<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فائزه عین آبادی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Faeze.eynabadi</link>
        <description>از یافتن معنای زندگی ناامید شدم. فهمیدم که خود باید معنا بسازم!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:03:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3099893/avatar/54L8TM.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فائزه عین آبادی</title>
            <link>https://virgool.io/@Faeze.eynabadi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اسطوره‌ها کجایند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Faeze.eynabadi/%D8%A7%D8%B3%D8%B7%D9%88%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AF-dqw0rh77hb5u</link>
                <description>عکسی الهام‌بخش سالهاست که در گالری گوشی‌ام مانده و خاک می‌خورد.جوانی زیبا با چهره‌ای حماسی و سرشار از جدیت پیراهن خونین هم‌کلاسی‌اش را بالا گرفته و پشت سرش جمعیت و آشفتگی، پس زمینه‌ای ماندگار به عکس اضافه کرده‌است. این عکس در سالی گرفته شده که من به دنیا آمده‌ام!جوانانی در ابتدای مسیری که جوان امروز در انتهای آن است، تاریخ را دلاورانه رقم می‌زند.در پی اینستاگرام گردی‌های بی‌هدفم، ناگهان صفحه‌ی صاحب عکس را پیدا می‌کنم و از شگفتی‌های عصر ارتباطات به وجد می‌آیم.صفحه فردی که برای من تبدیل به اسطوره‌ شده بود و قاب زیبایی که آفریده بود او را در ذهن من از سایرین جدا می‌کرد. گویی که با یک فرد معمولی مواجه نیستم. تصویری واقعی از شخصی در ردیف آریو برزن و رادمان پورماهک در ذهنم نقش بسته بود.وارد صفحه‌اش شدم.مهاجرت کرده بود.دو فرزند پسر داشت.تمام پست‌های صفحه‌اش موضوع اعتراضی داشت و تصاویر جان‌باختگان بود.همه چیز عادی بود اما چیزی در ذهن من فروریخته بود.او هم همان تصاویری که در صفحات مختلف دست به دست می‌شوند را پست کرده بود.استوری‌اش همان ویدئویی بود که همکلاسی‌هایم هم استوری کرده بودند.در تجمعات خارج از کشور شرکت کرده بود، درست مانند چندصدهزار نفر دیگر.او معمولی بود.انسان شریف و شجاعی بود اما معمولی بود!هیچ چیزی در صفحه‌اش ندیدم که او را از سایرین متمایز کند.اگر آریوبرزن در عصر ما زندگی می‌کرد، مانند ما همان استوری‌های اعتراضی که دست به دست می‌شود را در صفحه‌اش می‌گذاشت؟احتمالا صفحه‌ی توییتری می‌داشت و برای اعدامی‌ها هشتگ می‌زد؟!اسطوره‌ها متعلق به گذشته‌اند و در گذشته مانده‌اند یا اینکه همه ما امروز اسطوره شده‌ایم؟!</description>
                <category>فائزه عین آبادی</category>
                <author>فائزه عین آبادی</author>
                <pubDate>Mon, 23 Feb 2026 01:19:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بلیط رایگان</title>
                <link>https://virgool.io/@Faeze.eynabadi/%D8%A8%D9%84%DB%8C%D8%B7-%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86-n0nizckjvhbq</link>
                <description>طبق عادتی که از کودکی داشته‌ام در بالکن می‌ایستم و به کوچه نگاه می‌کنم.در حیاط برای بار سوم باز می‌شود، اما نه در کوچک که عابری پیاده قدم زنان از آن وارد شود، در ماشین‌رو باز می‌شود و ماشین سوم هم وارد پارکینگ می‌شود.۲۰سال پیش هم‌سالانم بیشترین تردد را داشتند. در میانه‌ی بازی و توی سر یکدیگر زدن وارد پارکینگ می‌شدند و از شیلنگ سرگردان که بر روی زمین افتاده بود لبی تر می‌کردند و دوباره به زمین بازی که همان کوچه باشد بازمی‌گشتند.من هم نه که مشغول بازی با آن‌ها نباشم اما ساعاتی از روز را به تماشای آن‌ها از بالکن خانه می‌گذراندم...گاهی هم روی یکی از آنها زوم می‌کردم و رفتارش را تحلیل می‌کردم. الان به چه چیزی فکر می‌کند؟ از اینکه توپ را به نفر کناری پاس داده‌اند نه به او، چه احساسی دارد؟ با احساس سرخوردگی‌اش چه کار می‌کند؟ کنار می‌کشد یا سعی می‌کند با خودنمایی جای نفر کناری را بگیرد؟گاهی یکی از آنها سرش را بالا می‌آورد و می‌گفت: بیا پایین. به دروغ می‌گفتم که مادرم اجازه نمی‌دهد تا زمان بخرم برای تماشای رایگان بازی!حالا هم همان عادت را دارم ولی دیگر کسی در کوچه بازی نمی‌کند. بچه‌ها سوار بر اتومبیل پدر و مادرشان می‌روند و می‌آیند. هر از چندگاهی جوانی گوشه‌ای می‌ایستد و سیگاری روشن می‌کند.مرد میانسالی ساعت ۵صبح به سمت خیابان اصلی حرکت می‌کند.پیرمردی رأس ساعت ۵ونیم با لباس ورزشی از کوچه‌مان رد می‌شود.برمی‌گردم به اتاقم و در قصه‌های دروغین کتاب‌هایم غرق می‌شوم.جای قصه‌های واقعی و نمایش‌های زنده‌ی کوچه‌مان را نمی‌گیرد اما خوراک قصه‌پردازی ذهنم را بگویی نگویی تأمین می‌کند.آفتاب طلوع می‌کند و برای رساندن فصل۴ پایان‌نامه‌ام به دست استاد به دانشگاه می‌روم.طبق معمول باید منتظر بمانم اما علی‌رغم بیش‌فعالی‌ای که دارم، انتظار آزارم نمی‌دهد. به سمت سالن می‌روم و صندلی‌ای که مشرف به رفت و آمد است را انتخاب می‌کنم. بلیط رایگان را از جیبم درمی‌آورم و از نمایش واقعی و قصه‌های زنده لذت می‌برم!</description>
                <category>فائزه عین آبادی</category>
                <author>فائزه عین آبادی</author>
                <pubDate>Mon, 23 Feb 2026 00:48:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آزادی</title>
                <link>https://virgool.io/@Faeze.eynabadi/%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-tk1ecwrx6ywv</link>
                <description>‌تمنای انسان معاصر، تمنا‌ی آزادی‌ست.گفتمان عصر ما، حول مفهوم آزادی شکل گرفته‌است؛آزادی در بیان، در اندیشه، در آفرینش هنری، در مناسبات اجتماعی و در مناسبات اقتصادی.در جهانی که ساختارها گویی پوسیده‌اند و مرزها هر لحظه در حال عقب‌نشینی‌اند، آن‌که بتواند قالب‌ها را بشکند و هنجارها را دگرگون سازد، بیشترین تحسین را از آنِ خود می‌کند.اما اشکال کجاست؟از کدام لحظه، این تمنای آزادی به نوعی گم‌گشتگی بدل می‌شود؟کافکا به این تضاد جوهری اشاره‌ای تکان‌دهنده می‌کند:«من آزادم، و به همین دلیل است که گم شده‌ام.»درست از همین‌جا بحران آغاز می‌شود.زیرا ذهن انسان، برخلاف پندارِ رایج، نه بر مبنای بی‌مرزی که بر بسترِ محدودیت‌ها شکل گرفته است.فرایند تکامل ذهنی ما، نه به قصد رهایی مطلق، بلکه در تعامل با “مرزها” و “محدودیت‌ها” صورت پذیرفته است.ما برای درک، برای انتخاب، برای تحلیل، نیازمند ساختاریم.اریک برن، در روان‌شناسی تحلیل رفتار متقابل، این حقیقت را چنین صورت‌بندی می‌کند:«یکی از گرسنگی‌های بنیادین ما، گرسنگی به ساختار است.»وقتی عینک‌مان شکسته یا دزدیده می‌شود، ما بلافاصله عینکی نو جایگزین می‌کنیم، چون باور ما این است که بدون عینک، دیدن ممکن نیست.ساختار، همان عینکی‌ست که ذهن ما بدون آن به بی‌نظمی دچار می‌شود.از این منظر، پارادوکس انسان مدرن آشکار می‌شود:او در تمنای آزادی می‌سوزد، اما در دل همان آزادی، احساس بی‌ریشگی، سرگشتگی و اضطراب می‌کند.ژاک لکان این گره‌ روانی را به‌زیبایی می‌گشاید:انسان در جستجوی هدف نیست، بلکه در تمنای دائمیِ میل است.رسیدن، پایانِ میل است؛ و پایانِ میل، برابر است با افسردگی و فقدانِ معنا.اضطراب، آنگاه برمی‌خیزد که بیش از حد به “هدف” نزدیک شده‌ایم و خطر پایانِ میل در کمین است.در این‌جا، رضایت نه در رسیدن به هدف، بلکه در استمرار یافتن میل است.ژیژک می‌گوید ما چیزی را نمی‌خواهیم تا به دست بیاوریم؛ چیزی را می‌خواهیم که خواستنش ادامه پیدا کند.انسان امروز، آزادی را نمی‌خواهد؛ بلکه سیزیف‌وار در پی تکرار میل به رسیدن به آزادی است.</description>
