکه‌های اجتماعی، فیلم‌ها و سریال‌ها، غزه و اوکراین مشاهده کردیم؛ نبوده است. چیزهای زیادی هستند که برایشان مدیون اهل بیت علیه السلام هستیم که این؛ یکی از آن‌هاست.پی نوشت:1- به عنوان یک آذری زبان متاسفانه بارها با توصیف «ترک خَر» و «ترک خز» مواجه شده‌ام. درست است که بدزبانی و فحاشی ناشی از تفاوت قومیتی و نژادی نوعی نژاد ستیزی است اما؛ اول اینکه این جور برخوردها در قشر فرهیخته جامعه بسیار محدود است. دوم اینکه در موارد جدی و سیستمی به چنین مساله‌ای به هیچ وجه توجه نمی‌شود. سوم اینکه همان قشر هتاک نیز در مواقع مکالمه‌های عادی می‌پذیرند چنین برخوردی اشتباه و عاری از منطق می‌باشد. عملا کسی به چنین برخوردی افتخار نمی‌کند!عکس‌ها:نام اثر: اهمالکاری در روغنی کردن درست قالبو چه کسی فکر می‎‌کرد یه روز  اینقدر واقعی بره مهد کودک ؟ وای برما که فصل یاس هم گذشت....</description>
                <category>فائیر</category>
                <author>فائیر</author>
                <pubDate>Sat, 07 Sep 2024 09:00:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باز هم درد!</title>
                <link>https://virgool.io/@Fae/%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-ix2pugocidqq</link>
                <description>شرح حال!دارم روسری سفیدم را اتو می‌کنم. می‌دانم حرفم منطقی نیست اما حس میکنم اتوی داغ چیزی مثل دستگاه «اتوکلاو» است و میکروب ‌های احتمالی را نابود می‌کند. این چندمین بار است که کیفِ بیمارستانم را می‌بندم؟ چند تا عمل جراحی دیگر باید روی من انجام شود تا کائنات بفهمد که باید بیخیال این جسم وصله پینه شود؟ جراحی‌های سنگین و سرپایی سابقم را لیست می‌کنم... تعدادشان کم نیست....روزهای جراحی را، روزهای نقاهت را و روزهای انتظار را اگر به روزهایی که دردهای جسمانی توانم را گرفتند اضافه کنم؛ بخش بزرگی از زندگی‌ام را شامل می‌شوند. حس می‌کنم مفهوم عامِ «بیماری» بخشی از حیاتم را بلعیده است. به لحظات انتظار فکر می‌کنم. وقتی ساعت‌ها را سپری می‌کردم تا جواب آزمایش آخر را بگیرم و ببینم چه دردی در کمینم نشسته و چقدر بهتر/بدتر شده‌ام.روزهایی که بالا و پایین شدن اعداد معنای مرگ یا زندگی را بدهند؛ در زندگی من کم نبودند. شاید اینجور شد که از هرچه عدد و ریاضی متنفر شدم و همزمان خیلی تجربی‌طور از آزمایش‌های پزشکی سر در می‌آورم.احتمالا همان‌قدر که به درگاه دعا التماس کردم که عدد بعدی کورتیزول پایین باشد؛ در نهایت استیصال در آرزوی بالاتر شدن عدد hcg بعدی؛ می‌سوختم. روزگاری بود که درد کاری می‌کرد مرگ را بخواهم و خود را در بی‌خبری مورفین غرق می‌کردم و روزگاری را سپری کردم که دردی کشنده را تحمل می‌کردم و لب به داروهای مسکن نمی‌زدم‌؛ تا شاید جنینِ درونم حفظ شود. موقعیت‌های متضادی که احتمالا هرکسی را به خنده بندازد. هیچ کدام هم آنطور که من می‌خواستم نشد؛ گاهی خدایِ «درهم شکننده عزم‌ها»[1]لباسِ « مُمِيتَ الْأَحْيَاءِ» به تن می‌کند.روسری سفید آنقدر داغ شده که دست را می‌سوزاند. دلم هوای دوش آب داغ می‌کند. بچه ها اگر نبودند از اول صبح آنقدر زیر داغ‌ترین آب دوش می‌ماندم تا پوستم حسابی قرمز شود و ور بیاید. هستی معتقد است این خودآزاری محسوب می‌شود و باید در mmpi ام دیده می‌شد. می‌خندم که این یکی هم باید برود تهِ صف بیماری‌هایی که نیاز به درمان دارند و در قالب شخصیت علمی‌ام اصرار می‌کنم: «تا وقتی فقط حسِ دلبخواه است؛ نیازی به پیگیری ندارد.» لقب احمقانه‌ای که حمیدرضا به من داده را تکرار می‌کند: «دیوانه کارآمد»!روسری را کنار می‌گذارم و در آینه به تنهایی خودم چشم می‌دوزم. نمی‌دانم آنچه در چهره‌ام نقش بسته چه حالی است؟غم؟غصه؟استیصال؟درماندگی؟...خشم؟و شاید «هیچ»!نمی‌دانم اینکه خود را نمی‌فهمم ناشی از ناتوانی درک خودم است یا وضعیت زیادی بغرنج شده؟ شاید هم فقط باز ماسک به‌چهره دارم. این ماسک زدن‌ها را زندگی به من آموخت اما انگار آموزگار موفقی نبود چون ماسکی که بیشتر از همه به چهره‌ام می‌نشیند: «همه چیز خوبه» است.به خودم تشر می‌زنم که به خودت بیا. چیزی نیست. چیزهایی به کوچکی یک لوبیا چه می‌توانند بکنند با تو؟ اصلا آمدیم و توده عفونی نبود‌. اصلا همان‌طور که دکتر حدس زده ضایعه‌‌ی بزرگ شونده‌ باشد..خب که چه؟ دَرَش می‌آورد دیگر!به خودِ تشرزننده‌ام اخم می‌کنم: «درد دارد...»و جواب خودم را می‌دهم که اگر باشد هم فرقی نمی‌کند؟ به قول زینب «اگر تحمل نکنم؛ چه می‌توانم بکنم؟»روسری خنک شده را توی کیسه می‌گذارم و با بقیه‌ چیزها می‌چینمشان توی کیف. به کیف منظم لبخند می‌زنم. حداقل حُسنِ تجربه همین است که هیچ وقت در بیمارستان غافلگیر نمی‌شوم و منظم‌ترین بیمار بخشم! معمولا! حالا انگار افتخار خیلی بزرگی است...لبخند روی چهره‌ام می‌ماسد.حس تنهایی باز هجوم می‌آورد. یادم می‌آید قدیم‌ترها اینطور نبودم. مگر من همانی نیستم که جلسات دارو درمانی را در تنهایی و سکوت  سپری می‌کرد. دست کم جلسات اولش را آن وقتی که هنوز مرتضی آقای دکتر بود؟ مگر همانی نیستم که به تنهایی پرونده پزشکی‌ام را زیر بغلم زدم و شهر به شهر دنبال درمان گشتم؟ پس چرا اینبار برای دو دانه لوبیا اینقدر بهم ریخته‌ام؟  شاید زندگی در دهه چهارم عمر اینطور باشد که تنهایی‌اش سنگین‌تر است و شاید انتظارش را نداریم در سی و سه سالگی هم تنها و فقط با یک کیف در دست به بیمارستان برویم؟