                <category>فائزه عین آبادی</category>
                <author>فائزه عین آبادی</author>
                <pubDate>Fri, 20 Feb 2026 19:02:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آن لباس لعنتی را دربیار!</title>
                <link>https://virgool.io/@Faeze.eynabadi/%D8%A2%D9%86-%D9%84%D8%A8%D8%A7%D8%B3-%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%B1-o1wp6gzhlv7z</link>
                <description>تو را از تنم درمی‌آورم،چون لباس پشمینی که در دل یک روز تابستانی به تن کرده‌ام و سال‌هاست پوستم را می‌خورد.سال‌هاست که چون لباسی به تنم چسبیده‌ای،چون کتی پشمین، تنگ و سفت در آغوشم گرفته‌ای،و من دکمه‌هایت را می‌بندم،تا نکند از تنم دربیایی.امروزدکمه به دکمه،بند به بند،انگشتانم را به لرزش می‌اندازم و گره‌هایت را باز می‌کنم.هوای تازه روی پوست خسته‌ام می‌دود،سینه‌ام با اولین نفسِ آزاد بالا و پایین می‌رود،عرقِ سال‌ها ترس و خشم، روی شانه‌هایم فرو می‌ریزد.با دست می‌تکانمت،تو را تا می‌کنم و با احترام روی طاقچه می‌گذارم.می‌خواهم جلوی چشمم باشی،نه برای دلتنگی، برای یادآوری.هر بار که نفسی تازه می‌کشمو نسیمی پوست تنم را نوازش می‌کند،تو را به یاد می‌آورمکه چه بی‌رحمانه آزارم می‌دادی،چگونه پوستِ روحم را می‌خراشیدی،و من با ترس، هنوز دکمه‌هایت را می‌بستم.اکنون اما،منم و پوستِ برهنهٔ رها شده از اسارت تو؛منم و قلبی که آرام‌تر می‌تپد،منم و شانه‌هایی که دیگر در قلاب‌های تو خم نمی‌شوند.و تو همانطور که سالهای زندگانی‌ام را در جیب خود داری، از روی طاقچه نگاهم می‌کنی و پوزخند می‌زنی. سالهای زندگی‌ام را پس نمی‌خواهم. آن‌ها را پیش خود نگه دار. با درس‌هایی که از تو آموختم، سال‌های پیش رو را می‌سازم؛حتی اگر لباسی پشمین و ضخیم تنت را تسخیر کرده،به راحتی می‌توانی از تنت درش بیاوری و نفسی راحت بکشی.لباس‌ها هرچقدر هم ضخیم، هرچقدر هم کهنه و کثیف، هرچقدر هم زبر و چسبناک، حتی آن‌ها که سال‌ها پوستت را زخمی کرده‌اند، به راحتی از تنت در می‌آیند و دوباره نسیم آزادی، پوستت را نوازش می‌کند. هیچ لباسی تقدس ندارد، هیچ بندی جاودانه نیست.کافی‌ست دکمه‌ها را باز کنی،گره‌ها را یکی‌یکی بگشایی،و بدنت را به آفتاب و نسیم بسپاری.آنجا، در اولین دمِ بدون ترس،خواهی فهمید که چه‌قدر سبک بوده‌ای،که آزادی همیشه زیر همان لباس بوده،و تنها کافی بود دست‌هایت به حرکت درآیند.</description>
                <category>فائزه عین آبادی</category>
                <author>فائزه عین آبادی</author>
                <pubDate>Sat, 04 Oct 2025 02:28:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرامستان صدا</title>
                <link>https://virgool.io/@Faeze.eynabadi/%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B5%D8%AF%D8%A7-ccszkko7dd73</link>
                <description>سکوت آرامستان صداست؟ یا مجالی برای تجلّی آن؟نخست سکوت بود و آنگاه صدا سر برآورد و خودنمایی کرد یا سکوت زمانی‌ست که صدا مرده‌ است؟ نخست نیستی بود، و سپس هستی تجلی یافت و رخ نمود یا نیستی، نبود هستی است؟ اگر نظر پارمنیدس را بخواهید؛مرگ، پایان نیست.مرگ بازگشت به همان نابودن ازلی‌ست؛نابودن همواره بوده است، تنها لحظه‌ای کوتاه، هستی مجال بروز یافته، فریفته و فریبنده رخ نموده، چهره‌ی نیستی را تیره و ناخوشایند تصویر کرده و باز می‌رود.مرگ پایان نیست.مرگ بازگشت به حالت سابق است.آنچه استصحاب می‌شود هستی، نیست! برای هست بودن دلیل لازم است.اصل بر نبودن است و برای بودن دلیل لازم است؛ و آن دلیل، نیستی را نقض نمی‌کند. بلکه بر آن سوار می‌شود.همانطور که صدا بر سکوت سوار شده و جولان می‌دهد.هنگام صحبت کردن همواره سکوت هم حضور دارد. تنها باید به آن توجه نمود.در هر بودنی، نابودن هم حضور دارد. عرصه‌ای که اعیان بر آن سوار شده. کشتی‌ای که روی اقیانوس شناور است. پرنده‌ای که در آسمان بی‌کران بال می‌زند...نیستی همواره هست! چون سکوت در پس صدا، آرام گرفته.⁩</description>
                <category>فائزه عین آبادی</category>
                <author>فائزه عین آبادی</author>
                <pubDate>Mon, 22 Sep 2025 17:27:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دام سرگشتگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Faeze.eynabadi/%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B4%D8%AA%DA%AF%DB%8C-n0nipbyi7t7l</link>
                <description>خود را در راهرویی تنگ و نمور می‌یابم. دیوارها نم‌کشیده‌اند، و بوی رطوبت و فرسودگی هوا را سنگین کرده است. هر گامی که پیش می‌گذارم، بخشی از جهان پشت سرم جدا می‌شود و به قطعه‌ای بی‌جان بدل می‌گردد؛ احساس می‌کنم هر قدم من سندی است که مهر بطلان بر گذشته می‌زند.نشستن انتخاب دیگری‌ست. مدتی می‌نشینم اما نشستن ملال‌آور می‌شود؛ سکوت راهرو همچون وزنه‌ای بر قفسه‌ی سینه‌ام فشار می‌آورد. درها یکی پس از دیگری ردیف شده‌اند، هر یک با پلاک فلزی کدر، حروفی نیمه‌پاک‌شده، گاه ناخوانا.با تردید نخستین در را باز می‌کنم. اتاقی ظاهر می‌شود، روشن اما بی‌روح. صفی از آدم‌ها نشسته‌اند، همگی لباس‌هایی بی‌نقص و یکدست بر تن دارند. یکی از آن‌ها، با صورتی آراسته و لبخندی ثابت بر لب، به‌سمت من می‌آید. صدایش آرام اما خالی از جان است:«می‌توانی با همین ظاهر وارد شوی.»سخن او اندکی دلگرمی می‌دهد، اما به‌محض ورود نگاه‌ها بر من می‌افتد. نگاه‌هایی سنگین، سرد، و سرشار از قضاوت. احساس می‌کنم لکه‌ای بر لباسم چسبیده، یا شاید چیزی در چهره‌ام غیرمعمول است. در آغاز مقاومت می‌کنم، اما به‌زودی دستپاچگی مرا وادار به تغییر می‌کند. ذره ذره به شمایل آنها درمی‌آیم. خیلی زود دیگر هیچ شباهتی به آنچه هنگام ورود بودم ندارم.در میان جمعیت، سرگردان و مطیع، مدام خطا می‌کنم و سرزنش می‌شوم.