شاید هم مثل ظهر جمعه که فهمیدم بازهم بدنم دارد سورپرایزم می‌کند؛ عصبانی‌ام و این خشم خودش را در قالب غم نشان می‌دهد؟ فکرش را که می‌کنم واقعا عصبانی‌ام...یک بار به لطف رساله محدثه ده ها شرح حال خودنوشت از روسپی‌های ایرانی را خواندم. بد خط بودنشان به‌کنار باید اعتراف کنم بین همه‌ی حرف‌های تکراری؛ «حکمت» هم پیدا می‌شد. مصداق دُرّی گرانبها که از زبانی مست برخاک بغلطد! یکیشان نوشته بود که بعد از دو سال به کاری که می‌کند عادت کرده و اصلا به چیزی فکر نمی‌کند. نه تنهایی نه مورد استفاده بودن و نه حتی حرف‌هایی که مشتری‌ها می‌زنند: نه فحش‌ها آزارش می‌داد و نه وعده‌ها خامش می‌کرد....پس چرا من عادت نمی‌کنم؟ منی که بدتر از یک فاحشه در دستان این جسم اسیرم؟ شاید هم جسمم در دست من اسیر است؟ شاید آرزوهایم خیلی بزرگتر از این جسم است؟ شاید باید بالِ رویاهایم را همان زمان که سر از تخم درآوردند؛ می‌چیدم؟ کداممان فاحشه‌ی دیگری شده‌ایم؟ کداممان بازیچه‌ی هوس‌های دیگری هستیم؟ شاید هردو.. شعرِ خیام با صدای استاد دانشکیا در سرم می‌پیچد: «ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز»به سال‌های رفته فکر می‌کنم: اگر همان سال نود تسلیم می‌شدم چه فرقی به حال جهان می‌کرد؟اگر فردای آن روز عجیبی که هنوز هم نمی‌دانم مسافت تهران تا خانه را چطور آمدم و شب چطور روز شد؛ به جای جواب دادن به آن تماس کذایی؛ می‌خوابیدم و خود را به ندانستن می‌زدم؛ چه پیش می‌آمد؟ الان چند کفن پوسانده بودم؟اگر دست رد به سینه‌ی درمان‌های آزمایشی می‌زدم و زیر بار آن‌همه آزمایش کوچک بزرگ که فقط دست دلم را رو کرد؛ نمی‌رفتم؛ علم درجایی که الان بود نبود؟ آن‌همه رزیدنتِ سر به هوا؛ چه چیزی فهمیدند از این آزمایش‌ها؟ از این دردی که با مورفین هم ساکت نمی‌شد؟از قدیم گفته‌اند: «کاش را کاشتند و چیزی در نیامد!» و نگفتند اگر «اگرها» را بکاریم آیا جایش جواب در می‌آید؟ یک نفر پیدا می‌شود محض رضای خدا مثل این فیلم‌های علمی تخیلی ؛که جدیدا هی بیشتر از قبل مناسب عنوان «درپیت» هستند؛ بیاید و بگوید اگر فلان را انتخاب می‌کردی چه می‌شد؟ چرا من در بی‌هوشی‌هایم یک جایی مثل «کتابخانه نیمه‌شب» بیدار نمی‌شوم که فقط برای دلخوشی بدانم یک زندگی دیگر بوده که در آن کمتر درد کشیده‌ام؟درد در فک و صورتم می‌پیچد. عضلات صورتم را حس می‌کنم که منقبض می‌شوند. ترس دوباره در من حلول می‌کند. واقعا عجیب است که هنوز هم نسبت به موارد مربوط به فک و دندان؛ حساس هستم. انگار جان به جانم کنند؛ دندان‌پزشکی ترس دارد! یاد امیر می‌افتم که غیر مستقیم به او گفته بودم شکنجه‌گر! البته که هنوز هم معتقدم حق داشتم و حس بیمار روی یونیت؛ آن هم وقتی دکتر در سکوت مطلق کار می‌کند؛ تفاوت زیادی با آدمی که منتظر است تا شکنجه شود ندارد. ناخودآگاه آه می‌کشم. دلم برای آن روزها تنگ شده است. آن روزها که درد بود و شدید هم بود و کشنده هم بود اما فقط خودم بودم که نگرانش بودم! یا یک دو نفر بزرگسال که آنقدر بزرگ بودند که بشود روی عقلانیت و مدیریتشان حساب کرد. این روزها انگار «بزرگسالی» بچه‌ها از بزرگتر‌ها بیشتر است. مسئولیت هم هست. مسئولیتی که باعث می‌شود وقتی درد تکه پاره‌ام می‌کند لبخند بزنم و قاشق بعدی سوپ سفید رشته‌دار را با صدای لوکوموتیو؛ به دهان دخترم هدایت کنم! نفس عمیق می‌کشم و قبل از اینکه صدای پسرم به غرولند بلند شود؛ از آینه دست می‌کشم و اتو را در جای خودش می‌گذارم. به هرحال که آینه‌ها هیچ گاه چیزی برای من نداشتند.منتظر می‌شوم که سید برسد و همراه بچه‌ها باشد. همه چیز حاضر است. بدون نگرانی، بدون تلاطم و با ترسی که دیگر می‌دانم منشاء عقلانی و عُقلایی ندارد؛ به سمت بیمارستان می‌روم.پی نوشت:[1] الإمامُ عليٌّ عليه السلام: عَرفْتُ اللّه َ سُبحانَهُ بفَسْخِ العَزائمِ ، و حَلِّ العُقودِ ، و نَقْضِ الهِمَمِ : من خداوند سبحان را به درهم شكستن عزم‌ها و فرو ريختن تصميم‌ها و برهم خوردن اراده‌ها و خواست‌ها شناختم .حکمت 250 نهج البلاغهعکس‌ها:از اونجایی که از عکس‌های دفعه‌ی قبل استقبال شد:اسکار همدلی چاپلوسانه به این عکس تعلق می‌گیره .. کسی که بعد از خوندن پست «خرس غمگین» این تیشرت رو برای خودش سفارش داده!یک عدد امید به زندگی ! https://uupload.ir/view/4_5879810434382435184_xfa3.mp4/ خودم نمی‌دونستم چطور باید ویدئو آپلود کنم که زحمتش رو آقای «سائر» کشیدند و گفتند که بگم حتما بزرگش کنید. (چی رو؟ نمیدوم)توضیح اینکه: کسی هست که در وسط غزه با ساخت ویدئوهای این شکلی تلاش می‌کند حال اهالی غزه را خوب کند و به همه پیام زندگی بدهد... و من در پیله‌ی دردهای خودم اسیرم چون هنوز آنقدر که لازم است بزرگ نشدم. این را گفتم که به یادگار بماند که حتی اگر توان «بزرگ» بودن ندارم؛ رویم را از «بزرگ» های تاریخ معاصر بر نمی‌گردانم. یک زمانی هم بود این مناظر رو تجربه می‌کردیم!از این کاراها هم بلدم :) </description>
                <category>فائیر</category>
                <author>فائیر</author>
                <pubDate>Thu, 29 Aug 2024 16:49:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آقای نماینده سابق کلاس</title>
                <link>https://virgool.io/@Fae/%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%A8%D9%82-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3-fbrmx3i5ccis</link>
                <description>ایام خوش آن بود که با دم کردن قهوه برای دوست به سر شد....( اون ظرفی که توش ذغاله بخش پایینی یک جور سماور ذغالی است.)مقدمه یا آدم‌های نجات بخشهمان ‌زمان که متن «بالینت چطور مرا نجات داد» را می‌خواندم باخودمم فکر می‌کردم هرکدام از ما چندتا از این بالینت‌ها در زندگی داشته‌ایم و چندبار برای دیگران بالینت بوده‌ایم؟ زندگی‌ام را  مرور کردم. کاری که این روزها به خاطر فراغت از تحصیل و هرکار فکری واقعی انجامش می‌دهم تا شاید نقاط کور، گره‌های بازنشده و بن‌بست‌هایش را پیدا کنم شاید راهِ برون‌رفت از این باتلاق پیدا کنم...عمیقا باور دارم همیشه خدا مهره‌هایش را با حساب و کتاب در زندگیم چیده و هرجایی که هیچ راهی برای گریز از خودم نداشتم؛ نردبان آدم‌های نجات بخشش را رو کرده است. همین آقای زارعی و آقای حمیدرضا که در «آن روزها که پستچی با قلب ما همراه بود» از آن‌ها نوشتم بخش زیادی از تنهایی من نوجوان را پر کردند و دوستی کردن را به من یاد دادند. باور دارم اگر با حمید رضای 47 ساله آشنا نبودم بعد از اتفاقات 12 سالگی تا ابد از هر مرد بزرگسالی اعراض می‌کردم و می‌ترسیدم.این روند فقط مربوط به دوران نوجوانی‌ام نیست و بارها در برهه‌های حساس و جدی زندگی‌من تکرار شده است. اصلا چرا دور برویم؟ همین آشنایی با زینب که خودش اعتراف می‌کند از من متنفر بوده؛ مگر کم چیزی است؟ اگر او را نداشتم چطور سال 93 را تمام می‌کردم؟ یا پاره‌های روحم را در قالبی به اسم فایی می‌ریختم؟ یا مرتضی که دقیقا مثل دکترهای فیلم‌های کره‌ای سر رسید و درمان درد بی‌نام و نشانم شد؟ حفیظه و حکیمه مهدیان که دوستیشان صدقه سر کلاس‌های استاد فرج نژاد است چه؟ دو خواهری که مثل ستون‌های قابل اتکاء بهشان تکیه می‌کنم و خودم را پیش می‌برم. به نظرم حتی لازم نیست بگویم خود استاد چه تاثیر سترگی بر من داشت. چند روز پیش مسعود مدعی بود شخصیتش جوری است که اثر انگشتش بر روی روح دیگران می‌ماند. احتمالا راست می‌گوید اما به قول خودش چیز جدیدی نیست نه برای کسی که در زندگیش استاد فرج نژاد، نادر طالب زاده و سید محمود سامانی را دیده باشد.فکرش را که می‌کنم تعداد آدم‌های فوق‌العاده در زندگیم آنقدر زیادند که جا دارد یک بخش خاص از روزگارم  را صرف گفتن از آن‌ها بکنم. نه برای اینکه مثلا امثال استاد دانشکیا یا آقای پرهیزکاری به این معرفی‌ها نیاز داشته‌باشند یا جناب دکتر مرمحمدی با حسِ امتنانِ امثال من چیزی را به دست بیاورد؛ فقط برای اینکه خودم یادم نرود الهام، وحید، زینب، راضیه سادات، سرخی، زهره و حوراساداتی که نامش را روی دخترم گذاشتم؛ همان نورهایی هستند که وسط تاریکی زندگی مسیرم را روشن می‌کردند. آدم‌هایی که حضور تک‌تکشان یک زندگی سیاه و سفید را رنگی رنگی رنگی می‌کند.مورد شماره یک؛ شهر بی نقشه!یک بار عینکم را گم کردم. برای منی که هم آستیگما هستم و هم تاحدودی متوجه عمق‌ها نمی‌شوم و چشم چپم تا اندازه‌ای ضعیف است؛ گم کردن عینک اتفاق خوشایندی نیست. آنقدر ترسناک هست که خانواده‌ی عموما بی‌توجهم نیم ساعت تمام بسیج شدند تا پیدایش کنند. تمام خانه از پارکینگ و داخل ماشین تا راه‌پله‌ی پشت‌بام را گشتیم تا بالاخره خودم عینک را روی چشمانم پیدا کردم. خب این که آدم‌های عینکی عینک روی چشمان را فراموش کنند بیش از اندازه طبیعی است و باید اعتراف کنم بعضی از آدم‌های توی زندگی‌ هم همین‌طور هستند. می‌خواستم فهرست معرفی‌ها را از زینب شروع کنم یا از میم یا یکی از همه‌ی اسم‌هایی که گفتم اما آن‌ها زیادی نزدیک هستند.. آنقدر با زندگی من عجینند که نوشتن از آن‌ها را سهل و ممتنع می‌کند.«آقای همکلاسی» این‌طور نیست. عینک نیست که روی صورتم فراموشش کنم و راحت و بی‌دردسر از اینکه اینقدر از حضورش بهره می‌برم؛ کیف کنم و صدای وجدانم در نیاید. هربار دیدن پیام‌هایش؛ خصوصا آن‌ها که سرشار از انرژی است؛ که بخش بیشتر پیام‌هایش را شامل می‌شود؛ باعث شور، لذت و شرمندگی‌ام می‌شود. یک شرمندگی عمیق که در یک ارتباط یک‌سویه تجربه می‌کنی؛ وقتی مثل یک گیاه فقط و فقط از گرمای خورشید بهره ببری...آقای همکلاسی شبیه آدم‌های روتینی که انتظار دارید در یک کلاس دکترای تاریخ ببینید نیست. آنقدر محاسن دارد که الان برای نوشتن این متن دچار مشکل هستم که کدام ویژگیش را باید اول ماجرا نقل کنم و کدام را بگذارم برای بعد؟خب بیایید از تواضع شروع کنم که زیبایی هر علمی است. اصلا اگر عالمی دیدید که تواضع ندارد باید در علمش شک کنید چون همان‌طور که حضرت عیسی علیهم‌السلام به حواریون گفت: «بالتّواضِعُ تُعْمَرُ الحِکْمَةُ لابالّتکبّر و کذلِکَ فی السّهل نیبتُ الزّرع لا فی الجیل.» یعنی علم و حکمت تنها در سایه تواضع برکت و افزایش می‌یابد نه به‌وسیله تکبّر و فخرفروشی، همان‌طور که زراعت در زمین نرم و هموار رشد می‌کند و می‌روید نه در کوهستان و سنگ‌زار.» [1]به هرحال آقای همکلاسی از این مدل دانشجوهای دکترا است. از این‌هایی که خیلی چیزها بارشان است اما جوری با تو حرف می‌زنند انگار توهم درسطح آن‌هایی و انگار نه انگار به هزار و یک دلیل مشروع و موجه یا نامشروع و ناموجه؛ مطالعه و تحقیق را پشت گوش می‌اندازی.حالا این «تواضع» را بگذارید کنار «علمیت» که ماحصل مطالعه وتحقیق است و به اصطلاح «دود چراغ خوردن»‌های یک آدم پیگیر. دقت نظر و توجه هم هست که جمع این دوتای آخر می‌شود نوشتن جزوه‌ی کلاسی با دویست و خرده‌ای پاورقی و نمایه‌زنی همه کتاب‌ها و مقالات و ارائه تحقیقات کلاسی به کیفیت فول اچ‌دی...