با این حال، نگاه‌ها همچنان از بالا به پایین است. کسی به من نزدیک می‌شود، برگه‌ای در دست دارد پر از مُهر و امضا.او با لحنی خشک می‌گوید: «پرونده‌ات ناقص است.»سرگردان، به در دیگر می‌روم. اتاقی مشابه، با آدم‌هایی دیگر، اما همان نگاه‌ها و همان جمله: «پرونده‌ات ناقص است.»انگار در هیچ اتاقی، کامل و بی‌نقص نیستم.کم‌کم به این باور می‌رسم که هیچ‌کجا جایی برای من وجود ندارد  و با هر تغییر در ظاهر، با هر تقلید از دیگران، فاصله‌ام از خودم بیشتر می‌شود.آنچه می‌بینم، دیگر من نیستم، بلکه مجموعه‌ای از تکه‌های جداشده، گویی هر اتاق بخشی از وجودم را برداشته و اکنون تنها پازلی ناقص باقی مانده.هرچه بیشتر از اتاقی به اتاق دیگر می‌روم، شباهتم به آنان بیشتر می‌شود. حرکاتم، صدایم، حتی طرز نگاه کردنم آرام‌آرام تقلیدی از همان‌ها می‌شود. گاه از خود می‌پرسم: اگر روزی چهره‌ام را در آینه‌ای دیگر ببینم، آیا هنوز قادر خواهم بود میان آن‌ها و خودم تفاوتی بیابم؟احساس می‌کنم چیزی در وجودم در حال فرسایش است. هویت من نه با ضربه‌ای ناگهانی، بلکه با خراشی پیوسته از میان می‌رود. هر اتاق بخشی از من را می‌بلعد تا آنجا که روزی درمی‌یابم حتی نام خودم را با تردید به زبان می‌آورم.در جایی از مسیر، به اتاقی می‌رسم که تا سقف پر از قفسه‌های فلزی‌ست. هر قفسه مملو از پرونده‌ها و کاغذهایی خاک‌خورده. کارمندی پشت میزی نشسته، سرش پایین است و بی‌وقفه مُهر می‌زند. جرئت می‌کنم و می‌پرسم:«اسناد هویت من اینجاست؟»بی‌آنکه سر بردارد پاسخ می‌دهد: «همه‌ی پرونده‌ها اینجاست.»با دستپاچگی یکی از قفسه‌ها را باز می‌کنم. برگه‌ها درهم ریخته‌اند، بر هرکدام اسمی ناتمام، خطی محو، یا شماره‌ای بی‌معنا نوشته شده. می‌گردم، می‌گردم، و هرچه بیشتر می‌گردم، برگه‌ها بیشتر می‌شوند. حس می‌کنم قفسه‌ها زنده‌اند و در حال زایش پرونده‌های تازه.با صدایی خفه می‌پرسم: «پس هویت من کجاست؟»کارمند همچنان مهر می‌زند، بی‌وقفه، بی‌تفاوت. تنها یک‌بار سر بلند می‌کند، نگاهی سرد به من می‌اندازد و می‌گوید:«شاید در میان پرونده‌ها باشد.»با دست‌های لرزان پرونده‌ها را ورق می‌زنم، بی‌هدف، تنها برای آنکه خود را مشغول نشان دهم.صدای مهرزن بی‌وقفه در قفسه‌ها مانند تیک‌تاک ساعتی بی‌رحم در فضا می‌پیچید؛ هر مهر انگار لایه‌ای دیگر از من را مهر و موم می‌کرد. دست‌هایم یخ کرده بود، هر ورق را که برمی‌گرداندم احساس می‌کردم چیزی در من کمتر و کمتر می‌شود. این کم‌شدن دیگر دردآور نبود، صرفاً خالی‌کننده بود؛ مثل ظرفی که بی‌آنکه بدانم چرا، آرام آرام خالی می‌گردد.در همان لحظه که فکر می‌کردم شاید همه‌چیز به همین شکل ادامه یابد، صدایی آمد نه از دهانِ کسی، نه از اتاقی مشخص، بلکه از فضایی خالی که همه‌ی درها و قفسه‌ها و هوا را دربرمی‌گرفت. صدا مثل حرکتی سرد و روشن در میان تاریکی پیچید:«بیدار شو. اگر بیدار شوی نیازی به هویت نداری! »</description>
                <category>فائزه عین آبادی</category>
                <author>فائزه عین آبادی</author>
                <pubDate>Thu, 18 Sep 2025 18:31:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توهم &quot;خود&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@Faeze.eynabadi/%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%AF-d2qtwbtkihnr</link>
                <description>من، تصویری‌امکه خودم را نمی‌شناسم.نه لبخندم راست است،نه گریه‌ام، صادق.نه آن‌که در آینه می‌بینم، من است،نه آن‌که در خاطره‌ی دیگران مانده.قهرمانِ افسانه‌ای‌امکه کسی جز من نخوانده‌اش.بازنده‌ی بازی‌ایکه آغاز نشده بودو پایان ندارد.هر روزدر داستانی خیالی نفس می‌کشم،و از خودمغریبه‌تر می‌شوم.سؤال می‌لولد میان تارهای ذهنم:من کی‌ام؟ایده‌ای در ذهن خود؟یا جسمی در جهان؟یا تصویر لرزانیدر ذهنِ کسی که نگاهم کرده؟ذهنم گاه خدای من می‌شود،گاه شکنجه‌گرم.یا شاید،هردو در یک لحظه.و اگر روزی این تصویراز ذهنم پاک شود،آیا من…نابود نمی‌شوم؟عاشق شدمنه با فریادِ آتشی ناگهانی،که با زخمِ آهسته‌ایکه شب‌هاآهسته می‌سوزد.او، آینه‌ام شد.هر لبخندش،نقشی بر ذهنم زد.هر نگاهش،زنده‌ام کرد.اما هر غیبتش،شیشه‌ای ترک انداخت در روحم.و من،هر بار،پاشیدم.ترسیده‌ام؛از محو شدن،از نبودن.از این‌که عشق،آخرین توجیه من برای بودن باشد.من با عشق،هویت نمی‌خواستم.پناه می‌جستماز نابودی.و این تن؟زنجیر رنجی‌ستکه هنوز تپش دارد،ولی هر تپش،یادآوری زندان است.بدنم را گاهقفس می‌دانمگاه، خانه‌ای که دیگر ساکن ندارد.گاه، پناه می‌برم به آنمثل آتشی خاموش،که هنوز خاکسترش گرم است.اما اگر روزی این جسمخسته شود،نفس نکشد…آیا آن «من»هم با آن خواهد مُرد؟شاید من،انعکاسی‌امدر چشمان او.و اگر نگاهش را برگرداند،من هم محو شوم،مثل بخار بر شیشه‌ی سرد.من به عشق چنگ می‌زنمنه برای شور،که برای اثبات بودن.برای آن لحظه‌ایکه کسی نگاهم کندو بگوید: «تو هستی.»و من،در آن لحظه،واقعی می‌شوم.اما اگر آن نگاه برگردد…اگر آینه ترک بخورد…آیا هنوز چیزی از من باقی خواهد ماند؟یا فقطسایه‌ای،که دیگر حتی خودش را نمی‌شناسد؟در درونم،دو «من» نشسته‌اند:یکی می‌بیندیکی دیده می‌شود.من کدامم؟تماشاگر؟یا تصویر؟شاید نه یکی،نه دیگری.شاید راز من،در شکاف میان این دو نهفته است.من، کسی‌امکه هم می‌بیندو هم دیده می‌شود.و در همین دوگانگی،زنده‌ام</description>
                <category>فائزه عین آبادی</category>
                <author>فائزه عین آبادی</author>
                <pubDate>Tue, 22 Apr 2025 19:58:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فضیلت رنج</title>
                <link>https://virgool.io/@Faeze.eynabadi/%D9%81%D8%B6%DB%8C%D9%84%D8%AA-%D8%B1%D9%86%D8%AC-wmm8rvrbk9pg</link>
                <description>هفت‌ساله بودم، قدم کوتاه بود اما سوال‌های بلندبالایی داشتم. خاله‌ام، در اوج تنگدستی و بی‌پولی، چهارمین فرزندش را به دنیا آورد. خانه‌شان همیشه شلوغ بود، پر از صدا و دود و ظرف‌های نشسته. کنار مادرم ایستاده بودم. با نگاهی کنجکاوانه پرسیدم:«چرا خاله با این وضع، بازم بچه آورده؟ اون بچه گناه نداره؟»مادرم، نگاهی مصمم و لبخند همیشگی، گفت:«نه، اتفاقاً این بچه‌ها از همه زرنگ‌تر می‌شن. آدم هرچی سختی بکشه، قوی‌تر می‌شه.»و این‌طور شد که من هم از همان کودکی یاد گرفتم به رنج، نه به چشم بلا، بلکه به‌عنوان یک فضیلت نگاه کنم. کم‌کم باورم شد که در رنج بودن با موفقیت رابطه‌ای مستقیم دارد. که هرچه راه پرسنگ‌تر، پایانش باشکوه‌تر. در ذهنم از رنج‌ها قصه می‌ساختم و خود می‌شدم قهرمان داستان! باور کردم که درد، زاینده‌ی قدرت است. سال‌ها، با همین ذهنیت زیستم. از هر رنجی افسانه ساختم. از هر شکستی، روایتی غرورآفرین. هر بار که زمین خوردم، بلند شدم و گفتم: «دیدی؟ قوی‌تر شدم.»