البته این با کیفیت شدن کار باعث می‌شود سطح توقع اساتید جا‌به‌جا شود که یقینا نتیجه‌اش محبوبیت در بین سایر همکلاسی‌ها نیست. نقشی که تا همین دو سال پیش و در دوره‌ی اشد خودم به عهده داشتم و هنوز از تیر و ترکش‌های همکلاسی‌های آن دوره رها نشده‌ام.گفتم که آقای همکلاسی عینک نیست اما دقیقا نمی‌دانم چه است؟ منشور است؟ کسی که از علمش علوم مختلف را منشعب می‌کند؟ فکر می‌کنید زیاده روی می‎کنم؟ شاید هم فکر کنید کار فائیر همیشه همین بوده:اغراق! اما انصافا اغراق نمی‌کنم. پایان‌نامه‌ی ارشد اولین متنی بود که از او خواندم و باید اعتراف کنم به عنوان یک آدم اهل مطالعه که کم کتاب نخوانده نوشته‌اش حسابی جذبم کرد و همه‌اش را باهم خواندم.ولی مساله فقط علمیت نیست. مساله همدلی انسانی است. جمع اخلاق و کار است. پیداکردنِ «جای» میانه است. جایی که تو در یک ارتباط علمی غرق شده‌ای ولی نیاز نبوده در خشک‌ترین منطقِ ارتباطی دست و پا بزنی. مثل وقتی است که یک موضوع دقیق را نه در قالب یک «مقاله علمی -پژوهشی» که در قالب «جستار روایی» می‌خوانی. چو‌ن «مهرزاد» داستان هم نیست که بخوانی‌اش و تمام شود و بعد از مدتی فراموشش کنی. بلکه یادت می‌ماند چون وسط همه‌ی آن سختی‌های برداشتن باری سنگین‌تر از خودم می‌رسد و دستم را می‌گیرد.جناب همکلاسی به جای سرکوفت زدن که «نانت نبود؛ آبت نبود با این شرایط دکترا خواندنت چه بود»؟ یا توصیه‌های از دور و لنگش کن لنگش کن‌های خارج از تشک؛ آمد وسط و کمکم کرد.یک زمانی بود که زمستان‌های ارومیه زمستان بود. برف که می‌بارید زیرش دفن می‌شدیم و برگشت از مزرعه می‌شد ماموریت غیر ممکن. یک بار نزدیک غروب در یک چاله‌ی بزرگ گل گیر کردیم.. کنار جاده اصلی پدرم و عمو سید هرکاری کردند نتوانستند ماشین را بیرون بیاورند. برف می‌بارید و نگرانی در دلمان جا باز می‌کرد. ماشین‌ها می‌آمدند و می‌رفتند و نمی‌ایستادند. خاطرات بچگی‌ام دقیق نیست پس نمی‌دانم چقدر در گل ماندیم و چند ساعت طول کشید فقط به یاد دارم باتری آتاری دستی‌ تمام شد! خوابم گرفته بود که مرد با تراکتور رسید. سرتاپا گلی شد و نجاتمان داد. نمی‌دانم روش دیگری برای بیرون کشیدن ماشین ما از گل بود یا نه؟ نمی‌دانم می‌شد پدرم یا عموسید همان کار را بکنند و مرد تبدیل به آدم گلی نشود یا نه؟ فقط می‌دانم بدون ابا و تردید پرید وسط ماجرا ... همان‌کاری که آقای همکلاسی می‌کند.حرف زدن از چنین آدمی آسان نیست. فکرش را که می‌کنم حرف زدن از آدم‌های خاص هیچ وقت آسان نبوده. اولش که تصمیم گرفتم درمورد او بنویسم رفتم سراغ پایان‌نامه، تکالیف کلاسی و چت‌هایمان تا چیزی را پیدا کنم که به عنوان «ایده اصلی» محور حرف‌هایم باشد اما نشد. یعنی دو اشکال اساسی وجود داشت:اول اینکه حرف‌ها را نمی‌شد دسته‌بندی کرد و بعد ارزش‌گذاری کرد که کدام قابلت محور شدن دارند و کدام ندارند. دوم اینکه این مرد یک جورهایی شبیه شهر بدون نقشه است. وقت می‌روم سراغش خودم گم می‌شوم... طبیعتا وقتی خودم گم شده‌ام نمی‌توانم آدرس بدهم!پی نوشت:1- سعی می‌کنم هم خود افشایی‌ها و هم معرفی آدم های خوب را جلو ببرم و تعدادشان را بیشتر کنم.2- آقای همکلاسی برای خواندن متن‌هایم در ویرگول حساب کاربری باز کرده اما هنوز منتی را منشتر نکرده است. نمی‌دانم پیوند کردن لینک صفحه ایشان به متن درست بود یا نه؟3- خوشحال میشوم تا وقت باقی است در چالش کتابخوانی «قصه‌ی ما به «سر» رسید» شرکت کنید.4- این متن استاد سعید مستغاثی هم خیلی خواندنی است ولی نمی‌دانم چرا در ویرگول دیده نشده است؟5- ای کسانی که نوشته‌های مرا می‌خوانید آیا این معرفی آدم‌های حال خوب کن زندگی را تبدیل به انتشارات بکنم؟ شما هم می‌نویسید؟پی نویس:[1] کلینی، محمد بن یعقوب، الاصول من الکافی، ج۱، ص۸۹، ناشر:دار الحدیث للطباعة والنشر/‌۱۴۳۰، محقق مرکز بحوث دار الحدیث.عکس‌ها:می‌دونم اینجا اینستا یا شبکه‌ی اجتماعی برمحور عکس نیست ولی میشه چندتا عکس بی‌ربط گذاشت؟تا قبل از زایمان در به در دنبال آلبالو بودم؛ بعدش به تنظیمات کارخانه برگشتم. در همین حد که تو دستم نگه دارم و عکس بگیرم هم حس بدی بهس داشتم!!یک دیوار از کتابخانه طراز... بعد همه را کارتن کردیم و الان در به در کتاب‌هایی هستم که دارمشان اما در کارتن!!بعضی شب‌ها هم در این مکان می‌گذرد. بدون اینترنت با پتو و البته حساسیت!</description>
                <category>فائیر</category>
                <author>فائیر</author>
                <pubDate>Tue, 13 Aug 2024 06:07:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزگار درهَم و بَرهم</title>
                <link>https://virgool.io/HeartWrittenNote/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D9%87%D9%8E%D9%85-%D9%88-%D8%A8%D9%8E%D8%B1%D9%87%D9%85-ol5cxyoik30a</link>