تا اینکه یک روز، همه چیز فرو ریخت؛ نه با فریاد، بلکه با یک سؤال ساده.ترم اول دانشگاه بود. تازه وارد فضای حقوق شده بودم و احساس می‌کردم بر بلندای قله‌ای ایستاده‌ام که در اوج سختی با زحمت فراوان به آن رسیده‌ام. اما همان روز اول، استاد با پرسشی ساده، پرده از توهمم برداشت:«یکی‌یکی بگید از کدوم مدرسه‌ فارغ‌التحصیل شدید و شغل پدر و مادرتون چیه.»سؤال، بی‌مقدمه، تلخ، اما واقعی بود.دانشجویان شروع به پاسخ دادن کردند. با یک حساب سرانگشتی، حدود هشتاد درصد بچه‌ها از سه مدرسه‌ی خاص تهران فارغ‌التحصیل شده‌بودند! مدارسی که ورود به آن‌ها خودش امتیاز طبقاتی بود. پدرها و مادرها، اغلب در نظام حقوقی کشور جا خوش کرده بودند.من نشستم. ساکت. با دهانی بسته و ذهنی باز. من و نزدیک‌ترین دوستم، تنها کسانی بودیم که این زنجیره را به هم زده بودیم. ما از جایی آمده بودیم که در آن، قاضی و وکیل، رؤیاهایی دوردست بودند؛ نه شغل‌هایی خانوادگی.و آن‌جا بود، همان‌جا، که سؤال کودکی‌ام دوباره جان گرفت:آیا واقعاً رنج، انسان را قوی‌تر می‌کند؟ یا زخمی‌تر؟آیا واقعاً محرومیت، پلی برای موفقیت است، یا دردی مضاعف؟و من رفتم، در دل تاریخ، در دل اسطوره‌ها، تا ریشه‌ی این تفکر را پیدا کنم.پرس‌و‌جو کردم، کتاب خواندم، لایه‌ها را کنار زدم و به یونان و روم باستان رسیدم. جایی که همه چیز از آن‌جا آغاز شده بود.در آن‌جا جامعه دوپاره بود: اشراف و رعیت. اما نه فقط در ثروت، بلکه حتی در دین.برای اشراف، خدایانی وجود داشتند که قدرتمند، لذت‌جو، آزاد و بی‌مرز بودند.اساطیر یونان باستان که امروزه نیز حتما نام ان‌ها به گوشمان خورده، خدایانی خوش گذران و در رفاه و آسایش کامل بودند و هیچ لذتی را از خود دریغ نمی‌کردند. برای مردم فرودست، اما خدایانی ساخته شد که صبور بودند، قانع، خاموش و مطیع. دینِ فرودستان، دعوت به تسلیم بود. رنج کشیدن نه فقط واقعیتی اجتناب‌ناپذیر، که فضیلتی اخلاقی تلقی می‌شد.و این تفکر، مثل ریشه‌ی علفی هرز، در فلسفه‌های مختلف نفوذ کرد: در بودیسم، در هندوییسم، در رواقی‌گری، حتی در ادیان ابراهیمی.در دین طبقات پایین، قناعت فضیلت است. فرو دستان انسان‌های ارزشمندتری هستند و چهره‌ی زشت فقر پشت نقاب فروتنی پنهان شده. رضا بالاترین مرتبه‌ای است که انسان باید به آن برسد. رضایت از هر شرایطی!  اما چرا؟پاسخ ساده است، اما دردناک:تا فرودستان لب به اعتراض نگشایند. تا با لبخند، گرسنگی را تحمل کنند. تا در حسرت، فضیلت ببینند و در درد، شرافت.تا اشراف، در رفاه بمانند و رعیت، در رضایت.و من، در آستانه‌ی بیست‌وچند سالگی، ایستادم بر تپه‌ای از باورهای دروغین. باورهایی که با عشق و امید به من منتقل شده بود، اما در واقع، ترفندهایی بودند برای رام کردن ذهنم.از آن روز، دیگر برای هر رنجی، تاج نمی‌سازم.از درد، افسانه نمی‌سازم.من می‌خواهم ریشه‌ی رنج را بفهمم.و اگر انتخابی هست، رنج را نه به عنوان فضیلت، بلکه به عنوان حقیقتی تلخ ببینم که باید آن را دید، درک کرد، و اگر شد، بر آن غلبه کرد؛ نه آن را پرستید.</description>
                <category>فائزه عین آبادی</category>
                <author>فائزه عین آبادی</author>
                <pubDate>Thu, 10 Apr 2025 00:23:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از زبان فرشته‌ی بی‌زبانم</title>
                <link>https://virgool.io/bizaboonha/%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%85-ylrgjscp4hsl</link>
                <description>اگر یک نفر در جهان به این فراخی اضافی باشد، آن شخص منم! به هرکجا که پا می‌گذارم جایی برای من نیست. هر که را که می‌بینم شبیه به من نیست. من خالصانه عشق می‌ورزم و به جای دریافت عشق، فقط آزردگی را در چهره‌ی آدم‌ها می‌بینم. مگر چه چیزی دارم که اینگونه خواسته نمی‌شوم. مگر چه چیزی در من کم یا زیاد است؟! من فقط خودم هستم. من نمی‌توانم جور دیگری باشم. من تظاهر کردن را بلد نیستم. من دروغگویی را بلد نیستم. راستش را بخواهید حتی متوجه دروغگویی دیگران نیز نمی‌شوم! من عاشق مادرم هستم، اما او‌ همیشه از نحوه‌ی عشق ورزیدن من آزرده می‌شود. اما من نمی‌توانم او را دوست نداشته باشم، زیرا او تنها کسی‌ست که من را بلد است. او به تمام مختصات من آگاه است. او من آشفته را بهتر از خودم می‌شناسد. چیزهای زیادی را امتحان کردم تا آنچه که مرا راضی کند پیدا کنم اما انگار این دنیا با تمام لذت‌هایش برای من ساخته نشده! هیچ چیز این دنیا برای من جذاب نیست. شاید من به دنیایی دیگر تعلق دارم و اشتباهی پا به این جهان پیچیده گذاشته‌ام. من تنها از خودم بودن لذت می‌برم، چیزی که همیشه دیگران را آزار می‌دهد. مدام صدای فریادهایی که بر سرم می‌کشند را می‌شنوم و راستش را بخواهی خیلی آزرده می‌شوم اما اگر بخواهم به ساز آن‌ها برقصم دیگر لذتی برای من باقی نمی‌ماند. هیچ‌گاه لذت‌های این جهان مرا به وجد نیاورد. هیچگاه برایم اهمیت نداشت که چه چیزی می‌پوشم و چه وسایلی دارم. هیچگاه تفاوت بین رنگ‌ها را نفهمیدم، هیچگاه گلی را به دیگری ترجیح ندادم، هیچگاه لباسی برایم جذاب‌تر نبود. زندگی برای من تنوعی ندارد. من تنها می‌توانم خودم باشم، چیزی که جهان نمی‌خواهد! از زبان خواهرزاده‌ام که اوتیسم دارد.</description>
                <category>فائزه عین آبادی</category>
                <author>فائزه عین آبادی</author>
                <pubDate>Fri, 04 Apr 2025 20:29:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واقعی‌ترین خیال</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-hmyxljhumxzd</link>
                <description>در دام استعاره‌ها گیر افتاده‌امخیال بودن با تو واقعی‌ترین تصویر ذهنی من از هیچ استای واقعی‌ترین خیال منای ژرف‌ترین نیاز منای هست‌ترین نیست منکدام گوشه‌ی خیال تو گیر افتاده‌ام که گاهی می‌بینی‌امدر کدام گوشه‌ خاک می‌خورم که هر از چند گاهی می‌بینی‌ام اما رهایم نمی‌کنیواژه‌ها می‌آیند و می‌روندواژه‌ها می‌رقصند در صحنه‌ی تاریک ذهنممی‌خواهند احساساتم به تو را توصیف کننددر عمق اقیانوس ذهنم شنا می‌کنندبه دنبال شکار تو هستندمی‌خواهند احساسم به تو را در دام دال‌ها بیندازندچه ساده‌انگارانه می‌کوشند...چه تلاش مذبوحانه‌ایچه نمایش سخیفی از شکار آفریده‌اندگاهی تصویر تو را در آینه می‌بینمهر چه به دنبال خود می‌گردم تو را پیدا می‌کنمتو مثل سرابی نیستی که تشته‌لبی در بیابان می‌بیندتو رد پایی نیستی که در برف آب می‌شودتو شکاری نیستی که در لحظه‌ی آخر از چنگ شکارچی می‌پردتو در تمام نبودن‌هایت هستیدر لایه لایه‌ی ذهنم نفس می‌کشیدر افکارم غوطه‌ور می‌شویتو هست‌ترین نیست منی...</description>
                <category>فائزه عین آبادی</category>
                <author>فائزه عین آبادی</author>