                <description>شنیدید میگن فلانی تو پر قو بزرگ شده؟اول: ارزش واقعی عدد صفردارم برای خرید سیسمونی نوزادی نیازمند پول جمع می‌کنم. دوستی که درآمد ماهیانه‌اش به تنهایی به اندازه کل خاندان من است و در گلریزان قبلی 50 میلیون ناقابل به موسسه نفس کمک کرده بود؛ شماره کارت جدیدم را می‌خواهد و بعدعکس واریزی را ارسال می کند: سه میلیون... زیرش هم می‌نویسد: «شرمنده فایی جان! قسط پرداخت کردم. حسابم خالیه. فردا باز واریز می‌کنم.» و فردا دومیلیون دیگر واریز می‌کند.( خدا خیرش دهد.) دستش هم که حسابی سبک است و در چهل و هشت ساعت این حساب خاص به عدد نادیده‌ی 17 میلیون می‌رسد. (تا باشد از این گلریزان‌ها)مبلغ را به مسئول محترم اعلام می‌کنم تا کارت به کارت کنم. با التماس درخواست می‌کند پول نقد ببرم چون مادر و مادربزرگ دوقلوها حساب بانکی به نام خودشان ندارند.(جل الخالق یا جل الممتحن؟) به بابا رو می‌اندازم که به مسئول پمپ بنزین بگوید این مبلغ را جور کند. همراه بانکم بازی درآورده و مجبور می‌‌شوم از حساب ذخیره زندگی که این روزها با فلاکت در حال افزایش موجودی‌‌اش هستیم؛ شبا کنم! از سر اتفاق مسئول پمپ بنزین آدرس واسطه را می‌خواهد تا پول را خودش ببرد و من با دو بچه زا به راه نشوم! (همه چیز از قبل چیده شده انگار) قبل از ساعت نه صبح و حتی قبل از باز شدن مغازه‌ها کل مبلغ بیست و هفت میلیون و هفتصد و شصت هزارتومان به دست واسطه‌ی امین می‌رسد.منِ سرخوشِ مستِ خوشحال از کار خیری که کرده‌ام می‌نشینم و چندبار دیگر انتقال بانکی را چک می‌کنم. بالاخره اَپ جواب می‌دهد. تصمیم می‌گیرم قبل از اینکه وسوسه بشوم و این هفده تومن را خرج کنم؛ بدهی به حساب ذخیره را پرداخت کنم.پیام اپلیکیشن: «موجودی کافی نمی‌باشد!»یخ می‌کنم. هنوز پیام بالای اپلیکیشن را کامل ندیده؛ دلم در سینه‌ام می‌ریزد..  دو زاری‌ام خیلی با سر و صدا میفتد! از آن افتادن‌هایی که جزینگشان به کوچه می‌رسد!از همان واریزی اول دوست محترم پولدار؛ صفرها را درست ندیده‌ام. مبلغ را بر اساس تصورم از او و دست گشاده‌ و روح خیرش خوانده‌ام... و واریزی‌های بعدی را نیز بر همین اساس ادامه داده‌ام! کل مبلغ کارت جدید؛ یک میلیون و هفتصد هزار تومن است! پانزده میلیون و سیصد هزارتومن کمتر!!!!! عمق فاجعه این‌جاست که این پول‌ها را برای کار مهمی ذخیره‌کرده‌ایم. یک میلیونش هم یک میلیون است!گوشی را بر می‌دارم تا با خانم واسطه تماس بگیرم. زنگ دوم را نخورده قطع می‌کنم! شخصیتش را می‌شناسم و مطمئنم میزان مبلغ را به مادر دوقلوها اطلاع داده! نمی‌توانم توی ذوقشان بزنم.  بی‌پولی، شرمندگی، حس خجالت از ارتکاب چنین اشتباه فاحشی؛ در برابر حالی که ممکن است آن‌ها تجربه کنند؛ بی‌اهمیت است!نمی‌خواهم شُویِ (نمایش) زندگی عاشقانه سانتی مانتال بدهم و بنویسم هنوز شرح ماجرا برای آقای همسر تمام نشده بود که گفت: «فدا سرت گلم. حالا فکرکردم چی شده اینقدر پکری.» و بنویسم به حساب که ماها خیلی زندگیمان عاشقانه است اما خداوکیلی برای شنیدنِ «اشکالی نداره. همین که توفیق شده واسطه‌ی نجات جون دوتا طفل معصوم بودیم باید خداروشکر کنیم. خداروشکر که این پول تو چنین راهی خرج شده.» زیاد منتظر نماندم.دوم: بالاخره تمام شدی..رعنا پیام می‌دهد که دوست سابق مشترکمان سراغش را گرفته. برایم اهمیتی ندارد. نه اینکه بخواهم با کلاس بازی در بیاورم یا بگویم بر خودم و احساساتم مسلط هستم؛ نه! اصلا نیستم. مخصوصا اتفاقات پشت همِ این ده روز اخیر، دستور مشاورم به خودافشایی‌های عمومی و پذیرش خودم و تمته‌های روحیِ سفر دوم به قم جوری به هَمَم ریخته که فعلا با مفهوم «تسلط برنفس» یک فاصله‌ی بعید دارم...اما همان‌طور که در خانه‌تکانی عید فهمیده بودم؛ این دوست سابق کاملا تمام شده است. به شکل عجیبی وا رفته و مضمحل شده و اکنون حتی خاطراتش نیز در گرداب فراموشی فرو می‌روند. مثل عکس‌های قدیمی که اگر زیاد جلوی نور خورشید می‌ماندند رنگشان می‌پرید و در نهایت محو می‌شدند؛ این آدم و حس‌هایی که به او داشتم؛ ادراک و شناختی که از ابعاد حضور و وجودش در زندگیم درک می‌کردم؛ بالاخره در برابر خورشید مواجهه و پذیرش خود اصیلم محو شده‌اند!استعاره‌ی عجیبی است که کسی که خورشید صدایش می‌کردم و روزی تنها روشنی تاریکی وجودم بود؛ امروز حتی در همان تاریکی نیز جایی ندارد!سوم: شکست عشقی!مکالمه من و دوستم وقتی یک عالمه توضیح داده غمگینه، شکست عشقی خورده و به خاطر بهم ریختن رابطه‌اش در عذابه!من: خب. انشالله که رد میشه این روزا. خیر در پیشه!اون: الان تو باید انشالله ماشالله بگی؟ من زنگ زدم تو اینا رو بگی؟من: خب چی بگم؟ خودت همه رو می‌دونی دیگه. لازمه فحشت بدم؟اون: آره فحش بده. گاهی لازمه آدم فحش بشنوه! من: خب باید بگم که خاک تو سرت که باز جوگیر شدی! به نظر من خودتم می‌دونی که اصلا این حس غم عشق و حس فراق و درد هجری کشیده‌ام که مَپُرست واقعی نیست و خودت می‌خوای تو این جو باشی تا بهانه داشته باشی برای انجام ندادن کارهای دیگه. تازگی‌ها برنامه‌ریزی‌ات رو شروع کرده بودی دیگه! این داستان آقای میم کلا یه بهانه است برای ذهنت که سراغ اون کارها نری! توهم سرت رو کردی زیر برف!(توضیح نظریه‌ام برای دو دقیقه)اون: عه! راست میگی‌ها... اینطور نگاه نکرده بودم!من: نمی‌دونم چرا به من ایمان نمی‌آری؟رعنا من رو این‌طور سیو کرده! با پر رویی هم این رو برام فرستاده!چهارم: آن همه خرده ریز بی‌اهمیتچند وقت قبل آقای حسن شیخ در پست «خوشبختی با پیتزابُر و گردوشکن» توضیحات جالبی درمورد تجمل و احساس نیاز به داشتن خرده ریز‌های عموما غیر ضرروی داشتند. همان موقع که متن را خواندم هی داشتم با خودم تکرار می‌کردم: عه! من! وای چقدر من! زندگی من برپایه دوری از تجمل در عین رعایت جمال (زیبایی) و کاربردی بودن اشیا چیده شده و هرچیزی که از این دو ارزش فاصله دارد؛ در یک سراشیبی نسبتا ملایم به سمت حذف (سطل آشغال، هدیه شدن یا بخشش به خیریه) مواجه است.