                <pubDate>Mon, 24 Mar 2025 22:26:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راز تو در نگفتن ها</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%86-%D9%87%D8%A7-hbutmd1sr0nf</link>
                <description>نمی خواهم دوست داشتنت را به واژه‌ها بیالایم.واژه ها جادوی تو را منتقل نمی کنند. وقتی می‌گویم دوستت دارم، گویی صدایی ساده از حنجره ام برمی‌ آید، طوری که انگار میلیاردها انسان دیگر هم مانند تو هست. انگار نه انگار که تو تنها کسی هستی که اینگونه می خندد، انگار نه انگار که نگاه تو مانند قندی در دلم آب می شود.انگار نه انگار که تک تک جزئیات تن ات منحصر به فرد است و من تک تک پیچ و خم و خطوط آن را از برم...واژه‌ها یگانگی تو را نمی شناسند.وقتی می‌گویم عاشق دستانت هستم، گویی دستان تو همچون میلیاردها دست دیگر در جهان است. نه! دست‌های تو موجی نرم بر ساحل روحم است.حتی سکوت تو نسیمی‌ست که از میان جنگل های دور می‌وزد.تو یک نفر نیستی...تو مانند هیچ کس دیگری نیستی... نمی خواهم با زبان با تو سخن بگویمبگذار خیره نگاه ات کنم... .</description>
                <category>فائزه عین آبادی</category>
                <author>فائزه عین آبادی</author>
                <pubDate>Thu, 20 Feb 2025 21:50:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نانی که آب می‌رود</title>
                <link>https://virgool.io/Hoboote-dard/%D9%86%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A2%D8%A8-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%AF-jnlvnyymmh9i</link>
                <description>یک روز دیگر هم خدا را سپاس می‌گوییم برای سقفی که بالای سرمان است. اما برای ما نیست!ماشینی که از پشت شیشه‌ی نمایشگاه در مسیر محل کار برایمان دست تکان می‌دهد و هر روز چند قدم عقب‌تر می‌ایستد...لباسی که امسال هم از بقچه در می‌آید،نانی که در سفره‌ها‌یمان آب می‌رود،رویایی که دیگر بافته نمی‌شود،حسرتی که بیشتر از نان خورده می‌شود،حسرت جوانی‌ای که هرگز بازنمی‌گردد...حناقی که گلویمان را گرفته...چه حبی داشته باشم به وطنی که یک وجب از خاک آن برای من نیست..؟!</description>
                <category>فائزه عین آبادی</category>
                <author>فائزه عین آبادی</author>
                <pubDate>Mon, 10 Feb 2025 15:40:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باید اندازه‌ی تخت من شوی!</title>
                <link>https://virgool.io/@Faeze.eynabadi/%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D9%87-%DB%8C-%D8%AA%D8%AE%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D8%B4%D9%88%DB%8C-h4eifcjlt6vi</link>
                <description>پروکروستس پسر غول پیکر پوسایدن رسم مهمان‌نوازی عجیبی داشت. او هر مسافری که قصد ورود به آتن را داشت، به تخت خود دعوت می‌کرد. اما این دعوت، نه نشانه‌ی مهمان‌نوازی، که آغازی بود بر کابوسی هولناک. اگر مسافر کوتاه‌تر از تخت بود، پروکروستس با زور و شکنجه، اندام‌های او را می‌کشید تا با اندازه‌های تخت یکسان شود و اگر مسافر بلندتر بود، پاها و سر او را می‌برید تا به اندازه‌ی تخت درآید. از نظر پروکروستس تنها کسانی انسان کامل بودند و حق ورود به آتن را داشتند که اندازه‌ی تخت او بودند!تخت پروکروستس نمادی‌ست از هرگونه تلاش برای اجبار انسان‌ها به بودن به شکلی که غیر از ذات آن‌هاست، برای وادار کردن انسان‌ها به قالب‌هایی از پیش تعیین شده... نمادی کسانی که می‌کوشند تا همه را به یک شکل درآورند، تا همه به یک صدا سخن بگویند و به یک شیوه بیندیشند.اما انسان، موجودی متنوع و چندوجهی است. او در سخن، اندیشه‌ها و احساساتش، همچون رنگین‌کمانی زیبا می‌درخشد.داستان تخت پروکروستس، یادآور این است که هرگاه کسی بخواهد انسانیت را در قالب خود بریزد، باید منتظر انتقام تستئوس‌ها باشد. انسان‌، هرگز زیر بار ظلم نخواهد ماند. انسانیت در هیچ قالبی جای نمی‌گیرد.</description>
                <category>فائزه عین آبادی</category>
                <author>فائزه عین آبادی</author>
                <pubDate>Mon, 20 Jan 2025 22:40:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تلاش برای رسیدن به سطح زمین! آااای زمینی هااا</title>
                <link>https://virgool.io/@Faeze.eynabadi/%D8%AA%D9%84%D8%A7%D8%B4-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%B7%D8%AD-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-tvmwmle160am</link>
                <description>ایستاده ام بر پستی کوهی می اندیشم که از آن بالا می روم. هرچه از این کوه لعنتی بالا می روم بیشتر و بیشتر فرو می روم... به جای کوچکتر شدن دنیا، کم کم همه چیز از دایره دیدم محو می شود. دیگر همسفرانم را نمی بینم. مگر قرار نبود همگی با هم به قله صعود کنیم؟ پس چرا دیگر نمی بینمشان! چرا بالا رفتن این بار به پایین آمدن می ماند؟! ناگهان تعادل از دست داده و سر خوردم. باقی مسیر را با سر خوردن به سرعت طی کردم و تق! با خوردن سنگی به پیشانی ام به خود آمدم! به زحمت با گرفتن دست بالای چشمانم و کوچک کردن مردمک چشمم پرتاب کننده سنگ را دیدم. یکی از آن جماعتی ست که پا به پای یکدیگر به سمت قله حرکت می کردیم! چه شد که مسیر من رو به پایین نمود؟ مگر شیب کوه به سمت بالا نبود؟ چرا از هم مسیرانم جدا افتادم. آاااه فراموش کرده بودم... دره های پیش پایم را فراموش کرده بودم. هر از چندگاهی که غرق آرزوهای بلند پروازانه ی خود می شوم و همراه عده ای از هم سالان و هم فکرانم به سمت قله ای کمر همت به صعود به قله های مرتفع می بندم، فراموش می کنم که پیش پایم پر از دره های هولناک و چاه های عمیق و تاریک است. فراموش می کنم که مسیر زندگی من مانند آن ها مستقیم از سطح زمین نمی گذرد! چند قدمی که به سمت جلو حرکت می کنم دوباره نوبت به عبور از دره ها می رسد و دوباره باید تمام انرژی ذخیره شده و عزم جزم شده برای صعود را صرف بیرون آمدن از دره ها کنم. حالا که به خود آمده بودم درست ته دره بودم. هم سفرانم را می دیدم که یکی پس از دیگری عبور می کنند و به سمت قله هایی که نشانه گذاری کرده بودیم می روند و هر چند تا یکی از آنها لحظه ای می ایستد، به پایین نگاه می کند و سنگی به سمتم پرتاب می کند. پس از تلاش های مذبوحانه از سر حرص و با حسرت، هر بار در بالا رفتن از دره ناکام می مانم و با مخ به زمین می خورم اما مگر می تواند در ته یک دره ی هولناک و بی علف آرام بگیرد کسی که عزم بالا رفتن از کوه را کرده بود و رویای رسیدن به قله ای به بلندای آسمان را در سر پرورانده بود؟! هر بار که زمین می خورم با حرص و خشم بیشتری به دیواره ی دره ی لعنتی چنگ می زنم اما نمی شود که نمی شود. دلم نمی خواهد به سمت کسانی که از بالای سرم عبور می کنند، برخی با استهزا و برخی با ترحم، دست کمک دراز کنم اما هرچه که به این دیواره های لعنتی نگاه می کنم امکان بالا رفتن از آنها را در خود نمی بینم. یاد دفعات پیشین می کنم که به همین سان روزها و ماه ها را در دره ها و چاه هایی که زندگی برایم تعبیه کرده گذرانده ام و هر چه که بوده بالاخره از انها بیرون امده ام، اما انگار این دفعه فرق می کند، دیگر به سال رسیده و تلاش های من از توانم فراتر رفته و ذهن و بدنم تحلیل می روند! با خود زمزمه می کنم کاش ذهن بلندپرواز و نفسی سرزنش گر نداشتم و همین جا سر بر زمین گذاشته و با خیالی آسوده روزگار می گذراندم تا عمر به پایان برسد اما هر روزی که اینجا سپری می کنم سیخی به جانم فرو می رود و تک تک سلول های بدنم به جنگ با آرامش برخاسته اند! بسان کودکانی که به آنها قول سفر داده ای و حالا پای شکسته ات را نمی بینند و فقط اصرار به رفتن می کنند. تصمیم به پایان دادن به زندگی خود گرفتم اما در ته دره ای عمیق و بی آب و علف این کار هم ممکن نبود! بار دیگر بلند شدم با تمام قوای نداشته ام به دیواره ها چنگ زدم تا نزدیکی سطح زمین رسیدم اما اینبار محکم تر از همیشه به زمین خوردم! آخر هرچه بالاتر بروی با شدت بیشتری به زمین می خوری! اینبار دردش از همیشه بیشتر بود، من زیاد زمین خورده ام اما این یکی ته مانده ی جانم را گرفت و باید مابقی عمر را با ذخایر بدنم می گذراندم. گردش ماه و خورشید از دستم در رفته بود اما بودن در دره از ۲ سال می گذشت... تا اینکه یک روز چگونه اش را نمی دانم اما به کمک دو غریبه و باقی مانده ی توانم از دره بیرون آمدم. حس عجیبی داشتم... هم سفرانم دیگر حتی دیده هم نمی شدند، هیچ فریادی نمی توانست صدای مرا به انها برساند. من نجات یافته بودم. من با صرف سالها زمان و انرژی جسمی و روانی حالا کجا بودم؟ در سطح زمین! جایی که بقیه آدمها همیشه روی آن راه می روند. جایی که معمولی ترین جای دنیاست. من برای بودن در معمولی ترین جای دنیا سالها تلاش کرده بودم... من برای معمولی ترین جای دنیا روزها و شب ها مرده بودم و زنده شده بودم... اما کسی برای بودن در معمولی ترین جای دنیا تو را تشویق نمی کند، کسی تلاش ادم ها برای معمولی بودن، برای مثل بقیه بودن را نمی بیند. تو صدها برابر بیشتر از کسی که از قله بالا می رود تلاش کرده ای اما کسی که تشویق می شود تو نیستی، کسی که خستگی از تن اش در می رود تو نیستی... این عکس رو گرفتم که لحظه رو ثبت کنم نه تصویر رو! تنهایی نشستن و در خود فرو رفتن و مرور آنچه که بر تو گذشته رو در این تصویر می بینین☺️</description>
                <category>فائزه عین آبادی</category>
                <author>فائزه عین آبادی</author>
                <pubDate>Sun, 08 Dec 2024 20:29:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آی آدم ها!</title>
                <link>https://virgool.io/@Faeze.eynabadi/%D8%A2%DB%8C-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7-qt7eyeahpbdp</link>
                <description>زشتی، زشتی، زشتیچرک و سیاهی از در و دیوار این مملکت می باره. این قاب چرک آلود پنجره و سنگ های نوشته شده و پرده های بدرنگ بدقواره، تنها یک متر از این مملکت رو به تصویر می کشه که دانشگاه آزادش به این شمایله! این قاب زیبای خوش رنگ اما مثل یک تابلوی نقاشی جادویی شده که انگار قلم صنع با ذوق و سلیقه افسانه ای ‌اش، برای چند دقیقه ای برامون شگفتی آفریده تا بهمون یادآوری کنه که هنوز کژطبعی بعضی آدم ها نتونسته زیبایی طبیعت رو از بین ببره و اون رو از نگاه ها دریغ کنه!  به قول شاعر شربتی داری که پنهانی به نومیدان دهی؟ </description>
                <category>فائزه عین آبادی</category>
                <author>فائزه عین آبادی</author>
                <pubDate>Wed, 27 Nov 2024 21:19:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرا به او بازگردان!</title>
                <link>https://virgool.io/Hoboote-dard/%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86-spgszfpbu8ks</link>
                <description>مفاهیمی در این جهانند که بسیار خوشایند تلقی می شوند و حس شادی و تحسین را در دل شنونده و بیننده بر می انگیزند ولی تنها در خلال یک مفهوم منفی و منزجر کننده معنا می یابند. به طوری که اگر آن واقعه ی منفی نبود، این خوش چهرگان دلربا، نه تنها امکان خرامیدن، که امکان وجود نداشتند. عفو را ببینید که چنین تحسین حضار را بر می انگیزد و رنگ سفید صلح را در ذهن می نگارد؛ تا زمانی که خونی ریخته نشده و جنایتی صورت نگرفته، عفو کجا می تواند این چنین خوش رقصی کند؟احیا همان حیات بخشیدن است اما درست زمانی سر می رسد که مرگ عارض شده! احیا همان حیاتی ست که به واسطه ی ایستادگی در قبال مرگ و‌ پس زدن آن، جای خود را میان موجودات باز کرده است.نجات همان زنده ماندن است که خطری حیات موجود را تحدید کرده است. ناجی چگونه می توانسته باشد اگر خطر غرق شدن در دریا نبود و حمله ی حیوان نبود و آتش سوزان نبود؟درمان چگونه می بود اگر بیماری دمار از روزگارمان در نمی آورد؟اینها مفاهیمی هستند که شرایط ناگوار را  فرصتی دیدند و ان را وسیله ای برای بروز خود قرار داده اند. بودن انها از قطع کردن است نی از برای وصل کردن. اما قطع آن چه که شر می پنداریم و خوش نمی داریم که هزاران بار شیرین تر از وصل می نماید. از محاسن این مفاهیم یکی این است که باعث می شود قدر حالت سابق بیش از پیش فهمیده شود و امری که به اسارت جهان عادت ها درآمده، دوباره تازه شود و رنگ و بوی تازگی بگیرد. وجود این مرموزها شاید یک دسیسه باشد! از جانب همان زمینه هایی که از بی توجهی دلگیر شده و قصد خودنمایی دارند، که می خواهند بگویند مرا ببین، من همانی هستم که بدون آن نمی توانی، یا لااقل اینگونه در آسایش نمی توانی باشی، من همان همراه وفادار توام که قدر بودنم را فراموش کرده ای... .شاید هم این زمینه های دل آزرده با مفاهیم مرموز خوش چهره تبانی می کنند! من خودم را از او میگیرم و تو مرا به او بازگردان! تو قهرمان داستان می شوی و من دوباره به عرصه ی توجه اش وارد می شوم.</description>
                <category>فائزه عین آبادی</category>
                <author>فائزه عین آبادی</author>
                <pubDate>Fri, 22 Nov 2024 23:31:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روان نژندی جمعی</title>
                <link>https://virgool.io/@Faeze.eynabadi/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%86%DA%98%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C-cwaaevtax4zf</link>