مصرف گرایی افراطی که به شکل احمقانه‌ای آن‌را مدیون مدرنیته‌ای که نداریم و داریم هستیم؛ جهان زیست ما را سرشار از شلوغی و تکثر کرده و زندگی را واقعا غیر قابل تحمل می‌کند. فقط یک آَشپزخانه ساده را در نظر بگیرید؟ فکر می‌کنید چند وسیله لازم دارید تا یک آشپزی ساده روزانه را پیش ببرید و هر از گاهی یک تکه کیک یا شیرینی را مهمان سفره‌ی خانواده‌ی خود کنید؟ ده‌ها؟ صدها؟ فروشگاه‌ها، سایت‌های آَشپزی، ویدئوهای آموزشی و... هزاران ابزار خرد و درشت را جوری معرفی می‌کنند که حس کنید اگر آن‌ها را نداشته باشید نمی‌توانید یک «کدبانو» باشید و همسر و فرزندتان ممکن است به خاطر نخوردن چیزکیک با سس دولسه دِلِچه dulce de leche  عقده‌ای شوند!البته باید اعتراف کنم خیلی از اوقات شده که با دیدن یک فیلم با نماهای زیبا و افسون کننده از زیبایی و تجمل؛ چند لحظه‌ای دلم آن تجربه را خواسته و یا روزهایی بوده که بعد از بازگشت از خانه‌ی دوست و اقوام از سادگی خانه‌ی خودم دلگیر شده‌ام اما این حس‌ها گذرا هستند و با یک نگاه عمیق به خودم می‌دانم که واقعا چنان چیزی نمی‌خواهم. شاید یک روز درمورد دلایل این حس و استدلال‌هایی پشتش چیده‌ام بنویسم اما آنچه مرا به نوشتن این سطرها واداشت؛ گیج شدن اخیرم در نحوه‌ی زندگی بر اساس علایق فرد دیگر است. حورا سادات از این جهت با من تفاوت دارد و من هنوز نمی‌دانم باید چه برخوردی با او داشته باشم.. این مساله آن‌قدر گیجم کرده که سه جلسه‌ی پشت سر هم برای مشاوره از روانشناس کودک وقت گرفتم! پولش را هم پیش پیش دادم که موقع رفتن به خاطر شلوغی بی‌خیال نشوم!حتی اگر هیچ چیز برای آشپزخانه نخریدید ؛ «زده جدا کن» را فراموش نکنید!پنجم: فکر، بازبینی و ترمیم؛ ممنوع!من عاقل: اوضاع در چه حاله؟خودم: افتضاح!من عاقل: یعنی انتشار اون بخش اینقدر روت تاثیر گذاشته؟خودم: قوز بالا قوز شده.... این، اون، اون یکی...من عاقل: خودت که بلدی؛ شکایت اصلی‌ات چیه؟خودم: درمورد مامانم؟ یا در مورد فریده؟من عاقل: هرکدوم باعث شده ساعت 3 شب بیدار باشیخودم: سیدعلی شیر می‌خواست!من عاقل که یک ذره به من بی‌ادب نزدیک شده: ........(این بخش به دلیل بد آموزی قابل پخش نیست.)خودم: به جز ماجرای فریده که خمشگین و غمگینم؛ استرس دارم که  خواننده‌ها واقعا چه نظری دارند. می‌دونم این استرس واقعی نیست و حس‌هام قابل اتکاء نیستن اما خب..هستن دیگه!من عاقل: کسی که چیز بدی نگفته!خودم: نه اما...من عاقل: اما نداره! می‌دونستی روند راحتی نیست ولی مجبوری و باید طی کنی. بیشترین ناراحتی‌ات از چیه؟خودم: از اینکه ممکنه فکر کنند مامان خوبی نبوده!من عاقل: می‌دونی که خود این یه گزاره دیگه است؟خودم: اهوممن عاقل: دومین بخش رو از همین بنویسخودم: بعید میدونم آمادگیشرو داشته باشم. مرگ فریده خیلی بهمم ریختهمن عاقل: حرفایی که به «ر» زدیم یادت که نرفته؟ داری بهانه میاری اینقدرا هم سنگین نبوده این افشاگری...فکر میکنی در این حد سخت بوده.خودم: ولی من احساس می‌کنم حالم بدترهمن عاقل: چرند نگو... می‌دونی که نیست.خودم: آره..می‌دونم که نیست.من عاقل: دکتر گفت درگیر زیبایی های ادبی نشو. بدون فکر، بدون روتوش و بدون پنهان‌کاری بنویس! همین...من در حال دفاع از خودم در برابر خودم !</description>
                <category>فائیر</category>
                <author>فائیر</author>
                <pubDate>Sat, 03 Aug 2024 22:06:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهمانِ مامان*</title>
                <link>https://virgool.io/@Fae/%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-humkdu5jhwhj</link>
                <description>در فلزی را با کلید باز می‌کنم. حیاط و درخت‌هایی که هنوز تک و توک شکوفه دارند را رد می‌کنم و به در راهرو می‌رسم. کفش‌ها را که در می‌آورم؛ از همان راه‌پله داد می‌زنم: سلام... مامان کجایی؟ کسی جوابم را نمی‌دهد. هوای روشن و آفتابی باعث می‌شود با قدرت پله‌ها را بالا بروم. دوباره داد می‌زنم: مامان؟  اینکه کسی آیفون را برنداشته تا جوابم را بدهد لزوما به معنی این نیست که مادرم خانه نیست. ممکن است یک گوشه ی خانه نشسته باشد یا خوابیده باشد و یا اصلا حال نداشته در را باز کند... هم خوشحالم از آن روزهایی است که کلید همراهم هست. ممکن بود کلید نداشته باشم و مجبور باشم تا خانه‌ی مادربزرگ بروم و هم ناراحت از اینکه در خانه تنها هستم.بشقاب میوه، استکان‌های چایی و جا سیگاری... همین که می‌بینمشان دلم توی سینه‌ام می‌ریزد. با صدای آرام‌تری می‌پرسم: مامان؟ شجاعتم را جمع می‌کنم و کل خانه را می‌گردم. پذیرایی، اتاق خواب، اتاق خودم و خواهرم، آشپزخانه، حمام، دستشویی، راه‌پله، زیرزمین و در نهایت با تردید زیاد حیاط خلوتی... 25 تا نفس عمیق می‌کشم تا جرات رفتن تا سر چاه حیاط خلوتی را پیدا کنم. بالاخره هم جراتش را ندارم. توی آشپزخانه بر می‌گردم و در را از پشت قفل می‌کنم. آنقدر ترسیده هستم که گشنگی یادم برود، که امتحان فردا یادم برود و آفتابی بودن آسمان هیچ تاثیری در میزان لرزیدنم نداشته باشد.در پله‌های وسط پذیرایی می‌نشینم و گریه می‌کنم. عملا زار می‌زنم. آب دهن و بینی و اشک‌هایم قاطی می‌شود. هربار که می‌خواهم سر روی زانوهایم بگذارم حس ترس از اینکه کسی از پشت مرا بگیرد؛ جلویم را می‌گیرد. برای همه چیز گریه می‌کنم. برای تنهایی، برای ترس، برای اینکه مامان خانه نیست و شاید برای اینکه خوشحالم خانه نیست و از خودم برای این خوشحالی متنفرم؛ برای آسمان که ابری می‌شود، برای ظرف‌های روی زمین... چایی های ریخته شده و خورده نشده... یک ساعت بعد حتی یادم نیست برای چه گریه می‌کنم؟