                <description>داشتم یک متن زیبا از میترلینک شاعر امریکایی می خوندم با این مضمون:چه به بالای یک کوه بروید و چه به سوی یک روستا به پایین حرکت کنید، چه به انتهای زمین سفر کنید و چه گرد یک خانه قدم بزنید، تنها خود را در جاده ی شانس ملاقات خواهید کرد. اگر یهودا همین امروز غروب بیرون برود، قدم هایش او را به سمت یهودا می برند و او فرصت خیانت خواهد داشت، اما اگر سقراط در را بگشاید، او سقراط را خواهد دید که به روی تخت خوابیده و فرصتی برای عاقل بودن خواهد داشت.سوال همیشگی که همه جا خودش رو با من همراه می کنه باز به سراغم اومد و گفتم نظر امروزم رو اینجا بنویسم.اگر ما بپذیریم که یهودا، یهوداست و چاره ای جز اینکه یهودا باشه نداره، چطور می تونیم به افراد به جهت اعمال نادرستی که انجام میدن خرده بگیریم و خیلی فراتر از اون، افراد رو مجازات کنیم؟!  اون هم وقتی که نمی تونن چیز دیگه ای باشن! اگر بپذیریم که سقراط، سقراط به دنیا اومده پس نباید فضیلتی برای اعمالش قائل باشیم. اون کاری جز اینکه سقراط باشه انجام نداده همونطور که یهودا! آیا بودن در جایی فضیلته و در جای دیگه مصیبت؟آیا ما باید افراد رو به نفع خودمون تغییر بدیم؟آیا این اخلاقیه که ما افراد رو به خاطر چیزی که هستن مجازات کنیم؟اینجا نقطه ایه که یک شکافی بین بودن و چگونه بودن به وجود میاد. آیا این شکاف در بین موجودات زنده ی دیگه غیر از انسان هم وجود داره؟ آیا اونها هم بین بودن و چگونه بودنشون تفاوت قائل میشن؟ آیا یک پلنگ سعی می کنه جور دیگه ای رفتار کنه؟ آیا خودش رو ملزم به رعایت قواعدی غیر از اونهایی که در ذات و غریزهاش هست، می کنه؟ پس این شکاف در شخصیت انسان از کجا اومده؟این شکاف از جایی شروع شد که انسان یک بعد دیگه به ابعادش اضافه شد! انسان اساسا یک موجود زیستی-روانی-اجتماعی بوده و مثل سایر گونه های اجتماعی مطابق قوانین طبیعت زندگی می کرده. انسان قوی تر، ضعیف تر ها رو از بین می برده و در شکار و لانه گزینی و نبرد با حیوانات قوی تر عمل می کرده و این امر از نسل انسان های قوی تر صیانت می کرده. آیا این انسانی که ازش حرف می زنیم سعی می کرده چیزی غیر از غریزه ی ذاتی اش باشه؟ آیا اون وحشی گری خودش رو سرکوب می کرده و خوی حیوانی خودش رو مذمت می کرده؟این شکاف از جایی شروع شد که ذهن انسان به مرور زبانمندتر شد و دستگاه شناختی اش پیشرفت کرد و روابط اجتماعی اش پیچیده تر شد. این نقطه ای بود که  Spirituality یا معنویت به ابعاد انسان اضافه شد و انسان تبدیل به یک موجود bio-psycho-socio-spritual شد. جایی که انسان به مرور تونست به طبیعت چیره بشه و دیگه این طبیعت نبود که اون رو از بین می برد، دیگه انسان مقهور فصل ها، روز و شب، گرما و سرما، فراوانی و قحطی، سلامتی و بیماری و... نبود. دیگه انسان می تونست هر زمان هر میزان غذایی که می خواست داشته باشه. یک انسان معمولی امروز می تونه به قدری بخوره که از فرط چاقی بمیره! به قدری رابطه ی جنسی برقرار کنه که از شدت هیجان و ضعف بمیره! می تونه کل شب رو با نور لامپ بیدار بمونه و کل روز رو با کشیدن پرده ها بخوابه! انسان امروز دیگه منتظر گردش خورشید و ماه نیست، دیگه منتظر فصل شکار نیست، دیگه درمان خیلی از بیماری هارو می دونه، دیگه خونه های ضدزلزله میسازه و صدها چیز دیگه که نشون دهنده ی سلطه ی انسان بر طبیعته. حالا که انسان بر طبیعت سلطه داره و انسان قدرتمندترین موجود در طبیعت به جهت قدرت تفکره، چه موجودی باید جلوی انسان رو بگیره؟ چه ترمزی برای تمایلات بی حد و حصر انسان وجود داره؟ اگر انسانی که توانایی ارضای هر لذتی رو داره، در راه لذت جویی جون خودش رو از دست بده، نسل انسان به خطر نمیفته؟ اینجا نقطه ایه که سوپرایگو یا من برتر یا نفس لوامه یا وجدان یا... متولد میشه. اگر موجود برتری نیست که جلوی زیاده روی های انسان رو بگیره و اینطوری نسل این موجود در خطره پس باید یک عامل درونی بازدارنده جلوی این رو بگیره! انسان هم مانند هر موجود دیگه برای حفظ بقای گونه، خودش رو تکامل میده و این سیستم هومواستاتیک مغز ما سوپرایگو یا وجدان رو برای کنترل امیال ما ایجاد می کنه. اینجاست که تمام تضادهای انسانی شکل میگیره. همون صدایی که مدام در ذهنمون میپیچه: درسته که غذا هست اما نخور، چاق میشی! درسته شیرینی فراوونه اما نخور دیابت میگیری، درسته لامپ هست اما شب بخواب که مغزت استراحت کنه و صبح بتونی کار کنی! درسته که می تونی استراحت کنی اما بلند شو درس بخون. این صدا اومده که بالاسر انسان لذت جو باشه تا خودش رو در راه لذت جویی ازبین نبره. اما حالا یک مشکل وجود داشت. همونطور که می دونید انسان از ناشناخته ها می ترسه و حالا صدایی رو می شنید که نمی دونست منشأش کجاست، از طرفی هم تمایل زیاد انسان به اسطوره سازی و افسانه ها باعث شد تعدادی از اونها در برخورد با این ندای درونی اون رو به مسائل ماورا طبیعی نسبت بدن و موجودی برتر برای خودشون خلق کنن و چون انسان خودشیفته نتونست برای این صدا وجود عینی پیدا کنه اون رو غیرقابل دیدن و ورای جهان ماده توصیف کرد. نقطه ای که ادیان ظهور کردن و کم کم تمام افراد بشر رو درگیر کردن. حالا دیگه انسان در یافتن منشأ این صدای درونی سردرگم نبود و اون رو دستورات الهی تلقی و اطاعت از اون رو واجب و عدم پیروی از اون رو موجب مجازات می دونست. اsprituality همون چیزیه که تضادهای انسانی رو به وجود اورده و اون رو درگیر کشمکش های درونی و بیرونی کرده. انسان امروز مدام در کشمکش ها انرژی حیاتی خودش رو صرف می کنه و گاهی رومی میشه و گاهی زنگی. به قول مولانا:این سو کشان سوی خوشان وان سو کشان با ناخوشانیا بگذرد یا بشکند کشتی در این سیلاب ها...مثل یک انسان نوروتیک که گاهی به حسن خلق متمایل میشه و گاهی به کج خلقی و خب به قول فروید همه ی انسان ها به میزانی نوروتیک اند و انسان بودن چیزی غیر از این نیست!فروید در کتاب موسی و یکتاپرستی میگه:مذاهب، روان نژندی های جمعی هستند، روان نژندها دارای مذاهب شخصی هستند.برای قابل فهم شدن این جمله یک مثال ساده می زنم؛ اگر فردی بعد از اینکه دست راست اش به چهارچوب در می خوره برگرده و دست چپ اش رو هم به چهارچوب در بزنه، یک فرد روان نژند هست یا نه؟ پس چطوره که گروه بزرگی از آدما معتقدند که اول باید دست راستشون رو آب بکشن و بعد دست چپ اون هم دقیقا از نقطه ای خاص تا نقطه ی خاص دیگه! دچار روان نژندی نیستن؟! چون فرد اول مناسک خاص خودش رو داره و دسته ی دوم از یک دستورالعمل جمعی مشترک پیروی می کنن؟این تضاد عمیق درونی که روان ما رو کانفلیکت های متعددی رو به رو می کنه از بعد معنوی نشأت میگیره و اگر همینطور باعث آزار و روان پریشیمون بشه احتمالا در آپدیت های بعدی باگ های سیستم برطرف و ما شفا خواهیم گرفت.☺️ https://www.aparat.com/v/a71i75e </description>
                <category>فائزه عین آبادی</category>