بالاخره خودم را جمع و جور می‌کنم. لباس‌هایم را عوض می‌کنم. در حین عوض کردن می‌خواهم در اتاق را قفل کنم که یادم می‌افتد کلیدهای اتاق‌ها را مامان برداشته. پشت در لباسم را عوض می‌کنم. از خیر دستشویی رفتن می‌گذرم؛ درواقع جراتش را ندارم. ظرف‌های ولو در پذیرایی را جمع می‌کنم. آشپزخانه‌ نامرتب را تمیز می‌کنم... آشپزی، گردگیری، شستن ظرف‌ها، جاروکردن کل خانه، شستن کف آشپزخانه، جارو کردن حیاط و شستن موزایک‌های طرح ستاره‌اش.. بالاخره وقتی بوی آبگوشت ماهی در خانه می‌پیچد؛ آنقدر آرام شده‌ام که بیایم جلو تلوزیون بساطم را پهن کنم و تا عصر و آمدن خواهر کوچکترم رمان بخوانم.با هر صدایی از جا می‌پرم.هر لحظه منتظرم دایی در یک جایی از خانه ظاهر شود و مرا با خودش ببرد. آقای زارعی بعد از اینکه دید دنبال کتابی با موضوع روح می‌گردم و سوالاتم ته ندارد؛ هرچه کتاب و مقاله در کتابخانه بود را برایم آورد. احتمالا تنها دختر ده-یازده ساله‌ای هستم که همه‌ی مدخل‌های فرهنگ‌نامه‌های فارسی را با موضوع جن، روح، دخان و کلمات مشابه خوانده است. آقای زارعی معتقد است تنها آدمی هستم که مدخل‌ها را به ترتیب حروف الفبا می‌خواند! اما این‌همه خواندن هیچ تاثیری در کاهش ترسم ندارد. دایی نمی‌داند یک جسم لطیف است و نباید ظاهر شود. حتی نمی‌داند که اجازه رفت و آمد به جهان مادی را ندارد و به نظر می‌رسد تمایلی برای ادامه مسیر هم ندارد و به جای پرسش و پاسخ شب اول قبر ترجیح می‌دهد دور و بر خانه‌ی ما پرسه بزند.روزها را در ترس و نگرانی و وسواس مرتب کردن فزاینده سپری می‌کنم. هربار که استکان‌های چای و جاسیگاری در پذیرایی هستند؛ می‌ترسم. مادرم متوجه ترس من نیست. حق هم دارد. برای او امکان همراهی و گفتگو با برادرش اهمیت بیشتری دارد. برادری که باهم بنشینند و اتفاقات سال‌های قبل را مرور کنند؛ خیلی جذاب‌تر از دخترهایی هستند که باید تر و خشکشان کرد و به گله گزاری‌ها وشکایت‌هایشان رسید. بیشتر روزها جاسیگاری آنقدر جدی و طبیعی کنار بشقاب میوه‌است که حس می‌کنم رد دود را در خانه می‌بینم و بویش را استشمام می‌کنم.به رسم جمعه‌ها به کتابخانه می‌روم. شب قبل را تا صبح بیدار بودم. تمام شب به آدمِ پشت پنجره خیره شده بودم و خدارا شکر کرده بودم که پنجره‌ها نرده دارند... صبح فهمیده بودم آدمی در کار نیست و آن هیبت ترسناک درواقع یک کاپشن راه گم کرده است. از درون پاشیده‌ام. با تمام بچگی این را می‌دانم که یک جای کار می‌لنگد. می‌دانم چیزی سر جایش نیست اما فهمی از مساله و حالم ندارم. خودم را با خواندن یکی از کتاب‌های آسیموف سرگرم می‌کنم تا جلوی زبانم را بگیرم. می‌ترسم اگر یکبار دیگر آقای زارعی احوالم را جویا شود و گیر بدهد که چم شده؛ نتوانم جلوی خودم را بگیرم...بوی کاکائو  در اتاق قرائت کودکان می‌پیچد. احتمالا کاکائوی آمیخته با شیر داغ در مواقع خاص مثل سِرُم راست‌گویی عمل می‌کند یا لحن دلگرم کننده‌ی آقای زارعی مجبورم می‌کند که حرف بزنم و شاید هم نگه داشتن این راز برایم بیش از اندازه سنگین است. هرچه هست خودم را می‌بینم که درمورد مهمان عجیب مامان حرف می‌زنم. درمورد جاسیگاری‌های خالی و ترسی که هر روز بیشتر می‌شود. درمورد دایی که مرده اما در خانه‌ی ما سُر و مُر و گنده می‌آید و می‌رود و مادرم می‌بیندش! آقای زارعی چندبار قول داده که چیزی به پدرم یا هیچ بزرگتر دیگری نگوید؛ اما باز هم نگرانم و چندبار دیگر هم از او می‌خواهم قول بدهد! تا جمعه‌ی بعد در هول و ولا هستم. هر روز نگران به مدرسه می‌روم و هر روز نگران‌تر برمی‌گردم. استرس به تشویش و ترس اضافه شده است. جمعه‌ی بعد شیفت آقای زارعی نیست؛ استرس یک هفته‌ی دیگر ادامه می‌یابد.در دومین جمعه‌ی اردیبهشت؛ برای اولین بار به طور دقیق با مفهوم توهم آشنا می‌شوم. آقای زارعی یک ساعت تمام وقت می‌گذارد و توضیح می‌دهد روحی در کار نیست. می‌گوید ذهن مادرم از شدت دلتنگی برای دایی جوان‌مرگم؛ ملاقات با او را باز سازی می‌کند. توضیح می‌دهد که این مساله گاهی برای آدم‌های افسرده پیش می‌آید و من نباید بترسم. نه جنی در خانه داریم و نه روح دایی واقعی است. از من می‌خواهد ماجرا را برای پدرم تعریف کنم تا با دکتر مادرم مطرح کند. در 5 ماه گذشته دروغی از آقای زارعی نشنیده‌ام. او مثل بقیه‌ی آدم‌های بزرگسالی که می‌شناسم نیست. هروقت چیزی را نمی‌داند خیلی رک می‌گوید نمی‌داند و هر چه می‌داند را جوری توضیح می‌دهد که می‌توانم بفهمم.به احتمال قوی کاکائو مخصوصا آمیخته با شیر سرد؛ باعث اعتماد و پذیرش می‌شود یا لحن صادقانه‌ی آقای زارعی مجبورم می‌کند که حرف‌هایش را باور کنم و شاید هم دیگر تحمل ترسیدن بیش از این برایم سنگین است.اینطور نیست که از آن روز به خانه برگشته باشم و همه چیز حل شده باشد. حتی اینطور نیست که گفتن ماجرا برای پدرم تبدیل به آسان‌ترین کار دنیا شده باشد. بعد از آن هم ترسیدم. درواقع بارها فکر کردم کسی یا چیزی پشت سرم ایستاده و نگاهم می‌کند. کابوس‌ها کمتر نشدند و تا مدت‌ها همه چیز مثل قبل بود. تنها چیزی که در این میان تغییر کرد؛ پیدا کردن دوستی بود که می‌شد به او اعتماد کنم. اعتماد و اطمینانی که کم کم جای خودش را در روح و قلب من باز کرد و مرا از گسست‌های بیشتر نجات داد.اگر قلب و ذهنم آماده باشند؛ ادامه دارد...افسردگی حاد چیست؟اختلال افسردگی حاد، اساسی، ماژور، عمده  و یا تک قطبی؛ یک بیماری روانی است که هنوز علل بروز و ظهور آن به طور قطعی مشخص نشده است. این بیماری ممکن است به دلایل ژنتیکی یا محیطی در فرد بروز داشته باشد و مهم‌ترین مشخصه‌‌ی آن حالت دپرس یا افسرده در وضعیت‌های مختلف و موقعیت‌های متفاوت؛ عزت نفس پایین، تمایل و وجود افکار خودکشی، بی علاقگی نسبت به انجام فعالیت‌های معمول و لذت بخش می‌باشد.این علائم معمولا با اختلالاتی در خواب، خوردن و مکالمه همراه است و بی‌حالی، خستگی دائمی و مشهود و در مواردی هذیان و توهم دیداری یا شنیداری یا ترکیب این دو؛ همراه هستند.افسردگی حداقل باید دو هفته طول بکشد اما ممکن است دوره‌های طولانی و چند ساله‌ای داشته باشد. هم‌چنین افسردگی‌های ادواری( حتی دوره هایی با فاصله چند سال)، فصلی (مثلا افسردگی در بهار یا زمستان) و عاطفی  مورادِ شناخته شده‌ای از افسردگی هستند. از آنجایی که افسردگی مهم‌ترین علت خودکشی در جهان است؛ توجه به آن و بررسی ابعادش مدت‌هاست که در دستور کار روانشناسان قرار دارد اما با همه‌ی موفقیت‌های علم روانشناسی و روانپزشکی هنوز فاصله‌ی زیادی با درمان قطعی افسردگی داریم.افسردگی همان‌طور که تاثیرات منفی بر زندگی فردی و اجتماعی فرد افسرده دارد؛ همان‌قدر هم ارتباط قابل توجه و معناداری با فاکتورهای سعادت بشری (مادی و معنوی) ندارد و می‌تواند انسان‌های موفق یا ناموفق را درگیر کند. به زبان ساده افراد ناموفق نیستند که افسرده می‌شوند و ممکن است در بالاترین سطح موشفقیت مادی یا اجتماعی درگیر افسردگی شویم.نکته‌ی مهم و قابل اعتناء این است که اصولا افسردگی یک بیماری است و نیاز به درمان (دارویی/مهارتی/مشورتی) دارد. گرچه علائم اولیه‌ آن می‌تواند با رفتار طبیعی بشر در هنگام سوگواری، فقدان، غم، شکست و مواردی از این دست مشابه باشد. توجه به این نکته از آن جهت ضرروی است که تفکیک این مساله می‌تواند به درک درست موقعیت و سپری کردن دوره غم و بازگشت به شرایط طبیعی کمک کند. البته تمام موارد گفته شده می‌توانند شروعی برای افسردگی‌های مزمن و افسردگی حاد باشند.نکته مهم و تربیتی این پست برای سرپرست‌‌هابه عنوان یک نوجوان فکر می‌کنید این تجربه و مواجهه با توهم چه تاثیری بر عملکرد ذهن من داشت؟پاسخ: اخلال در عملکرد سیستم شناختیمادرها خدای بچه‌ها هستند. این خدا بودن آنقدر واقعی است که وقتی فرزند احساسات یا هیجانی را تجربه می‌کند؛ در صورت انکار مداوم آن حس یا هیجانات (مشابه) توسط والدین خصوصا مادر؛ کودک درک خود از مساله را غیر منطقی و خلاف مطابق با واقع می‌شناسد و در دراز مدت درک خود از مسائل را به رسمیت نخواهد شناخت. در موارد حادتر فرد ممکن است دچار اخلال در سیستم عملکرد شناختی گردد. در موارد ساده نیز او در بخش زیادی از عمر خود مجبور است صحت و سقم احساسات خود را با عرف بسنجد نه درکش از محیط و هورمان‌ها و ترشح سالم آن‌ها...مادران باید چه بکنند؟توهم خصوصا توهم دیداری در افسردگی حاد شایع نیست ولی یک امر نادر نیز تلقی نمی‌گردد. این توهم عموما ناشی از میل شدید و درونی فرد برای بودن در آن شرایط (شرایط توهمی) می‌باشد. اگر افسرده هستید؛ اگر توهم دارید (حتی محدود و موردی) و اگر در این شرایط فرزندی دارید که با شما زندگی می‌کند؛ حتما او را در جریان بیماری  و روند درمانی خود قرار دهید. توضیح شرایط به زبان ساده برای فرزندان در هر سنی توصیه می‌شود. این توضیح باید مختصر، اجمالی و با تاکید فراوان بر این مساله باشد که کودک شما به هیچ وجه «مقصر» شرایطی که در آن هستید؛ نیست!تذکرات مهم:نکته اول: مطالب این متن صرفا برای آشنایی با شرایط افسردگی حاد و تاثیراتی‌است که این شرایط می‌تواند روی اطرافیان فرد افسرده (در این جا فرزند) بگذارد نوشته شده است. از مقایسه اطلاعات یا تجربه‌ی زیسته‌ی من با وضعیت مشابه خودتان جدا بپرهیزید. هیچ دو موردی از افسردگی شبیه هم نیستند و افراد در شرایط مشابه الزاما تاثیرات مشابهی را نمی‌پذیرند. اطلاعات این نوشته (و نوشته‌های بعدی) نمی‌تواند منبعی برای تشخیص یا درمان افسردگی حاد تلقی گردد!نکته دوم: افسردگی یک شرایط غیر ارادی است. حتی بخش عمده‌ای از روند درمان این وضعیت روانی نیازمند همت دیگران و اطرافیان فرد افسرده می‌باشد. بنابراین باید توجه داشت هرگونه قضاوت سوء و تخطئه فرد خارج از مدار اخلاق و انسانیت است.پی نوشت:1- لطفا در چالش کتابخوانی محرم با عنوان «قصه ما به «سر» رسید» شرکت کنید.2- قول داده بودم متن را دو روزه منتشر کنم اما تخمینم اشتباه بود. نوشتن از مامان خیلی سخت‌تر از آن است که فکر می‌کردم. به خودم قول دادم تا انتشار پست فعالیت‌های مجازی‌ام را محدود کنم اما ماندن انگشت اشاره‌ام لای در ماشین؛ کار را سخت‌تر کرد!3- باید اعتراف کنم برای نوشتن این متن؛ صحفه‌‌ی دیگه‌ای رو هم باز کرده بودم تا از ورود فیش‌های فریبنده جلوگیری کنم.4- این مجموعه ادامه دارد و سعی می‌کنم هر هفته یک قسمت ازش رو بنویسم. هر متن یکی از تاثیرت یا ابعاد افسردگی والدین را بر فرزندان نمایان کنم. (به نظرتون عاقلانه و مفید است؟)عنوان: گرفته شده از نام یک فیلم به کارگردانی داریوش مهرجویی!</description>
                <category>فائیر</category>
                <author>فائیر</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jul 2024 01:38:57 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>