                <author>فائزه عین آبادی</author>
                <pubDate>Tue, 19 Nov 2024 01:44:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هرچه منتظر ماندم، نیامدم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Faeze.eynabadi/%D9%87%D8%B1%DA%86%D9%87-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%AF%D9%85-oqvlztqipu4e</link>
                <description>با طعنه و لحن چکش وارش می گفت:-دیگر جنون تورا رها نخواهد کرد. تویی مرکبی چموش و او راکبی آزموده! چندی یکبار با تلاش توان فرسا طناب دریده و می گریزی، می گریزی و می دانی که پیدا خواهی شد. می گریزی با آنکه می دانی نهایت راهی که پیش گرفته ای همین نقطه ای‌ست که از آن گریزانی. به حرکات دایره وار خود ادامه می دهی و ادامه می دهی. هربار با این وهم و گمان که راهی تازه یافته ای! به حماقت تو خرده ای نیست، تقصیر از آن کسی‌ست که امید را به تو هدیه داد. اویی که فهمیده بود بدون نیروی محرکه نمی توان این بیچاره را چرخاند و چرخاند و در خود گیر انداخت.حرف هایش بادی بود بر آتش زیر خاکستر. شعله ورم می کرد و می سوزاند. جمله ی بعدی و جمله ی بعدی...-نگاهت را از دستگیره ی در بردار. هیچکس به سراغت نخواهد آمد. هیچکس تو را به یاد ندارد. به جای در به دیوارها چشم بدوز. دیوارها امید را به رخ ات نمی کشند. اگر مرگ را وارد رقابت نکنیم، دیوارها صادق ترینند. مانند درها تو را دست نمی اندازند. طاقتم طاق شد. مشتی به صورتش زدم،زیر چشمم کبود شد! پارچ آب، خود را به روی سرم خالی کرد، پیراهنم دکمه هایش را درید و خود را بر روی زمین انداخت. خواستم بپرم، پاهایم جرأت نکردند! لعنتی های ترسو..!  بهتر که نپریدم! چون فردا شد و پشیمان بودم.نباید تا این اندازه تندی می کردم. در انتظار خود گوشه ی تخت نشستم...هرچه منتظر ماندمنیامدم،نیامدم،نیامدم...! </description>
                <category>فائزه عین آبادی</category>
                <author>فائزه عین آبادی</author>
                <pubDate>Tue, 15 Oct 2024 20:19:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی لباسی که در کودکی برای خودت دوخته ای تنگ می شود!</title>
                <link>https://virgool.io/@Faeze.eynabadi/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%84%D8%A8%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-fumbnijajwuj</link>
                <description>وقتی لباسی که در کودکی برای خودت دوخته ای تنگ می شود، میفهمی که دیگر بزرگ شده ای. واقعیت همچو پتک زهرآگین بر فرق سرت کوفته می شود. زندگی اجتماعی با صدای کلفت و خش دار بر سرت فریاد می کشد که این لباس مسخره را از تن ات دربیاور! دیگر با دعا خواندن در امتحانات پیروز نمی شوی! دیگر با قهر کردن امتیاز نمی گیری! دیگر کسی نیست که مدام بگوید چه کار کنی! تو داری بزرگ می شوی و کودکی ات تو را به تلخی به سوی سفر قهرمانی ات بدرقه می کند. یونگ با ذکاوت مثال زدنی خود نام این مرحله از رشد را  یتیم شدن می گذارد و چه قیاس درستی!! یتیم شدن لزوما به سن خاصی گره نخورده و هر که در مسابقه ی زندگی قصد جلوتر زدن داشته باشد زودتر دچار آن می شود. یتیم شدن همان روز تاریکی‌ست که تمام قالب های ذهنی ای که از کودکی با هزار زحمت برای خود ساختی بلا استفاده می شوند و لباس هایی که به زحمت به تن ات دوختی کوچک می شوند. همان روز سیاهی که قاعده های زندگی بهم می خورد و تمام شناخته ها ناشناخته می شوند. روزی که می فهمی خوردن انگشت کوچک پایت به پایه ی مبل به دلیل زبان درازی به مادرت نبوده! دلیل قبول نشدن در امتحان، کمک نکردن به گدای در مدرسه نبوده و کامپیوتری که برایت خریدند با ذکر و دعاهای مراسم صبحگاهی مدرسه به خانه نیامده! دیگر وردهای جادویی کار نمی کنند و هرکه دماغش دراز است مثل معلم کلاس دوم بداخلاق نیست. هرکه پوستش سفید و لبانش سرخ است مثل بغل دستی مدرسه ات مهربان نیست و همه ی عینکی ها درسخوان نیستند. میفهمی که حالا باید بدون توجه به نظرات دیگران تصمیم بگیری و این به ظاهر خیلی شیرین و ترغیب کننده است اما از وسط که قاچ اش می کنی واقعیت تلخ اش بیرون می زند! بله تو دیگر مجبور نیستی از کسی تبعیت کنی و هر تصمیمی که بخواهی می توانی بگیری اما می دانستی که دیگر مسئول تمام تصمیم هایت خودت هستی و این بار بعد از تصمیم اشتباه قرار نیست فقط به فکر اخم پدر و غر و لندهای مادر باشی! این بار با عواقب طبیعی تصمیم ات مواجهی و چقدر این عواقب دردناک و گاها غیرقابل جبران اند. در مرحله ی یتیم شدن گیج می شوی، انکار می کنی، به این در و آن در می زنی اما استحاله که صورت بگیرد، آرامش جای خود را به طوفان می دهد.دنیای بزرگسالی درد دارد.. اما درد توام با آرامش.  https://www.aparat.com/v/d88u1sp </description>
                <category>فائزه عین آبادی</category>
                <author>فائزه عین آبادی</author>
                <pubDate>Sun, 15 Sep 2024 21:41:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مردی که پرواز نمی کند!</title>
                <link>https://virgool.io/@Faeze.eynabadi/%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-yxugtvh6h8ef</link>
                <description>در پی مطالعاتی که برای نوشتن پایان نامه‌ام انجام می دادم، متوجه شدم که یک بیماری وجود داره به نام بیماری آنتون. به قدری این بیماری برام عجیب بود که چند روزه که ذهن من رو درگیر خودش کرده. خیلی خلاصه و غیرتخصصی اگه بخوام بگم، در بیماری آنتون فرد نابینا میشه اما خودش متوجه این موضوع نمیشه! به دلیل اینکه نه تنها عصب های بینایی ازبین میرن، اون قسمتی از مغز که مربوط به بینایی هست به طور کل از کار می افته و به همین دلیل فرد خودش متوجه نیست که نمی تونه ببینه! بذارین یه مثال بزنم که ملموس تر باشه، شما هرلحظه احساس می کنید که نمی تونید پرواز کنید؟ یا هرلحظه از اینکه نمی تونید پرواز کنید در عذابید؟ قطعا جواب نه هستش اما چرا؟ چون شما پرنده نیستید. اصلا قابلیت پرواز فارق از اینکه در اناتومی بدن ما نیست، در مغز ما بخشی رو به خودش اختصاص نداده و به همین دلیل ما مدام احساس ناتوانی در پرواز رو تجربه نمی کنیم. انقدر افکاری که به واسطه ی فهمیدن همین چند خط به ذهنم هجوم اورده زیادن که نوشتن‌شون ممکن نیست. شما رو هم با سیل افکارتون تنها میذارم😉 پیشاپیش اگر به دلیل نداشتن تخصص، اشتباهی در تعریف بیماری داشتم عذرخواهی نموده و از صاحب نظران تقاضا دارم که توضیح کاملش رو برامون بنویسن.</description>
                <category>فائزه عین آبادی</category>
                <author>فائزه عین آبادی</author>
                <pubDate>Sun, 04 Aug 2024 13:26:54 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>